تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > قندک پارسی > قندک آباد

قندک آباد نمایشنامه ، قصه ، افسانه ، داستان ایران باستان و کودکانه

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک

نمایشنامه ی باغ آلبالو (آنتوان چخوف)
  #1  
قدیمی 14/11/2011
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,588
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,386 بار در 11,525 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 494,232
نمایشنامه ی باغ آلبالو (آنتوان چخوف)




نویسنده : آنتون چخوف
مترجم : بهروز تورانی
نمایشنامه در چهار پرده


نمایشنامه ی باغ آلبالو آخرین اثر چخوف است که در سال 1903 نوشته شده است و در ﮊانویه ی 1904 برای اولین بار در تئاتر هنر مسکو روی صحنه آمده است . اشخاص این نمایش همان آدمهایی هستند که در زندگی روزمره با آنها روبرو می شویم . هیچ کدام نقش بر جسته ای ندارند نه مبارزه می کنند نه شکست می خورند و نه حتی از خود دفاع می کنند و نه به حل مشکلاتی که در برابرشان قرار دارند می پردازند . منتظر حادثه می نشینند و تقدیر می راندشان و تقدیرشان را با شکیبایی تحمل می کنند . گفتی نیروی اراده شان فلج شده است . امپرسیونیسم چخوف در آخرین تحلیل نفی کننده ی زندگی نیست بلکه از امید به آینده سرشار است . در باغ آلبالو فروش باغ حکایت از وداع با گذشته دارد گذشته ای که رو به افول است و تبری که به کنده ی درختها می خورد تبری است که زندگی قدیم و اشرافیت رو به زوال را واﮊگون و دگرگون میسازد . چخوف در نمایشنامه باغ آلبالو حوادث زندگی ، و ویژگیهای شخصیتها را در ارتباط با باغ توصیف میکند ، او به شخصیتهای اثر خود ویژگیهایی هم مثبت و هم منفی میدهد . به تصویر کشیدن زندگی نسلهای مختلف با عقاید و دیدگاه های گوناگون در جریان حوادث عادی زندگی در این نمایشنامه ، از هنرمندی نویسنده ای سخن میگوید که در اوج بیماری و با علم به مرگ زودرس ، توانست آخرین اثر جاودانه خود را در سال 1903 به دنیای ادبیات غنی روسیه و جهان هدیه کند . ترجمه های دیگری از این اثر نیز، به قلم بزرگ علوی و سیمین دانشور در ایران منتشر شده است .


شخصیت ها :

مادام لیوبوف اندریونا رانوسکی : مالک باغ آلبالو
آنیا : دختر هفده ساله مادام رانوسکی
واریا : دخترخوانده بیست و دو ساله مادام رانوسکی
لئونید اندریویچ گایف : برادر مادام رانوسکی
یرمولی الکسیویچ لوپاخین : یک تاجر دهقانزاده
پیتر سرگویچ تروفیموف : دانشجو
بوریس بوریسیویچ سیمونف پیشیک : یک ملاک
شارلوتا ایوانوونا : معلم سرخانه
یپیخودوف : حسابدار
دونیاشا : خدمتکار
فیرس : پیشخدمت هشتاد و هفت ساله
یاشا : پیشخدمت جوان
یک غریبه ، رئیس ایستگاه ، کارمند پستخانه ، مهمانان و نوکران
__________________
دِلــهُــره هــایَــت را بــه بــاد بــده
ایـنــجــا دلــیــســت
کــه بَــرای آرامِــشَــت
دســتــی بــه آسِـمـان دارد
پاسخ با نقل قول

5 تاپیک آخر توسط ساحره
تاپیک تالار آخرین ارسال کننده پاسخ نمایش آخرین پست
مكاتب ادبي ادبیات پارسی ساحره 15 2082 07/06/2012 16:22
بهرام صادقی (نویسنده ی داستانهای کوتاه) نویسنده و اثرش ساحره 4 1242 27/04/2012 18:04
افسانه ی گیل گمش قندک آباد ساحره 13 2374 31/01/2012 21:02
نقد و شرح کتاب نویسندگان ایرانی ساحره 8 1795 31/01/2012 16:58
برتولت برشت (نمایشنامه ‌نویس و کارگردان تئاتر و... شعر و ادبیات جهان ساحره 17 3066 23/11/2011 20:00


  #2  
قدیمی 14/11/2011
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,588
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,386 بار در 11,525 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 494,232
صحنه : ملک رانوسکایا
پرده ی اول

یک اتاق که هنوز اتاق بچه ها نامیده میشود ، از آن ، دری به اتاق آنیا باز میشود . سحرگاه است ، آفتاب به زودی میدمد . ماه مه شروع شده و درختان آلبالو شکوفه کرده اند . اما هوای باغ در خنکای صبحدم سرد است . پنجره ها بسته است .

دونیاشا با یک شمع و لوپاخین با کتابی در دست ، وارد میشوند .
لوپاخین : پس قطار رسیده ، خدا رو شکر . ساعت چند است؟
دونیاشا : تقریباً 2 است .
"شمع را خاموش میکند . هوا دیگر روشن شده ."
لوپاخین : قطار چقدر تأخیر داشته؟ دست کم دو ساعت .
"دهن دره میکند و کش و قوس می آید ."
- عجب آدمی هستم ! اصلاً برای اینکه از آنها در ایستگاه استقبال کنم به اینجا آمده ام . آنوقت روی صندلی نشسته ام و چرتم برده . شرم آور است! تو چرا مرا بیدار نکردی؟
دونیاشا : فکر کردم شما رفته اید .
"گوش میدهد"
- گوش کنید . باید آنها باشند که دارند می آیند .
لوپاخین : "گوش میدهد"
- نه . آنها باید اثاثه شان را تحویل بگیرند و از این کارها .
"مکث"
- نمی دانم خانم رانوسکایا بعد از این پنج سال که در خارج بوده چه شکلی شده است . او زن باشکوهی است . چه زن راحتی است . یادم می آید وقتی جوان پانزده ساله ای بودم ، پدر مرحومم که در آن موقع در این ده مغازه داشت ، چنان محکم به دماغم کوبید که خون دماغ شدم . یادم نیست به خاطر چی ، اما ما توی حیاط بودیم و پدرم داشت چیزی می نوشید . طوری یادم می آید مثل اینکه دیروز بود . خانم رانوسکایا که آن موقع دختر جوانی بود - وای چقدر هم قلمی بود - مرا به همین اتاق آورد که صورتم را بشوید . آن موقع اینجا اتاق بچه ها بود . به من گفت : موژیک کوچولو ، گریه نکن . برای روز عروسیت دماغت خوب میشود .
"مکث"
- موژیک کوچولو! البته پدرم یک موژیک بود ولی حالا من جلیقه ی سفید و چکمه ی قهوه ای پوشیده ام و یک کیسه پول ابریشمی دارم که لابد می گویی از گوش خوک فراهم شده . من پولدارم . اما با همه ی پولهایم ، اگر فکرش را بکنی ، هنوز هم یک موژیک معمولی هستم .
"کتاب را ورق می زند"
- من اینجا سرگرم خواندن این کتاب بودم و حتی یک کلمه اش را هم نفهمیدم . خوابم برد .
"مکث"
دونیاشا : سگها دیشب اصلاً نخوابیدند . مثل اینکه حس میکردند اربابهایشان دارند ...
لوپاخین : چته ؟ دونیاشا؟
دونیاشا : دستهایم می لرزند . نزدیک است از حال بروم .
لوپاخین : تو خیلی حساس هستی دونیاشا ، اشکال تو همین است . تو مثل یک بانوی جوان لباس می پوشی ، آنوقت نگاه کن موهایت را چطور درست کرده ای! فایده ای ندارد . آدم باید موقعیت خودش را به خاطر داشته باشد .

پپیخودوف با یک دسته گل وارد میشود . ژاکتی به تن دارد و کفشهای براقی پوشیده که موقع راه رفتن حسابی جیرجیر میکنند . هنگامی که وارد میشود ، گل از دستش به زمین می افتد .
پپیخودوف : "گلها را بر میدارد"
- این را باغبان داده ، می گوید باید آنرا در اتاق ناهارخوری بگذارند .
"گلها را به دونیاشا میدهد"
لوپاخین : در ضمن برای من یک کمی کواس (آبجوی کم الکل) بیار.
دونیاشا : چشم قربان .
"بیرون می رود"
پپیخودوف : امروز صبح یخبندان شده ، هوا سه درجه زیر صفر است . اما درختهای آلبالو همه شکوفه کرده اند . نمی توانم بگویم که زیاد درباره ی این هوا فکر میکنم .
"آه میکشد"
- نه . نمیتوانم . این آب و هوا با آدم کنار نمی آید و با اجازه تان باید بگویم که همین دو روز پیش برای خودم یک جفت چکمه خریده ام و جسارتاً می خواهم عرض کنم که صدای جیرجیرش از حد تحمل من خارج است . راستی ، با چه چیزی باید نرمشان کنم؟
لوپاخین : مرا تنها بگذار . حوصله ات را ندارم .
پپیخودوف : هر روز یک بدبختی برای من پیش می آید . اما گله ای ندارم . نه ، به آن عادت کرده ام و همینطور لبخند میزنم .
"دونیاشا وارد میشود و یک لیوان کواس به لوپاخین میدهد ."
- باید بروم .
"به یک صندلی برخورد میکند و آنرا می اندازد ."
- بله دیگر .
"با حالتی فاتحانه"
- مرا ببخشید ولی این قبیل حوادث فوق العاده اند .
"بیرون می رود"
دونیاشا : می دانید آقای لوپاخین ، پپیخودوف از من خواستگاری کرده .
لوپاخین : اوه!
دونیاشا : من نمیدانم چه باید بکنم . او آدم باتربیتی است . بسیار خوب . ولی گاهی ، وقتی حرف میزند ، آدم از حرفهایش چیزی سر در نمی آورد . حرفهایش قشنگ و هیجان انگیز است . اما آدم معنی اش را نمی فهمد . فکر میکنم به او علاقمندم . او دیوانه وار عاشق من است . بدبیارترین آدم روزگار است ، هر روز اتفاق ناراحت کننده ای برایش می افتد . برای همین است که او را "بیست و دو بدشانسی" لقب داده اند .
لوپاخین : "گوش میدهد"
- گوش کن ! فکر می کنم دارند می آیند!
دونیاشا : دارند می آیند . اوه ، من چه م شده ؟ تمام جانم یخ کرده .
لوپاخین : بله دارند می آیند . دیگر اشتباه نمی کنم . بیا برویم به استقبالشان . نمی دانم مرا می شناسد یا نه . پنج سال از آخرین باری که او مرا دیده می گذرد .
دونیاشا : "سرآسیمه"
- من دارم از حال میروم ! همین الان می افتم .

صدای دو کالسکه را میشنویم که به خانه نزدیک میشوند . لوپاخین و دونیاشا به سرعت بیرون می روند و صحنه خالی می ماند ...
__________________
دِلــهُــره هــایَــت را بــه بــاد بــده
ایـنــجــا دلــیــســت
کــه بَــرای آرامِــشَــت
دســتــی بــه آسِـمـان دارد
پاسخ با نقل قول

  #3  
قدیمی 15/11/2011
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,588
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,386 بار در 11,525 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 494,232
از اتاق مجاور صدایی می آید . فیرس در حالیکه به عصای باریکی تکیه می کند با عجله طول صحنه را می پیماید . او برای استقبال از رانوسکایا با کالسکه به ایستگاه راه آهن رفته بود . لباس کهنه به تن و کلاهی بلندی به سر دارد . چیزی با خودش زمزمه میکند که حتی یک کلمه اش مفهوم نیست . صدای پشت صحنه بلندتر میشود .
یک صدا : اینجا ، از این طرف

رانوسکایا ، آنیا ، شارلوتا که زنجیر سگ کوچکی را در دست دارد ، همه با لباس سفر ، واریا که بالاپوش پوشیده و شالی روی سرش دیده میشود . گایف ، سیمونف پیشیک ، لوپاخین ، دونیاشا که یک بسته و یک چتر را حمل میکند . خدمتکاران با بار و بندیل وارد میشوند و طول صحنه را می پیمایند .

آنیا : از این طرف . یادتان می آید این چه اتاقی است ، ماما؟
رانوسکایا : "از خوشحالی اشک توی چشمانش جمع میشود"
- اتاق بچه ها .
واریا : چه سرد است ، دستهایم کاملاً بی حس شده اند .
"به رانوسکایا"
اتاق های شما ، هم اتاق سفید و هم اتاق سنبل ، همانطور که ترکشان کرده بودید ، مانده اند ، ماما .
رانوسکایا : اتاق بچه ها ، اتاق بچه های عزیز و قشنگ من! اینجا همان جایی است که من وقتی دختر کوچکی بودم در آن می خوابیدیم .
"گریه میکند"
- و من دوباره مثل یک دختر کوچک اینجا هستم .
"گایف ، واریا و دوباره گایف را می بوسد"
گایف : قطار شما دو ساعت تأخیر داشت . نظرتان چیست ؟ این هم وقت شناسی برای شما !
شارلوتا : "به سیمونف پیشیک"
- سگ کوچولوی من حتی فندق هم می خورد .
پیشیک : "متعجب"
- فکرش را بکن!

همه به جز آنیا و دونیاشا بیرون می روند .
دونیاشا : بالاخره برگشتید .
"کلاه و بالاپوش آنیا را می گیرد"
آنیا : در طول سفر چهار شب است که نخوابیده ام . بدجوری سردم است .
دونیاشا : وقتی شما رفتید ، اینجا را اجاره دادیم . برف بود و همه جا یخ بسته بود . اما حالا ، نگاه کنید عزیز من!
"می خندد و او را می بوسد"
- چقدر دلم برایتان تنگ شده بود ، شادی من ، جواهر من! باید همین الان چیزی را به شما بگویم . یک دقیقه هم نمی توانم صبر کنم .
آنیا : "با بی میلی"
- چه چیزی را ؟
دونیاشا : پپیخودوف ، آن کارمنده ، درست بعد از عید پاک از من خواستگاری کرد .
آنیا : همان داستان قدیمی .
"موهایش را مرتب میکند"
- هر چه سنجاق سر داشتم ، گم کردم .
"از خستگی تقریباً تلوتلو میخورد"
دونیاشا : نمیدانم چه فکری بکنم . او آنقدر مرا دوست دارد!
آنیا : "با علاقه به داخل اتاق خوابش نگاه میکند"
- اتاق من ، پنجره های من ، انگار من اصلاً نرفته بودم . دوباره در خانه ام هستم . فردا صبح وقتی بیدار شدم ، می روم توی باغ ... اوه ، کاش میشد بخوابم . از وقتی پاریس را ترک کردیم من حتی چشم برهم نزدم ، خیلی نگران بودم .
دونیاشا : آقای تروفیموف پریروز آمد .
آنیا : "خوشحال" - پتیا!
دونیاشا : توی حمام خوابیده ، جایش را آنجا گذاشته ایم . می ترسید توی دست و پا باشد .
"به ساعتش نگاه میکند"
- دلم میخواهد بروم بیدارش کنم اما واریا نمی گذارد . می گوید : بیدارش نکنی .

واریا با یک دسته کلید که به مچ دستش انداخته وارد میشود .
واریا : دونیاشا ، زود برو کمی قهوه درست کن . ماما قهوه میخواهد .
دونیاشا : الساعه
"بیرون میرود"
واریا : خوب . خدا را شکر که آمدید . دوباره توی خانه هستید .
"خودش را به آنیا نزدیک میکند"
- محبوب کوچک من برگشته ! خوشگل من برگشته !
آنیا : چه ها که کشیدم .
واریا : می توانم باور کنم .
آنیا : من در هفته ی عزاداری از اینجا رفتم ، آنموقع هوا خیلی سرد بود . در تمام طول راه شارلوتا مرتب حرف زد و چشم بندی کرد . آخر چرا او را وبال گردن من کردی؟
واریا : تو که نمی توانستی تنها سفر کنی عزیزم . آنهم در هفده سالگی!
آنیا : وقتی به پاریس رسیدیم ، آنجا هم سرد بود . برف می آمد . زبان فرانسوی من خیلی بد است . ماما در طبقه ی پنجم زندگی میکرد . من به آنجا رفتم و عده ی زیادی از آقایان و خانمهای فرانسوی را با او دیدم . یک کشیش کاتولیک پیر هم بود که یک کتاب در دست داشت . فضای آنجا پر از دود سیگار بود و خیلی ریخته واریخته بود . ناگهان برای ماما متأسف شدم . اوه ، خیلی متأسف شدم . سرش را به سینه ام چسباندم و نگهش داشتم . بعد ماما شروع کرد به بوسیدن من و گریه کردن .
واریا : "اشک به چشم می آورد"
- خواهش میکنم نگو ، نمی توانم بشنوم .
آنیا : خانه ای را که در "منتون" داشت فروخته بود و چیزی هم برایش باقی نمانده بود . مطلقاً هیچ چیز نداشت و من هم هیچ چیز نداشتم . ما به سختی توانستیم به خانه برسیم و ماما این را نمی فهمد . وقتی در رستوران ایستگاههای راه آهن غذا میخوردیم او همیشه گران ترین غذاها را سفارش میداد و به هر کدام از پیشخدمتها هم یک روبل انعام میداد . شارلوتا هم همینطور بود و یاشا هم باید از همان نوع غذایی میخورد که ما میخوردیم . خلاصه ، شرم آور بود . یاشا پیشخدمت ماماست . میدانی؟ ما او را هم با خودمان آورده ایم .
واریا : بله دیدمش پست فطرت را .
آنیا : خوب ، حالا تو برایم همه چیز را تعریف کن . بهره ی بدهی را داده اید؟
واریا : نه ، چطور می توانستیم .
آنیا : اوه خدای من ! اوه خدای من !
واریا : ملک در ماه اوت فروخته میشود .
آنیا : بیچاره من !
لوپاخین : "از آستانه ی در نگاه میکند و مثل گاز از خودش صدا در می آورد"
- موواو .... "بیرون میرود"
واریا : "گریان ، در حالیکه مشتش را به طرف در تکان میدهد"
- اوه ، دلم میخواست یک مشت به او می زدم .
آنیا : "واریا را به نرمی در بغل میگیرد"
- واریا ، آیا از تو خواستگاری کرده ؟
"واریا سر تکان میدهد"
- اما تو را دوست دارد . چرا با هم به تفاهم نمیرسید؟ منتظر چه هستید؟
واریا : فکر نمیکنم به جایی برسیم . او خیلی گرفتار است . وقتی برای من ندارد . اصلاً به سختی متوجه ی من میشود . خدا کمکش کند . دیدنش هم برای من سخت است . همه درباره ی ازدواج ما حرف میزنند و به من تبریک میگویند اما بیخود ، همه اش مثل یک رؤیاست .
"لحن صدایش را تغییر میدهد"
- تو یک گل سینه داری که مثل زنبور است .
آنیا : "غمگین"
- ماما برایم خریده .
"به اتاقش میرود و مثل بچه ها سبکسرانه حرف میزند"
- وقتی در پاریس بودیم سوار بالون شدم .
واریا : چقدر خوشحالم که برگشتی . حیوونکی من ! خوشگل من !

دونیاشا با یک قهوه جوش برگشته و مشغول عمل آوردن قهوه است .
واریا : "کنار در ایستاده"
- تمام روز وقتی دارم کار میکنم ، همه اش فکر و ذکرم این است که تو با یک مرد ثروتمند ازدواج کنی . اینطوری خیالم راحت میشود . بعد من برای زیارت به کیف و مسکو میروم ... همین طور از یک زیارتگاه به زیارتگاه دیگر میروم . چه آرامشی!
آنیا : پرنده ها دارند توی باغ آواز میخوانند . ساعت چند است؟
واریا : باید از دو گذشته باشد . وقتیست که همیشه تو در رختخواب بودی عزیز من .
"به دنبال آنیا به اتاقش میرود"
- چه آرامشی ! ........
__________________
دِلــهُــره هــایَــت را بــه بــاد بــده
ایـنــجــا دلــیــســت
کــه بَــرای آرامِــشَــت
دســتــی بــه آسِـمـان دارد
پاسخ با نقل قول

  #4  
قدیمی 20/11/2011
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,588
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,386 بار در 11,525 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 494,232
یاشا با یک شال و یک کیف سفری وارد میشود
یاشا : "در حالیکه طول صحنه را می پیماید ، با ادبی ساختگی"
- اجازه می فرمایید از اینجا رد شوم ؟
دونیاشا : اصلاً نشناختمت یاشا ، چقدر در خارجه تغییر کرده ای .
یاشا : آهم! حال تو چطور است؟
دونیاشا : وقتی تو رفتی من یک بچه ی کوچولو بودم . این قدر .
"ارتفاعی را از کف اتاق نشان میدهد"
- من دونیاشا هستم . دختر فدور کوزویدوف . مرا به یاد نداری؟
یاشا : آهم! چه هلویی!
"با احتیاط به اطراف نگاه میکند . بعد او را بغل میزند . او جیغ میکشد و یک نعلبکی را می اندازد . یاشا باعجله بیرون میرود"
واریا : "در آستانه ی در ، با عصبانیت"
- چه خبر شده ؟
دونیاشا : "گریان" - من یک نعلبکی را شکستم .
واریا : عیبی ندارد . شگون دارد .

آنیا از اتاقش وارد صحنه میشود .
آنیا : به مادر بگوییم که پتیا اینجاست .
واریا : بهشان گفتم بیدارش نکنند .
آنیا : "متفکر"
- تازه شش سال از مرگ پدر گذشته . درست یکماه بعد از مرگ او ، برادر خوشگل کوچولوی من گریشای بیچاره در رودخانه غرق شد . تازه هفت سالش شده بود . این مصیبت از حد تحمل ماما بیشتر بود . او از اینجا فرار کرد تا این مصیبت را پشت سر بگذارد .
"می لرزد"
- کاش میدانست که من چه خوب از ته دلش باخبرم .
"مکث"
- پتیا تروفیموف او را به یاد آن اتفاقات می اندازد . او معلم سرخانه ی گریشا بود .

فیرس در حالیکه یک کت بلند و یک جلیقه ی سفید به تن دارد وارد میشود .
فیرس : "نگران به سراغ قهوه جوش میرود"
- می خواهند قهوه شان را اینجا میل کنند .
"دستکش سفید به دست میکند"
- قهوه حاضر است ؟
"با قیافه ای عبوس ، به دونیاشا"
- بگو ببینم ، خامه کجاست ؟
دونیاشا : وای بر من ! "با عجله بیرون میرود"
فیرس : "دور و بر قهوه جوش می پلکد"
- سر به هوا . "با خودش زمزمه میکند"
- پس او از پاریس برگشته . ارباب سابق هم عادت داشت با کالسکه ی پستی به پاریس برود .
"می خندد"
واریا : چه خبر شده ، فیرس ؟
فیرس : خانم! "با شادی"
- خانم من به خانه برگشته اند . من آنقدر زنده مانده ام که بتوانم دوباره ببینمشان . حالا می توانم بمیرم . "از شادی اشک میریزد"

رانوسکایا ، لوپاخین ، گایف و سیمونف پیشیک وارد میشوند . سیمونف پیشیک نیم شلوار روسی و یک کت پودیوفکا از پارچه ای نفیس به تن دارد . گایف هنگام ورود ادایی در می آورد که گویی دارد بیلیارد بازی میکند .
رانوسکایا : گفتنش چطور بود ؟ بگذار ببینم . دوبله سریدی!(اصطلاح بازی بیلیارد)
گایف : قرمز ووگل به راست بالا روزگاری ، لیوبا ، وقتی که بچه بودیم توی همین اتاق ، توی دوتا ننوی کوچک می خوابیدیم و حالا من پنجاه و یک سال دارم . عجیب است .
لوپاخین : بله زمان مثل باد میگذرد .
گایف : چه گفتی ؟
لوپاخین : می گویم زمان مثل باد می گذرد .
گایف : اینجا بوی نعنای هندی میدهد .
آنیا : من میروم بخوابم ، شب بخیر ماما .
"مادرش را می بوسد"
رانوسکایا : کوچولوی عزیز من! "دستهایش را می بوسد"
- خوشحالی که دوباره به خانه برگشته ای؟ من هنوز احساس عجیبی دارم .
آنیا : شب بخیر دایی .
گایف : "صورت و دستهایش را می بوسد"
- خدا حفظت کند . چقدر شبیه مادرت هستی !
"به رانوسکایا"
- وقتی تو به اندازه ی او بودی ، درست همین شکلی بودی لیوبا

آنیا با لوپاخین و سیمونف پیشیک دست میدهد و در حالیکه در اتاق خواب را پشت سرش می بندد ، بیرون میرود .
رانوسکایا : حسابی خسته شده!
پیشیک : سفر درازی بود .
واریا : "به لوپاخین و پیشیک"
- خوب آقایان ، ساعت از دو گذشته و وقت خداحافظی است .
رانوسکایا : "خندان"
- تو یک ذره هم عوض نشده ای واریا
"او را نزدیک میکشد و میبوسد"
- من قهوه ام را تمام میکنم و آن وقت همه مان میرویم .
"فیرس چهارپایه ای زیر پای او میگذارد"
- متشکرم عزیزم . من به قهوه عادت کرده ام و روز و شب قهوه میخورم . متشکرم پیرمرد عزیز.
"فیرس را می بوسد"
واریا : من میروم ببینم آیا همه چیز را توی خانه گذاشته اند یا نه .
"بیرون میرود"
رانوسکایا : این واقعاً منم که اینجا نشسته ام؟ "خندان"
- حس میکنم که دارم میرقصم ، دست افشانی میکنم
"صورتش را با دستهایش می پوشاند"
- اما اگر خواب باشد ، چی ؟ خدا میداند که من موطنم را دوست دارم . دلم برایش غش میرود . از بس گریه کردم ، نمی توانستم از پنجره ی قطار بیرون را نگاه کنم .
"گریان"
- باید قهوه ام را هم بخورم ! متشکرم فیرس . متشکرم پیرمرد عزیز . خیلی خوشحالم که می بینم هنوز زنده ای .
فیرس : پریروز!
گایف : گوشش سنگین است .
لوپاخین : باید کمی بعد از ساعت چهار صبح به خارکف بروم . چه مکافاتی ! دلم میخواست شما را ببینم و با شما حرف بزنم و شما به اندازه ی همیشه باشکوه هستید .
پیشیک : "سنگین نفس میکشد"
- جذاب تر از همیشه و در لباس پاریسی ؟ حالا من باخته ام!
لوپاخین : برادرتان میگوید که من دستم کج است و پول حرام کن هستم . تا آنجا که به من مربوط است ، ایشان میتواند هر چه دلش میخواهد بگوید . من فقط میخواهم همان اعتمادی را که سابقاً به من داشتید ، باز هم داشته باشید . دلم میخواهد چشمان شگفت انگیز شما به همان شیوه ی سابق به من نگاه کنند . خدای مهربان! پدر من ، نوکر پدر شما بود و پیش از آنهم نوکر پدربزرگ شما . اما شما در روزهای قدیم آنقدر محبت به من کرده اید که من اصلاً این مسأله را فراموش کرده ام و شما را آنچنان دوست دارم که گویی قوم و خویش من هستید و در واقع چیزی بیش از این .
رانوسکایا : من نمی توانم آرام بنشینم ، نه نمی توانم .
"با بیقراری از جا می پرد و به اطراف قدم میزند"
- این خوشبختی برای من خیلی زیاد است . ممکن است شما به من بخندید . می دانم که رفتارم احمقانه است . قفسه ی کتاب عزیز من!
"قفسه ی کتاب را می بوسد"
- میز عزیز من .
گایف : وقتی تو نبودی ، پرستار مرد .
رانوسکایا : "می نشیند و به قهوه اش لب میزند"
- بله خدا بیامرزدش . این را برای من نوشته بودند .
گایف : آناستازی هم مرده است . پیوتر هم که چشمش لوچ بود ما را ول کرد و حالا در شهر در اداره ی آگاهی کار میکند .
"یک جعبه آب نبات از جیبش در می آورد و یکی در دهانش می اندازد"
پیشیک : دختر من داشنکا هم سلام میرساند .
لوپاخین : می خواهم چیز خوشایندی برایتان بگویم که اخمهایتان را از هم باز میکند .
"به ساعتش نگاه میکند"
- من باید بروم . برای صحبت کردن فرصت نیست . به هر حال ، در دو سه کلمه مختصرش میکنم . می دانید که باغ آلبالوی شما باید فروخته شود تا با پول آن بهره ی اقساط عقب افتاده را بپردازیم . انجام حراج در روز بیست و دوم ماه اوت قطعی است . اما نگران نباشید بانوی عزیز من ، آسوده بخوابید . هنوز راه فراری هست . نقشه من این است . خواهش میکنم گوش کنید . ملک شما از شهر فقط پانزده مایل فاصله دارد . راه آهن از کنارش میگذرد و اگر موافقت کنید که درختهای باغ آلبالو را قطع کنیم و زمین حاشیه ی رودخانه را تبدیل به استراحتگاههای تابستانی بکنیم و اجاره بدهیم ، دست کم سالیانه بیست و پنج هزار روبل از آن درآمد خواهید داشت .
گایف : ببخشید ها ولی این حرف ، مزخرف است .
رانوسکایا : یرمولای ، من منظورت را کاملاً نمی فهمم .
لوپاخین : دست کم سالیانه بیست و پنج روبل از کرایه ی هر هکتار در می آورید و اگر کمی تبلیغ کنید ، هر چقدر بخواهید شرط میبندم که اول پاییز یک قطعه از این زمین هم روی دستتان نماند . همه اش را کرایه میدهید . در واقع من به شما تبریک میگویم . شما نجات پیدا کرده اید . محل درجه یکی ست که یک رودخانه ی عمیق هم در کنارش است . البته فقط باید مرتب و تر و تمیز شود . دقیقاً یعنی اینکه شما باید ساختمانهای کهنه را خراب کنید . این خانه که دیگر به هیچ دردی نمی خورد و در ضمن باید درختهای پیر آلبالو را هم قطع کنید .
رانوسکایا : درختهای باغ آلبالو را قطع کنم! متأسفم عزیزم . ولی نمیدانی که راجع به چه چیزی داری حرف میزنی . اگر در این منطقه یک چیز جالب توجه و استثنایی وجود داشته باشد ، همین باغ آلبالو ی ماست .
لوپاخین : هیچ چیز این باغ استثنایی نیست . جز اینکه البته خیلی بزرگ است . فقط هر دو سال یکبار میوه میدهد و تازه شما نمی دانید با میوه اش چه بکنید . هیچکس نمیخواهد آنرا بخرد .
گایف : اسم این باغ توی دائره المعارف هم هست .
لوپاخین : "به ساعتش نگاه میکند"
- اگر به فکر راه حلی نباشیم و نتوانیم تصمیم بگیریم ، روز بیست و دوم ماه اوت باغ آلبالو و تمامی این ملک در حراج به فروش خواهد رسید . بنابراین خواهش میکنم تصمیم بگیرید . چاره ی دیگری نیست . قسم میخورم که اصلاً راه دیگری نیست ........
__________________
دِلــهُــره هــایَــت را بــه بــاد بــده
ایـنــجــا دلــیــســت
کــه بَــرای آرامِــشَــت
دســتــی بــه آسِـمـان دارد
پاسخ با نقل قول

  #5  
قدیمی 22/11/2011
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,588
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,386 بار در 11,525 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 494,232
............
فیرس : در زمان قدیم ، چهل یا پنجاه سال پیش ، آلبالوها را می چیدند ، می خیساندند و نمک سود میکردند و با آنها مربا درست میکردند ، دیگر اینکه آلبالوها را خشک میکردند و ...
گایف : ساکت باش ، فیرس
فیرس : آلبالوهای خشک را با گاری به مسکو و خارکف می فرستادند . چه پولی برمیگرداندند . آلبالوهای خشک آن موقع ، نرم و آبدار و شیرین و خوش طعم بودند . آن روزها می دانستند که چطور درستش کنند .
رانوسکایا : حالا چرا نمی توانند این کار را بکنند ؟
فیرس : یادشان رفته . هیچکس یادش نمی آید چطور آلبالو را خشک میکردند .
پیشیک : "به رانوسکایا"
- پاریس چطور است ؟ شما آنجا قورباغه خوردید ؟
رانوسکایا : من کروکودیل خوردم .
پیشیک : فکرش را بکن !
لوپاخین : تا همین چند وقت پیش فقط مردم طبقه ی متوسط و دهاتی ها در روستا زندگی میکردند . اما حالا ، مستأجران تابستانی هم هستند . همه ی شهرها ، حتی شهرهای کوچک ، امروزه دور و برشان پر از کلبه هایی است که برای تابستان ساخته اند . راحت میشود گفت که تا بیست سال دیگر تعداد کلبه های تابستانی و مستأجرینشان هم مثل هر چیز دیگر چند برابر میشود . عده ای هستند که در حال حاضر کاری نمیکنند . جز اینکه توی ایوان چای بنوشند . اما آنها هم به زودی دست به کار میشوند و سراغ یک قطعه زمین می آیند و آن وقت است که باغ آلبالوی شما ، غنی ، بانشاط و موفقیت آمیز خواهد بود ....
گایف : "خشمگین" - چه مزخرفاتی .

واریا و یاشا وارد میشوند .
واریا : "کلیدی از دسته کلیدش برمیدارد و در قفسه ی کتاب کهنه را با سر و صدا باز میکند"
- اینجا برای شما دوتا تلگراف هست ماما . اینجا هستند .
رانوسکایا : "بدون اینکه آنها را بخواند ، پاره شان میکند"
- از پاریس است . دیگر از پاریس خسته شده ام .
گایف : لیوبا ، میدانی که این قفسه ی کتاب چقدر عمر کرده است ؟ هفته ی پیش من کشوی پایینی اش را باز کردم و تاریخ ساخت آن را دیدم . دقیقاً صدسال پیش ساخته شده . نظرت چیست ؟ ها؟ باید صد سالگی اش را جشن بگیریم . این یک شیء بیجان است اما به هر حال یک قفسه ی کتاب است .
پیشیک : "متعجب" - صدسال! فکرش را بکن!
گایف : "قفسه ی کتاب را لمس میکند"
- بله ، چیز غریبی است . قفسه ی کتاب عزیز و بسیار محترم! به وجود تو درود میفرستم که بیش از صدسال در خدمت آرمانهای ناب و عدالت و تقوا بوده ای . فریاد خاموش تو در طلب کار مفید ، در این صد سال هرگز آرام نشده . "گریان"
- تو به نسلهای پیاپی نوع بشری ما جرأت بخشیده ای و ایمان به آینده ای روشن تر و آرمانهای نیک و آگاهی اجتماعی داده ای . "مکث"
لوپاخین : آهم!
رانوسکایا : لیونید ، تو یک ذره هم عوض نشده ای .
گایف : "کمی ناراحت" - قرمز سریدی ! (اصطلاح بازی بیلیارد)
لوپاخین : "به ساعتش نگاه میکند" - خوب . من باید بروم .
یاشا : "یک جعبه دارو را به رانوسکایا میدهد"
- شاید حالا باید قرص هایتان را بخورید .
پیشیک : شما مجبور نیستید دوا بخورید ، خانم عزیز . دوا نه مفید است و نه ضرر دارد . بدهیدش به من ، دوست من .
"تمام قرصها را در کف دستش میریزد . رویشان فوت میکند و همه را در دهانش میریزد و با کمی «کواس» همه ی آنها را می بلعد"
- درست شد .
رانوسکایا : "با حساسیت" - اوه ، تو باید دیوانه باشی !
پیشیک " من همه ی قرصها را خوردم .
لوپاخین : چه بوقلمون شکمویی!
"همه می خندند"
فیرس : عالیجناب در هفته ی عید پاک اینجا بودند و یک بانکه ترشی را تا ته خوردند .
"چیزی زمزمه میکند"
رانوسکایا : او راجع به چه چیزی حرف میزند؟
واریا : او سه سال است که اینطور زمزمه میکند . ما به او عادت داریم .
یاشا : مربوط به بالا رفتن سن است .

شارلوتا با لباسی بسیار تنگ و سفید و با یک عینک دسته دار از صحنه میگذرد .
لوپاخین : معذرت میخوام شارلوتا . من هنوز به شما سلام نکرده ام .
"سعی میکند دست شارلوتا را ببوسد"
شارلوتا : "دستش را پس میکشد"
- اگر خانمی به شما اجازه بدهد دستش را ببوسید ، آن وقت می خواهید آرنجش را ببوسید و بعد شانه هایش را .
لوپاخین : امروز روز بداقبالی من است .
"همه می خندند"
- شارلوتا برایمان چشم بندی کن .
رانوسکایا : شارلوتا ، یکی از شگردهایت را نشانمان بده .
شارلوتا : نه ، متشکرم . خیلی خوابم می آید . "بیرون میرود"
لوپاخین : ما تا سه هفته ی دیگر دوباره با هم ملاقات میکنیم .
"دست رانوسکایا را می بوسد"
- فعلاً خداحافظ من باید بروم .
"به گایف" - خداحافظ
"پیشیک را می بوسد ، با واریا و سپس با فیرس و یاشا دست میدهد"
- از اینکه باید بروم ، زیاد خوشم نمی آید .
"به رانوسکایا"
- اگر تصمیمتان را درباره ی کلبه ها گرفتید ، مرا خبر کنید و من پنجاه هزار روبل یا یک همچو چیزی برایتان درآمد جور میکنم . جداً درباره اش فکر کنید .
واریا : "خشمگین" - تو را به خدا ، برو !
لوپاخین : من رفتم . "بیرون میرود"
..............
__________________
دِلــهُــره هــایَــت را بــه بــاد بــده
ایـنــجــا دلــیــســت
کــه بَــرای آرامِــشَــت
دســتــی بــه آسِـمـان دارد
پاسخ با نقل قول
پاسخ

سایت های اجتماعی



کاربران در حال دیدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 

(نمایش-همه کاربرانی که این تاپیک را مشاهده کرده اند : 1
ساحره
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک
جستجوی این تاپیک:

جستجوی پیشرفته

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است

مراجعه سریع


زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 06:12 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2014, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2014 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios