تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک

شیرین (م-مودب پور)
  #1  
قدیمی 08/07/2011
آواتار Queen
Queen Queen آفلاین است
اخراج شده
 

جنسيت: زن
پست: 4,001
سپاس: 3,986
از این کاربر 6,762 بار در 4,023 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 3 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 11,328
شیرین (م-مودب پور)

سلام

بعد از تموم شدن جلد اول پارسیان و من میخوام تا وقتی جلد دومشم کامل میشه
براتون رمان شیرین رو اینجا بزارم که یکی دیگه از کارهای بی نظیر اقای مرتضی مودب پور هست...من خودم تقریبا چند ماه پیش این کتاب رو خوندم
باورتون میشه اگه بگم اخر کتاب عین دیونه ها شده بودم؟ یعنی کتاب طوری تموم میشه که اصلا تو باورت نمیگنجه...
شیرین داستان خیلی متفاوتی از همه ی داستان های اقای مودب پور داره
میگید رمان رو بخونید متوجه میشید

خلاصه ی داستان:
داستان یک موضوع جالبی داره که شخصیت اول داستان رو با تیکه ای از چرم
که میگن پای پوش شیرین(شیرین و فرهاد) بوده میبره به هزارو خورده ای سال پیش به زمان شیرین و فرهاد اینجا معلوم میشه که شیرین بخاطر ظلمی که در حق فرهاد کرده در عذابه و از ارمین میخواد که باعث ارامش روح اون بشه و بهش کمک کنه....که جدای از این داستان دختری به نام بهار پیدا میشه که نیروهای مافوق طبیعی داره و یک جورایی میشه گفت فرستاده ی خداست و شفا دهنده که شباهت فوق العاده ای هم با شیرین داره
در این بین باز هم با داستان های مختلفی از جمله زندگی زری (که داستان بی نظیری داره) زندگی بهار و زندکی شیرین رو به رو میشیم....رمان های م.مودب پور دقیقا به مشکلات جامعه اشاره داره و در هر شوخی شخصیت های رمان هایش نکته ای وجود داره و ما رو با خیلی از حقیقت های تلخ جامعه رو به رو می کنه . سبک نوشتاری تقریبا در همه ی کتاب هایش به یک شکل است و در همه ی رمان هایش دو شخصیت متضاد یکی شوخ طبع و دیگری گوشه گیر و کمی افسرده وجود دارد . یک بدی که می شود به داستان های او گرفت پایان نا خوشایند در آخر رمان های اوست و کسی فکر نمی کند که داستان بدین شکل پایان یابد . اما در کل رمان هایش بسیار شیرین و سرگرم کننده و بسیار آموزنده بوده . به کسانی که به خواندن رمان علاقه دارند توصیه می کنم یکی از کتاب های او را بخوانند .

همچنین خوندن این کتاب رو به همه دوستام توصیه میکنم..
چون واقعا حرف نداره
این هم اندکی از بیوگرافی اقای مرتضی مودب پور

م.مؤدب پور به قدر كافی خوانندگانش را گیج كرده. هنوز كسی نمی داند او چند سالش است، چه قیافه ای دارد و اصلا زن است یا مرد.

6 رمان به اسم م.مؤدب پور چاپ شده و 3 كتاب دیگر به اسم ماندا معینی كه البته در كنارش یك پرانتز بازشده و نوشته شده(مؤدب پور(

این ماجرا یك جوری آدم رابه شك می اندازدكه م حرف اول مانداست و مؤدب پور یك فامیلی برای رد گم كنی و م.مؤدب پور یك زن خانه دار است.

ولی با وجود این هستند كسانی كه شخص م.مؤدب پور را دیده اند. مردی خوش تیپ با موهی جو گندمی كه همراه همسرش این طرف و آن طرف می رود . نام همسرش ماندا معینی است و نام خودش سیدمرتضی ؛ مرتضی مؤدب پور مشهور به م.مؤدب پور .

مؤدب پور دوست ندارد كسی بداند چند سالش است و با اصرار از ناشرانش می خواهد كه فیپی كتاب را كه سال تولدش در آن ذكر شده در ابتدی كتاب چاپ نكنند . به هر حال، او متولد 1337 است و اولین كتابش پریچهر در سال 1378 چاپ شد.

لحن محاوره ای كه مؤدب پور در دیالوگ نویسی داشت به نوعی شكستن روش كلاسیك دیالوگ نویسی بری عامه پسندها بود و این ، خودش یك ریسك به حساب می آمد . اما بالاخره ، ناشر قبول كرد كه كتاب را چاپ كند.

او برای این كار 2 دلیل داشت ؛ اینكه مؤدب پور سود چندانی از چاپ اول كتابش نمی خواست و مهم تر اینكه مؤدب پور همسایه دفتر انتشارات شادان بود و مدیر انتشارات نمی خواست روی همسیه را زمین بزند . با این وجود ، مؤدب پور با آن رمان به موفقیت رسید تا همه بر سر اینكه همسایگی با دفتر انتشارات یكی از فاكتورهای نویسنده شدن او بود، توافق كنند!

پس از آن اتفاق كه در سال 1378 در دفتر انتشاراتی افتاد، مؤدب پور 6 رمان نوشت. او برخلاف باقی عامه پسندها كه با بازی با لغات عشق و امید و فرجام به نام كتاب شان می رسند ، نام های دخترانه را برای كتاب هایش انتخاب می كند: یاسمین ، یلدا ، شیرین ، ركسانا ، پریچهر و گندم .

البته در ین بین چند كتاب هم با نام ماندانا معینی چاپ شد كه در كنار آن اسم نوشته شده بود: (مؤدب پور). كژال و دریا از این كتاب ها هستند كه هنوز كسی نمی داند مؤدب پور آنها را به نام همسرش نوشته یا اینكه واقعا خانمش هم نویسنده شده.

او به سبك سنتی عامه پسند نویس ها پی درد دل دختران و پسران شكست خورده می نشیند و داستان زندگی آنها را رمان می كند.

او ساكن محله گیشی تهران است و تنها اطلاعاتی كه از او به بیرون درز كرده ، چیزهای پیش پا افتاده ای است؛ مثل ینكه اتومبیل شخصی اش پرشیاست، یك فرزند 19 ساله دارد و منزلش در گیشا 3 خوابه است.

با وجود این او هنوز از گفتن اینكه پیش از سال۱۳۸۰ و نویسندگی چه كاری می كرده ، فرار می كند. انگار او از زندگی گذشته خود فراری است كه به كسی شغل سابق خود را نمی گوید .

فقط به گفتن شغل آزاد قناعت می كند و البته حرفی از تحصیلاتش نمی زند ؛ هرچند مدت هاست دهان به دهان می چرخد كه او حتی دیپلم هم ندارد . او برای اینكه این که اسرار فاش نشود با هیچ خبرنگاری گفت و گو نمی كند . شاید می ترسد كه در این گفت و گوهای كوتاه ، سؤال ها به گذشته مبهم او برگردد .

او خودش را ممنوع المصاحبه می داند و معلوم نیست كه برای فرار از گفت و گو با خبرنگاران خودش را ممنوع المصاحبه كرده یا آن طور كه خودش ادعا می كند ده نمكی و دولت با او بد هستند . مؤدب پور خودش اصلا اهل كتاب نیست .

او حتی رمان من او نوشته رضا امیرخانی را هم قبول ندارد و می گوید این كتاب محتوا ندارد . در حال حاضر چاپ هر 6 رمان او در بازار كتاب به پایان رسیده و همگی برای تجدید چاپ منتظر مجوز جدید هستند . حتی با اینكه ناشرش از او خواسته بعضی از بخش های رمان را بزند ، او روی كارش تعصب دارد و به این قضیه تن نمی دهد.

چند ماهی است مؤدب پور خودش را در خانه حبس كرده و حتی خریدهای ضروری و روزمره را مغازه داران محل برایش به طبقه سوم می آورند. مدتی است او دیگر در فرعی های گیشا قدم نمی زند . كسی نمی داند ، شاید دنبال سوژه رمان بعدی اش می گردد.

در مورد شیرین چنین میگویند.....


نوشته: م . مودب پور
ناشر:شادان
:تعداد صفحات:504
شمارگان چاپ:3000
اطلاعات چاپ:قطع رحلی / جلد شومیز - 1384
قیمت پشت جلد:40000

درباره کتاب:با «پریچهر» شروع کردیم...
عاشق شدیم و عشق را آموختیم.
«یاسمین» را حس کردیم و گریستیم...
و امروز با «شیرین» ادامه می دهیم:
«راهی را که رهروی عاشق می خواهد.»
«شیرین»: هم او که در عشق اسطوره شد و ماند.
و امروز تکرار آن مظهر عشق را با عاشقی دیگر می خوانیم.



پی نوشت:تشکر شما نشانه ی بقای ماست دینگ دینگ
با تشکر : ملکه ی پارسی کینگ

آخرین ویرایش 08/07/2011 توسط : Queen در ساعت 03:33

5 تاپیک آخر توسط Queen
تاپیک تالار آخرین ارسال کننده پاسخ نمایش آخرین پست
آیا مردگان می فهمند و می شنوند؟ علوم ماوراءالطبیعه یا سیاه Queen 0 1674 01/03/2012 15:14
تداخل فلسفه و ادبیات ادبیات پارسی Queen 0 1276 25/02/2012 23:56
جایگاه موسیقی آریایی در ادبیات فارسی دری هند موسيقی Queen 0 1127 25/02/2012 23:50
تاریخ نقد شعر در ادبیات کلاسیک ایران ادبیات پارسی Queen 0 1272 25/02/2012 23:39
جایگاه عدد "هفت" در ادب فارسی و فولکلور... ادبیات پارسی Queen 0 1182 25/02/2012 23:38


  #2  
قدیمی 08/07/2011
آواتار Queen
Queen Queen آفلاین است
اخراج شده
 

جنسيت: زن
پست: 4,001
سپاس: 3,986
از این کاربر 6,762 بار در 4,023 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 3 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 11,328
فصل 1

من آرمین پژوهش ام.حدود شیش هفت سال پیش همراه پسرخاله م،بابک ستوده،برای ادامه تحصیل از ایران خارج شدیم.تو این مدت دوتایی تو یه آپارتمان شیک زندگی میکنیم.از نظر مادی وضع پدرامون خیلی خوبه،امشبم این بابک چند تا از دوستاشو دعوت کردهن خونه مون،اگرچه من اصلا حوصله نداشتم.


* * *

بابک ـ آرمین!اومدی تو اتاق خواب چکار بوف کور؟!
ـ سرم درد میکنه.بذار نیم ساعت بخوابم بعد خودم می آم.
بابک ـ دوو هزار و پونصد سال خواب بودی تمام بیت المال مون رو بردن!حداقل این چند وقته بیدار باش!پاشوپاشو زشته.بچه ها ناراحت میشن.
ـ باور کن بابک حس تو تنم نیس.
بابک ـ اِه!اینو جلوی این دخترا نگی ها!این دخترای خارجی تمام اخبار ایران رو تو تلویزیون می بینن.دیدن که تمام خانما توی ایران با حجابن.معنی و مفهوم حجاب رو هم درک نمی کنن.اینا فکر می کنن هر مرد ایارانی یه فتوکپی یه از رستم دستان.
ـ این چرت و پرتا چیه به اینا گفتی؟!
بابک ـ چرت و پرت؟همین چیزا رو براشون گفتم که همشون عاشق مردای ایرانی ن!
Rose ـ آرمین سگ اللاگ!
بابک ـ ای دختر بی تربیت!آدم به بزرگترش این حرفا رو میزنه؟!بدو برو تا زبونت رو با قاشق داغ چیز نکردم!
ـ بابک خجالت نمیکشی این چیزارو به اینا یاد می دی؟
بابک ـ بجون تو اگه من این یکی رو بهش یاد داده باشم!
ـ پس این خودش یاد گرفته به فارسی به من بگه سگ اخلاق؟!
بابگ ـ چه می دونم؟آخه می دونی این پدرسوخته ها خیلی باهوشن!حتما خودش رفته پرس و جو کرده و این دو تا کلمه رو از تو فرهنگ دهخدا پیدا کرده و چسبونده سرهم و به تو گفته!اتفاقا چقدرم بهت می آد!
ـ زهرمار!
بابک ـ حالا پاشو بریم زشته.
ـ شماها برین،من یه نیم ساعت چشمم گرم شه بعد می آدم.
بابک ـ بابا پاشو بریم.اگه نیای اینا فکر می کنن مردای ایرانی همه چرتی ن!مسئله مسئله ملیه!پای آبروی مردای ایرانی وسطه!
«رز به انگلیسی گفن»
ـ پاشو آرمین حالا که وقت خواب نیست!
بابک ـ خواب یعنی چه؟
مامردای ایرانی اصلا اهل خواب نیستیم رز خانم!
ما در طول شبانه روز،نیم ساعت می خوابیم،بیست و سه ساعت و یه ربع تموم،یه نفس فعالیت می کنیم!
رز ـ اینکه میشه بیست و سه ساعت و چهل و پنج دقیقه!یه ربع دیگه شو چیکار میکنین؟
بابک ـ اون یه ربع م تا بریم سر فعالیتمون بگی نگی یه چرت می زنیم!
«رز شروع کرد به خندیدن و گفت»
ـ پس چرا آرمین گرفته خوابیده؟
بابک ـ چقدر تو کنجکاوی دختر؟!همه اسرارمونن رو که نمی تونیم به شماها بگیم!این آرمین از اون مردای خطرناکه!واسه همین از تو ایران براش اجازه گرفتیم که یه خرده بیشتر بخوابه!
می دونی این اگه زیاد بیدار باشه محشر به پا میکنه!خلق و خوش درست مثل سهراب یله می مونه!
رز ـ سهراب یال کیه؟
بابک ـ هیس؟!اسمشو نیار!خطرناکه!اسمش م سهراب یله نه یال!میگن این سهراب خان چهل و هشت تا زن گرفته بوده.سر همین موضوع باباش کشتش!
رز ـ چهل و هشت تا؟دروغ میگی.
بابک ـ باور نمیکنی برو تو کتابای تاریخ نیگاه کن.تمام عقدنامه هاشو چاپ کردن!
رز ـ حالا چون این همه زن داشته پدرش کشتش؟
«به فارسی به بابک گفتم»
ـ کم دری وریی بگوو پسر.این حالا باور میکنه و میره به همه می گه ها!
بابکـ خب منم همینو میخوام دیگه!تبلیغ از این بهتر نمیشه.
ـ حالا هی واسه اینا چاخان بکن!ماها رو از بس بهمون روغن نباتی،اونم تازه کوپنی دادن،دماغ مون رو بگیرن جونمون در می آد!حالا تو هی به اینا بگو ما رستم دستانیم!
بابک ـ این خارجیا یه شعاری دارن.میگن اگه صد تومن پول داری،نود تومنش رو تبلیغ کن ده تومنش رو بذار واسه کار!
ـ تو که صد تومنش رو هم تبلیغ کردی!
«رز که با تعجب به ما نگاه میکرد گفت»
ـ من از گرمی مردای ایرانی زیاد شنیده بودم اما این دیگه واقعا عالیه که انقدر پرقدرت باشن!
بابک ـ ممنون رز خانم جون اما خواهش میکنم این چیزا که گفتم بین خودمون بمونه.جلو کسی نگو،چشممون میکنن!
«بعد رو به من کرد و به فارسی گفت»
ـ بابا پاشو بریم دیگه!یه دقیقه دیگه بگذرهن.تبیلغ مون از صدتومن م میگذره و یه چیزی م به شبکه تبلیغاتی بدهکار میشیم ها!اونوقت اگه بفهمن سرمایه واسه خودمون نمونده گندکار در می آدها!پاشو دیگه!
«خندم گرفت.بلند شدم و سه تایی رفتیم تو سالن.چندتا از بچه های دانشکده تو سالن بودن بابک برای شام دعوتشون کرده بود.تا مارو دیدن هورا کشیدن.»
بابک ـ خبه!زیاد ذوق نکنین.هورا چیه میکشین سرمون رفت!همه بگین ماشاالله به ایران،ماشاالله به ایران.
«همه شون با هم گفتن»
ماشی له با ایران ماشی له با ایران!
بابک ـ لال پتی ها ماشی له چیه؟!ماشاالله!
ـ بابک ولشون کن!
بابک ـ باید یاد بگیرن دیگه!شش هفت سال دارم باهاشون سروکله میزنم یه ماشاالله نمی تونن بگن!
خیلی خب،نخواستیم بابا.بیاین می خوایم کلاه بازی کنیم.
ـ خرس گنده خجالت نمیکشی میخوای کلاه بازی کنی؟!
بابک ـ پس چیکار کنیم؟گرگم به هوا بازی کنیم؟!
ـ حالا حتما که نباید بازی کنیم بشینیم با همدیگه حرف بزنیم.
بابک ـ اینارو اگه یه دقیقه باهاشون بشینی و حرف بزنی،صاف جهت گیری میکنن طرف ازدواج!فقط م با زبون بی زبونی!یکیشون میگه حالا که درست تموم شده.برنامه ت چیه؟اون یکی میگه خیال نداری برای همیشه اینجا بمونی؟اون یکی میگه برای آینده چه تصمیمی گرفتی؟
حالا روشون نمیشه که رک به آدم بگن بیا منو بگیرها!
ـ صدبار بهت گفتم ازدواج ما با یه دختر خارجی مشکله.
بابک ـ درست میگی.ازدواج با یه دختر خارجی مشکل ایجاد میکنه.اما من خیال دارم با چند تا دخترخارجی ازدواج کنم!اینطوری مشکل ایجاد نمیشه!چیز کم همشه مکافات داره!حالا انقدر فارسی حرف نزن زشته.بهشون برمیخورده.
«سوفی به انگلیسی گفت»
ـ شما شیطون ها چی دارین به زبون خودتون بهم میگین؟|»
بابک ـ ببین آرمین،تا بهشون میخندی شروع میکنن!
ـ کرم از خود درخته!
بابک ـ یالله بچه ها.بیاین میخوام بهتون شعر ایرانی یاد بدم.
ژاکلین ـ شعر ایرانی سخته،ما نمی تونیم بگیم اونوقت شما بهمون میخندین.
بابک ـ چارلی چاپلین شما،خدابیامرز خودش رو کشت تا مردم بهش بخندن!
ـ بابک صدا میره بیرون،همسایه ها می آن در خونه ها!
بابک ـ بابا بذار سرشون رو گرم کنم دیگه !
ـ یه جور دیگه سرشون رو گرم کن.بی صدا سرشون رو گرم کن.
بابک ـ خب بچه ها.بیاین براتون پانتومیم اجرا کنم!
ـ مرده شورت رو ببرن بابک!
بابک ـ خیلی خب بابا!براتون قصه میگم!قصه مردای ایرانی!این مردای ایرانی قد و هیکل شون یه خرده کوتاهه.یعنی نصفی شون زیر زمینه اما فلفل نبیت چه ریزه بشکن ببین چه تیزه!حق مون رو خوردن قدمون کوتاهه؟
ـ من و تو که قدمون بلنده!کی رو میگی که قدش کوتاهه؟
بابک ـ خودمون رو نمیگن.قصه سفید برفی و هفت کوتوله رو میخوام براشون بگم.
لیزا ـ کاش شماها همین جا می موندین و ازدواج می کردین و نمی رفتین ایران!
بابک ـ اوخ!باز فیلش یاد هندوستان کرد!یالله همه با هم ماس ماس کنگر ماس
«خنده م گرفته بود.به بابک گفتم»
ـ اینا که یکی دو تا نیستن.تازه اگرم بخواهیم اینجا زن بگیریم مگه چندتاشون رو می تونیم بگیریم؟
بابک ـ راست میگی،باید عمل عادلانه باشه.
«بعد رو به دخترا کرد و گفت»
ـ بچه ها توجه توجه!Achtung Bitte,Attention
یه حراج بی نظیر!یه آرمین داریم عتیقه!مال سیصد سال پیشه!
قدبلند،خوش قیافه،خوش چشم و ابرو.تمام اعضای بدنشم سالمه و فابریک.
با ضمانت نامه!کج و کوله گی م نداره.قیمت پایه سه پوند.یک سه پوند.دو سه پوند....
«بچه ها خندیدن و من گفتم»
ـ غلط کردی!سه پوند؟!
بابک ـ پس چن پوند؟سیصد هزار پوند؟تازه پسرخاله می قیمت رو بردم بالا!یه چشمه از اون اخلاق کل ت رو رو کنی،یه پوندم نمی خرنت!حرف نزن بذار کارم رو بکنم .شاید سی و چهل پوندی فروختمت.
Hurry upکه غفلت موجب پشیمانی ست.
رز ـ من ده پوند میخرمش.
بابک پت پونزده پوند واسه خودمون تموم شده!
«تو همین وقت زنگ زدن و بابک آیفون رو جواب داد و در رو وا کرد و بعد به من گفت»
ـ زود پاشو جلیقه نجاتت رو تنت کن که سیل اومد!
ـ کی بود؟
بابک ـ مریم و مهتاب و پدر و مادرش!
ـ راست میگی؟چطور اینوقت شب؟!بیچاره این دخترا!هنوز صابون عمه خانم ایرانی به تنشون نخورده!
«بعد رو به دخترا کرد و نصف به فارسی و نصفه به انگلیسی گفت»
ـ خانم ها!Dangerهاپوcame!به محض رسیدنake andپاره پورهourپروپاچه!
«خنده م گرفته بود.دخترا بر و بر بابک رو نگاه میکردن.»
ـ نترسونشون بیچاره هارو.
«مهتاب و مریم»دختر عمه های من بودن که تو همون شهر با پدر ومادرشون زندگی میکردن.مهتاب بزرگتر از مریم بود و به من علاقه داشت.دختر قشنگی بود.عمه م همه پولدار بودند و خیلی پر جذبه!مریم هم تو عالم رویا،بابک رو شوهر خودش می دید!
خلاصه یکی دو دقیقه بعد،در آپارتمان رو زدن و خودم در رو وا کردم.
پت سلام عمه،سلام فرزاد خان.
عمه ـ سلام عزیزم چطوری؟هیچ یادی از ما نمیکنی!درستم که تموم شده و دیگه بهانه ای ندار»
ـ به به،انگار بدموقعی مزاحم شدیم!
بابک ـ سلام عمه خانم،تعظیم عرض کردم.
عمه ـ سلام و زهرمار!این چه بساطی یه؟!
بابک ـ حراجی داشتیم عمه خانم!کم کم داریم دست و پامون رو جمع میکنیم برگردیم ایران.اینه که یه خرده اثاث مثاث رو داشتیم می فروختیم.سلام فرزاد خان،سلام مهتاب خانم،سلام مریم خانم
عمه ـ راست میگی یا چاخان میکنی؟
«بابک که خیلی جدی حرف میزد گفت»
ـ دروغم چیه جون آرمین!اما معامله مون نشد.اینا بز خرن!کل جنس رو یکیشون میخواست ده پوند بخره«منظورش از جنس،من بودم.»
مریم ـ غلط کرده!
بابک ـ البته جنس همین حدودا می ارزید.زیادم پرت نگفتن قیمت رو!
«بهش چپ چپ نگاه کردم»
عمه ـ پس شیرینی و میوه چیه رو میز؟
بابک ـ عمه خانم ،گلو خشک که نمیشه معامله کرد!اینارو گذاشته بودیم که اگه معامله مون شد،دهنمون رو شیرین کنیم!
عمه ـ خودتی پدرسوخته!مهمونی گرفتی میگی حراجیه!
بابک ـ به سرتون قسم اگه خلاف عرض کرده باشم.مادرم داغم رو ببینه اگه دروغ بگم!همین پیش پای شما داشتیم سر قیمت چونه می زدیم!میگین نه،از آرمین بپرس.اونکه دروغ نمیگه.اخلاقش رو که می دونین.
عمه ـ راست میگه عمه؟
ـ راست میگه عمه همین الان داشتیم سرقیمت چون می زدیم.
«خنده هم گرفته بود.عمه دیگه پاپی نشد.اما مهتاب و مریم،چپ چپ به دخترا نگاه میکردن ولی فرزادخان ازاونا بدش نیومده بود و با چشم خریدار نگاهشون میکرد»
بابک ـ خب خانمها.حراج به علت وقوع بلایای طبیعی تعطیل شد!شب بخیر.
«بعد برگشت و با یه حالت معصومانه عمه رو نگاه کرد و گفت»
ـ طفلک ها یه جنس رو خیلی چشمشون گرفتهن بود،حیف که پول کم داشتن!
مریم ـ خب چی رو میخواستن؟یه خرده قیمت روببر بالا و بده بهشون برن د یگه!
بابک ـ نه.اونی که میخواستن زیادم ارزش نداشت!بیشتر می خریدن سرشون کلاه میرفت خدارو خوش نمی اومد!
«دوباره چپ چپ نگاهش کردم.»
بابک ـ خب بچه ها پاشین شب بخیر.ما فعلا از فروختن منصرف شدیم.بفرمایین.
شوهر عمه ـ حالا بودن طفلکها!
عمه ـ شما دخالت نکن آقا!
«بابک یه چشمک به فرزادخان زد و گفت»
ـ فرزادخان حالا موقعیت واسه حراج مناسب نیس.ایشاالله دفعه ی بعد واسه حراج شمارو هم دعوت میکنیم که اگه چیزی از اینا لازم شد بخرین!
«دخترا روبه طرف در آپارتمان برد و وقتی رفتن بیرون،بابکم سرش رو کرد بیرون و شنیدم گفت ماس ماس یادتون نره!دخترام خندیدند و رفتن.
بعد برگشت تو آپارتمان و با قیافه ی مظلوم گفت»
ـ طفلکها دست و بالشون یه خرده تنگه!خب،خیلی خوش اومدین چه عجب از این طرفا؟
عمه ـ من می دونم.این چیزا همه زیر سر توئه!بچه م آرمین از این کارا بلدنیس.عمه مرده سرش تو درس و مشق شه.همه آتیشا از گور تو پدرسوخته بلند میشه!
بابک ـ این عمه مرده!ببخشید ننه مرده هرچقدرم پخمه ودرس خون باشه بالاخره باید اسباب اثاثیه اش رو بفروشه یا نه؟@
شوهر عمه ـ خانم شما خیلی کج خیالین ها!این طفل معصوم ها یه حراج هم نمی تونن ترتیب بدن؟!
بابک ـ نه بابا؛ایندفعه میگیم یه سمساری چیزی بیاد و همه اثاث رو بار کنه و بره!
مهتاب ـ خوبی آرمین؟
ـ ممنون بد نیستم.شما چطورین؟
مهتاب ـ خوبم،مرسی.
«عمه بلند شد و رفت طرف آشپزخونه و گفت»
ـ برم هم چایی بیارم و هم یه دستی سروصورت اشپزخونه بکشم.
بابک ـ نمیخواد عمه خانم!چرا زحمت میکشین!خودم می رم چایی می آرم.آشپزخونه م مثل گل می مونه.
«اما دیگه عمه وارد آشپزخونه شده بود.بابک گوشاشو گرفت که صدای عمه بلند شد.»
ـذلیل مرده!شما حراج می ذارین.شامم به مشتری ها می دین؟
بابک ـ عمه خانم شمام چقدر سخت می گیرین!ماشاالله اینقدر تو خونه تون ریخت و پاش دارین و دست و دل بازین!این بیچاره ها گرسنه شون بود گفتم یکی یه لقمه بذارن دهنشون ثواب داره.بوی غذا بلند شده بود،روحشون می پرید!
«ایندفعه خود عمه خنده ش گرفت»
مریم ـ خدا به داد اون دختری برسه که تو قسمتش بشی!
بابک ـ دِ اینام اومده بودم حراجی که من و ارمین رو بین خودشون قسمت کنن که شماها نذاشتین!
«دوباره همه خندیدن و مریم به بابک چشم غره رفت.عمه هم که با یه سینی چایی داشت از آشپزخونه می اومد بیرون گفت»
ـ چشم دراومده اگه یه بار دیگه بشنوم حراجی راه انداختی،وای به حالت!
بابک ـ چشم عمه خانم.از این به بعد اگه خواستیم چیزی بفروشیم جنس رو ورمیداریم می بریم مغازه خریدار!
«دوباره همه خندیدن.عمه وقتی نشست و چایی ش رو خورد به من گفت»
ـ خب عمه جون،حالا که به سلامتی درست تموم شده میخوای چیکار کنی؟الان دیگه همه چی تمومی!مدرک داری،وضع مالی ت خوبه.خوش قیافه ای و جوون،سن ت هم که سن ازدواجه.این وقتا نباید دست دست کرد.حالا خودت به عمه بگو برنامه ت چیه؟
«بابک که خنده ش گرفته بود گفت»
ـ نخیر تا حالا شرکتهای چند ملیتی و خارجی تو حراج ما شرکت کرده بودن،حالا کمپانی های بزرگ ایرانی وارد معامله شدن!
«اینو گفت و از ترس عمه فرار کرد و رفت تو آشپزخونه.مریمم بلند شد و دنبالش رفت.»
شوهر عمه ـ من خیلی این پدرسوخته رو دوست دارم.خیلی بانمکه.
عمه ـ بلاس!مثل زلزله س!میترسم این بچه رو فاسد کنه!
«بابک از تو آشزخونه»
ـ این فاسد خدایی هس!هرچی فساد و مفسده س زیر سر این آرمینه!به قیافه ی معصومش نگاه نکنین.گرگه در لباس میش
عمه ـ نکنه راست میگه عمه؟
ـ عمه بخدا من گرفته بودم تو اتاقم خوابیده بودم.این ول نمیکنه.
عمه ـ میدونم عمه.این چشمای معصوم،ازش نجابت میباره.توام مثل باباتی.اونم جوونی ش خیلی نجیب بود.
«بابک آروم از تو آشپزخونه گفت»
ـ آره آره،جوونی ش نجیب بود،حالا نانجیب شده؛اینا جوونی هاشون همه خوبن!پا که به سن میذارن خراب میشن!
«فرزادخان زد زیر خنده.عمه وانمود کرد که نشنیده.خلاصه یه ساعتی با من حرف زد و نصیحت کرد و بلندشدن و رفتن.
تااونا پاشون رو از در گذاشتن بیرون،بابک یه نفس بلند کشید و گفت»
ـ آخیش!اعلام وضعیت سفید یاعادی!توپولف دشمن به آشیانه برگشت!
ـ تقصیرتوئه.سربه سرش نذار.
بابک ـ مگه کسی میتونه سربه سر عمه ی تو بذاره؟!یه قشون رو حریفه!
اصلا من نمی فهمم!این و دختراش از جون ما چی میخوان؟!
ببینم تو از مهتاب خوشت می آد؟
ـ بدم نمی آد،اما من فعلا خیال زن گرفتن ندارم.
بابک ـ تازه مگه من میذارم تو با مهتاب عروسی کنی؟شماها با هم فامیلین.بچه تون منگل درمیآد.میشه مثل عمه خانم!
تازه میگن مادر رو ببین،دختر رو بگیر.این عمه خانم اندازه ی تمام کره ی زمین جاذبه و جذبه داره!نمی بینی فرزادخان جلوش مثل موشه؟؟!دخترشم مثل خودش میشه.
ـ نه مهتاب،دختر آرومی یه.ندیدی امشب هیچی نگفت؟
بابک ـ احتیاجی نبود مهتاب چیزی بگه!مامانش دست تنها،سر و بونه ی مارو جنبوند!دیگه لازم نبود که کسی کمکش کنه!کم بیاره اونام می آن جلو.
اصلا تو کاریت نباشه،حالا فعلا بلندشو اینجارو یه خرده تروتمیز کنیم وقت خواب ابهات صحبت میکنم.
بیچاره این دخترا،چشمشون که به عمه ت افتاد،شروع کردن مثل بید لرزیدن!چه هیکلی؟!صدو پنجاه کیلو وزنش هس،نه؟
فوت میکرد،من و تو و اون دخترا رو باد می برد!کیه این؟از نواده های رستمه یا افراسیاب؟
ـ من می رم ظرفارو بشورم،تو جارو بزن.
بابک نمیخواد ظرف بشوری همه ظرف رو چرب و چیلی می ذاری تو قفسه!تو جارو بزن خودم می شورمشون.تو گربه شور میکنی!
«خلاصه کارای خونه تموم شد و هردوتامون دوش گرفتیم و لباسهامون رو عوض کردیم و اومدیم تو سالن.
بابک بلند شد و دو تا چایی ریخت و آورد و گذاشت رومیز و خودشم نشست و ازم پرسید»
ـ سرت چطوره؟بازم درد میکنه؟
ـ ای یه کمی.
بابک ـ دوای دردت پیش منه.خودم با یه نسخه خوبش میکنم.
ـ چطوری؟
بابک ـ تو فقط به حرف من گوش بده کاریت نباشه دیگه،خودم برات یه دختر خوب و خانم و نجیب و خوشگل پیدا میکنم.
ـ تو دست از سر من ور نمی داری؟همین دو دفعه که بدبختم کردی بس نیس؟!این دفعه م میخوای بیچاره م کنی؟!
بابک ـ من ترو بدبخت کردم؟!کی؟
ـ سر جریان فرگل و فرنوش!تو دو تا کتاب قبلی!یادت نیس؟
بابک ـ اِ!شوخی خارج از کتاب نکن دیگه!
ـ دیگه گولت رو نمیخورم.همیشه خودت خوبی و خوش،من بدبخت باید دربدری و بیچارگی بکشم!
بابک ـ خبه خبه،برگردیم تو داستان خودمون!
ـ چی چی برگردیم تو داستان خودمون؟!اون دو دفعه هیچی بهت نگفتم بازم ول نمیکنی؟
بابک ـ عجب خری هستی تو!پسرزشته!خواننده ها حالا جی میگن بهمون؟
حالا یه چیزی بوده و گذشته.ایندفعه قول میدم که تو کتاب سروسامون بگیری!الانم بلند شو بگیر بخواب،یه ساعت از نصف شب گذشته.
ـ تو برو بگیر بخواب،من خوابم نمی آد.
بابک ـ مگه قرصایی رو که دکتر داده نمیخوری؟
ـ چرا بابا ،ولی فایده نداره.بدتر عادم می کنم،یه دفعه دیدی قرصی شدم.
بابک ـ چه ت میشه وقتی میخوابی؟
ـ چیزیم نمیشه.تو برو بگیر بخواب.تا حالا صدبار بهت گفتم.
بابک ـ حالا یه بار دیگه م بگو.
ـ تا چشمم رو هم می ره انگار یکی صدا می زنه منو!از خواب که می پرم هیچی نیس .هیچی یادم نمی آد.
بابک ـ این دکتر آخریه،اسمش چی بود؟آهان دکتر هریس .مگه بهت نگفت اگا قرصا اثر نکرد دوباره بری پیشش؟
ـ چه فایده داره؟اون چند دگتر قبلی م همین رو گفتن.بعدش کهن رفتم پیششون چیکار کردم؟هیچی دوباره قرص بهم دادن.
بابک ـ شاید قرصات ضعیفن؟
ـ دیگه از ایناکه می خورم قوی تر میخوای؟فیل رو میخوابونه!
بابک ـ فردا دوباره می ریم پیشش.میگیم دکتر جون قرص میخواهیم واسه کرکدن!اینا که دادی واسه فیل خوبه.ضعیفه!
ـ برو بگیر بخواب.چرت و پرت نگو.
بابک ـ امشب میخوام بیام اتاقتت پیش تو بخوابم ببینم چه جوری میخوابی؟
ـ خوابیدن که میخوابم،اما ساعت صبح!
بابک ـ تو که قبلا اینطوری نبودی؟
ـ چرا تقریبا یه سال و نیمه که اینطوری شدم.اوایل یکی دوبار از خواب می پریدم اما توی این دو ماه شاید ده بار اینطوری میشم.
بابک ـ حالا بریم بخوابیم تا صبح خدابزرگه.اینا همش مال اعصابه.فشار درس کلافه ت کرده.چند وقت که بگذره خوب میشی.هی بهت میگم انقدر خرخونی نکن!گیرم حالا تو گرفتی 20 من گرفتم 17 که چی؟!بالاخره هر دومدرکمون رو گرفتیم!ولی من سرو مر گنده م.تو عیب ناک شدی!خوبه حالا گاه گداری واسه ات یه حراجی ای چیز را میندازم وگرنه تا حالا شده بودی عین دفتر شصت برگ.


  #3  
قدیمی 08/07/2011
آواتار Queen
Queen Queen آفلاین است
اخراج شده
 

جنسيت: زن
پست: 4,001
سپاس: 3,986
از این کاربر 6,762 بار در 4,023 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 3 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 11,328

* * *

«نزدیکی های صبح بود که بابک بیدارم کرد.از خواب پریدم.منگ بودم،چشمم رو که وا کردم دیدم بابک بالای سرم واستاده و تکونم میده»
ـ چی شده؟
بابک ـ هیچی انگاری خواب بد دیدی.
«بلند شدم و نشستم کمی که گذشت پرسیدم»
ـ چیکار میکردم تو خواب؟
بابک ـ خودت هیچی نفهمیدی؟یادت نیس چه خوابی دیدی؟
ـ اصلا!الان خیلی وقت که اصلا خواب نمی بینم.
بابک ـ خوبه خواب نمی بینی و این عربده ها رو میکشی!اگه خواب ببینی چیکار میکنی؟!نکنه جنی شدی!ّسم الله الرحمن الرحیم!
ـ مگنه چیکار میکردم؟
بابک ـ چه می دونم؟!همش می گفتی نمی آم.برو!تو کی هستی؟!از این حرفا!چندتا دادم زدی.
ـ این چیزا که میگی اصلا یادم نیس.سرشب چی؟وقتی خوابم برد.
بابک ـ چهار پنج بار از خواب پریدی.حالا خواب از سرت نپریده.بگیر بخواب.صبح یه زنگ به دکتره میزنم بریم پیشش .بخواب.
ـ دیگه خوابم نمی آد.
بابک ـ باشه .همین جوری دراز بکش.
ـ خیلی کلافه ام بابک!وقتی از خواب بلند میشم هیچی یادم نمی آد اما داغونم!
انگارتو خواب کوه کندم!دیگه از خوابیدن میترسم.
بابک ـ بخواب من بالای سرت می شینم تا خوابت ببره.
* * *
«ساعت 8/5 بود که بیدار شدم.بابک رویه مبل،کنار تختم خوابش برده بود.بلند شدم و صبحونه رو درست کردم و بعدش بابک رو بیدار کردم.
دوتایی یه دوش گرفتیم و صبحونه مون رو خوردیم و نیم ساعت بعد بابک به دکتر هریس تلفن کرد و ازش برای یه ساعت بعد وقت گرفت.
نیم ساعت بعد از خونه بیرون رفتیم و با ماشین من به طرف مطب دکتر حرکت کردیم.»
بابک ـ یه وقت به عمه خانوم نگی دکتر می ریم و خوابت بده!اون وقت دیگه منو ول نمیکنه.میگه برادرزاده م رو دعایی کردی!عکس سیتی اسکنت رو آوردی؟
ـ آره.اوندفعه م دیدشون.
بابک ـ رفتیم پیشش هرچی تو خواب می بینی بگو خجالت نکش.
ـ چیزی نمی بینم که بگم!
بابک ـ دور از جون،دور از جون،فکر کنم اونطوری شدی!
ـ چطوری؟!
بابک ـ نمی دونم!
ـ زهرمار!ترسیدم.
بابک ـ نترس بابا!هیچی نیس .بابام یه رفیقی داشت که اونم یه چند وقتی همین جوری شده بود.نمیدونم پیش کدوم دکتر رفت با دوتا نسخه خوب خوب شد.تازه 6ماه بعدشم زندگی کرد!
«چپ چپ نگاهش کردم.
یه خرده بعد رسیدیم و یک گوشه پارک کردم و با هم رفتیم تو مطب دکتر.
یه دختر مو بور،منشی دکتر بود.تا وارد شدیم بابک بهش گفت»
ـ سلام خانم منشی،حالتون چطوره؟مامان اینا چطورن؟بابا خوبن؟همشیره چطورن؟اخوی بهتر شدن؟
«نصفی به انگلیسی میگفت،نصفی به فارسی،بیچیاره منشی یه در حالیکه می خندید،مات بابک رو نگاه میکرد.»
ـ بابک مسخره بازی در نیار.ایناکه اخوی و همشیره ندارن.
بابک ـ با اینا که اینطوری حرف بزنی،فکر میکنن واژه های جدید وارد زبان شون شده!
«بعد دوباره به منشی یه گفت»
ـ ببخشید خانم منشی.ما دو نفر رو یادتون نیس؟چند وقت پیش این دوستم رو آوردم اینجا.یه کمی خل بود.دکتر با یه نسخه دیوونه ش کرد!
حالا آوردمش دکتر یه نسخه دیگه بده.زنجیری بشه و بفرستمش تیمارستان!
«خانم منشی که غش کرده بود از خنده گفت»
ـ خیالتون ر احت باشه.با داروهای دکتر خیلی زود دوستتون معالجه میشن.
بابک ـ اختیار دارین خانم چهره ی خندون شما از هر دارویی داروتر!از شما چه پنهون.دفعه ی قبل که اومدیم اینجا.خود منم تو مغزم بگی نگی،یه خرده احساس خل چلی میکردم!شمارو که دیدم انگار آبی بود رو آتیش!اصلا به نظرمن فنصف مریضای دکتر رو شما درمون می کنین و به اسم دکتر تموم میشه!
ـ بابک!
بابک ـ ببخشید،دکتر محکمه تشریف دارن؟ما قبلا تلفن کردیم ساعت دیدیم اومدیم خدمتتون!
ـ محکمه چیه؟ساعت دیدیم چیه؟این دری وری ها چیه میگی؟
بابک ـ دارم زبون بازی میکنم که زودتر بفرستمون تو.
ـ اینجا که مریض نیس جزما!
بابک ـ اِ!دکتر مریض دیگه نداره؟تو این شهر انگار فقط دیوونه توئی آرمین!
«خانم منشی،همینطور واستاد بود می خندید»
ـ برو کنار ببینم!ببخشید خانم،من آرمین پژوهش هستم.وقت گرفتم از دکتر .
منشی ـ بله.خواهش میکنم.دکتر منتظرشماهستن.بفرمائید تو.
«رو به بابک کردم و گفتم»
ـ نیم ساعته حرف میزنی یه کامه حرف حسابی از دهنت درنمی آد!
بابک ـ خب اینام خسته میشن اینجا.خواستم دو کلوم حرف خوب بزنم خستگی از تنش دربره!
«خانم منشی که از بابک بدش نیومده بود با خنده بهش گفت»
ـ شما خودتون با دکتر کاری ندارید؟
بابک ـ نه خانم جون،کار من از قرص و شربت و این حرفا گذشته!من دیگه باید برم خودم رو امین آباد معرفی کنم!
«دستش رو کشیدم و بردمش تو دفتر دکتر
وارد دفتر دکتر شدیم و پس از سلام و احوالپرسی،وقتی دکتر شنید که داروها به من اثر نکرده،خیلی تعجب کرد.مدتی فکر کرد و بعد گفت که این قوی ترین دارویی که میتونه برای من تجویز کنه.بهم گفت که باید یه جلسه ی مشاوره با چندتا پزشک دیگه ترتیب بده و شاید لازم باشه که هیپنوتیزم بشم.بعد چند تا ازمایش و عکس برام نوشت.بابک تا اسم هپینو تییزم رو شنید به من گفت»
ـ آخ آخ آخ آخ،خیلی بد شد!اگه هیپنوتیزمت کنه تا جور میشه!
ـ چرا؟
بابک ـ آخه وقتی آدم هیپنوتیزم میشه همه چیز رو میگه.توام تمام کثافتکاری هایی که تو این چند ساله کردی میگی و دکتر می فهمه چه گندائی تو کشورش بالا آوردی!ابرومون جلو دکتر میره!وامصیبتا!Disasroos!وtragedyیا!
ـ بیچاره من که کاری نکردم وخیالم راحته.ترو بگو که اگر قرار بشه هیپنوتیزمت کنن اعدام میشی!
بابک ـ اگه بخاطر درس خوندن و نجابت و سربه زیری آدم رو قراره تیر بارون کننن،باشه،عیبی نداره،بذار اعدامم کنن!
ـ آره جوون خودت پرونده از پرونده ی تو سیاه تر پیدا نمیشه.
دکتر ـ دارید مشورت میکنید؟
بابک ـ ببخشید دکتر جون.آدم اگه در حالت هیپنوتیزم اعتراف بکنه.این اعترافات تو دادگاه سنیت داره؟!
ـ خفه شی بابک!
«دکتر خندید و بعد چند تا آزمایش و عکس برام نوشت و از اونجا بیرون اومدیم و یه راست برای ازمایشها رفتیم و از همونجام برای عکسبرداری.
کارامون که تموم شد برگشتیم خونه.تقریبا ظهر شده بود.»
بابک ـ ناهار نوبت منه درست کنم؟
ـ آره.
«تلفن رو ورداشت و پیتزا سفارش داد»
ـ یعنی چه؟نوبت من که میشه باید غذای ایرانی درست کنم.نوبت تو که میشه زنگ میزنی از بیرون غذا می آرن!
بابک ـ قربونت برم،تو کدبانویی و از هر انگشتت صدتا هنر می ریزه.من از این زنیکه شتره شلخته هام!سرظهر که شوهره پیداش میشه.دو تا پیتزا میندازم جلوش!
ـ بلندشو حداقل یه چایی دم کن.
بابک ـ چشم.اوقات تلخی نکن.اخر سالی شگون نداره!یه غذا پختن ارزش نداره که براش زندگی زناشوئی مون رو بهم بزنیم!
«خنده م گرفت.یه خرده بعد پیتزامون رو آوردن و بعد از خوردن بهش گفتم»
ـ من میخوام یه کمی بخوابم،خیلی خسته م.شبا که خواب درست ندارم.
بابک ـ دوندون هات رو نشون بده ببینم.
ـ برای چی؟
بابک ـ نکنه کم کم داری دراکولا میشی؟!دراکولام روزا میخوابید و شبا بیدار بود.
ـ گمشو .تا عصر بیدارم نکن.
بابک ـ اما اگه دراکولا شدی نیایی منو گاز بگیری پدرسوخته ها!اگه گازم بگیری میشم عروس دراکولا!
ـ مطمئن باش اگه دراکولا بشم تو یکی رو گاز نمی گیرم.عروس قحطی یه؟!
بابک ـ اما اگه گازم بگیری چه عروسی برات میشم!نه پخت و پز بلدم،نه ر فت و روب!فقط می شینم ور دلت تا شب بشه و دوتایی با هم بزنیم از خونه بیرون!می شم عروس ددری!ولی خب،مادرشوهر ندارم که ازم ایراد بگیره!

  #4  
قدیمی 08/07/2011
آواتار Queen
Queen Queen آفلاین است
اخراج شده
 

جنسيت: زن
پست: 4,001
سپاس: 3,986
از این کاربر 6,762 بار در 4,023 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 3 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 11,328
فصل 2

«طرفای عصر بود که بابک بیدارم کرد.نشسته بود بالای سرم و دست میکشید به موهام و اروم و با صدای زنن می گفت»
ـ پاشو،پیشی ملوس من!پاشو خون آشام من!دمدمه ی غروبه.پاشو بریم چندتا گاز بگیرم جون بیاد تو تنمون!پاشو گشنگی ضعف کردم!
ـ تو کی میخوای آدم شی بابک؟!
بابک ـ خون آشام که آدم نمیشه!پاشو حوصله م سر رفت!
ـ ساعت چنده؟
بابک ـ هرچند هس!دیگه نمیشه بخوابی.دلم گرفت تنگه غروبی توولایت غربت!مامانم منو به تو داده که بیاری اینجا،بچپونی تو این دخمه؟!
دلم پوسید تو این خونه.یه گردشی،یه تفرجی!مردم از بس پختم گذاشتم جلوت!مردم از بس گذاشتم و ورداشتم!ذله شدم از این زندگی!
ـدوتایی خندیدیم و بلند شدیم و داشتیم کارامونو رو میکردیم بریم بیرون که زنگ زدن.آیفون رو خودم جواب دادم،مهتاب بود»
بابک ـ بیا!اونقدر خوابیدی که در لعنت رومون واشد!مغولها حمله کردن!خدا کنه حالا چنگیزخان خودش نیومده باشه!با اونای دیگه میشه کنار اومد،خودش که خیلی سفاک بی رحمه!اگه اومده بود که با هم بریم بیرون،یه بهانه بیار.من اصلا حوصله شون رو ندارم.خواسی باهاشون بری بیرون،خودت تنها برو.من نمی آم.بازم حتما میخواد مارو ببره پیش عمه خانم که نصیحت مون کنه!
«یه دقیقه بعد مهتاب پشت در آپاتمان بود.در رو وا کردم و اومد تو و بعد از سلام و احوالپرسی،نشست»
مهتاب ـ داشتین جایی می رفتین؟
ـ چطور مگه؟
مهتاب ـ اومده بودم دنبالتون که بریم خونه ی ما .مامانم دعوتتون کرده.
ـ مگه چه خبره؟
ـ مهتاب هیچی همینطوری.میخواهیم دور هم باشیم.
ـ حالا چه عجله ایه.باشه برای یه فرصت دیگه.دیشب همدیگه رو دیدیم.
مهتاب ـ نه .نه.مامان گفته حتما باید بیاین.
بابک ـ خوب پاشو برو ارمین جون.یه بادی م به کله ت میخوره.
مهتاب ـ بابک خان،شمام دعوت شدین.مخصوصا مریم گفته که حتما شام تشریف بیارین.
بابک ـ من بیام چیکار؟حراجی دارین خونه تون؟!
«مهتاب خندید»
بابک ـ شماها برین.من هزار تا کار عقب افتاده دارم که باید بهشون برسم.تازه میخواستم یه خرده م درس بخونم.
مهتاب ـ چه درسی؟مگه تموم نشده؟
بابک ـ خب چرا!ولی باید مرتب مرور کنم که یادم نره!شماها برین.پسردایی دختر عمه هستین دیگه. من بیام ،مهمونی تون خراب میشه.امروز از صبح که بلند شدم کسلم و روحیه م خراب.یاد بابام افتادم،دلم گرفته!امشب پام رو هر جا بذارم همه رو افسرده میکنم!بهتره بگیرم بنشینم کنج همین خونه و غصه هام رو واسه خودم نگه دارم!شما برین،فکرمن نباشین.من یه خرده گریه کنم،دلم وا میشه.امروز از صبح یه لبخند رو لبم نیومده!می گن دلمرده پاتو جمع نذار که همه رو دلمرده میکنی!
«اینا رو با یه قیافه ی افسرده و غمگین میگفت که اگه خودم از صبح باهاش نبودم،دلم براش کباب میشد!
مهتاب که باور کرده بود،گفت»
ـ شما الان نباید تنها باشین!اینجور وقتها اگه آدم دور هم باشه سرش گرم میشه و روحیه ش عوض میشه.
بابک ـ میگه:
در کحفل خود راه مده همچو منی را
افسرده دل افسرده کند انجمنی را
نه.خیلی ممنون.آرمین اخلاق منو می دونه.این موقع ها تا من نشینم و چند تا چیکه اشک نریزم،دلم آروم نمیشه.امان از غربت!داد از غربت!
ـ مهتاب جان نمیشه برنامه ی امشب رو کنسل کنیم؟می بینی که بابک حالش اصلا خوب نیس.نمیشه که تنهاش بذارم.
مهتاب ـ نه نه،اصلا!من چند تا از دوستهام رو دعوت کردم.مریم چندتا از دوستهای ایرانی و خارجی ش رو دعوت کرده.تمام دخترای فامیل قراره بیان اونجا!
«یه دفعه گوشای بابک تیز شد و چشماش گرد!فهمیدم الان میخواد اونم بیاد.»
بابک ـ وای که اگه شماها برین ،در و دیوار این خونه میخواد منو بخوره!می ترسم با این روحیه ای که دارم،اگه شما برین و تنها بمونم یه بلا ملایی سر خودم بیارم،چه خاکی تو سرم بریزم؟نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم!این طفل معصوم آرمین م دلش واسه من شور میزنه.می ترسم اگه بمونم خونه،این پسر همه ش دلش پیش من باشه و بهش خوش نگذره!
مهتاب ـ خوب شمام بلند شید با ما بیاین.
بابک ـ آره بدم نمی گین شما.گیرم موندم تو این خونه!چی میشه؟!
بدتر غم باد می گیرم!پاشم بخاطر این طفل معصوم آرمین م که شده با شماها بیام!«بعد یه آه بلند،از ته دل کشید و رفت طرف اتاقش و اروم گفت»
ـ بترکه این دل من که چقدر غصه توشه!
«مهتاب که ناراحت شده بود به من گفت»
ـ امروز بابک چه شه؟تا حالا اینقدر غمگین ندیده بودمش!
«خنده م گرفته بود»
ـ چیزی نیس.آدمه دیگه!یه وقتایی اینطوری میشه!
«دو دقیقه بعد بابک لباس پوشیده و ادکلن زده دم در حاضر بود!»
ـ من هنوز هیچ کاریم رو نکردم!
بابک ـ بجنب دیگه زشته!مهمونی شون خراب میشه.من یه دقیقه ی دیگه تو این خونه بمونم کارم به جنون میکشه ها!
مهتاب ـ تا آرمین حاضر بشه من میرم چند تا چیپس بخرم و بیام.شماها کارتون که تموم شد بیاین پایین .تو ماشین منتظرتونم.
«وقتی مهتاب رفت ،بابک گفت»
ـ پس امشب قرار نیس فقط بریم اونجا و زل بزنیم صورت تافتونی یه عمه ت رو نگاه کنینم!حالا بدو لباس بپوش.
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد
سرو چشم عمه خانم به مثال غاز باشد!
تو بپوش لباسهایت
که رویم به سوی عمه ت
که اگر شود کمی دیر
سهم ما زشام امشب
دو سه فحش ناز باشد
«باخنده لباسهام رو پوشیدم و رفتیم پایین.مهتاب هنوز برنگشته بود.بابک دوتا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من و گفت»
ـ نکنه امشب بعله برون ت باشه!برای چی عمه ت این همه مهمون دعوت کرده؟
ـ فکر نکنم.اگه اینطوری بود،مهتاب قبلا با من صحبت میکرد.فکرکنم تولد یکی از ایناس...میدونم مهتاب نیس.شاید مریم باشه.
بابک ـ نه بابا،تولد مریم چند وقت پیش بود که من یادم رفته بود و کلی بهم متلک گفت.
ـ پس چه خبره امشب؟
بابک ـ چشن تولد عمه ت نیس؟متولد چه برجی بود؟عقرب بود؟هزار پا بود؟رطیل بود؟چی بود؟
ـ اگه بابام بفهمه در مورد خواهرش این حرفارو میزنی،پدرت رو در می آره!
بابک ـ اما اگه مامانت بفهمه در مورد خواهر شوهرش این حرفارو زدم،بهم یه جایزه میده!
«تو همین موقع مهتاب رسید.قرار شد با ماشین اون بریم،دوتایی سوار شدیم و حرکت کردیم.»
مهتاب ـ چقدر خوب شد که شمام تشریف آوردین بابک خان.
بابک ـ خیلی ممنون.خودمم خوشحالم.راستش یه خرده م دلم برای عمه جون تنگ شده بود!خدا خیرش بده این عمه خانم رو که وجودش منبع برکته!
اگه اون نبود که امشب تا صبح تو خونه دق میکردم!
ـ بابک،توی بروج فلکی،برج بوقلمون هم داریم؟!
بابک ـ برج بوقلمون که نداریم ،اما انگار برج خروس بی محل رو داریم!!
«ده دقیقه بعد رسیدیم و پیاده شدیم و سه تایی رفتیم تو خونه.خونه ی عمه،یه خونه ی ویلایی بزرگ بود با استخر و سونا و تمام تجهیزات .یه سالن خیلی بزرگ داشت که پر از مهمون بود.دختر و پسر.ایرانی و خارجی.چند تا از اقوام دورهم بودم.به محض ورود ما،همه ساکت شدن و به ما نگاه کردن.
از همون دم سالن با همه سلام و علیک کردیم.تا من خواستم برم طرف عمه م،بابک تند جلوتر رفت و به عمه سلام کرد و وقتی عمه دستش رو دراز کرد که باهاش دست بده،این بابک حقه باز مثل تو این فیلمها،دست عمه رو ماچ کرد!
با اینکار بابک،گل از گل عمه خانم شکفت!
منم رفتم جلو و عمه م رو ماچ کردم و نشستیم.کمی که گذشت و خوش و بشها تموم شد،آروم به بابک گفتم»
ـ تو دیگه چه جونوری هستی؟»
بابک ـ خره،دیگه تا آخر شب واکسینه شدم!هر کاری بکنم،عمه ت باهام کاری نداره!
«چپ چپ نگاهش کردم.مهتاب و مریم اومدن جلوو مریم باهامون سلام کرد و علیک کرد و گفت»
ـ پاشین بریم اونطرف سالن بچه ها منتظرن با شماها آشنا بشن.
بابک ـ مریم خانم اگه اجازه بدین ،یه ده دقیقه ای اینجا باشیم.دلمون واسه عمه خانم تنگ شده.یه خرده حداقل ببینمشون!
«عمه رو نگاه کردم.جلوی بقیه دوستانش از حرف بابک حظ کرد!»
عمه ـ برید عزیزم.برید پیش جوونها.ما پا به سن گذشته ها که حرفی واسه گفتن نداریم.
بابک ـ اختیار دارین عمه خانم!این فرمایشا چیه؟دیشب که منزل ما تشریف داشتین،موقع رفتن همسایه مون شما رو دیده بودن اینجا!اسمش آقای نفیسی یه،خیلی فوضوله!وقتی بهش گفتم شما عمه ی آرمین هستین،باورش نمیشد!میگفت دروغ میگی!شما رو جای همشیره بزرگه ی آرمین اشتباه گرفته بود!چقدر واسه ش قسم خوردم تا باور کرد!تازه یه چیز دیگه م گفت که روم نمیشه بگم!
«عمه که انگار ده سال جوون تر شده بود با ناز و خنده گفت»
ـ وا!مگه چی گفت بابک جوون؟!
«بابک دور و برش رو نگاه کرد و بعد آروم گفت»
ـ خیال کرده بود فرزادخان پدر شماس!مرتیکه ی پدرسوخته ی هیز از من زیرپاکشی میکرد که اسم شمارو بفهمه چیه!
عمه ـ وای !خاک تو گورش کنن!میخواستی بگی اون شوهرمه!
بابک ـ نه دیگه نگفتم.اینارو که گفت بهش کم محلی کردم و رفتم دنبال کارم!راستی شما چندسالتونه عمه خانوم؟!
عمه ـ سوزمونی به سن و سال من چیکار داری؟
«همه خندیدن و پچ پچ و در گوشی حرف زدن شروع شد و عمه با خنده به ما گفت»
ـ پاشین ،پاشین برین اونطرف خوش باشین.مریم جون،یه میوه ای شیرینی شربتی بیار این طفل معصوما گلو خشک نشستن اینجا!
«دوتایی بلند شدیم و با مهتاب و مریم راه افتادیم بریم اونطرف سالن که بابک آروم به من گفت»
ـ دیگه خیالت راحت باشه.دخترش رو هم نگیری،باهات کاری نداره!
ـ بابک تو این چیزا رو از کجات در میآری و میگی؟!
بابک ـ کاریت نباشه.تو فقط گوش بده و یاد بگیر!
«تا رسیدیم اونور سالن همه بلند شدن که با ما آشنا بشن و سلام علیک کنن خلاصه همه با نشستیم،یکی از دخترا که اسمش نادره بود گفت»
ـ تعریف شماهارو خیلی شنیده بودیم.
بابک ـ ببخشید چیا از ما تعریف کرده بودن؟
نادره ـ چیزای خیلی خوب!
بابک ـ خب،شکرخدا که همه چیز رو بهتون نگفتن!
شهرزاد ـ حالا برای تولد مریم کادو چی خریدین؟
«بابک یه آن جا خورد اما بلافاصله خودش رو جمع و جور کرد و گفت»
ـ دیروز تمام مغازه رو زیرپا گذاشتم.اما هرچی که فکر کردم،دیدم چیزی که قابل مریم خانم رو داشته باشه وجود نداره!این بود که فکر کردم به عنوان هدیه تولد،شام دعوتشون کنم بیرون،البته دست خالی یه دست خالی م که نیومدم!
چند بیت شعر با خودم آوردم !اگه اجازه بدین بخونم.
« همه براش دست زدن.مونده بودم که شعرش کجا بود؟!شروع کرد جیب هاش روگشتن.اما هر چی گشت چیزی پیدا نشد.یه قیافهی خیلی ناراحت بخودش گرفت و دستمال کاغذی ورداشت و مثلا عرق پیشونی ش رو پاک کرد و اروم گفت»
ـ دیشب تا ساعت سه ،سه و نیم،نشسته بودم و این شعر رو برای مریم خانم گفته بودم!نمی دونم کجا گذاشتمش!تنم زیر گل بره که اینقدر حواس پرتم!
«بعد از من پرسید»
ـ آرمین یه دفتر کوچولوی قشنگ،با یه جلد طلایی که یه گل سرخ بهش چسبونده بودم،تو ندیدی؟گذاشته بودم رومیز اتاقم.
«بعد برگشت به مهتاب گفت»
ـ مهتاب خانم،تو ماشین شما چیزی جانمونده؟!
مهتاب ـ نه ،فکر نکنم.
بابک ـ گذاشته بودمش تو اتاقم که گم و گور نشه ها!
«دوباره عرق پیشونی اش رو پاک کرد.نشسته بودم و نگاهش میکردم.می دونستم داره دروغ میگه!
دوباره به من گفت»
ـ آرمین ،اگه تو ورش داشتی،ازت خواهش میکنم بده ش.اصلا شوخی قشنگی نیس!اعصابم خیلی ناراحت شده!
ـ نه بابک جون.من ورنداشتم،احتمالا خونه جا مونده.
مریم ـ حالا خودت رو ناراحت نن.همون دعوت شام برای من خیلی قشنگ بود.وقتی برای شام رفتیم ،بیارش و برام بخون.
بابک ـ آخه خیلی روش زحمت کشیدم،دلم خیلی سوخت!حیف شد!
«دخترا که قیافه ی ناراحت بابک رو دیدن،همگی سرتکون می دادن و باور کرده بودن.»
شهرزاد ـ چه طبع لطیفی دارن بابک خان!چه هدیه ی جالبی!شام با شعر!
رویا ـ خوش به حالت مریم!کاش این هدیه مال من بود!
«یه آن بابک اومد یه چیزی بگه که یواشکی پاش رو فشار دادم!»
مرجان ـ آرمین خان،چه کادویی برای مریم آوردین؟
«مونده بودم چی بگم»
بابک ـ من و آرمین یه کادو آوردی دیگه!یعنی دیشب تو یه بیت شعر گیر کرده بودم این طفلک آرمین خیلی زود زد تا قافیه شعر رو برام جور کرد!
«از حاضر جوابی یه بابک خنده م گرفته بود.بابکم برگشت و یه چشمک به من زد !تو همین موق ،مریم و مهتاب بلند شدن که پذیرایی کنن .هر کی با بغلی ش شروع کرد به صحبت کردن که بابک به من گفت»
ـ به دادت رسیدم ها!نزدیک بود بند رو آب بدی!
ـ یادت نیس دفترچه ی شعر رو با گل سرخ کجا گذاشتی؟!
ـ حالا باید زورکی شام ببرمش بیرون.
ـ حالا چطور به عقلت رسید یه همچین چاخانی بکنی؟
بابک ـ این دخترا،عاشق چیزای رویایی ن!الان اگه دو کیلو طلا براش خریده بودم،انقدر کیف نمیکرد که فهمید براش شعر گفتم!
ـ میخواستی به رویا چی بگی؟
بابک ـ نذاشتی بگم که!میخواستم بگم تاریخ تولدتون رو بفرمایین بموقع ش می آم خدمت تون با یه سبد شعر و گل سرخ!
«کنار ما یه دختر خارجی نشسته بود،یه کم که گذشت به بابک گفت»
ـ پاپیک،اسم من ژانته.میخواستم بگم از او شعرها هیچی یادت نیست که بخونی؟خیلی برام جالب بود.این هدیه های خیلی رویایی و خاطره انگیز!
«بابک به انگلیسی گفت»
ـ چرا یادم هس،البته فقط یه بیت.
ژانت ـ خواهش میکنم برام بخون.
«بابک شروع کرد به فارسی گفتن»
ـ گر بمیرد دختری از قبر او روید گلی گر بمیرن دختران دنیا گلستان میشود!
«داشتم از خنده می مردم!»
ژانت ـ میشه برام ترجمه کنی؟
«بابک به فارسی گفت»
ـ چرا نمیشه؟!شما دستور بده من کل داستان لیلی مجنون و خسرو و شیرین و کلیله و دمنه و هر چی کتاب کتاب شعر هس واسه شما ترجمه میکنم!
«بعد شروع کرد به ترجمه انگلیسی و گفت»
ـ نسل و نژاد خانما از گله.بسیار حساس و لطیف.گلهایی که با عطرشون،انسان رو به یاد جنگلهای وحشی میندازن!حرکاتشون انسان رو به یاد پروانه ها میندازه!حرف زدنشون مثل صدای پرنده هاش!قطره های اشک شون مثل بارون و شبنمه!نگاهشون مثل آدم نگاه آهوهای بی پناهه!خنده هاشون مثل نسیم بهاره!
«بقیه ش رو به فارسی گفت»
ـ قُرقُرهاشون مثل انفجار مین ضد نفره!وقتی سرآدم نعره می زنن و چیزی طرف آدم پرت میکنن مثل شروع جنگ جهانی دومه!
ـ بترکی بابک!یه بیت شعر این همه معنی داره؟!
بابک ـ شعرای من پرمحتواست!
ـ اگه خانما بفهمن معنی شعری که گفتی چیه،تیکه تیکه ت می کنن!آدم هزار چهره!
بابک ـ بابا شوخی میکنم.خدا اون روز رو نیاره که این منابع طبیعی از بین برن!تازه مگه تو با طبیعت و گل و گیاه مخالفی؟!
همه دارن سعی میکنن که گل وگیاه ازبین نره،حالا تا من خواستم که دنیا گلستان بشه باید تیکه تیکه م کنن؟!
«برگشتیم و دیدیم که یه قطره اشک از چشمای ژانت سرازیر شده!»
ژانت ـ خیلی عالی بود پاپیک!خیلی پراحساس بود!
بابک ـ فدای اوم طبع لطیفتون بشم،پاپیک نه،بابک،پاپیک که اسم سگه!
ژانت ـ اوه!خیلی عذرمیخوام تلفظ اسم ایرانی کمی برای ما مشکله.
بابک ـ پس اگه اسم من غضنفر بود چی صدام میکردین؟!حتما میشدم گرگ و کفتار و گراز!
ژانت ـ ببخشید،اسم شما غازان فیره؟!
بابک ـ نه نه نه نه،قربونت.همون اسم سگه رو روم بذاری قشنگ تره!غاز و اردک دیگه صدام نکن!
ژانت ـ یه لحظه منو ببخشید .الان برمیگردم.
بابک ـ آخیش!خوب شد رفت،نزدیک بود منو بفرسته جز پرندگان و تخم گذاران!
«مریم که از دور حواسش به ما بود اومد جلو و به بابک گفت»
ـ به ژانت چی می گفتی؟خیلی صحبتتون گرم شده بود!
بابک ـ به روح پدرم اگه چیزی می گفتم!این طفل معصوم ژانت داشت مارو طبقه بندی میکرد بین دوزیستان و پرندگان !البته خودم ترجیح میدم تو همون دسته ی سگه بمونم!حداقل به اسمم نزدیکتره!
مریم ـ معلومه هس چی میگی؟
ـ بابا ،ژانت به بابک میگفت پاپیک !همین.
مریم ـ چه لوس!این خنده داره که دوتایی غش و ریسه رفته بودین؟!
«اینو گفت و رفت»
بابک ـ واخ واخ،چه حسودیه این دختر عمه ت؟!
ـ گاوت زائیده بابک!ژانت با یه دختر دیگه داره میآد طرفت.
بابک ـ حتما این یکی متخصصه خزندگان و حیوانات ما قبل تاریخه!اومده تحقیق!
ژانت ـ پاپیک،با دوستم اشنا شو.اسمش ساندراس.
«بلند شدیم و آشنا شدیم و نشستیم.»
ژانت ـ ساندرا هم شعر میگه.شعراش خیلی قشنگه.
بابک ـ جدا؟چه جالب!سبک شون چیه؟قصیده میگن؟غزل میگن؟رباعی میگن؟
ـ اینا که این چیزا رو ندارن!حالا نمیشد یه کلمه بگی تولد مریم یادم رفته و خلاصمون میکردی؟
بابک ـ بابا چه می دونستم اینجا پونصد تا شاعر و شاعره دعوت دارند!چه بد پیله م هس این ژانت خانم!
ساندرا!شعرتون رو ژانت برام خوند.خیلی قشنگ بود.رشته اصلی من موسیقی یه اما شعر هم میگم.گاهی بر مبنای شعرم نقاشی هم میکنم.یه دوره ای هم داریم که ماهی یه بار با دوستانم یه جا جمع میشیم و شعرهامون رو می خونیم.اگه مایل باشین می تونین شما هم بیایین.
بابک ـ می ام!هرجا شما بگین می آم!
اما از حالا گفته باشم،من فقط بلدم شعر بگم،کار دیگه بلد نیستم،شما،چشمم کف پاتون هزار تا هنر دارین!من که ندارم.
«هر دو خندیدن»
ساندرا ـ معنی این حرفتون چیه؟
بابک ـ یعنی چشم بد از شما دور باشه.یعنی بد نبینی دختر.
«ساندرا در حالیکه میخندید گفت»
ـ یعنی شما برای من آرزوی موفقیت میکنین.
بابک ـ من برای تمام دختر خانمای قشنگ آرزوی موفقیت میکنم!
ـ گر بمیرد دختری...
بابک ـ ساکت پسر!دارم با خانما صحبت میکنم آخه!
«تو همین موقع بقیه ی دختر و پسرا هم اومدن پیش ما و دور بابک و من جمع شدن»
بیژن ـ صحبت در مورد چیه؟
بابک ـ شغر،روح،احساس!
ـ بچه ها فارسی صحبت نکنین،بهشون برمیخوره.
بابک ـ راست میگه،همه به زبان بیگانه صحبت کنیم.
ژانت ـ پاپیک،چی شد که برای اولین بار شعر گفتی؟
بابک ـ هیچی!یه روز صبح از خواب بلند شدم و دیدم داره شعرم میاد!
«بیژن و من زدیم زیر خنده»
بابک ـ زهرمار!آبروی منو بردین!
ساندرا ـ حتما شعراتون رو بصورت منظم نگه داشتین؟
بابک ـ داشتم!یه کتاب داشتم که حدودا هزار بیت شعر توش بود.دادم به یکی از دوستام که بخونه،دیگه بهم پس نداد!
ـ بابک این چرت وپرتا چیه میگی؟تو هزار بیت شعرت کجا بود؟!
بابک ـ دورغ نمیگم بخدا!یه کتاب حافظ داشتم داده بودم دست سعید.وقتی رفت ایران،با خودش برد!
«بیژن دوباره زد زیر خنده»
رویا ـ خیلی بانمکه این بابک خان.حالا جدا کتاب شعر دارین؟
بابک ـ دارم اما نه هزار بیت.
رویا ـ یه روز باید تمامش رو برام بخونین!
بابک ـ شما امر بفرمائین!همه رو ،هم براتون میخونم ،هم معنی میکنم،هم فعل و فاعل و صفت و موصوفش رو براتون جدا میکنم!تجزیه و ترکیب!
«آروم در گوشش گفتم»
ـ مریم بفهمه،ترو با او دیوان اشغارت آتیش میزنه!
بابک ـ بله،البته اون تجزیه ش خوبه اما مرده شور اون ترکیبش رو ببره!یعنی خیلی سخت و مشکله!
ساندرا ـ میونه تون با لافونتن چه جوریه؟
بابک ـ بد نیس.یعنی کاری به کار هم نداریم!
«زدم تو پهلوش و گفتم»
ـ دیوانه!لافونتن یه شاعر خارجیه!
بابک ـ یعنی من بیشتر تو کار شعرای ایرانی هستم!سبک هامون باهم فرق میکنه!
شهرزاد ـ بابا از بس حرف شعر و شاعری شنیدیم خسته شدیم!
مرجان ـ آره ،حرف و عوض کنیم.
بابک ـ دوست دارین از چی براتون صحبت کنم؟میخواین در مورد مقاله هام حرف بزنم؟!
ـ لال بشی بابک!حالا یه ساز دیگه کوک کن تا اینا ولت نکنن!
رویا ـ از خودتون بگین!
بابک ـ از خودم چی بگم که گفتنی زیاده!
«مریم و مهتاب از دور پیداشون شد»
مریم ـ شام حاضره.بفرمائین.
«همه به طرف سالن غذاخوری راه افتادن.مریم اومد پیش بابک و گفت»
ـ خوب معرکه گرفتی!
بابک ـ جان شما داشتیم بحص ادبی می کردیم.بیشتر بحث حول و حوش لافونتن و حکیم فردوسی بود!حالا بریم شام سرد میشه.آروم در گوشش گفتم»
ـ نیم ساعت دیگه پاشو بریم خونه،منم خسته م،می ترسم آخر شبی یه گندی بالا بیادها!
بابک ـ بریم؟!تازه من اسم اینارو یاد گرفتم!
«یه دقیقه بعد خدمتکار چایی و قهوه برامون آورد .همه ورداشتن و همونطور که شروع به خوردن کردیم .مرجان گفت»
ـ یه چیزی میخوام براتون بگم بچه ها.میدونم باور نمی کنین اما چند شب پیش تو یه جا با چند تا از دوستام دوره داشتیم.یکی از بچه ها قدرت عجیبی دارد.آدم رو که می بینه و تو چشماش نگاه میکنه،تمام گذشته ی آدم رو میگه!
خلاصه این شروع کرد به احضار ارواح کردن.چراغ ها رو خاموش کرده بودیم و دور یه میز نشسته بودیم.نیم ساعت که گذشت،این دوستم رفت تو حالت خلسه!انقدر ترسیده بودیم که نگو!
بابک ـ بمیرم واسه او حالت خلسه!
مرجان ـ یه کم دیگه که گذشت یه صداهایی اومد!
بابک ـ از کی بود اون صداها؟!یعنی از کی اومد؟
مرجان ـ نمیدونم،ولی بعدش روحه ظاهر شد!
بابک ـ گم شه اون روح بی ترتیب!بوهم میداد؟!
«همه زدن زیر خنده.بیژن که دلش رو گرفته بود و اشک از چشماش می اومد»
مرجان ـ مسخره نکنین بابک خان،خیلی وحشتناک بود.
بابک ـ کورشم اگه مسخره کنم.حالا اومد چی کار کرد؟
مرجان ـ کاری نکرد،فقط یه کاغذ و یه مداد گذاشته بودیم رو میز.آخرش که چراغها رو روشن کردیم دیدیم یه نقطه گذاشته رو کاغذ و رفته!
شهرزاد ـ اینا همه دروغه و خرافات.اگر روح اومده بود چرا چیزی رو کاغذ ننوشته؟!
بابک ـ احتمالا با این چیزهایی که مرجان خانم تعریف کردن،یعنی صدا و بو و این چیزا،روحه سر دلش سنگین بود و نرسیده چیزی بنویسه!
«دوباره همه خندیدن»
نادره ـ بابا از این چیزا حرف نزنین آدم میترسه !
سعید ـ تمام اینا دروغه و حقه بازی.
بابک ـ هیچ دروغ نیس!من خودم چیزی دیدم که بگم باور نمی کنین!
«همه گفتن بگو بگو باور می کنیم»
بابک ـ یه بار یادمه تو ایران بودیم.رفته بودیم ویلامون تو شمال.یادم می آد شب بود.بابام اسمش نصرت الله س.رفت فلاسک آب جوش رو خالی کرد تو باغ.مامانم بهش گفت نصرت اب جوش می ریزی زمین.یه بسم الله بگو.
رویا ـ مادرتون،پدرتون رو نصرت صدا میکردن؟!
بابک ـ وقتی با هم بگو مگو داشتن بهت میگفت ستوده.وقتی با هم اشتی بودن می گفت نصرت.وقتی با هم خیلی خوب بودن«نصی»صداش میکرد!
«دوباره همه خندیدن»
مرجان ـ اِه...!بذارین تعریف کنه دیگه!
بابک ـ آره،خلاصه بابام اون شب به حرف مامانم خندید.آخر شب که خوابیدیم،یه نیم ساعتی که گذشت فریاد بابام هوا رفت!
پریدیم بالا سرش.خیلی ترسیده بودم.بابام میگفت انگار یکی تو خواب هی وشگونش می گیره!
خلاصه تا صبح دو سه بار بابام رو وشگون گرفتن و بابام با فریاد از خواب پرید!چه شبی بود اون شب !تا صبح زهره ترک شدیم.افتاب که زد،انگار خدا دنیارو به ما داد!صبح که بابام بلند شد،معلوم شد یه دونه از این مورچه پردارا رفته تو شورتش!بابام که غلت میزده،اونم گازش می گرفته!
«همه دوباره زدن زیر خنده»
مرجان ـ خدا بگم چی کارت نکنه بابک!چقدر ترسیدم.
بابک ـ بابای منو مورچه هه گاز می گرفته شماها چرا ترسیدین؟!
سعید ـ اکثر این داستانها رو مردم از خودشون درآوردن.یعنی قدیمی ها یه چیزی می گفتن،بعد بقیه با شاخ و برگ واسه همدیگه تعریف می کردن.
مرجان ـ نخیر،هم روح وجود داره و هم اونی که نمیخوام اسمش رو ببرم!
شهرزاد ـ منظورش جنه!
نادره ـ حرف دیگه ندارین بزنین؟دل ضعفه گرفتیم!
ژانت ـ نه دیگه ،کافیه،داریم کم کم همگی می ترسیم.از یه چیز دیگه صحبت کنیم.
بابک ـ گوش بدین براتون یه چیزی تعریف کنم بخندین.
این جریانن رو پدرم تعریف میکرد و می گفت که برای پدربزرگش اتفاق افتاده.تعریف می کرد که گویا برادر پدربزرگش سکته کرده و مرده بوده.برده بودنش که خاکش کنن.وقتی جنازه رو می شورن و غسل میدن و می آرن که خاک کنن،گویا طرف زنده میشه!تا مرده هه زنده میشه و بلند میشه و می شینه،همه ی کسایی که اومده بودن واسه تشییع جنازه از ترسشون فرار می کنن و در می رن!یارو قبرکنه که این جریان رو می بینه،با بیل می زنه تو سر مرده بدبخت که زنده شده بوده!بعد داد می زنه«نترسین،برگردین،بابیل زدم کشتمش!»
«دوباره همه خندیدن»
ساندرا ـ اونوقت او آقرو محاکمه و زندانیش نکردن؟!
بابک ـ نه که نکردن!تازه بهش جایزه م دادن!
نادره ـ من می دونم.امشب هر چی روح و جن و مرده س می آن سراغمون!
شهرزاد ـ پریشب یه فیلم کانال 12 نشون داد خیلی ترسناک بود.نشون می داد تو یه شهر دور افتاده،تمام مرده ها از تو قبرهاشون دراومده بودن و راه افتاده بودن تو شهر!
رویا ـ اومده بودن تو شهر چیکار کنن؟
شهرزاد ـ هر کی جلو دستشون می اومد،پاره پاره ش می کردن و می خوردنش.
بابک ت واسه اینکه این خارجیا برای مرده هاشون خیر و خیرات نمی کنن.اون بیچاره مرده هام باید خودشون راه بیفتن دنبال یه لقمه غذا و شکمشون رو سیر کنن!حواستون باشه من اگه مردم هرشب جمعه برام حلوا وخرما و غدا خیرات کنین وگرنه گشنه م که بشه خودم می آم در خونه هاتون و یکی یه گاز ازتون می خورم!
«خلاصه اونشب با شوخی های بابک شب خوبی از آب در اومد.
آخر شب مهتاب خواست که من و بابک رو برسونه خونه که قبول نکردیم و دوتایی با هم از خونه اومدیم بیرون و قدم زنون بطرف خونه ی خودمون حرکت کردیم.همونطور که راه می رفتیم بابک گفت»
ـ امشبم شبی بود!یادت باشه فردا صبح کمکم کنی چند بیت شعر واسه اون دختر عمه ی زشتت بگم که دست از سرم ورداره.
ـ غلط کردی!مریم زشت که نیس هیچی،خیلی م قشنگه!
بابک ت کدوم بقالی گفته ماستم ترشه!
ـ جدی می گی بابک؟یعنی از مریم خوشت نمی آد؟
بابک ـ اگه وکالت بهت دادن که تو عالم رفاقت،دخترعمه ت رو بندازی به من ،بگو تکلیفم رو بدونم.
ـ برو گمشو!مریم ده تا خواستگار داره!حالا راستش رو بگو.نظرت در موردش چیه؟
ـ چی بگم ؟دختر قشنگی یه.یعنی هم قشنگه هم بانمکه.شناخته شده م هس.از خیلی بابت ها خیالم ازش راحته.راستش رو بخوای ازش خوشم می آد،وگرنه تعارف نداشتم و اب پاکی رو می ریختم رو دستش.
اما اینجا یه مسئله هس،اونم اینه که،من باید،یعنی میخوام با دختری عروسی کنم که بهم امتحانش رو پس داده باشه!باید برام مایه بره!
من ـ یعنی چی؟چه مایه ای برات بره؟
بابک ـ باید پشتم باشه،باید اونقدر دوستم داشته باشه که حاضر باشه واسه م فداکاری کنه.
ـ اینی که گفتی فقط خاله م برات میکنه.
بابک ـ اتفاقا تصمیم دارم برم ور دل ننه م بنشینم که از هر زنی مطمئن تره!
ـ بیا با تاکسی بریم.صبح باید برم عکس و آزمایشم رو بگیرم ببرم دکتر.
بابک ـ با هم می ریم،منم می آم.
ـ به جون تو تا شب میشه،عزا می گیرم!باز تا سرم رو می ذارم زمین،اون برنامه ها شروع میشه.
بابک ـ نکنه راست راستی جنی شده باشی؟!
ـ شوخی نمی کنم بابک.حالم اصلا خوب نیس.
بابک ـ به جون بابک هیچی نیس.همه ش فشار درسه.یه چندوقت که بگذره،خودش خوب میشه.
ـ فعلا که روز به روز بدتر میشه.بیا تاکسی اومد.صداش کن.

  #5  
قدیمی 08/07/2011
آواتار Queen
Queen Queen آفلاین است
اخراج شده
 

جنسيت: زن
پست: 4,001
سپاس: 3,986
از این کاربر 6,762 بار در 4,023 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 3 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 11,328
فصل 3

فردا صبحش،جواب ازمایش و عکس رو گرفتیم و رفتیم پیش دکتر.
دکتر منتظرم بود.یه راست رفتیم پیشش.بعد ازاینکه آزمایشها و عکسهارو نگاه کرد گفت:
ـ همونطور که قبلا بهتون گفتم،شما هیچ مشکلی ندارید.
بابک ـ آقای دکتر،این مسئله رو تا حالا دو تا پزشک دیگه م بهمون گفتن .تا حالا سه بار انواع و اقسام آزمایشا رو روی آرمین انجام دادن.همشونم هم گفتن که سالمه و هیچ ایرادی نداره.حالا که سالمه.پس این ناراحتی ش از چیه؟چرا خوابهای بد می بینه؟
دکتر هریس ـ تا اونجا که من می دونم خواب خیلی بد نمی بینه.درست می گم؟
ـ من اصلا خواب نمی بینم!فقط به محض خوابیدن،انگار یکی صدام میزنه!تا اون صدا رو می شنوم از خواب می پرم!جالب اینه که بعدش هیچی یادم نمی آد.
دکتر هریس ـ من دیروز با چند تااز متخصصین دیگه هم جلسه مشاوره داشتم.با هم به یه نتیجه رسیدیم.به نظرما بهترین کار هیپنوتیزهه.
احتمال داره که در ضمیرناخوداگاه شما مسئله ای وجود داشته باشه که خودتون هم ازش بی خبرید.ولی همون باعث ناراحتی شما شده.
ـ ولی من به شما گفتم که به هیچ عنوان مشکل خانوادگی ندارم.
دکتر هریس ـ تنها مشکلات خانوادگی نیست که این مسائل رو ایجاد میکنه.
دیدن یه فیلم نامناسب در کودکی!یا حتی دیدن یه صحنه تصادف می تونه در گوشه ای از ذهن شما،تصویر بدی رو برجا گذاشته باشه!
ممکنه اصلا چیز مهمی نباشه معمولا در این جور مواقع،هیپنوتیزم میتونه کمک موثری باشه.کار سختی هم نیست.
ـ من حرفی ندارم.حاضرم.
دکتر هریس ـ عالیه .لطفا روی اون کاناپه دراز بکشید.کفشهاتون رو هم دربیارید.
«بلند شدم و روی یه کاناپه که گوشه ی اتاقش بود؛دراز کشیدم»
«دکتر نور چراغ رو کم کرد و با یه زنجیر که یه چیزی بهش وصل بود اومد و روی یه صندلی،جلوی من نشست و در حالیکه زنجیر رو تکون میداد شروع کرد باهام حرف زدن به من گفته بود که به اون چیزی که به زنجیر وصل بود و در اثر تابش نور،برق میزد نگاه کنم.چند تا جمله ی اولش رو فهمیدم که می گفت»
ـ تو الان آرومی و کاملا احساس راحتی میکنی.اینجا چیزی وجود نداره که ارامش ترو بهم بزنه.چشمهات کم کم داره سنگین میشه.خوابت می آد.مثل دوران کودکی ت.تو الان جلوی یه پرده ی سینما نشستی و به پرده ی سفید و خالی نگاه میکنی.تمام افکار و حواست باید متمرکز بشه.چیزی وجود نداره که جلوی تر و بگیره.فکر تو ازاده.جسمت داره سبک میشه.
تو در زمان ازاد میشی.بیشتر خوابت گرفته.
خسته ای احتیاج داری که بخوابی.اراده ای از خودت نداری.
بدنت در اختیارت نیست.پلکهات سنگین تر شده.دیگه نیروی جاذبه هم روی تو اثری نداره.بهتره بخوابی.
زمان برای تو به عقب برمیگرده،احساس خوبی داری.
دلت میخواد پرواز کنی،دیگه نمی تونی چشمهاتو باز نگه داری...


* * *

«دیگه چیزی نفهمیدم.یه وقت متوجه شدم که دیگه خودم نیستم همین.
وقتی دکتر بیدارم کرد،انگار صدسال میشد که خوابیدم!احساس خیلی خوبی داشتم.ازاون خستگی و کسلی دیگه تو سرم اثری نبود.
وقتی کفشهام رو پوشیدم و روی صندلی جلوی میز دکتر نشستم احساس میکردم که نصفی از ناراحتی م برطرف شده.
بابکم روی اون صندلی نشسته بود.دلم میخواست زودتر دکتر حرف بزنه تا بفهمم مشکلم چیه.
کمی که گذشت دکتر گفت»
ـ همینطور که خودتون هم اشاره کردین،درگذشته مشکلی نداشتید.
الان چه احساسی دارید؟
ـ خیلی عالی دکتر،حالم خیلی بهتره.بابک ـ پس مشکل ارمین چی میتونه باشه؟
«دکتر چیزی نگفت.پیپش رو درآورد و با فندک روشن کرد و گفت»
ـ دود که اذیتتون نمیکنه؟
«بهش گفتم نه.چندتا پک به پیپ زد و رفت تو فکر.
بعد از کمی فکر کردن گفت»
ـ علم بشر کامل نیست.یعنی پرسشهایی هست که علم از جواب دادنش عاجزه!روح و روان و احساسات بشر بسیار پیچیده س!متاسفانه دانش ما در روانشناسی بسیار سطحی یه.در این راه هنوز قدمهای اول رو برمیداریم.
در مورد شما هم باید بگم که همونطور که قبلا هم گفتم،هیچ مشکل روحی و روانی ندارید.
ـ پس چرا هر شب زجر میکشم؟
دکتر ـ علتش خیلی ها چیزها می تونه باشه.خستگی،دوری از وطن،دوری از خانواده،وخیلی چیزهای دیگه اما قدر مسلم،اینطور که من تصور میکنم،علاج ناراحتی شما پیش پزشک نمی تونه باشه.
ما شاید بتونیم با داروهای قوی مدتی برای شما خواب بیاریم اما این فقط میتونه یه مسکن باشه.درمان جای دیگه س و با چیز دیگه.
شاید که دست نوازش مادر و یا یه کلمه ی محبت آمیز پدر،کار صد تا دارو رو انجام بده!شما شرقی هستید.با احساسات یه شرقی.
من بهتون پیشنهاد میکنم که برای چندماه برگردید به کشورتون.به خونه تون،پیش خانواده تون.به عقیده ی من این می تونه بهترین درمان برای شما باشه.
بازم تاکید میکنم.شما بیمار نیستید،اینو مطمئنم.
«خیلی ناراحت شدم.یاد این می افتادم که بازم باید شب با بدبختی تا نزدیک صبح بیداری بکشم تنم رو می لرزوند.به دکتر گفتم»
ـ شما فقط همینا رو دارید که به من بگید؟
شما نمی دونید من چه زجری میکشم!شما نمی دونید که به محض تاریک شدن هوا،تمام وجودم رو غم میگیره.
من آدم ترسویی نیستم دکتر.اما چند وقته که از شب می ترسم!از خواب می ترسم!حتی دیگه از اتاق خودمم هم وحشت دارم!
اگه این مطئله حتی چند روز دیگه ادامه پیدا کنه.کار من به جنون میکشه!
همینطوریش چندوقته که دیگه نه حوصله حرف زدن با کسی رو دارم،نه دیدن کسی رو!همین دیشب به فکرم افتاد که تمام قرصایی رو که شما به من دادین،یه جا بخورم!حداقل اینکه یه شب مثل بقیه ی آأمها بخوابم!
دکتر ـ این خیلی بد و خطرناکه!شما جوان تحصیل کرده ای هستید.باید خوددار بود.
ـ تحمل این وضع از ظرفیت من خارجه.
درهر صورت از شما ممنونم.شما سعی خودتون رو کردین.ممنونم دکتر.
«از جا بلند شدم که دکتر گفت»
ـ من می دونم که در قدیم در کشور شما،کسانی بودن که دعا و طلسم و از این چیزها درست می کردن و به مردم می دادن درسته؟
بابک ـ آره دکترجون.دعانویس بودن.سرکتاب واز میکردن.
دکتر ـ همینطوره می دونم که هنوز هم بعضی ها این کار رو می کنن و خیلی ها هم بهشون اعتقاد دارن.البته بعضی هاشون هنوز به همون روش قدیمی کار میکنن،بعضی ها هم با روشهای جدید.مثل فال قهوه و از این جرو چیزها.
البته نه تنها در کشور شما این مسائل وجود داره.بلکه تقریبا در تمام د نیا این چیزها هست حالا به صورت های مختلف،در همین کشور خودم هم هست.
میخواستم بدونم شما به این مسائل اعتقاد دارین؟
ـ اصلا دکتر.
دکتر ـ خوشحالم،اما باید بهتون بگم که بعضی از این افراد،واقعا قدرتهای ماوراالطبیعه دارن!نیروهای ذهنی عجیب!
یکی از اینها رو من می شناسم،متقلب نیست.نمی تونم براتون هم توضیح بدم که این اعمال رو چه جوری انجام میده.اما یکی در مورد کارش رو من دیدم.
«روی یه تیکه کاغذ،یه اسم با یه آدرس نوشت و گذاشت روی میز،جلوی من و گفت»
ـ امیدوارم شما بهترین تصمیم رو بگیرید،اگه تونستید،تماس تون رو با من قطع نکنید منو در جریان بذارید.
«صورتش رو کرد طرف پنجره و مشغول کشیدن پیپ شد.
با اکراه کاغذ رو ورداشتم و با یه خداحافظی از اتاق دکتر بیرون اومدیم.
وقتی سوار ماشین شدیم از بابک پرسیدم»
ـ وقتی منو هیپنوتیزم کرد،چیکار کردم؟چی گفتم؟
بابک ـ چه میدونم؟
ـ یعنی چه؟!مگه تو اونجا نبودی؟
بابک ـ چرا،اما تا دکتر گفت«حالا تا سه می شمرم و تو بخواب میری»منم خوابم برد!ترو که صدا کرد،منم بیدار شدم!
ـ مرده شورت رو ببرن!مثلا ترو بعنوان همراه برده بودم!
بابک ـ چیکار کنم بابا،خوابم برد دیگه!دیشب که نذاشتی بخوابم.تا خوابت می برد.ده دقیقه نگذشته.یه داد می زدی و بیدار میشدی!منم اومدم بالا سرت نشستم.
ـ راست میگی.توام چند وقته از دست من خواب نداری.
بابک ـ فدای سرت.من حاضرم هزار شب دیگه بالای سرت بیدار بمونم تا تو خوب بشی.
ـ حالا میگی چیکار کنیم؟بریم پیش این فالگیره یا نه؟
بابک ـ والله چی بگم؟من به این چیزا عقیده ندارم اما دکتر هریس م آدمی نیس که بیخودی چیزی تجویز کنه!احتمالا طرف کارش خوبه.
آخرش اینه که یه فال برات میگیره و یه خرده از گذشته خبر میده و بعد میگه که چه وقتی بختت وا میشه و بعد میگه دستت رو بکش رو صورتت!وقتی م که بلند شدی بری می گه.های برادر،نیازش یادت نره،بچه صغیر دارم!
ـ جهنم ،هرچه بادا بادا میرم.بدبختی شب که می افتم،به همه چی راضی میشم!شدم مثل یه غریق به هر چیزی که دستم بیاد آویزون می شم!
بابک ـ الان بریم یا عصری؟
ـ الان که دیگه نزدیک ظهره.عصری بریم.
«ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم.جلوی خونه که رسیدیم،مریم رو دیدیم که کنار ماشین شیکش واستاده،منتظرما.
پیاده شدیم و سلام علیک کردیم و من و مریم رفتیم بالا و بابکم ماشین رو برد که بذاره تو پارکینگ.
وقتی رفتیم تو اپارتمان،مریم رفت که چایی درست کنه و تا بابک بیاد بالا گفت»
ـ کجا رفته بودین ارمین؟
ـ چطور مگه؟
مریم ـ یه ساعت پایین منتظرتونم.چطور صبح اول وقت رفتین بیرون؟
ـ جایی کار داشتیم.تو چطور شد اومدی اینجا؟چیزی شده؟
اومدی بابک رو ببینی؟
«خندید و گفت»
ـ اره.
ـ خیلی دوستش داری؟
مریم ـ نمی دونم،یعنی راستش اومده بودم از تو بپرسم .میخوام بدونم کس دیگه ای تو زندگی ش هس یا نه؟
ـ اگه منظورت اینه که کسی رو دوست داره باید بگم نه.
مریم ـ یعنی من بیخودی بهش علاقه مند شدم؟
ـ هیچ دوستی و عشق و علاقه ای نمی تونه بیخودی باشه.اما در مورد بابک باید بهت بگم که عقایدش در مورد عشق و دوست داشتن یه جور خاصی یه!مخصوصا برای ازدواج...ببین مریم اینطوری بهت بگم.بابک تا دختری رو محک نزنه،دل بهش نمیده.
بابک پسر خوش تیپ و خوش قیافه ای یه.از نظر تحصیلات و وضع مالی م خیلی خوبه.دست رو هر دختری بذاره.جواب نه نمی شنوه.یعنی این چیزارو خودت بهتر میدونی برای همینم مشکل ببینم هر دختری رو واسه ازدواج انتخاب کنه.
حالا تو خودت خوب فکر کن ببین چی گفتم!
«تو همین موقع بابک اومد تو و تا رسید گفت»
ـ امروز اگه یه بلیت بخت ازمایی می خریدم،حتما برده بودم!
مریم ـ چطور مگه؟
بابک ـ هیچی دیگه.آدم از راه برسه و جلوی در خونه ش،دختر خانم قشنگی مثل شمارو ببینه حتما بختش بلنده دیگه!راستی عمه خانم چطورن؟مهتاب خانم،آقا فرزاد؟خوبن همگی؟
مریم ـ همه خوبن.سلام می رسونن.
بابک ـ الهی من بمیرم واسه او درد رماتیسم پای راست عمه خانم!چه خانم مهربون و با شخصیتی یه!چطوره قوزک پاشون؟دیشب می گفتن یه کمی ورم کرده!
ـ بابک،عمه که اینجا نیس شیرین زبونی میکنی!
بابک ـ نباشه!محبتش که تو دل من هس!راستی چرا مهتاب خانم تشریف نیاوردن؟
مریم ـ مهتاب کمی از آرمین ناراحته.آرمین یه خرده اذیتش کرده.
بابک ـ ارمین غلط کرده!به گور پدرش که دایی شما باشه خندیدع!
«بعدرو کرد به من و گفت»
ـ مرتیکه ی دیوونه ی لات سنگدل،چیکارش کردی دختر مردم رو؟
«من و مریم خندیدیم»
بابک ـ شما به مهتاب خانم بگین ناراحت نباشه.من خودم این پسره رو تنبیه میکنم.این آرمین از موقعی که رفته این مدرسه ی جدید،با چند تا از بچه های بی پدر و مادر دوست شده،یه خرده اخلاقش رو خراب کردن!تازگی هام فحش بدم از دهنش شنیدم!امشب فلفل می ریزم دهنش!
حالا راست بگو ببینم حرف بی تربیتی به مهتاب خانم گفتی؟با قاشق داغ زبونت رو جیز میکنم!
ـ من اصلا دیشب با مهتاب خانم حرف نزدم که چیز بی تربیتی بگم!
مریم ـ اتفاقا اونم از همین موضوع ناراحته!می گفت دیشب آرمین باهاش یه کلمه هم حرف نزده.
بابک ـ آهان!که اینطور!
پسره ی لات بی سروپا چرا دیشب به مهتاب خانم حرفای بی تربیتی نزدی که حالا ناراحت شدن؟همین الان تلفن رو ور میداری چهارتا کلمه حرف بد به مهتاب خانم میگی تا از ناراحتی دربیان!
مریم ـ شمام دیشب دور ورتون خیلی شلوغ بود وسرتون خیلی گرم!
بابک ـ آهان!پس دیدار امروز یه ضد حمله س علیه عملیات دیشب ما؟!
لشکر کشی یه هان؟
آرمین سنگر بگیر!دشمن به خاک مون نفوذ کرده!فرماندهی دشمن رو عمه خانم بعهده داره!
مریم ـ جدی دارم حرف می زنم،فکر کردی جریان شعر و دفتر جلد طلایی و گلسرخ رو باور کردم؟
بابک ـ جدی باور نکردی؟!
مریم ـ من مثل اونای دیگه ساده نیستم که هر چی تو بگی باور کنم!
بابک ـ آفرین !خیلی خوشم اومد.
مریم ـ اومدم باهات صحبت کنم.جدی یه جدی.
بابک ـ صحبت میکنیم پدرکشتگی که باهم نداریم؟دعوام نداریم.شما سه تا چایی بریز بیار.بشینیم باهم حرف بزنیم.پسردایی ات هم هس.میشه داور ما.
گاز نداریم،کیس کندن نداریم!وشگون م نداریم!فحش م نداریم!
«مریم یه نگاهی بهش کرد و رفت تو اشپزخونه.بابک آروم به من گفت»
ـ گندش دراومد.
ـ توپش خیلی پره!حواست باشه.توام حرفاتو باهاش بزن.
«یه دقیقه بعد،مریم با سه تا فنجون چایی اومد تو سالن و چایی رو گذاشت رو میز و خودشم رو یه مبل نشست.
نگاهشون میکردم.هر دو تا ساکت بودن و تو فکر.
بابک چایی ش رو که خورد گفت»
ـ مریم خانم،من تا حالا به شما اظهار علاقه ای چیزی کردم؟
مریم ـ نه.
بابک ـ کاری کردم که شما احساس کنین که دوستتون دارم؟
«مریم با سر جواب منفی داد»
بابک ـ خب این از این.اما مسئله بعدی.
من و شما با هم فامیلیم.یه نسبت سیبی داریم.برای همین میخوام راحت حرفهام رو بهتون بگم.
من یا زن نمی گیرم یا دختری رو می گیرم که امتحانش رو بهم پس داده باشه.شما دختر قشنگی هستی،می دونم.خوش قد و هیکلی،می دونم.تحصیلات داری،می دونم.وضع مالی تون عالیه،می دونم.خواستگار زیاد داری،می دونم.همه ی اینا درست.اما معیار من برای ازدواج،هیچکدام از اینا نیس.واسلام!
«اینارو که گفت یه سیگار درآورد و روشن کرد و زل زد به مریم!
مریمم اروم بلند شد و کیفش رو ورداشت و رفت.
وقتی مطمئن شدم که از خونه بیرون رفته به بابک گفتم»
ـ مرده شور اون حرف زدنت رو ببره!نه به او شیرین زبونی هات،نه به این نیش زهری ت!
«یه سیگار روشن کرد و داد به من و گفت»
ـ خیلی باهاش بد حرف زدم؟
ـ خیلی!!
بابک ـ خودمم دلم براش سوخت!لال شه این زبون من که نمیتونم نگه ش دارم.
ـ گمشو با این احساسات خرکی ت!
بابک ـ ازش خوشم می آد اما حرف همونه که گفتم.اینطوری ها زن نمی گیرم.
ـ حالا پاشو فکر ناهار باش،گرسنگی ضعف کردیم،نوبت توئه امروز.
بابک ت بعدشم بد موقعی رو برای حرف زدن انتخاب کرد.من تا تکلیف تو و این برنامه ی خوابت معلومه نشه،به هیچی فکر نمیکنم.
ـ برام خیلی نگرانی؟
بابک ت من و تو از بچه گی با هم بزرگ شدیم.یا تو خونه ی ما بودی،یا من خونه ی شما.
اگه برادر داشتم،اندازه ی تو دوستش نداشتم.مریم هم الان بیخودی پیله کرده!البته طفلک حق داره.نمی دونه که جریان تو چیه.ایشاالله تو که خوب شدی .می رسیم به چیزای دیگه.
خب حالا ناهار چی میخوری؟
ـ جهنم!حالا که این حرفهارو زدی،ناهار امروز با من.
«بلند شدم و ماچش کردم و رفتم طرف آشپزخونه»
بابک ـ بچه رو اینجوری خر میکنن دیگه!

  #6  
قدیمی 08/07/2011
آواتار Queen
Queen Queen آفلاین است
اخراج شده
 

جنسيت: زن
پست: 4,001
سپاس: 3,986
از این کاربر 6,762 بار در 4,023 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 3 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 11,328
«طرفای عصر بود که با بابک رفتیم سراغ فالگیری که دکتر هریس آدرسش رو برام نوشته بود.تو راه بابک شوخی میکرد و می گفت»
ـ حواست باشه آرمین،اگه یه دفعه گفت فلان قدر پول بده؛ندی ها!بذار باهاش چونه بزنیم.
ـ فکر نکنم اینجور آدمی باشه.دکتر بیخودی کسی رو معرفی نمیکنه.
بابک ـ بالاخره باید زندگیش بگذره یا نه؟هرچقدرم آدم خوبی باشه،واسه زندگی پول میخواد،کارش اینه دیگه.
اینام معمولا می برن آدم رو تو یه اتاق نیمه تاریک.
یه میز وسط اتاقه و به در و دیوارم شکلها و عکسای عجیب غریب زدن!حتما طرفمم یه لباس جادوگرا پوشیده،یه زیگیل م بغل دماغشه!یه قهوه بهت میده و شروع میکنه به دری وری گفتن!جوون بختت بلنده!اما گره به کارت افتاده!قفلت کردن!بدخواه داری!یه گوشکوب تو فالت می بینم!شبیه عمه ته!خیرت رو نمیخواد،اما بدت رو هم نمیگه!یه جفت چشم می بینم،ازش حذر کن.یه دختر تو فاله ته.ولش کن بعدی رو بچسب!
یه دوست داری،دشمنته،دشمن روسیاهه!ولش کن،بعدی رو بچسب!یه فکر اومده تو کله ت.میخوای انجامش بدی.ولش کن،بعدی رو بچسب!یه ننه مرده میخواد بهت کمک کنه.دروغ میگه ولش کن،بعدی رو بچسب.
راستی آدرسش چی بود؟
ـ باید از همین چهارراه می پیچیدی.
بابک ت حالا که گذشتیم.ولش کن،بعدی رو بچسب!
ـ خفه شی،چقدر حرف میزنی!دور بزن برگردیم.
بابک ـ حالا شانس آوردی طرف ایرانی نیس.وگرنه برات پیش آب پسر نابالغ و چرک ناخن مرده و اب مرده شورخونه رو تجویز میکرد بریزی سرت تا جادو باطل بشه!
ـ بی تربیت!
بابک ـ بی تربیت چیه؟اینا که گفتم تو اینکار،بهترین داروئه!هر کدوم از این فالگیرا این داروها رو تجویز کنن.مثل اینه که تو صنف شون فوق تخصص دارن!مثل دکتری که قدیمی یه و هرکی می ره پیشش اول یه تنقیه تجویز میکنه بعدم بهش جوشونده میده!اما دکترای متخصص،آزمایش میدن و آنتی بیوتیک و از این چیزا!
ـ اگه این داروهارو برام تجویز کنه.اینجاها گیر نمیآد.
بابک ـ خب مطئله ای نیس،همیشه مردم داروهای کمیاب رو که میخوان،نامه می نویسن به یکی از فامیلاشون تو خارج که از اونجا براشون بفرسته.حالا توام نامه بنویس ایران برات این چیزا رو بفرستن اینجا!
هرچند فایده نداره این داروها تا اینجا برسه فاسد میشه.یادت باشه اگه این فالگیره خواست اینارو برات تجویز کنه.ازش بپرس اگه مشابه ش باشه میشه مصرف کرد؟منظورم اینه که حالا پیش آب پسرنابالغ نبود که نبود!
جاش پیش آب پسربالغ رو استفاده میکنیم!خودم در خدمتت هستم.این یکی دارو رو مهمون خودمی!تازه می تونیم مستقیم از تولید به مصرف کنیم که دست واسطه م تو کار نیاد!
ـ مرده شور تو رو ببرین با این داروهات.
بابک ـ اصلا تقصیر منه که فکرت هستم و دنبال داروهات میگردم که گیر بیارم و تو زودتر خوب شی!به درک!ولی یادت باشه اگه بخوای که حالت خوب بشه باید داروهات رو سر وقت مصرف کنی وگرنه اثر نداره!
ـ نگه دار ببینم.خیابونش همینه.
بابک ت پلاکش رو نگاه کن.
ـ انگار همین جاس!نکنه دکتر آدرس رو اشتباه داده باشه؟اما رو درهم همین اسم رو نوشته.
بابک ـ اینجا که قصره!شاید طرف اینجا کار میکنه!
ـ اگه اینجا کار بکنه که اسمش رو روی در خونه نوشته نمی نویسن!
بابک ـ خونه رو ببین!یه زمین فوتبال فقط حیاط جلویی شه!نکنه دکتر دستمون انداخته باشه؟
«پیاده شدیم.ادرسی که دکتر داده بود.ظاهرا همین جا بود اما با عقل جور در نمی اومد.از اونجا که ما واستاده بودیم تا ساختمون اصلی،حدود دویست متر فاصله بود و همه ش چمن کاری و درخت و گل و گیاه.
ساختمون هم شکل یه قصر بود.مثل قصرهای تو فیلمها!
من کمی دو دل شدم که بابک زنگ زد.یه زنی جواب داد و ما اسم مون رو گفتیم.جلوی در دوربین بود که حتما ما دو نفر رو از اونطرف می دیدن.
تا اسم مون رو گفتیم و اسم دکتر رو بردیم.در رو وا کردم و گفت که خانم منتظر شما هستن و بعدش گفت اگه که با اتومبیل اومدیم اجازه داریم که با وسیله مون بریم تو خونه.
در خونه،یعنی در قصر،بصورت برقی بود از همدیگه واشد.مثل فیلمها!
ماهام سوار ماشین شدیم و رفتیم تو و جلوی ساختمون ماشین رو نگه داشتیم که یه مرد با لباس خدمتکارا از پله ها اومد پایین و سلام کرد و سویچ رو از بابک گرفت و ماشین رو با خودش برد.بابکم بلند داد زد و گفت»
ـ پسر نری باهاش دختربازی!آجان بگیردت به من مربوط نیس ها!
ـ ساکت بابک!ترو خدا اینجا دیگه خودت رو نگه دار.
بابک ت راننده مه!گاهی ماشین رو ور می داره می ره یه دوری می زنه.جلوی سر و همسر باهاش پز میده!جوون دیگخ،چی بهش بگم!
ـ آقا بابک لطفا خفه!
«از پله ها بالا رفتیم که یه خدمتکار دختر،که اونم لباس مخصوص تنش بود اومد جلو و سلام کرد.تا چشم بابک بهش خورد گفت»
ـ سلام بروی ماهتون!حال شما چطوره؟به به به !!چه وقاری؟!چه متانتی؟!ببخشید شما صاحب اینجا هستین؟
خدمتکار ـ خیر من اینجا کار میکنم.
بابک ـ ببخشید،من فکر کردم این خونه و زندگی مال شماس.بازم ببخشید،شما مواجب چقدر میگیرین؟
«دختره هاج و واج مونده بود!»
بابک ـ اگه یه کار بهتر براتون پیدا بشع ،قبول میکنین؟حقوقش م خوبه.شاید دو برابر اینجا بهتون بدن!
خدمتکار ـ باید ببینم کارش چی هست.
«دست بابک رو گرفتم و کشیدم و با همدیگه راه افتادیم و وارد یه سالن خیلی بزرگ شدیم.تمام در و دیوارها پر بود از تابلوهای قدیمی و گرون قیمت.کف سالن از یه سنگ خیلی قشنگ پوشیده شده بود که برق میزد.
دور تا دور،گلدون های خیلی بزرگ گذاشته بودن که توش انواع و اقسام درختای قشنگ کاسته شده بود.
«خدمتکار گفت»
ـ لطفا دنبال من تشریف بیارین.
«دنبالش رفتیم و وارد یه سالن دیگه شدیم.
از چند تا راهرو گذشتیم و وارد یه سالن خیلی خیلی بزرگ شدیم.
چند دست مبل سلطنتی تو سالن چیده شده بود.چند تا فرش خیلی شیک هم کف سالن پهن بود.»
بابک ـ فکرکنم برگشتیم به زمان لویی شونزدهم!
ـ فکر نکنم این اسباب اثاثیه تو قصر لویی شونزدهم هم بوده باشه!
بابک ـ خب لویی هیفدهم!
ـ اونم یه همچین دم و دستگاهی نداشته.این تابلوها هر کدوم پنجا شصت میلیون قیمت شونه!
بابک ـ خب لویی هیجدهم!چه میدونم؟!اصلا بین لویی ها مضرب مشترک می گیریم!فکر کنم به 3 قابل قسمت باشن!
«مارگریت و استاد و ته سالن رو نشون داد و گفت»
ـ خانم اونجا کنار پنجره تشریف دارن.
بابک ـ ببخشید مارگریت خانم. اینقدر اینجا بزرگه که چشم ما ته سالن رو نمی بینه!نمیشه شما این دو تا ایستگاه رو هم با ما بیائین؟!همون سرکوچه ی خانم هم مارو ول کنین دیگه خودمون بلدیم و راه رو بلدیم و راه رو پیدا میکنیم!
«بازم مارگریت خندید و رفت.داشتیم در و دیوار رو نگاه میکردیم که بابم دستم رو گرفت و گفت»
ـ دستت رو بده به من گم میشی!بیا یه تاکسی بگیریم بریم خدمت خانم!
ـ از این فالگیرهاس که زیگیل گوشه دماغش داره!آره؟!
بابک ـ من چه می دونستم وضعش انقدر خوبه!حالا بیا بریم جلوخودت رو بگیر فکر نکنه ما ندید بدید هستیم!چه سالنی یه!چقدر صدا توش می پیچه!مّئو مّئو مّئو !!
«بابک شروع کرد صدای گربه در آوردن!»
ـ بابک خجالت بکش!آبرومون رو بردی!
بابک ـ اینا حتما یه گربه ای چیزی دارن.مثل کارتون گربه های اشرافی!یادت که هس؟راستی جلو خانمه حرفای گنده گنده بزن فکر نکنه بی سوادی !بگو قطار تریلی لکوموتیو!«یه دفعه از او طرف سالن صدای یه خانم اومد که گربه ش رو صدا میکرد!»
ـ کیتی کیتی!بیااینجا.
بابک ـ مّئو مّئو!
ـ اِذر بیا اینجا!
بابک ـ اسم عمه ت رو گذاشتن رو گربه شون!میگه آذر بیا اینجا!
«خنده م گرفته بود.به طرف صدا رفتیم .کنار پنجره ته سالن یه خانمی روی یه مبل بزرگ نشسته بود.مبل اونقدر پشتش بلند بود که اون خانم اصلا دیده نمیشد.جلوش یه میز بود که روش یه سرویس چایی خوری نقره بود.
جلو رفتیم و سلام کردیم.
با خوشرویی جواب داد و تعارف کرد که بنشینیم.
یه خانم حدود شصت ،شصت و پنج ساله بود.با لباس خیلی خیلی شیک و یه گردنبند خیلی گرون قیمت به گردنش.
خودمون رو معرفی کردیم و نشستینم که اون خانم دوباره شروع کرد به صدا کردن گریه ش!
ـ کیتی کیتی.اِذر بیا اینجا.
بابک ـ ببخشید خانم،بیخودی پیش پیش نکنین!
خانم ـ پیش پیش؟!
بابک ـ خب می گیم دیگه.گربه هه که چیزی نمی فهمه ،حالا چه بگیم پیش پیش!چه بگیم کیتی کیتی!
خانم ـ خیلی جالبه!کیتی کیتی!
بابک ـ عرض کردم که!گربه تون اینجا نیس .بیخودی صداش نکنین!
خانم ـ ولی همین الان صداش اومد!
بابک ـ من بودم مّئو مّئو میکردم!گربه هه نبود که!
«خانمه همونطور به بابک نگاه میکرد»
بابک ـ آخ می دونین؟َما اینجا نشسته بودین و از او دور معلوم نبودین.مّئو مّئو که کردم فهمیدم شما کجائین،اومدیم خدمتتون!
«خانم که تازه متوجه جریان شده بود،شروع کرد به خندیدن.اونقدر خندید که اشک از چشماش اومد!وقتی خنده هاش تموم شد گفت»
ـ من لیدی...هستم.دکتر هریس در مورد شما با من صحبت کرده بود.
«بلند شدیم و بهش ادای احترام کردیم و دوباره نشستیم.سری تکون داد و گفت»
ـ ممنون بخاطر دو چیز.اول بخاطر ادای احترامی که کردین.دوم بخاطر اینکه باعث شدین که من به خنده دربیام!شاید سالها بود که اینطوری نخندیده بودم!
«تشکر کردیم و لیدی...یه زنگوله ی طلایی رو تکون داد که یه خدمتکار دیگه اومد و برامون چایی ریخت و رفت»
بابک ـ باید پوزش مارو بپذیرین لیدی.ما اصلا یه همچنین تصوری از شما نداشتیم وگرنه قبلا تقاضای وقت برای ملاقات شما میکردیم.
لیدی ـ اصلا مهم نیست.شما شرقی هستین و زیاد پای بند این تشریفات خشک هستین .اگه اهل اینجا بودین حتما نمی پذیرفتمتون.
البته به این عادت و خوی شما غبطه میخورم.شرقی ها خونگرم و زود جوش هستن.راحت با دیگران ارتباط برقرار میکنن.چایی رو معمولا با چی میخورین؟
ـ بابک ـ واله تو خونه با استکان میخوریم.به ما ایرانی ها بیشتر می چسبه.
«دوباره لیدی ...شروع به خندیدن کرد و یکی و دو دقیقه خندید و بعد گفت»
ـ شما خنده رو به لب های من آوردین؟منظورم این بود که با شیر میخورین یا لیمو؟
بابک ـ باید منو ببخشید.منظورتون رو متوجه نشدم.
ـ عذرمیخوام.شما اینجا تنها با خدمتکارهاتون زندگی میکنید؟
لیدی ـ آره عزیزم.تنهای تنه.خیلی وقته که تنها هستم.
بابک ـ لیدی ...شما ازدواج نکردین؟
«لیدی...دوباره خندید و گفت»
ـ خوش بحال شرقی ها!چقدر راحت با دیگرا ارتباط برقرار میکنین!
بابک ـ ببخشید.انگار فوضولی کردم.
لیدی ـ اگر یه غربی بودید،شدیدا ناراحت میشدم اما حالا نه.چرا عزیزم ازدواج کردم اما موفق نبودم.
بابک ـ حتما شوهرتون از اون مردای هوسباز بوده!حتما با این کلفت هام سروسری داشته!اینجور مردا تنبون شون که دوتا میشه.زنشون یادشون میره!
ـ بابک !چی داری میگی؟!
« لیدی..دوباره خندید.بطوریکه به سرفه افتاد.بعد گفت»
ـ چه اصطلاح جالبی؟!تنبون شون دوتا میشه!
ـ پوزش منو بپذیرد لیدی...
لیدی ـ اولا که شما می تونید وقتی با هم تنها هستیم،منو کارولین صدا کنین.بعدش هم ازتون میخوام که همینطوری راحت باشین و راحت صحبت کنین.دیگه از تشریفات و القاب و احساسات مصنوعی خسته شدم.
ـ دوست من خیلی رک حرف میزنه و زیادی شرقی یه.
کارولین ـ دوست تو گرمی رو به دل من آورد.خوشحالم که با شما آشنا شدم.گفتم که من خیلی تنهام.مثل یه زندانی در این زندان!
بابک ـ کارولین ،چرا یواشکی نمی زنین از این خونه بیرون؟قوقوقو نشستین تو این خونه که چی؟
«دوباره کارولین خندید و گفت»
ـ قوقوقو یعنی چه؟
بابک ـ یعنی تنهایی و بی کسی.
کارولین ـ چه مثال مثالهای قشنگی؟یه دنیا معنی داره البته از تمدن و فرهنگ ایران بعید نمیتونه باشه.اما عزیزم من شخص معروفی هستم نمیتونم هر وقت که دلم خواست از قصر بیرون برم.
بابک ـ اینکه کاری نداره.به همه بگین که توی اتاق تون مشغول استراحت هستین و نباید کسی مزاحمتون بشه.بعد با یه لباس ساده از در پشتی برین بیرون.برین دوست پیدا کنین برین تو پارک.برین خرید و با بقال و چقال حرف بزنین،چونه بزنین،دعوا کنین!خیلی عالی میشه.اونقدر کیف میده!
کارولین ـ تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم.شاید یه روز امتحانش کردم.حالا از خودتون بگین.تحصیلات تون تموم شده؟
ـ بله تموم شده.
کارولین ـ خیال برگشتن به ایران رو ندارین؟
بابک ـ برگردیم ایران همانا و ننه و بابامون زن دادن ما همان!
کارولین ـ از اینجا خوشتون می آد؟
بابک ـ آره .فقط آب و هواش مثل آب و هوای رشت خودمونه.همه ش بارونی یه .آدم نم میکشه.ما ایرانی ها اگه یکی دو روز آفتاب رو نبینیم پژمرده میشیم.
کارولین ـ آفتاب!مظهر پاکی!شاید بخاطر همین باشه که شما شرقی ها کمتر در وجودتون اهریمن خونه کرده!
خوب توبگو.آرمین درسته؟
«سرم رو تکون دادم»
کارولین ـ با داشتن یه همچین دوستی چرا باید کارت به دکتر اعصاب و روان بکشه؟گویا با هم نسبتی هم دارین؟
«دوباره سرم رو تکون دادم»
بابک ـ کارولین،این از اون شرقی هاس که افتاب کمتر دیده!اهریمن تو دلش لونه کرده!
«کارولین دوباره خندید و گفت»
ـ منم مثل دکتر هریس احتمال میدم که مشکل آرمین دوری از وطنشه.
بابک ـ منم همینطور فکر میکنم.اگه پاش برسه ایران،براش یه دارویی تجویز میکنن که اگه استفاده کنه،درجا خوب میشه!
«چپ چپ نگاهش کردم»
کارولین ـ تو ایران کسی هست که دوستش داشته باشی؟
ـ البته .پدرم ،مادرم.
کارولین ـ غیر از اونها.منظورم اینه که در وجودت عشق هست؟
ـ نمیدونم.
کارولین ـ عشق خیلی از دردها رو درمون میکنه!هیچ دختر در زندگی ت هست که دوستش داشته باشی؟
ـ هنوز نه.
«کارولی دستم رو گرفت و گفت»
ـ حال هر دو ساکت باشین.باید تمرکز داشته باشم.
«من و بابک ساکت شدیم و به کارولین نگاه کردیم.چشمهاش رو بسته بود و دست منو تو دستش گرفته بود.»
شاید حدود ده دقیقه به همون حالت موند.بعد چشماش رو وا کرد.نگاهی عمیق به من کرد و دستم رو ول کرد و زنگوله رو تکون داد.
یه دقیقه بعد یه خدمتکار اومد و کارولین ازش خواست که بازم برامون چایی بیاره.دوباره به چشمای من نگاه کرد.حالت عجیبی پیدا کرده بود.
بعد از اینکه خدمتکار اومد و وسایل چایی رو روی میز گذاشت ،کارولین مرخصش کرد و خودش برامون چایی ریخت.
فنجوش رو ورداشت و شروع کرد چایی رو مزه مزه کردن.
چند دقیقه هم اینطوری گذشت که تو این مدت من و بابک هیچی نگفتیم.هر دو منتظر بودیم که کارولین شروع کنه که بالاخره م شروع کرد.
ـ میدونید پسرها؟!اینکاری که من میکنم یه جور کار علمی یه.یه جور نفوذه!نفوذ یک انرژی داخل انرژی دیگه!
هیچ سحر و افسونی هم در کار نیست.من با انرژی ذهنم،در ضمیرناخودآگاه انسان نفوذ میکنم.به جایی که حتی خود شخص هم ازش بی خبره!
همین الان این کار رو با تو کردم.میخوای بدونی چه احساسی داشتم؟
ـ خیلی زیاد!فوق العاده جالبه.
«کمی چایی خورد و بعد گفت»
ـ وقتی وارد ذهن تو شدم،با امواج بسیار شدیدی از احساسات برخورد کردم!احساسات مثبت!
تو اگر عاشق دختری بشی،حتما اون دختر خوشبخت میشه،چون میتونی عشق زیادی رو بهش هدیه کنی.
اما در مورد مشکلت.به نظر من تو هیچ مشکلی نداری.
من چیز خاصی که دلیل بر عدم تعادل باشه در ذهن تو ندیدم.
«بعد از این حرف،سرش رو به طرف پنجره برگردوند و مشغول تماشای باغ بیرون شد.نمی دونستم چی باید بگم.سرم رو انداختم پایین.راستش ناامید شده بودم .که یه خرده بعد بابک گفت»
ـ کارولین شما تو همین زمان کم تونستید به روح ذهن آرمین وارد بشین؟
کارولین ـ برای روح،زمان ومکان وجود نداره!کسی که داری قدرت تله پاتی باشه در یک لحظه میتونه با شخصی در طرف دیگه دنیا ارتباط برقرار کنه!شاید این ساده ترین چیز در این عالم باشه.
« دوباره سکوت کردیم.بازم وحشت وجودم روگرفت.چشمامو رو بستم که کارولین صدام کرد»
ـ آرمین چه مدتی یه که این حالت شدی؟
ـ تقریبا حدود یکسال و نیم میشه.
کارولین ـ حالا دیگه از شب وحشت داری.نه؟
«سرم رو تکون دادم»
کارولین ـ خوب گوش کن ببین چی میگم.من فقط در ذهن تو متوجه یه چیز شدم!یک مانع!یک کلید!یک جسم!یک نشانه!یک راهنما!
«من و بابک همدیگر و نگاه کردیم»
کارولین ـ ببین آرمین.تو همین مدت که گفتی،یکسال و نیم پیش،شایدم بیشتر چیزی هدیه نگرفتی؟چیزی پیدا نکردی؟
«مدتی فکرکردم.چیزی یادم نیومد»
کارولین ـ منظورم از هدیه ،چیزهای معمولی نیست.
ـ متوجه نمیشم.
«کارولین کمی فکرکرد و گفت»
ـ منظورم یه چیزی قدیمی یه.شاید یه چوب با کنده کاری قدیمی!یا یه گردنبند قدیمی!یه چیزی که خیلی قدیمی یه!شاید ظاهرش یه چیز عادی باش،اما خیلی مهمه!
بابک ـ آرمین!یکشنبه بازار!پیرمرده!
ـ اون؟!
بابک ـ آره آره؟ازش چی خریدی/؟میخواستی کمکش کنی ها؟!
ـ یه تیکه چرم بود!
کارولین ـ الان کجاست؟!
ـ نمی دونم .شاید توی خرده ریزهام باشه.چیز مهمی نبود.یه پیرمرد دوره گردی بود که چیزای قدیمی می فروخت.خواستم بهش کمک کنم اما قبول نکرد.این بود که تو بساطش این تیکه چرم رو دیدم.ورش داشتم و بهش پول دادم.الانم اصلا یادم نیس که کجا گذاشتمش.
کارولین ـ شاید اون کلید که گفتم همین باشه!
ـ سردرنمی آرم!اون چه ربطی به ناراحتی و بیخوابی من داره؟!
کارولین ـ خوب گوش کن ارمین.خیلی چیزها هست که مارو با گذشته هامون مربوط میکنه!مثل یه عکس یادگاری!مثل یه البوم خانوادگی!مثل یه یاد بود از یه دوست!حتی مثل یه خاطره!
این چیزها که گفتم پلی یه بین ما و گذشته ها!هربار با دیدنشون یاد خاطرات مون می افتیم.
تو امشب وقتی خواستی بخوابی،اون چرم روتو دستت بگیر و بخواب!
میدونم شاید به نظرت خیلی خرافی باشه اما اینکار رو بکن.شاید اون چیزی که من در ذهن تو دیدم،همین تکه چرم باشه!شاید!
همین الان برو خونه و پیداش کن!حتما!
ـ ولی این به نظر من خیلی عجیبه.یعنی کسی منو جادو کرده؟؟!
کارولین ـ نه .صحبت این چیزها نیست.شاید،بازم میگم،شاید اون تیکه چرم مشکل تو باشه و شاید کلید معمای تو!
حالا برید .این تنها کاری بود که از دستم براتون برمی اومد.ولی منو بی خبر نذارین.بازم پیش من بیائین.هروقت که خواستین

  #7  
قدیمی 08/07/2011
آواتار Queen
Queen Queen آفلاین است
اخراج شده
 

جنسيت: زن
پست: 4,001
سپاس: 3,986
از این کاربر 6,762 بار در 4,023 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 3 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 11,328
فصل4

«وقتی تو ماشین ،داشتیم بطرف خونه می رفتیم بابک گفت»
ـ صدبار بهت گفتم هر آت و آشغالی رو از کسی نگیر!آخه اویه تیکه چرم به چه دردت میخورد؟
ـ اولا میخواستم به اون پیرمرده کمک کنم.بعدشم،توواقعا این چیزارو که کارولین گفت باور کردی؟
بابک ـ من نمیگم که ترو جادو جنبل کردن.ولی خب از این چیزا اینجا فراوونه.خود اینا خیلی خرافاتی هستن.فیلمای ترسناکی که تلویزیون نشون میده نمی بینی؟
ـ چه میدونم!دیگه عقلم به جایی قد نمیده.
واسه شام تو خونه هیچی نداریم.یه جا نگه دار یه چیزی بگیریم.گرسنگی دارم ضعف میکنم.
بابک ـ کارد به شیکمت بخوره!روحت رو شیطون تسخیر کرده،جسمت داره فنا میشه.هنوز به فکر شیکم کارد خوردتی!فکر بدبختی امشبمون باش!مردم از بس بالا سرت نشستم و در گوشت لالایی خوندم!بی صاحاب مونده خوابشم که نمی بره!میگم چطوره جای اون یه تیکه چرم برات یه پستونک بخرم بذارم دهنت شاید خواب به خواب بری و راحت شیم؟!
ـ امشب قبل از خواب هفت هشت تا از اون قرصها میخورم درست بشه.
بابک ـ چه شبی م هس وامونده!مثل فیلمای ترسناک!مه گرفته و بارونی!دیگه کم کم منم دارم میترسم!نگاه کن!تو خیابون ترافیک روح و جن و پری و دیو و شیطونه!همشون پشت چراغ قرمز موندن!
بجون تو همشون منتظرن وقت خواب تو برسه و بیان خونه ما!
ـ انگار جدی جدی توام ترسیدی؟!
بابک ـ کی ؟!منو ترس؟!شیطون که استاد همه ی ایناس،شاگرد تنبله ی کلاس منه!هفته ای دو جلسه کلاس واسه شون گذاشتم و بهشون درس پلیدی میدم!دیروز یه روح سرگردون رو از کلاس بیرون کردم!کلاس رو ریخته بود بهم،بلند شده بود هی تو کلاس راه می رفت!پریروز یه روح خبیث ازم 18 گرفت!
پس پریروز خود شیطون مشقهاش رو ننوشته بود بهش جریمه دادم!چی میگی تو؟!چهارشنبه هفته ی پیش،سرکلاس،دراکولا یکی رو گاز گرفت،انداختمش زیر چک و لگد!سه شنبه اون یکی هفته ش،فرانکشتن داشت سرکلاس خوراکی میخورد،با تو سری پرتش کردم بیرون که بره با ولی ش بیاد!
روز قبلش،یه مرده هه رو اونقدر زدم که مرد!ننه مرده رو کاشی های کلاس شربازی مبکرد!همین جلسه ی قبل یه جن رو از تحصیل محروم کردم!
ـ این یکی رو دیگه چرا؟
بابک ـ یه روحه رو اذیت کرده بود!بهش گفتم برو بیرون،برام شیشکی بست!
ـ چه کلاس شلوغی دارین!
بابک ـ آره.هرچی بچه ی بی پدر مادره امسال ثبت نامم کرده تو کلاس من!
ـ پس دیگه چرا میترسی اگه همه ی اینا بیان خونه ما؟
بابک ـ آخه وسیله ی پذیرایی نداریم!مگه اینکه خودشون خوراکی هاشون رو بیارن!
میدونی؟زشته!از معلمشون توقع دارن دیگه!راستی اگه عمه خانم بیاد کلاس،مبصرش میکنمها!
ـ بابک !
بابک ـ هان؟
ـ انقدر چرت و پرت نگو.همین جا نگه دار و برو دو تا همبرگر بگیر ببریم خونه.
بابک ـ اینجا نه،خوب نیس.کوچه ش تاریکه من می ترسم برم توش!
«بالاخره دو تا همبرگر گرفتیم و رفتیم خونه.
بعد از خوردن شاممون،کمی تلویزیون تماشا کردیم.راستش هر چی به ساعت خوابم نزدیک میشدم،بیشتر می ترسیدم!نمیدونم چطور بگم،یه احساس عجیب بود.شاید ترس نبود اما هر چی بود،بد بود.
ساعت حدود یازده و نیم بود که بابک گفت»
ـ گشتی اون تیکه چرم رو پیدا کنی؟
ـ نه.
بابک ـ چرا؟
ـ برای اینکه اعتقادی به این چیزا ندارم.
بابک ـ ضرر که نداره.پاشو بریم با هم برگردیم و پیدایش کنیم.شایدم همین دوای دردت بود.از پیش آب پسرنابالغ که بهتره!
«دوتایی رفتیم سرکشوی خرت و پرتها.ته کشو افتاده بود.بابک ورش داشت و نگاهی بهش کرد و گفت»
ـ قدیمی بودنش که قدیمی یه،حالا باید دید تاریخ مصرفش گذشته یا نه!
«ازش گرفتم نگاهش کردم.یه تیکه چرم بود که با یک نوع نخ عجیب روش کار شده بود.تا حالا با دقت نگاهش نکرده بودم.یعنی اصلا بهش توجهی نکرده بودم.کار ظریف و قشنگی روش شده بود.»
بابک ـ به به !از کهنگی برق میزنه!کارولین نگفت قبل از شام باید بخوریش یا بعد از شام؟بیا اول یه لیس بهش بزن اشتهات واشه!
ـ بندازش کنار.خجالت آوره!
بابک ـ تو که ده تا دکتر رفتی و صدتا قرص رو خوردی،ای یکی م روش.حالا برو پی پی تو بکن و زود بیا قنداقت کنم و پستونکت رو بذارم دهنت!بدو پسر خوبم!

لا لا داره داره لالایی بی بلا داره
ننه داره بابا داره چشای بی حیا داره
آرمین جونم لالا داره یه عمه ی سیا داره

بدو برو کارات رو بکن و بپر تو رختخواب که انشاالله خواب به خواب بری عزیزم؟
ـ می آی تو اتاق من بخوابی؟
بابک ـ می آم بشرطی که اگه اشباح و ارواح اومدن سراغت،بهشون نگی باهم فامیلیم!
«یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم تو رختخواب.بابک اون تیکه چرم رو آورد و داد دستم و گفت»
ـ بگیر راحت بخواب،تا صبح م که باشه،بالا سرت بیدار می شینم.بخواب خیالت راحت باشه.اصلا به هیچی فکر نکن.من اینجام.
ـ بابک !
بابک ـ جون بابک؟
ـ اگه از خواب بازم پریدم زود چراغ رو روشن کن!
بابک ـ اصلا بذار چراغ روشن باشه.بگیر بخواب.ایشاالله امشب دیگه راحت میخوابی.
«بابک رفت روی یه مبل گوشه اتاق نشست و من جرم رو تو مشتم فشار دادم و چشمامو بستم.که یه دفعه بابک با یه حالت عجیبی گفت»
ـ لعنت بر شیطون حرمزاده!اون دیگه چیه اونجا؟!
«از رختخواب پریدم و اونجایی رو که بابک نشون میداد.نگاه کردم!چیزی معلوم نبود!گوشه ی اتاق رو نشون میداد اما من چیزی نمی دیدم»
ـ چی رو میگی؟!
بابک ـ پشه هه رو امروز پیف پاف زدومها!پدرسگ هنوز زنده س!
ـ مرده شورت رو ببرن!ترسیدم!فکر کردم روح اومده تو اتاق!
بابک ـ این پشه از روح بدتره!تا صبح تیکه تیکه مون میکنه!
ـ میذاری بخوابم یا نه؟!
بابک ـ من می ذارم،اگه این پشه هه بذاره.تا صبح میآد در گوشمون و هی میگه وایز وایز!پشه خارجی دیگه!ویز ویز نمیکنه،وایز وایز میکنه!
«تا رفتم تو رختخواب دوباره داد زد و گفت»
ـ این یکی رو ببین!
ـ یه پشه ی دیگه س؟
بابک ـ نه بابا!یه روح اومده تو اتاق،یه جن م رفته تو آشپزخونه،سریخچال!
ـ زهرمار!شب بخیر.
بابک ـ شب بخیر.
«سرم رو که گذاشتم رو بالش،ده ثانیه نکشید که خوابم برد.دیگه نه از صدا خبری بود و نه از بیداری!بعد از مدتها خواب اومده بود سراغم اما خوابی عجیب!!
ـ سرانجام اومدی؟
ـ شما کی هستین؟!
ـ دیرگاهی ست که چشم براه توام.
ـ چشم براه من؟اینجا کجاس؟شما کی هستین؟!
ـ اینجا کاخ من است.
ـ کاخ؟!
ـ ارم باش.هراس مکن.
ـ من نمی ترسم.میدونم که دارم خواب می بینم.
ـ خواب؟!آری،تمام هستی خوابی بیش نیست!
ـ میشه بفرمایید شما کی هستین؟
ـ چه سخنان سبکی!چگونه سخن میگویی؟!برایم بسیار شگفت است!
ـ حرف زدن شمام برای من عجیبه.مثل فیلم رومئو ژولیت حرف می زنین.
ـ مانند چه؟!
ـ شما هنوز نگفتین کی هستین.
ـ مرا شیرین نام است.
ـ شیرین؟!
شیرین ـ اری ،من شیرینم،همسر خسرو پرویز بانوی ایران زمین!
«خنده م گرفته بود»
شیرین ـ میخندی؟!بیاد دارم که در پیشگاه ما،سرداران نامی را یارای آن نبود تا سر برآورند و دمی بر ما بنگرند!پاداششان مرگ بود!
ـ ببخشید خانم،چی می فرمائین؟!خب برام خیلی عجیبه!
سرم رو بعد از چندین ماه بی خوابی گذاشتم زمین و شما اومدین می گین من شیرینم،بانوی ایران زمین!
البته می دونم خواب می بینم،اما این دیگه خیلی واقعی یه!
شیرین ـ راست میگویی،نباید در نخستین دیدار با تو این گونه رفتار میکردم.بیا و اینجا کنار من بنشین.باید ترا اندک اندک با سرگذشت خود آشنا سازم.
«جلو اومد و دست منو گرفت و با خودش به طرف دیگه سالن بود
همونطور که راه می رفتم نگاهش میکردم.باورم نمیشد!یعنی این همون شیرین،زن خسروپرویزه؟!
خواب ندیدم،خواب ندیدم،وقتی دیدم،چی دیدم!
اما واقعا دختر قشنگی بود!گفت که از قشنگی نمیشد تو صورتش نگاه کرد!چشماش بقدری گیرا بود که تا عمق قلب نفوذ میکرد.پوستش بقدری قشنگ و لطیف بود که واقعا مثل برگ گل بود!
موهای تاب دار بلند داشت تا پایین تر از کمرش!یه تاج روسرش بود که با هر حرکتش برق میزد یه لباس از حریر تنش بود و یه شنل قشنگ روی دوشش!
مثل تو این فیلمهای قدیمی که مثلا روم باستان و امپراطورها و شاهزاده هارو نشون میدن!
قدبلندی داشت و اندامی با تناسب کامل.حرکتش بسیار سنگین و باوقار بود،مثل ملکه ها!دستم رو که گرفت،یه حالت عجیبی شدم!سرم داشت گیچ میرفت!
رسیدیم به یه کاناپه ی مخمل مانند.خیلی بزرگ و قشنگ.منو نشوند یه طرف و خودشم یه طرف دیگه نشست و نگاهم کرد و گفت»
ـ جوان خوش قامت و خوش سیمایی هستی.نامت آرمین است.درست می گویم؟
ـ بله .اسمم آرمینه.اما شمااز کجا می دونین؟
شیرین ـ می دانی آنکه در دست داری چیست؟
«به دستم نگاه کردم،تیکه چرم هنوز تو دستم بود.»
ـ این یه تیکه چرمه که...
شیرین ـ من خود از راز آن آگاهم.این چرم،تکه ای از پای پوش من است.
ـ پای پوش شما؟یعنی کفش شما؟!
شیرین ـ آری.روزگاری بیش به یادگار نزد فرهاد بود.
ـ فرهاد؟دارین با من شوخی میکنین؟!
شیرین ـ در چهره ام شوخی نمایان است؟
ـ خیر ولی آخه...
«صورتش رو تو دستاش گرفت و شروع کرد به گریه کرد.گریه ای تلخ!»
ـ شیرین خانم،خواهش میکنم ببخشید ترو خدا.قصد توهین نداشتم.
«به محض اینکه اسم خدارو آوردم،مثل فنر از جاش پرید!سرش رو پایین انداخت و در حالیکه قطره های اشک،مثل مروارید از چشماش پایین می اومد،زیر لب یه چیزایی گفت و بعدرو به من کرد و گفن»
ـ چه آسان نام کردگار یکتا را برزبان روان می سازی!وحشت نداری؟!
ـ ببخشید،منظورم این بود که شما باور کنین که قصد بدی نداشتم.
شیرین ـ اگر از توانایی و بزرگی او آگاه بودی،چنین گستاخی نمیکردی!
ـ عذرمیخوام.
شیرین ـ از من؟!
ـ نمی دونم چی بگم!میخواستم قسم بخورم که شما باور کنین!
شیرین ـ درستی نیاز به سوگند ندارد.اکنون بنشین تا سخنی با تو گویم.
«دوباره دوتایی نشستیم.کمی صبر کرد و بعد گفت»
ـ نیک می دانم که برایت این پندار دشوار است اما آگاه باش که من روزگاری،بانوی ایران و همسر خسرو پرویز پادشاه ایران بوده ام!
«انگار راست می گفت،یه خرده فکر کردم و دیدم رفتارم خیلی بد بوده.جلوش بلند شدم که گفت»
ـ آسوده باش.با من بیگانگی مکن.اکنون دیگر از آن روزگار بسی بگذشته.بنشین.
«نشستم و گفتم»
ـ آخه میدونید؟برام خیلی مشکله که باور کنم.البته ممکنه هر لحظه از خواب بپرم و متوجه بشم که همه اینا خواب بوده.
شیرین ـ آزمونی ست ساده.بیازمای.
«چندبار چشمامو بستم و واکردم.اما نه،انگار درست میگفت»
شیرین ـ دریافتی که برخاستن تو از این خواب در توان تو نیست؟
ـ منکه گیج شدم!اگه شما شیرین هستی پس چرا هنوز جوونید و پیر نشدید؟یعنی در واقع الان باید استخوونهاتون هم پودر شده باشه!«دیدم حرف بدی زدم!زود گفتم»ببخشید!از دهنم پرید!
«نگاهی به من کرد و گفت»
ـ اگر آژنگی در چهره ندارم.اگر کهن سال نگشته ام و تارو پودم خاکستر نشده،برای این است که گرفتار کردار خویشم.
ـ ببخشید،این صدا چیه می آد؟
«زهر خندی زد و گفت»
ـ این آواز برایت آشنا نیست؟
ـ چی بگم؟صدای چکشه.یه جا این طرفا حتما بنایی ای.چیزی دارن.
شیرین ـ این،آوای فرهاد است!فرهاد تیشه بر کوه می زند و سینه ی کوه میخراشد.
ـ فرهاد ؟!مگه اونم هنوز زنده س؟!
شیرین ـ کدامیک از ما در تاریخ نیست گشته ایم؟ایا نام من و فرهاد جاودان نگشته؟
ـ چرا همینطوره که شما می فرمائید.ولی آخه من چه جوری این چیزارو باور کنم؟!
«شیرین بلند شد و به طرف دیگه سالن رفت و واستاد و گوش کرد.صدای تیشه قطع نمیشد.یه خرده بعد گفت»
ـ آواز تیشه فرهاد را پایانی نیست.این آوا،هم شکنجه ی من و هم یار تنهایی من است.هنگام شنیدن این بانگ،میدانم که هنوز فرهاد به یاد من است!
«تا برگشت دیدم که بازم داره گریه میکنه.جلو رفتم و گفتم»
ـ گریه نکنین.حیف نیس که شما به این قشنگی گریه کنین؟!
«لبخندی زد و گفت»
ـ پس هنوز زیبا هستم!
ـ خیلی !ببخشید بانوی بزرگ،اما شما راست راستی قشنگ هستید!من تو تمام عمرم دختری به خوشگلی شما ندیدم!
شیرین ـ روزگاری این سخنان مرا شاد می ساخت!
اکنون برو.این دیدار به خواست من بود اما بار دیگر بر توست که به اینجا بیایی.برو به خواب خویش بازگرد و بیارام و اندیشه کن.بدرود.

* * *

«ساعت 9 صبح بود که با صدای بابک از خواب بیدار شدم»
بابک ـ پسربلند شو دیگه!با خواب مسابقه گذاشتی؟
ـ سلام ساعت چنده؟
بابک ـ ساعت 9 کمی گذشته.ترسیدم.فکر کردم خواب به خواب رفتی!بلندشو تعریف کن ببینم چی شد!راحت خوابیدی؟
«احساس سبکی و آرامش میکردم.با خنده گفتم»
ـ اره،راحت راحت.
بابک ـ یعنی کارولین درست می گفت؟!
ـ آره .احتمالا درست می گفته.
بابک ـ تلقین!بهترین دوای درد تو تلقین بود که کارولین فهمید!آفرین به این زن!
ـ چیکار میکردم تو خواب؟
ـ بابک هیچی یه کله گرفتی و خوابیدی.
ـ راستی بابک !من خوابیده بودم تو صدایی نشنیدی؟
بابک ـ خیلی بی تربیت شدی ها!آدم اگه تو خواب صدایی م دربیاید که صبح بلند نمیشه از همه پرس و جو کنه که دیشب صدا شنیدن یا نه!
این صداهای شبانه رو آدم باید فراموش کنه و به روی همدیگه م نیاره!
ـ گمشو بی ادب!منظورم صدای معمولی نیس!صدای عجیب رو میگم.
بابک ـ بستگی به جثه ی آدم معمولی باشه.این صداها معمولیه!اگه طرف گنده باشه،صداها عجیب میشه!درهر صورت اختیاری نیس!
ـ خفه شی!بی تربیت.
بابک ـ در هر صورت صدایی دیشب نیومد.نه کوچیک،نه متوسط،نه بزرگ!صداهای شبونه م سایزبندی شده؟!
پاشو صبحونه حاضره.مهم این بود که حال تو خوب بشه.
«بلندشدم و یه دوش گرفتم و رفتم سرمیز صبحونه.بابک برام چایی ریخت و گفت»
ـ بجون تو خیلی خوشحالم،باید یه سبد گل بگیریم و بریم پیش کارو.لین،ازش تشکرکنیم دستش درد نکنه.
ـ میدونی دیشب تا خوابم برد چی شد؟
بابک ـ حتما بازم میخوای بری تو طبقه بندی صداهای مشکوک شبانه !بابا به جون خودت،من دیشب هیچ صدایی نشنیدم!اگرم شنیده بودم نه به روی تو می آوردم و نه به کسی می گفتم!حالا می ذاری صبحونه مون رو بخوریم!
ـ گمشو!میخواستم بگم دیشب تا سرم رو گذاشتم رو بالش،بعد از مدتها خواب دیدم.
بابک ـ راست می گی ؟خیره.چه خوابی دیدی؟
ـ خواب شیرین رو.می دونی کدوم شیرین رو میگم؟
بابک ـ می شناسم باب همشون رو!دختر تو کوچه مون بود که من نشناسنش؟!شیرین،دختر نیره خانم،دوست خاله رو میگی.ته کوچه خونه شون بود در آبی یه!بدم نبود قیافه ش.حتما تو خواب دنبالش افتادی!
برگردیم ایران برات می ریم خواستگاریش.دختره معقولی بود.
ـ شیرین زن خسرو پرویز رو میگم.
«درحالیکه چای جست گلوش و سرفه ش گرفته بود،گفت»
ـ افتادی دنبال زن مردم؟!
بابا اون شوهر داره!تازه یه گردن کلفت مثل فرهادم.تو نوبت واستاده!می زنن پدرت رو در می آرن ها!خسرو پرویز رو که می شناسی چه کله خری یه؟!فرهاد رو هم که میدونی؟از اون غیرتهای خرکی داره؟!
ول کن بابا!خودم می رم همین جاها.برات یه دختر خوشگل رو خواستگاری میکنم!اون شیرین به درد تو نمی خوره.سنش م با تو جور نیس .یه هزار و خرده سالی ازت بزرگتره!
«بعد خودش خنده ش گرفت و گفت»
ـ حالا مزه دهن خودش چی بود؟می گفت بیا خواستگاری؟میخواستی بهش بگی تو اول تکلیفت رو با خسرو و فرهاد روشن کن که سرخر نداشته باشی،بعد!ضعیفه تو سن هزار و چهارصد،پونصد سالگی م ول نمیکنه!ببین جوونی هاش چه آتیش پاره ای بوده!
توام شرم کن!حیا کن!قباحت داره.جواب ننه بابات رو چی بدم من؟بگم رفته افتاده دنبال یه پیرزن!چه خبثی تو؟!از پیرزنام نمی گذری؟!
ـ چرت و پرتات تموم شد؟
بابک ـ نه.یه خرده ش مونده!میخواستم ازت بپرسم حالا چه مزه ای داره؟!
ـ پیرزن؟!بدبخت از خوشگلی نمیشد تو صورتش نگاه کرد!
بابک ـ خب!
ـ قد بلند،ابروی کمون!
بابک ـ خب خب!
ـ چشمای قشنگ و گیرا!موی بلند!
بابک ـ خب خب!بگو.
ـ صداش که دیگه هیچی!بقدری صدای قشنگی داره که وقتی حرف می زنه مثل لالایی به گوش آدم می رسه!
بابک ـ زود شماره تلفن ش رو بده که این به درد تو نمیخوره!واسه تو بعدا یه فکری میکنیم!
ـ میشه یه دقیقه جدی باشی؟
بابک ـ خب.جدی م ،بگو.
ـ بهم گفت که دیدار اولمون به خواست اون بوده.اما دفعه ی دیگه دست خودمه.
بابک ـ یعنی چی؟کجا باهاش قرار گذاشتی؟پای کوه بیستون یا دم در قصر خسروپرویز؟!
ـ حالا بازم شوخی کن!
بابک ـ آخه تو یه حرفایی می زنی!یه خوابی دیدی رفته پی کارش.دست وردار ترو خدا.
ـ منم اولش فکر میکردم که خوابه.اما نبود.
بابک ـ یعنی شیرین واقعا اومده سراغ تو؟!
ـ چی بگم؟واسه خودمم عجیبه.
بابک ـ حالا چی می گفت؟می خواستی زود بپری و شست پاش رو بگیری!میگن اگه تو خواب شست پای مرده رو بگیری به ارزوهات می رسی!
ـ چیزی به اون صورت نمی گفت.یه جاش خنده م گرفت،تهدیدم کرد.یه جاش گریه کرد.همین.
بابک ـ اونجا که تهدیدت کرد.غلط کرد!اونجا که گریه کرد،ت. غلط کردی!حتما یه چیزی گفتی که دختر مردم رو به گریه انداختی!
ـ من چیزی نگفتم.اسم فرهاد رو که بردم،گریه ش گرفت.
بابک ـ خاک بر سرت کنن!آدم دختری رو که می بینه.اسم دوست پسر سابقش رو جلوش می بره؟!
ـ بازم شوخی کن!بخدا جدی دارم حرف می زنم.اونی که من دیدم خواب نبود!
بابک ـ پس چی بود؟
ـ چه می دونم.
بابک ـ خیلی خب.حالا ولش کن.صبحونه تو بخور کار داریم.
ـ اشتها ندارم.
بابک ـ ای بابا!تا حالا خواب نداشت،حالا خوراک نداره!چه دختر فتنه ایی یه این شیرین!اون از فرهاد،اون از خسرو،اینم از تو!هنوز هیچی نشده هوایی ات کرده!
ـ حالا چی کار داری؟
بابک ـ یک کاری دارم دیگه.
ـ دیگه چه نقشه ای کشیدی؟
بابک ت جدی کار دارم.اول میخوام یه زنگ بزنم ایران به خونه مون.بعدشم اکشب میخوام برنامه جور کنم با بچه ها بریم بیرون.
ـ کجا بریم؟
بابک ـ قبرستون!یه جا می ریم دیگه.فعلا بذار یه زنگ بزنم ایران تا بعد.
«بلندشد و شماره ی خونه شون رو گرفت.گویا باباش تلفن رو ورداشت.تا خط وصل شد.صداش رو مثل مریضها کرد و شروع کرد به صحبت»
بابک ـ سلام باباجون.قربون صدات برم.آره منم غلامت!چطورین شما؟
ـ ای منم بد نیستم.یعنی هستم دیگه.زنده م هنوز!
«نمی فهمیدم باباش چی میگه،اما بابک خودش رو زده بود به موش مرده بازی!»
ـ باباجون،مامان چطوره؟
ـ بخدا دلم براتون یه ذره شده.
ـ صدام اینطوری شده دیگه.از بس بلندبلند درس خوندم صدام گرفته!هی درس می خوندم هی واسه خودم تعریف میکردم!
ـ بله،تموم شد،مدرک مون رو هم چندوقت دیگه می گیریم.اما اگه منو ببینین نمی شناسین!شدم عین نی قلیون!
ـ نه خورد و خوراک مون خوبه.اماالان سه ماهه که نشستیم تو خونه و در رو رو خودمون بستیم.باور میکنین که الا چند وقته رنگ کوچه رو ندیدیم؟
«آروم گفتم».
ـ لال شی پسر با این چاخانات!
بابک ـ آرمین م خوبه.یه مدت افتاده بود دنبال رفیق بازی و کثافتکاری!با بدبختی جلوش رو گرفتم و هر جوری بود تو درسها رسوندمش!قبول شد بالاخره.
ـ اینا چیه میگی؟!حالا می ره به بابا میگه!
بابک ـ نه باباجون پول میخواهیم چیکار؟!مااینجا رفت و آمدی نداریم که!رفیق بازی م که نمی کنیم.دّدّری م که بار نیومدیم!همه ش نشستیم تو خونه.فقط یه خرج خورد و خوراک مونهن که اونم چیزای گرون نمی خریم و گوشت و مرغ م یه خرده کمتر مصرف می کنیم خرج و دخل مون جور میشه!قربون اون طرز تربیت تون برم که منو اینطوری بار آوردین!البته خاله و شوهرخاله واسه ارمین پول بیشتر می فرستن،اما من لازم ندارم.
ـ نه باباجون،هرچی دارم از شما و مامان دارم،یعنی بیشتر از شما.من که یه جوون جاهل بودم و عقلم به چیزی نمی رسید.شما خوب منو تربیت کردین.مامان گاهی منولوس میکرد اما یادمه بهشون ایراد می گرفتین.حالا می فهمم که چقدر تدبیر داشتین!البته خواهش میکنم به مامان نگین این حرف رو!ناراحت میشه ازم.راه دور هم هستیم،یه دفعه دلش ازم می گیره!
ـ چشم باور کنین همیشه حرفاتون تو گوشمه.تا یه دختر می آد جلوم و میخواد باهام دوست بشه یاد نصیحتهای شما می افتم و بهش محل سکم نمی ذارم!
ـ خیلی ممنون،چشم.مدرکمون که حاضربشه و ایرانیم.خیالتون راحت.
سلام می رسونه خدمتتون.
ـ بعله بعله.تنها تفریح مون همون خونه ی عمه خانمه.گاهی وقتا می ریم اونجا.همیشه م عمه خانم و فرزادخان تا منو می بینن می گن رحمت به شیری که پدرت خورده و این پسر رو اینجوری تربیت کرده!
ـ خیلی ممنون.ببخشید،مامان هس؟خیلی ممنون.خداحافظ باباجون.مواظب خودتون باشین.
ـ سلام مامان جون درد و بلات بجونم بخوره،چطوری شما؟
ـ منم خوبم،یه خرده لاغر شدم اما خوبم.
ـ ای!یه چیزایی میخورم دیگه.ایشاالله زودتربیام از اون دست پخت خوشمزه ی شما بخورم.
ـ نه حالا نمی آم.اولا منتظرم که مدرکم رو بگیرم.بعدش میخوام یه چند روزی برم سرکار که واسه شما یه سوغاتی خوب بیارم!
ـ خیلی ممنون.نه بابا،وظیفه مه.برای کی بیارم بهتر از شما؟بابا که اذیتتون نمیکنه؟اگه ناراحتین براتون دعوت نامه بفرستم بیاین پیش خودم!
ـ نه مامان جون هر چی دارم از دعای خیرشمادارم.
ـ مامان جون من بی وفا نیستم که محبتهای شما یادم بره!تربیت شما بوذکه تونستم به اینجاها برسم.الحق که شما مثل ده تا مرد بالا سر من واستادین و منو اینطوری بار آوردین که اینجاهمه بهم می گن رحمت به شیری که خوردی!میگن شیرمادر که پاک و اصیل باشه،بچه اینطوری میشه!یادمه بابا گاهی منو لوس می کرد اما شما بهش ایراد می گرفتین.همون باعث موفقیتم شد.حالا به بابا نگین اینو که بهتون گفتم.راه دورم یه دفعه دلش ازم می گیره و نفرینم میکنه و عاق والدین میشم!
ـ نه مامان جون،کافیه.البته اینجا کرایه خونه بالاس و گوشت مرغم گرونه.
ـ نه نه.نمیخواد بیشتر بفرستین،ما صرفه جویی میکنیم و کمتر می خوریم جور میشه.
ـ نه مامان جون.من اصلا از دختر و زن و این حرفا بدم می اد!اگه یه وقتی م خواستم زن بگیرم،باید شما زن اینده م رو برام پیدا کنی!
ـ نه !فدای سرتون که پول تلفن زیاد میشه!دلم نمی آد قطع کنم.میخوام یه خرده بیشتر صداتون رو بشنوم!ترو خدا گریه نکنین غصه میخورم!
ـ باشه چشم چشم.مواظب خودتون باشین .زود می آم.
ـ بعله،خوبه آرمین،نیستش رفته سینما.
ـ نه،من تو خونه راحتترم.می ترسم سینما برم!اخلاقم خراب بشه!
ـ چشم چشم،فعلا خداحافظ.
«تلفن رو قطع کرد.همونطور واستاده بودم و نگاهش میکردم.»
بابک ـ چیه؟نگاه میکنی؟
ـ این چرت و پرتا چی بود گفتی؟!
بابک ـ اینارو نگم که پول حسابی نمی فرستن!
ـ من کی دنبال کثافتکاری رفتم؟!
بابک ـ نمی دونی اینارو که گفتم چقدر کیف کردن!
ـ چرا منو جلوشون خراب کردی؟
بابک ـ توام تلفن زدی.همینارو بگو که من گفتم!یعنی برعکس چیزایی که من گفتم بکو!
ـ پسر این بیچاره ها اینقدر پول برات می فرستن.باز بیشتر میخوای؟!
بابک ت پس فردا هزار تا خرج داریم.اگر قرار باشه با شیرین خانم ساسانی قوم و خویش شیم که این پولها کفاف نمیکنه!یه شام دعوتشون کنیم تموم میشه!
ـ ببینیم،تو تا یه دختر رو می بینی،یاد نصیحت بابات می افتی؟!
بابک ـ اره بجون تو،دروغ نگفتم.بابام همیشه بهم نصیحت میکرد و می گفت «پسرم،دخترا در ظاهر خوبن و خوشگل.دل ادم میگه برو طرفشون!باهاشون رفیق شو!چه عیبی داره؟عسل نیستی که انگشت بزنن!برو جلو،نترس!ببین دختره چقدر قشنگه!اصلا به این دختر می آد که تروگول بزنه؟!ببین چقدر محبوب و ساکته!
ـ خب.بقیه ش.
بابک ـ تا همین جاش یادمه.البته یه چیزای دیگه م می گفت.زیاد نبود یادم رفته!تا همین جاهاش رو حفظ کردم!همین قدر که درس رو حاضر کردم کافیه.نمره ی قبولی رو می گیرم!بقیه ش یه خط بیشتر نبود.اگه داشته باشه و سوال ازش بیاد 2 نمره داره!همون هیفده هیجده برام کافیه!معمولا از آخر کتاب سوال نمی آد؟
«خنده م گرفته بود.پرسیدم»
ـ حالا اگه یه خرده فکر کنی،میتونی بقیه ش رو یادت بیاد؟
بابک ـ آره،اما فسفر مغزم حروم میشه؟
ـ حالا که درسمون تموم شده،فکر کن بگو ببینم بقیه ش چی بوده؟
بابک ـ هیچی بابا.اینارو که تعریف میکرد.آخرش می گفت«اما یه دفعه گول نخوری و بری طرفشون ها»
ـ اماالحق که خوب به نصایح پدرت عمل کردی!خوب بچه ای تربیت کردن و تحویل جامعه دادن؟
بابک ـ حرف نزن.تا هفته ی دیگه همین وقت،مواجب من دوبرابر میشه!حالا بلند شو میزرو جمع کن تا من چندتا تلفن بزنم به بروبچه ها،برنامه ی امشب رو جور کنم.
ـ ابلیش شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل مهیبی سروبر را
بابک ـ بفرمایید که
شیرین شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل قشنگی سروبر را!
پاشو دکونت رو تخته کن!تو اگه بیل زنی دو تا بیل تو باغچه ی خودت بزن!حداقل من تو بیداری ابلیس می آد سراغم.تو که تو خوابم ابلیس وقت نمیکنه!من بودم که تو خواب شیرین رو دیدم و دستور و پامو گم کردم؟
ـ تقصیر منه که میخوام ترو از گرداب گناه نجات بدم.
بابک ـ عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
امشب بگیر تنها بشین تو خونه.من خیال دارم،با بچه ها،همگی بریم تو گرداب!اما یادت باشه،تنگه غروبی هوس اومدن با من رو نکنی ها!
ـ به درک.برو به منجلاب فساد!
بابک ـ باشه.توام بنشین در ساحل نجات!من که رفتم تو بشین کارتون پلنگ صورتی رو تماشا کن.دست به برق و گازم نزن.در رو روکسی م واز نکن تا من از منجلاب فساد برگردم!
ـ مرده شور اون رفاقتت رو ببرن!تنهایی میخوای بری؟من ترو تنها نمی ذارم.
بابک ـ ای ملعون!|شیمون شدی؟.
ـ می آم مواظب تو باشم که غرق نشی!
بابک ـ نترس،من اب نمی بینم وگرنه شنا خوب بلدم!تازه جلیقه نجاتم دارم!تو دیگه زدی به اقیانوس!
بابک ـ آدم بخیل.یه کاسه اب رو هم چشم نداری به ما ببینی؟
ـ حالا پاشو به بچه ها تلفن بزن.دیر میشه!
بابک ـ هول نشو!گرداب گناه رو ازمون نمی گیرن!میلیون ها ساله که وجود داشت و تا آخر دنیا هم وجود داره!تا شیطون زنده س؛بساط گناه دایره!
ـ تو چطور اینارو میخوای پس فردا جواب بدی؟
بابک ـ من سوال جواب ندارم!جام معلومه!بدون معطلی و کاغذبازی و درگیری های کمرکی،یه راست می رم جهنم!من دوزخی!پس فردا نگی بهت نگفتم و گولم رو خوردی و چشمات بسته بوده ها!
ـ باشه نمی گم!پاشو تلفن بزن!
بابک ـ میخوام بدونم،با چهارتا رفیق بیرون رفتن و گردش کردن و خندیدن کجاش گناهه؟ما که فقط حرف می زنیم و کبریت بی خطریم!
ـ می دونم،پاشو تلفن بزن!
«دوتایی زدیم زیر خنده و بابک رفت سر تلفن و منم رفتم سراغ ظرفای صبحونه»

فصل 5

«قرار شده بود عصری با چند تا از بچه ها بریم اول پاتیتاژ و بعدشم شام بریم بیرون.
کارامون رو تازه کرده بودیم که بچه ها اومدن دنبالمون و همگی با دو تا ماشین رفتیم .اما وقتی جلوی باشگاه رسیدیم،فهمیدیم که بعلت تعمیرات تعطیله.
همونجا وایستادیم که برنامه رو عوض کنیم.هر کی یه جایی رو پیشنهاد میکرد که بابک گفت»
ـ بچه ها،بیاین بریم پیکادلی.
ـ من اونجا نمی آم.یه مشت آدم ناجور همیشه اونجا جمعن.
رامین ـ تو به اونا چیکار داری؟خودمون با هم میگیم و می خندیم.
کیوان ـ راست میگه.ما به کسی کار نداریم.
ـ باشه برین.من نمی آم.
کیوان ـ شبمون رو خراب نکن دیگه.
بابک ـ بیا بریم،بقیه ش با من.همه شونم ناجور نیستن،بعضی هاشون خیلی جورن!
«راضی شده بودم .داشتیم سوار ماشین می شدیم که یکی از پشت سر،صدامون کرد!تا برگشتیم،رویا و ؤانت و ساندرا رو دیدیم که از توی پیاده رو دارن برای ما دست تکون می دن.صبر کردیم تا یه سلام و علیکی باهاشون بکنیم.
چند دقیقه بعد همه با هم اشنا شدن»
رویا ـ داشتین کجا می رفتین؟
بابک ـ جای خاصی نمی رفتیم.اومده بودیم پاتیناژ که تعطیل بود.
رویا ـ اگه برنامه ی خاصی ندارین و دلتون بخواد،بیاین با ما بریم.
بابک ـ کجا؟
رویا ـ یه جلسه س.جلسه ی بحث.
بابک ـ من از هر چی بحث و حرف بدم می آد .خیلی ممنون.من دوست دارم جایی برم که از توش حرف در نیاد!
«رویا خندید و برای ژانت و ساندرا ترجمه کرد که ژانت گفت»
ـ پاپیک،حتما بیا.من مطمئن هستم که از اونجا خوشت می آد.
«بابک یه خرده شل شد»
ساندرا ـ اگه شماهام بیاین،خیلی بهمون خوش میگذره.
«بابک یه فکری کرد و بعد به بچه ها گفت»
ـ بچه ها شماهام می آوئین؟
کیوان ـ نه بابا. حوصله ی بحص و گفتگو رو نداریم.شماها برین .یه دفعه ی دیگه با هم برنامه می ذاریم.
بابک ـ ناراحت نمی شین من و آرمین بریم؟
رامین ـ نه بابا.برین خوش باشین.بعدا همدیگر رو می بینیم.
«خلاصه از اونها خداحافظی کردیم و با بقیه سوار ماشین شدیم»
ژانت ـ شما انگار در ایران از نظر مالی وضعتون خوبه !ماشین خیلی قشنگی دارین!
بابک ـ ای!یه آب باریکه می رسه.خیلی ممنون.
رویا ـ ماشین خودته بابک؟
بابک ـ نه.این مال آرمینه ولی ماشین منم مثل همینه فقط رنگش فرق میکنه.
رویا ـ چطور دو تا ماشین مثل هم؟
بابک ـ ننه باباهامون هر چی واسه ما می خرن جفته!نه دخترخاله پسرخاله ایم،میخوان همه چیزمون یه جور باشه که سرکوفت سرهمدیگه نزنیم!
ژانت ـ وقتی شما فارسی صحبت میکنین که ما نمی فهمیم!
بابک ـ عذر میخوام،دیگه فارسی صحبت نمی کنیم.آخه نمیدونم سرکوفت به انگلیسی چی میشه!
«بعد همه رو براشون ترجمه کرد»
ساندرا ـ شما زوج جالبی هستین.حتما رشته ای هم که می خونین مثل هم بوده!
بابک ـ رشته تحصیلی که جای خود داره.زیرشلواری یی هم که واسه مون از ایران می فرستن عین همه!تازه دارن دنبال دو دختر دوقلو میگردن که واسه مون بگیرن تا زنهامون هم شکل هم باشن!راستی این جلسه که گفتین ،در مورد چیه؟
ژانت ـ احضار روح.
بابک ـ احضار روح؟!شما که گفتین بحث و گفت و گوئه؟!
رویا ـ جلوی دوستاتون نخواستم بگم.
بابک ـ نخیر!تا روح تمام مرده زنده ی مارو پیش چشممون نیارن ولمون نمی کنن!
رویا ـ بابک خیلی جالب و هیجان انگیزه.
بابک ـ بابا شما به مرده ها چی کار دارین؟حالا قراره مرده کی رو بجونبونین؟!
ساندرا ـ روح شخص خاصی نیست.
بابک ـ آخان!پس مرده ش فرق نمیکنه!جنبوندنش مهمه.
رویا ـ آرمین تو چرا اینقدر ساکتی؟
ـ چی بگم؟بابک اصلا نمی ذاره من حرف بزنم.
بابک ـ این آرمین ساده س!اهل دوز و کلک و زد و بند نیس!همیشه م سرش کلاه میره!واسه همین من همیشه مواظبشم.طفلک بی سرو زبونه!اینو فقط پنجاه ا کتاب درسی بذارین جلوش و بهش بگین تا فردا،کلمه به کلمه تحویل بدی!
فردا صبحش که بیاین،یه واو از توش براتون جا نمیذاره!
رویا ـ بهش اصلا نمی آد.محجوب هست،اما پپه نیست.
ژانت ـ شماها خیلی از نظر صورت و اندام شبیه هم هستین.به پدرتون بیشتر شبیه هستین یا مادرتون؟
ـ مادرمون.
رویا ـ پس باید مادراتون زنهای قشنگی باشن.
ـ خیلی ممنون.
رویا ـ پاتون برسه ایران رو هوا زدنتون!
بابک ـ مگه ما گنجشکیم؟!
رویا ـ همیشه همینطور بوده.دخترهای خوشگل زن مردای زشت میشن،پسرهای خوش قیافه دختر زشت گیرشون می آد!
بابک ـ راست میگه رویا.من یه عمو دارم که خیلی خوش قیافه و خوش تیپ و قدبلنده.رفت یه زن گرفت مثل قرص قمر!یه مدت باهاش زندگی کرد اما بالاخره طلاقش داد و رفت یه دختر زشت و چاق و قدکوتاه رو گرفت!وقتی ازش پرسیدن چرااینکار رو کردی گفت از بس همه بهم گفتن دختر خوشگل گیر مرد زشت می آد و دختر زشت گیر مرد خوش قیافه ،همه ش فکر میکردم سرم کلاه رفته!اینه که رفتم زن خوشگلم رو طلاق دادم و یه زن زشت گرفتم!
ژانت ـ حالا از زندگی ش راضی یه ؟راحته؟
بابک ـ اره،راحته.
رویا ـ چطور میشه یه مرد خوش قیافه با یه زن زشت ازدواج کنه و راحت باشه؟!
بابک ـ آخه شیش ماه بعدش از غصه دق کرد و مرد.واسه اینا که میگم حالا راحته!
«همه خندیدن»
ژانت ـ وقتی عموت زن اولش رو طلاق داد،پدر و مادرش چیزی بهش نگفتن؟
بابک ـ مادرش که مادربزرگ من باشه،خیلی سال پیشش مرده بود اما پدرش که پدربزرگ من باشه،اونموقع زنده بود.نه اونم چیزی بهش نگفت.یعنی اصلا نفهمید!
رویا ـ چطور نفهمید؟
بابک ـ آخه اون موقع بابا بزرگم صد و دوسالش بود و چشماش چیزی رو نمی دید.زن دومی رو هم فکرمیکرد همون زن اولی س!
ساندرا ـ چرااینقدر پیر؟؟!مگه تو چه سنی ازدواج کرده؟
بابک ـ خیلی دیر!بیچاره اونم جوونی هاش گویا خوش قیافه بوده.سه چهار تا زن طلاق داده تا دختر مورد علاقه ش رو پیدا کرده و بعد بچه دار شده.
رویا ـ دختر مورد علاقه اش بالاخر خوشگل بوده یا نه؟
بابک ـ اره،بدنبود.فقط یه خرد سرش طاس بوده و یه پاشم کوتاه تر از پای دیگه ش بود!اما تا دلتون بخواد خانم بود.بابابزرگم که عاشقش بود.
رویا ـ داری سربه سرمون میذاری.
ژانت ـ حتما چند وقت بعداز مرگ مادربزرگت ،پدربزرگت از تنهایی فوت کرد؟
بابک ـ نه بابابزرگم رو خودمون کشتیم!اگه به خودش بود بیست سال دیگه م نمی مرد!
«طوری بابک صحبت میکرد که هرسه دخترا یه دفعه با هم گفتن»
ـ خودتون کشتینش؟!!
«بابک خیلی خونسرد گفت»
ـ اونطوری که شما فکر میکنین که نه!
«همه دخترا یه نفس راحت کشیدن»
رویا ـ پس منظورت چی بود که گفتی خودمو کشتیمش؟
بابک ـ یه روز صدای ضبط من خیلی بلند بود.عصبانی شد و باهام دعوا کرد.بعدش قلبش گرفت و رسوندیمش بیمارستان اونجا مرد.
ژانت ـ سکته کرده بود؟
بابک ـ نه.یه خرده عصبی شده بود.تو بیمارستان گفتن چیزیش نیس.دکترا فرداش مرخصش کردم.حالش خوب شده بود.
ساندرا ـ تو بیمارستان بهش رسیدگی نکردن؟
بابک ـ نه،بیچاره ها خیلی بهش رسیدن.
رویا ـ دیونه مون کردی بابک !حالا میگی بالاخره چطوری مرد؟!
«بابک شروع کرد ادای مردن پدربزرگش رو درآوردن و همونجور گفت»یه نفس بلند بکشید و یه نگاه به من کرد و بعد چشماشو بست و یه چونه انداخت و مرد!
رویا ـ منظورم علت مرگش بود!
بابک ـ آهان!هیچی دیگه.زیر بغلش رو گرفته بودم که از پله های بیمارستان بیارمش پایین ،عصاش گیر کرد به پای من،امدم عصاش رو بگیرم،خودش رو ول کردم از بالای پله ها با مغز اومد رو زمین و مرد!
«دخترا همینطور هاج و واج بابک رو نگاه میکردن!»
رویا ـ انوقت تو ناراحت نشدی؟!
بابک ـ چرا نشدم.خیلی ناراحت بودم.آخه تمام مراسم سوم و هفتش افتاده بود تو امتحانهای من.خونه اونقدر شلوغ پلوغ بود که اصلا نمی تونستم درس بخونم!
رویا ـ واقعا پسر سنگدل بی احساسی هستی!
بابک ـ یعنی چه؟!خدابیامرز صد و دوسالش بود.تازه داشت دندونم در می آورد!ولش میکردیم صد و پنجاه شصت سال عمر میکرد!مگه کره ی زمین چقدر هوا داره؟!
اگه هر بخواد انقدر عمر کنه که به نسل بعد چیزی نمیرسه!تازه میشه گفت من به جامعه خدمت کردم!
«همه دوباره خندیدن»
ژانت ـ پاپیک،همین جا نگه دار.جلو اون خونه.
بابک ـ ترو به امواتت قسم منو پاپیک صدا نکن!
ژانت ـ برام تلفظ اسمت کمی مشکلخ.
بابک ـ قربونت برم کاری نداره که!بگو با
ژانت ـ با
بابک ـ پیک!
ژانت ـ پیک،پاپیک.
بابک ـ آفرین.حالا حداقل نصفی ش رو درست گفتی!
ـ این چه مدل چیزیاد دادنه؟
بابک ـ آموزش پله به پله س.نباید به شاگرد فشار آورد!
ژانت ـ شماها صبر کنین تا من برم ببینم اجازه میدن شماها رو بعنوان مهمون با خودمون ببریم.
بابک ـ بهشون بگو من خودم سالها مدیوم بودم!روح ظاهر میکنم تو هر سایز!روح خبیث،روح شیطانی،روح سربه زیر و نجیب!روح عملی!روح کردی!
«ژانت رفت و چند دقیقه دیگه برگشت و گفت»
ـ بچه ها متاسفانه اجازه ندادن که کسی رو با خودمون تو جلسه شرکت بدیم.
بابک ـ بهتر.
رویا ـ حیف شد!خیلی دلم میخواست که شماهام این مراسم رو می دیدین.
بابک ـ غصه نخور.خیلی م خوب شد.اصلا چیه آدم بره سربه سر مرده ها بذاره؟
ـ خواهش میکنم شماها برین .برنامه تون رو خراب نکنین.
ساندرا ـ نه،من شمارو تنها نمی ذارم.
بابک ـ بازم به معرفت تو!
رویا ـ منم نمی رم تو جلسه.باشما می آم.
ـ باپیک،آرمین ما در اختیار شما هستیم.هرجا که دلتون میخواد بریم.
بابک ـ شما صاحب اختیارین،اما اگه موافق باشین،شام یه چیزی بگیریم و بریم خونه ی ما.
ساندرا ـ عالیه.
«حرکت کردیم و سرراه یه چیزایی گرفتیم و رفتیم خونه ی خودمون ماشین رو بابک گذاشت تو پارکینگ و همگی رفتیم بالا.وقتی رسیدیم تو آپارتمان.بابک به من گفت»
ـ اگه زنگ زدن،در رو وا نکنی ها!
ـ برای چی؟
بابک ـ خدا منو مرگ بده از دست تو!بابا چهار تا مهمون که واسه آدم میآد خوب نیس یه دفعه در واز بشه چندتا دیگه م بیان.
ـ چه عیبی داره.مهمون مهمونه دیگه.
بابک ـ آدم هالو!یعنی اینکه سرخر بی سرخر!امشب از اون شباس که موی عمه ت رو انگار آتیش می زنن!یه دفعه می بینی خودش و شوهرش و اتل و متل بلند شدن اومدن اینجا!
ـ خب بیان.غذا که هس اونام یه لقمه بخورن.
بابک ـ داغت به دل مادرت بمونه که چه پپه ای رو داده دست من بیارم اینجا!پسر!ایندفعه اگه عمه ت بیاد،پدرمنو در می آره که!
اصلا تو کاریت نباشه.فقط در رو واز نکن.همین.
رویا ـ اونجا دارین چی در گوش هم میگین؟
ـ هیچی بابک میگه اگه کسی زنگ...
«بابک رفت تو حرف من و گفت»
ـ آرمین جون،قربون اون شکل ماهت برم!تو برو یه کتاب وردار و برو تو اتاقت مطالعه کن!برو درد و بلات بجونم بخوره!
«رویا خندید و گفت»
ـ خیلی پسر صادق و راستگویی یه.
«شام پیتزا بود.تقسیم کردیم و دور میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم و از هر دری صحب میکردیم که رویا گفت»
ـ چی شد که شماها اومدین اینجا؟شما که درس خونین،خب همونجا تو ایران می موندین.
بابک ـ باعثش شد.دلش میخواست بیاد خارج از کشور.من زیاد مایل نبودم.
رویا ـ از بس شیطونه این بابک!چندساله که اینجائین؟
بابک ـ شیش،هفت سال.تو چندوقته که اینجایی؟
رویا ـ هفت ،هشت سال.
بابک ـ چندسالته رویا؟
رویا ـ بیست و یک سال.
بابک ـ یعی حدود سیزده سالگی اومدی اینجا؟
رویا ـ آره.
بابک ـ تنها؟
رویا ـ تنها.
ـ چه جوری میشه؟یه دختر دوازده ساله،تنها!
بابک ـ اصلا چی شد که اومدی؟
رویا ـ جریانش مفصله.بخوام براتون تعریف کنم،یه ساعت طول میکشه.
بابک ـ ما که کاری نداریم،خب بگو.
ژانت ـ آره رویا،تعریف کن.حتماباید جالب باشه.
رویا ـ آره،خیلی جالبه!
بابک ـ اگه باعث ناراحتی ت میشه نگو.
رویا ـ فعلا شاممون رو بخوریم،شاید بعدش یه چیزایی براتون تغریف کردم.
«شام با خنده و شوخی خوردیم و رویا رفت و چایی دم کرد.وقتی میز شام جمع شد و ژانت ظرفارو شست،همگی توی سال نشستیم.
انگار بدون اینکه به روی خودمون بیاریم منتظر گوش کردن سرگذشت رویا بودیم.خود رویا اینو حس کرد که گفت»
ـ پدر من یه کارمند بود.یه کارمند ساده.زندگی خوبی نداشتیم؛البته از نظر مادی.اما تا دلتون بخواد محبت تو دلهامون بود.
یه برادر و خواهر بودیم که با پدر و مادرم تو یه خونه ی اجاره ای زندگی میکردیم.البته تو دو تا اتاق طبقه ی بالاش.وسطهای شهر بود،ته یه کوچه ی بن بست.خلاصه براتون تعریف میکنم که حوصله تون سر نره.
پدرم عصری ساعت 5،4/5 می اومد خونه که تا اون موقع من و برادرم،هرجوری که بود با اصرار و کمک مادرم،تمام درسهامون رو خونده و تموم کرده بودیم.
مامان می گفت مشق و درسهاتون رو تموم کنین که وقتی باباتون خسته از سرکار برگشت خونه،کتاب و دفترتون تو اتاق وک ولو نباشه.
راستم می گفت.دیگه دو تا اتاق دوازده متری چی بود که دفتر و کتاب ماهام توش پخش و پلا باشه!
راستش رو بخواین،خود ما هم دلمون میخواست زودتر درسهامون رو تموم کنیم که وقتی بابا اومد،کاری نداشته باشیم و بشینیم پیشش.
اینارو براتون تعریف میکنم که بفهمین زندگی مون ساده بود اما با محبت و عشق.خلاصه بابام که می اومد،شادی تو خونه کامل میشد.
اول سر حوض تو حیاط،دست و صورتش رو می شست و بعد می اومد بالا.
مامانم حوله بدست تو بالکن بالا منتظرش بود.تا بهم می رسیدن با دوتا لخند،سلام اول رو به همدیگه میکردن.بعد نوبت سلام دوم بود!
مامانم بهش میگفت سلام،خسته نباشی،بابام جوابش رو میداد.سلام،مونده نباشی،چه خبرر؟چطوری ؟بچه ها کجان؟
مامانم می گفت،خوبم.بچه ها توئن تو چطوری؟چه خبرا بود اداره؟امروز کارت زیاد بود؟
بابام که با حوله سرو صورتش رو پاک و خشک میکرد می گفت،ای،مثل هر روز،تو چه خبر؟حاجی چطوره؟حاج خانم چطوره؟
مامانم می گفت،خوبن سلام بهت رسوندن.بیا تو تا برات خبرا رو بگم.
من و برادرم که شیش هفت سال از من بزرگتر بود،تمام این چیزا رو از پشت پرده ی پنجره می دیدیم،هیچوقت اون دوتا لبخن که مثل صد تا حرف عاشقانه بود از یادم نمی ره!
حاج خانم و حاج آقا،پدر و مادر مامانم بودن که دوتا خونه اونطرف تر زندگی میکردن و مامان روزی یه بار بهشون سرمیزد.
بابام اونا رو مثل پدر و مادر خودش میدونست.اونام وضعشون خوب نبود.بابام با اون دست تنگی یه خودش،هم به اونا می رسید و هم به مادر خودش که اونم دو تا کوچه بالاتر خونه ش بود.یعنی همه ی اینا که گفتم ،دو تا اتاق اجاره کرده بودن و توش زندگی میکردن.
بابام بچه ی تک خانواده بود که پدرشم تو بچه گی مرده بود اما مامانم یه برادر داشت.دایی احمد.
خیلی سال پیش از خونه قهر کرد و رفته بود.اما یه روزی برگشته بود و اونم چه برگشتنی!با ماشین آخرین مدل و سر و وضع حسابی و جیب پرپول!
اونا که می شناختنش می گفتن یه خونه ی بالای شهر خریده به چه بزرگی.خلاصه وضعش خیلی عالی شدهب ود.اون یه دفعه م که اومده بود،واسه پز دادن بود!بعدش رفت و دیگه اون طرفا پیداش نشد.حالا ببین بهانه ش چی بوده!یه بارکه حاج آقا گویا یه جایی تو خیابون اتفاقی می بیندش و بهش میگه که چرا به مادرت سرنمیزنی،بهش جواب میده که حاجی گرفتارم،بعدش م بچه های محله تون بی تربیت ن!اوندفعه که اومدم ماشینم رو خط انداخته بودن!
جالب نیست؟استدلال از این بهتر؟!
خلاصه این بود که بابام هم به اینا می رسید و هم به مادر خودش،عصر به عصر بلند میشد و یه سر می رفت خونه ی مادرش و یه سرم به حاج خانوم و حاج اقا میزد و یه چایی اونجا میخورد وبرمیگشت.
مامانم هم عادتش رو میدونست .تابرمگشت خونه،باید شام حاضرباشه.شام رو دور هم سریه سفره میخوردیم و سفره که جمع میشد ،ظرفا لب حوض تو حیاط بود.
نمی دونم کدوم چشم شوری زندگیمون رو چشم زد.
بابا تارک الصلوه شد و روزه ی مامان شکست!
تو یه مدت کوتاه همه چیز عوض شد.خونه مون ،زندگیمون،اخلاقمون،محبتمو ن،عشق مون!
همه چیز از وقتی شروع شد که مامان از بابا تلویزیون خواست.
گویا خونه ی یکی از همسایه هامون دیده بود.اونام تازه خریده بودن.
یه روز که بابا از سرکار اومد.صحبتش رو پیش کشید.بابا گفت که از اداره ش وام میگیره و براش میخره.
مامان بهش گفت یه مغازه س که قسطی میده.همین و همین!
در عرض چند روز خونه ی ما،دو تا اتاق اجاره ای ما پر شد از تلویزیون و یخچال و فریزرر و ضبط و جاروبرقی و چرخ خیاطی و گاز و مبل و میزناهار خوری!
دیگه جا واسه محبت تنگ شد و مجبوری عشق رفت بیرون اتاق و پشت شیشه ی پنجره واستاد!
قرار شد که یه جا بزرگتر رو اجاره کنیم.
یه ماه بعد اسباب کشی کردیم و رفتیم به یه آپارتمان بزرگ و کمی بالای شهر،دیگه با هم سرسفره،وسط اتاق نمی نشستیم و جاش،دور میزناهار خوری جمع میشدیم.دیگه ر وی زمین نم نشستیم تا هر وقت دلمون خواست بپریم بغل بابا.هر کدوم رو یه مبل می نشستیم و اگه یکی از ماها می رفتیم طرف بابا،مامان داد می زد که مواظب باش مبل نشکنه!
دیگه مامان رختای بابارو با دست خودش چنگ نمیزد.
دیگه بابا صبح زود بلند نمیشد که نمازبخونه و بعدش بره نون تازه بخره.نون یخ زده تو فریزر بود!
دیگه سماور کوشه ی اتاق قل قل نمیکرد که با صداش ماهارو دور خودش جمع کنه.چایی تو فلاسک آماده بود!
دیگه بابا لب حوض دست و صورتشس رو نمی شست که مامان براش براش حوله ببره.تو خونه دستشویی داشتیم و حوله به دیوارش آویزون بود!
چراغ فتیله ای و دیزی مامان افتاد گوشه ی انباری و جاش اجاق گاز فردار و طرف پیرکس اومد تو آشپزخونه.
دیگه مامان هر روز واسه خرید بیرون نرفت.خورد و خوراک یه هفته تو یخچال بود!غذاهامون عوض شد و رنگ و بوی غذامون هم عوض شد!
کار مامان راحت شده بود.
گوشت بسته بندی شده می گرفت و سبزی پاک شده!
دو ساعته ناهارش رو درست میکرد و بقیه ی روز بیکار بود.
درس و مشقهای من و داداشم هم تا دو ساعت از شب گذشته ،هنوز تموم نشده بود.تلویزیون کارتون داشت!
بابا از سرکار اومده بود و هنوز دفتر و کتاب ما،وسط اتاق ولو بود.
بابا دیگه سختش بود که به مادرش و حاج آقا و حاج خانوم،هر روز سر بزنه!عشق و محبت ،بعداز اسباب کشی ،با ما به این خونه نیومدن!
اختلاف بابا و مامان شروع شد و کار به دعوا کشید.
بابا تا خرخره رفته بود زیر قرض!مجبور شد یه کار دوم هم پیدا کنه.
بعداز یه مدت هم از اداره استعفا داد و با چند نفر یه شرکت باز کردن.وضع مون کم کم خوب شد.بابا قرضهاش رو داد و یه ماشین خرید و بعدشم یه خونه و بعد یه ویلا و بعدش چند تا زمین و بعدش چی و چی و چی!
مامان هم رانندگی یاد گرفت و بابا براش یه ماشین خرید و طلا و جواهر و لباس گرون قیمت و چی و چی و چی!
دیگه کمتر همدیگر و می دیدیم.بابا تا دیر وقت شب شرکت بود و مامان با دوستهاش یا دوره داشت و یا استخر می رفت و کلاس فلان و آرایشگاه و این چیزا.
وقتی م تو خونه بودیم،هر کدوم می رفتیم تو اتاق خودمون.
بعد از چندسال اگه یکی مارو می دید،باور نمیکرد که ما همون خونواده ی چندسال پیش باشیم!نمی دونم بابا چیکار میکرد که پولشهاش رو با پارو جمع میکرد!حتما کارهای خلاف میکرد.بعد از چندوقت گندش در اومد که بابا یه زن دیگه گرفته!
چند وقت بعد داداشم،مامان رو با یه مرد غریبه تو خیابون دیده بود و یه مدت بعدشم من داداشم رو با چند تا بچه ی لات و اشغال!
یه سال بعد مامان و بابا از هم جدا شدن و من و بابا با زن دیگه ش یه جا زندگی کردیم و داداش و مامان تو همون خونه و شیش ماه بعدش خبردار شدیم که داداشم معتاد شده!
یه روزم خبر آوردن که داداش وقتی در حال عادی نبوده،تصادف کرده و جابه جا تموم کرده!
مامان یه شوهر دیگه کرد و منم شدم سرخر واسه بابا و زن بابام!
این شد که فرستادنم اینجا به هوای تحصیل و یه جا پانسیونم کردن!
حالا که فکر میکنم نمی دونم تقصیر مامان بود یا تقصیر بابا بود یا تقصیر تلویزیون!
حالا بعد از این همه سال ،همه ش فکر میکنم که تو این دوتا اتاق قدیمی،موقع اسباب کشی،عشق و محبت و وفا و مهربونی رو کجا جا گذاشتیم!
الانم تا به مامان یا بابام تلفن میزنم و میگم شاید یه سر بیام ایران،هر کدوم واسه اینکه مزاحمشون نشم کلی پول برام حواله می کنن اینجا!
اینم داستان زندگی من!.
«حرفش که تموم شد،اشک تو چشماش جمع شده بود.»
کسی چیزی نمی گفت.جو سنگینی بوجود اومده بود که ژانت درحالیکه اشکش رو پاک میکرد بلندشد و گفت»
ـ باپیک،اگه بگی قهوه کجاست،میتونم بهتون یه قهوه ی خوشمزه بدم.
بابک به فارسی ـ دل گریخته ی ما و در زدن همسایه!
«بعد بع انگلیسی گفت»
ـ تو همون قفسه شیشه ای س،اما شلخته بازی درنیاری و ریخت و پاش کنی ها!
ژآنت ـ من خیلی با نظم و ترتیبم!بعدا می فهمی!
بابک ـ میخوام صدسال سیاه نفهمم!اینم انگار واسه این یه ممثقال گوشت تن ما دوندون تیز کرده!
«یه دفعه از تو آشطخونه صدای افتادن و شیکستن یه چیزی اومد و بعد صدای ژانت که گفت»او،باپیک!
بابک ـ حناق و باپیک!داری نظم و ترتیب بهمون نشون میدی؟؟!حالا چی بود؟
«ژانت با یه فنجون شکسته از تو آشپزخونه اومد بیرون و فنجون رو به باباک نشون داد»
بابک ـ آخ!جیگرم آتیش گرفت.چلاق شه دستت دختر!
ژانت ـ sorry Bapik
«تا اومد برگرده و بره تو آشپزخونه ،پاش دم در گرفت و به سیم آپاژور که اونم افتاد رو یه مجسمه ی کوچولو و مجسمه هه شیکست!»
ژانت ـ oh!my god!
بابک ـ خدا ذلیلت کنه دختر!بیا برو بشین نمیخواد قهوه درست کنی!تمام جهاز ننه م رو از بین بردی که
«رویا که از ناراحتی دراومده بود و می خندید گفت»
ـ ژآنت وقتی ناراحته،دست و پاش رو گم میکنه.الانم واسه من ناراحته.
بابک ـ ترو خدا غصه نخور ژانت جون!پدر و مادر رویا کارای بد کردن،اسباب اثاثیه ی ما که نباید تاوونش رو پس بدن!
«ژآنت از تو آشپزخونه گفت»
ـ آخه من نمی تونم قهوه رو پیدا کنم!
بابک ـ بغل شیکر دیگه!
ژانت ـ خب ،اما شکر کجاست؟
بابک ـ همونجا پیش قوطی یه چایی.
ژانت ـ و قوطی چایی کجاست؟
بابک ـ همونجا که قندها هس.
ژانت ـ حالا بگو ظرف قند کجاست؟
بابک ـ خبرت رو واسه م بیارن!همونجاس،جلو چشم کورت!
«ژانت در حالیکه میخندید گفت»
جلو چشم کور من کره و پنیر و ماست و کمی سبزی و میوه و شیر و چندتا شیشه س!
بابک ـ شلخته خانم سریخچال رفتی چیکار؟!
ژانت ـ خدای من!حسابی گیج شدم!خودمم نمی دونم برای چی اومدم سریخچال!
بابک ـ بیا برو بشین ،قهوه نخواستیم همون ظرف میوه رو وردار بیار.
ژانت ـ ظرف میوه ؟!
بابک ـ حالا دوباره شر وع میکنه!میوه کجاست؟من میگم بغل پنیر تو یخچال.دوباره می پرسه پنیرکجاست؟بغل شیر.شیرکجاست؟تو دستشویی!
«ساندرا در حالیکه می خندید بلند شد و گفت»
ـ من می رم کمکش کنم.
بابک نگاهی به رویا کرد و گفت:
ـ دلت برای ایران تنگ نشده؟نمیخوای بری یه سربه پدر و مادرت بزنی؟
رویا ـ برم چیکار؟ چیزی اونجا ندارم که دلم رو بهش خوش کنم.پدر و مادرم هم که دلشون نمیخواد من مزاحمشون بشم.
اینجا راحتم.خونه،زندگی،ماشین، همه چی.
بابک ـ دوستی، نامزدی،چیزی م اینجا نداری؟
رویا ـ نامزد؟ نه،ا گرم منظورت از دوست ،دوست پسره،باید بهت بگم اصلا از این جور چیزا خوشم نمیاد.دوست دارم،پسر،دختر اما مثل شماها.فقط یه دوستی ساده!
بابک ـ این یکی دیگه خیلی عجیبه!
رویا ـ آره باور کردنش سخته .همین بی بند وباری و دور شدن از اصل بود که خونواده ی منو از هم پاشوند!برای همینم از موقعی که اومدم اینجا.همیشه خودم رو همون دختر کوچول دیدم تو همون دو تا اتاق اجاره ای و پای بند به رسوم.
«بابک فقط نگاهش کرد که رویا عصبانی شد و گفت»
ـ برات خیلی عجیبه که یه دختر اینجا سالم زندگی کنه؟!
بابک ـ اره!خیلی عجیبه.
رویا ـ مهم نیست.هرجور میخوای فکر کن.
بابک ـ دانشگاه می ری؟
رویا ـ آره.سال سوم معماری.
بابک ـ پدر و مادرت تا حالا اینجا نیومدن یه سری بهت بزنن ببینن چیکار میکنی،چیکار نمیکنی؟
«رویا سرش رو به علامت منفی تکون داد»
بابک ـ این چندسال،یه بارم ایران نرفتی؟
رویا ـ نه .خوشم نمی آد برگردم پیش اونا.
بابک ـ خیال شوهر کردن نداری؟
رویا ـ اگر مرد ایده آلم پیدا بشه،چرا.البته یکی دو تا از ایرانی های اینجا ازم خواستگاری کردن اما ازشون خوشم نیومده.از مردهای اینجا خوشم نمی آد.یخن!سردن.
بابک ـ نه بابا،شوهر خارجی به درد نمیخوره.
ـ چرا؟
بابک ـ آخه مردای خارجی،نه زنشون رو می زنن!نه بهش فحش میدن!نه می چزونن شون،نه ازخوننه بیرونشون میکنن!یخم پدرسگ ها!گرمی ندارن!
ـ تو به این چیزا می گی گرمی؟!.
بابک ـ زندگی زناشویی با همین چیزا گرم میشه دیگه!شوهر باید از راه که رسید،کشکی یه چیزی رو بهانه کنه!مثلا به زنش بگه البته با اخم و صدای خشن!(زن !امروز خونه رو جارو کردی؟)اگه زنش گفت آره که باید با توپ و تشر سرش داد بزنه(واسه چی هر روز خونه رو جارو می زنی؟کرک فرشها از بین رفت!)
اگه زنش گفت نه جارو نکردم،باید بازم سرش داد بزنه(گندو کثافت خونه رو گرفته!پس ننه ت چی به تو یاد داده!)بعد کمربند بکشه به جون زنش!تا میخوره کتکش بزنه؟
یه نیم ساعتی بزندش!بعدولش بکنه که بره یه گوشه و یه ساعتی واسه خودش گریه کنه که دلش وا شه!بعد داد بزنه(پس این چایی زهرماری من چی شده؟) زنش می دوخ براش چایی می بره.بعد ازش بپرسه (ضعیفه شوم چی داریم!) زنش بگه مثلا چلوخورشت.دوباره باید بلندشه و با کمربند بیفته بجون زنه!که چی؟(کی به تو گفته امشب چلو خورشت درست کنی؟!)خلاصه حسابی که زدش.دوباره ولش کنه که نیم ساعتی گریه کنه.بعد صداش کنه.(زن سفره رو بنداز(زنش بلند میشه و زود سفره رو میندازه و شام رو میکشه.
شام رو که خوردن باید از زنش بپرسه(امروز ننه ت بهت سر زده؟!) اگه گفت آره که باید بگه(چه خبره هر روز سرش رو ننه ت میندازه پایین و می آد اینجا؟!مگه اینجا مسافرخونه س؟مگخ من خون کردم که تو رو گرفتم؟!) اگه گفت که نه،سرنزده که باید بگه(ننه بابات ولت کردن به امان خدا.فکر نمیکنن یه دخترم دارن؟نمی آن یه سر به دومادشون بزنن!)دوباره باید بلندشه و کمربند رو بکشه بجون زنه!
ـ مگه سادیسم داره؟!حد اقل فکر کمربند بدبخت باش!اینطوری هفته ای یه کمربند باید بخره!کجای این زندگی زناشویی گرمه؟!
بابک ـ زندگی شون رو نمی دونم،اما بدنشون گرم و ورزیده س همیشه!همه ش در حال فعالیتن!
«رویا که از خنده غش کرده بود گفت».
ـ واقعا عالیه!به این میگن مرد!
ـ به این میگن دیوانه!
بابک ـ تو این چیزارو نمی فهمی .چرا میگن مردای خارجی بخن؟
واسه اینکه وقتی از راه میرسه و می بینه غذا حاضر نیس میگه (اشکال نداره عزیزم،دوتای می ریم بیرون غذا میخوریم)وقتی می بینه خونه کثیفه میگه(مهم نیس عزیزم،خودت رو ناراحت نکن.زنگ می زنم به یه آژانس،نظافت چی بفرستن اینجا)
وقتی می فهمه مادرزنش یه سر اومده اونجا میگه(مادرت حالش خوب بود؟کاش بر ای شام نگه ش می داشتی)تازه وقتی می فهمه که مثلا زنش تو خیابون یه مرد رو که همکلاسی دوران دانشکده ش بودخ دیده و باهاش حرف زده میگه(اوه!چه اتفاق جالبی!)
یخن پدرسگا!
مردباید جذبه داشته باشه!سرفه میکن ،خونه بلرزه!عطسه میکنه،شیشه ها بشکنه!فین میکنه،فیوز برق بپره!
ـ واقعا ایده های جالبی داری این سیستم مال چه وقتی یه؟!
بابک ـ دقیقه نمی دونم اما گویا اسناهای نئائدرتال با زنهاشون اینطوری رفتار میکردن!جالب اینه که میگن همیشه موفق بودن!
«تو همین موقع ساندرا و ژانت با یه سینی قهوه اومدن تو سالن»
ساندرا ـ باز باپیک داره چی میگه که رویا اینقدر میخنده؟
بابک ـ یکی از تزهای خودم رو براشون تشریح کردم!
ساندرا ـ باید چیز خوبی باشه که رویا اینقدر خوشش اومده و میخنده.
بابک ـ اره چیز بسیار خوبیه!خدا قسمت کنه یه دونه از این مردای داغ گیرت بیاد.دو تا از اون کمربندا بخوری تازه می فهمی که این تز من چقدر علمی یه!
ژانت ـ باپیک ببخش که فنجونت رو شکوندم.یادگاری بود؟
بابک ت اره ،اما فدای سرت.یادگاری جاهاز مامانم بود از شوهر چهارمش!

ژانت ـ جدی!مادرتو چهار بار ازدواج کرده؟چه جالب!روحیه ی چهار مرد مختلف رو تجربه کرده!
بابک ـ نه بابا!چهار بار ازدواج کرده اما فقط یه روحیه رو تجربه کرده!اونم بابام بوده تا حالا،یعنی اون موقع که من ایران بودم،بابا و مامانم چهار بار از هم طلاق گرفتن و دوباره آشتی کردن!تجربه ی روحیه ی همون یه مرد واسه هفت پشت ننه بیچاره م کافیه!
«ساندرا با تعجب پرسید»
ـ چرا پدرت و مادرت اینکار رو میکردند؟!
بابک ت مامانم نمیکرد،بابام میکرد.خلق ش اینطوری بود دیگه.دوست داشت مامانم رو چندبار با لباس عروس ببینه!هی طلاقش میداد و هی عقدش میکرد!ـ بچه ها ،بابک داره شوخی میکنه.اتفاقا پدرش مرد بسیار خوبیه.
ژانت ـ شما به ایرانی چی می گین؟ما به آدمی مثل باپیک می گیم شیطونک/
بابک ـ ما به ایرانی می گیم پدرسوخته ی جز جیگر زده ی حناق گرفته!
ژانت ـ این خیلی سخته!
بابک ـ عوضش اثر گفتاریش زیاده!بگو یاد می گیری.
ژانت ـ جیزجاگر؟!یعنی چی؟
بابک ـ جیز نه جز!جیز رو به بچه ها میگن!جاگر خک نه،جیگر!
ـ ولش کن بابک د!
ژانت ـ اون یکی چی بود؟پدر سوخته؟
بابک ـ اگه پدر با مادر بسازه که خوبه!هیچوقت دعواشون نمیشه!پدر نمی سازه و کار به کتکاری میکشه!بابای من که سازشکار نبود!
ژانت ـ اون یکی چی بود گفتی؟
بابک ـ حناق گرفته.به درد شما نمی خوره.مربوط میشه به رشته ی پزشکی.یه بیماریه!تازه قرار نیس که یه شبه تمام ناله نفرینهای مارو یاد بگیرین که!
ـ بابک خدا ذلیلت کنه که انقدر این چرت و پرتا رو یاد این خارجیا ندی.
بابک ـ خودشون کنجکاون.نگاه کن الان می پرسه ذلیلت کنه یعنی چی.
ساندرا ـ چرا شما تو زبان و فرهنگنون انقدر نفرین و ناله و از این چیزها دارین؟
بابک ـ عوضش دیگه مثل شماها صندلی التکریکی و. اتاق گاز و کیوتین نداریم!هر کی ناراحت مون کنه.مثلا پولمون رو بخوره،می شینیم از صبح تا شب نفرینش میکنیم و براش حق می زنیم!
ژانت ـ داری شوخی میکنی.شماها،هم دادگاه دارین و هم زندان.
بابک ـ داریم ولی قراره جمعشون کنیم.مثلا تا چند سال پیش دادگاه خانواده داشتیم بعد جمع شد و از اون به بعد هر شوهری که زنش رو طلاق می داد،زنش می شست یه گوشه و ناله و نفرینش میکرد.
من خودم یه بار یه شوهری رو دیدم که زنش براش آه کشیده بود و اونم یه هفته بعد سوسک شده بود!از اون سوسک انقدری ها!
«با دستش یه چیزی حدود 10 سانتی متر رو نشون داد»
ساندرا ـ من که باور نمی کنم.
بابک ـ به در ک،باور نکن،اما اگه مثلا یه روز زن من بشی و اذیتم کنی می شینم و برات آه می کشم و نفرینت میکنم که ده روز بعد مارمولک بشی!
ـ بابک این چرت و پرتا چیه به اینا میگی؟!
«دخترا که فهمیدن باباک باهاشون شوخی میکنه شروع به خندیدن کردن»
رویا ـ بچه ها!ساعت دوازده شده!چه زود گذشت!از بس بابک بانمکه،آأم وقتی پیشش نشسته،زمان مثل برق میگذره!
ساندرا ـ واقعا پسرجالبی یه. حیف که امشب خیلی زود گذشت.
ژانت ـ من خیلی از باپیک و ارمین خوشم اومده.این دو تا یه جور مخصوصی هستن.
ساندرا ـ بچه ها ،ما دیگه باید بریم .امیدوارم که بازم همدیگرو ببینیم.
«سه تایی بلند شدن و از شام و پذیرایی تشکر کردن و بعداز خداحافظی؛،رفتن دم در،رویا شماره تلفن مارو از بابک گرفت و گفت»
ـ بهت تلفن می زنم بابک اما خواهش میکنم اگه حوصله مو نداشتی،رک بهم بگو.
بابک ـ اگه نداشتم حتما بهت میگم.
«وقتی بچه ها رفتن،من و بابک کمی خونه رو جمع و جور کردیم و آماده ی خواب شدیم که بابک گفت»
ـ اون چیه تو دستت؟
ـ همون چرم س دیگه.
بابکـ ـ جدی اون خوابت رو باور کردی؟!
ـ خواب نبود.
بابک ـ پس چی بود؟
ـ چه میدونم!اصلا تو به خواب من چیکار داری؟!برو بگیر تو اتاقت بخواب.
بابک ـ آهان!بگو سرخر نمیخوام.رفتی سرم هوو آوردی؟!مگه اینکه من این شیرین رو نبینم وگرنه تمام گیساشو میکنم!هنوز هیچی نشده باعث شد اتاق خوابمون رو از هم جدا کنی!بی عاطفه و بی صفت!برو همون ایکبیری واسه تو خوبه! تو لیاقت یه زن خانم و نجیب رو نداری که!همین دخترای دگوری و شتره شلخته و ترشیده به درد تو میخورن!خاک بر سر دله ت کنن!مرتیکه ی جلف!نصف شب نیای در اتاقم رو بزنی و موس موس کنی ها!شب بخیر!ایشاالله شیرینم بخوابت نیاد و امشب تنها بمونی و دماغت بسوزه! مرتیکه ی هوس باز پدرسوخته!
«اینارو با صدای زیر و زنونه میگفت و ادای خانمها رو در می آورد!خیلی خندیدیم»
بابک ـ حالا از شوخی گذشته،اگه دوباره شیرین رو دیدی ازش بپرس تو فامیلاشون دختر خوشگل و نجیب دم بخت ندارن؟!
ـ اگه داشتن میخوای بگیرش؟
بابک ـ نه میخوام براش پیغوم بدم که تو همون دوره شوهر کنه که تو این دوره زمونه شوهر گیر نمی آد.بیخودی مثل شیرین هزار و چهارصد پونصد سال نشینه به هوای اینکه تو این دوره واسه ش خواستگار بیاد!شب بخیر دیوونه.ایشاالله امشب جای شیرین،فرهاد و خسروپرویز بیان سراغت و تا می خوری کتکتت بزنن!
«اینارو گفت و رفت تو اتاقش.
مونده بودک که چیکار کنم.از یه طرف از خودم خجالت می کشیدم که این خرافات رو باور کنم،از یه طرف با خودم می گفتم نکنه همه ی این جریان ها راست باشه؟!
بالاخره چرم رو گذاشتم تو کشو و رفتم تو تختخواب و پتو رو کشیدم سرم و خوابیدم.تازه چشمم گرم شده بود که صدای یه آهنگ خیلی عجیب به گوشم خورد!یه صدای رویایی!صدای سازی که تا حالا نشنیده بودم!خیلی قشنگ بود!مثلاینکه از یک زمان دیگه به این زمان رسیده بود!ازخواب پریدم.صدا قطع شد.دیگه نتونستم طاقت بیارم.بلندشدم و چرم رو از تو کشو در آوردم و رفتم تو رختخواب و چشمامو رو بستم.»

  #8  
قدیمی 09/07/2011
آواتار Queen
Queen Queen آفلاین است
اخراج شده
 

جنسيت: زن
پست: 4,001
سپاس: 3,986
از این کاربر 6,762 بار در 4,023 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 3 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 11,328
فصل 6

ـ چشمانت را بگشا آرمین.
«چشمام رو وا کردم»
شیرین ـ اسوده باش.هنوز مرا باور نداری،درست می گویم؟!
ـ سلام شاهزاده خانم؟!
ـ ببخشید،من نمی دونم باید شمارو چه جوری خطاب کنم،بگم ملکه ی ایران خوب
«با صدای بلند خندید و گفت»
ـ ملکه ی ایران؟!
ـ بانوی ایران؟
شیرین ـ این سخنان در اینجا بکار نمی آید .اکنون برای من نه پادشاهی مانده و نه ایرانی!نام خویش را بیشتر دوست دارم.شیرین!زیباست،نه؟!
ـ زیبا و جاودانی!مثل خودتون.
«نگاهی به من کرد و گفت»
ـ با من بیا.
«با هم به طرف همون کاناپه رفتیم.وقتی کنارش راه می رفتم و حرکاتش رو می دیدم،احساس عجیبی رو تو خودم حس میکردم.»
ـ شیرین خانم.
شیرین ـ از من آرزم داری؟
«سرم را پایین انداختم که دستم رو گرفت و روی کاناپه نشوند و گفت»
ـ به من شیرین بگو،خود به تو چنین دستوری داده ام.
باشه شیرین.این چه صدایی بود که من شنیدم؟صدای یه آهنگ بود.خیلی قشنگ.یه آهنگ رویایی!
شیرین ـ آوای باغ شیرین بود!آن را باربد در زیبایی من سرود.به همین فرنود«دلیل»،همیانی«کیسه»ز ر از خسرو پاداش گرفت.
ـ خیلی قشنگ بود اما چطور اون رو من شنیدم؟!
شیرین ـ زیرا تو باری دیگر مرا راست مپنداشتی و برمن بدگمان شدی.چنین کردم تا مرا باور داری.
ـ همونم باعث شد که این چرم رو از تو کشو دربیارم.راستش کمی به خواب دیشبم شک کردم ببخش.
«آهی کشید و کنارم نشست و گفت»
ـ ای کاش زندگی انوشه«جاودان»ای داشتم و مرا فرجامی نبود!
از خویش سخن گو،هرچند از سرنوشت تو آگاهم!
ـ یعنی تو تمام زندگی منو میدونی؟!
شیرین ـ تا آنجا که بستگی به من دارد.
ـ یعنی اگه من تو بیداری کاری بکنم،تو می فهمی؟
«یه خنده ی خیلی قشنگ کرد و گفت»
ـ مگر در بیداری کرداری پلشت«زشت»داری؟
ـ نه،نه،همین طوری پرسیدم.
شیرین ـ تو جوان پاک نهادی هستی.آرزو میکنم که همیشه پدرام«خوش و خرم»باشی.
ـ من تازه درسم رو تموم کردم.ممکنه تا چند وقت دیگه برگردم ایران.
شیرین ـ ایران!چه نام باشکوهی!
ـ ایران رو خیلی دوست داشتی؟
شیرین ـ آری.تو چی؟
ـ منم دوست دارم،غیر از اون،خونواده م اونجان.
«تو چشمام نگاه کرد و خندید.اومدم بگم که فرهاد بدبخت حق داشته دیوونه بشه که یاد حرف بابک افتادم و گفتم»
ـ تو خیلی قشنگی شیرین!مخصوصا وقتی میخندی.
شیرین ـ تو نیز چنینی.راست گفتار و خوش سیما.هرگاه که با تو سخن میگویم،پژمان«غم»از من می گریزد.
ـ خیلی ممنون.اینجا خیلی تنهایی؟
شیرین ـ ایدر سخت و دلخسته و پریشم«پریشان».
ـ اصلا جریان چیه؟چرا تو اینجایی؟چرا این اتفاق باید برای من بیفته که تو به خوابم بیایی؟اینا خیلی برام عجیبه.هنوز هیچکدام از این چیزا باورم نمیشه.
شیرین ـ باید افسانه ی مرا بشنوی تا از همه چیز آگاه شوی.گوش دار تا با تو بگویم.این شکنجه ایست که در برابر کردار پلیدم،در کارنامه ام برایم نگاشته شده است!مانند شباویزی«مرغ حق»تا پگاه درد میکشم و یارای رهایی ندارم!
ـ آخه مگه تو چیکار کردی؟
شیرین ـ پیمان گسستم.
ـ چه پیمانی؟توبه ت رو شکستی؟
شیرین ـ پیمان خویش با فرها شکستم!شرفاک«صدای آهسته»تیشه ی فرهاد،بازگوی گناه من است.لغزیدم!چندین بار لغزیدم.در سپنجی سرای«دنیای فانی»،از یزدان پاک سربرتافتم!دلی را شکستم!
ـحتما دل فرهاد رو!
«لبخند تلخی زد»
ـ آخه چرا اینکار رو کردی؟به تو اصلا نمی آد که سنگدل باشی.
راستی،گناهت فقط همینه؟یعنی کار بد دیگه ای نکردی؟
شیرین ـ گاهی گرفتار شیداهریمن«وسوسه ی شیطانی»گشته ام.
ـ پس شانس آوردی که نبردنت جهنم و الان تو آتیش نیستی!
«دوباره لبخند تلخی زد و گفت»
ـ شیذر«نام خداوند»یکتا بسیار مهربان است.
«تا نام خدارو گفت از جاش بلندشد و یه چیزایی زیر لب گفت و بعدرو به من کرد .و پرسید»
ـ تو هنگامی که نام او را می شنوی ،ستایش نمیکنی؟!
ـ چرا نمینم!تو هر کاری اول از اون کمک میخوام.
شیرین ـ آفرین برتو باد.اگر نام او براستی در روان و اندیشه ات جای گیرد،ترا از هر پلیدیباز دارد و در رستخیز سرفراز باشی.
ـ پس مشکل تو چیه؟جا به این خوبی!قصر به این بزرگی!
راستی پشت این در چیه؟
شیرین ـ بیا تا این کاخ به تو بنمایانم.با من باش.
«به طرف دیگه ی سالن رفت و یه در بزرگ رو که حدود چهار پنج متر ارتفاعش بود واز کرد و وارد یه راهروی بزرگ شدیم.»
ـ این سنگها رو چه جوری اینقدر صاف و صیقل درست کردن؟!خیلی عجیبه!اون موقع ها نه دستگاه فرز بوده و نه چیزی.با دست اینکار رو کردن؟آأم عکس خودش رو کف زمین می بینه!
راستی اینجا تخت جمشیده؟
شیرین ـ اگر پرسپولیس را می گویی،آنجا سوخته است.
ـ آره .می دونم.
شیرین ـ مگر تاکنون و در روزگار تو ،نشانی از آن برجای مانده است؟!
ـ اِی!یه چیزایی مونده.چطوری این کاخ رو ساختن؟نه ابزاری؛نه دستگاهی نه چیزی؟!این ستونها!این دیوارها!چه راهروی طولانی یی؟!
شیرین ـ آرمین !اینجا کاخ یکی از بزرگترین پادشاهان بوده است!باید چنین باشد.خسرو شاهشنشاه ناموری بود!
ـ درسته.اما چه جوری ساختنش؟
شیرین ـ ایرانیان از دانش فراوانی بهره مند بوده اند.
ـ واقعا عالیه!کاشی یه دوربین داشتم تا چند عکس از اینجا می گرفتم.
شیرین ـ تو نمی توانی چیزی از این گاه به گاه خود بری.اگر اکنون اینجایی و چنین جایگاهی را می بینی برای آن است که به رهایی من بکوشی.پروانه«اجازه»گردش تو در اینجا بدین دست آویز«علت»داده شده است.
«خنده م گرفت»
ـ پروانه؟!
شیرین ـ تو به آن چه می گویی؟
ـ پروانه اسم یه دختر میتونه باشه.الان به جای کلمه ی پروانه میگن اجازه.
شیرین ـ در دو سوی این سرسرا،پاد«نگهبان»ها ایستاده بودند تا از من نگاهبانی کنند تا من در خوابگاه خویش آسوده باشم!شگفت انگیز است،نه؟
ـ آره خیلی.خب البته تو ملکه ی ایرانی بودی دیگه!
شیرین ـ آن روزگار دیر گاهی ست که سپری گشته.بیا.
«وارد یه سالن خیلی بزرگ با ستونهای قطور و قشنگ شدیم.می تونستم عکس خودم رو تو در و دیوار ببینم!»
ـ شیرین اینجا غیر از من و تو هیچکسی نیس؟!
شیرین ـ اگر چنین پندار داری که مانند من و تو کسی اینجاست یانه،باید بگویم نه.
ـ یعنی غیر از ما ،حالا به شکلی دیگه،کسی اینجاس؟
شیرین ـ پرسش دیگر مکن.برای پاسخ دستوری«اجازه»ندارم.
ـ این سالن قبلا برای چی بوده؟
شیرین ـ اینجا تالاری ست که همه در آن درنگ میکردند تا به پیشگاه خسرو بار یابند.
«چند دقیقه طول کشید تا از اون سالن گذشتیم و یه در بزرگ رو وا کردیم و وارد یه راهرو دیگه شدیم.دوطرف این راهرو پر بود از مجسمه»
ـ این مجسمه ها چیه شیرین؟
شیرین ـ تندیس پهلوانان و جنگیویان و اسپهبدان.
ـ خسرو چه جور آدمی بود؟
«شیرین مدتی سکوت کرد وبعد گفت»
ـ خوش سیما.هژیر«زیرک»و هژبر«دلاور»
ـ عاشق تو بود؟
شیرین ـ آری،دلباخته ام بود.بیا.از این در که بگذریم،شگفتی بسیار خواهی دید.
«یه در بزرگ دیگر رو هم واز کردیم و وارد یه سالن بزرگ دیگه شدیم که دو طرفش پر از راهرو بود.به فاصله ی هر چند متر یه راهر بود.به در و دیوار پر بود از سپر و زره و کلاه خود جنگی و شمشیر و تبر و تیر و نیزه و خلاصه همه چیز!همه م از طلا!
ـ شیرین اینا همه طلا هستن؟!
شیرین ـ اری.به یاد داشته باش که هیچکدام از اینها،کسی را در رستخیز بکار نمی آید!
ـ آره،اما تو اون یکی دنیا خیلی بکار می آد!
«وسط سالن یه چیزی مثل شومینه بود.پرسیدم این چیه»
شیرین ـ آن،روزگاری آتشگاه بوده است.رای ما برین بود تا این آذر هرگز خاموش نگردد.افسوس که دیرگاهیست که از آن گرمی بر نمی خیزد.
ـ شما آتش پرست بودید؟
شیرین ـ هرگز!ما یگانه پرست بودیم.آتش نمودار پاکی و ایمان برایمان بود.به یاد دارم که در جشن ها،اسپهبدان و گردان و بزرگان ،با تن پوشهای گرانمایه بدین جای آمده و کرداگرد آذرگاه می ایستادند و به ستایش می پرداختند.
پس از آن گاه پایکوبی و شادی بود.هوم پاک می نوشیدیم وشادگار«شادمان»بودیم.بدان که من هم بر آئین خویش بودم و همیدون بر آئین خسرو.
ـ این زنجیر چیه؟طلاست؟
شیرین ـ این زنجیر به فرمان انوشیروان ساخته و در اینجا آویخته شد.
ـ پس زنجیر عدل انوشیروان واقعیت داره!!اینارو من چه جوری باور کنم!!
شیرین ـ با من بیا.
«از یک راهروی بزرگ گذشتیم و جلوی یه در عریض و بلند واستادیم»
شیرین ـ هر یک از انها به جایگاهی پیوسته بود که همسران خسرو در ان زندگی می کردند و تنها خسرو می توانست بدان جا،پای نهد.اگر بیگانه ای بدان جا در می آمد،پاداشش مرگ بود.
ـ اینجا چیه که میخواهیم برویم؟
شیرین ـ بارگاه خسرو.جایی که پادشاهان بردرگاهش پیشانی برخاک می سودند«می مالیدند»!اگر با چشم دل ببینی،هر سنگ از این کاخ رازی سترگ در سینه ی خود پنهان داشته!بیا.
«در رو واز کردیم و وارد شدیم.یه سالن دیگه ای بود که به جرات می تونم بگم شاید حدود صد متر طولش بود!مثل زمین فوتبال!پر از ستونهای قشنگ و سقف بلند.روی سقف رو نقاشی کرده بودن.چه شکلهایی!
بعضی ها مراسم مذهبی بود.بعضی ها صحنه های جنگ.خلاصه خیلی تماشایی بود.
«یه سوت کشیدم و گفتم»
ـ چه جایی؟!
شیرین ـ اگر در هنگامه ی پادشاهی خسرو چنین میکردی،سرت را از دست داده بودی!
ـ به همین آسونی؟!فقط بخاطر یه سوت کشیدن؟!
شیرین ـ آری.
ـ چقدر سخت گیر بوده این خسرو!
شیرین ـ پای نهادن در این جایگاه،آئینی داشت بسیار سخت.اگرچه خسرو بر تخت ننشسته بود.
ـ اون چیه ته سالن؟
شیرین ـ شادورد«تخت پادشاهی»خسرو.
ـ چیه خسرو؟
شیرین ـ تخت خسرو.
«جلو رفتیم.بقدری همه جا قشنگ بود که نمی تونستم باور کنم که یه زمانی تونسته باشن یه همچین جایی رو بسازن!همه ی چیزای زینتی از طلا و جواهر بود!
پنج دقیقه شاید یه خرده کمتر طول کشید تا رسیدیم جلوی تخت خسرو.
واقعا زیبا بود!تمامش رو با طلا و جواهر درست کرده بودن!
مات مونده بودم!نفسم بند اومده بود.
چند دقیقه ای که گذشت،بالای تخت،چشمم به یه چیزی افتاد که انگار برام آشنا بود.»
ـ شیرین اون چیه بالای تخت؟
«شیرین اشک تو چشماش جمع شد و گفت»
ـ آن را نمی شناسی؟!وای برتو!
ـ نکنه این درفش کاویانی یه؟!
شیرین ـ آری.درفش کاویانی ست.
ـ اون که در حمله ی اعراب از بین رفت!
شیرین ـ تنها درفش نیست که نابود گشته.این کاخ،این تالار،این تخت،من،خسرو.،فرهاد!همه چیز اکنون نیست گشته،بدان سان که تو از پیشینیان خویش هیچ نمی دانی!
ـ باور نکردنی یه!شیرین واقعا این چیزا که می بینم،حقیقت داره؟یعنی این همون درفش کاویانی یه پادشاهان بزرگ ازش وحشت داشتن؟!
شیرین ـ چنین است.تو بسیار خوش بختی که پرده از چشمانت برگرفته شده تا چشم اندازی را ببینی که هر کسی آرزوی دیدار آن را دارد!همه را به اندیشه ات بسپار.
ـ شیرین،میشه بهش دست بزنم؟
شیرین ـ آیا شایسته ی آن هستی؟
«سرم رو انداختم پائین که گفت»
ـ بیا،بیش از اندازه در اینجا درنگ کرده ایم.بیا.
«بالاجبار همراه شیرین برگشتم و از همون راه که اومده بودیم برگشتیم.
وقتی به راهروها که اتاق زنهای خسرو بود رسیدیم،پرسیدم»
ـ آخر هرکدوم از این راهروها،یه اتاقه؟
«خندید و گفت»
ـ چه می گویی؟!هریک از آنها،خودبه کاخی پیوسته است!درون هر کدام ده ها فرمانبردار آماده ی کار برای همسران او بودند!
ـ چه دم و دستگاهی داشته این خسرو پرویز!
شیرین ـ این تنها یکی از کاخهای او بوده است.
ـ راست میگن خیلی عیاش بوده؟
شیرین ـ با من بیا.
ـ نمیشه بریم یکی از این کاخ ها رو ببینم.دلم میخواد بدونم خونه ی زنهاش چطوری بوده.
شیرین ـ چنین دستوری ندارم.تو تنها میتوانی کاخ مرا ببینی اما اکنون نه.
ـ حالا کجا می ریم؟
شیرین ـ میخواهم تو را به پالیز خویش برم.بوستانی که خسرو برای من آماده ساخته بود!
ـ یه باغ فقط برای تو؟!
شیرین ـ بیا،دیرگاه میشود.بیا.
«دست منو گرفت و از اونجا خارج شدیم و بعد از چند تا راهرو،وارد یه ایوون خیلی بزرگ شدیم که از اونجا باغ بازرگی دیده میشد.
از دیدن زیبایی و قشنگی باغ،زبونم بند اومده بود!
درختایی اونجا دیدم که تا حالا ندیده بودم.همه جا سبز و خرم بود!
یه طرف گلکاری،یه طرف استخرهایی که آب از یکی به اون یکی می ریخت،یه طرف چمن،یه طرف درخت!
بقدری بزرگ و قشنگ بود که دلم نمی اومد چشم ازش ور دارم!
از ایوون،چندتا پله میخورد و می رفت تو باغ.
رفتیم و روی یه سکو نشستیم.»
ـ این باغ رو خسرو،تنها برای تو داده ساختن؟!
شیرین ـ آری.شیفتگی او به من بسیار بود.
ـ یعنی زنهای دیگه ش حق نداشتن بیان اینجا؟
شیرین ـ هنگامیکه من در گردش بودم،چنین دستوری نمی یافتند.
ـ خیلی قشنگه اینجا.بعضی از این گلها و درختارو من اصلا تا حالا ندیده بودم!ولی چطور این درختا و گلها،همشون سبز و زنده ن؟!
«خندید و گفت»
ـ این ساده ترین نشان از توان اوست!اکنون خویش را آماده ساز تا افسانه ی مرا بشنوی.
ـ من داستان تو و خسرو و فرهاد رو میدونم یعنی تو کتاب نظامی خوندم.
شیرین ـ آگاهم،ولی در آن نوشتار،همه چیز آشکار نیست.بایستی راستی با تو باز گویم.سخنان را به گوش جان بسپار.
ـ شیرین ،قبل از اینکه شروع کنی یه سوالی دارم.
شیرین ـ خواست خویش بازگو.
ـ این دو دفعه که اینجا ترو دیدم،هم تو کاخ،هم اینجا تو باغ،همه جا روشن و رنوره!اما نه چراغی دیدم و نه چیزی.نورش از کجا تامین میشه؟
شیرین ـ برای پاسخ دستوری ندارم.ولی آگاه باش که این نیز کهترین«کوچترین»نشان از خرد اوست!
ـ اگه این چیزا رو برای بابک تعریف کنم،دیگه اصلا باور که نمیکنه هیچ،فکر نمیکنه دیوونه م شدم!
شیرین ـ بابک ؟!
ـ آره .پسرخاله ی منه.اسمش بابکه.
شیرین ـ او دارای فرزند است؟
ـ نه!هنوز ازدواج نکرده.
شیرین ـ چندبهار از زندگانی او سپری گشته؟
ـ هم سن و سال خودمه.
شیرین ـ پس چگونه چنین نامی بر او نهاده اند؟
ـ مگه معنی اسمش چیه؟
شیرین ـ جوانی که زودهنگام همسری برگزیند و او برایش فرزندی بیاورد به بابک نامی«مشهور»می گردد!
ـ معنی دیگه ای نداره؟
شیرین ـ پچواک«معنی»دیگرش استوار و درستکار است.آیا سرشت او چنین است؟
ـ آره.در دوستی خیلی ثابت قدمه.
شیرین ـ پس درود مرا به او رسان.اکنون آماده ی شنودن هستی؟
ـ حاضرم ،بگو.
«مدتی به باغ نگاه کرد و بعد به چشمای من خیره شد و یه خرده بعد گفت»
ـ سرگذشت خویش رااز آنجا آغاز میکنم که دختی«دختر»چهارده ساله بودم.
سرزمینی که در آن سرمیکردم،پاره ای از ایران بشمار می آمد ولی برای خود آزاد بود و هرساله باژبه شاهان ایران پرداخت مینمود.
روزگار فرخنده ای داشتم.فراخ بال می زیستم و جهان بچشمم زیبا بود.
بابم«پدرم»پادشاه بود و با دادگری فرمانروایی میکرد.
درکاخی بزرگ زندگی میکردیم.
از همان کودکی ،از سخنان خویشان آگاه گشتم که دختی زیبا و نیک چهره هستم.در چهارده سالگی گوی زیبایی از همسالان خویش ربوده بودم و هیچ جوانی را یارای پایداری در برابر نگاهم نبود!
آهنگ گفتارم چنان گیرا بود که مرا شیرین نام نهادند.
شهر آشوبی«زیبا»بی همتا بودم!
جوانانی که باب شان از چاکران درگاه پدرم بودند هر یک تلاش داشتند تا ازمن دلربایی کنند تا مگر من یکی از آنان را به همسری برگزنیم.
در میان آنان جوانی برنا بود که بسیار کم سخن می گفت.
هنگامی که در چشن ها و پایکوبی ها همه ی مردان جوام گرداگرد من انجمن می کردند،او در گوشه ای دور می ایستاد و مرا می نگریست.
بسیار خوش سیما و نیک اندام بود.او را می شناختم .نامش آبتین بود .از تخمه ی کوان«پهلوان»و پهلوانان و پور«پسر»آذر شسب که در پیشگاه پدرم بسی گرامی بود.ارزو داشتم که گامی پیش گذارد و با من هم سخن شود ولی آزرم او بیش از آن بود که چنین کند.من نیز چون شاهدخت بودم نمی توانستم بسوی او روم یا او را به نزد خویش فراخوانم.
جایگاهم نیز والاتر از آن بود که این راز با کسی در میان نهم.
نخست،هنگامی بدو می اندیشیدم که در جایی دیده ام بدو می افتاد ولی اندک اندک یادش در جانم چنگ انداخت و مهرش بر روانم چیره شد.
دلباخته ی او گشته بودم.
پس از آن در خویش می گداختم و یارای آشکار نمودن شیفتگی خویش بدو نداشتم.ولی چاره ای نیز جز شکیبایی نبود.
دیرگاهی با پندار خویش در ستیز بودم،باشد که مهر او از دل بیرون کنم.افسوس که هرگاه بدو می اندیشیدم،دلدادگی خویش،بیش در می یافتم.
چندگاهی زان پس کردارم گونه ای شد که رنگ چهره باختم و مامام مرا بیمار پنداشت.
خواب از من رمید«فرار کرد»و به تن رنجور گشتم.
این پیام به پدرم رسید و به پزشکان را به بالینم فرستاد.
آنها نتوانستند فرنودی«دلیل»بر بیماری در من بیابند،پس بهتر دارو را شکارو گردش دانسته و از بابم خواستند تا مرا به شکارگاه گسیل«فرستادن»دارد.
این آگاهی به گوش درباریان نیز رسید که شیرین به تن خسته گشته و به«بهتر»آن است که چند روزی به شکارگاه رفته و در آنجا به آسایش نشیند.
بدین سان براندوه من افزوده گشت.اکنون باید نبود یار و دوری از او را نیز بردباری«تحمل»میکردم.
بامدادان به سوی شکارگاه روانه شدیم.
پدر،فزون«علاوه»بربندگان و پاکاران«خدمتکار» نگاهبانانی نیز همراهم کرد.
آهمند«بیمار غمگین»و دل فکار«ناراحت»،از کاخ بیرون آمدم.گرایشی به رفتن نداشتم.
همراه آویژگان«نزدیکان»خود،بر ارابه ی شاهی نشستیم و براه افتادیم،در دو سوی ما،پادگان به هوش ره می سپرد.
همگان خاموش بودند وگویشی در میان نبود مگر نوای گام ستوران.
ایدون«این چنین»چند فرسنگی ره سپردیم.تاب«تحمل»از من بشد و آذرنگ«غم»برجانم چنگ زد.فرمان بر درنگ دادم.
ازارابه پیاده گشتم.جایگاهی زیبا بود.بهر جا می نگریستم،پوشیده از گل و سبزه بود.آهنگ آب در جویبار به گوشم رسید.روی بدان سود نهادم.
کنار رود نشستم و به نوای آب گوش فرا دادم.
در پندار خویش بودم که غرش سهمگین مرا به خود آورد!در پیش چشم،شیری ژیان دیدم که به من چشم دوخته بود!
بانگی بر کشیدم و از هوش بدر شدم.
ناگاه بهوش آمدم و پاکاران را گرداگرد خویش گریان دیدم.
با گشودن چشم من،همه شادگار گشتند.از چگونگی رویداد ناآگاه بودم اندکی آب نوشیدم و پس از آن دانستم که شیر،آهنگ من نموده و یکی از پادها دلاورانه بدوتاخته و شیر ازپای افکنده است.
پرسیدم که آن والا نژاد کیست و چه نام دارد؟زیرا ناگهان خود را شیفته ی دلاوری او دیدم.آرزو داشتم تا هرچه زودتر آن گو شیرافکن را بنگرم.
چشمانم در جستجوی او بود که ناگاه آبتین را در میانه ی جوانان،آغشته بخون دیدم.آه از نهادم برآمد.
پس این هژبر آزاده که مرا از چنگال شیر شرزه«خشمناک»رهانیده بود،دلدار من،آبتین بوده است؟
ای کاش فروغ از دیدگانم پر می کشید و آبتین را زخمدار و پریش نمی دیدم.
بیدرنگ برخاستم و نزد او شتافتم.اشک از دیدگانم سرازیر بود.ارزو داشتم که گزندی سخت بر او نرسیده باشد.
هنگامی که نزدیک او شدم،با همه سستی خویش بر پا شد و بر من درود فرستاد و گفت:
شادمانم که بانویم را تندرست و بی گزند می بینم.
گفتم:فریش«آفرین»برتو باد.زین پس تو سپهبد «سردار»مایی.به تن بسیار رنجه کشته ای؟
اپاسخ داد:اگه روان از تن بدر رود،مرا اندیشه ای نیست.در پیشگاه بانوی بزرگ،هر آینه آماده جانفشانیم.
شرنگ«زهر»از کامم برخاست.نگاهی از سر دلباختگی بدو کردم و با اشاره ای دستور تیمار«پرستاری»او دادم.
در آن دم،تن خسته ی او را بر ارابه ای نهادند و همگان برنشستیم و به شهر برشدیم و بارسیدن به کاخ شاهی،پزشکان بر درمان او گماردم.
پدر از چگونگی پیش آمد و دلاوری آبتین آگه گشت و او را به نزد خویش گرامی داشت.
پس از چند گاهی آبتین،بهبود یافت.
زآن پس من بودم و او.چشمان من بود و او.روان من بود و او.
ولی تا آن هنگام هیچیک از ما،سخنی از دلدادگی خویش بر زبان نرانده بودیم.با خود می پنداشتم که چگونه او را از راز خود آگاه کنم؟
چنین تهمتت که از شیر نهراسید،یارای بیان مهر خویش به من نداشت!
هر روزبرای سپاس و درود نزد من می آمد و بی گفتگویی بازمیگشت.
گوارایی«لذت»دیدار او،دمی بیشتر نمی آئید و هر روز پس از درنگی کوتاه ،مرا به اندوه خویش می سپرد!بسیار شرمناک «خجالتی» و کم گو بود.
با خود اندیشیدم که آبتین گامی سترگ«بزرگ»در راه دلدادگی برداشته است،چرا من نباید بدو روی نهم؟!
دیگر روز که به پیشگاه آمد،روی از او برتافتم«برگرداندن» و در او ننگریدم.
برایش بسیار شگفت بود!پهلوانی شیرفش«مانند شیر»که در گرماگرم کارزار،پروایی«ترس»در دلش ننشت،در برابر خشم و سردی من لرزه بر دلش افتاد!
چنین وانمودم که او را نمی بینم!دیرگاهی در آستان ایستاد تا بدو روی نمودم و با سردی گفتم:امروز پهلوان ما چون است؟
سرفرود آورد و سپاس گفت.
گفتم:پیشتر بیا و بنشین.
برایش چنین کاری،سخت تر از گام نهادن در کام اژدها بود!با هراس پیش آمد ولی یارای نشستن نداشت.
بااشاره ای تالار را تهی نمودم و پس از آن بدو گفتم.
«تو چگونه با چنان شیر سهمناکی چنگیدی؟تو که توان بیان پندار خویش نداری.چه سان نام زهژبران می بری؟!
دلیری تنها در رویارویی با شیران و پلنگان نیست!زیر پس به دیدار ما میا.گرایشی بدیدن جوانی خاموش ندارم.
کنون برخیز و برو!هرگاه درخویش توش و توان سخن گفتن یافتی به جایگاه«مکان»بزرگان گام نه.چه شبگیر،چه شامگاه!شنیده بودم که دلدادگان با کمندی از مهر،نیمه شبان به دیدار دلدار می شتابند و با او به راز می نشینند !بدرود.»
باسری فکنده برپای خواست و رفت.
هنگامی که خویش تنها یافتم،افسوس و دریغ بر من چیره گشت.چه اسان یار از دست شد؟!اگر آهنگ «قصد»مرا از سخنانم نپنداشته باشد چه؟
بدین روش با او سخن گفتم که شاید اندکی گستاخ گردد و با بیان مهر خویش مرا از اندوه برهاند.مباشد که او را از خود رانده باشم؟!
بدین سان روز به شب بردم و با پنداری نژند«اندوهگین»به خوابگاه خویش رفتم.کنیزکان خویش را بار«اجازه»رفتن دادم و گوشه ای گزیدم و به پندار خویش فرو شدم.چرا چنین در رای«تصمیم»خود شتاب ورزیده بودم؟!باید بیشتر درنگ مینمودم.مباد که پیوند ما گسسته باشد؟!
شب از نیمه گذشت.جز نوای شباویز،دیگر آوا به خاموشی گرائیده بود.از پنجره به بیرون نگریستم.ماه پرتوافشانی میکرد و دیدگاهی بس دل انگیز به هستی کشیده بود«بوجود آورده بود.».
تاب از دل بشد!برخود نفرین کردم.از گفتار تیز خویش پشیمان گشتم.
به زانو در آمدم و در پیشگاه دادار بی همتا بخاک افتادم و از او خواستم تا مهرم در دل او افکند.
گاهی بیش نپائید که شرفاکی«صدای آهسته»از بیرون به گوشم رسید.
برپا شدم و بر ایوان نگریستم.کمندی بر کنگره ی کاخ به چشمم آمد.
آیا این دلارام من است که دست بر کمند،برای دیدر من از دیوار کاخ بالا می آید؟به گوشه ای از خوابگاه خویش گریختم و چنین وانمودم که از امدنش ناآگاهم!ولی در دل برایش یشته«دعا»میخواندم که بی گزند بر فراز دژ درآید.
دمی بعد از گوشه ی چشم او را بر ایوان دیدم.همانگونه ایستاده بود و مرا می نگریست.گویی چشم براه دستور من بود تا به درون درآید.
در سیمایش هراس آشکار بود.
کاری بس سترگ«بزرگ»بود!اگر رسوا میشد سزایش مرگ بود!
اندیشیدم که اگر دمی درنگ کنم شاید که باز گردد!بی درنگ به سویش برگشتم و تا چشمم بدو افتاد،آهی ازسینه براوردم و بسویش شتافتم و شگفت زده در او نگریستم.
بسیار شرمسار گشت و گامی واپس گرائید و دست بر کمند زد تابازگردد.
فرویش«تاخیر»روا نداشتم و بازوی ستبرش«قوی»در چنگ گرفتم.
«اینجا چه میکنی آبتین؟!رویدادی گشته که این گونه بدین جای آمده ای؟می دانی اگر پادها آگاه شوند،چه سرنوشتی چشم به راه توست؟!به درون بیا!مباد نگاهی برتو افتد!»
او را با خود به خوابگاه خویش بردم.در چهره اش نشانی از هراس نبود.
آهسته گفت:
«به دیدار بانویم آمده ام.اگر گستاخی کرده ام ایدون«اکنون»خود بزیر افکنم»
آزردگی ش برایم گوارا بود و هم از ان پریش«پریشان»بودم.
فرمان به نشستنش دادم.نشست و آرام گرفت.در چهره ی مردانه اش نگریستم.مهرم بدو دو چندان شد بر آن بودم که به رازم پی مبرد.
آهسته گفت:
«من سرسپرده ی بانوی خویشم.اگر دستور دهد،در رهش جان خواهم باخت»
گفتم:«از این آزمون سرافراز بیرون آمده ای .اکنون بگوبه چه درخواست بدینجا آمده ای؟«سرافکنده پاسخ داد«که مهر بانویم مرا بدینجا کشانیده!دیرگاهی ست که شیفته و دلباخته اویم و مرا زین پس شکیبی نیست.سخن امروز بانویم،انگیزه ی«علت»چنین گستاخی من است.»
سپس اشک در چشمان گردانید و گفت:
«شیرین بانوی زیبای من،دلدادگی مرا بپذیر که بی هست تو،نیست میکردم.می دانم که پایور«بلند مرتبه»تر ز آنی که با چون من بیامیزی«همنشینی»ولی بدان که این کهترین،جز تو نمی خواهد و نمی بیند.جز جان مرا ارمغانی«هدیه»بهر تو نیست که آن را نیز با شادی پیشکشت می نمایم.
بانوی من،سرگشته ی نام توام،گرفتار افسون چشم توام.مپسند که این شیدا ،به آغوش غم رها گردد.دوستت دارم شیرین من.»
این بگفت و چشمان خویش فرو بست.
شوری در دلم افکنده شد.بی خویش«بی اختیار»بدو گفتم:«اگر من دوستدار تو نباشم چه؟!»که ناگاه خنجر آبگون از نیام برکشید و آهنگ جان خود کرد!
بیدرنگ خویش بر وی فکندم و چون جان در آغوشش کشیدم.بازو بگشاد و مرا در میان دستان نیرومند خویش جای داد!
سپهر خندید .گل شگفت.همای«پرنده ی افسانه ای»برسر سایه افکند.
دل به سامان در آمد!
«شیرین شروع کرد به گریه کردن.صورتش رو تو دستاش گرفته بود و گریه میکرد.بغض گلوی خودم رو گرفته بود.بهش گفتم»
ـ شیرین خواهش میکنم آروم باش.از اون زمان خیلی وقته که گذشته.
«سرش رو بلند کرد.قطره های اشک از روی صورتش لیز میخوردن و می افتادن پایین.اصلا طاقت نداشتم که اشکهاش رو ببینم.بقدری زیبایی این دختر در من اثر گذاشته بود که حال خودم رو نمی فهمیدم!آروم گفت»
ـ چنین است که می گویی.ولی بدان که در اینجا،مانند آن گیتی،گاه را سفرنگی«معنا»نیست!هر دم رویدادهای کهن در برابر دیده جان می گیرند!
ـ یعنی اینا که گفتی مرتب برات تکرار میشن؟!
شیرین ـ آری،چنین است.
ـ پس برای تو باید خیلی سخت باشه!
«شیرین در حالیکه اشک هاش رو پاک میکرد گفت»
ـ بسیار ناگوار است.
ـ خب بعدش چی شد؟
شیرین ـ روز دیگر دلدادگی و مهر خویش با مامم«مادر»در میان نهادم.بسی شاد گشت و بابم را آگاه نمود.زان پس،آبتین مرا به نام یکدیگر خواندند«نامزد کردند»بابم او را بسیار دوست می داشت که رهاننده ی من از کام شیر بود.
در شبی ماهتابی،در جشنی که در ان بزرگان گرد آمده بودند،من و آبتین از بهر یکدیگر نام زدند و پس از آن او دستور یافت تا با آزادی به دیدار من آید.
«شیرین سکوت کرد .ازش پرسیدم»
ـ در اون زمان،دخترا و پسرا نمی تونستن باهم رفت و آمد کنن؟حتما باید بزرگترا بهشون اجازه می دادن؟
شیرین ـچنین نبود.
ـ پس چرا تو و آبتین،بعد از اینکه نامزد شدین بهتون اجازه دادن که با هم رفت و آمد کنین؟
شیرین ـ پیش از آن نیز برای دیدار یکدیگر آزاد بودیم،اما من شاهدخت بودم و دیدار من،آئینی داشت که هرجوان باید از آن پیروی میکرد.
ـ بقیه چی؟بقیه دختر و پسرا رو میگم؟
شیرین ـ آنان نیز در آمد و شد و گفتگو،آزاد بودند.
جوانان در آئین ما،پندار پلید بخود راه نمی دادند!
در جشن ها و پایکوبی ها،با یکدیگر شاد بودند و نوای خنده هایشان سخن از پاکی دل آنان می گفت.
ـ شیرین ـ تو اون دوره ،مردسالاری بود یا زن سالاری؟
شیرین ـ چه واژگانی؟
ـ یعنی منظورم اینه که تو خونه ،مرد رئیس بوده یا زن؟
«شیرین خندید و گفت»
ـ در آن روزگاران زن از جایگاه والایی برخوردار بود.چنانچه اگر بر افسانه ی من آگاه باشی،پس از پدر،پادشاهی،از آن من شد.اگرچه پدرم را برادرانی بس شایسته بود.
ـ یعنی اون موقع،مردا نمی تونستن توسرزنها بزنن؟!
«شیرین دوباره خندید و گفت»
ـ چرا باید مردان چنین کنند؟!
ـ چه میدونم.
شیرین ـ این شیوه ی ایرانیان نبوده!شاید این روش در روزگاران پس از من بر پندار پارسیان چیره گشته باشد«بعد دوباره خندید و گفت»
ـ تو نیز چنین پنداری داری؟
ـ نه بابا!در نظر من حقوق زن و مرد مساویه.
شیرین ـ آگاه باش که مهر با زن آفریده شد.بی بود زن،مرد را انگیزه ای برای هست«هستی»نیست.زنان نیمه ی زیبا و دل انگیز مردانند.این دورا هیچگاه از یکدیگر جدایی نیست.آنان بی یکدیگر هیچ اند.
پیدایش هستی چنین است.نیک می دانم تو خود آگاهی که پیرایش هر مردی ،زنی ست و بی بود او زایشی نیست.
ـ درست میگی اماپس چرااکثرا زن و مرد با هم نمی سازن و کارشون به جدایی میکشه؟
شیرین ـ زیرا نیمه ی راستین خویش نیافته اند.
«کمی فکر کردم و گفتم»
ـ راست میگی.اکثر این ازدواجها که به جدایی میکشه مال اینه که زن و مرد حرف همدیگر و نمی فهمن.یعنی گناه م ندارن.تا دو دفعه همدیگر و می بینن می شینن سرسفره ی عقد!اما چرا مرد از زن قوی تره؟
شیرین ـ چنین نیست.
ـ چرا ،مرد از زن قوی تره.
شیرین ـ پیدایش هر یک از آنان با آهنگی هم سنگ می باشد.اگر مردان را به تن توانایی ست.زنان را نیز با نرمی چنین است.همانگونه که چشمه ای زیبا راه خویش از دل سنگ خارا می گشاید!
ـ پس چرا می گن زن ناقص العقله؟
شیرین خندید و گفت»
ـ این گفتار از توست؟
ـ نه بابا.منم اینو شنیدم.
شیرین ـ مردانی سست برای پوشاندن کاستی خویش چنین آوازی را سر داده اند!می دانی که رشک ورزی مردان بیش از زنان است؟کیا«طبیعت»ای مردان به گونه ایست که چندین زن را برای خویش می خواهند اما بردباری انبازی«شریک» مرد دیگری را همسر خویش ندارند!
اما در سرشت زنان چنین نیست.
ـ درسته.من مردایی رو می شناسم که چندتا زن دارن و زناشون هم هر جوری هس با هم می سازن و زندگی میکنن.اصلا چرا طبیعت زن و مرد باهم فرق داره؟
شیرین ـ زیرا هر چیز با نیمه ی ناسازگار خویش«معنا»و نما می یابد مانند شب و روزی سپیدی و سیاهی!در یاد خود جهانی را بی زن و پندار بکش!جهانی بی ارزش است،چنین نیست؟
ـ اری چنین است!
«یه دفعه شیرین با صدای بلند شروع به خندیدن کردوخنده ای که تمام وجودم رو از عشقش پر کرد!محو تماشایش بودم که گفت»
ـ آرمین !بی آنکه خود خواسته باشی به آهنگ پیشینیات سخن گفتی!
«خودمم خنده م گرفت و گفتم»
ـ چیکار کنم،از بس تو اینطور صحبت کردی منم یاد گرفتم!
«دست منو گرفت و از جا بلند شدیم وهمونطور که قدم می زدیم گفت»
ـ جهان رو به پیش دارد و در آن بازپسی نیست.آنان که پندار خویش را در بند گذشتگان گرفتار کرده اند هرگز انگیزه ی آفرینش را در نمی یابند.
«لحظه ای چشماشو بست و یه چیزایی زیر لب گفت وبعد به من نگاه کرد و گفت»
ـ یزدان پاک آدکی را بارای و پنداری والا آفرید .او اندیشمندان رابسی گرامی میدارد.آنان روی به پیش دارند.
ـ یعنی نباید اسیر گذشته ها باشیم؟
شیرین ـ آفریده گرفتار نیست.پندار اوست که در بندش میکشد.رستگاری او در گرو پندار اوست.
خرد آدمی او را در جهانی دیگر به جایگاهی والا رهنمون می سازد.
ـ یعنی آدم دانا به بهشت میره؟
شیرین ـ افزون،دستور گفتار ندارم.
ـ اجازه نداری چیز بیشتری بگی؟
«لبخند زد و سرش رو تکون داد.یه کمی فکرکردم و گفتم»
ـ پس این آدمها که شعور درستی ندارن بعد از مردن چی میشن؟
شیرین ـ گیتی نیاز به جانوران نیز دارد!کالبد آنان نیز با روان چنین کسان پدید می گردد!
ـ یعنی روح آدمای نادان دوباره به این دنیا برمیگرده و میره تو جسم حیوونا؟!!
«شیرین فقط نگاهم کرد.اومدم ازش یه سوال دیگه بکنم که انگشتش رو رو لبم گذاشت.کمی که قدم زدیم پرسیدم»
ـ چرا بعضی از کشورها،مردمش انقدر بدبختن؟
شیرین ـ هرکه از خرد خویش بهره نجوید گرفتار رنج میگردد.
«تا اومدم یه چیز دیگه بگم یه دفعه دیدم که ترس تو صورتش نشست»
ـ چی شده شیرین؟!
شیرین ـ گاه بدرود است.به خواب خویش بازگرد.
ـچرا؟من نمیخوام از پیش تو برم!
شیرین ـ تو ناگریزی!
«یه لحظه چشماشو بست و بعد مضطرب تر شد گفت»
ـ بدرود آرمین،گاه تنگ است!بدرود.

  #9  
قدیمی 09/07/2011
آواتار Queen
Queen Queen آفلاین است
اخراج شده
 

جنسيت: زن
پست: 4,001
سپاس: 3,986
از این کاربر 6,762 بار در 4,023 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 3 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 11,328
«یه لحظه بعد چشمامو وا کردم
تو اتاق خودم بودم.
کمی دور و ورم رو نگاه کردم.هیچی نبود!
دوباره چشمامو بستم شاید شیرین رو تو خواب ببینم اما دیگه هیچی نبود!برگشتم و طرف در اتاق رو نگاه کردم.
بابک دم در واستاده بود و با تعجب منو نگاه میکرد»
ـ تو ندیدیش؟
بابک ـ کی رو؟
ـ اِه...!!شیرین رو میگم دیگه!
بابک ـ واله من خیلی سال پیش تو یه قهوه خونه،یکی دو تا نقاشی ازش دیدم!یه نقالی بود که دو سه تا تابلو داشت و تو قهوه خونه قصه ی شیرین و فرهاد و خسرو و شیرین و رستم و سهراب رو می گفت!
من یه بار اونجا نقاشی شیرین رو دیدم.
بیچاره دهن گرمی م داشت.اون روز رفته بودم تو اون قهوه خونه یک پرده نقاشی م زده بود به دیوار.داشت حکایت شیرین و فرهاد رو تعریف میکرد.
من اولین بار اونجا عکسش رو دیدم!اتفاقا نقاش زیادم صورتش رو قشنگ نکشیده بود!
ـ اّه!برو گمشو حوصله ندارم.
«بابک همونطور که یه ماهیتابه دستش بود گفت»
ـ مگه شیرین با تو اومده بود اینجا؟!
«حوصله ی حرف زدن نداشتم»
بابک ـ در هر صورت تخم مرغ دو تابیشتر نداریم.خداکنه صبحونه ش رو خورده باشه!مرد حسابی مهمون دعوت میکنی،قبلش به آدم بگو!
ـ شوخی نکن بابک.
داشتیم با هم حرف می زدیم!یه دفعه نمی دونم چی شد!دیگه ندیدمش!
بابک ـ شاید رفته دستشویی،دست و روش رو بشوره!پاشو یه صدا بزن و بهش بگو صبحانه حاضره!
«متکارو پرت کردم طرفش.فرار کرد و از تو سالن .به صدای بلند گفت»
ـ آهای شیرین خانم!زن این آرمین نشی ها!دست بزن داره!
«خنده م گرفت.بلند شدم و رفتم تو سالن بابک تا منو دید گفت»
ـ ترو خدا جلوی این دختره مثل آدم رفتار کن!این از تبار شاه هاست!ننه و باباش آدم حسابی ن!می رن می شینن پشت سرمون میگن چه آدمای بی چاک و دهنی ن ها!
«با خنده رفتم طرف دستشویی که یه دفعه داد زد»
ـ اوهوی !کجا؟!آدم تو دستشویی یه!حداقل یه«اُهِن »بگو.«بعد بلند داد زد»
ـ شیرین خانم،راحت باش و با دل راحت کارت رو بکن!ما تو خونه یه مستراح دیگه م داریم!


* * *
فصل 7

«سرمیز صبحونه که نشستیم،دیدم یه دفترچه ی کوچولوی طلایی روی میزه.از بابک پرسیدم»
ـ این چیه؟
بابک ـ همون دفتری که توش واسه مریم شعر نوشته بودم و گمش کردم!
ـ غلط کردی!خودتم دروغات رو باور میکنی؟!
بابک ـ دروغ نگفته بودم!
ـ پس چطور تا حالا من ندیده بودمش؟!
بابک ـ کتاب چاپ کردن که به این شلی ها نیس!این کتاب شعر رو،خیلی وقته که داده بودم واسه چاپ.گویااشعارم قابل چاپ نبوده.بهش مجوز چاپ ندادن!حالا بهش اصلاحیه خورده!باید دستکاریش کنم شاید ایندفعه اجازه ی چاپ بگیره!
ـ برو گمشو با این چرت وپرتات!
«دفتر رو ورداشتم و نگاه کردم.سفید سفید بود.»
ـ پس شعرش کو؟!
بابک ـ امشب سروده میشه!
ـ میخوای بری منت کشی کنی؟
بابک ـ چیکار کنم؟!دیشب خواب دیدم عمه خانم شما،داره با دندون هاش گوشت تنم رو ریز ریز میکنه!
اگه همین روزا ما نریم سراغشون،اونا میان سراغمون!
امشبم باید بشینی چند تا بیت شعر بگی،بنویسم تو این دفتر.
ـ به من چه مربوطه!
بابک ـ مگه نمیخوای با هم فامیل بشیم؟
ـ من یه بار با تو فامیل شدم واسه هفت پشتم کافیه.

اینو گفتم و دفترچه رو پرت کردم رو میز»
بابک ـ الهی دستت بشکنه که قلبم رو شکوندی!مرتیکه ی بی احساس من از دیشب تا حالا خون دل خوردم تا تونستم این کتابچه ی شعر رو تهیه کنم.انوقت تو به اشعار من بی احترامی میکنی؟!خاک برسر بی احساست کنن!
«دفترچه رو ورداشت و واکرد و گفت»
ـ آخ آخ!زبون بسته رو پرت کردی تمام شعراش ریخت بیرون!شد سفید سفید!
ـ گمشو!میخواستم برات خواب دیشبم رو تعریف کنم ها!
بابک ـ خوابت زیر 18 سال ممنوعه؟!
ـ یعنی چه؟!
بابک ـ یعنی صحنه های سانسوری هم داره؟
ـ باتو اصلا نمیشه حرف زد!خوابم رو هم واسه ت نمیگم.
بابک ـ نه نه،جون من بگو.فقط خواهش میکنم نسخه ی اصلی رو برام کن!
«خنده م گرفت»
ـ خواب شیرین رو دیدم.داشت برام داستان زندگیش رو می گفت....
«بابک اومد تو حرفم و گفت»
ـ صبرکن صبرکن!بذار برم یه پاکت تخمه بیارم،بعد بگو.
ـ گمشو!اصلا نمیگم.
بابک ـ غلط کردم!ترو خدا بگو.
«از اداهاش خنده م گرفت.گفتم»
ـ داشت برام داستان زندگیش رو می گفت اول منو برد و قصر خسروپرویز رو بهم نشون داد و خوابگاه زنهای خسروپرویز و سالن ملاقات شاه ها با خسروپرویز و نگهبان ها و آتشکده و مجسمه ها و...
«دوباره اومد تو حرفم و با هیجان گفت»
ـ از خوابگاه ها شروع کن!
ـ خفه شی آدم هیز کج خیال!
بابک ـ یعنی چه؟منظورم اینه که یکی یکی برو جلو!
«دوباره خندم گرفت »
بابک ـ بگو دیگه دلمو آب کردی!
ـ هیچی بابا!می گفت عاشق یه جوونی بوده به اسم آبتین.هر دو همدیگرو دوست داشتن اما بهم نمی گفتن.بالاخره یه شب آبتین با کمند می آد تو اتاق خواب شیرین.اونجا به همدیگه اظهار علاقه میکنن.
فرداش جریان رو به پدر و مادرش میگه و پدر و مادرشم موافقت میکنن که این دو تا با هم نامزد بشن.
بابک ـ ببخش آرمینجون که وسط حرفت می پرم، اما من بیشتر مایلم که جریان همون شب قبل رو برام تعریف کنی که ابتین با کمند می آد تو اتاق خواب!
ـ هیچی دیگه!اظهار علاقه میکنن.
بابک ـ فقط اظهار علاقه ؟!
ـ مرده شور اون افکار پلیدت رو ببرن!
بابک ـ خواهش میکنم عصبانی نشو!دقیقا فکر کن و بگو توی اون شب حادثه.یعنی اظهار علاقه،تو چی دیدی؟!کجا قایم شده بودی و چیا دیدی؟!
ـ بکشی خودت رو هم دیگه جوابت رو نمیدم!
بابک ـ خوش به حالت!خدا شانس بده!آدم باید تو خواب دیدنم شانس داشته باشه!تو چه خوابا می بینی و من چه خوابا می بینم!
توهر شب خواب یه دختر هیفده هیجده ساله رو می بینی و منه بدبخت م خواب می بینم!می دونی دیشب چه خوابی دیدم؟
خواب دیدم توی ایرانیم.تو اون خونه قدیمی مون زندگی میکردیم.
ـ خب یادمه بگو.
بابک ـ اون وقتا من خیلی کوچیک بودم.تو همسایه گی مون دو تا داداش بودن که همه ش منو می زدن!اسم یکی شون شمعون بود و اسم اون یکی یعقوب!دیشب خواب دیدم که این دو تا داداش با باباشون ،اسماعیل،اومدن و میخوان با من،چهارتایی بریم مسافرت شمال!هرکدوم هم یه قبضه ریش دران اندازه ی ریش رستم دستان!حالا خودت فرق خوابارو ببین!
هر شب خوابم از شب قبلی بهتره!
پریشبش خواب دیدم فیدل کاسترو با اون قیافه ی نخراشیده نتراشیده ش ازم دعوت کرده.رفتم کوبا داریم با هم سیگار برگ می کشیم!یه دفعه استالین با اون سبیل های چخماقی ش اومد تو و به من گفت«پیش فیدل می آی و یه سری به ما نمی زنی نامرد!»
«مرده بودم از دستش از خنده!
تموم اینا رو خیلی جدی می گفت و غصه م میخورد!»
بابک ـ بخند آرمین خان!حقم داری بخندی.
نمی دونم چرا خوابای من همه ش مردونه س
ـ خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد!تو همین که تو بیداری کثافتکاری میکنی،کافیه!اگه قرار بود تو خوابم به اعنال کثیفت ادامه بدی که وامصیبتا!
بابک ـ راست میگی!
تو مثل کبریت بی خطری!تو خواب ولت میکنن بین دخترا!
ـ گربه ی مسکین اگر پر داشتی نسل گنجشک از جهان برداشتی
بابک ـ گربه خودتی!فعلا زودتر صبحونه ت رو بخور که کار داریم.
ـ چیکار داریم؟
بابک ـ بابا کمک کن دو تا بیت شعر کوفتی بگیم و بنویسیم تو این دفترچه ی وامونده و بدیم دست این دختر عمه ی ترشیده ی تو وقال قضیه رو بکنیم!
ـ همون شعر«گر بمیرد دهتری»رو براش بنویس!
بابک ـ بذار فکر کنم ببینم.
«کمی فکر کرد و بعد گفت»
بیا ای مریم رعنا نه با عمه،خودت تنها
پشیمانم،غلط کردم بجون تو،خرت کردم
بجان عمه ی آرمین که ثابت میکنه داروین
که انسان نسل میمونه شبیه عمه می مونه
اگه با من کنی آشتی مشخص میشه عقل داشتی
ـ مگه اینکه من مریم رو نبینم!
بابک ـ حالا برو باز دهن لقی کن!
ـ بذار این شعررو واسه عمه م بخونم!اون وقت نشونت میده که نظریه داروین درسته یا نه!
بابک ـ معلومه که غلطه!صد در صد اشتباهه!در مورد عمه تو باید گفت که انسان از نسل خرس قطبی یه!
«تو همین موقع یکی زنگ زد»
بابک ـ آخ آخ!اسمش رو بردم،ظاهر شد!فکر کنم عمه ته!آرمین جون تو نمی دونی غذای خرسای قطبی چیه؟
خداکنه اهل گوشت خوردن نباشن.اگه عمه ت منو نخوره،قول میدم از تو یخچال،یه شیشه ی عسل خوب براش بیارم!
«آیفون رو جواب دادم .رویا بود.در رو وا کردم.»
بابک ـ اگه عمه خانمه،بهش بگو بالا نیاد.اینجا شوفاژ روشنه،خدانکرده گرمازده می شن!بهش بگو امروزbrirish sir ways
یه پرواز به قطب داره عجله کنه،بهش میرسه!
ـ بابک خجالت بکش.آدم به بزرگترش این حرفا رو نمی زنه.
بابک ـ الهی ناز بشی پسر مودب با تربیت!مامانت بهش سفارش نکرده با بچه های لات و بی پدر و مادر حرف نزنی پوپول خان؟!
ـ چرا اتفاقا همیشه این سفارش رو بهم میکرد.
بابک ـ پس واسه چی با من هم اتاق شدی؟
ـ گول ظاهر شیک و تر تمیزت رو خوردم.در ضمن،عمه خانم نیس که داره می آد بالا.
بابک ـ پس جون شماست که داره از حلق تون می آد بالا؟
جون بکن بگو کیه دیگه!
ـ رویا خانم دارن می آن بالا.
«رفتم در رو وا کردم و واستادم تا رویا بیاد بالا.یه دقیقه ی بعد آسانسور رسید طبقه ی بالا و رویا ازش اومد بیرون.
یه لباس خیلی شیک پوشیده بود و خندون سلام کرد.جواب دادم و دعوتش کردم تو خونه.وقتی اومد تو پرسید»
ـ بابک کجاست؟
«اومدم بگم همین جاس که یه دفعه صدای بابک رو از توی اتاق خواب شنیدم که مثل مریضا داره ناله میکنه!رویا پرسید»
ـ صدای کیه؟
«مونده بودم چی جواب بدم که بابک با همون صدا و حالت بیمارگونه گفت»
ـ آرمین ،کی بود زنگ زد؟
«صداش رو همچین میکشید که انگار یه هفته س تو رختخواب خوابیده!بهش گفتم»
ـ رویا خانم تشریف آوردن.
«با همون حالت مریضی گفت»
ـ خوش اومدن.قدمشون روی چشم.ازشون پذیرایی کم.منکه اینجا افتادم و نمی تونم از جام بلندشم!
«رویا که ناراحت شده بود ،به طرف اتاق بابک رفت و گفت»
ـ چی شده بابک؟!
«منم دنبالش رفتم تو اتاق.اما تا چشمم به بابک افتاد،حسابی جا خوردم!صورتش شده بود سفید مثل گچ دیوار!رنگ به رو نداشت!
رویا تا بابک رو اون شکلی دید،ترسید و دوئید رفت کنار تختش و با ناراحتی پرسید»
ـ چی شده بابک؟چته؟!
چندوقته اینطوریه؟!بردیش دکتر؟!
«نمی دونستم چی جوابش رو بدم.اروم گفتم»
ـ واله نمی دونم نه.دکتر نبردمش.
«راستش خودمم ترسیده بودم.رویا خیلی ناراحت شده بود.به من گفت»
ـ باید می بردیش دکتر.حالش اصلا خوب نیست!
بابک ـ نه ،چیزیم نیس.انگار کمی سرما خوردم.صعف گرفته تم.آخه می دونی رویا خانم؟کسی که نیس یه کاسه سوپ برام درست کنه یا یه چیکه آب پرتقالی،چیزی بریزه تو حلقم!اینه که کمی ضعیف شدم!
از دیشب تا حالا زبونم چسبیده به سقم!گلوم خشک خشک مثل چوب کبریت!
رویا ـ الان برات یه سوپ درست میکنم.
«اینو گفت و رفتطرف آشپزخونه.وقتی از کنارم رد میشد،اشک تو چشماش حلقه زده بود.
برگشتم بابک رو نگاه کردم.که چه جوری حقه بازی میکنه.رفتم جلو و گفتم»
ـ چی مالیدی به صورتت؟
«با خنده گفت»
ـ نشاسته!
ـ پس زیر چشمات چرا کبوده؟
بابک ـ خیلی کبوده؟
ـ آره.
بابک ـ واکس مالیدم!ـ نمی دونم تو از نسل آدمی؟ابلیسی؟دیوی؟چی هستی؟
این کارا چیه میکنی؟دختره طفل معصوم گریه ش گرفته بود!
بابک ـ راست می گی جون من؟
ـ پاشو خجالت بکش!
بابک ـ بجون تو دلم لک زده واسه یه خورده دلسوزی و پرستاری!
ایران که بودیم ،تا مریض میشدم،مامانم اونقدر لوسم میکرد که نگو!الان چندساله که یه نفر نازم رو نکشیده و ازم پرستاری نکرده!
«کمی فکر کرد و بعد گفت»
ـ البته چند سال م هس که من مریض نشدم!میخواستم بدونم اگه مریض بشم رویا برام چیکار میکنه.
ـ مرده شور اون ایده های فاشیستی ت رو ببرن!
«در همین موقع رویا با یه لیوان آب پرتقال اومد تو اتاق و از من پرسید»
ـ تو خونه مرغ دارین؟
«تا اومدم جواب بدم بابک با ناله گفت»
ـ آره رویاجون.دوتا مرغ عشق داریم،تو قفس تو بالکن خونه س!
«رویا خندید و همونطور که آب پرتقال رو می برد کنار تخت بابک ،گفت»
ـ مرغی رو می گم که بشه خورد!
«دوباره بابک با ناله گفت»
ـ واله یه بار ما یه جفت ازاینارو کباب کردیم خوردیم،گوشتشون بد نبود!
«من و رویا خنده مون گرفت.خودشم خنده ش گرفت اما زود شروع کرد به سرفه کردن که یعنی خیلی مریضه!من به رویا جای مرغ رو نشون دادم که رویا به بابک گفت»
ـ تو این حال نباید زیاد حرف بزنی.وضع سینه ت هم خوب نیست.فعلااین آب پرتقال رو بخور تا من یه سوپ خوب برات درست کنم.بعدش با هم می ریم دکتر .
بابک ـ از گلوم پایین نمی ره رویاجون.
«بعدبا ناله گفت»
ـ آرمین میتونی بری برام یه نی بیاری؟
«هم از دستش عصبانی بودم و هم خنده م گرفته بود.رفتم و از تو آشپزخونه یه نی نوشابه آوردم و گذاشتمش تو لیوان آب پرتقال.
حقه باز پتو رو تا زیر چونه ش کشیده بود روش!بهم گفت»
ـ میشه آرمین چون سر نی رو بذاری تو دهنم؟دست خودم جون نداره!
«با عصبانیت نی رو محکم کردم تو دهنش
رویا رفت تو آشپزخونه.تا رویا رفت،بابک بلند شد و نی رو از تو لیوان در آورد و یه نفس آب پرتقال رو خورد و دوباره نی رو گذاشت تو لیوان و گرفت خوابید و پتو رو کشید روش!
از تو رختخواب با چشمهای شیطانی ش به من نگاه میکرد و میخندید!»
ـ بیچاره این رویا که گیر چه گرگی افتاده!
«از همون زیر پتو،با آهنگ اروم برام خوند»
ـ گرگم و گله می برن!
«بعدش سرش رو کرد زیر پتو و گفت»
ـ برو برو مزاحم آسایش مریض نشو!مگه نشنیدی خانم دکتر رویاخانم برام طول درمان نوشت؟!چرا به دستور اطبا احترام نمیذاری؟!مرتیکه ی حسود!
«بعد دوباره بلند شد و زود رفت جلو آینه و یه دستمال کاغذی ورداشت و صورتش رو پاک کرد .و دوباره رفت تو رختخواب و پتو رو کشید روش و گفت»
ـ آخیش!آب پرتقال رو که خوردم،رنگ و روم جااومد!
«خلاصه ،اون روز رویا تا ظهرسه چهار تا لیوان آب پرتقال داد به این بابک و بابکم همه ش رو خورد!
ظهرم براش سوپ خیلی خوشمزه ای درست کرد که سه تایی خوردیم.
بعد از ناهار،رویا هرچی اصرار کرد که بابک رو ببره دکتر،بابک قبول نکرد و رویام گفت»
ـ پس تو بگیر کمی بخواب و استراحت کن.من دیگه می رم خونه.شب بهت دوباره سر می زنم.
«دوباره بابک شروع به ناله کرد و گفت»
ـ حالم بهتر شده بود.می ترسم تو که بری،دوباره تبم عود کنه!
«رویا خندید و گفت»
ـ شب برمیگردم.خیالت راحت باشه.
بابک ـ وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده صیدی صیاد رفته باشد
نکنه بری و فراموشم کنی!اونوقت دیگه از بیمارت،فقط یه پوست و استخون می مونه ها!
ـ این چه بیماری یه که اینقدر چونه ش گرمه؟!
بابک ـ این از علائم این نوع بیماری هاس!تو حرف نزن.دکتر این چیزا رو باید تشخیص بده!
«رویا خندید و خداحافظی کرد و رفت.تا دو دقیقه گذشت،بابک از تو رختخواب پرید بیرون و شروع به خوندن کرد»
امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام
حبیبم اگه خوابه طبیبم رو میخوام
«بعد رو به من کرد و گفت»
ـ ببینم تو تو خواب می ری پیش شیرین،ازت پذیرایی چی میکنه؟
دهن خشک میری؛دهن خشک برمیگردی؟!
ـ من مثل تو حقه باز نیستم.
بابک ـ پس چشمت کور دنده ت نرم!تو برو بشین باشیرین خانم،گلوی خشک حرف بزن.من اینجا تند و تند آب پرتقال میخورم و سوپ و مرغ!
«بعد رفت تلفن زد به گلفروشی و یه دسته گل رز سفارش داد و بعد در حالیکه برای من شکلک در می آورد رفت تو حموم و شروع کرد به آواز خوندن»
«سرشب بود که زنگ زدن.رویا بود.در رو وا کردم واومدن بالا.
بابک حموم کرده و ریش زده،با یه لباس شیک و تر و تمیز اومد پیش من گفت»
ـ خانم دکتر تشریف آوردن؟
ـ بعله!
بابک ـ خانم دکتر اومد،جلوش با تربیت باشی ها!وگرنه میگم یه آمپول بهت بزنه!برو کنار ببینم بیخود اینجا وانستا!این دکتر تخصصش عمومی نیس،خصوصی یه!اصلا رفته دکتر شده که منو معالجه بکنه!برو یه گوشه بگیر بشین.
«تو همین موقع رویا رسید تا بابک رو سرحال دید گفت»
ـ چطور؟!مریض حالش خوب شد؟!
بابک ـ از طبابت حکیمانه ی شماس!بفرمایید تو!
«همونطور که رویا می اومد تو خونه و بابک در رو می بست گفت»
ـ بیماری،یه بیماری روحی روانی بود.بیمار دچار افسردگی روحی شده بود که خوشبختانه شما با حذاقت و درایت ،مرض رو تشخیص دادین!
این بیمار که خود من باشم،تا عمر داره،جونش رو مدیون شماس!
«تا رویا نشست،بابک رفت و دسته گلی رو که سفارش داده بود براش آورد و بهش داد و گفت»
ـ این رزهای سرخ ،نشونه ی محبت این بیمار به طبیب شه!
رویا ت خیلی فشنگه بابک!ممنون.چه رنگ قشنگی دارن!
بابک ـ رز سرخ سفارش داده بودم،ورداشته بود رز سفید آورده بود.
رویا ـ ایناکه همه سرخ ن!
بابک ـ خودم ورداشتم تک تک کردم تو قلبم رنگ گرفتپ1
«رویا با خنده سرش رو انداخت پایین و مشغول تماشا کردن گلها شد.
من هاج و واج به بابک نگاه میکردم که گفت»
ـ پسر تو اینجا واستادی چیکار؟بپر برو چندتا چایی وردار بیار.


* * *
«خلاصه یکی دو ساعتی نشستیم و صحبت کردیم.احساس میکردم که بابک از رویا خوشش اومده.نگاه هاش،صبحت هاش،همه این رو نشون میداد.
سرشب بود که رویا گفت»
ـ بچه ها،اگه موافقین،شام بریم بیرون،بعدشم یه برنامه ای خودم براتون جور کردم،باشه؟
ـ شماها برین .من خونه می مونم.
بابک ـ نمیشه.این شام بیرون هم جز دوره ی درمانی منه!باید درمان رو کامل کرد!شاید تو این هیروویر،یه ویتامینی چیزی م به تو ماسید!
ـ نمیخوام مزاحمتون بشم.
رویا ـ این چه حرفیه؟حتما باید با هم بریم.
بابک ـ پاشو ببینم.بدو کارات رو بکن .از تو خونه موندن و با شیرین خانم کل کل کردن بهتره که!
رویا ـ شیرین خانم؟!
بابک ـ بعله!شیرین خانم!
این پسرخاله ی من؛چندوقته،نقد رو ول کرده،نسیه رو چسبیده!
رویا ـ متوجه نمیشم.
بابک ـ هیچی بابا.داریم تهیه تدارک می بینیم که بریم خواستگاری.
رویا ـ خواستگاری؟چه خوب!خواستگار کی؟من می شناسمش؟
ـ بعله!خیلی سرشناسه!
رویا ـ جدی؟!کی هست؟
بابک ـ خانم شیرین ساسانی!بیوه مرحوم خسروپرویز ساسانی!
ـ بابک!!
بابک ـ البته فعلا قضیه رو علنی نکردیم.میدونی رویا جون،اگه اون مرتیکه گردن کلفت،فرهاد بفهمه،تمام برنامه هامون رو بهم میزنه!
طرف سنگ تراشم هس،زور بازوش زیاد.خاطرخواه شیرینم خس.دو سه مرتبه م،پیغوم و پسغوم کرده واسه خواستگاری.
اگه بو بره،خون راه میندازه!
«رویا هاج و واج بابک رو نیگاه میکرد.بعد گفت»
ـ من اصلا سردر نمی آرم!شیرین؟!همون شیرین و فرهاد؟!
بابک ـ شیرین و فرهاد نه!شیرین زن خسروپرویز.
«رویا درحالیکه می خندید،گفت»
ـ اونکه مال هزار و خرده ای سال پیشه!
بابک ـ آخه شیرین خانم چند وقتی یه که بیوه شده.خب،تو این دوره زمونه یه زن تنها براش سخته بی سرپرست زندگی کنه.اونم با این حقوق های بخور و نمیر بازنشستگی!
اینه که چندوقتی یه از سیاه دراومده و خیال داره شوهر کنه.البته فعلا دارن با هم رفت و آمد می کنن که ببینن به تفاهم می رسن یا نه!
«رویا در حالیکه می خندید به من گفت»
ـ بابک چی میگه آرمین؟اینم یکی از اون شوخی هاست؟
ـ چی بگم؟از خودش بپرسین.
بابک ـ بجون مادرم اگه دروغ بگم!این الان چندوقتی یه که هرشب راه می افته تنها می ره پیش شیرین.
صدبارم بهش گفتم نرو.یه دفعه مچت رو می گیرن،گندکار در می آد.اما به گوشش نمی ره که نمیره.
«رویا که حسابی گیج شده بود گفت»
ـ انگار موضوع جدی یه!
«بعد دوباره خندید و گفت»
ـ دارین سربه سرم می ذارین؟
بابک ـ آرمین ،تو هر شب،شیرین رو نمی بینی؟
«سرم رو تکون دادم و خندیدم»
رویا ـ یعنی تو هر شب؛شیرین ،زن خسروپرویز رو می بینی؟!
بابک ـ زن مرحوم خسروپرویز!شوهرش تو یه حادثه کشته شد.یعنی کشتنش.
رویا ـ کشتنش؟!
بابک ـ اره بابا!مگه نفهمیدی؟!تموم روزنامه ها نوشتن!
رویا ـ دارم از دست شما دو تا دیوانه میشم!
ـ رویا خانم.من چند وقتی یه که شبها،وقتی میخوابم،شیرین به خوابم می آد.
بابک ـ دروغ میگه بدذات!این می ره به خواب شیرین!یعنی این می ره به قصر شیرین!کرم از اینه!
«خنده م گرفته بود که بابک گفت»
ـ این چند دفعه همه ش تو رفتی اونجا.چطور تا حالا اون یه تک پا بلند نشده بیاد اینجا؟حتما مارو قابل نمی دونه!کسرشان میشه بیاد خونه ی ما!
بهش بگو پسرخاله م گفت هر رفتی یه اومدی داره!بخدا اگه نیای بازدید ما رو پس بدی،پام رو اونجا نمی ذارم!
«رویا مات گرفت نشست رو مبل و ما دو تا رو نگاه کرد که بابک گفت»
ـ بلندشو بریم رویا.تو راه همه چیز رو برات تعریف میکنم.فکرش رو نکن.من فکر نکنم این وصلت صورت بگیره!
«بعد همونطور که رویااز جاش بلند میشد و سه تایی به طرف در می رفتیم،بابک خیلی جدی ادامه میداد»
ـ اولا که اختلاف سنی شون زیاده!بعدشم طرف یه شوهر داشته و معلوم نیس چندتا بچه داشته باشه!
گیریم اینا همه هیچ!این آرمین پژوهشه،اون شیرین ساسانی!یه عقد مختصرم که بخواهیم بگیریم،حداقل باید هفت و هشت تااز این پادشاه های کشورای همسایه رو دعوت کنیم یا نه؟!حالا پادشاه هاشون نه،سفیر کبیراشون!
میدونی چقدر مخارج ور میداره؟!خرج مون سر به فلک میذاره!
تازه بعدش آیا زندگی شون بشه،آیا نشه!من که گفتم هیچ دخالتی نمیکنم!اون پدر و مادر تو،اونم پدر و مادر شیرین.
خودشونم که بچه نیستن!دختره هزار و چهارصد پونصد سالشه!فقط بهشون گفتم تا یکی دو سال دست نگه دارین و بچه دار نشین که اگه کار به جدایی و این حرفا کشید،یه بچه ی طفل معصوم این وسط تباه نشه!بد میگم رویا جون؟!
«رویا که کاملا گیج شده بود گفت»
ـ نه خب،حرف درستی یه!
«بعد تازه متوجه شد و گفت»
ـ اصلا یعنی چی این حرفها؟!
بابک ـ منم همین رو میگم.می گم تو این ملک این همه دختر خوب هس!همین دور و ور خودمون!دخترعمه ش هس،یکی دیگه از فامیل هامون هس،یه آشنای دیگه داریم تو ایرانه،دختر محجوب و خانم و نجیبی یه،اونم هس.هر کدوم رو که خواستی ،با منت بهت می دن اما لج کرده که الا و بلا یا شیرین یا هیچکس!لجبازم هس پدر سوخته!از اون ورم این دختره شیرین هی کوکش میکنه!
«ازخونه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم.
بابک وقتی خوب چرت و پرتاش رو گفت،تازه شروع کرد به تعریف برای رویا.
برای رویا باور کردن این مسئله خیلی سخت بود،بطوریکه تا لحظه ای که به رستوران رسیدیم،همه ش در این مورد از من سوال میکرد.
وقتی وارد رستوران شدیم و نشستیم،بابک گفت»
ـ اخیش!دلم واشد!پوسیدم تو اون خونه.
رویا ـ بخاطر اینه که شما کمتر از اون خونه می آئین بیرون.کسالت تو هم به همین خاطر بود.
بابک ـ آره،راست میگی.آدم که زیاد تو خونه می مونه حالت افسردگی پیدا میکنه.
ـ ولی ماها که اصلا تو خونه نمی مونیم!حساب کردم تقریبا هر شب با بچه ها می ریم بیرون.شاید در هفته فقط یه شب خونه باشیم!
بابک ـ نمیشه شما انقدر حرف نزنی؟
رویا ـ این طفلک که اصلا حرف نمیزنه!
بابک ـ آره.حرف نمیزنه حرف نمی زنه،وقتی م می زنه گند کار رو در می آره!
پسر ما کی هر شب از خونه می ریم بیرون؟
ـ ما نمی ریم!تو می ری،منم بزور با خودت می بری.
بابک ـ مار بگزه زبونت رو!من ترو با خودم بزور می برم؟
«رویا که میخندید گفت»
ـ خوب دارین همدیگرو لو می دین ها!
بابک ـبیا!راحت شدی؟
ببین آرمین جون.تو که پسر خوبی هستی،تو که هرجا می برمت،ساکتی و باتربیت!نمیشه این چند کلمه ی قصار رو هم نگی؟!ابروی منو که جلو رویا بردی!حالا فکر میکنه من زبونم لال،ددری م!
«من و رویا شروع کردیم به خندیدن که یه دفعه رویا چشمش افتاد.به در رستورا و زود دفترچه ی صورت غذارو ورداشت و گرت جلو صورتش و زود به ما گفت»
ـ بچه ها برنگردین پشت تون رو نگاه کنین!
ـ چرا؟
رویا ـ یه دقیقه صبر کنین تا بهتون بگم!
بابک ـ غلط نکرده باشم بوی طایفه ی عمه خانم به مشام میخوره!
رویا ـ اشتباه نکردی.مریم و یه دختر دیگه و یه پسرخارجی،همین اومدن تو رستوران
ـ اِ...!!مریم ما؟چه خوب!
«تا اومدم بلندشم،بابک دستم رو گرفت وسرجام نشوند و گفت»
ـ زهرمار و چه خوب!بگیر بشین ببینم بااین فک و فامیل پرترافیک ت!هرجا می ریم یکی شون جلومون سبز میشه!انگار موشون روآتیش می زنن!
ـ مگه چیه؟!
رویا ـ آرمین جان،درست نیست مریم،ماهارو با هم اینجا ببینه.
بابک ـ گفتی با یه پسر بود؟
رویا ـ آره.با یه پسر و یه دختر.
بابک ـ رویا.تو بلند شو برو دستشویی.من اینارو یه جوری دکشون میکنم.
یه ربع بیست دقیقه دیگه بیا سرکوچه همین رستوران.می آئیم دنبالت.
«رویا یواش بلند شد رفت دستشویی.بابک به من بعدش گفت»
ـ خب آرمین حالا یه جوری نشون بده که انگار همین حالا دیدیشون.
ـ الان دیگه عیب نداره؟
بابک ـ نه هالو جون.الان دیگه مدرک جرم وجود نداره!فرستادیمش دستشویی!الان جای مدرک جرم امنه امنه!
«برگشتم بطرف جایی که مریم و دوستاش نشسته بودن و در حالیکه براشون دست تکون میدادم،صدا کردم»
ـ مریم !مریم!
«بابک تند دستمو گرفت و گفت»
ـ هوی!!چه خبرته؟!مگه عروسی یه عمه ته که انقدر خوشی؟!نخند!مثلا غیرتی شدی!نشون بده ناراحتی!
ـ آخه چرا؟!
بابک ـ آدم که دختر عمه ش رو با یه مرد غریبه می بینه،شاد نمیشه!
ـ پسره انگار با اون دختره س!
بابک ـباشه!ماایرانی هستیم!به این چیزاش کاری نداریم!خلاف خلافه!غیرتی شو ببینم!
ـ چه جوری؟
بابک ـ اخم هات رو بکن توهم.یکی از ابروهات رو هم بنداز بالا.
ـ اینجوری خوبه؟
بابک ـ داری برای من ابرو میندازی؟!
ـ پس چیکار کنم؟
بابک ـ گفتم یه ابروت رو بنداز بالا و نگه دار!بالا پائینش نکن!!نری اونجا باهاشون احوال پرسی کنیها!
ـ بلندشو بریم،زشته.متوجه مون شدن.
بابک ـ آروم از جات بلند شو،مثل فیلمای فارسی!با پات صندلی رو بزن کنار!
ـ این کارا چیه بابک ؟!
بابک ـ تو حرف نزن.سینه جلو!سربالا،قدم اروم،مثل خروس لاری!
ـ پسره رو بزنیمش؟
بابک ـ تنه بابا!فقط قیافه می گیریم!هدف عقب نشوندن دشمن از رستوران!
«دوتایی رفتیم جلو میز مریم و دوستش.با اون قیافه ای که ما گرفته بودیم،تا رسیدیم هر سه تاشون با ترس از جاشون بلند شدن.حسابی خنده م گرفته بود که بابک گفت»
ـ این پسره کیه مریم خانم؟
«مریم که هول شده بود گفت»
ـ دوست پسر میناس!
بابک ـ مینا کیه؟
مریم ـ مینا ایشونه،دوست من!.
«بابک همونطور که اخم کرده بود برگشت طرف مینا و گفت».
ـ شما مینا هستین؟
«دختره با ترس گفتم:بله!

  #10  
قدیمی 09/07/2011
آواتار Queen
Queen Queen آفلاین است
اخراج شده
 

جنسيت: زن
پست: 4,001
سپاس: 3,986
از این کاربر 6,762 بار در 4,023 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 3 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 11,328
یه دفعه اخمای بابک وا شد و شروع کرد با دختره احوال پرسی کردن»
بابک ـ حال شما چطوره؟مشتاق دیدار!بابا مامان چطورن؟چطور تا حالا من شما رو زیارت نکردم؟!تو همین شهر تشریف دارین؟خدا شما رو به پدر و مادرتون ببخشه که چه دخترقشنگی تحویل جامعه دادن.
«آروم زدم تو پهلوش.تازه حواسش جمع شد.مریم تعارف کرد که بنشینیم.پنج تایی نشستیم دور میز.پسره بدبخت همونطور زل زده بود به من و بابک که بابک به مریم گفت»
ـ کاشکی کور می شدم و یه همچنین روزی رو نمی دیدم!
«مریم با ناراحتی گفت»
ـ مگه چی شده بابک؟!
بابک ـ کاشکی امروز سرم رو از رو بالش بلند نمیکردم!
«بعد محکم زد رو پای خودش و گفت»
ـ حیف از اون همه شعری که برای تو گفتم!بی وفا!بی عاطفه!کاشکی می مردم وزیر بار این بی ناموسی نمی رفتم!
مریم ـ این چه طرز حرف زدنه؟منظورت چیه؟!
بابک ـ دیگه نمیخواد حاشا کنی!چه آرزوهایی واسه خودم داشتم؟!آی جان!آی پاسبان!ای مامور دولت بدادم برسین!دیگه آدم به کی اطمینون کنه!
مریم ـ بابک یعنی چی؟!
بابک ـ تو حرف نزن!خوب مزد دستم رو دادی!آفرین!
«مینا آروم ازمن پرسید»
ـ ببخشید،ایشون پسر دایی مریم هستن؟
ـ نخیر.من پسر دایی یه هستم.
«مینا با تعجب گفت»
ـ پس چرا ایشون انقدر ناراحتن؟!
ـ نمی دونم واله!
«بابک که این حرف رو شنید به مینا گفت»
ـ مگه پسردایی پسرعمه داره؟!مگه آدم فقط باید فامیل همدیگه باشه تا غیرتی شه؟!من هر دختر ایرانی رو می بینم که تو ولایت غربت اسیر دست یه خارجی شده،غیرتی میشم و حرص میخورم!حتی شما !من برای شمام نگرانم!آخه این پسره ی زشت و ایکبیری چیه باهاش بلندشدین اومدین بیرون؟!وللش کنین این مرتیکه ی بدترکیب رو!ایشاالله همین روزا خودم از خجالت تون در می آم!
«دوباره آروم زدم تو پهلوش»
مریم ـ بابک خان برای اینکه خیالتون راحت بشه و فکرهای بد نکنین باید بگم ایشون اسمشون مایکله،نامزد مینا!در ضمن پدرشون هم از دوستان صمیمی یه مامانم هستن!
بابک ـ اِ...!!پس عمه خانم هم بعله؟!
«بعد با ناراحتی به من گفت»
ـ پاشو آرمین بریم که انگار خانه از پای بست ویران است!پاشو بریم که اینا اصلا خانوادگی جفا کارن!
«دوتایی بلند شدیم و رفتیم طرف در رستوران که مریمم کیفش رو ورداشت و دنبالمون اومد.بابک منو می کشید و دنبال خودش می برد و مریم هی صدا میکرد»
ـ آرمین!بابک!
«اما بابک صبر نکرد و از رستوران رفتیم بیرون.مریمم دنبالمون اومد.خیلی عصبانی بود.وقتی دید که ما رفتیم،اونم خیلی ناراحت رفت اونطرف خیابون و سوار ماشینش شد و با سرعت رفت.بابک همونطور که پشتش به مریم بود از من پرسید»
ـ رفت؟
ـ آره.حالا می ره به عمه م جریان رو میگه،اونم می آد پدر منو در می آره!
بابک ـ قربون عمه ت بری!نترس مرد گنده!
ـ نمایش ت تموم شد؟بندازم پائین؟
بابک ـ پرده ی نمایش رو؟
ـ نخیر!ابروم رو!
«بابک زد زیر خنده و گفت»
ـ اما عجب صلابتی پیدا کرده بودی!دل شیر آب میشد!من خودم از قیافه ی عصبانیت ترسیدم!بنداز پایین کمون رستم رو!
ـ ببین بخاطر تو چکارا باید بکنم!
بابک ـ یه ربع نشد؟
ـ چرا بابا!
بابک ـ نخیر!بیچاره رویا از ترسش از دستشویی بیرون نمی آد!
«تا اینو گفت،دیدم رویا داره از دور می خنده و می آد طرف ما.تا رویا رسید بابک گفت»
ـخوشت اومد؟
رویا ـ عالی بود!
ـ حالا خدا بدادمون برسه با عمه م!
بابک ـ راست میگه!عمه ش مثل نهنگه!عصبانی بشه هیچی جلودارش نیس!
ـ حالا اگه فردا اومد چیکار کنیم؟
بابک ـ دو حالت داره.یا مریم به عمه ت جریان رو میگه یا نمیگه.من فکر میکنم احتمالا جریان رو بخش نگه که مسئله خود به خود حله.احتمالا عمه سراغ ما نمی آد.فقط باها قهر میکنه بعدشم زنگ میزنه ایران،چغلی ت رو به بابات میکنه!
ـ پس بیچاره شدم!داستان تا ایران میرسه!
بابک ـ باید افتخار کنی که اینجا نمایش بازی میکنی.بلافاصله تو ایران می ره رو صحنه و نشونش می دن و معروفیت پیدا میکنه!
ـ زهرمار!
بابک ـ حالا بیا بریم یه شامی بخوریم بعد فکرش رو می کنیم.
«سه تایی رفتیم یه رستوران دیگه و غذا سفارش دادیم.تا غذا بیارن بابک گفت»
ـ همه ش می ترسیدم پسره کاراته باز باشه و یه کتک مفصل بهمون بزنه!
رویا ـ شما دو نفر بودین.نمی تونست.
بابک ـ چی میگی؟!یه بار ما هفت هشت نفر بودیم و تو خیابون با دو نفر دعوامون شد.ماهام اولش همین فکر رو میکردیم.
جات خالی،اون دو نفر،ما هشت نفر رو اونقدر زدن که داشتیم می مردیم!
رویا ـ دو نفر به هشت نفر؟پس چطور کتک خوردین؟!!
بابک ـ آخه ما هشت نفر چوب داشتیم و اونا دست خالی بودن!
«سه تایی زدیم زیر خنده و ترس انتقام عمه از یادمون رفت.»
ـ این یکی شوخی از خودت نبود بابک خان.
بابک ـ نه،تویه نمایش سیا بازی،سعدی افشار اینارو میگفت.یادش بخیر خیلی هنرمنده.
رویا ـ من نمایش سیا بازی خیلی دوست دارم.متاسفانه خیلی کم دیدم.قبل از انقلاب که ما نبودیم بعدشم که اجرا نمیشد.فقط یکی دو تاش رو اینجا تو ویدئو دیدم.
بابک ـ همین سرشبی،یکیش رو برات اجرا کردیم دیگه!
رویا ـراستی باید ازتون تشکر کنم.اگر مریم،من رو با شماها میدید،برام خیلی بدمیشد.
ـ چرا؟
رویا ـ خب می رفت به عمه خانم میگفت.
بابک ـ عمه خانم هم زود می فرستاد رو اینترنت!تازگی هام یه شبکه ی خبری رو راه اندازی کرده!
ـ اینطوریم که تو میگی نیس.
رویا ـ چرا متاسفانه اینطوریه آرمین.نه تنها عمه ی تو!اینجا ایرانی ها،خلق و خوی شون عوض شده!
همشون منتظرن یکی یه کاری بکنه و بشینن پشت سرش به بدگویی.
ـ ببخشید یه چیزی میگم.شتر سواری دولا دولا نمیشه!
بابک ـ باز از اون سخنان قصار گفتی؟!
رویا ـ اتقافا آرمین درست میگه.شاید مریم باید می فهمید که من با شماها اومدم بیرون.ما که کار بدی نمی کردیم نمی دونم چرا یه لحظه وحشت کردم.
ما ایرانی ها،وقتی از ایران می آئیم اینجاها،در واقع لباسهامون رو عوض میکنیم!
ـ برای اصلاح فرهنگ،زمان لازمه.باید نسل جدید متحول بشه.دگرگونی در تفکر و رفتار،برای نسل قدیم مشکله.
بابک ـ اصلا من نمی فهمم این عمه ی تو واسه چی سر پیری بلند شده اومده اینجا؟
اومده متحول بشه؟!بگو،آخر عمری می شستی سرخونه زندگیت.
ـ ببیند.دقیقا توام داری همین کار رو میکنی!
بابک ـ اگه من دارم اینکاررو میکنم،ازخودم که یاد نگرفتم!بهم یاد دادن!
یادمه حدود پنج شیش سالم بود.
یه روز دخترعمه م اومده بود خونه ی ما.از من هفت هشت سال بزرگتر بود.نمی دونم چی شد که تو خونه ی ما رفت حموم.
تو عالم بچه گی،یواشکی رفتم و از سوراخ کلید توی حموم رو نگاه کنم.یه دفعه یه چیزی«گرومب»خورد تو سرم!
مادرم بود.
اولین چیزی که بهم گفت میدونی چی بود؟
گفت«اگه بابات بفهمه می کشدت»!
تو همون حال و هوای بچه گی،تا شب که بابام اومد داشتم فکرمیکردم که چه چیزی براش سرهم کنم که منو نکشه!
میدونی وقتی یه بچه ی شیش ساله رو تهدید به کشتن میکنن یعنی چه؟
واسه اون بچه تو اون سن یعنی مرگ!یعنی باید منتظر میشدم تا لحظه ی کشتنم با اومدن بابام به خونه برسه!
اونم به چه جرمی؟!هیچی!یه کنجکاوی بچه گونه!
میخواستم بدونم تن و بدن ما پسرا با دخترا چه فرقی داره!
که بالاخره نفهمیدم!
یا اون روزی که با توپ زدم شیشه ی اتاق رو شیکوندم.بازم مامانم گفت اگه بابات بفهمه از خونه بیرونت میکنه!
یادم می آد که بعد از گریه و زاری زیاد،مامانم زود شیشه بر خبر کرد و تا قبل از اومدن بابام،شیشه رو انداختیم.
یه بارم دیگه م یادمه که مامانم با خاله جون .با همین مادر تو.دوتایی نشسته بودن و یکی این از خواهرشوهرش میگفت و یکی اون.
چه حرفها پشت سرشون می زدن!
تو اون بچگی؛عمه م بنظرم شد یه دیو!
چند وقت بعدش که عمه م اومد خونه یما وقتی خواست منو ماچ کنه،خولش دادم و فرارکردم تو حیاط!
حالا آرمین خان ،شما بگوببینم اینا تقصیر من بوده؟یا بازتاب آموزش بد؟تو همین چند مورد به من یاد دادن بترسم،دروغ بگم،دو رو باشم،ریاکار باشم.یادگرفتم غیبت کردن جز سرگرمی ماهاش.چون بعد از اون همه حرفا که مامانم پشت سر عمه م زد،وقتی دیدیش،همچین بغلش کرد که انگار بچه ش رو بغل میکنه!در صورتی که من فکر میکردم که اگه عمه م یه بار دیگه بیاد خونه ی ما،مادرم اصلا تو خونه راش نمیده!یااینکه تو همین مدارس خودمون.مدیر و ناظم و معلم.همه آماده بودن که یه جوری مچ مارو بگیرن!
پنج دقیقه دیر می اومدیم مدرسه،ناظم می پرسید:کجا بودی؟رفته بودی پارک؟
زود دست میکرد و جیب هامون رو می گشت.
اگه یه روز تکلیف مدرسه رو،حالا بهر علت انجام نمی دادیم.ده صفحه جریمه باید می نوشتیم.یه معلم پیدا نشد که درک کنه شاید شب قبلش ننه بابامون باهم دعوا داشتن!شاید یه اتفاقی افتاده بود که نتونستیم مشق هامون رو بنویسیم.
نتیجه ش چی شد؟
یاد گرفتیم دروغ بگیم.هردفعه یه چاخانی می کردیم.اقا دیشب بابامون قولنج شیکم کرده بود داشت می مرد!آقا مامانم مون پا به ماه بود داشت می زائید!آقا عمه مون مرده بود رفته بودیم سر خاکش کنیم!اِ...!پسر تو که یه هفته پیش عمه ت مرد!
اِ آقا ببخشید،پس حتما این یکی خاله مون بوده!
خب حالا چی میگی آرمین خان؟اگه اون روزی که میخواستم از سوراخ کلید دختر عمه م رو دید بزنم جای کتک زدن و تهدید مادرم می بردم یه گوشه و در حد امکان برام این تفاوت ها رو توضیح میداد.من یاد نمی گرفتم در مقابل یه خواسته ی طبیهی باید خشونت بخرج داد1
شاید یه جواب خیلی ساده،کنجکاوی منو ارضا میکرد.البته که پاسخ تشریحی بود که دیگه چه بهتر!
تو خودت آرمین برای اینکه واسه چندتا سوال ساده جواب پیدا کنی،چقدر بدبختی کشیدی؟بالاخره جواب رو از کجا پیدا کردی؟از پدر و مادرت؟از معلمت؟از کی؟
همین الان،پسر و دخترای دوازده سیزده ساله که تازه این سوالها،بطور جدی براشون مطرح شده،جواب رو از کجا باید پیدا کنن؟
نه برادر من!این طرز فکرا و طرز تربیت،باعث شده که امثال من و عمه خانم و میلیون ها نفر دیگه،موقع بیکاری،تلفن رو ور دارن و زنگ بزنن به همدیگه و شروع کنن به غیبت کردن!
جای اینکه مثلا وقت بیکاریشون رو به خوندن یک کتاب بگذرونن.همش از این کارا میکنن.واسه همینه که تو مملکت ما کتاب خون کمه!
تازه این شاید کوچکترین ضررش باشه!
«تو همی موقع گارسن با یه چرخ دستی غذای مارو آورد.یه مرغ درسته بود و استیک و میگو.مرغ درسته رو تو یه سینی گذاشته بود و دور و ورش رو هم با سبزیجات تزئین کرده بود که بابک به فارسی به گارسن گفت»
ـ برادر من،این مرغ زبون بسته رو انقدر لخت و عور جلو مردم نگردون!دهن همه رو آب انداختی!قباحت داره واله!
«خلاصه با شوخی و خنده شاممون رو خوردیم.
بعد از شام رویا گفت»
ـ خب حالا گوش کنین ببینین چی میگم.امشب براتون یه سوپرایز دارم!
بابک ـ حتمااین دفعه میخوای مارو جایی ببری که هم مریم هس و هم عمه خانم و مهتاب و فرزاد خان!
«رویا خندید و گفت»
ـ نه.از استادمون اجازه گرفتم که شما دو نفر رو هم امشب با خودم ببرم خونه ش.
بابک ـ میخوای آخر شبی مارو ورداری ببری بشینیم سر درس و مشق؟!
«رویا با خنده گفت»
ـ استادم،احضار روح میکنه!
بابک ـ باید بریم بنشینیم با ارواح درس بخونیم؟!من نمی آم.من با زنده هاش نمی تونم درس بخونم،چه برسه با مرده ها!آرمین رو وردار ببر.این جون میده واسه درس خوندن!قول بهت می دم شاگرد اول مرده ها بشه!
«بعد برگشت به من گفت»
رویا ـ چیه؟نکنه می ترسی؟
بابک ـ من می ترسم؟!بجون آرمین که از تخم چشمم واسه م عزیزه تر،اگه پام برسه اونجا،یه مرده رو زنده نمی ذارم!
رویا ـ پس بلندشیم بریم.
بابک ـ حالا مرده ها تون سربراه ن؟از استادتون حرف شنوی دارن؟
نگنه ارواح بی تربیت رو احضار کنن!حرف بد که تو دهنشون نیس؟
روح دخترم توشون هس؟!
رویاـ نه.همه شون با ادب ن.پاشو بریم.
بابک ـ استادتون که بداخلاق نیس؟
«سه تایی بلند شدیم و راه افتادیم.یه ربع بعد رسیدیم جلوی همون خونه که اون شب با رویا و دوستاش رفته بودیم.پیاده شدیم و در زدیم و رفتیم تو.
همه جا یه نور ضعیفی روشن شده بود.مثل خونه هایی بود که تو فیلمای ترسناک نشون می داد.
یه دقیقه بعد،یه زن حدودت شصت ساله اومد جلو و با رویا سلام و احوال پرسی کرد.رویا مارو بهش معرفی کرد و با هم آشنایی شدیم که پیرزنه به رویا گفت که امشب استاد تشریف نمی آرن.
بابک به فارسی از رویا پرسید که این پیرزنه کیه که رویا گفت این شاگرد استاده.گفت هر موقع استاد نباشه،جاش این مدیوم میشه و روح احضار میکنه.
بابک برگشت به من گفت»
ـ آرمین،حواست باشه،این پیرزنه شاگرد اوله کلاسه!باید تو درسها با این پیرزنه رقابت کنی!
«بعد به رویا گفت»
ـ شاگرد استاد که این پیرزنه باشه،پس خود استاد حتما دویست سالشه!
«تو همین موقع ،دخترخانم هاکه دوتاشون ساندرا و ژانت بودن رسیدن به ما و و ژانت با خوشحالی گفت»
ـ آخ چه عالی!چقدر خوشحالم که شماها رو دوباره می بینم!
بابک ـ ماهام خوشحالیم ژانت جون!خیالت راحت باشه!همین فردا صبح اول وقت،اولیام رو می فرستم منو تو این کلاس ثبت نام کنن!اصلا میگم شبانه روزی م کنن!
«ژانت با تعجب گفت»
ـ کلاس؟!
بابک ـ آره کلاس!استاد کجاس؟چرا نمی آد؟دلم پر می زنه واسه دو خط مشق!
«بعدروبه رویا کرد و گفت»
ـ الهی دختر خیر از جوونی ت ببینی که منو دوباره با درس و مشق و دانش آشتی دادی!
«همونطور که حرف میزد و شوخی میکرد و همه رو میخندوند،رفتیم طرف مبلها و نشستیم.سالن خیلی بزرگی بود و عجیب.همه جا یه حالت باستانی داشت!منو بابک روی یه کاناپه کنارهم نشستیم.آروم در گوشش گفتم»
ـ چه خبرته بابک؟چرا اینطوری میکنی؟
«آروم گفت»
ـ چیکار کنم آرمین جون؟!مشتاق فراگیری علمم!
ـ اینجا چیزی درس نمی دن.
بابک ـ چشم باطن ت رو واکن!دور و ورت پر از صفحات علم و دانش و هنره!
اصلا تو اهل درس و مشق نیستی!بلندشو برو منم به حرف نگیر بذار حواسم رو جمع درس خوندنم کنم!
«بعد یواشکی و آروم و با شیطنت به ساندرا و ژانت و رویا گفت»
ـ بچه ها خداکنه استاد مریض بشه و نیاد،ما درس نداشته باشیم و بشینیم دور هم،گل بگیم و گل بشنفیم!
«همه زدن زیر خنده »
بابک ـ قربون اون خدا برم!انگار شماهام زیاد اهل درس و مشق نیستین!خدارو شکر!هرچه شاگرد تنبله افتاده تو این کلاس!
ـ بابک آروم بشین.
بابک ـ اِه،ولم کن!تا آقا نیومده یه خرده کلاس رو شلوغ کنیم!
«تو همین موقع از اونطرف سالن،اون خانم پیر با خدمتکار که دستش یه سینی بود و تو سینی م چندتا فنجون کوچک ،پیداشون شد که بابک گفت»
ـ دیدی حالا؟!مبصر اومد!
«خانم پیر ازمون خواست که همه بریم و دور یه میز گرد چوبی اونطرف سالن بشینیم.
همه رفتیم و دور میز نشستیم.خانم پیر خیلی جدی و خشک بنظر می رسید.وقتی همه نشستن گفت»
ـ خب.آیا همه تون برای ارتباط با دنیای مردگان حاضرید؟
«همه شون سرشون رو تکون دادن.بعد خانم پیر به خدمتکار اشاره کرد که فنجونها رو جلومون بذاره.اونم یکی یه فنجون که توش قهوه بود گذاشت جلوی ما که بلافاصله بابک گفت»
ـ فاتحه!
«همه برگشتن نگاهش کردن که من زدم تو پهلوش و گفتم»
ـ مگه مجلس ختمه؟!
بابک ـ خب عین مجلس ختمه دیگه!قهوه و مرده و...
ـ باباک این پیرزنه شوخی سرش نمیشه ها!حواست رو جمع کن.انگار بداخلاقم هس.یه دفعه یه چیزی بهمون میگه آبرویزی میشه ها!
«همه شروع کردن زیر لب یه چیزی خوندن که بابک آروم به من گفت»
ـ ببین!اینام دارن دعا میخونن.تو هم کشکی لب هات رو بهم بزن!بذار بفهمن مام توایران از این مراسم داریم!
«بهش چشم غره رفتم.وقتی دعا خوندنشون تموم شد،همگی بدون حرف شروع کردن بخوردن قهوه.همونطور که داشتیم قهوه میخوردیم،من متوجه شدم که یکی یکی دخترا،یواشکی میخندن!
برگشتم به بابک نگاه کردم دیدم همون جور که داره قهوه ش رو میخورده،یواشکی هم با اشاره سربه سر دخترا میذاره و خنده شون میندازه!
زدم تو پهلوش که بلند گفت»
ـ خدا رحمتش کنه!
«رویا آروم به فارسی گفت»
ـ کی رو؟!
بابک ـ همون رو که الان میخواهیم مرده ش رو بجنبونیم!
«رویا سرش رو انداخت پائین که خنده ش رو کسی نبینه .خانم پیر که متوجه ی بابک شده بود گفت»
ـ شما سوالی دارید پسرم؟
«بابک خندید.خانم پیر که از خنده بابک کمی ناراحت شده بود گفت»
ـ چرا می خندین؟
ـ بابک آخه شما به من می گین پسرم!به سن و سال شما نمیخوره که پسر به سن و سال من داشته باشین!
«خانم پیر،اخمهاش از هم واشد و با خنده گفت»
ـ چرا به من نمیخوره؟
بابک ـ شما خیلی خیلی سن داشته باشین،چهل ساله!احتمالا چون شما خارجی هستین و در سنین پائین ازدواج نمی کنین،پس بهتون نمی آد بچه به سن و سال من داشته باشین.
«به فارسی گفتم»
ـ چهل سال؟!دروغ که حناق نیس بگیره بیخ گلوت رو!
بابک ـ دروغ هرچه گنده تر باشه زودتر باور میکنن!
«بعد رو به خانم پیر کرد و گفت»
ـ دوستم میگه شما حدودا چهل و هفت و هشت ساله تونه.
«خانم پیر خندید و گفت»
ـ البته سن من کمی از اینکه می گین بالاتره.
بابک ـ خدا از سر تقصیرات این بزرگترا نگذره!حتما شما رو هم تو سن پائین بزور شوهر دادن!چندتا شیکم زائیدی تا حالا؟
«به زیان انگلیسی،اصطلاحاتی بکار میبرد که شاید خود خارجیام سالها بود که به گوش شون نخورده بود.خانم پیر که متوجه ی این اصطلاح قدیمی شده بود،حسابی خندید و گفت»
ـ فکر نمیکردم تا این حد به زبان ما تسلط داشته باشی!
بابک ـ آخه بابام یه لرد انگلیسی بوده!
«خانم پیر با تعجب گفت»
آ اوه !جدی؟!
بابک ـ بله.اسمش م سر آبرهام استوده بوده.تا حالا نشنیدین؟
خانم پیرـ نه نه متاسفانه.ولی چرا!انگار یکی دوبار این اسم به گوشم خورده!
«اروم بهش گفتم»
ـ بابک این چرت و پرتا چیه میگی؟اسم بابای تو که نصرت اله س!
بابک ـ مگه اسم در گوشی بابام ابراهیم نیس؟
ـ خب چرا؟
بابک ـ خب ابراهیم به خارجی آبرهام میشه دیگه!
ـ فامیلی ت چی؟
بابک ـ ستوده با استوده چه فرقی داره؟اصلا به تو چه مربوطه؟خود این خانمه اسم بابام رو شنیده!
«بعدرو کرد به خانم پیر و پرسید»
ـ ببخشید،شما اسم پدر منو کجا شنیدین؟
خانم پیر ـ فکر میکنم اگه اشتباه نکرده باشم،خیلی سال پیش توی روزنامه خوندم گویا پدرتون،سر آبرهام استود تو مجلس لردها بودن!
«بابک به فارسی گفت»
ـ بیچاره این بابام هی می گفت زمان مشروطه،پدر بزرگم خیلی مبارزه کرده و آزادی خواه بوده ها!بیچاره چون مدرک نداشت ما باور نمیکردیم!
ـ امر به خودتم مشتبه شده؟!
بابک ـ این خانمه که دروغ نداره بگه!
خانم پیرـ حالا سر آبرهام کجا هستن؟
بابک ـ ایران تشریف دارن.
خانم پیر ـ اونجا به چه کاریاشتغال دارن؟
بابک ـ تو کار کلاه و این جور چیزا هستنن.
«من و رویا زدیم زیر خنده که بابک گفت»
ـ یعنی کارخونه ی کلاه سازی دارن.کلاه واسه سر مردم تولید میکنن از نوع انگلیسی!
«بعد برای اینکه حرف رو عوض کرده باشه گفت»
ـ راستی شما شوهر دارین؟
«خانم پیر یه دفعه ناراحت شد و با حسرت گفت»
ـ متاسفانه چندین سال پیش شوهرم در اثر یک حادثه فوت کرد.
بابک ـ نور به قبرش بباره.یعنی شما این چندسال تنها بودین؟!
ـ بابک دست از سر این پیرزنم هم ور نمی داری؟
بابک ـ هیچی نگو که تازه رگ خوابش رو پیدا کردم و به حرفش کشیدم!
«بعدرو به خانم پیر کرد و گفت»
ـ دوستم میگه شما جوون جوون حروم شدین!
«خانم پیر که متوجه ی این اصطلاح نشد پرسید»
ـ این چه جمله چه معنی داره؟
بابک ـ یعنی شما از زندگی و جوونی تون هیچی نفهمیدین!زن باید شوهر داشته باشه.اتفاقا شما باب دندون بابای من ید!بابام چندساله داره دنبال زنی مثل شما میگرده.
خانم پیرـ اوه!پدر شما هم مجرد هستن؟
بابک ـ نه فعلا داره با مادرم زندگی میکنه.
خانم پیر ـ پس اگه ایشون متاهل هستن،چطور دنبال یه زن دیگه می گردن؟
«من و رویا داشتیم از خنده می مردیم که بابک گفت»
ـ از مادر من دلخوشی نداره!
خانم پیر ـ یعنی قصد دارن از مادر شما جدا بشن؟
بابک ـ شاید تو دلش یه همچین قصدی داشته باشه اما بعید میدونم به زبون بیاره.
خانم پیر ـ چرا؟
بابک ـ آخه اونوقت مادرم سروبونه ش رو یکی میکنه!
خانم پیر ـ یعنی چه؟!
بابک ـ یعنی بهش اعتراض میکنه!فقط احتمالا یه خرده اعتراضش شدیده!
خانم پیر ـ پس وقتی ایشون زن دارن چطور می تونن دوباره ازدواج کنن؟
بابک ـ ما مردا تو ایران می تونیم تا چهار تا زن رو عقد کنیم بشرطی که بینشون عدالت برقرار باشه.
خانم پیر ـ من اصلا سردر نمی آرم!
بابک ـ شما به این چیزا کاریتون نباشه.فقط از خودتون عکسی چیزی دارین من بفرستم تهران واسه بابام؟
ـ بابک دست وردار1
بابک ـ هیچی نگو.جریان روح و احضار ارواح یادش رفت!
ـ ما اومده بودیم که اینجا که روح احضار کنیم!
بابک ـ این همه آدم زنده دور و ورت هستن،روح به چه دردت میخورده آدم ب سلیقه؟!
خانم پیر ـ عکس جدید ندارم.
بابک ـ باشه،مهم نیس.مال یکی دو سال پیشم باشه خوبه.فقط زودتر برسونین ش دست من که پست ش کنم ایران.
«خانم پیر که حسابی تو فکر رفته بود گفت»
ـ من اول باید درست فکر کنم.بعد تصمیمم رو به اطلاع شما می رسونم.
بابک ـ اصلا عجله نکنین.وقت دارین.خوب فکراتون رو بکنین.شوهر،کفش تنگ و گشاد نیس که تا پاتون رو زد عوضش کنین!
«خانم پیر از این مثالهای بابک خنده ش گرفت و کمی بعد گفت»
ـ بچه ها عذر میخوام.من الان آمادگی ندارم.تمرکزم بهم خورده.
«بعد بلند شد و رفت.به بابک گفتم»
ـ پیرزن بدبخت رو هوایی کردی.
بابک ـ میخوام جای سوغات واسه بابام اینو ببرم تهران!
ـ ساندرا ـ جدی پدرت قصد ازدواج داره؟
ـ بابک ـ ما مردا دله ایم!تا وقتی م که دارن می ذارن مون تو گور هم قصد ازدواج داریم.اگه ترس مهریه ی زن نبود.همه مون چهارتا زن رو دیگه می گرفتیم!
رویا ـ تو هم اینطوری هستی؟
بابک ـ من از همشون بدترم!حالا بیاین سرخوش و بش خودمون.با بدختی مبصر کلاس رو دکش کردم رفت!بیچاره اسم شوهر که اومد،تموم هوش و حواسش پرت شد!
ـ شیطون باید بیاد پیش تو درس بخونه1
بابک ـ داره درس میخونه شیطون بشیم!الان یه سالی هس که دارم بهش درس می دم!
خلاصه اون شب دیگه ماخانم پیر رو ندیدیم.
بابک می گفت و ما می خندیدیم.خیلی بهمون خوش گذشت.موقع رفتن م بابک طوری رفت که خانم پیر اصلا متوجه نشد.
وقتی سوار ماشین بودیم و می خواستیم رویا رو برسونیم خونه ش،رویا به بابک گفت»
ـ تو چه جور شخصیتی داری؟اصلا نمیشه ترو شناخت.هرجا که پا می ذاری،همه رو می خندونی و شاد میکنی!این چندوقتی که باهات آشنا شدم،اصلا ندیدم که ناراحت باشی و غصه بخوری .تو دیگه چه جور آدمی هستی؟آدم وقتی با توئه احساس میکنه که تمام مشکلات این دنیا پوچ و بی ارزش!احساس میکنه که همه ی ادما رو دوست داره،احساس میکنه که همه ی آدما خوبن،احساس میکنه که میتونه تمام سختی ها رو تحمل بکنه و به همه ی مشکلات پیروز بشه!شخصیت خیلی جالبی داری بابک!
«بابک همونطور که رانندگی میکرد گفت»
ـ خداوند انسان رو برای شادی آفریده.هیچ جا ما نشنیدیم که آدمیزاد به دنیا اومده که غصه بخوره و عذاب بکشه!
گریه انداختن مردم که کاری نداره!حقشون رو بخور،،بهشون توهین کن.آزادی شون رو بگیر،بهشون ظلم کن تا گریه شون در بیاد!
اما اگه تونستی کسی رو شاد و خوشحال کنی آدمی!
ـ حتی اگه قرار باشه سربه سر یه پیرزن بذاری و بهش دروغکی بگی که میخوای عکسش رو بفرستی واسه پدرت برای ازدواج؟
بابک ـ اگه منظورت امشبه که من کار بدی نکردم.
حرفایی که به اون پیرزنه زدم،کلی باعث امیدواری ش شد.بهش اعتماد به نفس داد.
آدم وقتی می میره که امید و اعتماد به نفسش رو از دست بده!
بیچاره این پیرزن دیگه داشت امیدش رو از دست میداد!
اصلا میدونی چرا این زن رو آورده به احضار ارواح و این چیزا؟
همه ش بخاطر اینه که بتونه با روح شوهرش حرف بزنه!چرا؟چون در ضمیر ناخودآگاه خودش به دنبال جفتش میگرده!حالا تو زنده ها نشد تو مرده ها!
قول بهت میدم که این زن از فردا روحیه ش به کلی عوض بشه!
لباس تنش رو دیدی؟سیاه!دامنش چه رنگی بود؟سیاه!
حالا اگه دفعه ی دیگه ببینی ش دیگه لباس سیاه تنش نیس!
امشب به حرفای من فکر میکنه.همینکه ما بهش گفتیم که چهل و هفت هشت ساله بنظر می آد،روحیه می گیره!به زندگی امیدوار میشه!
حالا اگه بهش می گفتیم هفتاد ساله به نظر می آد و دیگه باید از کاراش توبه کنه و فکر مردن باشه خوب بود؟!
اگه این چیزا رو می گفتیم،فقط یه دل رو از خودمون رنجونده بودیم.
در ثانی،اینا که همینطوری شوهر نمی کنن!ندیده و نشناخته که نمی آد زن بابای من بشه!تو فکر کردی همین فردا صبح پاسپورتش رو می بره سفارت ایران واسه ویزا؟!
رویا ـ بابک راست میگه.وقتی اون حرفا رو میزد من نور امید رو تو چشماش دیدم من تا قبل از امشب خنده رو لب این زن ندیده بودم اما بابک باعث شد که اون برای اولین بار بخنده!
بابک ـ آدم تا زمانیکه میخنده،تیغ غم و غصه بهش کارگر نیس!زمانی آدما بیچاره میشن که خنده از یادشون میره!
بابا این آرمین رو ولش کن!این طبیعتش بهوت افسرداهی!
خلق و خوی اموات رو پیدا کرده!اول جوونی عاشق یه دختر هزار و چهارصد ساله شده!
این همه دختر خوشگل و جوون دور و ورشن،این گلوش پیش مادر بزرگش گیر کرده!اصلا عاشق پیرزناس!|یرزن پسنده!
پیرزن که تو بیداری گیرش نیاد،تو خواب میره سراغ مادربزرگ مادر بزرگش!
«اومدم جوابش رو بدم که یه دفعه یه زن اومد وسط خیابون!بابک که داشت با ما حرف میزد،حواسش درست جمع نبود که من داد زدم و یه دفعه فرمون رو گرفت اونطرف واز کنار اون زن رد شدیم!!»
ـ دیوونه الان نزدیک بود بزنی بهش!پشت فرمونم نمیشه این زبونت کار نکنه؟!چیزی نمونده بود پیرزن بدبخت رو له کنی!
«بابک یه گوشه واستاد و گفت»
ـ بیا!باز یه پیرزن دید و همه چیزو فراموش کرد.ببینم!تو چه جوری تو یه نظر تشخیص دادی که طرف پیرزنه!
«پیاده شدم.اون خانم رفته بود اونطرف خیابون و گوشه ی پیاده رو افتاده بود زمین.راه افتادم بطرفش که بابک داد زد»
ـ کجا می ری؟این یکی رو ولش کن!این به درد تو نمیخوره!بیا کجا میری؟!
«بهش محل نذاشتم و رفتم سراغ اون خانم که بابک و رویا هر دو پیاده شدن و دنبالم اومدن بابک خودشو رسوند به من و بازوم رو گرفت و گفت»
ـ میخوای چیکار کنی؟!
ـ میخوام ببینم چرا غش کرده.
بابک ـ بابا این از اون مستای آخر شبه!ول کن حالا یه چیزی م ازمون طلبکار میشه!بیا بریم،خودم فردا برات یه پیرزن گیر می آرم که دندون هاشم عاریه نباشه!
ـ کمک به مردم!شاد کردن مردم!خندوندن مردم!یادت رفت!؟
بابک ـ اونا شعار بود می دادم!تو چرا باور کردی؟
«دیگه رسیده بودیم به اون خانم.داشت زیر لب یه چیزایی واسه خودش می گفت که مفهوم نبود.بوی خیلی بدی ازش می اومد که تا نزدیکش شدیم بابک دماغش رو گرفت و گفت»
ـ واخ واخ!خدا خفه ت کنه زن!دو تا پیاله کمتر میخوردی!پاک سیاه مسته!از بس الکل تو تنشه،کبریت بگیریم نزدیکش منفجر میشه!
خانم!خانم!پاشو یه چیکه عرق واسه ت آوردم بخور!
ـ سربه سرش نذاربابک.
بابک ـ حالا گیرم من سربه سرشم بذارم،این اصلا می فهمه؟!این انقدر مسته که الان فکر میکنه ما گربه ایم دورش جمع شدیم!
بیا بریم تا شرش دامن مون رو نگرفته!
ـ بابک !داره گریه میکنه!
بابک ـ من گفتم شاد بودن و خندیدن خوبه اما واسه آدمی که در شرایط عادی باشه نه این بابا!بیا بریم،این دائم الخمره!
ـ واسه یه دقیقه!
بابک ـ بابای من آدمای معمولی رو می تونم بخندونم نه مستا رو!بیا بریم الان یه پلیسی چیزی می رسه فکر میکنه اومدیم جیب اینو بزنیم!
ـ ساکت شو یه دقیقه!داره یه چیزی میگه!
«سرم رو بردم نزدیکش که شنیدم داره یه چیزایی به فارسی میگه»
ـ بابک این ایرانی یه!!داره فارسی فارسی حرف میزنه!
بابک ـ سکسکه هاش فارسی یه؟!اینکه فقط داره سکسکه میکنه!
ـ تو حرف نزن می شنوی داره چی میگه!
«سه تایی کنارش نشستیم و گوش دادیم»
ـ برچرخ فلک«سکسکه»هیچ کسی«سکسکه»چیره نشد«سکسکه»
وز خوردن «سکسکه»آدمی زمین سیر نشد«سکسکه»
کاوه ـ چه قیافه ای !آخر همه ش سکسه س!
ـ هیس!
ـ مغرور بدانی«سکسکه»که نخورده ست ترا«سکسکه»
نعجیل مکن«سکسکه»هم بخورد«سکسکه»دیر نشد
بابک ـ اِ !این یکی قیافه ش بهم خورد!آخرش سکسکه نداشت!
ـ مادر!مادر !حالتون خوبه؟
بابک ـ اِ..!این خاله ی منه؟!مامانت اینجا اومده چیکار؟
ـ بابک شوخی نکن.نمی بینی ایرانی یه؟!
بابک ـ راست می گی.بذار من باهاش حرف بزنم.
«بعد سرش رو برد جلوتر گفت»
ـ مادر آرمین!خاله ی من!قربونت ،اسم عرقی رو که خوردی آروم در گوش من بگو!انگار جنسش عالی بوده!
ـ خفه شی بابک!
بابک ـ خان!خانم!چشماتو واز کن.ما هموطنیم.میخواهیم کمکت کنیم.
«اون خانم همونطور که چشماش بسته بود گفت»
ـ مرده شور«سکسکه»تو هموطن رو«سکسکه»ببره!همین «سکسکه»تو هموطن «سکسکه»بیچاره م کردی«سکسکه»!
بابک ـ حظ کردم از این فارسی سلیس و شیرین!خیلی وقت بود که کسی باهام اینطوری صمیمی و دوستانه صحبت نکرده بود!
«خنده مون گرفت»
بابک ـ خانم!میدونم که دیدن یه هموطن تو این ولایت غریب چه کیفی داره،خواهش میکنم دو تا جمله ی دیگه با مهر و محبت بهمون بگو.
ـ برو گمشو که...هرچی میکشم از دست...تو هموطن میکشک....
بابک ـ الهی قربون اون فارسی حرف زدنت برم!روحم تازه شد!چه سکسه های قشنگی میکنه!تمام جمله هاش مزین به سکسکه س با بوی دلپذیر عرق سگی!
ـ بابک خجالت نمی کشی این پیرزن بدبخت رو اذیت میکنی؟!
بابک ـ من اینو اذیت میکنم؟!این داره به ما بد و بیراه میگه!
هشت تا جمله گفته،هفت تاش فحش بوده!
ـ مادر!مادر!این چه بلایی یه که سرخودت آوردی؟بخدا برازنده ی شما نیس!
ـ مگه اینجام...ایرانه که تو کار...مردم فوضولی میکنی؟
بابک ـ مادر،سکسکه ی آخر جمله رو نذاشتی!
«خانم پیر سکسکه کرد»
بابک ـ ممنون.چقدر حرف گوش کنم هس!
«خنده مون گرفت»
ـ مادر ،ما باید برات چیکار کنیم الان؟چکاری از دست ما براتون ساخته س؟
ـ .....مگه ازتون...کمک خواستم فوضول...
بابک ـ سکسکه،سرخط!
ـ بچه ها چیکار کنیم؟
بابک ـ شما همینجا واستین من بپرم یه بطر عرق بگیرم و بیام!این هنوز مست مست نیس!یه بطر دیگه که بخوره،می گیره همینجا تا صبح راحت میخوابه و صبحم بلند میشه می ره دنبال کارش!
ـ اِه!گمشو شوخی نکن.
بابک ـ بیا بریم دنبال کارمون!
ـ نمیشه که همینطوری ولش کنیم و بریم.
بابک ـ پس چیکار کنیم؟
بابک ـ باید یه کاری بکنیم دیگه.
بابک ـ یه کار دیگه م میشه کرد!اگه موافقین بگم.
ـ بگو.
بابک ـ برم دو بطر عرق بگیرم بیارم،ماهام بخوریم و پیشش همین جا بگیریم تا صبح بخوابیم که تنها نباشه!صبح م همه مون بریم دنبال کارمون!
«رویا زد زیر خنده»
ـ زهرمار با این راه حل ت!
بابک ـ بابا بیا بریم!این زن کارش همینه!به تو چه مربوطه؟!
ـ من اینو اینجوری با این حال و روز اینجا ول نمیکنم.
«اینو گفتم و کنار اون خانم نشستم رو زمین»
بابک ـ مرده شور اون دل هوس بازت رو ببرن!اخه تو چرا انقدر پیرزن پرستی؟اخه با این پیرزن چیکار کنیم؟!حرفم که بهش می زنیم دری وری بارمون میکنه!
«توهمین وقت اون خانم پیر آروم سرش رو بلند کرد و از لای چشماش یه نگاهی به من کرد و گفت»
« توام...دیوونه ای....بدبخت
بابک ـ آخر جمله سکسکه نذاشتی نیم غلط!
«سه تایی خندیدیم»
بابک ـ آرمین جون از خر شیطون بیا پایین.بلندشو بریم دنبال کار و زندگیمون.
«فقظ نگاهش کردم»
بابک ـ من نمی دونم این خاله ی من این یه چیکه شیر گندیده ش رو با حرص و جوش به تو داده که تو انقدر لجبازی؟!
ـ لجباز نیستم.این زن هرچی باشه یه هموطن ماس.
«تا اینو گفتم خانم پیر زیر لبی گفت»
ـ مرده شور....تو هموطن رو...
«بابک نذاشت که حرفش تموم بشه و گفت»
ـ شما به خودت فشار نیار!ما خودمون بقیه ی جمله رو بلدیم!
«بعد به من گفت»
ـ پسرخاله جون،میگی چیکار کنیم؟
ـ باید بغلش کنیم . بذاریمش تو ماشین ببریمش خونه.
بابک ـ اگه اینو ببریمش خونه تا صبح مرده زنده مون رو می جنبونه ها!این همینطوریش داره فحش مون میده وای به اینکه بهش دست بزنیم!
ـ عیبی نداره بذار هرچی میخواد بگه.
بابک ـ حالا از این گذشته،اگه این پیرزن رو ببریم خونه مون،شیرین بفهمه حسودی میکنه ها!دوتا پیرزن رو نمیشه با هم تو یه خونه نگه داشت!هرچی ام باشه شیرین هزار و سیصد و خرده ای سال از این بزرگتره و احترامش واجب تر!
«تا بابک اینو گفت اون خانم پیر زیر لبی دوباره گفت»
ـ مرده شور...اون شیرین رو هم...ببره...
بابک ـ دیدی آرمین خان؟!هنوز پاش نرسیده تو خونه میخواد پالون هووش رو بذاره آفتاب!
«بعد به اون خانم پیر گفت»
ـ من نمی فهمم!این چه جور مستی یه؟!این از منم که هوشیارتره!
رویا ـ محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست.
بابک ـ ول کن رویا جون!
این پیرزنه الان بلند میشه فکر میکنه داریم مشاعره میکنیم!
«بعد رو به من کرد و گفت»
ـ بالاخره چیکار کنیم؟
ـ ببریمش.
بابک ـ بر اون قوزک پای بابات لعنت که اومد این خاله ی ترشیده ی منو گرفت .و تو آدم لجباز رو بدنیا آوردن!
گفتگو قفل شد

سایت های اجتماعی



کاربران در حال دیدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 

(نمایش-همه کاربرانی که این تاپیک را مشاهده کرده اند : 4
Merdo, Queen, ساحره, ساز دهنی
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک
جستجوی این تاپیک:

جستجوی پیشرفته

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است

مراجعه سریع


زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 03:25 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2014, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2014 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios