تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > شعر > شعرای معاصر زن

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک

  #31  
قدیمی 31/05/2010
آواتار Neda.M
Neda.M Neda.M آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه 

 

نام: ندا
جنسيت: زن
شغل: مهندس صنايع
محل سکونت: اهواز
پست: 4,313
سپاس: 8,479
از این کاربر 12,878 بار در 8,399 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 92,334
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است.آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد.
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست.دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد.
گاهی اما برای رسیدن به او نه طاعت به کار می آید نه عبادت.نه ذکر و نه دعا.نه التماس و نه استغفار.
تنها بی باکی است که به کار می آید .بی باکی عبور از آب و بی باکی عبور از آتش .
گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم.
گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته شود و تو موسی.
آتش را به امید سوختن گذشتن و دریا را به امید غرق شدن.
جاده ایمان خطرناک است.پر آب و پر آتش.مسافرانی بی پروا می خواهد.آنقدر بی پروا که پا بر سر هر چیز بگذارند و از سر همه چیز بگذرند.از سر دنیا و آخرت از سر بهشت و از سر جهنم.آنان که می ترسند از لغزیدن و می ترسند از افتادن به راه ایمان نمی مانند.
ایمان را به گستاخی باید پیمود نه به ترس .زیرا خداوند آنسوی گستاخی است.نه این سوی تردید و ترس. ....
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از Neda.M سپاسگزاری کرده اند :

  #32  
قدیمی 31/05/2010
آواتار Neda.M
Neda.M Neda.M آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه 

 

نام: ندا
جنسيت: زن
شغل: مهندس صنايع
محل سکونت: اهواز
پست: 4,313
سپاس: 8,479
از این کاربر 12,878 بار در 8,399 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 92,334
دلبسته ی کفش هایش بود.کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی اش بودند.دلش نمی آمد دورشان بیندازد.هنوز همان ها را می پوشید.اما کفش ها تنگ بودند و پایش را می زدند.قدم از قدم اگر بر می داشت تاولی تازه نصیبش می شد.
سعی می کرد کمتر راه برود زیرا که رفتن دردناک است.
می نشست و زانوانش را بغل می گرفت و می گفت:خانه کوچک است و شهر کوچک و دنیا کوچک.
می نشست و می گفت:زندگی بوی ملالت می دهد و تکرار.می نشست و می گفت :خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است.
او نشسته بود و می گفت .........که پارسایی از کنار او رد شد.پارسا پا برهنه بود و بی پای افزار.او را که دید لبخندی زد و گفت:خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر از دست دادن.
تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای دنیا کوچک است و زندگی ملال آور .جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای.اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت:اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟
پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود.هر بار که از سفر برگشتم پای افزار پیشینم تنگ شده بود و هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام.هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت.
حالا پا برهنگی پای افزار من است زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه ی من نیست.
پارسا این را گفت و رفت...
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از Neda.M سپاسگزاری کرده اند :

  #33  
قدیمی 05/06/2010
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,588
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,386 بار در 11,525 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 494,070
فرشته فراموش کرد

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت :
خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم
اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه ، دلم بی تاب تجربه ای زمینی است
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛
این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت
و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند
زیرا که خاک زمینم دامنگیر است
فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم
این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد
او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود
اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛
نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
__________________
دِلــهُــره هــایَــت را بــه بــاد بــده
ایـنــجــا دلــیــســت
کــه بَــرای آرامِــشَــت
دســتــی بــه آسِـمـان دارد
پاسخ با نقل قول

  #34  
قدیمی 16/06/2010
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,588
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,386 بار در 11,525 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 494,070
نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسید، من‌ خواب‌ بودم ؛ نامه‌ات‌ بیدارم‌ كرد
نامه‌ات‌ ستاره‌ای‌ بود كه‌ نیمه‌شب‌ در خوابم‌ چكید و ناگهان‌ دیدم‌ كه‌ بالشم‌ خیس‌ هزار قطره‌ نور است دانستم‌ كه‌ تو اینجا بوده‌ای‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌ای . رد‌ پای‌ تو روشن‌ است
هر جا كه‌ نور هست ، تو هستی ، خودت‌ گفته‌ای‌ كه‌ نام‌ تو نور است
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشانی ، نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزی‌ و روز

گفتی‌ كه‌ مهمانی‌ است‌ و گفتی‌ هر كه‌ هنوز دلی‌ در سینه‌ دارد دعوت‌ است
گفتی‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظری‌ تا كسی‌ بیاید و از ظرف‌ داغ‌ خورشید لقمه‌ای‌ برگیرد
وگفتی‌ هر كس‌ بیاید و جرعه‌ای‌ نور بنوشد ، عاشق‌ می‌شود

گفتی‌ همین‌ است ، آن‌ اكسیر، آن‌ معجون‌ آتشین‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ می‌برد
و گفتی‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرین‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهی‌ نیست ، اما دم‌ غنیمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌
و گفتی‌ اگر دیر برسیم‌ شاید سفره‌ات‌ را برچیده‌ باشی ، آن‌ وقت‌ شاید تا ابد گرسنه‌ بمانیم ...
آی‌ فرشته، آی‌ فرشته‌ كه‌ روزی‌ دوستم‌ بودی ، بلند شو دستم‌ را بگیر و راه‌ را نشانم‌ بده
كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهمانی‌ است.
مبادا كه‌ دیر شود ، بیا برویم ، من‌ تشنه‌ام ، خورشید می‌خواهم


عرفان نظر آهاری
__________________
دِلــهُــره هــایَــت را بــه بــاد بــده
ایـنــجــا دلــیــســت
کــه بَــرای آرامِــشَــت
دســتــی بــه آسِـمـان دارد
پاسخ با نقل قول

  #35  
قدیمی 23/06/2010
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,588
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,386 بار در 11,525 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 494,070
پيامبري و درختي و شهيدي

پیامبری و درختی و جوانی در جوار هم بودند
پیامبر نامش آشنا بود ، درخت نامش سرو و جوان نامی نداشت ، او شهیدی گمنام بود
پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد . سراسیمه خودش راروی مزار پیامبر انداخت (بی آنکه او را بشناسد)
و به زاری گفت : پسرم را از تو می خواهم ، شفایش را
و به شتاب ، آبی روی سنگ شهید پاشید (بی آنکه نامش را بداند)و به گریه گفت : پسرم را.
و به چشم برهم زدنی دستمالی بر دست درخت بست ، (بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت:شفایش را.
پیرزن با همان شتابی که آمده بود ، رفت. او می دانست فرصت چقدر اندک است.
پیرزن در جستجوی استجابت دعا می دوید.
پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می نگریستند.
درخت به پیامبر گفت :چقدر بی قرار بود! دعایی کن ای پيامبر ، پسرش را و شفایش را.
و پیامبر به شهید گفت : چقدر عاشق بود! دعایی کن ای شهید ، پسرش را و شفایش را.
و هر سه به خدا گفتند : چقدر مادر بود! اجابتی کن ای خدا ، دعایمان را و پسرش را و شفایش را.
فردای آن روز پیکر پیر زنی را بر روی دست می بردند با گامهایی شمرده ، بی هیچ شتابی.
و آن سوتر ، پسری آرام دستمالی را از دست درختی باز میکرد
سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست و پسر نمی دانست چه کسی دستمال را بر دست درخت بسته است
ونمی دانست چرا سنگ شهید خیس است و نمی دانست این جای پنج انگشت کیست که بر مزار پیامبر مانده است.
پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر و شهید برایش چه کرده اند.
پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده بود.
__________________
دِلــهُــره هــایَــت را بــه بــاد بــده
ایـنــجــا دلــیــســت
کــه بَــرای آرامِــشَــت
دســتــی بــه آسِـمـان دارد
پاسخ با نقل قول

  #36  
قدیمی 04/09/2010
آواتار Heliya
Heliya Heliya آفلاین است
مدیر ارشد بازنشسته تالار شعر و ادبیات

کاربر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: مهسا
جنسيت: زن
شغل: فعلا کارمند
محل سکونت: زیر آسمون خدا
مدرک تحصيلی: لیسانس
پست: 10,242
سپاس: 22,813
از این کاربر 15,906 بار در 12,147 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 6
به این کاربر 1 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 418,217
خدايا دلم باز امشب گرفته
بيا تا كمي با تو صحبت كنم
بيا تا دل كوچكم را
خدايا فقط با تو قسمت كنم
خدايا بيا پشت آن پنجره
كه وا مي‌شود رو به سوي دلم
بيا پرده‌ها را كناري بزن
كه نورت بتابد به روي دلم
خدايا كمك كن به من
نردباني بسازم و با آن بيايم به شهر فرشته
همان شهر دوري كه بر سر در آن
كسي اسم رمز شما را نوشته
خدايا كمك كن كه پروانه شعر من جان بگيرد
كمي هم به فكر دلم باش مبادا بميرد
خدايا دلم را
كه هر شب نفس مي‌كشد در هوايت
اگر چه شكسته، شبي مي‌فرستم برايت
«عرفان نظر آهاري»
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از Heliya سپاسگزاری کرده اند :

  #37  
قدیمی 05/09/2010
آواتار Heliya
Heliya Heliya آفلاین است
مدیر ارشد بازنشسته تالار شعر و ادبیات

کاربر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: مهسا
جنسيت: زن
شغل: فعلا کارمند
محل سکونت: زیر آسمون خدا
مدرک تحصيلی: لیسانس
پست: 10,242
سپاس: 22,813
از این کاربر 15,906 بار در 12,147 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 6
به این کاربر 1 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 418,217
خداي خوب من كجايي؟
سري بزن به اين طرف‌‌ها
خبر نداري از دل من
كه گم شده همين طرف‌ها؟
كجاست اين دل عجيبم؟
گمان كنم كه پر زده باز
دوباره آمده سراغت
به خانه تو سر زده باز
خدا مواظب دلم باش
يكي دو جاي آن شكسته
كبوتري شده دل من
به بام مسجدت نشسته
گره بزن خدا دلم را
به يك ضريح آسماني
و روي زخم‌‌هاي اين دل
بپاش گرد مهرباني
«عرفان نظر آهاري»
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از Heliya سپاسگزاری کرده اند :

  #38  
قدیمی 06/09/2010
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,588
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,386 بار در 11,525 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 494,070
اگر ليلي نبود ...........

خدا گفت : زمین سردش است ، چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت : من!
خدا شعله ای توی سینه اش گذاشت ، سینه اش آتش گرفت
خدا لبخند زد ، لیلی هم
خدا گفت : شعله را خرج کن ، زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید
خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گُر می گرفت
خدا حظ می کرد
لیلی می ترسید ، می ترسید آتش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست ، خدا اجابت کرد ؛ مجنون سر رسید
مجنون هیزم آتش لیلی شد ، آتش زبانه کشید ، آتش ماند ، زمین خدا گرم شد
خدا گفت : اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود

"عرفان نظرآهاری"
"لیلی نام تمام دختران زمین است"
__________________
دِلــهُــره هــایَــت را بــه بــاد بــده
ایـنــجــا دلــیــســت
کــه بَــرای آرامِــشَــت
دســتــی بــه آسِـمـان دارد
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از ساحره سپاسگزاری کرده اند :

  #39  
قدیمی 06/09/2010
آواتار Heliya
Heliya Heliya آفلاین است
مدیر ارشد بازنشسته تالار شعر و ادبیات

کاربر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: مهسا
جنسيت: زن
شغل: فعلا کارمند
محل سکونت: زیر آسمون خدا
مدرک تحصيلی: لیسانس
پست: 10,242
سپاس: 22,813
از این کاربر 15,906 بار در 12,147 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 6
به این کاربر 1 بار در 1 پست اعتراض شده
چوب: 418,217
زير گنبد كبود
جز من و خدا
هيچكس نبود
هيچ چيز
نه سفيد و نه سياه بود
روزگار
رو به راه بود
با وجود اين
مثل اين كه چيزي اشتباه بود
بازي خدا
نيمه كاره مانده بود
واژه‌اي نبود و هيچ‌كس
شعري از خدا نخوانده بود
تا كه او مرا
براي بازي خودش انتخاب كرد
توي گوش من يواش گفت:
تو دعاي كوچك مني
بعد هم مرا
مستجاب كرد
پرده‌ها كنار رفت
خود به خود
با شروع بازي خدا
عشق افتتاح شد


سال‌هاست اسم بازي من و خدا
زندگي است
هيچ چيز مثل بازي قشنگ ما
عجيب نيست
بازي كه ساده است و سخت
مثل بازي بهار با درخت
با خدا طرف شدن
كار مشكلي است
زندگي
بازي خدا و يك عروسك گلي است
«عرفان نظر آهاري»
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر بخاطر پست مفید از Heliya سپاسگزاری کرده اند :

  #40  
قدیمی 06/09/2010
آواتار asalbano
asalbano asalbano آفلاین است
كاربر معمولی
 

نام: عسل
جنسيت: زن
شغل: آزاد
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: ليسانس
پست: 160
سپاس: 204
از این کاربر 273 بار در 300 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 0
پيامبري از کنار خانه ما رد شد . باران گرفت . مادرم گفت : چه باراني مي آيد . پدرم گفت : بهار است . و ما نمي دانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است .
پيامبري از کنار خانه ما رد شد . لباسهاي ما خاکي بود او خاک روي لباس هايمان را به اشارتي تکانيد.
لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم.
پيامبري از کنار خانه ما رد شد . آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود . پيامبر ، کنارشان زد . خورشيد را نشانمان داد و تکه اي از آن را توي دستهايمان گذاشت .
پيامبري از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهاي درخت کوچک باغچه روييدند و هزار آوازي را که در گلويشان جا مانده بود ، به ما بخشيدند . و ما به ياد آورديم که با درخت و پرنده نسبت داديم .
پيامبري از کنار خانه ما رد شد . ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي کليد . پيامبر کليدي برايمان آورد . اما نام او را که برديم ، قفل ها بي رخصت کليد باز شدند .
من به خدا گفتم : امروز پيامبري از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اينحا بهشت است.
خدا گفت : کاش مي دانستي هر روز پيامبري از کنار خانه تان مي گذرد و کاش مي دانستي بهشت همان قلب توست .
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر بخاطر پست مفید از asalbano سپاسگزاری کرده اند :
پاسخ

سایت های اجتماعی

برچسب ها
آهاری, خانم, عرفان, نظر



کاربران در حال دیدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 

(نمایش-همه کاربرانی که این تاپیک را مشاهده کرده اند : 9
asalbano, ASSASSIN, Heliya, iran banoo, Queen, raha69, sarabb, ساحره, ساز دهنی
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک
جستجوی این تاپیک:

جستجوی پیشرفته

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است

مراجعه سریع


زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 15:53 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2014, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2014 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios