تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > متفرقه > مباحث مذهبی

مباحث مذهبی تمامی مباحث مذهبی در اینجا

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک

زندگی نامه عرفای بزرگ......
  #1  
قدیمی 06/03/2010
آواتار mahdi162
mahdi162 mahdi162 آفلاین است
معاون بازنشسته تالار پزشکی و سلامت

کاربر اخلاق ماه کاربر نمونه ماه 

 

جنسيت: مرد
پست: 3,055
سپاس: 4,274
از این کاربر 1,940 بار در 2,058 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 223,437
زندگی نامه عرفای بزرگ......

جناب شیخ رجبعلی خیاط

ولادت

عبد صالح خدا « رجبعلی نكوگويان » مشهور به « جناب شيخ » و « شيخ رجبعلی خياط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران ديده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » يك كارگر ساده بود. هنگامی كه رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنيا رفت و رجبعلی را كه از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.
از دوران كودكی شيخ بيش از اين اطلاعاتی در دست نيست. اما او خود، از قول مادرش نقل می‌كند كه:

« موقعی كه تو را در شكم داشتم شبی [ پدرت غذايی را به خانه آورد] خواستم بخورم ديدم كه تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شكمم می‌كوبی، احساس كردم كه از اين غذا نبايد بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسيدم....؟ پدرت گفت حقيقت اين است كه اين ها را بدون اجازه [از مغازه ای كه كار می‌كنم] آورده‌ام! من هم از آن غذا مصرف نكردم. »

اين حكايت نشان می‌دهد كه پدر شيخ ويژگی قابل ذكری نداشته است. از جناب شيخ نقل شده است كه:

« احسان و اطعام يك ولی خدا توسط پدرش موجب آن گرديده كه خداوند متعال او را از صلب اين پدر خارج سازد. »

شيخ پنج پسر و چهار دختر داشت، كه يكی از دخترانش در كودكی از دنيا رفت

خانه

خانه خشتی و ساده شيخ كه از پدرش به ارث برده بود در خيابان مولوی كوچه سياه‌ها (شهيد منتظری) قرارداشت. وی تا پايان عمر در همين خانه محقر زيست.
نكته جالب اين است كه چندين سال بعد، جناب شيخ يكی از اتاقهای منزلش را به يك راننده تاكسی، به نام « مشهدی يدالله »، ماهيانه بيست تومان اجاره داد، تا اين كه همسر راننده وضع حمل كرد و دختری به دنيا آورد، كه مرحوم شيخ نامش را « معصومه » گذاشت. هنگامی كه در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت، يك دو تومانی پر قنداقش گذاشت و فرمود:

« آقا يدالله! حالا خرجت زياد شده از اين ماه به جای بيست تومان، هيجده تومان بدهید. »

يكی از فرزندان شيخ می‌گويد: من وقتی وضع زندگيم بهتر شد به پدرم گفتم: آقا جان من « چهار تومان » دارم و اين خانه را كه خشتی است « شانزده تومان » می‌خرند، اجازه دهيد در« شهباز » خانه ای نو بخريم. شيخ فرمود:

« هر وقت خواستی برو برای خودت بخر! برای من همين جا خوب است. »

پس از ازدواج، دو اتاق طبقه بالای منزل را آماده كرديم و به پدرم گفتم: آقايان، افراد رده بالا به ديدن شما می‌آيند، ديدارهای خود را در اين اتاق‌ها قرار دهيد، فرمود:

« نه! هر كه مرا می‌خواهد بيايد اين اتاق، روی خرده كهنه ها بنشيند، من احتياج ندارم. »

اين اتاق، اتاق كوچكی بود كه فرش آن يك گليم ساده و در آن يك ميز كهنه خياطی قرار داشت


لباس

لباس جناب شيخ بسيار ساده و تميز بود، نوع لباسی كه او می‌پوشيد نيمه روحانی بود، چيزی شبيه لباده روحانيون بر تن می‌كرد و عرقچين بر سر می‌گذاشت و عبا بردوش می‌گرفت.
نكته قابل توجه اين بود كه او حتی در لباس پوشيدن هم قصد قربت داشت، تنها يك بار كه برای خوشايند ديگران عبا بر دوش گرفت، در عالم معنا او را مورد عتاب قرار دادند. جناب شيخ خود اين داستان را چنين تعريف می‌كند:

« نفس اعجوبه است، شبی ديدم حجاب ( منظور حجاب نفس و تاریکی باطنی است ) دارم و طبق معمول نمی‌توانم حضور پيدا كنم، ریشه یابی کردم با تقاضای عاجزانه متوجه شدم كه عصر روز گذشته كه يكی از اشراف تهران به ديدنم آمده بود، گفت: دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما به جماعت بخوانم، من برای خوشايند او هنگام نماز عبای خود را به دوش انداختم ...»!

پاسخ با نقل قول
5 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mahdi162 سپاسگزاری کرده اند :

5 تاپیک آخر توسط mahdi162
تاپیک تالار آخرین ارسال کننده پاسخ نمایش آخرین پست
بیماری های گوارشی بیماری ها mahdi162 55 2931 10/07/2011 16:50
فراماسونری يا صهیونیسم جهانی.......! علوم ماوراءالطبیعه یا سیاه parsa66 90 12119 05/07/2011 11:57
براي كاهش وزن، چاي را بدون شير مصرف كنيد غذا و تغذیه PUNNISHER 1 936 30/05/2011 12:23
زايمان طبيعي «بي‌كلاسي» نيست زنان و زایمان mahdi162 0 1068 30/05/2011 12:22
با 10 خوردني مفيد، وزن خود را كاهش دهيد غذا و تغذیه PUNNISHER 1 915 30/05/2011 12:21


  #2  
قدیمی 06/03/2010
آواتار mahdi162
mahdi162 mahdi162 آفلاین است
معاون بازنشسته تالار پزشکی و سلامت

کاربر اخلاق ماه کاربر نمونه ماه 

 

جنسيت: مرد
پست: 3,055
سپاس: 4,274
از این کاربر 1,940 بار در 2,058 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 223,437
ادامه زندگی نامه جناب شیخ رجبعلی خیاط

غذا

جناب شيخ دنبال غذاهای لذيذ نبود، بيشتر وقت ها از غذاهای ساده، مثل سيب زمينی و فرنی استفاده می‌كرد. سر سفره، رو به قبله و دو زانو می‌نشست و به طور خميده غذا میخورد، و گاهی هم بشقاب را به دست می‌گرفت هميشه غذا را با اشتهای كامل میخورد، و گاهی مقداری از غذای خود را در بشقاب يكی از دوستان كه دستش می‌رسيد میگذاشت. هنگام خوردن غذا حرف نمی‌زد و ديگران هم به احترام ايشان سكوت می‌كردند. اگر كسی او را به مهمانی دعوت می كرد با توجه، قبول يا رد می‌كرد، با اين حال بيشتر وقت ها دعوت دوستان را رد نمی‌كرد.
از غذای بازار پرهيز نداشت، با اين حال از تأثير خوراك در روح انسان غافل نبود و برخی دگرگونی های روحی را ناشی از غذا می دانست. يك بار كه با قطار در راه مشهد می‌رفت، احساس كوری باطن كرد، متوسل شد، پس از مدتی به او فهماندند كه: اين تاريكی در نتيجه استفاده از چای قطار است.


شغل

خياطی يكی از شغلهای پسنديده در اسلام است. لقمان حكيم اين شغل را برای خود انتخاب كرده بود.
جناب شيخ برای اداره زندگی خود، اين شغل را انتخاب كرد و از اين رو به « شيخ رجبعلی خياط » معروف شد. جالب است بدانيم كه خانه ساده و محقر شيخ، با خصوصياتی كه پيشتر بيان شد، كارگاه خياطی او نيز بود.

يكی از فرزندان شيخ در اين باره می‌گويد: ابتدا پدرم در يك كاروانسرا حجره‌ای داشت، و در آن خياطی می‌كرد. روزی مالك حجره آمد و گفت: راضی نيستم اينجا بمانی. پدرم بدون چون و چرا و بدون اين كه حقی از او طلب كند، فردای آن روز چرخ و ميز خياطی را به خانه آورد و حجره را تخليه كرد و تحويل داد، از آن پس در منزل، از اتاقی كه نزديك در خانه بود برای كارگاه خياطی استفاده می‌كرد.

يكی از دوستان شيخ می‌گويد: فراموش نمی‌كنم كه روزی در ايام تابستان در بازار جناب شيخ را ديدم، در حالی كه از ضعف رنگش مايل به زردی بود. قدری وسايل و ابزار خياطی را خريداری و به سوی منزل می‌رفت، به او گفتم: آقا! قدری استراحت كنيد، حال شما خوب نيست. فرمود:

«عيال و اولاد را چه كنم؟! »

در حديث است كه رسول خدا (ص) فرمودند :

« إن الله تعالي يحب أن يري عبده تعباً في طلب الحلال؛
خداوند دوست دارد كه بنده خود را در راه به دست آوردن روزی حلال، خسته ببيند. »


« ملعون ملعون من ضيع من يعول؛
ملعون است، معلون است كسی كه هزينه خانواده خود را تأمين نكند. »

سياست

شيخ در عالم سياست نبود، اما با رژيم منفور پهلوی و سياستمداران حاكم آن به شدت مخالف بود. او نه تنها با شاه و دار و دسته‌اش مخالف بود، بلكه مصدق را هم قبول نداشت، ولی از آيت الله كاشانی تعريف میكرد و می‌فرمود:
« باطن او به منزله سقاخانه است. »


وفات

سرانجام در روز بیست و دوم شهریور ماه سال 1340 هجری شمسی سیمرغ وجود پربرکت شیخ پس از عمری خودسازی و سازندگی از این جهان پر کشید.
فرزند شيخ روز قبل از وفات او را چنين تعريف می ‌كند:
روز قبل از وفات، پدرم سالم بود، مادرم در خانه نبود، تنها من در خانه بودم، عصر هنگام، پدرم آمد و وضو گرفت و مرا صدا كرد و گفت:

« قدری كسل هستم، اگر آن بنده خدا آمد كه لباسش را ببرد، دم قيچی‌ها ( پارچه های زائدی که بعد از دوخت لباس باقی میماند ) در جيبش است و سی تومان بايد اجرت بدهد. »

پدرم هرگز به من نگفته بود كه كسی اگر آمد، اجرت كار چقدر است، من جريان را نفهميدم.
يكی از ارادتمندان جناب شيخ، كه شب قبل از وفات، از طريق رؤيای صادقه رحلت ملكوتی وی را پيش‌بينی كرده ‌بود، ماجرای وفات را چنين گزارش می‌كند:

شبی كه فردای آن شيخ از دنيا رفت، در خواب ديدم كه دارند در مغازه‌های سمت غربی مسجد قزوين را می‌بندند، پرسيدم: چه خبره؟ گفتند آشيخ رجبعلی خياط از دنيا رفته. نگران از خواب بيدار شدم. ساعت سه نيمه شب بود. خواب خود را رؤيای صادقه يافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بیدرنگ به منزل آقای رادمنش رفتم، با شگفتی، از دليل اين حضور بی‌موقع سؤال كرد، جريان رؤيای خود را تعريف كردم.
ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و ميش، به طرف منزل شيخ راه افتاديم. شيخ در را گشود، داخل شديم و نشستيم، شيخ هم نشست و فرمود:

« كجا بوديد اين موقع صبح زود؟ »

من خوابم را نگفتم، قدری صحبت كرديم، شيخ به پهلو خوابيد و دستش را زير سر گذاشت و فرمود:

« چيزی بگوييد، شعری بخوانيد! »

يكی خواند:
خوش‌تر از ايام عشق ايام نيست
صبح روز عاشقان را شام نيست
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mahdi162 سپاسگزاری کرده اند :

  #3  
قدیمی 06/03/2010
آواتار mahdi162
mahdi162 mahdi162 آفلاین است
معاون بازنشسته تالار پزشکی و سلامت

کاربر اخلاق ماه کاربر نمونه ماه 

 

جنسيت: مرد
پست: 3,055
سپاس: 4,274
از این کاربر 1,940 بار در 2,058 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 223,437
استاد محمدتقي‌ جعفري‌ در سال‌ 1304 ه.ش‌ در شهر تبريز ديده‌ به‌ جهان‌ گشود. پدرش، «كریم» درس نخوانده بود، امّا صدق و صفای خاصی داشت. پدرش نانوا بود و هیچ وقت بدون وضو دست به خمیر نان نمی‌زد. حافظه این نانوانی مكتب نرفته چنان قوی بود كه اغلب سخنان واعظان شهر را با دقت و تفصیل، برای دیگران بیان می‌كرد.
در روزگاری كه تبریز دچار قحطی شده بود، در یكی از شب‌ها، ‌كریم با هزار زحمت دو عدد نان سنگگ و مقداری شیرینی خرید، در بین راه منزل، دو نفر را در خرابه‌ای دید كه مشغول خوردن استخوان و لاشه گوسفند و مرغ مرده‌ای بوده‌اند،‌او كه چنین دید، دلش به حال آنان سوخت و یكی از نان‌ها و شیرینی را به آن‌ها داد. چند قدمی دور نشده بود كه به نزد آن دو برگشت تا شاید بتواند كمك دیگری انجام دهد. در این هنگام دید كه آنان دست به دعا بلند كردند و با سوز دل گفتند: ای مرد مهربان! خدای بزرگ و بخشنده به تو فرزندی صالح و نیك عنایت فرماید. هم چنان كه ما را خوشحال كردی، خدای رحیم چشم تو را روشن كند.( آقای مرزبانی، ‌عبدالله نصری، ‌انتشارات سروش، چاپ اول، 1377، ص 21 و 22)
همسر كریم با سواد بود و قرآن را به خوبی می‌خواند. او قرائت قرآن را به محمد تقی تعلیم داد. محمد تقی چنان خوب قرائت قرآن را فرا گرفته بود كه وقتی در 6 سالگی، در سال 1310 هـ. ش برای اولین بار وارد مدرسه «اعتماد» تبریز شد، مدیر مدرسه، آقای جواد اقتصاد خواه، بعد از شنیدن قرائت قرآن او لبخندی زد و گفت: بارك الله! خیلی خوب خواندی! نیازی به درس‌های كلاس اول و دوم نداری؛ از فردا ورود كلاس سوم شو. (علامه جعفری، محمد ناصری، دفتر انتشارات كمك آموزشی، چ اول، 1377، ص 10)
لذا ايشان‌ را از كلاس‌ اوّل‌ به‌ كلاس‌ چهارم‌ مي‌برند. در اين‌ كلاس‌ رتبه‌ي‌ دوم‌ را به‌ دست‌ مي‌آورد در سال‌ بعد در كلاس‌ پنجم‌ به‌ رتبه‌ي‌ اوّل‌ نائل‌ مي‌شود. متأسفانه‌ در اين‌ هنگام‌ به‌ علتت‌ فقر مالي‌ ناگزير مي‌شود تا مدرسه‌ را رها كرده‌ و براي‌ امرار معاش‌ مشغول‌ كار شود. وي‌ كه‌ از عدم‌ ادامه‌ي‌ تحصيل‌ سخت‌ ناراحت‌ بود يك‌ شب‌ در خواب‌ با خود صحبت‌ مي‌كند و در حال‌ خواب‌ افسوس‌ مي‌خورد كه‌ چرا نمي‌تواند به‌ تحصيلات‌ خود ادامه‌ دهد. پدر ايشان‌ با توجه‌ به‌ ناراحتي‌ فرزند خود راضي‌ مي‌شود تا فرزندش‌ در مدرسه‌ي‌ طالبيه‌ به‌ درس‌ ادامه‌ دهد. استاد نيمي‌ از روز را به‌ كار مي‌پرداخت‌ و نيمي‌ ديگر را به‌ تحصيل‌ در مدرسه‌ طالبيه‌ نزد سيدحسن‌ شربياني‌ كتاب‌ امثله‌ و صرف‌ مير را شروع‌ مي‌كند؛ دروس‌ سيوطي‌ و مطول‌ را نزد آقا شيخ‌احمد اهري‌ (1388 ق‌) كه‌ در ادبيات‌ بسيار قوي‌ بود فرا مي‌گيرد. در تبريز نيز مقداري‌ فلسفه‌ و منطق‌ را مي‌آموزد. پس‌ از مدتي‌ تحصيل‌ در مدرسه‌ طالبيه ‌، استاد جهت‌ ادامه‌ تحصيل‌ عازم‌ تهران‌ مي‌شود.

خاطره ای از دوران دبستان :
روزی اقتصاد خواه مدیر مدرسه، برای بازرسی به كلاس رفت و به همه بچه‌ها گفت: دفترهای مشقتان را روی میز بگذارید. آقای مدیر وقتی دفتر مشق محمد تقی را دید، آن را برداشت و با ناراحتی پرسید: جعفری! این چه خطی است كه تو داری؟! محمد تقی با خونسردی پاسخ داد: من ایرادی در خطم نمی‌بینم. خیلی خوب است! آقای اقتصاد خواه با تعجب گفت: پس خودت می‌نویسی و خودت هم آن را تأیید می‌كنی؟! بیا بیرون ببینم! سپس با تركه قرمز رنگ درخت آلبالو بر كف دست محمد تقی زد و گفت: این خط از نظر من خیلی هم بد است. باید از همین امروز یاد بگیری كه خوش خط‌تر بنویسی! فهمیدی؟! محمد تقی كه دستش از شدت درد می‌سوخت، اندكی رنجید؛ ولی وقتی بیشتر در خط خود دقت كرد، به آقای مدیر حق داد و از آن به بعد تصمیم گرفت خواناتر و بهتر بنویسد. ده‌ها سال بعد (حدود سالهای 1340 ـ 1350) روزی دانشگاه مشهد، استاد محمد تقی جعفری را دعوت كرد تا در آنجا سخنرانی كند. جمعیت بسیاری جمع شده و منتظر آمدن ایشان بودند؛ همه صندلی‌ها پر شده و عده فراوانی نیز ایستاده بودند. محمد تقی كه دیگر «علامه جعفری» نامیده می‌شد و اسلام شناس و صاحب نظری مشهور شده بود؛ پشت میكروفون قرار گرفت. در بین نگاه‌های مشتاق، چشمش به یك پیر دانا خیره شد و حدود یك دقیقه به سكوت گذشت. بعد از اتمام سخنرانی، آن استاد كهن سال كه كسی جز آقای جواد اقتصاد خواه، مدیر مدرسه اعتماد تبریز نبود، جلو آمد و در حلقه كسانی در آمد كه بعد از سخنرانی به دور علامه جعفری جمع شده بودند. علامه جعفری بعد از سلام و احترام، پرسید: یادتان هست با آن تركه آلبالوی قرمز رنگ مرا زدید؟ آقای اقتصاد خواه سر به زیر انداخت، امّا علامه جعفری با احترام و مهربانی گفت: كاش خیلی از آن چوب‌ها به من می‌زدید. این مركب بدن، تازیانه می‌خواهد تا روح را حركت بدهد و جلو ببرد. علامه جعفری به گرمی دست استاد پیرش را گرفته و فشرد.

در مدرسه‌ مروي‌ تهران‌
استاد در تهران‌ به‌ مدرسه‌ي‌ مروي‌ وارد شده‌، مطالعه‌ و تحصيل‌ متن‌ رسائل‌ و مكاسب‌ را پي‌ مي‌گيرد. همچنين‌ براي‌ تكميل‌ سطوح‌ در درس‌ مرحوم‌ آية‌اللّه‌ شيخ‌ محمدرضا تنكابني‌ (1282-1385 ق‌) حاضر شده‌ و از درس‌ فيلسوف‌ بزرگ‌ عصر ميرزا مهدي‌ آشتياني‌ (1306-1372 ق‌) نيز كه‌ در مدرسه‌ مروي‌ تشكيل‌ مي‌شد بهره‌هاي‌ بسيار مي‌برد. استاد نزد ايشان‌ به‌ مدت‌ دو سال‌ منظومه‌ و مقداري‌ از امور عامه‌ اسفار را فرا مي‌گيرد.

يك‌ سال‌ تحصيل‌ در قم‌
استاد پس‌ از تحصيل‌ در تهران‌ عازم‌ قم‌ مي‌شود و در آنجا مدت‌ يك‌ سال‌ به‌ ادامه‌ به‌ ادامه‌ تحصيلات‌ خود مي‌پردازد. به‌ مدت‌ يك‌ سال‌ از درسهاي‌ اخلاق‌ امام‌ خميني‌ استفاده‌ مي‌كند. در اين‌ مدت‌ از دروس‌ آياتي‌ چون‌ حاج‌ميرزا محمد فيض‌ قمي‌ (1293-1370 ق‌) سيد محمدتقي‌ خوانساري‌ (1305-1371 ق‌) سيد محمد حجت‌ كوه‌ كمري‌ (1310-1372 ق‌) و سيد صدرالدين‌ صدر (1299-1373 ق‌) شركت‌ مي‌كند. در دوران‌ تحصيل‌ در حوزه‌ي‌ قم‌، استاد درگير فقر شده‌ تا حدي‌ كه‌ يك‌ بار مدت‌ دو شبانه‌ روز گرسنگي‌ مي‌كشد و براي‌ تهيه‌ي‌ مواد غذايي‌ به‌ بقالي‌ محل‌ سكونت‌ خود رجوع‌ مي‌كند تا مقداري‌ برنج‌ و روغن‌ و خرما تهيه‌ كند. بقال‌ پس‌ از آنكه ‌، آنها را وزن‌ مي‌كند تقاضاي‌ پول‌ مي‌كند و چون‌ ايشان‌ اظهار مي‌كند كه‌ بعداً وجه‌ آن‌ را پرداخت‌ خواهد كرد، بقال‌ آن‌ مواد غذايي‌ را به‌ جاي‌ خود باز مي‌گرداند و ايشان‌ را نااميد روانه‌ي‌ خانه‌ مي‌سازد. استاد بر اثر گرسنگي‌ در حجره‌ي‌ خود دچار بي‌حالي‌ مي‌شود كه‌ ناگاه‌ طلبه‌اي‌ جهت‌ رفع‌ اشكال‌ درسي‌ خود به‌ ايشان‌ در حجره‌ي‌ خود به‌ ايشان‌ رجوع‌ مي‌كند و استاد را جهت‌ صرف‌ نهار به‌ حجره‌ خويش‌ دعوت‌ مي‌كند. به‌ اين‌ ترتيب‌ استاد از گرسنگي‌ نجات‌ پيدا مي‌كند. از اين‌ قبيل‌ محروميتها در دوران‌ طلبگي‌ استاد بسيار بوده‌ است‌.
پس‌ از يك‌ سال‌ اقامت‌ در قم‌ به‌ تبريز مي‌رود تا مادر خود را كه‌ مريض‌ بوده‌ ملاقات‌ كند. امّا با ورود به‌ تبريز خبر مرگ‌ مادر را مي‌شنود و اين‌ حادثه‌ ايشان‌ را سخت‌ ناراحت‌ مي‌كند.

17سال‌ تحصيل‌ در نجف‌
پس‌ از مدت‌ كوتاهي‌ اقامت‌ در تبريز استاد در سال‌ 1320 ه.ش‌. به‌ اصرار آية‌اللّه‌ ميرزا فتاح‌ شهيدي‌ (1296-1372 ق‌) رهسپار نجف‌ مي‌شود. در اين‌ هنگام‌، يكي‌ دو هفته‌ از فوت‌ آيات‌ عظام‌ شيخ‌ محمدحسين‌ اصفهاني‌ - معروف‌ به‌ كمپاني‌ - و آقا ضياء عراقي‌ (1361 ق‌) مي‌گدشت‌. در نجف‌ به‌ مدرسه‌ صدر وارد مي‌شود و يك‌ بار ديگر جلد دوم‌ كفايه‌ را بحث‌ و مطالعه‌ مي‌كند و سپس‌ دروس‌ خارج‌ را شروع‌ كرده‌ و مقدار زيادي‌ از باب‌ طهارت‌ و مكاسب‌ محرمه‌ را نزد مرحوم‌ آية‌اللّه‌ شيخ‌ محمدكاظم‌ شيرازي‌(1290-1367 ق‌) و حدود دو دوره‌ اصول‌ فقه‌ را با ابوابي‌ از فقه‌ مانند مكاسب‌ محرمه‌ نزد آية‌اللّه‌ آقاي‌ حاج‌ سيدابوالقاسم‌ خويي‌ (1317-1414 ق‌) مي‌خواند و براي‌ مطالعه‌ي‌ كتاب‌ صيد و ذباحه‌ در دروس‌ آية‌اللّه‌ آقاي‌ سيد محمود شاهرودي‌(1301-1394 ق‌) شركت‌ مي‌كند. حدود يك‌ سال‌ و نيم‌ از درسهاي‌ آية‌اللّه‌ حكيم‌(1306-1390 ق‌) ، و قاعده‌ي‌ فراع‌ و تجاوز را نيز از درس‌ آية‌اللّه‌ سيدجمال‌ گلپايگاني‌ (1296-1377 ق‌)، و هفت‌ سال‌ از درسهاي‌ آية‌اللّه‌ سيد عبدالهادي‌ شيرازي‌ (1302-1382 ق‌) بهره‌ مي‌برد. همچنين‌ در درسهاي‌ فقه‌ و اصول‌ آية‌اللّه‌ ميلاني‌ (1313-1395 ق‌) شركت‌ مي‌كند.

آموزش‌ فلسفه‌ در نجف‌
استاد دروس‌ فلسفه‌ را در بعضي‌ از مباحث‌ نزد آقا شيخ‌ صدراقفقازي‌ و دروس‌ فلسفي‌ و عرفاني‌ را از آقا شيخ‌ مرتضي‌ طالقاني‌ (1280-1364 ق‌) فرا مي‌گيرد و به‌ مطالعه‌ي‌ كتابهاي‌ علوم‌ انساني‌ به‌ ويژه‌ آثار فلسفي‌ مي‌پردازد؛ اين‌ كتابها از مصر و ايران‌ و تركيه‌ و لبنان‌ وارد نجف‌ مي‌شده‌ است‌. به‌ اين‌ وسيله‌، استاد با انديشه‌ها و معارف‌ شرق‌ و غرب‌ آشنا مي‌شود.
پس‌ از تحصيل‌ در نزد اساتيد فوق‌، استاد به‌ تدريس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌، به‌ ويژه‌ كتابهاي‌ مكاسب‌ و كفايه‌ مي‌پردازد. در نجف‌ قسمتي‌ از تقريرات‌ درس‌ آية‌اللّه‌ خويي‌ را با عنوان‌ «امربين‌ الامرين‌» تحرير مي‌كند و «مسائل‌ رضاع‌» از درسهاي‌ آية‌اللّه‌ سيد عبدالهادي‌ شيرازي‌ را نيز به‌ نگارش‌ در مي‌آورد. جلد اول‌ كتاب‌ ارتباط‌ انسان‌ و جهان‌ را در نجف‌ تأليف‌ مي‌كند و جلدهاي‌ دوم‌ و سوم‌ آن‌ را سپس‌ در مشهد به‌ اتمام‌ مي‌رساند.

سختيهاي‌ طلبگي‌ در نجف‌
استاد در دوران‌ طلبگي‌ خود در نجف‌ به‌ علت‌ كمبود شهريه‌ ناگزير بود تا مدتها روزي‌ دو الي‌ سه‌ ساعت‌ كار كند. در مجموع‌ حدود هفده‌ سال‌ ايشان‌ در نجف‌ تحصيل‌ مي‌كنند. (37-1320 ه.ش‌) در مدت‌ اقامت‌ در نجف‌، به‌ تدريس‌ فلسفه‌ و معارف‌ اسلامي‌ نيز مي‌پردازد. چنان‌ كه‌ شهيد آية‌اللّه‌ محمدباقر صدر(1353-1400 ق‌)مدت‌ يك‌ سال‌ از درسهاي‌ ايشان‌ بهره‌ مي‌گيرد.

شاهد مسافر ديار ابديت‌
از ميان‌ استادان‌ متعدد ايشان‌ در حوزه‌ي‌ نجف‌، مرحوم‌ شيخ‌ مرتضي‌ طالقاني‌ كه‌ فقيه‌ و عارف‌ والا مقامي‌ بوده‌ تأثيرات‌ اخلاقي‌ بسيار بر استاد گذاشته‌ است‌. استاد از ايشان‌ خاطره‌اي‌ دارد كه‌ به‌ نقل‌ آن‌ مي‌پردازيم‌:
« داستان‌ از اين‌ قرار بود كه‌ من‌ در دوران‌ حضور در محضرشان‌، روزي‌ كه‌ آخرين‌ روزهاي‌ ذي‌الحجه‌ بود براي‌ درس‌ به‌ خدمتشان‌ رسيدم‌. همين‌ كه‌ وارد شدم‌ و رويارويشان‌ نشستم‌، فرمودند: براي‌ چه‌ آمدي‌ آقا؟ من‌ عرض‌ كردم‌: آمدم‌ كه‌ درس‌ را بفرماييد. ايشان‌ فرمودند: برو آقا، درس‌ تمام‌ شد. چون‌ ماه‌ محرم‌ رسيده‌ بود من‌ خيال‌ كردم‌ ايشان‌ مي‌فرمايد كه‌ تعطيلات‌ محرم‌ (14 روز) رسيده‌ است‌، لذا درس‌ تعطيل‌ است‌، و آنچه‌ كه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ به‌ ذهنم‌ خطور نكرد، اين‌ بود كه‌ ايشان‌ خبر مرگ‌ و رحلت‌ خود را از دنيا به‌ من‌ اطلاع‌ مي‌دهد. و همه‌ي‌ آقايان‌ كه‌ در آن‌ موقع‌ در نجف‌ بودند مي‌دانند كه‌ ايشان‌ بيمار نبود، لذا من‌ عرض‌ كردم‌: آقا دو روز به‌ محرم‌ مانده‌ است‌ و درسها تعطيل‌ نشده‌ است‌. ايشان‌ كلمه‌ي‌ اخلاص‌ (لااله‌الااللّه‌) را با هيجان‌ غير قابل‌ توصيفي‌ به‌ زبان‌ آورد و فرمود: مي‌دانم‌ آقا! مي‌دانم‌! به‌ شما مي‌گويم‌ درس‌ تمام‌ شد. خر طالقان‌ رفته‌ پالانش‌ مانده‌، روح‌ رفته‌ جسدش‌ مانده‌، و خدا را شاهد مي‌گيرم‌ هيچ‌ گونه‌ علامت‌ بيماري‌ در ايشان‌ نبود. من‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ آن‌ مرد الهي‌ خبر رحلت‌ خود را مي‌دهد. سخت‌ منقلب‌ شدم‌. عرض‌ كردم‌ پس‌ چيزي‌ بفرماييد براي‌ يادگار. بار ديگر كلمه‌ لااله‌الااللّه‌ را با يك‌ قيافه‌ي‌ روحاني‌. رو به‌ ابديت‌ گفت‌. در اين‌ حال‌ اشك‌ از ديدگان‌ مباركش‌ به‌ محاسن‌ شريفش‌ جاري‌ شد و اين‌ بيت‌ را در حال‌ عبور از پل‌ زندگي‌ و مرگ‌ براي‌ من‌ فرمود:
تا رسد دستت‌ به‌ خود شو كارگر
چون‌ فتي‌ از كار خواهي‌ زد به‌ سر
« بار ديگر لااله‌الااللّه‌ را با حالتي‌ عالي‌تر گفت‌. من‌ برخاستم‌ و هر چه‌ كردم‌ كه‌ بگذار دستش‌ را ببوسيم‌ نگذاشت‌ و با قدرت‌ بسيار دستش‌ را كشيد و من‌ خم‌ شدم‌ پيشاني‌ و محاسن‌ مباركش‌ را چند بار بوسيدم‌ و اثر قطرات‌ اشكهاي‌ مقدس‌ آن‌ مسافر ديار ابديت‌ را در صورتم‌ احساس‌ كردم‌ و رفتم‌».
پس‌ فردا در مدرسه‌ي‌ صدر كه‌ ما در آنجا درس‌ مي‌خوانديم‌ و محرم‌ وارد شده‌ بود، به‌ ياد سرور شهيدان‌ امام‌ حسين‌ (علیه السلام‌) نشسته‌ بوديم‌ كه‌ مرحوم‌ آقا شيخ‌ محمدعلي‌ خراساني‌ كه‌ از زهاد معروف‌ نجف‌ بود، براي‌ منبر رفتن‌ آمدند و همين‌ كه‌ بالاي‌ منبر نشست‌ پس‌ از حمد و ثناي‌ خداوند گفت‌، انالله‌ و انا اليه‌ راجعون‌. شيخ‌ مرتضي‌ طالقاني‌ به‌ لقاءلله‌ پيوست‌. برويد به‌ تشبيع‌ جنازه‌. ايشان‌ در يكي‌ از حجره‌هاي‌ مدرسه‌ آية‌اللّه‌ العظمي‌ آقا سيد محمد كاظم‌ يزدي‌ سكونت‌ داشت‌ و ازدواج‌ نكرده‌ بود، رفتيم‌. اغلب‌ مراجع‌ و عظماي‌ حوزه‌ و طلبه‌ها آمده‌ بودند. از يكي‌ از طلبه‌هاي‌ مدرسه‌ سيد پرسيدم‌؛ شيخ‌ چگونه‌ از دنيا رفت‌؟ او گفت‌: ديشب‌ هم‌ مانند همه‌ شب‌ يك‌ ساعت‌ به‌ اذان‌ صبح‌ مانده‌ شيخ‌ از پله‌هاي‌ پشت‌ بام‌ بالا رفت‌ و به‌ طور آهسته‌ مناجات‌ گفت‌. او هميشه‌ آهسته‌ مناجات‌ مي‌كرد. آمد پايين‌. نماز صبح‌ را خواند و رفت‌ حجره‌. ما ديديم‌ آفتاب‌ برآمده‌ است‌ و شيخ‌ بيرون‌ نيامد، لذا از پنجره‌ نگاه‌ كرديم‌، ديديم‌ چشم‌ از اين‌ دنيا بر بسته‌ و حوالي‌ طلوع‌ خورشيد، روحش‌ از اين‌ فضا ناپديد شد و به‌ ابديت‌ پيوسته‌ است‌». (1)

بازگشت‌ به‌ ايران‌ ؛ خواست‌ خدا
پس‌ از اتمام‌ تحصيلات‌ در حوزه‌ نجف‌،در سال‌ 1337 ه.ش‌. عازم‌ ايران‌ مي‌شود. استاد در ضمن‌ نقل‌ خاطره‌اي‌، علت‌ بازگشت‌ خود به‌ ايران‌ را چنين‌ بيان‌ مي‌كند:
« از جمله‌ خاطرات‌ من‌ يكي‌ داستاني‌ شخصي‌ است‌ كه‌ با مرحوم‌ آقا سيدعبدالهادي‌ شيرازي‌ داشتم‌. زماني‌ كه‌ من‌ از نجف‌ برگشته‌ بودم‌ به‌ ايران‌ بعد از دو سه‌ سال‌ دو بار به‌ نجف‌ برگشتم‌ و نظرم‌ اين‌ بود كه‌ آنجا بمانم‌ آن‌ زمان‌ آقا سيد عبدالهادي‌ مريض‌ بود. رفتم‌ دست‌ بوش‌ ايشان‌. ديدم‌ در بستر بيماري‌ ناله‌ مي‌كنند. عرض‌ كردم‌ آقا چيزي‌ نيست‌ ان‌ شاءاللّه‌ هر چه‌ زودتر بهبود مي‌يابيد. ايشان‌ با يك‌ حالت‌ خاص‌ فرمودند:
جان‌ عزم‌ رحيل‌ كرد گفتم‌ كه‌ مرو گفتا چه‌ كنم‌ خانه‌ فرو مي‌آيد.
با ايشان‌ مشورت‌ كردم‌ كه‌ مي‌خواهم‌ نجف‌ بمانم‌ چگونه‌ است‌؟ فرمودند: اگر نجف‌ بمانيد براي‌ شما راهي‌ هست‌، ولي‌ من‌ معادش‌ را نمي‌دانم‌. فرداي‌ آن‌ روز آية‌اللّه‌ خويي‌ ما را به‌ نهار دعوت‌ كرده‌ بودند. من‌ در آنجا قبل‌ از صرف‌ نهار به‌ ايشان‌ نيز گفتم‌ كه‌ مي‌خواهم‌ نجف‌ بمانم‌. ايشان‌ نيز فرمودند: اگر بمانيد براي‌ شما راهي‌ هست‌، ولكن‌ نمي‌دانم‌ معادش‌ چه‌ مي‌شود! از اين‌رو من‌ نود درصد تصميم‌ به‌ بازگشت‌ گرفتم‌. در عين‌ حال‌ گفتم‌ خوب‌ است‌ برويم‌ كربلا تا در ضمن‌ زيارت‌ يك‌ استخاره‌ هم‌ بكنم‌. رفتم‌ كربلا، هنگام‌ اذان‌ صبح‌ مشرف‌ شدم‌ حرم‌ اباعبداللّه‌ عليه‌اسلام‌ و مطلب‌ را با ايشان‌ در ميان‌ گذاشتم‌ و خواستم‌ از خداوند بخواهند تا در يك‌ استخاره‌ امر را بر من‌ روشن‌ كنند. استخاره‌ كردم‌ آيه‌ي‌ شريفه‌اي‌ آمد كه‌ به‌ طور شگفت‌انگيز اشاره‌ به‌ حركت‌ از عراق‌ داشت‌. فهميدم‌ كه‌ خداوند سرنوشت‌ مرا اين‌ گونه‌ قرار داده‌ است‌ كه‌ برگردم‌ به‌ ايران‌ و برگشتم‌ و ابتدا رفتم‌ مشهد. زمان‌ مرحوم‌ آية‌اللّه‌ ميلاني‌ بود. در جلسات‌ استفتائات‌ ايشان‌ شركت‌ مي‌كردم‌ و همچنين‌ يكي‌ از درسهاي‌ عمومي‌ ايشان‌ نيز مي‌رفتم‌.» (2)

تدريس‌ در مدرسه‌ مروي‌
پس‌ از بازگشت‌ به‌ ايران‌، در قم‌ به‌ خدمت‌ آية‌اللّه‌ بروجردي‌ شرفياب‌ مي‌شود. ايشان‌ از استاد مي‌خواهد تا در قم‌ بماند و به‌ تدريس‌ بپردازد. چون‌ آب‌ قم‌ با مزاج‌ استاد سازگار نبود، عازم‌ مشهد مي‌شود و پس‌ از يك‌ سال‌ اقامت‌ در آنجا به‌ تهران‌ مي‌آيد و در مدرسه‌ي‌ مروي‌ به‌ تدريس‌ مي‌پردازد. آيات‌ عظام‌ شيخ‌ محمدتقي‌ آملي‌ و سيد احمد خوانساري‌؛ نيز از ايشان‌ مي‌خواهند تا امامت‌ جماعت‌ مسجدي‌ را بپذيرند ولي‌ چون‌ احساس‌ مي‌كند كه‌ براي‌ اداره‌ مساجد اشخاص‌ بسياري‌ هستند، به‌ كار تدريس‌ و تحقيق‌ و تأليف‌ مي‌پردازد.

آشنايي‌ با فروزانفر
در اين‌ ايام‌ استاد با دانشگاهيان‌ ارتباط‌ برقرار مي‌كند و هم‌ زمان‌، با شخصيتهايي‌ چون‌ استاد مطهري‌ و دكتر محمد ابراهيم‌ آيتي‌ به‌ ايراد سخنراني‌ در دانشگاهها مي‌پردازد.
در يك‌ سفر نيز كه‌ عازم‌ مشهد بود در اتوبوس‌ با مرحوم‌ بديع‌الزمان‌ فروزانفر آشنا مي‌شود. در يك‌ بحث‌ و گفتگوي‌ علمي‌، استاد فروزانفر اعتماد علمي‌ به‌ ايشان‌ پيدا مي‌كند و از استاد براي‌ تدريس‌ در دانشگاه‌ دعوت‌ به‌ عمل‌ مي‌آورد كه‌ استاد نمي‌پذيرد.

خصوصیات اخلاقی
علامه جعفـری در بـروز حالات عاطفـی و روشهای اخلاقـی، به گـونه‌ای رفتار می نمـود که در حالت تزاحـم ایـن دو، بر حسب مقتضیات پیـش آمده مثلاً گاهی وفای به عهد را بر شدیدتریـن روابط عاطفـی ترجیح می داد. به عنوان نمونه یکی از دخترانـش که در تلاش های علمـی و فکری پـدر نقـش مؤثری به عهده داشت، مسائل خصـوصـی و خانـوادگی گرفته، تا تشکیل درس و مباحثه و کنفرانسها، مشاور ایشان بـود، در حدود چهل سالگی دار فانی را وداع گفت و پدر را در سوگ خـویـش نشاند. ایشان به هنگام در گذشت وی گفت : مـن وزیرم را از دست دادم.
اما با وجـود آنکه ایـن متفکر والا مقـام به دختـرش علاقه‌ای وافـر داشت و در بـرنـامه هـای علمـی آموزشی یارش بود، هنگامی که در اندوه سنگیـن و جانکاه فقدان وی به سر می برد و هنـوز جنازه اش را به آغوش خاک نسپرده بـودند، در جمع دانشجـویان و محققان حضـور یافت و بـرای اجابت دعوت و وفای عهد در وقت مقرر، به ایراد سخـن پرداخت.
این شیوه شگفت ، شکوه و عظمت روح وی را به اثبات می رساند، زیرا در تلاقـی وفای به عهد و حضـور در یک محفل علمی با رخ داد چنیـن واقعه تأثر انگیز و ضربه عاطفی ناشـی از آن، ترجیح می دهد افراد را در انتظار نگذارد و به سخنرانی بپردازد.
ایـن مرد در عرصه عمل نیز ناشر بزرگ کرامت بود و صفایـش با یک بـر خـورد سـاده و عاری از تکلف روح پـر شـور انسان‌ها را به زیبایـی صیقل مـی داد. فقط آرا و افکار ایـن مـرد بزرگ به آدمـی بهجت و طراوت روحـی نمـی بخشید، بلکه سلامت نفـس و فروتنـی وی به رغم مقام والایی که در علـم و اندیشه داشت، مثال زدنی و کـم نظیر بـود.
آلایـش، ریب و ریا در او راهی نداشت، و کینه کسـی را به دل نمی‌گرفت، و به تعبیر یکـی از شاگردان فاضلـش شاهکار زندگـی ایـن متفکر نحـوه زندگیـش بـود و در زمانه‌ای که تکبر و غرور، عده‌ای از اهل علـم را فرا گرفته بود، آن بزرگـوار ساده زیست و شاخص و نماد یک عالـم دینی بـود که دیدارش اطمینان قلبی خاصی به افراد مـی داد.

مقام علمی
علامه محمـدتقـی جعفری در ردیف اندیشمندانـی است که لذت ترک لذایذ دنیـوی را چشیده و برای درک حیات معنـوی درد حیات را لمـس کرده، رنجهای طاقت فرسا را به جان خـریـده، ناملایمات را تحمل کرده، دیـو نفـس را کشته، جام آرزوها را شکسته و در انتظار وصـول به حقیقت سر از پا نشناخته است.
او به کاوش و پژوهشـی در کارگاه هستی مبادرت ورزیده تا با کشف رمـوز آن، هویت خـویـش را جاویدان سازد. وجـود پـر فروغ ایـن فـرزانه گرانمایه به طـور مستمر گرمابخـش و روشنگر محافل علمی و مجالـس درسـی بـود. وی با عزمـی استـوار و همتـی راسخ جانـش را در دریای حکمت شستشـو داد و در راه ارتقای حیات تکاملـی پای در میـدان عمل نهاد و نستـوه و خستگـی ناپذیـر پیشتـاز عرصه‌های علمـی و معرفتـی گشت.

دوران زنـدگـی
ایشـان در ایـام اقـامت در نجف تشکیل خانـواده داد و در دوران تأهل نیز سختیهای زنـدگـی گـریبان گیر ایشان بـود. همسرش نقل کرده است :
تابستانها در نجف زیر زمینی را اجـاره مـی کـردیـم که بسیـار فـرسـوده و قـدیمـی بـود. حتـی مار در آن دیده مـی شـد، ولـی چـون جای دیگر برای گذراندن تابستان گـرم نـداشتیـم، ناگزیـر در چنیـن جایـی سکـونت اختیار نمودیـم.
با تمام ایـن مرارتها علامه جعفری علاقه شگفتی به تحصیل داشت و با هوش سرشار خـویـش در ادامه آن جدیت می نمـود و لحظه‌ای از این تلاش فرو گذاری نمی‌کرد. نخستیـن کسی که از غرب به ایران آمد و با علامه جعفری در منزلـش مصاحبه‌ای انجام داد، پروفسـور «روزنتال» آلمانـی بـود که در محافل اروپایی در حقـوق و فلسفه به عنـوان دانشـوری صاحب نظر محسـوب می گشت.
در آن موقع ایشان در محله پامنار تهران در منزلی محقر به اتفاق خانـواده روزگار می گذرانید. در همان ایام انتقـال ایشـان به منزل کنـونـی، برخـی از نزدیکان و اطرافیان نظر به مراجعاتـی که آن متفکر ارجمند از سـوی محققان خارجـی داشت، به آن فقید سعیـد پیشنهاد کـردنـد حـداقل فرشـی بـرای اتاق پذیرایـی تهیه شـود، که ایشان با همان روحیه و منـش زاهدانه خـود نپذیرفته و تا زمانی که در قید حیات بـود، همچنـان اتـاق پذیـرایـی اش فـاقـد فـرش بود.

حضور در انقلاب
به تدریج، استاد جعفری برای اقشار گوناگون مردم در دانشگاه‌ها و مساجد و ... به سخنرانی پرداخت. ساواك برای كنترل این جلسات، مأمورانی را می‌فرستاد تا از آن گزارش تهیه كنند. هم اكنون بیش از 180 سند گزارش‌های ساواك درباره علامه جعفری در دست است كه در كتاب «چراغ فروزان» منتشر شده است.[ «چراغ فروزان» از مجموعه یاران امام به روایت اسناد ساواك، مركز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، چاپ اول، 1377]
چون مأموران ساواك به درستی نمی‌توانستند از مباحث علمی و فلسفی استاد آگاه شوند، به ناچار از طریق منابع و مأموران متعدد از جلسات استاد گزارش تهیه می‌كردند؛ به طوری كه در طول سالیانی كه استاد زیر نظر ساواك بود، بیش از 20 منبع از جلسه‌های ایشان گزارش داده‌اند.[ . فیلسوف شرق، ص 74]
بنابر اسناد ساواك، در جلسات استاد جعفری، عموماً جوانان و دانشجویان شركت می‌كردند و تعداد آنها زیاد و حدود 500 نفر و ... شركت داشتند.[ چراغ فروزان، ص 200، 175، 231]
ساواك در سال 1344 استاد را احضار كرد و تأكید كه در درس‌های خودتان دو موضوع را رعایت كنید: «1. نسبت به شاه مطلبی نگویید؛ 2. نسبت به اسرائیل حمله و اعتراض نكنید».[ همان، ص 34]
در بهمن 1346، استاد برای بار دوم به ساواك احضار شد. در آبان ماه سال 1351 ساواك تهران به مدیر كل اداره پنجم دستور داد كه مكالمات تلفنی محمد تقی جعفری را كنترل و شنود كند.
ساواك یك بار نیز در ساعت 2 نیمه شب به منزل استاد جعفری حمله كردند و تا ساعتی كتابخانه ایشان را بازرسی كردند، امّا چیزی نیافتند و دست خالی برگشتند.
یكی از بازجویان ساواك، با اشاره به مباحث فلسفی استاد جعفری می‌گوید:
«ایشان با همین حركت جوهری و همین حرف ‌ها، جوانان را به مبارز تبدیل می‌كند و به جان حكومت می‌اندازند.»
«بر اساس اسناد ساواك، تعداد قابل توجهی از عناصر گروه به اصطلاح مجاهدین خلق ایران (منافقین) به منظور بالا بردن بینش و اطلاعات فلسفی خود، در جلسات استاد جعفری شركت می‌كردند. یكی از این اسناد در تاریخ 8/12/1353 و سند دیگر در تاریخ 4/9/1353 تنظیم شده است و این مطلب نشان می‌دهد كه حضور آنها قبل از تغییر ایدئولوژی سازمان بوده است؛ زیرا كودتای خونین درون سازمانی و كشتن عناصر مذهبی سازمان ـ مثل مجید شریف واقفی ـ و تغییر ایدئولوژی سازمان از اسلام به ماركسیسم، در سال 1354 روی داد.[ فیلسوف شرق، ص 88 و 89]
مدتی بعد از آن كه استاد جعفری از مشهد به تهران رفت، اطلاع یافت كه در منزل دكتر محمود حسابی ـ فیزیكدان ـ جلسات علمی برگزار می‌شود. استاد در این جلسات هفتگی، شركت می‌كرد. این جلسات 24 سال ـ تا پایان عمر دكتر حسابی ـ ادامه یافت. دكتر محمود حسابی نظریه جدیدی درباره «ذرات بنیادی» داشت. در یكی از این جلسه‌ها دكتر حسابی توضیحاتی درباره نظریه خود و ملاقاتش با انیشتین داد و گفت: هر ذره‌ای‌كه در نظر گرفته شود؛ مثل الكترون‌ها یا پروتون‌ها، دامنه موجودیتش تا كهكشان‌ها نیز كشانده شده است و برای شناسایی دقیق آن باید اجزای دیگر عالم را نیز در نظر گرفت. استاد جعفری گفت: شیخ محمود شبستری مطلبی گفته است كه شبیه به نظریه شماست:
جهان چون خطّ و خال و چشم و ابروست
كه هر جزئی به جای خویش نیكوست
اگر یك ذره را بـر گـیری از جــای
خلل یابد همه عالم سراپای
استاد حسابی كه بیشتر اهل سكوت بود و بسیار كم حرف می‌زد، با وجد و هیجان بلند شد و فریاد زد: شبستر كجاست؟ شبستری كیست؟! استاد جعفری با احترام پاسخ داد: شبستر یكی از شهرهای نزدیك تبریز و شیخ محمود شبستری از عرفای بزرگ قرن هشتم است. دكتر حسابی كه شور و نشاط بیشتری یافته بود، ‌خودكاری آورد و از استاد جعفری خواست كه دوباره اشعار شبستری را بگوید تا یادداشت كند و در اولین فرصت آن را در كتاب گلشن راز بیابد.[فیلسوف شرق، ص 105 و 106] در این جلسات هفتگی، جمعی از دانشمندان از جمله دكتر ریاحی، كرمانی، دكتر فرشاد، دكتر جمارانی و دكتر كاشیگر شركت می‌كردند.

پی نوشت:

1- كيهان‌ فرهنگي‌، 1363 ه.ش‌. مهر ماه‌ ص‌ 5.
2-مجله‌ حوزه‌، شماره‌ي‌ اول‌، سال‌ چهارم‌، صص‌ 8-27.

كتابهاي‌ استاد
1-امربين‌الامرين‌ في‌ الجبر و التفويض‌، انتشارات‌ حيدريه‌، نجف‌، 1371، ه ق‌ .
2-الرضاع‌، انتشارات‌ حيدريه‌، نجف‌، 1373 ه.ق‌.
3-تعاون‌ الدين‌ و العلم‌، ناشر: مرحوم‌ آقاي‌ حاج‌ سيدعلي‌ خليلي‌، تهران‌، 1378 ه.ق‌.
4-ارتباط‌ انسان‌ و جهان‌ در 3 جلد، انتشارات‌ دارالكتب‌ اسلاميه‌، تهران‌، 1337 ه. ش‌.
5-وجدان‌، انتشارات‌ اسلامي‌، تهران‌، 1342 ه. ش‌. چاپ‌ دوم‌، نشر كرامت‌، 1376 ه. ش‌.
6-توضيح‌ و بررسي‌ مصاحبه‌ برتر اندراسل‌ - وايت‌، كتابخانه‌ مرتضوي‌، تهران‌، 1342 ه. ش‌.
7-جبر و اختيار، شركت‌ انتشار، تهران‌، 1344 ه. ش‌.
8-آفرينش‌ انسان‌، شركت‌ انتشار، تهران‌، 1344 ه. ش‌.
9-علم‌ در خدمت‌ انسان‌، شركت‌ انتشارات‌، تهران‌، 1344 ه. ش‌.
10- طبيعت‌ و ماوراء طبيعت‌، شركت‌ انتشارات‌، تهران‌، 1344 ه. ش‌.
11-اخلاق‌ و مذهب‌، شركت‌ انتشارات‌، تهران‌، 1344 ه. ش‌.
12-رابطه‌ علم‌ و حقيقت‌، انتشارات‌ سروش‌، تبريز 1345 ه. ش‌.
13- نيايش‌ حسين‌(ع‌) در عرفات‌، انتشارات‌ شمس‌، تهران‌، 1347 ه. ش‌.چاپ‌ دوم‌، نشر كرامت‌، 1376 ه. ش‌.
14- منابع‌ فقه‌، شركت‌ انتشار، تهران‌، 1349 ه. ش‌.
15- انسان‌ در افق‌ قرآن‌، انتشارات‌ جهان‌ اسلام‌، اصفهان‌ 1349 ه. ش‌.
16-نقد و بررسي‌ برگزيده‌ افكار راسل‌، ترجمه‌ دكتر عبدالرحيم‌ گواهي‌، شركت‌ انتشار، تهران‌، 1350 ه. ش‌. چاپ‌ سوم‌، 1370 ه. ش‌.
17- ايده‌ آل‌ زندگي‌ و زندگي‌ ايده‌آل‌، انتشارات‌ حقيقت‌، تهران‌، 1352 ه. ش‌.
18- نگاهي‌ به‌ امام‌ علي‌(ع‌) انتشارات‌ نور، تهران‌، 1353 ه. ش‌.
19-تفسير و نقد و تحليل‌ مثنوي‌، در 15 مجلد، انتشارات‌ اسلامي‌، تهران‌، 57- 1349 ه. ش‌.
20-مجموعه‌ مقالات‌، انتشارات‌ فجر، تهران‌، 1357 ه. ش‌.
21-حركت‌ و تحول‌ از ديدگاه‌ قرآن‌، انتشارات‌ قلم‌، تهران‌، 1357 ه. ش‌.
22-مولوي‌ و جهان‌ بينيها، انتشارات‌ بعثت‌، تهران‌، 1357 ه. ش‌.
23- ترجمه‌ و تفسير نهج‌البلاغه‌ در 27 مجلد، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامي‌، تهران‌، 78- 1357 ه. ش‌.
24-فلسفه‌ و هدف‌ زندگي‌، انشارات‌ صدر، تهران‌، 1359 ه. ش‌.
25-طرحهايي‌ در انقلاب‌ فرهنگي‌، انتشارات‌ پيشوا، تهران‌، 1359 ه. ش‌.
26-علم‌ از ديدگاه‌ اسلام‌، سازمان‌ پژوهشهاي‌ علمي‌ و صنعتي‌، تهران‌، 1360 ه. ش‌.
27- شناخت‌ از ديدگاه‌ علمي‌ و از ديدگاه‌ قرآن‌، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامي‌، 1360 ه. ش‌.
28- حيات‌ معقول‌، انتشارات‌ سيماي‌ نور، تهران‌، 1360 ه. ش‌.
29- شناخت‌ انسان‌ درتصعيد حيات‌ تكاملي‌، انتشارات‌ اميركبير، تهران‌، 1362 ه. ش‌.
30-از دريا به‌ دريا (كشف‌ الابيات‌ مثنوي‌)، در 4 مجلد، انتشارات‌ وزارت‌ ارشاد، تهران‌، 1364 ه. ش‌.
31-فلسفه‌ زيبايي‌ و هنر از ديدگاه‌ اسلام‌، انتشارات‌ وزارت‌ ارشاد، تهران‌، 1364 ه. ش‌. چاپ‌ سوم‌، 1375 ه. ش‌.
32-تحليل‌ شخصيت‌ خيام‌، انتشارات‌ كيهان‌، تهران‌، 1368 ه. ش‌.
33- علم‌ و دين‌ در حيات‌ معقول‌، كانون‌ علم‌ و دين‌، تهران‌، 1369 ه. ش‌.
34-كيفر سرقت‌ در اسلام‌، انتشارات‌ اسلامي‌، تهران‌، 1369 ه. ش‌.
35- حكمت‌ اصول‌ سياسي‌ در اسلام‌، بنياد نهج‌البلاغه‌، تهران‌، 1369 ه. ش‌.
36-حكمت‌، عرفان‌ و اخلاق‌ در شعر نظامي‌، انتشارات‌ كيهان‌، تهران‌، 1370 ه. ش‌.
37-اعلاميه‌ جهاني‌ حقوق‌ بشر از ديدگاه‌ اسلام‌ و غرب‌، انتشارات‌ دفتر خدمات‌ حقوقي‌ بين‌المللي‌، تهران‌، 1370 ه. ش‌.
38-بقاء در قرن‌ بيست‌ و يكم‌ (نقد و بررسي‌ بيانيه‌ وانكوور)، كميسيون‌ ملي‌ يونسكو، تهران‌، 1371 ه. ش‌.
39-سرگذشت‌ انديشه‌ها، تأليف‌ آلفرد نورث‌ وايتهد، ترجمه‌ دكتر عبدالرحيم‌ گواهي‌، بررسي‌ و نقد از استاد جعفري‌، 71-1370 ه. ش‌.
40-تحقيقي‌ در فلسفه‌ي‌ علم‌، انتشارات‌ علمي‌ دانشگاه‌ صنعتي‌ شريف‌، تهران‌، 1372 ه. ش‌.
41-تكاپوي‌ انديشه‌ها (مجموعه‌ مصاحبه‌هاي‌ استاد) در 2 مجلد، به‌ كوشش‌ علي‌ رافعي‌، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامي‌، تهران‌، 1373 ه. ش‌.
42-عرفان‌ اسلامي‌، انتشارات‌ علمي‌ دانشگاه‌ صنعتي‌ شريف‌، تهران‌، 1373 ه. ش‌.
43- فرهنگ‌ پيرو، فرهنگ‌ پيشرو، انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، تهران‌، 1373 ه. ش‌.
44-بررسي‌ و نقد نظريات‌ هيوم‌ در چهار مسئله‌ي‌ فلسفي‌، دانشگاه‌ علم‌ و صنعت‌، تهران‌، 1374 ه. ش‌.
45- فلسفه‌ي‌ دين‌، پژوهشگاه‌ فرهنگ‌ و انديشه‌ اسلامي‌، تهران‌، 1375 ه. ش‌. چاپ‌ دوم‌، 1378 ه. ش‌.
46-عوامل‌ جذابيت‌ سخنان‌ مولوي‌، دانشگاه‌ تبريز، 1376 ه. ش‌.
47-پيام‌ خرد (مجموعه‌ مقالات‌ و سخنرانيهاي‌ بين‌المللي‌)، نشر كرامت‌، 1377 ه. ش‌.
48-جامعه‌شناسي‌ اديان‌، ژان‌ پل‌ ويلم‌، ترجمه‌ي‌ دكتر عبدالرحيم‌ گواهي‌ با نقد و بررسي‌ استاد محمد تقي‌ جعفري‌، تهران‌، 1377 ه. ش‌.
49-موسيقي‌ از ديدگاه‌ فلسفي‌ و رواني‌، نشر كرامت‌، 1378 ه. ش‌.

مروري‌ بر چند اثر برجسته‌ استاد جعفري

انسان‌ و آفرينش‌
اين‌ كتاب‌ براي‌ اولين‌ بار در سال‌ 1344 ه.ش‌. با عنوان‌ «مقدمه‌اي‌ بر فلسفه‌ي‌ اصول‌ اسلامي‌» منتشر شد. اين‌ كتاب‌ مجموعه‌ي‌ دروس‌ هفتگي‌ استاد جعفري‌ است‌ كه‌ براي‌ دانشجويان‌ ايراد شده‌ است‌. استاد، در اين‌ سلسله‌ دروس‌ مباحثي‌ را پيرامون‌ ايدئولوژي‌ اسلامي‌ مطرح‌ كرده‌ است‌ كه‌ گزيده‌اي‌ از آن‌ را در اين‌ مجموعه‌ فراهم‌ آورد. كتاب‌ در پنج‌ گفتار تدوين‌ يافته‌ است‌:
در گفتار اوّل‌ كه‌ پيرامون‌ «آفرينش‌ از ديدگاه‌ اديان‌» است‌ موضوعات‌ زير مطرح‌ شده‌ است‌:
آغاز خلقت‌، حدوث‌ جهان‌ و محدوديت‌ آن‌، نظري‌ به‌ تاريخ‌ آفرينش‌ و ديدگاه‌ دانشمندان‌ پيرامون‌ آن‌، عمر كره‌ي‌ زمين‌ از ديدگاه‌ سفر پيدايش‌ (تورات‌) و عهد جديد (انجيل‌ يوحنا)، نقد و بررسي‌ محتويات‌ تورات‌ و انجيل‌ در زمينه‌ آفرينش‌ عالم‌، شروع‌ آفرينش‌ از نظر اسلام‌، حركت‌ زمين‌، توسعه‌ تدريجي‌ فضاء، وجود جانداران‌ در كرات‌ ديگر، سرانجام‌ جهان‌ طبيعت‌، مقايسه‌ محتويات‌ قرآن‌ و عهدين‌ در زمينه‌ي‌ آفرينش‌.
در گفتار دوم‌ كه‌ «جانداران‌ روي‌ زمين‌» مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ شامل‌ موضوعات‌ زير است‌:
دوران‌ مختلف‌ زمين‌شناسي‌، آيات‌ مربوط‌ به‌ ظهور جانداران‌ بر روي‌ زمين‌، آفرينش‌ انسان‌ از نظر قرآن‌، اشرف‌ مخلوقات‌ بودن‌ انسان‌، ديدگاه‌ دانشمندان‌ اسلامي‌ و غرب‌ در مورد خلقت‌ و نظريه‌ي‌ تحول‌ انواع‌، پيدايش‌ انسان‌ از نظر قرآن‌، رابطه‌ي‌ شيطان‌ با انسان‌، ماده‌ خلقت‌ آدم‌ و چگونگي‌ جريان‌ طبيعي‌ خلقت‌.
در گفتار سوم‌ مربوط‌ به‌ هدفداري‌ آفرينش‌ است‌ كه‌ در آن‌ موضوعات‌ زير مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌:
هدفداري‌ آفرينش‌، هماهنگي‌ جهان‌ و رابطه‌ي‌ آن‌ با هدفداري‌ خلقت‌ از ديدگاه‌ آيات‌ قرآني‌، هدف‌ آفرينش‌ مجموعه‌ي‌ جهان‌ هستي‌ و آفرينش‌ نوع‌ انساني‌ از ديدگاه‌ آيات‌ قرآني‌.
ازنظراستاد هدف‌ آفرينش‌ انسان‌ از نظر اسلام‌ عبارت‌ است‌ از «رسيدن‌ به‌ كمال‌ ممكن‌ به‌ واسطه‌ي‌ شناخت‌ حقيقي‌ موجود برترين‌ و نيايش‌ و گرايش‌ به‌ مقام‌ شامخ‌ او» (ص‌ 144).
در گفتار چهارم‌ موضوع‌ «انسان‌ و عامل‌ محرك‌ تاريخ‌» مطرح‌ شده‌ است‌. استاد در ابتدا از طبيعت‌ انسان‌ سخن‌ مي‌گويد تا اصول‌ و پديده‌هاي‌ ثابت‌ انسان‌ را مشخص‌ كند. طبيعت‌ انساني‌ از نظر اسلام‌ با توجه‌ به‌ آيات‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌. استاد معتقد است‌ كه‌ «تمايل‌ انسان‌ از حالت‌ اعتدال‌ به‌ پستي‌ تا بي‌نهايت‌ يا به‌ خوبي‌ تا بي‌نهايت‌ فقط‌ ناشي‌ از كيفيت‌ بهره‌برداري‌ از غرايز و نيروي‌ نظارت‌ و تسلط‌ «من‌» مي‌باشد». استاد با بيان‌ اين‌ اصل‌ كه‌ علاقه‌ي‌ انسان‌ به‌ من‌ اساسي‌ترين‌ عامل‌ محرك‌ زندگاني‌ فردي‌ و اجتماعي‌ انسان‌ است‌، بر اين‌ نكته‌ تأكيد مي‌ورزد كه‌ تمامي‌ شئون‌ انساني‌ را با اين‌ عامل‌ نمي‌توان‌ تفسير كرد. سپس‌ استاد نظريه‌هاي‌ مختلف‌ پيرامون‌ فلسفه‌ي‌ تاريخ‌ را بيان‌ مي‌كند و به‌ نقد آنها مي‌پردازد. و سرانجام‌ نقش‌ اساسي‌ را در حركت‌ تاريخ‌ به‌ انسان‌ مي‌دهد.
در آخرين‌ گفتار كتاب‌ نيز طرحي‌ پيرامون‌ «اسلام‌ و روابط‌ اجتماعي‌» ارائه‌ شده‌ است‌. در اين‌ فصل‌ از رابطه‌هاي‌ چهارگانه‌ طبيعي‌، مصنوعي‌، قراردادي‌ و الهي‌ انسان‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ است‌. رابطه‌ي‌ الهي‌ نيز به‌ رابطه‌ انسان‌ و جهان‌ طبيعت‌، رابطه‌ انسانها با يكديگر، رابطه‌ي‌ انسانها با خدا تقسيم‌ شده‌ است‌.

كتاب‌ تفسير و نقد و تحليل‌ مثنوي‌
استاد جعفري‌ به‌ هنگام‌ تحصيل‌ درنجف‌ با كتاب‌ مثنوي‌ آشنا مي‌شود و به‌ مطالعه‌ي‌ آن‌ مي‌پردازد. پس‌ از چند سالي‌ كه‌ استاد به‌ تهران‌ مي‌آيد در سال‌ 1344 ه. ش‌. تدريس‌ مثنوي‌ را آغاز مي‌كند. در آن‌ سالها استاد دو بار برخي‌ از دفترهاي‌ ششگانه‌ي‌ مثنوي‌ را درس‌ مي‌گويد و كم‌كم‌ مطالبي‌ را پيرامون‌ مثنوي‌ يادداشت‌ مي‌كند.اين‌ يادداشتها مبناي‌ تفسير مثنوي‌ مي‌شود، و سرانجام‌ در سال‌ 1348 ه. ش‌. شرح‌ مثنوي‌ آغاز مي‌شود و در اسفندماه‌ 1353 ه. ش‌. تأليف‌ آن‌ به‌ اتمام‌ مي‌رسد. تلاش‌ شبانه‌ روزي‌ استاد موجب‌ مي‌شود تا چهارده‌ مجلد مثنوي‌ در طول‌ پنج‌ سال‌ به‌ رشته‌ي‌ تحرير كشانده‌ شود. استاد در آخرين‌ صفحه‌ي‌ تفسير خود در اين‌ باره‌ چنين‌ مي‌گويند:
«در سال‌ 1344 شمسي‌ هجري‌، جمعي‌ از دوستان‌ دانشمند و فضلاي‌ پاكدل‌ كه‌ شيفته‌ي‌ مقامات‌ علمي‌ و معرفتي‌ جلال‌الدين‌ مولوي‌ بودند، در تهران‌ دور هم‌ گرد آمده‌ و با خلوص‌ نيت‌ و جديت‌ كامل‌ كتاب‌ مثنوي‌ را مورد بحث‌ و بررسي‌ قرار دادند. اينجانب‌ توفيق‌ شركت‌ در اين‌ مجمع‌ علمي‌ و فلسفي‌ و عرفاني‌ را داشتم‌، بيش‌ از تاريخ‌ فوق‌ به‌ مدت‌ زيادي‌ با مغز سرشار و روان‌ پرجوش‌ جلال‌ الدين‌ آشنايي‌ داشته‌ و از حقايق‌ فراواني‌ كه‌ در كتاب‌ مثنوي‌ آورده‌ است‌، بهره‌ برداري‌ كرده‌ بودم‌. مجمع‌ فوق‌ به‌ اضافه‌ي‌ يك‌ جلسه‌ ديگر كه‌ تدريس‌ مثنوي‌ را در آن‌ جلسه‌ به‌ عهده‌ داشتم‌، آشنايي‌ اينجانب‌ را با مثنوي‌ جلال‌ الدين‌ نزديك‌تر و جدي‌تر نمود.
اين‌ دو جلسه‌ي‌ تحقيقي‌ با احساس‌ عظمتي‌ كه‌ از كتاب‌ مثنوي‌ داشتم‌ مرابه‌ آن‌ وادار كرد كه‌ در حدود امكانات‌ خود تفسير و نقد و تحليلي‌ درباره‌ي‌ اين‌ كتاب‌ بنويسم‌. باشد كه‌ در آماده‌ كردن‌ زمينه‌ براي‌ فهم‌ مقاصد جلال‌ الدين‌ در مثنوي‌ و بهره‌برداري‌ صحيح‌ از آن‌ قدمي‌ برداشته‌ شود و چنان‌كه‌ متذكر شدم‌ اين‌ اقدام‌ تنها مي‌تواند مقدمه‌اي‌ براي‌ اين‌ نوع‌ بهره‌ برداري‌ از مثنوي‌ تلقي‌ شود». (1)
چند عامل‌ موجب‌ مي‌شود تا استاد كتاب‌ «تفسير و نقد و تحليل‌ مثنوي‌» را تأليف‌ كند:
1-عظمت‌ دفترهاي‌ ششگانه‌ مثنوي‌: حقايق‌ بسياري‌ در دو قلمرو انسان‌ آن‌ چنان‌ كه‌ هست‌ و آن‌ چنان‌ كه‌ بايد باشد در اين‌ كتاب‌ عظيم‌ وجود دارد كه‌ هر متفكري‌ را به‌ خود جلب‌ مي‌كند. انگيزه‌ استاد اين‌ بوده‌ تا با تفسير خود به‌ استخراج‌ حقايق‌ ناب‌ اين‌ كتاب‌ بپردازند.
2-بيشتر شارحان‌ مثنوي‌ به‌ معاني‌ ابيات‌ مثنوي‌ و تطبيق‌ آن‌ بر مسائل‌ عرفاني‌ محض‌ و شناسايي‌ ابعاد ادبي‌ و مطالب‌ اخلاقي‌ و استخراج‌ آيات‌ و روايات‌ موجود در مثنوي‌ پرداخته‌اند. استاد جعفري‌ تلاش‌ كرده‌ تا از بعدي‌ ديگر به‌ مثنوي‌ نگاه‌ كند و حرفهاي‌ گذشتگان‌ را تكرار نكند. شارحان‌ گذشته‌ بيشتر به‌ بعد عرفاني‌ مثنوي‌ توجه‌ كرده‌اند و كوشيده‌اند تا ابيات‌ مثنوي‌ را با عرفان‌ ابن‌ عربي‌ و سخنان‌ صدرالدين‌ قونوي‌ و عبدالرحمن‌ جامي‌ تفسير كنند. در حالي‌ كه‌ استاد جعفري‌ در تلاش‌ بوده‌ تا اصول‌ اساسي‌ جهان‌ بيني‌ را از مثنوي‌ استخراج‌ كند.
از نظر استاد، در مثنوي‌ حقايق‌ بسياري‌ در مورد خدا و انسان‌ و جهان‌ وجود دارد ك‌ از دوران‌ حكماي‌ هند باستان‌ تا عصر حاضر مورد توجه‌ متفكران‌ قرار گرفته‌ است‌. تطبيق‌ محتويات‌ مثنوي‌ با اين‌ اصول‌ يكي‌ از اهداف‌ اساسي‌ شرح‌ مثنوي‌ بوده‌ است‌.
3- تجلي‌ عميق‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ در مثنوي‌: در اين‌ كتاب‌ حدود دو هزار و دويست‌ آيه‌ و پانصد حديث‌ مورد استشهاد قرار گرفته‌ است‌. استاد بر آن‌ بوده‌ است‌ تا عمق‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ را در اين‌ اثر تجلي‌ پيدا كرده‌ آشكار نمايد.
4-آميخته‌ شدن‌ مسائل‌ مهم‌ فلسفي‌ با حقايق‌ عرفاني‌ عظمت‌ خيره‌ كننده‌اي‌ به‌ اين‌ كتاب‌ بخشيده‌ است‌. هرچند مولوي‌ از غوطه‌ ور شدن‌ در مسائل‌ متعارف‌ فلسفي‌ خودداري‌ مي‌ورزد، ولي‌ حقايق‌ بسياري‌ را در زمينه‌هاي‌ خداشناسي‌، انسان‌شناسي‌ و جهان‌شناسي‌ با روش‌ حكمي‌ و عرفاني‌ بيان‌ مي‌كند. استاد با تفسير خود خواسته‌ تا اين‌ نكته‌ را نيز به‌ ثبوت‌ برساند كه‌ ميان‌ علم‌ و فلسفه‌ و عرفان‌ و دين‌ هيچ‌ گونه‌ تعارضي‌ وجود ندارد و همه‌ اين‌ ابعاد فكري‌ مي‌تواند در يك‌ متفكر نظير مولوي‌ جمع‌ شود.
5-در ارزيابي‌ كتاب‌ مثنوي‌ افراط‌ و تفريط‌ شده‌ است‌. برخي‌ عظمت‌ اين‌ اثر را بيش‌ از حد بالا برده‌اند و بعضي‌ نيز ارزش‌ آن‌ را بسيار پايين‌ آورده‌اند. هدف‌ استاد اين‌ بوده‌ تا هم‌ به‌ جنبه‌هاي‌ مثبت‌ مثنوي‌ اشاره‌ كنند و مطالب‌ با عظمت‌ آن‌ را يادآور شود و هم‌ اشتباهات‌ و خطاهاي‌ آن‌ را آشكار سازند. در اين‌ اثر حدود صد انتقاد جدي‌ بر مولوي‌ و محتويات‌ مثنوي‌ با مراعات‌ كمال‌ ادب‌ و عفت‌ قلم‌ وارد شده‌ است‌. آنچه‌ كه‌ در اين‌ تفسير و نقد و تحليل‌ صاحب‌نظران‌ و مثنوي‌ شناسان‌ را به‌ خود جلب‌ مي‌كند؛ اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ در عين‌ حال‌ كه‌ استاد در تفسير بعضي‌ از مطالب‌ مثنوي‌ در انبساط‌ و هيجان‌ عالي‌ غوطه‌ ور مي‌گردد، وقتي‌ اشتباهي‌ از مولوي‌ مي‌بيند بدون‌ اينكه‌ حالت‌ انبساط‌ فوق‌العاده‌ مانع‌ شود اشتباده‌ مولوي‌ را گوشزد مي‌كند و تا آن‌ جا كه‌ قابل‌ تصحيح‌ باشد، آن‌ را تصحيح‌ مي‌نمايد.

روش‌ استاد جعفري‌ در تفسير مثنوي‌
روش‌ استاد در تفسير ابيات‌ مثنوي‌ به‌ صورت‌ زير است‌:
1-در ابتدا مجموع‌ ابيات‌ مربوط‌ به‌ يك‌ موضوع‌ يا يك‌ داستان‌ آورده‌ است‌.
2-آيات‌ و رواياتي‌ كه‌ مورد استشهاد قرار گرفته‌، به‌ طور كامل‌ نقل‌ و ترجمه‌ شده‌ است‌. به‌ منابع‌ روايات‌ نيز دقيقاً اشاره‌ شده‌ است‌.
3-هر بيتي‌ كه‌ از نقطه‌ نظر فلسفي‌، ديني‌، عرفاني‌ و علمي‌ قابل‌ بحث‌ بوده‌، مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌ و در ضن‌ اگر آن‌ بيت‌ نياز به‌ نقد و تحليل‌ داشته‌ مورد غفلت‌ قرار نگرفته‌ است‌. اكثر شارحان‌ مثنوي‌ بيشتر به‌ بعد عرفاني‌ مثنوي‌ توجه‌ كرده‌اند و به‌ ابعاد علمي‌ مثنوي‌ كه‌ از اهميت‌ بسزايي‌ برخوردار است‌ توجه‌ نكرده‌اند.
4-براي‌ آن‌ كه‌ ارتباط‌ ابيات‌ با يكديگر مشخص‌ شود از كل‌ ابياتي‌ كه‌ در ابتدا مطرح‌ شده‌ يك‌ تفسير عمومي‌ ارائه‌ شده‌ است‌.
5- در مجلدات‌ اوليه‌ كتاب‌ نيز لغات‌ و مفردات‌ مثنوي‌ معنا شده‌ است‌ و در مجلدات‌ بعدي‌ به‌ جهت‌ غوطه‌ ور شدن‌ استاد در مطالب‌ مثنوي‌ و وجود فرهنگهاي‌ ديگري‌ كه‌ اين‌ كار را انجام‌ داده‌اند، مانند فرهنگ‌ لغات‌ دكتر صادق‌ گوهرين‌ ديگر به‌ اين‌ كار نمي‌پردازند.
6-گاه‌ در تفسير ابيات‌ و يا تطبيق‌ آن‌ با انديشه‌هاي‌ متفكران‌ ديگر مطالبي‌ از آن‌ متفكران‌ نقل‌ شده‌ است‌. به‌ طور مثال‌ گاه‌ مطالبي‌ از نويسندگاني‌ چون‌ ويكتورهوگو و بالزاك‌ و داستايوسكي‌ كه‌ مطالب‌ مهم‌ در زمينه‌ي‌ انسان‌شناسي‌ دارند نقل‌ مي‌شود و گاه‌ انديشه‌هاي‌ مولوي‌ با انديشه‌هاي‌ فيلسوفاني‌ چون‌ افلاطون‌ و ارسطو و فارابي‌ و ابن‌سينا مقايسه‌ مي‌شود و در صورت‌ لزوم‌ نيز به‌ شباهت‌ برخي‌ از انديشه‌هاي‌ مولوي‌ با افكار ماكس‌ پلانك‌ و نيلز بوهر پرداخته‌ مي‌شود. منظور استاد از اين‌ تكاپوي‌ فكري‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ جهان‌، وطني‌ بودن‌ علم‌ و معرفت‌ را از ديدگاه‌ بزرگان‌ علم‌ و معرفت‌ اثبات‌ كند، و نشان‌ دهد كه‌ مكتب‌ اسلام‌ در علم‌ و معرفت‌ داراي‌ نظام‌ (سيستم‌) باز است‌.
7-دراين‌ تفسير به‌ نقل‌ آراء شارحان‌ مثنوي‌ كمتر اشاره‌ شده‌ است‌.
8-در اين‌ اثر از كتابهاي‌ اخلاقي‌ و عرفاني‌ نظير احياء علوم‌ الدين‌ يا فصوص‌ الحكم‌ و يا فتوحات‌ مكيه‌ به‌ ندرت‌ استفاده‌ شده‌ است‌، در حالي‌ كه‌ اكثر شارحان‌ مثنوي‌ مطالبي‌ را از كتابهاي‌ عرفاني‌ نقل‌ مي‌كنند، به‌ ويژه‌ آنجا كه‌ خواسته‌اند اصطلاحات‌ عرفاني‌ را شرح‌ دهند. دليل‌ اين‌ مطلب‌ همان‌ است‌ كه‌ خود استاد بارها فرموده‌اند كه‌ عده‌اي‌ از صاحب‌نظران‌ كار فوق‌ را انجام‌ داده‌اند، من‌ خواستم‌ ابعاد ديگري‌ از معارف‌ مثنوي‌ را كه‌ امروزه‌ اهميت‌ آنها بسيار زياد است‌ مطرح‌ نمايم‌.
9-در اين‌ تفسير از آثار ديگر مولوي‌ نظير فيه‌ مافيه‌ كمتر استفاده‌ شده‌ است‌. فقط‌ در صورت‌ لزوم‌ به‌ ديوان‌ شمس‌ استناد شده‌ است‌.

ويژگيهاي‌ مثنوي‌ از نظر استاد جعفري‌
استاد جعفري‌ براي‌ مثنوي‌ ويژگيهايي‌ قائل‌ است‌ كه‌ برخي‌ از آنها به‌ شرح‌ زيراست‌: ‌
وفور واقعيات‌ و حقايق‌ در مثنوي‌ : در اين‌ كتاب‌ حقايق‌ بسياري‌ وجود دارد كه‌ مولوي‌ آنها را با هماهنگي‌ انديشه‌ و هيجانات‌ روحي‌ دريافت‌ كرده‌ و قالب‌ الفاظ‌ شعري‌ نمودار ساخته‌ است‌.
آن‌ هيجانات‌ روحي‌ كه‌ در ابيات‌ مثنوي‌ تجلي‌ يافته‌، گاه‌ به‌ اوج‌ خود مي‌رسد و به‌ اين‌ كتاب‌ آن‌ چنان‌ ارزش‌ معنوي‌ مي‌بخشد كه‌ در هيچ‌ يك‌ از آثار عرفاني‌ شرق‌ و غرب‌ نظير آن‌ را نمي‌توان‌ يافت‌. حقايق‌ مطرح‌ شده‌ در مثنوي‌
كه‌ اين‌ حقايق‌ عبارت‌ است‌ از:
1-مطالب‌ علمي‌ و فلسفي‌: چنان‌كه‌ تكاپوي‌ اضداد را به‌ صورت‌ زير بيان‌ مي‌كند:
زندگاني‌ آشتي‌ ضدهاست ‌ مرگ‌ آن‌ كاندر ميانشان‌ جنگ‌ خاست‌
در عدم‌ هست‌،اي‌ برادر چون‌ بود! ضدّاندر ضدّ خود مكنون‌ بود
درباره‌ي‌ ذرات‌ نيز مي‌گويد:
ما رميت‌ اذ رميت‌ فتنه‌اي ‌صد هزاران‌ خرمن‌ اندر حفنه‌اي‌
آقتابي‌ در يكي‌ ذره‌ نهان‌ ناگهان‌ آن‌ ذره‌ بگشايد دهان‌
ذره‌ ذره‌ گردد افلاك‌ و زمين‌ بيش‌ از آن‌ خورشيد چون‌ جست‌ از كمين‌
2-مطالبي‌ پيرامون‌ مسائل‌ مهم‌ الهيات‌ نظير توحيد، وحي‌، معجزه‌، سعادت‌ و شقاوت‌ در جهان‌ آخرت‌ و كيفر و پاداش‌ اخروي‌ مطرح‌ شده‌ است‌. مولوي‌ مباحث‌ دقيقي‌ را پيرامون‌ خداوند مطرح‌ كرده‌ است‌. نيايشهايي‌ كه‌ در مثنوي‌ ديده‌ مي‌شود، اوج‌ انديشه‌ مولوي‌ را در الهيات‌ و روحيه‌ي‌ نيايش‌ او نشان‌ مي‌دهد:
ياد ده‌ ما را سخنهاي‌ رقيق‌ كه‌ ترا رحم‌ آورد آن‌ اي‌ رقيق‌
هم‌ دعا از تو اجابت‌ هم‌ ز تو ايمني‌ از تو مهابت‌ هم‌ ز تو
3-مطالبي‌ پيرامون‌ انسان‌ و اصول‌ عاليه‌ انساني‌:
الف‌- براي‌ مثال‌ اشاره‌ به‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ اشتباه‌ در ارزيابي‌ خويشتن‌ غبارهاي‌ تيره‌ي‌ اندوه‌ را بر درون‌ انسان‌ حاكم‌ مي‌سازد و موجب‌ مي‌شود تا انسان‌ بادست‌ خود تيشه‌ به‌ ريشه‌ حيات‌ ايده‌آل‌ خويشتن‌ بزند.
اين‌ همه‌ غمها كه‌ اندر سينه‌ هاست‌ از غبار گردباد و بود ماست‌
اين‌ غمان‌ بيخ‌ كن‌ چون‌ داس‌ ماست‌ اين‌ چنين‌ شد و آن‌ چنان‌ وسواس‌ ماست‌ (2)
با بيان‌ اصول‌ انسان‌شناسي‌ و انسان‌ سازي‌، مولوي‌ از انسانها مي‌خواهد تا از سرمايه‌هاي‌ كلان‌ وجودي‌ خود استفاده‌ كنند.
ب‌- مطالعه‌ مثنوي‌ از يك‌ سوي‌ موجب‌ پيدايش‌ حالات‌ روحاني‌ فوق‌ العاده‌ در انديشمندان‌ مي‌شود و از سوي‌ ديگر ديدگاه‌ دانشمندان‌ را بسط‌ مي‌دهد و آنها رابا مطالب‌ و اصول‌ عالي‌ انساني‌ آشنا مي‌سازد.
چون‌ برخي‌ از ابيات‌ مثنوي‌ دشوار است‌ و گاه‌ بعضي‌ از مفاهيم‌ و مسائل‌ ديني‌ را تأويل‌ مي‌كند، لذا اين‌ كتاب‌ كمتر مورد توجه‌ عموم‌ مردم‌ قرار مي‌گيرد.
ج‌- كسي‌ مي‌تواند از مثنوي‌ بهره‌ برداري‌ كند كه‌ اولاً با انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ آشنا باشد و مفاهيمي‌ چون‌ جوهر و عرض‌، كميت‌ و كيفيت‌، تضاد و تناقض‌، زمان‌ و مكان‌ را دقيقاً بشناسد و ثانياً اطلاع‌ كافي‌ از علوم‌ اسلامي‌ نظير تفسير و حديث‌ و كلام‌ و فقه‌ داشته‌ باشد.
د- از مهم‌ترين‌ ويژگيهاي‌ مثنوي‌ انتقال‌ ذهني‌ مولوي‌ از موضوعي‌ به‌ موضوع‌ ديگر است‌. كتاب‌ مثنوي‌، مانند كتابهاي‌ معمولي‌ نيست‌ كه‌ در قالب‌ فصلهاي‌ مختلف‌ مطالب‌ خود را منظم‌ بيان‌ كند. مولوي‌ در ابتداء موضوعي‌ را مطرح‌ مي‌كند و با پيشرفت‌ تدريجي‌ پيرامون‌ آن‌ موضوع‌ به‌ موضوعهاي‌ ديگر مي‌پردازد كه‌ گاه‌ رابطه‌ي‌ آنها با موضوع‌ اصلي‌ كم‌ است‌. نخست‌ درباره‌ي‌ موضوعي‌ كه‌ مطرح‌ شده‌ است‌، مقداري‌ توضيح‌ مي‌دهد و تفسير و استدلال‌ مي‌كند، سپس‌ يكي‌ از همان‌ واحدهايي‌ كه‌ در راه‌ توضيح‌ و تفسير و استدلال‌ بيان‌ نموده‌ است‌ او را جلب‌ كرده‌ در پيرامون‌ همان‌ واحد به‌ تحقيق‌ و انديشه‌ مي‌پردازد كه‌ گاهي‌ اهميت‌ همان‌ واحد از نظر عظمت‌ خيلي‌ بالاتر از اصل‌ موضوعي‌ است‌ كه‌ مطرح‌ كرده‌ است‌. گاهي‌ در همين‌ واحدهايي‌ كه‌ در راه‌ تفسير و توضيح‌ و استدلال‌ او را به‌ خود متوجه‌ مي‌كند مسئله‌ ديگري‌ مجذوبش‌ مي‌سازد، و در نتيجه‌ به‌ بحث‌ و بررسي‌ درباره‌ي‌ اين‌ نوع‌ از واحدها مي‌پردازد. بعضي‌ اوقات‌ جلال‌ الدين‌ در همين‌ واحدها به‌ ياد موضوع‌ اصلي‌ افتاده‌ و دوباره‌ به‌ همان‌ موضوع‌ باز مي‌گردد».
مثنوي‌ از عالي‌ترين‌ منابع‌ عرفان‌ مثبت‌ است‌ نه‌ وسيله‌اي‌ جهت‌ گرايش‌ به‌ عرفان‌ منفي‌. در مثنوي‌ صدها مطلب‌ ارزنده‌ پيرامون‌ معارف‌ الهي‌ و ارزيابي‌ موجوديت‌ انساني‌ مطرح‌ شده‌ است‌ كه‌ هدف‌ اصلي‌ از ارائه‌ آنها تصفيه‌ و تزكيه‌ روح‌ انسان‌ و سير به‌ سوي‌ خداست‌.
قدرت‌ مولوي‌ در مثنوي‌ ازنقطه‌ نظر تشبيه‌ و تمثيل‌ و تنظير و تجسيم‌ كم‌ نظير است‌ . مولوي‌ با اطلاعات‌ بسياري‌ كه‌ در زمينه‌هاي‌ مختلف‌ علمي‌ داشته‌ شاهكاري‌ از خود بر جاي‌ نهاده‌ كه‌ در آنها تشبيها و تمثيلها و تنظيرها و تجسيمهاي‌ فوق‌ العاده‌اي‌ ديده‌ مي‌شود. براي‌ مثال‌ هنگامي‌ كه‌ مي‌خواهد عدم‌ امكان‌ شناسايي‌ هستي‌ را بيان‌ كند چنين‌ مي‌گويد:
كاشكي‌ هستي‌ زباني‌ داشتي‌ تا ز هستان‌ پرده‌ها برداشتي‌
هر چه‌ گويي‌اي‌ دم‌ هستي‌ از آن‌ پرده‌ي‌ ديگر بر او بستي‌ بدان‌
آفت‌ ادراك‌ آن‌ حال‌ است‌ و قال‌ خون‌ به‌ خون‌ شستن‌ محال‌ است‌ و محال‌
وقتي‌ كه‌ مي‌خواهد درباره‌ي‌ زني‌ سخن‌ بگويد كه‌ فرزندان‌ وي‌ پس‌ از تولد مردند چنين‌ مي‌گويد:
آن‌ زني‌ هر سال‌ زاييدي‌ پسر بيش‌ از شش‌ مه‌ نبودي‌ عمر در
يا سه‌ مه‌ يا چار مه‌ گشتي‌ تباه‌ ناله‌ كرد آن‌ زن‌ كه‌ افغان‌اي‌ اله‌
نُه‌ مَهْم‌ باراست‌ وسه‌ ماهم‌فرح‌ نعمتم‌ زودتر روازقوس‌ وقزح‌
«فرزند نوزاد را به‌ رنگين‌ كمان‌ تشبيه‌ مي‌كند، از آن‌ جهت‌ كه‌ فرزندانش‌ در واقع‌ رو به‌ فناست‌ و نيرويي‌ براي‌ ماندن‌ ندارد، مانند رنگين‌ كمان‌ يك‌ موجود انعكاسي‌ و عاريتي‌ است‌، و در عين‌ حال‌ مانند رنگين‌ كمان‌ بسيار زيبا و جالب‌ است‌». (3)
مثنوي‌ اين‌ خاصيت‌ شگفت‌انگيز را دارد كه‌ مطالب‌ را به‌ گونه‌اي‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ در مطالعه‌ كننده‌، تصرف‌ رواني‌ بسيار برجاي‌ مي‌گذارد . تأثير مثنوي‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ اگر انسان‌ به‌ مطالعه‌ي‌ آن‌ بپردازد خودآگاه‌ يا ناخودآگاه‌ حالت‌ پذيرش‌ پيدا مي‌كند. اين‌ ويژگي‌ مثنوي‌ نيز ناشي‌ از عواملي‌ است‌ كه‌ بيست‌ و پنج‌ عامل‌ آنها را استاد در كتابي‌ مستقل‌ تأليف‌ كرده‌اند كه‌ نمونه‌اي‌ از آنها به‌ قرار زير است‌:
1-مولوي‌ در بيان‌ مقاصد، از مثالهاي‌ بسيار جالب‌ استفاده‌ مي‌كند.
2- احاطه‌ مولوي‌ به‌ مسائل‌ معرفت‌ بشري‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ حقايق‌ عميق‌ را مطرح‌ مي‌كند.
3-سوز و گداز و خلوص‌ نيت‌ بسيار در سرتاسر مثنوي‌ ديده‌ مي‌شود.
4-مطالب‌ مثنوي‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ انسان‌ را در اقيانوس‌ خويشتن‌ فرو مي‌برد.
«مضاميني‌ را كه‌ مثنوي‌ مي‌آورد، غالباً شبيه‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ طرز اسرارآميزي‌ از گسترش‌ طبيعي‌ روح‌ در ظواهر جهان‌ و انسان‌ و پديده‌هاي‌ مربوط‌ به‌ آن‌ كاسته‌ و تدريجاً انسان‌ را رهسپار آستانه‌ي‌ «خود» نموده‌ و وادار مي‌كند كه‌ تمام‌ اختيار خود را به‌ قاره‌هاي‌ اسرارآميز روح‌ بگستراند و برچيند و از اين‌ گسترش‌ و انقباض‌ به‌ مرحله‌ي‌ «شدن‌»هاي‌ تكاملي‌ برسد و آن‌ گاه‌ جهان‌ خارجي‌ را كه‌ شبيه‌ به‌ جهان‌ اشخاص‌ ديگر نيست‌ درك‌ كند». (4)
مولوي‌ با بيان‌ انديشه‌هاي‌ خود در مثنوي‌ نخواسته‌ تا يك‌ مكتب‌ فلسفي‌ يا عرفاني‌ ارائه‌ دهد، بلكه‌ وي‌ با بسياري‌ از مكاتب‌ و انديشه‌هاي‌ گوناگون‌ تلاقي‌ پيدا مي‌كند و بر خي‌ از آنها را مي‌پذيرد و برخي‌ ديگر را نفي‌ مي‌كند. از همين‌ جاست‌ كه‌ نمي‌توان‌ او را پيرو يك‌ مكتب‌ بشري‌ نظير ذهن‌ گرايي‌ (ايده‌ آليسم‌) يا واقع‌ گرايي‌ (رئاليسم‌) دانست‌.
«جلال‌ الدين‌ از يك‌ روح‌ پر هيجان‌ و انديشه‌ي‌ تابناك‌ فوق‌ العاده‌ برخوردار بوده‌ و نوسانات‌ روحي‌ او در ميان‌ طبيعت‌ و دركهاي‌ ماوراي‌ طبيعي‌ خيلي‌ زياد و متنوع‌ بوده‌ است‌.
اختلاف‌ نظرهايي‌ كه‌ درباره‌ي‌ مسائل‌ عالي‌ مانند جبر و اختيار و رابطه‌ي‌ خدا با انسان‌ و رابطه‌ي‌ همه‌ي‌ جهان‌ هستي‌ با خداوند و هدف‌ اعلاي‌ زندگي‌ و علت‌ به‌ وجود آمدن‌ جهان‌ هستي‌...از جلال‌الدين‌ ديده‌ مي‌شود، گاهي‌ چنان‌ تند است‌ كه‌ مطالعه‌ كننده‌ي‌ دقيق‌ و بررسي‌ كننده‌ي‌ بي‌طرف‌ را وادار مي‌كند كه‌ بگويد: و جلال‌الدين‌ با تمام‌ عظمت‌ روحي‌ و انديشه‌ي‌ نابناكي‌ كه‌ داشته‌، نتوانسته‌ است‌ به‌ آن‌ آرامشي‌ كه‌ پيدا كننده‌ي‌ نقطه‌ مركزي‌ دايره‌ حقيقت‌ است‌ دست‌ بيابد، اما در عين‌ حال‌ خود را با اختلاف‌ ديدگاه‌ و رصدگاههايي‌ كه‌ در آن‌ قرار مي‌گيرد، آرامش‌ مي‌دهد». (5)
در مثنوي‌ نوبيني‌ و نوگرايي‌ مورد توجه‌ بسيار قرار گرفته‌ است‌ و كمتر شخصيتي‌ در حد مولوي‌ نوبين‌ و نوگرا بوده‌ است‌.
جان‌ فشان‌ اي‌ آفتاب‌ معنوي‌ مر جهان‌ كهنه‌ را بنما نوي‌
از نظر وي‌ نه‌ تنها مبناي‌ جهان‌ آفرينش‌ كه‌ وجود انسان‌ نيز بر اساس‌ تجدد مستمر فيض‌ الهي‌ است‌.
در وجودآدمي‌ جان‌ و روان ‌مي‌رسد ازغيب‌ چون‌آب‌ روان‌
هر زمان‌ از غيب‌ نو نو مي‌رسد وز جهان‌ تن‌ برون‌ شو مي‌رسد
بارقه‌هاي‌ غيرعادي‌ كه‌ بر ذهن‌ مولوي‌ خطور مي‌كرد، موجب‌ پيدايش‌ حقايق‌ علمي‌، فلسفي‌ و عرفاني‌ بسياري‌ مي‌شد كه‌ بسياري‌ از آنها از انديشه‌هاي‌ نو و ابتكار خود وي‌ بوده‌ است‌.
هين‌ بگو تا ناطقه‌ جو مي‌كند تا به‌ قرني‌ بعد ما آبي‌ رسد
گرچه‌ هر قرني‌ سخن‌ نو آورد ليك‌ گفت‌ سالكان‌ ياري‌ كند

انتقاد علامه‌ جعفري‌ بر مولوي‌
اكثر كساني‌ كه‌ براي‌ مولوي‌ ارزش‌ قائل‌ شده‌اند كمتر به‌ انتقاد از شخصيت‌ فكري‌ او پرداخته‌اند. اما استاد جعفري‌ با همه‌ي‌ عظمتي‌ كه‌ براي‌ مولوي‌ قائل‌ هست‌ او را مصون‌ از اشتباه‌ و خطا نمي‌داند.
البته‌ هيچ‌ متفكري‌ نمي‌تواند خود را از اشتباه‌ مصون‌ بداند. نهايت‌ امر اين‌ است‌ كه‌ چون‌ موضوعاتي‌ را كه‌ عرفا مورد بررسي‌ و تذكر قرار داده‌اند فوق‌ العاده‌ حساس‌ است‌، لذا اشتباه‌ آنان‌ چشم‌گيرتر مي‌شود و چنان‌كه‌ در طول‌ اين‌ كتاب‌ ملاحظه‌ مي‌فرماييد جلال‌ الدين‌ به‌ اشتباهاتي‌ دچار شده‌ است‌ كه‌ ما تا حدود توانايي‌ آنها را متذكر و مورد بررسي‌ قرار مي‌دهيم‌». (6)
در بحث‌ از افكار و انديشه‌هاي‌ استاد به‌ برخي‌ از انتقادات‌ ايشان‌ بر مولوي‌ اشاره‌ كرده‌ايم‌. در اينجا به‌ نمونه‌هاي‌ ديگر مي‌پردازيم‌.
در دفتر اول‌ مثنوي‌، مولوي‌ مي‌گويد:
كفر هم‌ نسبت‌ به‌ خالق‌ حكمت‌ است‌ چون‌ به‌ ما نسبت‌ كني‌ كفر آفت‌ است‌
استاد بر اين‌ مطلب‌ مولوي‌ كه‌ مي‌گويد كفر با نظر به‌ عظمت‌ خداوندي‌ حكمت‌ است‌ ايراد مي‌كند، چرا كه‌ جان‌ انساني‌ كه‌ شعاعي‌ ازعظمت‌ خاوندي‌ است‌ در اين‌ دنيا به‌ اندازه‌ي‌ كافي‌ مي‌تواند از معارف‌ الهي‌ بهره‌مند شود، لذا پذيرش‌ كفر به‌ هيچ‌ وجه‌ قابل‌ پذيرش‌ نيست‌. كفر پديده‌اي‌ است‌ كه‌ دل‌ نيز به‌ زشتي‌ آن‌ گواهي‌ مي‌دهد. كفر هم‌ در عالم‌ طبيعت‌ اثري‌ گذارد و هم‌ در پشت‌ پرده‌ي‌ طبيعت‌. كافر، تبهكاري‌ است‌ كه‌ از رحمت‌ خداوندي‌ دور باشد و كفر وي‌ نمي‌تواند حكمت‌ تلقي‌ شود. (7) در يك‌ جا نيز مولوي‌ اين‌ نكته‌ را بيان‌ مي‌كند كه‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌(علیه السلام) شفاعت‌ قاتل‌ خود يعني‌ ابن‌ ملجم‌ را مي‌پذيرد.
غم‌ مخور جانا شفيع‌ تو منم‌ خواجه‌ي‌ روحم‌ ‌هم ملوك‌ تنم‌
هر چند شفاعت‌ با توجه‌ به‌ آيات‌ و روايات‌ امر قابل‌ قبولي‌ است‌، اما اگر انسان‌ گناهي‌ را مرتكب‌ شود كه‌ ماهيتش‌ را دگرگون‌ كند و فرد قابل‌ اصلاح‌ نباشد، ديگر شفاعت‌ امكان‌پذير نخواهد بود. (8) به‌ علاوه‌ چنين‌ سخني‌ از اميرالمؤمنين‌(علیه السلام) هرگز نقل‌ نشده‌ است‌.
همچنين‌ استاد در انتقاد از جملات‌ با تشبيهات‌ زشتي‌ كه‌ مولوي‌ گاه‌ در ابيات‌ خود به‌ كار مي‌برد چنين‌ مي‌گويد:
«جلال‌ الدين‌ با داشتن‌ آن‌ روان‌ پرهيجان‌ روحاني‌ نمي‌بايست‌ خود را به‌ درجه‌ي‌ پست‌ مستهجن‌ گويي‌ ساقط‌ كند. آن‌ شخصيتي‌ كه‌ مي‌گويد:
من‌ چه‌ گويم‌ يك‌ رگم‌ هشيار نيست ‌شرح‌ آن‌ ياري‌ كه‌ او را يار نيست‌
اي‌ خدا فضل‌ تو حاجت‌ روا با تو ياد هيچ‌ كس‌ نبود روا
و صدها از اين‌ قبيل‌ ابيات‌ فوق‌ كه‌ حالت‌ اعتلاي‌ شگفت‌ انگيزي‌ را در روان‌ مولوي‌ نشان‌ مي‌دهد. شخصي‌ كه‌ گام‌ به‌ اين‌ مقام‌ گذارده‌ وتعليم‌ و تربيت‌ مردم‌ را به‌ عهده‌ گرفته‌ است‌، نبايستي‌ آن‌ اندازه‌ سبك‌ و زشت‌ صحبت‌ كند كه‌ فاصله‌ ميان‌ آن‌ ابيات‌ زشت‌ و سبكش‌ با آن‌ ابيات‌ معنوي‌ و روحاني‌ فوق‌ العاده‌اش‌ چنان‌ زياد باشد كه‌ مطالعه‌ كننده‌ جهش‌ غير مناسبي‌ در مغز خود احساس‌ كند». (9) در داستان‌ واعظ‌ وجوحي‌ اين‌ جهش‌ بسيار شديد است‌.
منتقدان‌ استاد جعفري‌ در مورد شرح‌ مثنوي‌ او چه‌ مي‌گويند
برخي‌ بر شرح‌ مثنوي‌ استاد جعفري‌ انتقاداتي‌ را وارد كرده‌اند كه‌ به‌ بررسي‌ آنها مي‌پردازيم‌.
يكي‌ از انتقادات‌ وارد بر تفسير مثنوي‌ اين‌ است‌ كه‌ چرا استاد ابيات‌ مثنوي‌ را با انديشه‌هاي‌ متفكران‌ ديگر تطبيق‌ كرده‌ است‌. به‌ زعم‌ بعضي‌ از ناقدان‌، استاد بيشتر برداشتهاي‌ خود را در تفسير مطرح‌ كرده‌ است‌ تا انديشه‌هاي‌ مولوي‌ را. يك‌ بار نيز مرحوم‌ دكتر ميرسپاسي‌ پس‌ از آنكه‌ استاد در سالن‌ بيمارستان‌ سخنان‌ خود را در مقايسه‌ مابين‌ علم‌ النفس‌ اسلامي‌ و روانشناسي‌ معاصر بيان‌ مي‌كند، اين‌ مطلب‌ را با استاد در ميان‌ مي‌گذارد كه‌ آيا واقعاً اين‌ مطالب‌ را كه‌ در تفسير مثنوي‌ آورده‌ايد يقين‌ داريد كه‌ از مغز مولوي‌ خطور كرده‌ است‌؟ استاد در پاسخ‌ مي‌گويد كه‌ انديشه‌هاي‌ مولوي‌ از آن‌ چنان‌ عظمتي‌ برخوردار است‌ كه‌ خطور آن‌ مطالب‌ را از ذهن‌ مولوي‌ امكان‌پذير مي‌سازد و در اكثر نظريات‌ مولوي‌ درباره‌ي‌ نظريات‌ جديد در جهان‌بيني‌ و علوم‌ انساني‌ به‌ قدري‌ صريح‌ است‌ كه‌ مطالب‌ بسياري‌ از انديشمندان‌ را مي‌توان‌ با ابيات‌ مولوي‌ مقايسه‌ كرد. به‌ طور مثال‌ هنگامي‌ كه‌ مولوي‌ مي‌گويد:
پس‌ بد مطلق‌ نباشد در جهان‌ بد به‌ نسبت‌ باشد اين‌ را هم‌ بدان‌
مباحث‌ مربوط‌ به‌ «نسبيت‌ روابط‌ و ارزشها» كه‌ پس‌ از مولوي‌ در فلسفه‌هاي‌ گوناگون‌ مطرح‌ شده‌ مي‌تواند از مصاديق‌ بيت‌ فوق‌ باشد. همين‌ نحو مي‌توان‌ «عقده‌هاي‌ رواني‌» را كه‌ امروزه‌ روان‌شناسان‌ مطرح‌ كرده‌اند هماهنگ‌ با ابيات‌ زير دانست‌:
خار دل‌ را گر بديدي‌ هر خسي ‌كه‌ غمان‌ را راه‌ بودي‌ بر كسي‌

كتاب‌ مولوي‌ و جهان‌ بينيها
در اين‌ اثر، استاد به‌ مقايسه‌ي‌ انديشه‌هاي‌ مولوي‌ با افكار متفكران‌ و مكاتب‌ فكري‌ شرق‌ و غرب‌ پرداخته‌ است‌. در واقع‌ اين‌ كتاب‌، يك‌ مطالعه‌ تطبيقي‌ در زمينه‌ي‌ آراء و عقايد مولوي‌ است‌. هدف‌ استاد اين‌ نيست‌ كه‌ ريشه‌هاي‌ فكري‌ را در ميان‌ افكار متفكران‌ قبل‌ از خود نشان‌ دهند، چرا كه‌ بسياري‌ از مشتركات‌ انديشه‌ي‌ مولوي‌ با ساير متفكران‌ را ناشي‌ از تواردهاي‌ فكري‌ و ذهني‌ مي‌داند.
در اين‌ اثر از موضوعات‌ زير سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ است‌:
1-انقلاب‌ عميق‌ رواني‌ مولانا: در اين‌ بخش‌ از تأثيري‌ كه‌ شمس‌ بر روان‌ مولوي‌ گذاره‌ بحث‌ شده‌ و در آن‌ به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ شده‌ است‌ كه‌ چرا روان‌ شناسيهاي‌ عمومي‌ نمي‌توانند پديده‌هاي‌ رواني‌ نظير انقلابهاي‌ روحي‌ را تفسير كنند.
2-واقعياتي‌ كه‌ مولوي‌ را به‌ خود جلب‌ كرد: در اين‌ فصل‌ از كيفيت‌ ارتباط‌ انسان‌ با واقعيات‌ كه‌ به‌ چهار صورت‌ مي‌باشد و محدوديتهاي‌ شناسايي‌ بشر بحث‌ و گفتگو شده‌ است‌. مراد استاد از طرح‌ اين‌ بحث‌ بيان‌ اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ شخصيتهايي‌ نظير مولوي‌ «در عين‌ حال‌ كه‌ با طبيعت‌ و نمودهاي‌ عيني‌ جهان‌ هستي‌ آشنايي‌ نزديك‌ داشته‌ و با عينك‌ علمي‌ به‌ آنها نگريسته‌اند، واقعياتي‌ در ماوراء نمودهاي‌ عيني‌، آنان‌ را به‌ طور جدي‌ تحريك‌ نموده‌ و با اين‌ حال‌ اصول‌ بنيادين‌ فراواني‌ را كه‌ مكتبهاي‌ جهاني‌ بر مبناي‌ آنها پايه‌ريزي‌ مي‌شوند، مطرح‌ ساخته‌اند». (10)
3-سيستم‌ جهان‌ بيني‌ مولوي‌: با نظر به‌ تفكر مولوي‌ نمي‌توان‌ از وي‌ انتظار عرضه‌ي‌ يك‌ مكتب‌ منظم‌ فلسفي‌ يا يك‌ نگرش‌ علمي‌ معمولي‌ را داشت‌. اين‌ كوه‌ آتشفشان‌ را نمي‌توان‌ در قالبهاي‌ متعارف‌ علمي‌ و فلسفي‌ قرار داد. نمي‌توان‌ گفت‌ او مشايي‌ يا اشراقي‌ يا ايده‌ آليسم‌ و رئاليسم‌ است‌. وي‌ مافوق‌ مكاتب‌ فكري‌ و فلسفي‌ نظام‌مند است‌.
از نظر استاد انديشه‌ و تفكر مولوي‌ را در پنج‌ قلمرو مي‌توان‌ مورد بررسي‌ قرار داد:
الف‌ - قلمرو داستان‌ پردازيها و تمثيلها و تشبيه‌ها و تنظيرها كه‌ در خلال‌ آنها حقايق‌ بسياري‌ بيان‌ مي‌شود.
ب‌ - قلمرو بينشهاي‌ علمي‌ مولوي‌: در اين‌ قلمرو صدها مسئله‌ علمي‌ ابتكاري‌ از زبان‌ مولوي‌ جاري‌ مي‌شود نظير جاذبيت‌ زمين‌، تضادهاي‌ دروني‌ انسان‌ و....
ج‌ - قلمرو بينشهاي‌ جهان‌ بيني‌: مولوي‌ اصول‌ بسياري‌ را در اين‌ زمينه‌ بيان‌ كرده‌ است‌ نظير حدوث‌ عالم‌ و قانونمنديهاي‌ آن‌، ارتباط‌ جهان‌ با خدا و....
د - قلمرو معرفتي‌: مولوي‌ نظام‌ جهان‌ هستي‌ را باز مي‌داند و معتقد است‌ كه‌ جهان‌ را با هيچ‌ نظام‌ معرفتي‌ محدود نمي‌توان‌ شناخت‌.
ه‌- قلمرو عرفاني‌: استاد معتقد است‌ كه‌ عرفان‌ مولانا مثبت‌ است‌ و شور عرفاني‌ مولوي‌ زودگذر نيست‌. (صص‌ 53-44)
رابطه‌ي‌ مولوي‌ با جهان‌ بيني‌ و ايدئولوژي‌ اسلامي‌ از نظر استاد جعفري‌
از نظر جعفري‌، استفاده‌ مولوي‌ از 2200 آيه‌ي‌ قرآن‌ و 500 حديث‌ در كتاب‌ مثنوي‌ نشانه‌ي‌ توجه‌ مولوي‌ به‌ متون‌ اسلامي‌ است‌. بعضي‌ از اصول‌ ايدئولوژي‌ اسلامي‌ را مولوي‌ به‌ گونه‌اي‌ خاص‌ تفسير مي‌كند. نظير مسئله‌ رهبر و مربي‌، كه‌ در كلمات‌ مولوي‌ به‌ عنوان‌ قطب‌ و شيخ‌ و پير نمودار شده‌ است‌. مولوي‌ مطالبي‌ را نيز در زمينه‌ي‌ وحدت‌ وجود مطرح‌ مي‌كند كه‌ به‌ جهت‌ منتهي‌ شدن‌ به‌ وحدت‌ موجود - البته‌ نه‌ در هر مورد - از نظر استاد قابل‌ انتقاد است‌. بعضي‌ از مسائل‌ را نيز مولوي‌ به‌ صورتهاي‌ مختلف‌ بيان‌ مي‌كند. مانند مسئله‌ جبر و اختيار كه‌ در مثنوي‌ به‌ شش‌ صورت‌ مطرح‌ شده‌ است‌:
الف‌ - جبر مطلق‌ كه‌ همه‌ي‌ كارها را وابسته‌ به‌ مشيت‌ الهي‌ مي‌داندک
ب‌ - جبر معيت‌ قيومي‌ كه‌ ناشي‌ از عدم‌ استقلال‌ وجود انساني‌ در برابر خداست‌ک
ج‌ - جبر علمي‌ كه‌ كارهاي‌ انساني‌ را مانند ساير معلولها تلقي‌ مي‌كند كه‌ «به‌ طور جبر حتمي‌ به‌ دنبال‌ علل‌ خود به‌ وجود مي‌آيند».
د - اختيار كه‌ با «پديده‌ مسئوليت‌ و احساس‌ تكليف‌ و ارزش‌ شخصيت‌ اثبات‌ مي‌گردد».
ه‌ - اختيار عالي‌ كه‌ نمونه‌اي‌ از اوصاف‌ خداوندي‌ است‌.
و - امر بين‌ الامرين‌ كه‌ در سخنان‌ اهل‌ بيت‌ بيان‌ شده‌ است‌.
از نظر استاد، مولوي‌ از دو بعد به‌ موضوعات‌ مختلف‌ نگاه‌ مي‌كند. از يك‌ بعد با ديد فلسفي‌ و كلامي‌ به‌ حقايق‌ انسان‌ و جهان‌ مي‌نگرد و از بعد ديگر از افق‌ الهي‌ به‌ موجودات‌ جهان‌ هستي‌ نگاه‌ مي‌كند. از همين‌ جاست‌ كه‌ گاه‌ وحدت‌ وجود افراطي‌ را مطرح‌ مي‌كند.

مولوي‌ و حكماي‌ هند
در اين‌ فصل‌ به‌ مقايسه‌ي‌ انديشه‌هاي‌ مولوي‌ و برخي‌ عبارات‌ اپانيشادها پرداخته‌ شده‌ است‌.

مولوي‌ و بوديسم‌
در اين‌ بحث‌ برخي‌ از اشعار مولوي‌ با مفاهيمي‌ چون‌ نيروانا، آزادي‌، آلودگيها كه‌ مربوط‌ به‌ مكتب‌ بوداست‌ مقايسه‌ مي‌شود.

مولوي‌ و مكتب‌ اشراق‌
مفاهيمي‌ چون‌ تهذيب‌ نفس‌، يقين‌، اهميت‌ «من‌» و «مُثل‌» كه‌ از مفاهيم‌ اساسي‌ مكتب‌ اشراق‌ است‌ از ديدگاه‌ مولوي‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌.

مولوي‌ و مكتب‌ مشاء ارسطويي‌
استاد بر اين‌ باور است‌ كه‌ مسئله‌ عقل‌ كه‌ در فلسفه‌ي‌ مشاء مطرح‌ شده‌، در تفكر مولوي‌ نيز مطرح‌ شده‌ است‌، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ مولوي‌ اولاً: عقل‌ را محدود به‌ شناسايي‌ پديده‌هاي‌ روبنايي‌ طبيعت‌ مي‌داند و ثانياً: دريافت‌ واقعيات‌ از راه‌ خويشتن‌ يابي‌ را نيز مولوي‌ مطرح‌ مي‌كند. مسئله‌ عليت‌ نيز، مورد توجه‌ فلسفه‌ مشاء و مولوي‌ است‌، البته‌ با اين‌ فرق‌ كه‌ مولوي‌، قانون‌ عليت‌ را در روبناي‌ هستي‌ مطرح‌ مي‌كند و فيضان‌ هستي‌ را از جانب‌ خداوند در مورد زيربناي‌ هستي‌ مي‌داند. يكي‌ ديگر از موارد اختلاف‌ مولوي‌ با مشائيان‌ در مورد مادة‌المواد است‌ كه‌ مولوي‌ آن‌ را نمي‌پذيرد.

مولوي‌ و مكتب‌ رواقيون‌
در اين‌ فصل‌ چهار موضوع‌ اساسي‌ در مكتب‌ رواقيون‌ يعني‌ انسان‌، عقل‌ كل‌، حاكميت‌ عقل‌ بر نفس‌، و كمال‌ عقلاني‌ با انديشه‌هاي‌ مولوي‌ مقايسه‌ شده‌ است‌.

مولوي‌ و جهان‌ بينيهاي‌ قرون‌ وسطي‌
مسائلي‌ چون‌ ارزيابي‌ فلسفه‌، اثبات‌ اختيار، دو بعد عقل‌، ابعاد انسان‌ از ديدگاه‌ فلاسفه‌ قرون‌ وسطي‌ و مولوي‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌.

مولوي‌ و افلوطين‌
در اين‌ فصل‌ به‌ بحث‌ از رابطه‌ي‌ خدا با موجودات‌ و اينكه‌ آيا اين‌ رابطه‌، نظير رابطه‌ي‌ كل‌ با جزء است‌ پرداخته‌ شده‌ است‌. مباحث‌ بسياري‌ را در مقايسه‌ مولوي‌ با افلوطين‌ مي‌توان‌ مطرح‌ كرد كه‌ استاد به‌ آنها نپرداخته‌اند.

مولوي‌ و مكتب‌ دكارت‌
مباحثي‌ چون‌ انديشه‌، ثنويت‌ دكارتي‌، برهان‌ وجوبي‌ از ديدگاه‌ دو متفكر مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌.

مولوي‌ و ذهن‌ گرايي‌ (ايده‌ آليسم‌) بركلي‌
در اين‌ بحث‌ با اشاره‌ به‌ ابياتي‌ از مولوي‌ كه‌ خواص‌ و كيفيت‌ برخي‌ از واقعيات‌ را مستند به‌ موجوديت‌ انساني‌ مي‌داند از نوعي‌ ايده‌ آليسم‌ در انديشه‌ مولوي‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ است‌.

مولوي‌ و فلاسفه‌ي‌ رئاليست‌
در اين‌ مبحث‌ با اشاره‌ به‌ ابياتي‌ از مولوي‌ بر اين‌ نكته‌ تأكيد شده‌ كه‌ واقعيت‌ جهاني‌ مستقل‌ از درك‌ انساني‌ وجود دارد.

مولوي‌ و كانت‌
كانت‌ ميان‌ «شي‌ ء براي‌ خود» و «شي‌ ء براي‌ ما» جدايي‌ قائل‌ شده‌ است‌. مولوي‌ در بعضي‌ موارد قائل‌ به‌ مجهول‌ بودن‌ ذات‌ اشياء براي‌ خود است‌، و در موردي‌ بر خلاف‌ آن‌ مي‌گويد:
عجز از ادراك‌ ماهيت‌ عمو حالت‌ عامّه‌ بود درياب‌ تو
ز آنكه‌ ماهيات‌ و سرّ سرّ آن‌ پيش‌ چشم‌ كاملان‌ باشد عيان‌
استاد به‌ مقايسه‌ ميان‌ عقل‌ از ديدگاه‌ مولوي‌ با كانت‌ پرداخته‌ و به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ است‌ كه‌ هر چند مولوي‌ نيز عقل‌ نظري‌ را محدود مي‌داند، اما «عقل‌ را به‌ بركت‌ وابستگي‌ به‌ جان‌ و به‌ عقل‌ كل‌ و ارتباط‌ هماهنگ‌ با دل‌ و ساير ابعاد عالي‌ روحي‌، قابل‌ درك‌ واقعيات‌ مي‌داند». (11)
مسئله‌ احساس‌ بدون‌ انگيزگي‌ سود و زيان‌ نيز از ديدگاه‌ مولوي‌ و كانت‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌.

مولوي‌ و مونادولوژي‌
در اين‌ بحث‌ زنده‌ بودن‌ اجزاء جهان‌ هستي‌ از ديدگاه‌ مولوي‌ و لايبنيتس‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌.

مولوي‌ و مكتب‌ تنازع‌ در بقاء
مسئله‌ تنازع‌ بقا كه‌ در انديشه‌هاي‌ هايز و داروين‌ مطرح‌ شده‌ با انديشه‌هاي‌ مولوي‌ مقايسه‌ شده‌ است‌.(صص‌ 23-118) نهايت‌ امر اين‌ است‌ كه‌ مولوي‌ اين‌ فعاليت‌ را به‌ ظواهر طبيعت‌ منحصر مي‌كند.

مولوي‌ و هگل‌
در ابتداي‌ اين‌ بحث‌ انديشه‌هاي‌ ميرزا فتحعلي‌ آخوندزاده‌ مورد نقد و بررسي‌ قرار گرفته‌، سپس‌ مسئله‌ تضاد و حركت‌ از ديدگاه‌ مولوي‌ و هگل‌ مطرح‌ شده‌ است‌. در اين‌ بحث‌ انديشه‌هاي‌ احسان‌ طبري‌ در مورد مولوي‌ نيز نقادي‌ شده‌ است‌.(صص‌ 68-123)

مولوي‌ و اگزيستانسياليزم‌
در اين‌ فصل‌ انسان‌ از ديدگاه‌ مولوي‌ و سارتر مورد بررسي‌ قرار گرفته‌، موارد اختلاف‌ دو ديدگاه‌ مشخص‌ شده‌ است‌.
نقد انديشه‌هاي‌ احسان‌ طبري‌ درباره‌ مولوي‌
اين‌ بحث‌ مكمل‌ نقد سخنان‌ طبري‌ در فصل‌ مولوي‌ و هگل‌ است‌.

نمونه‌اي‌ از نگرشهاي‌ علمي‌ مولوي‌
در اين‌ فصل‌ 145، ابداع‌ فكري‌ مولوي‌ نظير اصل‌ جاذبه‌ي‌ عمومي‌، ذرات‌ اتمي‌ و انفجارات‌ آنها، تكامل‌، اجزاي‌ زيربناي‌ جهان‌، انسان‌ محوري‌، از خودبيگانگي‌، عامل‌ رواني‌ خودكشي‌...مطرح‌ شده‌ است‌.
خلاصه‌ هدف‌ استاد جعفري‌ از نگارش‌ كتاب‌ مذكور آن‌ بوده‌ است‌ كه‌ عظمت‌ انديشه‌هاي‌ مولوي‌ را نشان‌ دهد. ايشان‌ نخواسته‌ افكار مولوي‌ را مطابق‌ با افكار يكي‌ از انديشمندان‌ بدانند، بلكه‌ در كلّ اثر هدف‌ اين‌ بوده‌ تا برخي‌ از ابيات‌ مولوي‌ با برخي‌ از انديشه‌هاي‌ متفكران‌ مقايسه‌ شود. در خلال‌ بحثهاي‌ تطبيقي‌ گاه‌ موارد اختلاف‌ نيز نشان‌ داده‌ شده‌ است‌. به‌ طور مثال‌ اگر ايده‌ آليسم‌ در مولوي‌ و بركلي‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ موارد اختلاف‌ دقيقاً بيان‌ شده‌ است‌. استاد در زمينه‌ي‌ اختلاف‌ ميان‌ مولوي‌ و بركلي‌ مي‌گويد:
«نبايد ترديد كرد در اينكه‌ مولانا نمي‌خواهد واقعاً جهان‌ عيني‌ را منكر شود، بلكه‌ هويت‌ اين‌ جهان‌ را در مقابل‌ واقعيات‌ پشت‌ پرده‌ و عظمت‌ خداوندي‌ مانند شكل‌ و نمودي‌ ناچيز تلقي‌ مي‌نمايد». (12)

كتاب‌ شناخت‌ انسان‌ در مسير تصعيد حيات‌ تكاملي‌
استاد جعفري‌ اين‌ كتاب‌ را به‌ هنگام‌ شرح‌ و تفسير خطبه‌ي‌ 83 نهج‌ البلاغه‌ به‌ رشته‌ تحرير كشاند، چرا كه‌ در نهج‌ البلاغه‌، انسان‌ در دو قلمرو «آن‌ چنان‌ كه‌ هست‌» و «آن‌ چنان‌ كه‌ بايد باشد» مطرح‌ مي‌شود. از همين‌ روي‌ در لابه‌لاي‌ مطالب‌ اين‌ اثر نيز به‌ نهج‌ البلاغه‌ بسيار استناد شده‌ است‌.
نهج‌ البلاغه‌ اثر شخصيت‌ بي‌نظيري‌ است‌ كه‌ با همه‌ي‌ ابعاد و مشخصات‌ انسان‌ آشنايي‌ داشته‌، و از قله‌اي‌ مرتفع‌ به‌ انسان‌ نگريسته‌ است‌.
از نظر استاد به‌ چهار دليل‌ مي‌توان‌ انسان‌شناسي‌ نهج‌ البلاغه‌ را دقيق‌ترين‌ و كامل‌ترين‌ نوع‌ انسان‌شناسي‌ دانست‌.
1-رابطه‌اي‌ كه‌ علی ‌(علیه السلام‌) با خود داشته‌، هيچ‌ فردي‌ جز معصومين‌ تاكنون‌ با خود نداشته‌ است‌. هيچ‌ كس‌ چون‌ علي‌(علیه السلام‌) نتوانسته‌ رابطه‌ خود را با عالم‌ هستي‌ تنظيم‌ نمايد و از «خود» بهره‌برداري‌ كند.
2-حوادث‌ گوناگوني‌ كه‌ در طول‌ حيات‌ علي‌(علیه السلام‌‌) به‌ سراغ‌ وي‌ آمد به‌ گونه‌اي‌ بود كه‌ «گويي‌ جهان‌ هستي‌ و تاريخ‌ بشري‌ نمونه‌ي‌ همه‌ حقايق‌ و رويدادهايي‌ را كه‌ در نهاد و صور آن‌ دو قلمرو بوده‌ و خواهد بود، براي‌ او نشان‌ داده‌ است‌».
3-تصفيه‌ و تزكيه‌ي‌ دروني‌ علي‌(علیه السلام‌‌) موجب‌ شد او به‌ برترين‌ راه‌ در شناسايي‌ انسان‌ نائل‌ آيد.
4-علي‌(علیه السلام‌‌) احاطه‌اي‌ دقيق‌ بر قرآن‌ كريم‌ يعني‌ مهم‌ترين‌ كتاب‌ انسان‌شناسي‌ داشت‌. نگاهي‌ به‌ متن‌ سخنان‌ امام‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ وي‌ «قرآن‌ را كه‌ كتاب‌ انسان‌ است‌، در همه‌ سطوح‌ رواني‌ خود در حد اعلاء درك‌ نموده‌ است‌».
در اين‌ اثر استاد جعفري‌ انسان‌ را از دو ديدگاه‌ «آن‌ چنان‌كه‌ هست‌» و «آن‌ چنان‌ كه‌ باشد» مورد بررسي‌ قرار داده‌ است‌. مهم‌ترين‌ موضوعاتي‌ كه‌ در اين‌ اثر مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ عبارتند از:
1-علل‌ عقب‌ ماندگي‌ انسان‌شناسي‌
2-چهار نظريه‌ي‌ مهم‌ در طبيعت‌ انساني‌
3-طبيعت‌ انساني‌ از ديدگاه‌ اسلام‌ و بررسي‌ اين‌ موضوع‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ به‌ معرفي‌ طبيعت‌ و تمام‌ ذات‌ نپرداخته‌ است‌.
4-عوامل‌ ضعف‌ انسان‌
5-استعدادهاي‌ ذاتي‌ انسان‌ از ديدگاه‌ اسلام‌. در اين‌ بحث‌ ويژگيهاي‌ انساني‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌.
6-حقوق‌ حيوانات‌ در اسلام‌
اين‌ بحث‌ از اين‌ جهت‌ مطرح‌ شده‌ تا نشان‌ داده‌ شود كه‌ «جان‌ هر جانداري‌ مادامي‌ كه‌ عامل‌ ضرر بر انسانها نباشد، محترم‌ است‌».
در اين‌ فصل‌، حقوق‌ حيوانات‌ از ديدگاه‌ فقه‌ اسلامي‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌. اين‌ بحث‌ در واقع‌ جمله‌ي‌ معترضه‌اي‌ است‌ كه‌ در ذيل‌ يكي‌ از استعدادهاي‌ ذاتي‌ انسان‌ يعني‌ «حيات‌ فعليت‌ و دوام‌ خود را مي‌خواهد» مطرح‌ شده‌ است‌. اين‌ بحث‌ مي‌بايست‌ كه‌ در فصل‌ جداگانه‌ مطرح‌ مي‌شد.
7-بررسي‌ تعريف‌ روان‌ از ديدگاه‌ منابع‌ اسلامي‌
در بحث‌ از نهمين‌ استعداد ذاتي‌ انسان‌ از ديدگاه‌ اسلام‌، استاد اين‌ ويژگي‌ انساني‌ را مطرح‌ كرده‌ كه‌ «فقط‌ با به‌ فعليت‌ رسيدن‌ بعد روحي‌ حيات‌ انساني‌ است‌ كه‌ شخصيت‌، من‌، روان‌، روح‌ مي‌تواند مطرح‌ شود». در ذيل‌ اين‌ مطلب‌ استاد به‌ بحث‌ از نفس‌ و روان‌ از ديدگاه‌ متفكران‌ اسلامي‌ پرداخته‌ است‌.
8-عوامل‌ اختلاف‌ آراء روان‌ شناسان‌. در ذيل‌ اين‌ جمله‌ي‌ معترضه‌، استاد بحث‌ ديگري‌ را در مورد عواملي‌ كه‌ موجب‌ اختلاف‌ آراء روان‌ شناسان‌ شده‌ مطرح‌ مي‌كنند.
كل‌ اين‌ بحث‌ نيز مي‌بايست‌ تحت‌ عنواني‌ مستقل‌ مطرح‌ مي‌شد، نه‌ در ذيل‌ استعدادهاي‌ ذاتي‌ انسان‌ از ديدگاه‌ اسلام‌ كه‌ خود بحث‌ مفصلي‌ است‌.
9-طرق‌ صعود تكاملي‌ روح‌
اين‌ عنوان‌ نيز در ذيل‌ نهمين‌ استعداد ذاتي‌ انسان‌ آمده‌ است‌. اين‌ بحث‌ خود شامل‌ ده‌ عنوان‌ فرعي‌ است‌. اين‌ بحث‌ بسيار مهم‌ مي‌بايست‌ در فصلي‌ جداگانه‌ مي‌آمد و طرح‌ آن‌ با گستردگي‌ مطالب‌ مطرح‌ شده‌ در اين‌ قسمت‌ كتاب‌ مناسب‌ نيست‌.
10-قانونمندي‌ روح‌ انسان‌: اين‌ بحث‌ با عنواني‌ طولاني‌ در چهار سطر آمده‌ كه‌ جا داشت‌ به‌ همين‌ عنوان‌ مختصر مي‌آمد. استاد، قوانين‌ روح‌ انسان‌ را در ذيل‌ ارتباطهاي‌ چهارگانه‌ رابطه‌ي‌ انسان‌ با خود، رابطه‌ي‌ انسان‌ با جامعه‌، رابطه‌ي‌ انسان‌ با جهان‌ هستي‌، رابطه‌ي‌ انسان‌ با خدا، مطرح‌ كرده‌ است‌.
اين‌ اثر نفيس‌ شامل‌ مباحثي‌ عميق‌ در انسان‌شناسي‌ است‌ كه‌ اگر عناوين‌ شش‌ و هفت‌ و هشت‌ و نه‌ - كه‌ در ذيل‌ عنوان‌ پنج‌ آمده‌ است‌ جداگانه‌ مطرح‌ شود خواننده‌ از كتاب‌ بهره‌ي‌ بيشتري‌ خواهد گرفت‌.

كتاب‌ تحليل‌ شخصيت‌ خيام‌
خيام‌ شخصيتي‌ پيچيده‌ است‌ و اكثر پژوهشگران‌ به‌ همه‌ي‌ ابعاد شخصيت‌ او توجه‌ نكرده‌اند. آنچه‌ كه‌ موجب‌ شده‌ تا پرده‌ي‌ ابهام‌ بر چهره‌ي‌ اين‌ شخصيت‌ كشيده‌ شود، مجموعه‌ رباعياتي‌ است‌ كه‌ به‌ وي‌ منسوب‌ است‌. گروهي‌ از اين‌ رباعيات‌ داراي‌ محتوايي‌ مربوط‌ به‌ لذت‌ پرستي‌ و پوچ‌ گرايي‌ است‌ كه‌ با عقايد فلسفي‌ و مذهبي‌ وي‌ ناسازگار است‌.
از نظر استاد عواملي‌ موجب‌ اختلاف‌ نظر و برداشت‌ در مورد خيام‌ و يا ساير شخصيتها مي‌شود كه‌ عبارت‌ است‌ از:
1-چون‌ شخصيتهاي‌ برجسته‌ مي‌توانند الگو و معيار قرار گيرند، لذا محققان‌ تلاش‌ مي‌كنند تا شخصيت‌ مورد نظر را به‌ عنوان‌ مؤيد آراء و نظريات‌ خود تفسير كنند.
2-انديشه‌ و آراء محققان‌ در تحليل‌ شخصيتها نيز دخالت‌ مي‌كند. بسياري‌ از پژوهشگران‌ اظهار بي‌طرفي‌ در ارزيابي‌ شخصيتها مي‌كنند، ولي‌ حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ مختصات‌ و شرايط‌ ذهني‌ و روحي‌ آنها در بررسي‌ آراء و افكار شخصيتها دخالت‌ مي‌ورزد.
3-اشتراك‌ انسانها در احساسات‌ و تفكرات‌ و هدف‌ گيريها و لذايذ و آلام‌ موجب‌ مي‌شود تا آدمي‌ در تفسير ديگران‌ به‌ اصطلاح‌ قياس‌ به‌ نفس‌ كند. يعني‌ ديگران‌ را از دريچه‌ چشم‌ خود ارزيابي‌ كند.
4-تقليدهاي‌ مشهود و نامشهود از شخصيتهاي‌ بزرگ‌ موجب‌ مي‌شود تا انسان‌ به‌ تماشاگري‌ دقيق‌ شخصيتها موفق‌ نشود، بلكه‌ بازيگري‌ كند.
در تحليل‌ شخصيتها بايد اين‌ نكته‌ را نيز در نظر آورد كه‌ وجود ابعاد متنوع‌ فلسفي‌ و علمي‌، عرفاني‌ و ادبي‌ در شخصيتها قابل‌ جمع‌ است‌. عظمت‌ روح‌ آدمي‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ در صورت‌ آمادگي‌ شرايط‌ مغزي‌ و رواني‌، دين‌ ابعاد مختلف‌ براي‌ فرد ضرورت‌ پيدا مي‌كند.
شخصيت‌ آدمي‌ مي‌تواند از هشت‌ بعد اساسي‌ برخوردار شود كه‌ در مورد خيام‌ نيز اين‌ سؤال‌ مطرح‌ است‌ كه‌ آيا وي‌ از همه‌ي‌ ابعاد هشتگانه‌ زير برخوردار است‌ يا نه‌؟
1-بعد علمي‌: بدون‌ شك‌ خيام‌ در رياضيات‌ صاحب‌ نظر بود. برخي‌ او را واضع‌ علم‌ هندسه‌ تحليلي‌ دانسته‌اند.
2- بعد فلسفي‌: بينش‌ فلسفي‌ خيام‌ نيز از اهميت‌ به‌ سزايي‌ برخوردار است‌. هرچند وي‌ مانند فارابي‌ و ابن‌سينا و ابن‌ رشد به‌ طرح‌ منظم‌ مسائل‌ فلسفي‌ نپرداخته‌، اما در حل‌ برخي‌ مسائل‌ فلسفي‌ توفيق‌ بسيار داشته‌ است‌.
3-بعد شهودي‌: بررسي‌ آثار علمي‌ و فلسفي‌ و ادبي‌ خيام‌، اثر چنداني‌ از شهود را در انديشه‌هاي‌ وي‌ نشان‌ نمي‌دهد. هيچ‌ جا نيز اظهار نمي‌دارد كه‌ من‌ فلان‌ موضوع‌ را با شهود دريافته‌ام‌.
4-بعد اخلاقي‌: منابع‌ موجود در مورد خيام‌، نشانگر آن‌ است‌ كه‌ وي‌ از اخلاقي‌ والا برخوردار نبوده‌، چرا كه‌ حوصله‌ بحث‌ و گفتگو را نداشته‌ و برخي‌ او راداراي‌ بخل‌ علمي‌ دانسته‌اند.
5-بعد حكمي‌: برخي‌ فلسفه‌ را عبارت‌ از شناخت‌ كليات‌ و مبادي‌ هستي‌ و نتايج‌ دانشها دانسته‌اند، اما در تعريف‌ حكمت‌ گفته‌اند:
معرفت‌ به‌ عالم‌ هستي‌ با وابستگي‌ آن‌ با هستي‌ آفرين‌ و دريافت‌ فروغ‌ رباني‌ در عالم‌ وجود و حركت‌ در روشنايي‌ اين‌ فروغ‌ به‌ سوي‌ كمال‌ اعلي‌ كه‌ خداوند هستي‌ آفرين‌ آن‌ را هدف‌ اعلاي‌ هستي‌ قرار داده‌ است‌». (13)
با توجه‌ ب‌ اين‌ معاني‌، بعد فلسفي‌ خيام‌ بيش‌ از بعد حكمي‌ وي‌ است‌.
6-بعد ادبي‌: خيام‌ آشنايي‌ قابل‌ توجهي‌ با ادبيات‌ فارسي‌ و عربي‌ داشته‌ است‌. رباعيات‌ وي‌ نيز از نظر ادبي‌ محض‌ بسيار جالب‌ است‌.
7- بعد عرفاني‌: در آثار فلسفي‌ خيام‌، حالت‌ عرفاني‌ مشاهده‌ نمي‌شود، ولي‌ در بعضي‌ از رباعيات‌ منسوب‌ به‌ وي‌ گاه‌ مضامين‌ عرفاني‌ ديده‌ مي‌شود. 8- بعد مذهبي‌: از مطالب‌ مندرج‌ در آثار ادبي‌ او مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ وي‌ بعد مذهبي‌ داشته‌ است‌. وي‌ مطالبي‌ را در الهيات‌ مطرح‌ كرده‌ كه‌ نشانگر اعتقاد وي‌ به‌ آنها مي‌باشد.
استاد جعفري‌ پس‌ از طرح‌ مسائل‌ فوق‌ به‌ بحث‌ پيرامون‌ لقب‌ امام‌ براي‌ خيام‌ مي‌پردازد و چند فرض‌ را براي‌ به‌ كاربردان‌ اين‌ كلمه‌ در مورد وي‌ نقل‌ مي‌كند.
در بحث‌ بعدي‌، ايشان‌ به‌ بيان‌ اين‌ مطلب‌ مي‌پردازد كه‌ آيا خيام‌ تحت‌ تأثير ابوالعلاء معري‌ قرار گرفته‌ بود يا نه‌؟ ايشان‌ با بيان‌ خصوصيات‌ ابوالعلاء و تناقضات‌ صريح‌ در تفكرات‌ وي‌ به‌ نتيجه‌ مي‌رسد كه‌ خيام‌ تنها به‌ جنبه‌هاي‌ ادبي‌ و تفكرات‌ ابوالعلاء در مورد فناي‌ دنيا و بي‌وفايي‌ آن‌ توجه‌ داشته‌ است‌.
ديدگاه‌ فلسفي‌ خيام‌ نيز از مباحث‌ مهم‌ كتاب‌ است‌. از نظر ايشان‌، صرف‌ نظر از رباعياتي‌ كه‌ ترويج‌ پوچ‌گرايي‌ و لذت‌گرايي‌ مي‌كند، وي‌ اصول‌ كلي‌ و مبادي‌ بنيادين‌ جهان‌ هستي‌ را مي‌پذيرد. خيام‌ مطالب‌ كلامي‌ و فلسفي‌ زير را بيان‌ كرده‌ كه‌ استاد به‌ تحليل‌ و بررسي‌ آنها مي‌پردازد:
1-بي‌نيازي‌ خداوند از علت‌.
2- واقعيت‌ داشتن‌ موجودات‌ عالم‌ هستي‌.
3-جريان‌ فيض‌ وجود از خداوند به‌ موجودات‌.
4- تقدم‌ در خلقت‌ به‌ ملاك‌ اشرفيت‌.
5-تضادي‌ كه‌ موجب‌ پيدايش‌ شر مي‌شود مخلوق‌ بالذات‌ الهي‌ نيست‌.
6-تكاليف‌ الهي‌ جهت‌ تحريك‌ انسانها براي‌ نيل‌ به‌ كمالات‌ است‌.
7-ضرورت‌ بعثت‌ انبياء و بيان‌ صفات‌ آنها.
8-اهميت‌ اوامر و نواهي‌ و الهي‌ و منابع‌ آنها.
در فصل‌ «آغاز و انجام‌ كتابهاي‌ علمي‌ و فلسفي‌ عمربن‌ ابراهيم‌ خيامي‌» نيز اين‌ مطلب‌ پي‌گيري‌ مي‌شود كه‌ وي‌ با نيايش‌ و بيان‌ مطالب‌ معنوي‌، كتابهاي‌ خود را آغاز مي‌كند و به‌ پايان‌ مي‌برد. در همين‌ فصل‌ استاد به‌ نقد تحليلهاي‌ صادق‌ هدايت‌ در مورد خيام‌ مي‌پردازد. از نظر ايشان‌ صادق‌ هدايت‌ با تفسير خيام‌ شخصيت‌ خود را تفسير نموده‌ است‌.
مهم‌ترين‌ بحث‌ كتاب‌ تحليل‌ و ارزيابي‌ رباعيات‌ منسوب‌ به‌ خيام‌ است‌. استاد در ابتدا به‌ بررسي‌ اين‌ مطلب‌ مي‌پردازد كه‌ علت‌ جذابيت‌ رباعيات‌ منسوب‌ به‌ خيامي‌ چيست‌؟

كتاب‌ حكمت‌، عرفان‌ و اخلاق‌ در شعر نظامي‌ گنجوي‌
در اين‌ كتاب‌، استاد به‌ بحث‌ پيرامون‌ مسائل‌ حكمي‌ در شعر نظامي‌ پرداخته‌ است‌. كتاب‌ با مطلبي‌ در مورد شعر و شاعري‌ آغاز مي‌شود، در ابتدا مؤلف‌ به‌ بيان‌ سه‌ تحليل‌ پيرامون‌ شعر مي‌پردازد، تحليل‌ اوّل‌ قضاوت‌ افراطي‌ اشخاصي‌ امثال‌ «ايليا ابوماضي‌» است‌ كه‌ مي‌گويد راز نبوتها در شعر تجلي‌ پيدا كرده‌ است‌. تحليل‌ دوم‌ قضاوتي‌ تفريطي‌ است‌ كه‌ شعر را تا پست‌ترين‌ پديده‌ خيالات‌ و پندارها تنزل‌ مي‌دهد و آن‌ نشانه‌ي‌ ناتواني‌ مغز بشري‌ از درك‌ واقعيات‌ مي‌داند.
سومين‌ قضاوت‌ كه‌ منطقي‌ و معتدل‌ است‌ شعر را «بيان‌ زيبا و موزون‌ واقعيات‌ با احساسي‌ والا و فهم‌ برين‌ درباره‌ي‌ انسان‌ آن‌ چنان‌ كه‌ هست‌ و آن‌ چنان‌ كه‌ بايد» مي‌داند. به‌ بيان‌ ديگر هدف‌ اعلاي‌ شعر اين‌ است‌ كه‌ با بيان‌ موزون‌ و آهنگين‌ خود به‌ موضع‌گيري‌ صحيح‌ پيرامون‌ واقعيات‌ و بهره‌برداري‌ از آنها در جهت‌ تكامل‌ انسان‌ بپردازد.
ديدگاه‌ قرآن‌ كريم‌ در مورد شعر و شاعري‌ نيز از مباحث‌ آغازين‌ كتاب‌ است‌. در اين‌ مبحث‌ با بيان‌ اشعاري‌ از اميرمؤمنان‌ و حسين‌ بن‌ علي‌ -( علیه السلام‌‌)- در شب‌ عاشورا و اشعاري‌ از امام‌ سجاد و امام‌ رضا -( علیهما السلام‌‌)- و رواياتي‌ كه‌ در زمينه‌ شعر و شاعري‌ وارد شده‌ به‌ ديدگاه‌ اسلام‌ در مورد پديده‌ي‌ شعر و شاعري‌ اشاره‌ مي‌شود. از نظر استاد شعر و شاعري‌ در اسلام‌ و ميان‌ مسلمين‌ به‌ گونه‌اي‌ جدي‌ مطرح‌ بوده‌ و ائمه‌ نيز همواره‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از عالي‌ترين‌ وسايل‌ ابلاغ‌ حقايق‌ بهره‌ مي‌گرفته‌اند.
از نظر استاد هر اندازه‌ كه‌ احساسات‌ و قدرت‌ تجسيم‌ شاعر بيشتر و عمق‌ دانش‌ وي‌ نيز زيادتر باشد كميت‌ و كيفيت‌ ارتباط‌ وي‌ با جهان‌ هستي‌ افزودني‌تر خواهد بود. گستردگي‌ احساسات‌ شاعر نيز مي‌تواند براي‌ شاعر، انسان‌ و جهاني‌ خاص‌ بسازد. از همين‌ جاست‌ كه‌ مي‌توان‌ گفت‌ شعر را نمي‌توان‌ در انواعي‌ معين‌ از حماسه‌ و مدح‌ و ذم‌ و...محدود ساخت‌. ارزش‌ هر شعري‌ را بايد با ارزيابي‌ احساساتي‌ كه‌ درون‌ شاعر ايجاد مي‌كند سنجيد؛ احساسات‌ خام‌ و تصفيه‌ نشده‌ كه‌ فقط‌ با امور مادي‌ و طبيعي‌ حيات‌ بشر سر و كار دارند، بي‌ارزش‌ هستند و همچون‌ كفهاي‌ ناپايداري‌ مي‌مانند كه‌ براي‌ لحظاتي‌ معين‌ سر مي‌كشند و سپس‌ فرو مي‌نشينند. اگر شاعري‌ در اين‌ سطح‌ شعر بگويد، ارزش‌ تعليمي‌ و نقش‌ سازنده‌ شعر را در رشد و كمال‌ انسانها ناديده‌ گرفته‌ است‌.
شاعري‌ كه‌ در احساسات‌ خام‌ و ابتدايي‌ غوطه‌ ور مي‌شود، ساير نيروها و فعاليتهاي‌ مغزي‌ و رواني‌ خود را مختل‌ مي‌سازد و در نتيجه‌ منطق‌ واقع‌ جويي‌ و حقيقت‌ يابي‌ خود را از دست‌ مي‌دهد. فردي‌ كه‌ شاعري‌ را فقط‌ طبع‌ روان‌ مي‌داند و به‌ معاني‌ عالي‌ كاري‌ ندارد و مي‌گويد:
شاعري‌ طبع‌ روان‌ مي‌خوهد نه‌ معاني‌ و نه‌ بيان‌ مي‌خواهد
عمر خود را بيهوده‌ تلف‌ كرده‌، سرانجام‌ كارش‌ به‌ جايي‌ مي‌رسد كه‌ مي‌گويد:
دلم‌ زين‌ عمربي‌حاصل‌ سرآمد كه‌ ريش‌ عمر هم‌ كم‌كم‌ درآمد
اگر كسي‌ حيات‌ را جدي‌ بگيرد و به‌ اين‌ اصل‌ اساسي‌ انسان‌شناسي‌ اعتقاد داشته‌ باشد كه‌ بدون‌ دروغ‌ نيز مي‌توان‌ زندگي‌ كرد ديگر به‌ خود اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ در تعريف‌ شعر بگويد:
«احسن‌ اوست‌ اكذب‌ او». از همين‌ جاست‌ كه‌ نظامي‌ مي‌گويد:
در شعر مپيچ‌ و در فن‌ او چون‌ اكذب‌ اوست‌ احسن‌ او
از نظر استاد رسالت‌ شعر و شاعري‌ در اين‌ نيست‌ كه‌ «با دروغ‌ و بيان‌ ضد واقعيات‌، مغزهاي‌ مردم‌ را از خرافات‌ و نادرستيها انباشته‌ كند» و مردم‌ را از درك‌ حقايق‌ دور سازد. شاعر با شعر خود مي‌تواند واقعيات‌ را به‌ گونه‌اي‌ بيان‌ كند كه‌ هيچ‌ عالمي‌ نمي‌تواند آن‌ را آن‌ گونه‌ بيان‌ كند كه‌ شاعر مي‌تواند به‌ دور از انديشه‌هاي‌ تجريدي‌، مهم‌ترين‌ حقايق‌ فرهنگ‌ بشري‌ را به‌ صورتي‌ اظهار كند كه‌ خواننده‌ از انبساط‌ خاطري‌ برخوردار شود كه‌ هيچ‌ گاه‌ از عهده‌ي‌ استدلالهاي‌ فلسفي‌ و ادراكهاي‌ علمي‌ برنمي‌ آيد.
پس‌ از بيان‌ مطالب‌ فوق‌ كه‌ در واقع‌ مقدمه‌ي‌ كتاب‌ است‌، استاد به‌ بررسي‌ مناجاتهاي‌ نظامي‌ مي‌پردازد. در ابتدا دعا به‌ عنوان‌ يكي‌ از عناصر فعال‌ فرهنگ‌ پويا و هدف‌ دار بشري‌ مطرح‌ مي‌شود. سپس‌ به‌ بيان‌ هماهنگي‌ كار و تلاش‌ با دعا و نيايش‌ در قرآن‌ و منابع‌ اسلامي‌ پرداخته‌ مي‌شود. در بحث‌ از نيايش‌ ارتباط‌ سه‌ گانه‌ انسان‌ با خدا مطرح‌ مي‌شود. ارتباط‌ نوع‌ اول‌ عقلي‌ خالص‌ است‌ و در آن‌ انسان‌ با دلايل‌ عقلي‌ به‌ وجود خدا پي‌ مي‌برد. ارتباط‌ نوع‌ دوم‌ فطري‌ است‌ و اگر انسان‌ آلودگيهاي‌ دروني‌ خود را از ميان‌ ببرد، فطرت‌ توحيديش‌ شكوفا مي‌گردد. سومين‌ نوع‌ ارتباط‌ هم‌ قلبي‌ يا وجداني‌ است‌. اين‌ نوع‌ ارتباط‌ عميق‌تر و گسترده‌تر از دو نوع‌ ارتباط‌ ديگر است‌.
از نظر استاد، دعا به‌ مفهوم‌ دقيق‌ آن‌، عبارت‌ است‌ از ارتباط‌ بي‌نهايت‌ كوچك‌ با بي‌نهايت‌ بزرگ‌. در ارتباط‌ نيايشي‌ با خدا، انسان‌ عابد واقعيات‌ را حذف‌ نمي‌كند، بلكه‌ از آنها حداكثر استفاده‌ را مي‌كند. در اين‌ بحث‌ برخي‌ از ابعاد مسئله‌ي‌ نيايش‌ مطرح‌ و انتقادات‌ وارده‌ بر آن‌ پاسخ‌ گفته‌ مي‌شود.
پس‌ از بيان‌ مباحث‌ كلّي‌ در مورد نيايش‌، مناجاتهاي‌ نظامي‌ مورد بررسي‌ قرار مي‌گيرد. گيرايي‌ و سلاست‌ و رواني‌ اشعار نظامي‌ درادب‌ فارسي‌ كم‌ نظير است‌. وي‌ با تسلط‌ بسياري‌ كه‌ بر زبان‌ عربي‌ و فارسي‌ داشته‌ به‌ خوبي‌ توانسته‌ از آنها در جهت‌ ارائه‌ي‌ معاني‌ محكم‌ و در عين‌ حال‌ سليس‌ و روان‌ بهره‌برداري‌ كند. اين‌ ويژگي‌ شعر نظامي‌ در مناجاتهاي‌ او به‌ خوبي‌ آشكار است‌. اشعاري‌ را كه‌ نظامي‌ به‌ صورت‌ مناجات‌ در قسمتهاي‌ مختلف‌ ديوان‌ خود آورده‌ از آثار بسيار ارزنده‌ فرهنگ‌ بشري‌ است‌، چرا كه‌ وي‌ توانسته‌ عالي‌ترين‌ حقايق‌ مربوط‌ به‌ رابطه‌ي‌ انسان‌ با خدا و جهان‌ هستي‌ را در قالب‌ مفاهيم‌ شعري‌ بيان‌ كند.
در ابياتي‌ كه‌ نظامي‌ سخن‌ از خدا و جهان‌ و انسان‌ به‌ ميان‌ آورده‌، نكات‌ بسيار مهمي‌ را مطرح‌ ساخته‌ است‌ كه‌ عبارت‌ از:
1-ذات‌ اقدس‌ ربوبي‌ بي‌نهايت‌ است‌ و كلمات‌ ظرفيت‌ ارائه‌ي‌ آنها را ندارد.
2-انديشه‌ و تعقل‌ توانايي‌ شناخت‌ ذات‌ اقدس‌ الهي‌ را ندارد.
3-اغاز عالي‌ترين‌ ارتباط‌ انسان‌ با خداوند هنگامي‌ است‌ كه‌ انسان‌ گام‌ به‌ حيرت‌ والا مي‌گذارد.
4-دريافت‌ خدا به‌ وسيله‌ خدا. در اين‌ مبحث‌ استاد با استناد به‌ آيات‌ و روايات‌، برهان‌ صديقين‌ را مطرح‌ كرده‌اند و سپس‌ به‌ بررسي‌ اين‌ نكته‌ پرداخته‌اند، كه‌ آيا مطالب‌ نظامي‌ را در اين‌ زمينه‌ حمل‌ بر برهان‌ وجوبي‌ كرد يا برهان‌ صديقين‌.
5-مجهول‌ بودن‌ حقيقت‌ هستي‌ و ناتواني‌ بشر از شناخت‌ آن‌.
6-تشبيه‌ جهان‌ به‌ كتابي‌ كه‌ قابل‌ خواندن‌ است‌ و داراي‌ دو صفحه‌ بسيار وسيع‌ است‌ كه‌ يكي‌ عالم‌ برون‌ است‌ و ديگري‌ عالم‌ درون‌.
7-غيرقابل‌ درك‌ بودن‌ اسرار نهايي‌ جهان‌ با معلومات‌ و معارف‌ محدود.
8-نظام‌ احسن‌ جهان‌ هستي‌.
9- اختيار در جهان‌ هستي‌.
10-نيازمندي‌ من‌ انساني‌ به‌ عنايات‌ الهي‌.
11-نقصهاي‌ بشري‌ و لزوم‌ ارتباط‌ انسان‌ با خدا.
12-ياد خدا و حيات‌ واقعي‌ انسانها.
با تجزيه‌ و تحليلهاي‌ عميق‌ فلسفي‌ پيرامون‌ اشعار نظامي‌، گاه‌ استاد به‌ مقايسه‌ ميان‌ وي‌ و ديگران‌ پرداخته‌ است‌ كه‌ از جمله‌ بايد از مولوي‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آورد. به‌ نظر استاد، مولوي‌ با نظامي‌ قابل‌ مقايسه‌ نيست‌، چرا كه‌ عمق‌ دريافتهاي‌ مولوي‌ پيرامون‌ مسائل‌ مربوط‌ به‌ انسان‌ به‌ اندازه‌اي‌ است‌ كه‌ با انديشه‌هاي‌ نظامي‌ قابل‌ قياس‌ نمي‌باشد. البته‌ نظامي‌ از نظر هنر شاعري‌ نيرومندتر از مولوي‌ است‌ و نقطه‌ نظرات‌ خود را در مورد مسائل‌ فلسفي‌ و ديني‌ روشن‌تر بيان‌ كرده‌ است‌.
با همه‌ي‌ ابعاد مهمي‌ كه‌ نظامي‌ داراست‌ از نظر استاد در ارزيابي‌ شخصيت‌ وي‌ نبايد افراط‌ كرد. هر چند شخصيتي‌ مانند نظامي‌ از نبوغ‌ و عظمت‌ فوق‌ العاده‌ برخوردار است‌، امّا نمي‌توان‌ از انتقادات‌ وارده‌ بر او چشم‌ پوشي‌ كرد. يكي‌ از انتقادات‌ وارد بر نظامي‌ اين‌ است‌ كه‌ در برخي‌ اشعار خود اين‌ نكته‌ را بيان‌ مي‌كند كه‌ چشمان‌ ظاهري‌ مي‌تواند خدا را ببيند، اما دل‌ و جان‌ نمي‌توانند خدا را مشاهده‌ كنند:
راه‌ بسي‌ رفت‌ و ضميرش‌ نيافت‌ ديده‌ بسي‌ جست‌ و نظيرش‌ نيافت‌
جان‌ به‌ چه‌ دل‌ راه‌ درين‌ بحر كرد دل‌ به‌ چه‌ گستاخي‌ از اين‌ چشم‌ خورد
اين‌ اشكال‌ بر نظامي‌ وارد است‌ كه‌ چرا بايد دل‌ و جان‌ با قدرت‌ تجردي‌ كه‌ دارند ناتوان‌ از شهود خداوند باشند. همچنين‌ بعضي‌ ابيات‌ او نشان‌ از جبر در اعمال‌ انسان‌ دارد:
سرشت‌ مرا كافريدي‌ ز خاك‌ سرشته‌ تو كردي‌ به‌ ناپاك‌ و پاك‌
اگر نيكم‌ و گر بدم‌ در سرشت‌ قضاي‌ تو اين‌ نقش‌ بر من‌ نوشت‌
جز اين‌ نيستم‌ چاره‌اي‌ در سرشت‌ كه‌ سر بر نگردانم‌ از سرنوشت‌
اگر اشعار فوق‌ را تأويل‌ نكنيم‌ ديگر نمي‌توان‌ به‌ ارزشهاي‌ اخلاقي‌ كه‌ نظامي‌ در حدّ بالا به‌ آنها معتقد باور داشت‌. برخي‌ ابيات‌ نظامي‌ نيز مفيد اين‌ معناست‌ كه‌ همه‌ي‌ صفات‌ خداوند ذاتي‌ است‌، درحالي‌ كه‌ برخي‌ صفات‌ ذاتي‌ و برخي‌ فعلي‌ هستند در يكي‌ از ابيات‌ نظامي‌ اشاره‌ دارد كه‌ در مقابل‌ براهيني‌ كه‌ براي‌ اثبات‌ وجود خدا ذكر كرده‌ خداوند به‌ وي‌ پاداش‌ بدهد كه‌ اين‌ مطلب‌ از نظر تعال‌ عرفاني‌ قابل‌ نقد است‌:
چو بر هستي‌ تو من‌ سست‌ راي‌ بسي‌ حجت‌ انگيختم‌ دلگشاي‌
تو نيز ار شود مهد من‌ در نهفت‌ خبر ده‌ كه‌ جان‌ ماند اگر خاك‌ خفت‌

وفات :
استاد در اواخر زندگی، دچار بیماری سرطان ریه شد. پزشكان این بیماری را در ایشان در مرداد ماه 1377 تشخیص دادند. فرزند علامه ـ دكتر غلامرضا جعفری ـ كه در نروژ مشغول تحصیل در دوره فوق دكترا، ‌به ایران آمد تا ایشان را برای ادامه معالجه به آن جا ببرد. استاد هنگام خداحافظی با خانواده گفت: «این سفر بدون بازگشت است. پس از مرگ من، درباره من اغراق نكنید.» و به فرزندش گفت: «جلال الدین! حال كه به عمر خود نگاه می‌كنم می‌بینم كه چقدر سریع گذشت.»
در نروژ ماجرای جالبی روی داد: شبی یكی از دوستان دكتر غلامرضا جعفری او و استاد را برای شام به منزل خود دعوت كرد. استاد و فرزندش در موقع مقرر به آن جا رفتند. هنگام شام، استاد ناراحت شد و گفت: «بوی تعفّن می‌آید!» هرچه به او گفته شد كه تعفنّی در كار نیست، ‌نپذیرفت؛ سرانجام دكتر غلامرضا جعفری برخاست و همراه پدر؛ شام نخورده از آن جا خارج شدند. صبح روز بعد دكتر جعفری با آن دوست تماس گرفت تا عذر خواهی كند، امّا با كمال تعجب دوستش گفت: برای شام شب گذشته نتوانستم مرغ ذبح اسلامی تهیه كنم، به ناچار از مرغ‌های معمولی استفاده كردم. از این كه داشتم مرغ نجس به استاد می‌دادم؛ بسیار ناراحت بودم؛ و خیلی خوشحال شدم كه ایشان شام نخوردند!
سه ساعت قبل از کوچ ابدی، استاد جعفری به فرزندش اشاره اي مي كند. اين اشاره ، به معناي درخواستي از فرزند بود. اما به علت از دست رفتنِ قدرت تكلم وی كه بعد از سكته مغزي حین بیماری سرطان بر او عارض شده بود، فرزند متوجه درخواست پدر نمي شد ... سرانجام پس از حدود يك ساعت، وي منظور پدر را درك می كند. داخل كيف شخصیِ محمد تقی جعفری، پلاكي قرار داشت كه اسماء خداوند و نام ائمه علیهم السلام حك شده و همراه آن پلاك، پارچه سبز متبرّک به ضريح امام حسين(علیه السلام) بود.
او به سرعت عازم محلي می شود كه لوازم شخصیِ استاد در آنجا قرار داشت. زمان رفت و برگشت، يك ساعت به طول می انجامد و ... هنگام ورود به اتاق استاد در بيمارستان، پرستار خبر فوت ايشان را می دهد.
وي بي تاب و متأثر از اين كه به موقع نتوانسته است درخواست پدر را اجابت كند، وارد اتاق مي شود. جسد استاد جعفری بر روي تخت، و پارچه سفيدي آن را پوشانده بود... او با چشماني اشكبار، پارچه سبز را به صورت پدر گذاشته، ناگهان محمدتقی جعفری چشمان خود را براي لحظاتي اندك باز نموده و پس از لبخندي پر معنا، چشمانش را برای همیشه مي بندد.
سرانجام محمدتقي جعفري پس از عمري تلاش و تكاپو، در تاریخ 25 آبان سال 1377 خورشيدي به رحمت ايزدي پيوست و در شهر مقدس مشهد در حرم مطهر امام رضا (علیه السلام) در دارالزهد مبارکه به خاك سپرده شد.
استاد جعفری در بیمارستان «لیستر» شهر لندن نیز بستری شد؛ امّا سرانجام در 25 آبان 1377 ش به ملكوت اعلی پیوست.

پی نوشت:

1-تفسير و نقد و تحليل‌ مثنوي‌، ج‌ 14، صص‌ 5-624.
2-حدود دويست‌ اصل‌ انسان‌شناسي‌ در مقدمه‌ي‌ ج‌ 13، تفسير و نقد و تحليل‌ مثنوي‌ مطرح‌ شده‌ است‌. (صص‌ 58-19)
3-همان‌، ج‌ 2، ص‌ 31.
4- همان‌، ص‌ 10.
5-تفسير و نقد و تحليل‌ مثنوي‌، ج‌ 12، صص‌ 7-16.
6- تفسير و نقد و تحليل‌ مثنوي‌، ج‌ 1، ص‌ 773.
7-همان‌، ج‌ 2، صص‌ 53-50.
8-تفسير و نقد و تحليل‌ مثنوي‌، ج‌ 2، صص‌ 7-816.
9-همان‌، ج‌ 5، ص‌ 441.
10-مولوي‌ و جهان‌ بينيها، ص‌ 19.
11-همان‌، ص‌ 110.
12-همان‌، ص‌ 97
13-تحليل‌ شخصيت‌ خيام‌، ص‌ 30.
14-همان‌، ص‌ 219.
15-همان‌، ص‌ 254.
منبع:www.2.irib.ir
پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mahdi162 سپاسگزاری کرده اند :

  #4  
قدیمی 06/03/2010
آواتار mahdi162
mahdi162 mahdi162 آفلاین است
معاون بازنشسته تالار پزشکی و سلامت

کاربر اخلاق ماه کاربر نمونه ماه 

 

جنسيت: مرد
پست: 3,055
سپاس: 4,274
از این کاربر 1,940 بار در 2,058 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 223,437
علامه امینی :
ميلاد نور
زمين و آسمان تبريز نورباران بود. بوى گل محمدى در فضاى شهر پيچيده بود. بوى بهار مىآمد. تبريز در شبى رؤيايى به سر مىبرد. صداى حمد و تهليل و تكبير از همه جا بلند بود. على عليه السلام آن شاهكار آفرينش از خداى كعبه مولودى خواسته بود، خجسته، تا ياد حماسه بزرگ غدير را زنده كند. باغبان آفرينش، نداى على عليه السلام را چگونه بىپاسخ مىگذاشت؟ على عليه السلام نور خدا، اميد امت، فيض حق بود. دعايش مستجاب مىگرديد. خطه شيران، تبريز به اميد طلوع بامدادى بود كه ناگه بانگ تكبير مؤذن، شب را شكست و از نور خبر داد. هزار و سيصد و بيست سال از هجرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله، از مكه به مدينه مىگذشت كه "آقا ميرزا احمد" صاحب پسر شد. سر به خاك سائيد و طلوع آفتاب زندگى در خانه‌اش را سپاس نهاد. در كنار بستر كودك جاى گرفت، بغل كرد، بوسيد و بوئيدش. اشك شوق از ديدگانش ‍بسان مرواريدى بر گونه كودك غلطيد. سيماى طفل با جذبه و نورى كه در آن بود، پدر را از خود برده بود. چشم از رخ فرزند برنمىداشت. پدر نام فرزندش را "عبدالحسين" ناميد تا در سير امامت و شهادت و حماسه و ايثار گام نهد و بدين صورت عشق وافر خود به پيشواى سوم شيعيان را از خود متبلور ساخت .

روزها گذشت. فرزند به دوره‌اى از زندگى رسيد كه مىتوانست تعاليم پدر را به جان بپذيرد. او مىخواست بداند؛ بياموزد و در هستى انديشه كند. نخست آموزه‌هاى مادر را فراگرفت. آيات قرآنى و سوره‌هاى كوتاهى كه با اوزان مخصوص جان او را صيقلى مىداد. تا نوبت به تعاليم پدر شد.
سوره تربيت
روزها گذشت. فرزند به دوره‌اى از زندگى رسيد كه مىتوانست تعاليم پدر را به جان بپذيرد. او مىخواست بداند؛ بياموزد و در هستى انديشه كند. نخست آموزه‌هاى مادر را فراگرفت. آيات قرآنى و سوره‌هاى كوتاهى كه با اوزان مخصوص جان او را صيقلى مىداد. تا نوبت به تعاليم پدر شد. آقا ميرزا احمد از دانشمندان نامى تبريز كه در سال 1287 هجرى قمرى در قريه "سردها" از نواحى تبريز متولد شده بود. از سال 1304 براى ادامه تحصيل به شهر آمده و بعد از فراگيرى مقدمات، در محضر درس علامه بزرگوار مرحوم حاج ميرزااسدالله حضور يافت. و به مرتبه‌اى از دانش ‍ پژوهى رسيد كه صلاحيت علمى آن بزرگ از طرف زعيم بزرگوار حضرت آية الله ميرزا على آقاى شيرازى و فقيه برجسته حاج ميرزا على ايروانى مورد تاييد واقع شد. علم و عمل از وى شخصيتى برجسته ساخته بود. حسن سيرت، آراستگى طبيعت و پرهيزكارى وى زبانزد خاص و عام بود.
وى اكنون تربيت فرزند خويش را بر عهده مىگرفت تا به نيكى به بار آيد و با دين محمدى و آئين علوى آشنا گردد. عبدالحسين به چنين پدرى افتخار مىكرد و خداى را سپاس مىگفت كه در خانه علم و تقوا تولد يافته و تربيت مىشود.

قرآن و نهج البلاغه دو كتاب گرانقدر براى اين محصل جوان بود. وى اين دو كتاب را بارها مطالعه كرده و در معانى آن دقيق شده بود. گاهى در مطالعه اين دو كتاب مىگريست و نم نم اشك بر گونه‌اش جارى مىشد و چون دُرّى گرانمايه در سينه وى نهان مىگرديد.
آموزش علوم توسط پدر شروع شد و در طى سال‌ها آموزش ادبيات فارسى و عربى، منطق، فقه و اصول انجام گرفت. عبدالحسين همانگونه كه دروس ‍ متداول حوزه‌هاى علميه را فرامىگرفت و به حفظ اشعارى چون "الفيه ابن مالك" در علم نحو مىپرداخت، در سايه هدايت پدر، اشعارى هم از بزرگان دين حفظ كرد. از اولين شعرهايى كه پدر، فرزند و شاگردش را به آموختن و حفظ آن تشويق كرد، شعرى از حضرت على عليه السلام بود. او مىدانست همانگونه كه براى علم نحو ابياتى قرار داده شده است تا با حفظ آنها اصول آن علم به آسانى در دست باشد، بايد اصول اعتقادات را هم از اين طريق به شاگردان مكتب توحيد آموخت .
عبدالحسين كتاب‌هاى مختلفى در حديث و اعتقادات را نزد پدر خواند و از آنها بهره برد. و مسايل مشكل را با استاد در ميان نهاد و به حال آنها پرداخت. اهتمام به قرآن و حديث، به خصوص به نهج البلاغه، وى را عاشق امام على عليه السلام كرد. چه نيك به يادداشت آن سخن گرانمايه را كه: «هيچ آيه‌اى در قرآن كريم نيست كه اول آن "يا ايهاالذين آمنوا" باشد، مگر آن كه على ابن ابيطالب عليه السلام سردار مخاطبان آن آيه و امير و شريف و اول ايشان است .»
قرآن و نهج البلاغه دو كتاب گرانقدر براى اين محصل جوان بود. وى اين دو كتاب را بارها مطالعه كرده و در معانى آن دقيق شده بود. گاهى در مطالعه اين دو كتاب مىگريست و نم نم اشك بر گونه‌اش جارى مىشد و چون دُرّى گرانمايه در سينه وى نهان مىگرديد.
جد وى "مولى نجفعلى" مشهور به "امين الشرع" از اهالى آذربايجان بود كه سال 1275 هجرى قمرى متولد شده و خويشتن را به علم و ادب و پاك و پرهيزكارى آراسته بود. آن بزرگ شيفته جمع آثار ائمه اطهار عليهم‌السلام بود. از آنجا كه از ادب فارسى و تركى بهره وافر برده بود، قصايدى چند به اين دو زبان داشت . خانواده عبدالحسين به مناسبت شهرت جدش به "امينى" معروف شده بود.
عبدالحسين هم راهى را در پيش گرفته بود كه امين شرع و مدافع اسلام ناب محمدى و علوى باشد.
قيام سرو
عبدالحسين چهارده ساله بود كه شيخ محمد خيابانى بر ضد استعمار شوم انگلستان قيام نمود. پيش از نهضت خيابانى، انقلاب مشروطيت روى داده بود، انقلابى كه مردم تبريز در آن نقش مهمى بر عهده داشت. اينك خيابانى به پاس حرمت خون شهيدان، با قيامى ديگر مىخواست با كج روىها مقابله نمايد. لذا شانزدهم رجب 1338هجرى قمرى برابر هفدهم فروردين 1299هجرى شمسى بر ضد دولت ارتجاعى وثوق الدوله و امپرياليست‌هاى انگليسى قيام كرد. اين قيام به شهرهاى ديگر آذربايجان هم سرايت نمود و ادارات دولتى يكى پس از ديگرى به تصرف انقلابيون در آمد. شش ماه اداره شهر بر عهده كميته ملى به رهبرى خيابانى بود. مبارزى كه با انگليس، روس، آلمان عثمانى مقابله كرده و از استقلال موضع برخوردار بود.

امينى در صدد بود با تحصيل در عتبات به جهاد علمى پردازد، عالمى فريادگر شود و مسير حق را تداوم بخشد. وى با هجرت به نجف در صدر تكميل معارف الهى بود.
با سقوط وثوق الدوله، مشيرالدوله پيرنيا به نخست وزيرى رسيد و حاجى مخبرالسلطنه هدايت را به تبريز فرستاد تا آن مجاهد خستگى ناپذير را دفع نمايد. عصر بيست و هشتم ذيحجة الحرام مركز انقلابيون از بين رفت و بعد از سه روز وى را در خانه شيخ حسن ميانجى به شهادت رساندند.
عبدالحسين كه با سخنان شيخ و انديشه و افكار متعالى وى آشنايى داشت، چون ديگر دوستدارانش عزا گرفت و از پدر آموخت كه بايد پس از قيام و شهادت با مكتب دعا، فرهنگ سياسى اجتماعى اسلام را در جامعه نشر داد.
هجرت عشق
سال 1342 هجرى بود. عبدالحسين بيست و دو سال در كنار پدر با نشست و برخاست او و درس‌هاى علمى و عملىاش، با اسلام و قرآن آشنا شده بود و از محضر بزرگان ديگرى چون جناب حاج سيدمحمد مؤلف "مصباح الساكين" مشهور ره "مولانا" و جناب حاج سيدمرتضى خسروشاهى صاحب "اهداء الحقير در معنى حديث غدير" و جناب شيخ حسين مؤلف "هدية الانام" بهره‌هاى علمى برده بود.
عشق به امام على عليه السلام و علاقه به تحصيلات عالى وى را به كوى عشق هدايت كرد."نجف اشرف" شهرى كه سابقه تاريخى آن بر همگان روشن است. حوزه علميه نجف از دير باز جايگاهى براى رشد و تعالى دانشجويان علوم اسلامى بود و اينك مسافر عاشق مىخواست به شهر علم وارد شد. عبدالحسين داستان هجرت را با پدر در ميان نهاد. پدر بر قامت برومندش نظرى انداخت و با ديدگانى اشكبار بر هجرت فرزند پاسخ مثبت داد. پدر از نداى امام آگاه بود و از جاذبه على عليه السلام حكايات فراوانى به خاطر داشت. چگونه مىتوانست عاشق را از معشوق دور نگاه دارد؟ كه او بىعشق افسرده مىشد و اين بر پدر سخت گران بود. پدر لذت ديدار و همنوايى با فرزند را از دامن شست و وى را به امام على عليه السلام بخشيد و فرزندش ‍امام حسين عليه السلام همانگونه كه فرزند از لذات مادى به حيات جاويد رو آورده بود.

علامه امينى زندگى شهداى راه حق و فضيلت را اولين تاليف خويش قرار داد تا با جمع‌آورى گل‌هاى بوستان فضيلت امت اسلامى را به بزرگ آرمان الهى سوق دهد. آرمان والايى كه براى تحقق آن رادمردان بسيارى وضوى خون ساخته بودند و در محراب عشق به نماز ايستادند.
امينى هواخواه على عليه السلام بود و خود مىدانست كه على عليه السلام او را به شهر خويش فراخوانده است از اينرو ملامت سرزنشگران و كوردلان را به هيچ انگاشت و زير لب زمزمه مىنمود:
ملك در سجده آدم، زمين بوس تو نيت كرد كه در حصن تو لطيفى ديد بيش از حد انسانى
شهر نجف با سابقه ديرينه از عصر شيخ طوسى مهد علم و تقوا و فضيلت بود و بزرگ دانشگاه عالم تشيع محسوب مىگشت و با آشفته بازارى كه در ايران - در آغاز كودتا و سپس سلطنت رضاخان - به وجود آمده، محل مناسبى براى تحصيل به شمار مىرفت. و امينى در صدد بود با تحصيل در عتبات به جهاد علمى پردازد، عالمى فريادگر شود و مسير حق را تداوم بخشد. وى با هجرت به نجف در صدر تكميل معارف الهى بود. از اينرو در مكتب درس حضرات آيات سيدمحمد فيروز آبادى - متوفى 1345 هجرى قمرى - و سيد ابوتراب خوانسارى - متوفى 1346 هجرى قمرى - حاضر شد.
سپاه شقايق
شيخ مصلح سرزمين عشق، امينى در روزگارى به شهر على ابن ابيطالب عليه السلام وارد شده بود كه با از هم پاشيدن امپراطورى عثمانى، عراق به دست انگليس‌هاى ناپاك افتاده بود. وى هنوز شهداى انقلاب مشروطيت را به خاطر داشت كه با مظلوميتى ديگر مواجه شد و در صدد برآمد تا ياد شهيدان راه فضيلت، امت متفرق اسلامى را به وحدت و اخوت اسلامى دعوت نمايد. چرا كه خون شهيدان رايج‌ترين سكه تاريخ بشريت در راه آزادى و استقلال و امت اسلامى است . و اين سكه طلايى نه در ضرابخانه‌هاى آزاديخواهان، بلكه در ضرابخانه‌هاى مستبدان به نفع امت اسلام زده شده است.

امينى، احياگر سنت نبوى، با "الغدير" جلوه‌هاى شوكت و عظمت امت اسلامى را در خاطره‌ها زنده مىدارد و اصل اصيل و محور حكومت قرآنى، جريان غدير خم را يادآور مىشود.
علامه امينى زندگى شهداى راه حق و فضيلت را اولين تاليف خويش قرار داد تا با جمع‌آورى گل‌هاى بوستان فضيلت امت اسلامى را به بزرگ آرمان الهى سوق دهد. آرمان والايى كه براى تحقق آن رادمردان بسيارى وضوى خون ساخته بودند و در محراب عشق به نماز ايستادند.
علامه امينى در اولين تاليف خويش ابداع و ابتكارى به كار برد كه پيش از آن كسى به انجامش موفق نشده بود. با تاليف گرانبهاى"شهداء الفضيله" گوى سبقت را از همگان ربوده و بر گذشتگان و معاصران خويش برترى يافت. از كتاب‌هاى قديمى كه در معرض نابودى و فراموشى بود گزارشاتى درباره علماى گذشته و قريب العهد فراهم آورده و به جاودانگى رساند. بدين منظور بار سفر بسته و كشورها را پيموده تا با رنج بسيار، كه براى هر كس ‍ تحمل پذير نيست، اين مجموعه از شرح حال را گرد آورد. كتابخانه‌هاى ايران و عراق را زير پا گذاشته و در كتاب‌هاى خطى كمياب به دنبال مردانى گشت كه به راه حق شهيد گشته‌اند، وى پس از صرف سال‌ها و ماه‌ها اين مهم را به انجام رساند و پس از اين تاليف به عنوان مجاهدى نستوه زبانزد خاص و عام شد.
برخى از دانشمندان اسلامى كه با تقريظ‌هاى خود، اين اثر جاودانه را ستودند عبات‌اند از:
1- بزرگ مرجع شيعه آية الله سيدابوالحسن اصفهانى.
2- آية الله العظمى حاج آقا حسين طباطبايى قمى .
3- آية الله شيخ محمدحسين غروى اصفهانى.
4- علامه محقق شيخ آقا بزرگ تهرانى .
به اين ترتيب علامه امينى، با "شهداء الفضيله" مواضع صد و سى تن از علماى دين و پيروان على عليه‌السلام و آل على عليه السلام را از قرن چهارم تا چهاردهم به رشته تحرير در آورد. تا امت اسلامى همچنان سرفراز و استوار در مقابل فتنه‌هاى دشمنان ايستادگى نمايند.
زمانى كه استعمارگران با ترتيب دادن جنگ‌هاى جهانى در صدد برآمدند تا ملل اسلامى را مورد تجاوز قرار داده و جزو مستعمرات خويش درآورند. امينى با تاليف كتاب شريف شهداء الفضيلة؛ بزرگ اسوه‌هاى شجاعت و ايثار را در مقابل مردم غيور مسلمان سامان داد و آنان را به پايدارى و استقامت فراخواند.
در اين دوره است كه مجتهد مجاهد تبريز، آقا ميرزا صادق تبريزى (1274 - 1351) عليه فساد و استبداد رضاخانى نهضت را شكل مىدهد و آية الله العظمى حاج آقا حسين قمى (1282 - 1366) نهضت خراسان را رهبرى مىنمايد و آية الله كاشانى كه تازه از عراق و جبهه جنگ عليه انگليس ‍ به ايران آمده است، حركت سياسى خود را در مقابل استبداد رضاخانى آغاز نموده است.
غواص بحر معانى
علامه امينى به عنوان محدث، مفسر، فيلسوف و متكلم و فقيه دست به تحقيقات دامنه دارى مىزند. شيخ بزرگوار در صدد است فلسفه سياسى اسلام را در هر صورت ممكن براى مردم كوچه و بازار هم قابل فهم نمايد. هر چه كه بعضى از بزرگان علم هم از آن غافل مانده‌اند.
با تحقيق و تعليق بر كتاب "كامل الزيارات" ابن قولويه قمى كه از مشايخ شيعه محسوب مىگردد، معتبرترين متون زيارات را در اختيار امت اسلامى قرار مىدهد و با تاليف "ادب الزائر لمن يمم الحائر" كه شرح آداب زيارت حضرت امام حسين عليه السلام است، فلسفه زيارت را بيان مىدارد.
در اين باره شيخ مصلح، عبدالحسين امينى سالهاست كه در پاى مكتب درس اساتيد بزرگى نشسته و فقه و اصول و فلسفه و كلام اسلامى را فراگرفته است. از اين رو "ثمرات الاسفار" را در دو جلد فراهم مىآورد و بر "رسائل" و "مكاسب" شيخ اعظم انصارى حاشيه مىنويسد. همچنين رساله‌اى درباره "نيت" مىنگارد و رساله‌اى در بيان "حقيقت زيارت"، تا به علماى پاكستان پاسخ داده باشد و "رساله‌اى در علم دراية الحديث."
علامه امينى با تاليفات گرانقدر خويش بنيه علمى و نهاد وقاد خود را در معرض معاصران قرار مىدهد و از حضرت آية الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى و حضرت آية الله علامه حاج ميرزا محمدحسين نائينى و حضرت آية الله العظمى شيخ عبدالكريم حائرى و حضرت آية الله شيخ محمدحسين كمپانى اصفهانى، اجازه اجتهاد دريافت مىدارد. و به زادگاه خويش تبريز باز مىگردد تا امين الشرع ديار خويش باشد. اما دل او دگربار آهنگ نجف مىكند.
اينك او رو به قرآن كريم آورده است تا برنامه زندگى بشر و سعادت و خوشبختى و كام روائى وى را از كتاب الهى استخراج نمايد. شاگرد مكتب وحى آياتى از كتاب مبين را برمىگزيند و به تفسير آن مىنشيند.
- سوره اعراف، آيه 172، "ميثاق الاول. "
- سوره اعراف، آيه 180.
- سوره واقعه، آيه 7 .
- سوره مؤمن، آيه 11.
آنگاه "العترة الطاهرة فى الكتاب العزيز" را مىنگارد و حق اولويت و مولويت خاندان رسالت را تبيين مىنمايد.
شهر آرمانى غدير
تاليف رسالات گوناگون، جان شيفته وى را خشنود نساخت. لذا بر آن شد، مدينه فاضله اسلامى را به صورت منقحى امت اسلامى عرضه دارد و داستان سال دهم هجرت را در خاطره‌ها زنده كند و آن زمانى است كه استعمارگران با حيله‌هاى خاص خود امپراطورى عثمانى را از بين برده‌اند و در عرصه عقيدتى دولت سنى مذهبى را كه به عنوان حكومت اسلامى بر سرزمين پهناورى حكومت مىكرد، از صحنه خارج ساخته‌اند. علامه امينى به عنوان آسيب شناس اجتماعى، اينگونه تشخيص داد كه با زوال دولت عثمانى نبايد به دولت‌هاى استعمارگر اجازه داد، تا جايگزين دولت؛ ولو ظاهر اسلامى شوند.
از ديدگاه او، امت اسلام كه با زوال دولت 623 ساله عثمانى روبرو گشته است، و تلخىهاى بسيار چشيده، بهتر است، نظام مدينه فاضله اسلامى را كه در آن اصل بنيادى غدير مطرح است، تجربه نمايد. نظامى كه پيامبر جز به آن سفارش نفرموده است .
علامه امينى با تاليف "الغدير" خاطرات عصر نبوى را تجديد مىكند، عصرى كه سرورى از آنِ امت قرآنى است و رسول اكرم صلى الله عليه و آله رهبرى آن را بر عهده دارد و بعد از خود، ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را معرفى كرده است .

صاحب الغدير سال 1373 هجرى قمرى، هشت سال پس از انتشار نخستين جلد "الغدير" به تاسيس كتابخانه‌اى اقدام نمود كه نام آن را "مكتبة الامام اميرالمؤمنين عليه السلام" نهاد و در روز عيد غدير افتتاح كرد. آغاز فعاليت اين كتابخانه با 42000 جلد كتاب خطى و چاپى بود.
امينى، احياگر سنت نبوى ، با "الغدير" جلوه‌هاى شوكت و عظمت امت اسلامى را در خاطره‌ها زنده مىدارد و اصل اصيل و محور حكومت قرآنى، جريان غدير خم را يادآور مىشود.
امينى در عصرى زندگى مىكند كه شكست دولت عثمانى روى داده است. شكستى كه اگر"اصل غدير" و رهبرى امت آنگونه كه پيامبر اسلام و قرآن كريم فرموده، اجرا مىگرديد، روى نمىداد و انگليس را جرات آن نبود كه عراق را جزء مستعمرات خويش درآورد.
امينى احياگر مدينه فاضله قرآنى، با قرآن و حديث و شعر و حماسه، مبانى فلسفه سياسى اسلام را به جهانيان ابلاغ نمود. وى علاوه بر اين كه با رجوع به قرآن و سنت و رعايت موازين "سند شناسى" و "نقد حديث" حقائق غير قابل انكارى را پيش چشم امت اسلامى نهاد و مساله اختلاف اهل يك كتاب و قبله را از ميان برداشت. جهانيان را به اين مساله واقف ساخت كه فلسفه امامت و رهبرى از اصول شناخته شده تشيع، از مبانى اصيل اسلامى است كه با رعايت آن حكومت اسلامى برقرار مىگردد، آنگونه كه در صدر اسلام رسول اعظم الهى و امير مؤمنان با تكيه به اين اصل، حكومت اسلامى را بنياد نهاده و حيات سياسى اسلام را استمرار بخشيدند.
علامه مصلح با نقد آثار و تاليفات كسانى چون "ابن تيميه"، "آلوسى"، "قصيمى" و "رشيد رضا" در صدد برآمد وحدت و اخوت اسلامى را در جهان اسلام بگستراند و تخم‌هاى نفاق و تفرقه را بخشكاند. وى در پى اسناد حديث غدير، بيست و چهار كتاب تاريخى، بيست و هفت محدث و چهارده مفسر قرآن و هفت متكلم اسلامى را مىيابد كه به نقد حديث غدير پرداخته‌اند. آنگاه راويان حديث غدير از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله را به ترتيب حروف الفبا ذكر مىكند.

حضرت علامه امينى با مطرح نمودن ولايت و امامت و بحث‌هاى عميق علمى و كاوشگرانه پيرامون آن از نخستين متفكران اسلامى بود كه به "ولايت فقيه" در عصر غيبت رسيد و بحث و درس اختصاصى پيرامون آن را امرى لازم و ضرورى دانست. و حكومت را از آن ولى فقيه به حساب آورد.
وى يكصد و ده تن از اصحاب را نام مىبرد كه حديث غدير را روايت كرده‌اند و به نام هشتاد و چهار تابعى اشاره مىنمايد. سپس طبقات راويان حديث غدير از علما را بر مىشمارد از علماى قرن دوم هجرى تا قرن چهاردهم سيصد و شصت تن را ذكر مىكند كه به نقل از حديث شريف غدير موفق شده‌اند و علامه مجاهد براى يافتن مدارك معتبر بارها به اقصى نقاط جهان مسافرت مىنمايد تا آنچه را كه از دين الهى در مورد خلافت كبرى فرود آمده، به امت اسلام برساند. وى نخست در كتاب گرانقدر الغدير به آياتى كه در خصوص اميرمؤمنان على عليه السلام فرود آمده، مىپردازد، برخى از اين آيات نورانى عبارتند از:
آيه تبليغ، آيه اكمال دين، آيات سوره معارج، آيه ولايت، سوره هل اتى . همچنين احاديث نبوى و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله را با آميختگى شگرفى در آغاز و انجام سخن و يا در مقام استدلال و تاييد و تضمين يادآور مىشود كه بعضى از اين احاديث به قرار زير مىباشند:
حديث غدير و ولايت، حديث اخاء، حديث منزلت، حديث ثقلين، حديث على مع الحق و الحق مع على، حديث تبليغ، حديث انذار العشيرة، حديث ان عليا اول من اسلم و آمن و صلى، حديث ردالشمس، حديث سد الابواب، و صدها حديث ديگر كه در فضل و بزرگى وصى بر حق حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله، بر زبان پيامبر اسلام جارى گشته است .
دكتر سيدجعفر شهيدى كه خود در نجف و تهران از ياران آن فرزانه بود، نقل مىكند كه روزى علامه امينى به من گفت:
«براى تاليف "الغدير" ده هزار جلد كتاب خوانده‌ام.»
وى در ادامه سخن مىگويد:
"او مردى گزافه گو نبود. وقتى مىگفت كتابى را خوانده‌ام، به درستى خوانده و در ذهن سپرده و از آن يادداشت برداشته بود."
علامه نستوه پس از بررسى اسناد حديث غدير و اثبات واقعه مهم عصر نبوى، شاعران چهارده قرن را كه از سفره قرآن توشه برداشته بودند، به شهادت آورد. تا هم يادى از نام آوران و مبارزان مكتب ارجمند علوى كرده باشد و هم فضايل امام على عليه السلام، وصى حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله را به اثبات رساند. وى ادب متعهد شيعى را يكى ديگر از حجت‌هاى واقعه غدير دانست و براى فراهم آوردن شعر بزرگ مردان فضيلت سال‌ها تلاش پيگير نمود. تا علاوه بر گردآورى شعر حماسه سرايان غدير، اشتباهات عمدى محققين مغرض را بر ملا سازد.

علامه اميني به صراحت هر چه تمام‌تر ندا برداشت: «الامام الخمينى ذخيرة الله للشيعة» ؛ امام خمينى ذخيره خدا براى جهان تشيع است.
سال 1364 / 1324 چاپ اول كتاب الغدير در نجف آغاز مىشود و تا نُه جلد آن به طبع رسيده و در سراسر ممالك اسلامى و غير آن منتشر مىگردد. با انتشار كتاب گرانمايه "الغدير" سيل نامه‌ها و ستايش‌ها به دانشمند فرزانه و علامه خبير ارسال مىشود. اين تقريظ‌ها گاه از دانشمندان بزرگ شيعه و اهل سنت است و گاه از پادشاهان كشورهاى اسلامى .
نكته واحدى كه در تمام ستايش‌ها به چشم مىخورد. پذيرش غدير است به عنوان محور حركت اسلامى و بنيان حكومت دينى و مذهبى اسلام . پادشاهى فرصت طلب درصدد هستند تا اين جنبش دينى را به نفع خود به پايان رسانند ولى دانشمندان از جايگاهى بىغرضانه به مساله مىانديشند و در حقيقت زنجير متصل به وحى را بعد از قرن‌ها به راهنمايى مصلح بزرگ حضرت علامه امينى مىيابند.
شيخ محمد سعيد دحدوح از دانشمندان متتبع و امام جمعه و جماعت "اريحا" از نواحى حلب نامه‌اى اديبانه به مؤلف "الغدير" نگاشته و در آن اينگونه مىگويد:
«آقاى من، كتاب "الغدير" را دريافت كردم و آن را مورد مطالعه قرار دادم ... قبل از آن كه در امواج انبوه معانى آن وارد شوم نيروى فكر و انديشه‌ام در آن شناور گشت و شمه‌اى از آن را با ذائقه روحى خويش چشيدم. احساس نمودم كه اين همان يگانه سرچشمه و منبع آب گوارائى است كه هرگز دگرگون نشود. اين منبع جوشان معانى از آب باران صاف تر و گواراتر و از مُشك خوشبوتر است... .»
بوستان هدايت
صاحب الغدير سال 1373 هجرى قمرى، هشت سال پس از انتشار نخستين جلد "الغدير" به تاسيس كتابخانه‌اى اقدام نمود كه نام آن را "مكتبة الامام اميرالمؤمنين عليه السلام" نهاد و در روز عيد غدير افتتاح كرد. آغاز فعاليت اين كتابخانه با 42000 جلد كتاب خطى و چاپى بود. در تاسيس اين كتابخانه نسخه‌هاى خطى از كتابخانه‌هاى معتبرى تهيه شد كه شمارى از آنها به قرار زير مىباشند.
- كتابخانه ناصريه، 000/30 جلد كتاب، لكنهو.
- كتابخانه مدرسة الواعظين، 000/20 جلد كتاب، لكنهو.
- كتابخانه سلطان المدارس، 000/5 جلد كتاب، لكنهو.
- كتابخانه معتازالعلماء، 000/18 جلد كتاب، لكنهو.
- كتابخانه فرنگى محل، 000/9 جلد كتاب، لكنهو.
- كتابخانه ندوة العلماء، 000/60 جلد كتاب، لكنهو.
- كتابخانه اميرالدولة، 000/110 جلد كتاب، لكنهو.
- كتابخانه دانشگاه اسلامى عليگره، 000/500 جلد كتاب، عليگره.
- كتابخانه عمومى رظلا، رامپو.
- كتابخانه خدابخش، 000/50 جلد كتاب، پتنه.
- كتابخانه عمومى دانشگاه عثمانى، 000/111 جلد كتاب، حيدرآباد.
- كتابخانه عمومى آصفيه، 000/125 جلد كتاب، حيدرآباد.
- كتابخانه سالار جنگ، 000/52 جلد كتاب، حيدرآباد.
و اين غير از آن كتابخانه‌هاى خصوصى و عمومى است كه در ايران و عراق ديده و استفاده شده بود.
بايست‌هاى جهان تشيع
علامه مصلح در طى سال‌هاى متمادى با جهان تشيع و تاريخ پرفراز و نشيب آن آشنايى كامل داشت. او به مقدار هر حرفى از كتاب الغدير تجربه اندوخته بود و نانوشته‌هايى داشت كه بايد در جامعه پياده مىشد، تا نظام اجتماعى، نظام الهى گردد.
زمانى كه علامه امينى از "دارالتبليغ قم" ديدن كرد و برنامه‌هاى آن مؤسسه در اختيار ايشان قرار گرفت، فرمودند:
«بايد درسى تحت عنوان "ولايت" غير از آنچه كه در تدريس علم كلام و اعتقادات مطرح مىشود، به طلاب آموزش داده شود.»
اين حرف جز از ژرف نگرى مصلح اجتماعى چيز ديگرى نيست. علامه امينى براى احياى بنيان فلسفه سياسى اسلام تدريس مبحث ولايت را امرى ضرورى تشخيص داده بود و آموزش آن در محدوده كتب كلامى و اعتقادى را كافى و وافى نمىدانست .
وى با مشكلات تاليف و نشر كتاب آشنا بود و در اين انديشه بود تا با تاسيس "دارالتاليف" - خانه نويسندگان - رفاه مورد نياز محققين را در اين مكان فراهم آورده و نويسندگان بدون هيچ آشفتگى خيال به تحقيق و تاليف مشغول شوند و اگر تاليف مناسب حوزه كارگردانندگان آن بود، خود به چاپ و نشر آن اقدام نمايند.
از طرفى ديگر در طى تاليف الغدير به نشريات بسيارى در اقصى نقاط جهان برخورد نموده بود كه درباره اسلام سخنى داشتند. علاوه بر آن در صدد بود مجمعى تاسيس نمايد تا اين نشريات گردآورى شده و مورد ارزيابى قرار گيرد. مباحثى كه درباره اسلام، فرق اسلام، تاريخ، جغرافيا، فلسفه، كلام ادبيات، اخلاق، حقوق، اقتصاد، تفسير قرآن كريم، سياست و حكومت و ديگر علوم و صنايع اسلامى و... مىشود به دقت مورد مطالعه قرار گيرد و سره از ناسره شناخته گردد.
حضرت علامه امينى با مطرح نمودن ولايت و امامت و بحث‌هاى عميق علمى و كاوشگرانه پيرامون آن از نخستين متفكران اسلامى بود كه به "ولايت فقيه" در عصر غيبت رسيد و بحث و درس اختصاصى پيرامون آن را امرى لازم و ضرورى دانست. و حكومت را از آن ولى فقيه به حساب آورد و گفت :
«ديگران غاصبند و اين مقام، حق مسلم آن فريادگر است. »
و در جاى ديگر به صراحت هر چه تمام‌تر ندا برداشت: «الامام الخمينى ذخيرة الله للشيعة» ؛ امام خمينى ذخيره خدا براى جهان تشيع است.
چه او از طلوع فجر صادق خبر داشت و رسالتى كه بر دوش مجدد قرن نهاده شده بود. از اين رو شاگردى تربيت كرد چونان حضرت نواب صفوى تا حكومت علوى را فرياد زند و با ياران خويش پايه‌هاى حكومت غاصبان را به لرزه افكند.
نماز آخر
تلاش بىپايان، معمار مدينه غدير را دچار فتور جسمى كرد و بيمار شد. بيمارى اندك اندك رو به فزونى گرفت. وى از كار باز ماند. كتاب از جلو ديدگانش دور شد و قلم از حركت ايستاد. بيمارى و بسترى شدن علامه حدود دو سال به طول انجاميد و معالجات خارج از كشور هم مفيد واقع نشد تا اين كه آيتى از آيات الهى و عاشقى از عاشقان ولايت و مجاهدى نستوه روز جمعه 12 تيرماه 1349 برابر 28 ربيع الثانى 1390 هجرى قمرى نزديك ظهر به درود جهان گفت. وى كه همواره در نماز بود و جز به عبادت خداى كعبه و خدمت به مولود آن كارى ديگر نداشت، در شصت و هشت سالگى از دنيا رفت و جهانى را در غم ارتحال خويش فرو برد.
الغدير وى چراغ خانه دل‌هاى با صفا شد و مشعل هدايت امت اسلامى.
منبع:
كتاب گلشن ابرار، ج2.
تهيه و تدوين: جمعي از پژوهشگران حوزه علميه قم.
پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mahdi162 سپاسگزاری کرده اند :

  #5  
قدیمی 06/03/2010
آواتار mahdi162
mahdi162 mahdi162 آفلاین است
معاون بازنشسته تالار پزشکی و سلامت

کاربر اخلاق ماه کاربر نمونه ماه 

 

جنسيت: مرد
پست: 3,055
سپاس: 4,274
از این کاربر 1,940 بار در 2,058 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 223,437
بایزید بِسطامی ، طَیْفوربن عیسی بن سروشان ، صوفی و زاهد و عارف ایرانی . بنا به منابع زندگینامة او، جدش سروشان از زردشتیان بسطام بود و بعد به اسلام گروید (برای آگاهی از چگونگی اسلام آوردن او رجوع کنید به سهلگی ، ص ۶۰ـ۶۱).
در کتاب دستورالجمهور فی مناقب سلطان العارفین ابی یزید طیفور که ظاهراً در قرن هشتم هجری به فارسی تألیف شده است ، نام کسی که سروشان به دست او اسلام آورد «ابراهیم عُرَیْنه » آمده و می گوید که عرینه عرب بود و به سپهسالاری به بسطام رفته بود؛ و نام پدر سروشان را موبد گفته است که والی قومس و از بزرگان زمان خود پیش از فتح اسلام بود (گ ۲۵). بسطام در ۲۲ فتح شده است (ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۵)؛ و اگر فرض کنیم که مانند شهرهای دیگر دو یا چندبار، به جهت عصیان ، فتح شده باشد، فتح نهایی آن از سال ۵۰ تجاوز نمی کند. در کتب تاریخ به ابراهیم عرینه اشاره ای نشده است و احتمالاً اطلاعات دستورالجمهور از تاریخ محلی بسطام یا قومس ـ که اکنون در دست نیست ـ گرفته شده است . به هرحال ، فتح ری و قومس ـ که بسطام از شهرهای آن است ـ و خراسان در نیمة نخست قرن اول هجری به پایان رسیده بود. به گفتة همة منابع ، سروشان جد یا پدرِ پدرِ بایزید بوده و میان بایزید و او فقط یک نفر(عیسی ) فاصله بوده است ؛ و سروشان در آغاز اسلام در شهر بسطام بود و موبد، والی قومس (در زمان ساسانیان ) بوده است ، ازینرو بایزید بایستی از رجال قرن دوم باشد نه سوم که منابع (از جمله سُلَمی در طبقات الصّوفیه ، ص ۶۷) وفات او را در ۲۶۱ یا ۲۳۴ گفته اند. سهلگی یا سَهلجی (ص ۸۳) وفات او را در ۲۳۴ و عمر او را ۷۳ سال گفته است که اگر درست باشد، باید تولدش در ۱۶۱ باشد که درست درنمی آید، زیرا فاصلة او و سروشان را پر نمی کند. بووِرینگ با استناد به تاریخ فوت معاصران او (شقیق بلخی ، متوفی ۱۹۴؛ ابوتراب نخشبی ، متوفی ۲۴۵؛ ذوالنّون مصری ، متوفی ۲۴۵؛ یحیی بن معاذ رازی ، متوفی ۲۵۸؛ احمد خِضرویَه ، متوفی ۲۴۰) سال ۲۳۴ را برای وفات او ترجیح می دهد ( ایرانیکا ، ذیل «بسطامی ») اما طبق قراین موجود، بایزید باید از رجال قرن دوم باشد؛ مثلاً ابراهیم هروی ، معروف به ستَنبِه یا اِسْتَنْبِه ، سخنانی از بایزید نقل کرده است (سهلگی ، ص ۱۰۰، ۱۳۹، ۱۷۲ ـ ۱۷۳)؛ اما ابونعیم (ج ۱۰، ص ۴۳)، ابراهیم هروی را از مصاحبان ابراهیم ادهم و اقران بایزید خوانده است . وفات ابراهیم ادهم را در ۱۶۱ ـ ۱۶۶ گفته اند (انصاری ، ص ۶۸)، بنابراین ، ممکن نیست که شخصی هم مصاحب ابراهیم ادهم و هم قرین و راوی بایزید (متوفی ۲۶۱) باشد. در کتاب النّور ابراهیم هروی از یاران و زائران بایزید خوانده شده و آمده است که بایزید او را تا قریة اِبیان (در یک فرسخی بسطام ) استقبال یا مشایعت می کرده است (ص ۷۳ ـ ۷۴؛ در ص ۷۳ به جای الهروی اشتباهاً الهرمی آمده است ).

با این مقدمات ، قول دیگری که او را از اصحاب امام صادق علیه السّلام (متوفی ۱۴۸) می داند قوّت می گیرد؛ اگرچه محققان این قول را نادیده گرفته اند. به نوشتة سهلگی (ص ۶۳) از قول ابوعبداللّه دستانی یا داستانی و او از قول مشایخ خود، ابویزید ۳۱۳ استاد را خدمت کرد که آخر ایشان امام جعفر صادق علیه السّلام بوده است و حضرت او را مأمور بازگشت به بسطام و دعوت مردم به خدا کرد (عطار در ج ۱، ص ۱۳۶ شمار استادان ابویزید را ۱۱۳ تن ذکر کرده است ). او چندین سال امام را خدمت کرد و چون سقّای خانة ایشان بود، حضرت او را طیفور سَقّا می خواند (سهلگی ، همانجا؛ شیخ بهایی ، ج ۱، ص ۱۱۵، به نقل از تاریخ ابن زهره اندلسی ). ملاقات امام صادق علیه السّلام و بایزید بسطامی و سقّایی او بر در خانه حضرت را جمعی از مورخان نقل کرده و فخررازی در کتابهای کلامی خود و سیّدبن طاووس در الطرائف و علامه حلّی در شرح تجرید نیز آن را آورده اند. بنابراین به آنچه در بعضی از کتابها، از جمله شرح مواقف آمده است ، نباید اهمیت داد که گفته اند بایزید امام را ملاقات نکرده زیرا زمان او مدت درازی پس از زمان ایشان بوده است . شاید این تنافی را بتوان اینگونه از میان برداشت که گفته شود دوتن به نام طیفور بوده اند (شیخ بهائی ، همانجا). گفتة شیخ بهائی ناشی از تیزبینی عالمانة اوست و شهرت بایزید به ملاقاتش با امام تنها نزد صوفیه و مریدان او نبوده است . بعلاوه ، مورخان و مشایخ تصوّف ، که این حکایت را نقل کرده اند، شیعه نبوده اند که بخواهند مقامات بایزید را بالا برند.
در دستورالجمهور (نسخة خطی تاشکند، گ ۴ به بعد) آمده است که ابن فُوَطی (کمال الدّین عبدالرّزاق بن احمد شیبانی ) مؤلف تاریخ بغداد ، به نقل از تاریخ منهاج الدّین ، می گوید که بایزید در زمان عمربن عبدالعزیز، خلیفة اموی ، متولد شد و محضر امام صادق علیه السلام را درک کرد. او ـ پس از نقل تواریخ ، و این که عمربن عبدالعزیز در ۱۰۱، پس از دو سال و پنج ماه و نیم روز خلافت ، درگذشت ـ می گوید: چون تولد بایزید را در زمان خلافت عمربن عبدالعزیز گفته اند، پس تولد او باید در میان سالهای ۹۹ـ۱۰۱ باشد. سپس می گوید بایزید در ۱۸۰ وفات یافت ؛ بنابراین ، عمر او در حدود هشتاد سال می شود.
اگر پذیرفته شود که بایزید در قرن دوم هجری می زیسته و در ۱۸۰ وفات یافته است ، این مشکل که نوة سروشان بوده و میان این دو تن فقط یک نفر فاصله داشته است حل می شود. معاصر بودن شقیق بلخی با او اشکالی ایجاد نمی کند، زیرا شقیق در ۱۹۰ وفات یافته است . اما معاصربودن ذوالنّون مصری و یحیی بن معاذ رازی با او ممکن است تولید اشکال کند؛ و آن هم ، از این راه که مقصود از بایزیدِ معاصر ایشان ، بایزید دوم یا بایزید اصغر بوده است حل می شود. ابن فوطی که دستورالجمهور از او به «مورّخ مدینة بغداد» یاد کرده است ، جز کتاب مشهور خود مجمع الا´داب فی معجم الالقاب ، کتابی به نام التاریخ علی الحوادث دارد که ظاهراً تاریخ بغداد را تا سال ویرانی آن به دست مغول (۶۵۶) در برداشته (مقدمة مجمع الا´داب ، ص ۵۹) و گویا از میان رفته است ؛ به گفتة دستورالجمهور موضوع معاصر بودن بایزید با امام صادق علیه السّلام باید مأخوذ از این کتاب باشد که آن هم از تاریخ منهاج الدّین نقل کرده است و از این کتاب هم اثری سراغ نداریم . ظاهراً دو یا چندتن به نام بایزید باهم اشتباه شده اند: یکی معروف به بایزید اکبر و دیگری ابویزید بسطامی اصغر که نام او طیفوربن عیسی بن آدم بن عیسی بن علی الزّاهد بوده است (سمعانی ، ج ۲، ص ۲۳۰)؛ و این علی که جدّ اعلای بایزید اصغر است شاید برادر بایزید اکبر باشد؛ زیرا به گفتة سهلگی ابویزید و آدم و علی سه برادر بوده اند و علی کوچکتر ایشان بوده است (ص ۶۵)؛ و فرزندان علی به پایة فرزندان ابوموسی (برادرزادة بایزید) نمی رسند و فرزندان علی اگرچه زیاد هستند، صیت و قبولِ فرزندان ابوموسی را ندارند (همان ، ص ۷۱). این اظهارات را شاید بتوان به رقابتهای خانوادگی منسوب کرد که نظایر آن در تاریخ تصوّف هم دیده می شود.
در تاریخ ، میان چند بایزید اشتباه شده است که شاید نتیجة ادعاهای کسانی باشد که خود را همان بایزید اکبر مشهور قلمداد کرده اند و سهلگی کتابش را، به زعم خود، برای رفع این اشتباهات و تمییز سخنان ایشان نوشته است . او در مقدمة کتاب خود (ص ۵۹) می گوید که عده ای از او خواسته اند تا میان معروفان به کنیة بایزید (و در حقیقت مدعیان این نام ) فرق بگذارد و مقام و سخنان او (بایزید حقیقی ) را از مقام و سخنان ایشان تمییز دهد؛ زیرا بسیاری ، سخنان و مقام آنان را با هم برابر می دانند. بنابراین ، از زمانهای قدیم معروفان یا مدعیان نام بایزید بسیار بوده اند و احوال و سخنان ایشان با هم خلط شده است . نیز سهلگی می گوید: کسانی که کنیة ابویزید داشته اند فراوان بوده اند ولی سه تن از ایشان از همه بزرگتر بوده اند و ابویزید طیفوربن عیسی بن سروشان از همة آنها بالاتر بوده است (ص ۶۰). نام طیفور در قبیله و قوم او فراوان بوده است ؛ چه در زمان خودش و چه در زمانهای دیگر؛ و همه خود را، از راه تبرک و استمداد، به کنیه و نام او خوانده اند (همان ، ص ۶۱) برادرزادة بایزید هم طیفوربن عیسی نام داشته است (همان ، ص ۹۸) که ظاهراً مقصود همان طیفوربن عیسی نبیرة علی ، برادر کوچک بایزید، است . این که دیگران از راه تبرک و استمداد، خود را به نام و کنیة بایزید خوانده باشند، توجیه این عمل از راه حسن ظن است ، ولی در حقیقت ادعاهایی برای استفاده از نام و شهرت او بوده است . سهلگی در تأکید بر اینکه بایزید از اصحاب امام صادق علیه السّلام بوده است می گوید: دو جعفر بوده اند که یکی مقامی بالاتر از دیگری داشته است و آنکه بایزید در خدمت او بوده ، جعفربن محمد صادق علیه السّلام بوده است (ص ۶۳). شاید این تأکید برای این است که آن حضرت را با جعفربن علی بن محمد ـ معروف به جعفر کذّاب که پس از امام حسن عسگری علیه السّلام مدعی امامت شیعیان و وراثت آن حضرت شد و شیعیان او را طرد کردند ـ اشتباه نکنند. ظاهراً یکی از مدعیان نام بایزید در قرن سوم ، ادعای شاگردی امام جعفر صادق علیه السّلام راکرده و چون بر او اعتراض شده است که زمانش با آن حضرت تطبیق نمی کند، مدعی شاگردی جعفربن علی بن محمّد (جعفرکذّاب ) شده است ؛ و تأکید سهلگی بر اینکه دو جعفر بوده اند، احتمالاً مبنی بر همین امر است .
چنانکه از کتاب النّور برمی آید، چند شخص با کنیة ابویزید و نام طیفور وجود داشته اند و سخنان و اقوال ایشان نیز باهم درآمیخته است . سخنان منسوب به بایزید درحدود پانصد قول است که از راه افراد خانواده یا معاصران و شاگردان او به ما رسیده است ( ایرانیکا ، ذیل «بسطامی »). مهمترین فرد خانوادة بایزید که سخنان او را نقل کرده ابوموسی ـ خادم و برادرزادة او یعنی پسر آدم برادر بزرگتر بایزید ـ بوده است (سهلگی ، ص ۶۵). او گفته است که چهارصد کلام از سخنان بایزید را با خود به گور می برد، زیرا کسی را که شایستة شنیدن آنها باشد ندیده است (همان ، ص ۶۷). هنگام مرگ بایزید، ابوموسی ۲۲ سال داشته و چهار پسر از خود برجای گذاشته است که یکی موسی معروف به عُمَی است که بعضی از سخنان بایزید به روایت اوست ؛ و دیگری ابویزید قاضی که چند روزی متولی منصب قضا در بسطام بوده است ، و از او چهارصد کلام در طریق معرفت نقل شده است که اهل صنعت (فن تصوّف ) آن را می پسندیدند و به او گفته بودند که سخنان تو از بایزید بیشتر است و با این معنی ملامت مردم را از او ارث می بری . به گفتة سهلگی (ص ۶۹) این شخص همان ابویزید ثانی است .
برای تمییز سخنان بایزید بسطامی بزرگ از بایزید بسطامی های دیگر شاید بتوان گفت : بایزید بسطامی بزرگ سخنانی می گفته است که مردم طاقت شنیدن آن را نداشته اند، اما سخنان بایزید ثانی را اهل فن می پسندیدند و با اینهمه به او می گفتند که با این سخنان ملامت مردم را از بایزید بزرگ ارث می بری ؛ و او ظاهراً از این ملامت ناخرسند نبوده (همانجا)؛ زیرا به هرحال ، از نام و مقام و شأن او بهره مند می شده است .
در میان سخنان منسوب به بایزید، سخنانی دیده می شود که بر اعتقاد او به حلول * و اتحاد * دلالت دارد، و درمیان عرفا به «شطحیّات * » معروف است و در توجیه آن ، برای انطباق با ظاهرشریعت ، سخنها گفته اند. در این میان ، سخنانی از قبیل سخنان عادی و معمولی اهل تصوّف و عرفان نیز وجود دارد. شطحیات احتمالاً از بایزید بزرگ است و بیشتر سخنانی که از حدود سخنان عادی متصوّفه خارج نیست از بایزید ثانی یا بایزید اصغر است .
جُنَیْد، عارف و صوفی قرن سوم (متوفی ۲۹۷)، شاید قدیمترین کسی باشد که از بایزید بسطامی سخن گفته و شطحیّات او را تفسیر کرده است . برخی از این تفاسیر را ابونصر سرّاج طوسی (متوفی ۳۷۸) در اللّمع نقل کرده است (ص ۴۵۹ و بعد)؛ و به گفتة او، جنید کتابی در تفسیر کلام بایزید داشته است (ص ۴۶۱). جنید می گوید که حکایات از ابویزید مختلف است و کسانی که سخنان او را شنیده و نقل کرده اند با یکدیگر اختلاف دارند. به گفتة او بعضی از سخنان بایزید، به جهت قوت و عمق و غور معانی ، باید از «یک بحر» اقتباس شده باشد و این دریا خاص اوست . جنید سعی کرده است تا سخنانی را تفسیر و توجیه کند که صریحاً با معتقدات دینی مسلمانان در تضاد است ، اما آنها را ـ به جای اینکه از دو یا چند شخص مختلف بداند ـ به اختلاف اوقات (در اصطلاح صوفیه ) و مواردی که این سخنان در آن ایراد شده است نسبت داده و می گوید: اشخاص مختلف در مواطن و مواقع مختلف این سخنان را از او شنیده و نقل کرده اند. جنید می گوید که این اشخاص غور و عمق سخنان او را درنیافته اند و تنها کسانی می توانند آن را تحمل و به دیگران منتقل کنند که معنی و منبع آن را بشناسند و دریابند وگرنه مردود است (همان ، ص ۴۵۹). او می گوید معانی سخنان بایزید او را غرق کرده و از حقیقت بازداشته است ؛ و سخنان بایزید در آغاز احوالش قوی و محکم و درست بوده است ولی این در «بدایات » است ، اما سخنان دیگرش (شطحیّات و سخنان اغراق آمیز) از جنس سخنان دانشمندان و قابل نقل در مصنّفات نیست ؛ و چون بعضی از مردم از این سخنان بر عقاید باطل خود استدلال کرده اند و بعضی دیگر او را کافر شمرده اند، او (جنید) خواسته است تا آن را تفسیر کند. جنید پس از آن به سخنانی اشاره می کند که بر حلول و اتحاد و دعوی الوهیت دلالت دارد. در دستورالجمهور (گ ۳۴) آمده است که بایزید اگرچه با حسن بصری و ابن سیرین (هردو متوفی ۱۱۰) و وَهب بن منبّه (به قول او متوفی در ۱۱۰ و به قول ابن عماد، ج ۱، ص ۱۵۰، متوفی در ۱۱۴) معاصر بود، ایشان را درنیافته بود. در سن بلوغ با نافع (ابوعبداللّه نافع دیلمی ، متوفی ۱۱۷) استادِ مالک بن اَنَس و قَتادِه (ابوالخطّاب قتادة بن دعامة السّدوسی ، متوفی ۱۱۷) و امام مالک بن انس و مالک دینار و زُهری و ابوحنیفه و ابن جریج معاصر بود و از هرکدام فایده ای گرفته بود اما استاد واقعی او امام صادق علیه السّلام بوده است ؛ و از امام فخررازی در اربعین هم همین معنی را نقل می کند. سپس می گوید که امام ، جُبّة خود را در وی پوشانید و او را با فرزندش محمد روانة بسطام کرد؛ و این محمد در زمان حیات بایزید در بسطام وفات یافت ، و شیخ او را در مقامی که امروز قبة اوست دفن کرد. این مطالب از جهت تاریخی محتاج تأمل و بررسی است ؛ زیرا مثلاً محمد پسر امام صادق علیه السّلام معروف به دیباج در جرجان مدفون است ؛ و نیز تکیه بر اینکه اقوال او مأخوذ از امام است ، مستند به سندی نیست . اما احتمالاً بعضی از اقوال و شطحیّات بایزید مأخوذ از کسانی است که به حلول و اتحاد و غلو معتقد بوده و خود را از اصحاب آن حضرت شمرده اند ولی آن حضرت ایشان را طرد، و نفرین کرده است ؛ مانند فرقة خطّابیّه از پیروان ابوالخطّاب محمدبن ابی زینب مقلاص الاسدی الاَجْدَع (جوینی ، ج ۳، ص ۳۴۴، حاشیه قزوینی ، با ارجاعاتی که در آنجاست ). البته خطّابیّه فقط به الوهیّت امام صادق علیه السّلام یا حلول خداوند در ایشان معتقد بوده اند و شطحیّات بایزید دربارة شخص خویش است ، و در شطحیات او یا سخنان دیگرش ، از تشیّع او و نام امام جعفرصادق علیه السّلام اثری دیده نمی شود.
از سوی دیگر، در اللّمع از ابوعلی السندی نامی سخن رفته که بایزید گفته است با او مصاحبت داشته و به او «واجبات » (مایُقیمُ بِهِ فَرْضَه ) تعلیم می داده و او نیز به بایزید «توحید و حقایق » می آموخته است . از این گفته که ابوعلی از «سِند» بوده و از فقه و واجبات آگاهی نداشته اما به توحید و حقایق ، عالم بوده ، چنین استنباط شده است که بعضی از اظهارات بایزید ممکن است مأخوذ از آرای هندو و بودایی باشد. به گفتة بوورینگ ( ایرانیکا ، ذیل «بسطامی ») در این باره میان خاورشناسان قرن نوزدهم بحث مهمی درگرفته بود و عده ای این نظر را پذیرفته بودند، اما در قرن حاضر لویی ماسینیون و آربری در آن تردید کرده اند. مساعی زئنر در ربط دادن بایزید به تصوّف هندو قانع کننده نیست ؛ مثلاً نظریة «فنا» که می گویند از نیروانای بودایی مأخوذ است ، اشتباهاً به بسطامی نسبت داده شده است ، در حالی که به گفتة سلمی (ص ۲۲۸) اول کسی که در «علم فنا و بقا» سخن گفته ابوسعید احمدبن عیسی خرّاز (متوفی ۲۷۹) بوده است .
در بارة مطلب اخیر باید گفت که از ابویزید هم سخنانی در «فنا و بقا» نقل شده است ؛ مثلاً عطار (ج ۱، ص ۱۵۴) نقل می کند که او را دیدند سر به گریبان فکرت فروبرده ؛ چون سر برآورد، گفت : «سربه فنای خود فرو بردم و به بقای حق برآوردم ». و نیز پرسیدند: «مرد کی داند که به حقیقت معرفت رسیده است ؟ گفت : آن وقت که فانی گردد در تحت اطلاع حق … پس او فانئی بود باقی و باقئی بود فانی …» (همان ، ج ۱، ص ۱۶۸ ـ ۱۶۹). شاید مقصود سلمی این بوده است که خرّاز نخستین نظریه پرداز این مسئله بوده است . اما در سخنانی که از خرّاز نقل کرده است (ص ۲۲۸ ـ ۲۳۰) از فنا و بقا سخنی دیده نمی شود، بعلاوه سلمی مطلب مذکور را با «قیل » آورده است که نشانة تردید در انتساب این مطلب به اوست . اما برپایة این فرض که معروفان به بایزید متعدد بوده اند و سخنانشان درهم آمیخته است اظهارنظر قطعی دراین باره آسان نیست .
از جملة سخنانی که جنید از بایزید نقل کرده آن است که گفته است : در راه وصول به یگانگی خدا به صورت مرغی درآمد و همچنان پرواز کرد تا به میدان ازلیّت رسید و درخت احدیّت را در آن دید (ابونصر سرّاج ، ص ۴۶۴). بعد، ریشه و شاخة آن درخت را وصف می کند و می گوید: چون نگریست ، همه را خدعه و فریب دید. عده ای مبدأ این فکر را در درخت کیهانی و فریب (مایا) اوپانیشادها و فلسفة وِدا دانسته اند؛ ولی آربری آن را برپایة آیات قرآنی و سخنان اهل تصوّف دانسته است ( ایرانیکا ، ذیل «بسطامی »). جنید دربارة این قول ابویزید، می گوید که او نهایت بلوغ خود را در راه توحید وصف کرده است ، اما آن را غایت و نهایتی نیست . انتقاد جنید بیشتر بر اعداد مبالغه آمیزی مانند صد هزار هزار بار و نظایر آن است که معانی حقیقی آن مراد نیست و مقصود ابویزید همان طیران فکری و اندیشة اوست که آن را در جای دیگر به صورت «معراج » نقل کرده است . شطح ابویزید در بیانات فوق همان گذاشتن خود به جای حضرت رسول صلی اللّه علیه وآله وسلّم در معراج و وصول به درخت «سِدرة المُنتهی » (نجم : ۱۴) است که منتها و غایت سیر آن حضرت را می رساند؛ و بایزید اقرار می کند که سیر او «خُدعه » است یعنی در عالم خیال و ناشی از استغراق در وجد و حال است که از مختصات حالات شطح است . به هرحال ، چنانکه آربری گفته است ، ربطی به درخت جهانی اوپانیشادها ندارد.
اما معنی شطح ، که در سخنان بایزید بزرگ از همه بیشتر است ، به قول روزبهان (ص ۵۷) ناشی از قوّت وَجد است که آتش شوق را به معشوق ازلی تیزتر می سازد و درآن حالت از صاحب وجد کلامی صادر شود از مشتعل شدن احوال و ارتفاع روح که ظاهر آن «متشابه » (تأویل پذیر) شود با عباراتی که کلمات آن را غریب گویند، زیرا وجه ] تأویلش [ را نشناسند و به انکار و طعن گوینده مفتون شوند؛ و اگر صاحبنظری توفیق یابد، آن را انکار نکند و بحث در اشارات شطح نکند. روزبهان (ص ۵۸) اصول شطح را از سه منبع قرآن و حدیث و اولیا می داند و حتی حروف مقطعه قرآن را از باب شطح یا متشابهات می شمارد.
پس در نظر روزبهان هم منبع شطح ، و از جمله شَطَحات بایزید، در اصول و معارف اسلامی است نه در منابع هندی و خارجی . او بحث مفصلی در شطحیّات بایزید و تفسیر و تأویل آن دارد و او را «هایم » (سرگشته ) بیابان وحدت می داند؛ و این شطح او را که : «حق به من گفت که همه بنده اند جزتو» از سر وحدت و یگانگی می شمارد و آن را با سخنِ زنان دربارة یوسف مقایسه می کند که گفتند: «ماهذا بَشَراً ان هذا الا ملک کریم » (یوسف : ۳۱).
از جملة شطحیّات معروف بایزید، که او را بدان جهت توبیخ کرده اند، آن است که چون به گورستان یهود گذشت گفت : معذوران اند و چون به گورستان مسلمانان گذشت ، گفت : «مغروران اند». روزبهان (ص ۸۸) معذوربودن یهودیان را با اقتضای مشیت خداوندی و حدیث «الشقی شقی فی بطن امّه » مقایسه می کند و مغروربودن مسلمانان را به مغروربودن به اعمال خود و غفلت از عنایت خداوندی منسوب می دارد.
ابن سالم بَصری (ابوعبداللّه بن احمدبن سالم ) پیشوای فرقة سالمیّه * در تصوّف (سمعانی ، ج ۷، ص ۲۳ ـ ۲۴)، از جمله مخالفان بایزید است که بایزید را به جهت بعضی سخنان او، مانند «سبحانی سبحانی مااعظم شأنی » و «ضربت خیمتی بازاء العرش »، تکفیر می کرد (ابونصر سرّاج ، ص ۴۷۲ـ۴۷۷) و ابونصر سرّاج با او در این باره به معارضه پرداخته و در مجلس او با او به گفتگو برخاسته است . ابونصر سرّاج می گوید که ابن سالم با همة جلالت قدرش در طعن بر بایزید زیاده روی می کرد و او را کافر می دانست . همچنین در توجیه «سبحانی ما اعظم شأنی » گفته است که این سخن ممکن است در پی سخنان دیگری باشد و او این قول را درحکایت از قول خداوند گفته باشد. ابونصر سرّاج به بسطام رفته و از جماعتی از احفاد بایزید دربارة این کلام پرسیده است و آنان انکار کرده و گفته اند که در آن باب چیزی نمی دانند. این هم دلیل آن است که شطحیّات از بایزید بزرگ بوده است و در قرن چهارم در بسطام این سخنان فراموش شده و کلمات بایزید ثانی جای آن را گرفته بود.
اما چنانکه عبدالرحمان بدوی در شطحات الصوفیّه (ص ۳۲ به بعد) گفته است ، تأویلات کسانی چون ابونصر سرّاج و جنید و دیگران از شطحیّات بایزید بیرون از مقصود حقیقی بایزید است و در حقیقت برای تبرئة اوست . سخنان او ناشی از استهلاک در شهود حق و غلبة حالت سُکر است و مقاصد او یا تجرید امور دینی از حسیّات و مادیّات است ؛ مانند مطالبی که دربارة حج و کعبه یا بهشت و دوزخ ، یا آنچه دربارة بالاتر بودن لوای او از لوای حضرت رسول گفته است (انّ لِوائی اعظم من لِواء محمّد ] صلی اللّه علیه وآله وسلّم [ ) یعنی لوایی که برای حضرت رسول در میدانهای جنگ می افراشتند لوای مادّی و جسمانی بود، اما لوای او معنوی و روحانی است ؛ یا از راه حصول حالتی معنوی برای اوست که در آن حالت همه را یکی می بیند و جز خدا چیزی نمی بیند و خود را با جهان و خدا متحد می داند؛ چنانکه می گوید : «سی سال خدای را می طلبیدم ، چون بنگریستم او طالب بود و من مطلوب » (عطار، ج ۱، ص ۱۴۲). او در عبادات به ظاهر آن نمی نگریست و می گفت : از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی ندیدم ، آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من » (همان ، ج ۱، ص ۱۵۵). مریدی گفته بود: عجب دارم از کسی که خدا را شناسد و اطاعت و عبادت نکند. بایزید گفت : عجب دارم از کسی که او را بشناسد و اطاعت کند (همانجا). یا در باب کعبه گفت : اول بار که به خانه (خانه خدا) رفتم خانه دیدم ؛ دوم بار که رفتم خداوند خانه دیدم ، اما سوم بار که رفتم نه خانه دیدم و نه خداوند خانه » (همان ، ج ۱، ص ۱۵۶)؛ و دربارة اتحاد گوید: «از بایزیدی بیرون آمدم چون مار از پوست ، پس نگه کردم عاشق و معشوق و عشق یکی دیدم » (همان ، ج ۱، ص ۱۶۰)؛ نیز می گوید: «به قصد حج بیرون رفتم . در راه سیاهی را دیدم که پرسیدکجا میروی ؟ گفتم به مکه می روم . گفت آنچه را می خواهی در بسطام گذاشته ای و نمی دانی . کسی را می خواهی که به تو از رگ گردن تو نزدیکتر است » (سهلگی ، ص ۱۰۸)؛ و گفته است : «توبه از گناه یکی است و از طاعت هزار» (همان ، ص ۱۰۴)؛ که مقصود عبادات ریایی است ؛ یا: «در طاعات چندان آفت است که حاجت به معصیت کردن نیست » (همان ، ص ۱۱۱).
در شرح حال بایزید نوشته اند که عبادت او زیاد نبود و کسی در این باره از او پرسید و او خشمگین شد و گفت : «زهد و معرفت از من منشعب می گردد» (همان ، ص ۱۴۳). و نیز می گوید که ذوالنّون سجّاده ای برای او فرستاد. او آن را برگرداند و گفت : «من سجاده نمی خواهم ، متکایی بفرست تا بر آن تکیه کنم » (همان ، ص ۱۴۴، ۱۶۰ با تفصیل بیشتر). صحت این روایت مستلزم معاصر بودن ذوالنّون (متوفی ۲۴۵) و بایزید است و این معنی با آنچه از وفات بایزید در ۱۸۰ (به قول «دستور») برمی آید تا اندازه ای منافات دارد و شاید بتوان گفت مقصود، بایزید ثانی یا اصغر و یا به جای ذوالنّون کسی دیگر بوده است .
از مطالبی که ممکن است راهنمای تمییز اقوال معروفان به بایزید باشد این است که در کتاب النّور از قول ابوعبداللّه داستانی یا دستانی ، نقل شده است که مشایخ ، بایزید اکبر را اُمّی گفته اند و اگر در کمال علم ظاهر او شک شود، در علم باطن او شکی نیست . ازینرو بسیار از علما در کلام او طعن کرده و آن را از علم ندانسته اند. او خود در دعا می گفت : «خدایا! مرا دانشمند و زاهد و قاری مگردان » (دراصل «ولامتقربا» که معنی ندارد و باید «ولامتقرئاً» باشد، ص ۷۰). و می گویند که دعا نیک نمی دانست ، یعنی الفاظش صحیح نبود؛ چنانکه مردم ناحیه از او خواستند که برای آمدن باران دعایی بکند و او پرسید که چه بگوید؟ گفتند بگو: «وارنمان کو؟» (باران ماکو؟؛ ص ۷۸) در صورتی که از ابویزید دعای عربی نقل کرده اند: «الهی ما ذکرتک الاعن غفلة …» (انصاری ، ص ۱۰۵) و این هم می رساند که اقوال بایزیدان با هم درآمیخته است . امّی بودن و ناآشنا بودن او به دعا، با بودن او در خدمت حضرت صادق علیه السّلام منافات ندارد زیرا، چنانکه گفته اند، او سقّای حضرت بود و او را طیفور سقّاء می گفتند، مؤیّد این مطلب آن است که ابونعیم (ج ۱۰، ص ۴۱) می گوید: کسی روایتی از او به یاد ندارد، اما شیخی به نام ابوالفتح بن الحمصی برای او حدیثی روایت کرد که ابویزید بسطامی از راه ابوعبدالرحمن سندی و او… از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کرده است . ابونعیم می گوید: این حدیث را بر ابویزید بسته اند و گناه برگردن شیخ ابوالفتح است که احادیث زیادی را از این نوع بسته است . آنگاه ابونعیم این حدیث را از طریق دیگری روایت می کند. سهلگی هم می گوید: از ابویزید اکبر جز یک خبر واحد نقل نشده است ؛ و آنگاه همان حدیث را می آورد (ص ۸۲ ـ ۸۳). گفتار ابونعیم می رساند که ابویزید اهل روایت و حدیث نبوده و چنانکه در النّور (ص ۷۰) آمده است ، بعضی از علما (علمای دین ، اهل فقه و حدیث ) براو طعن می زدند و می گفتند: «آنچه او می گوید از علم نیست »، در صورتی که ابویزید بسطامی اصغر اهل روایت و حدیث بوده است و بعضی از علمای بسطام از او روایت حدیث کرده اند (سمعانی ، ج ۲، ص ۲۳۰). اگر این معیار در سنجش و تمییز میان آن پانصد قولی که از ابویزید نقل شده است به کار رود، معلوم خواهد شد که سخنان شطح و مخالف ظاهر کتاب و سنت باید از ابویزید بسطامی اکبرـ که امّی بوده است ـ باشد، زیرا فقط کسانی که پروای علوم ظاهری و نقلی و عقلی را نداشتند جرأت می کردند چنین سخنانی بر زبان آورند. شاید آنچه شِبلی دربارة بایزید گفته است نیز ناظر به امّی و عامی بودن او باشد: می گویند سخنانی را که از ابویزید نقل شده است بر شبلی باز نمودند و خواستند که عقیده اش را دربارة او بگوید. شبلی گفت : «اگر بایزید اینجا بود، به دست بعضی از کودکان (شاگردان ) ما اسلام می آورد» (ابونصر سرّاج ، ص ۴۷۹). و نیز جنید گفته بود: «ابویزید از حدّ بدایت بیرون نیامد و از او سخنی نشنیدم که دلالت بر رسیدن او به حدّ نهایت باشد» (همانجا). عبدالرحمان بدوی (ص ۳۹) این سخنان جنید و شبلی را دربارة بایزید نتیجة تقیة ایشان پس از مشاهدة عاقبت حلاّ ج و شکنجه و قتل او می داند. یعنی این دوتن از حادثة حلاّ ج ترسیده و ازینرو کوشیده اند تا بایزید را، که شطحات او مشهور بوده است ، کوچکتر کنند. اما ظاهراً اختلاف جنید و شبلی با بایزید اختلافاتی است اصولی و بنیادی ، مبنی بر ترجیح یکی از دو حالت سُکر و صحو بر یکدیگر. هجویری (ص ۲۲۸ و بعد) طریق طیفوریه (پیروان بایزید) را طریق غلبه و سکر می داند. او از پیروان جنید است که طریق و روش او برعکس بایزید مبنی بر صحو بود (همان ، ص ۲۳۵). هجویری مخالف بایزید بود و می گفت : «سُکر دوستی از جنس کسب آدمی نباشد و هرچه از دایرة اکتساب خارج بود دعوت کردن به آن باطل بُوَد» (ص ۲۲۹)؛ یعنی دو روش است : یکی راه کسب و مجاهده و ریاضت و علم که راه جنیدیان بود و هجویری و مشایخ او در زمرة جنیدیان بودند؛ دیگری حالت استغراق و غلبة مستی حق که چندان به کسب نیاز ندارد، بلکه منوط به غلبة حالات است . همین معنی است که با امّی بودن بایزید بیشتر مطابقت دارد و مخالفت او را با علم و زهد تبیین می کند. خواجه عبداللّه انصاری ، که نتوانسته است فرق میان سخنان مختلف و متضادّ منسوب به بایزید را دریابد، می گوید: «بایزید صاحب رأی بوده در مذهب ، لیکن وی را ولایتی گشاد که مذهب در آن با دید نیامد» (ص ۱۰۴). ظاهراً «صاحب رأی بودن در مذهب » همان روش سکر و استغراق است و «ولایت گشودن » از سخنان دیگر اوست که از جنس سخنان صوفیان و عرفای متعارف است . خواجه عبدالله انصاری سخنان شطح منسوب به بایزید را «دروغهایی » می داند که بر او بسته اند و از جمله قول معروف اوست که «خیمه زدم برابر عرش » شیخ الاسلام گفت : «این سخن در شریعت کفر است و در حقیقت بُعد… حقیقت به نبودِ خود درست کن ، برابر گفتنِ خود کفر است » (ص ۱۰۴ ـ ۱۰۵) و از قول حصری می گوید که این سخن توحید به دوگانگی درست کردن است ، و ابرِسیدن (بلوغ و کمال ) می باید نه نزدیک شدن (فرارسیدن ) انصاری ، (ص ۱۰۵)، برعکس ، جنید را می ستاید و می گوید که او متمکن بود و او را بوج و بوش نبود (سخنان درهم و مختلط نمی گفت ).
از جمله مخالفان ابویزید شخصی به نام داود زاهد بوده که خود را با او برابر بلکه برتر از او می شمرده و گفته است : اگر او یک بار حج کرده ، من دوبار حج کرده ام و اگر فلان کار خوب را کرده ، من بیشتر از او کرده ام . بایزید در پاسخ گفته است که سخن او درست است ، اما امیرالمؤمنین یکی است و اگر یکی از نَکارمنو (دهی و مزرعه ای که گویا بر بالای کوهی نزدیک بسطام بوده است ) بیاید و خود را امیرالمؤمنین بداند، گردنش را می زنند. سهلگی می گوید: «گرچه داود زاهد در مقام و منزلت با بایزید همسان نبوده است اما سخن او از علوّ همت او بوده است نه از راه نقض او» (ص ۸۱). آنچه در اظهارات سهلگی مهم است این است که می گوید قوم بایزید سخنان او را به ارث بردند، اما والا بودن این سخنان در میان دوستانش پنهان ماند. این معنی همان تعدد بایزید و تعدد مدعیان مقام و سخنان او را می رساند. به گفتة عطار (ج ۱، ص ۱۳۹ ـ ۱۴۰) او را هفت بار از بسطام بیرون کردند، زیرا سخن او در حوصلة اهل ظاهر نمی گنجید و شیخ می گفت : برای چه مرا بیرون کنید؟ گفتند: تو مردی بدی ، شیخ می گفت : نیکا شهرا که بدش من باشم . ابن حجر عسقلانی (۱۳۲۹ ـ ۱۳۳۱، ج ۳، ص ۲۱۵) از قول ابوعبدالرحمان سلمی آورده است که مردم بسطام او را منکر شدند و به حسین بن عیسی بسطامی گفتند که او برای خود معراجی مانند معراج حضرت رسول ، صلی اللّه علیه و آله و سلّم قایل است . او بایزید را از بسطام بیرون کرد و بایزید به حج رفت و به جرجان آمد و پس از مرگ حسین به بسطام بازگشت . به قول ابن حجر، این حسین از ائمة حدیث بوده است ؛ اما به گفتة ابن حجر در تهذیب التهذیب (ج ۲، ص ۳۶۳) این حسین بن عیسی ساکن نیشابور بوده و همانجا وفات یافته است (۲۴۷). بنابراین ، آنکه او را از بسطام بیرون کرده است ، این حسین بن عیسی که در قرن سوم می زیسته نیست ، بلکه شخص دیگری است که معاصر بایزید بزرگ بوده و در قرن دوم می زیسته است . معراج هم مانند شطحات به بایزید بزرگ منسوب است نه بایزیدهای دیگر، از بایزید سخنانی مذکور است که بر دعوی معراج دلالت دارد؛ برای مثال ابونصر سرّاج از قول او نقل کرده است که در راه به وحدانیّت ، او مرغی شد که تنش از احدیّت و دو بالش از دیمومیت بود و در هوای کیفیت می پرید… (ص ۴۶۴). ابونصرسرّاج پس از انتقاد جنید، می گوید که طیران یا پرواز، بالاگرفتن همّت و پرواز دلهاست ، چنانکه عرب گوید، کِدْتُ اَطیرُ مِنَالفَرَح (نزدیک بود از شادی پرواز کنم )؛ و نظیر آن است آنچه یحیی بن معاذ گفته است : «الزّاهد سیّار والعارف طیّار» (زاهد رونده است و عارف پرنده ). ابونصر سرّاج همچنین نقل می کند که بایزید گفت : «در میدان نیستی ده سال پرواز می کردم تا آنکه در نیستی از نیستی به نیستی رسیدم ».
سهلگی گزارش مفصلی از گفتگوی بایزید با خدای خویش از روایت ابوعبداللّه شیرازی صوفی (ابن باکویه ) از ابوموسی دبیلی (نه دیبلی چنانکه در متن کتاب النّور همه جا به این صورت آمده است ) آورده است که می توان گفت گزارشی از معراج اوست (ص ۱۷۵ به بعد).
در کتاب القصد الی اللّه منسوب به ابوالقاسم العارف ، که گویا همان جنید معروف باشد، در باب نهم چنین عنوانی دارد: «فی رویا ابی یزید فی القصد الی اللّه تعالی و بیان قصّتِهِ» این باب را نیکلسون در اسلامیکا (ص ۴۰۲ ـ ۴۱۵، ذیل ، «روایتی قدیمی از معراج ابویزید بسطامی ») آورده و آن را به انگلیسی ترجمه کرده است . در آغاز مؤلّف رساله می گوید که بایزید حالات و مقاماتی دارد که اهل غفلت و مردم عامی تحمل آن را ندارند و او را با خداوند رازهایی است که اگر مغروران بر آن آگاهی یابند
مبهوت می شوند. آنگاه می گوید: برای درک کمال و منزلت او باید به رویای او نظر افکند که برای خادم خود نقل کرده است . بایزید در خواب می بیند که گویی به آسمانها عروج می کند و طالب وصل به خداست تا همواره با او باشد، ولی دچار آزمونهایی می شود که زمین و آسمان تاب آن را ندارند. زیرا در هر آسمان انواع دِهِشها بر او عرضه می شود و ملک آسمانها به او پیشنهاد می گردد. ولی او می داند که اینهمه برای آزمون اوست و همه را رد می کند و می گوید: گرامی خدای من ! مُراد و مقصد من اینها نیست . پس از آن بتفصیل ، از این آزمونها سخن می گوید تا آنکه سرانجام خداوند او را به خویش می خواند تا آنجا که به او نزدیکتر از روح به جسد می شود و پیغامبران به استقبال او می آیند و حضرت رسول ، صلی اللّه علیه وآله وسلّم ، به او تهنیت می گوید و او به مقامی می رسد که بیرون از کَوْن و مکان و کیف است .
چنانکه نیکلسون گفته است ، کتاب القصد نمی تواند از جنید باشد، زیرا جنید منکر این گونه سخنان و حالات بوده است . بعلاوه ، این کتاب ، تاریخ ۱۴ شعبان ۳۹۵ را دارد که حدود صدسال پس از مرگ جنید است .
هجویری (ص ۳۰۶) نیز از معراج بایزید سخن گفته است و مضمون گفتة او تقریباً با مضمون آنچه در القصد آمده یکی است ؛ جز قسمت آخر که در کشف المحجوب چنین است : فرمان آمد که یا بایزید خلاص تو از تویی تو در متابعت دوست ما (یعنی حضرت رسول ، صلی اللّه علیه و آله و سلّم )، بسته است . پیداست که هجویری یا کسی دیگر خواسته است از شدّت روایت القَصْد بکاهد و آن را برای مردم مقبولتر سازد. عطّار (ج ۱، ص ۱۷۲ ـ ۱۷۶) نیز معراج بایزید را روایت کرده است و در آنجا نیز مانند کشف المحجوب از خداوند فرمان می آید که خلاص تو از تویی تو در متابعت دوست ماست .
به طور کلّی پس از قرن سوم و عصر جنید کوشش شده است که آنچه از شطحیّات بایزید در مخالفت صریح با اصول عقاید مسلمانان است تفسیر و توجیه شود و نمونة آن در اللّمع و شرح شطحیّات روزبهان بقلی دیده می شود. از شرح حال بایزید بزرگ مطلب زیادی در دست نیست و اطلاعاتی که در این باره در دست است ممکن است با شرح حال بایزیدان دیگر در هم آمیخته باشد. می گویند او در محله ای به نام موبدان متولد شده و موبدان اجداد او بوده اند (سهلگی ، ص ۶۳). موبدان منسوب به موبد است و موبد، چنانکه از دستور (گ ۲۵) نقل شد، پدر سروشان و والی قومس بوده است و این محله را به نام او موبدان خوانده اند و از آنجا به محلة وافدان نقل مکان کرده اند و وافدان نام اعرابیی بوده که در آن محله سکونت داشته است ( دستور ، گ ۲۸). پس ازآن ، نام محله به نام ابویزید شد و آن را بویزیدان می گفتند (همانجا؛ در النّور ، ص ۶۲، به غلط «بویذان » آمده است ). از ابوعبداللّهِ داستانی ، نقل شده است که او را از محله خود نفی کردند و او به محلة وافدان رفت (سهلگی ، ص ۶۴). به گفتة سهلگی اخبار ابویزید را دو تن ، که هر دو به ابوموسی معروف بوده اند، روایت کرده اند: یکی ابوموسی خادم ابویزید و برادرزادة او (ص ۶۵) و دیگری ابوموسی دبیلی ـ که از ارمنستان بوده است (ص ۷۲) و روایات هر دو صحیح است . از شاگردان او ابوسعید مَنْجورانی و سعید راعی و خطّاب طرزی و ابومنصور جنیدی و اویریکی (منسوب به دهی از جرجان ) و محمود کُهْیانی یا کوهیانی (منسوب به دهی از بسطام ) و محمّد راعی و عبداللّه یونابادی و سهلوا را نام برده اند (همان ، ص ۷۴ ـ ۸۲).
به گفتة سهلگی (همانجا)، این اشخاص راویان «ابویزید اکبر» بوده اند، اما صحت قول راویان دیگر منوط به منزلت ایشان است و کسانی که به پایة آنان نبوده اند میان نطق و کلام ایشان (معروفان به بایزید) فرق نگذاشته اند. این هم دلیل آن است که میان ابویزید بزرگ و نیز مدّعیان نام او و میان سخنان ایشان خلط و اشتباه شده است .
دستور ، نامِ شاگردان بیشتری از ابویزید را آورده ، همچنین از قول ابونعیم نقل کرده است که ابویزید دختری از بزرگان دهستان را به نام حُرّه به زنی گرفت (گ ۸)، چنین مطلبی یافت نشد، اما در شرح حال او دو سخن از گفتة همسر بایزید نقل شده است (ج ۱۰، ص ۳۶). مؤلّف دستور می گوید: بایزید پسری داشت که در زمان حیات پدر درگذشت (گ ۱۲۲) و آن ابوموسی که در شرح حال بایزید مذکور است پسرزادة او بوده است نه ابوموسی برادرزادة او (گ ۱۲۴). این سخن برای توجیه ادعای کسانی است که بعدها در بسطام خود را از احفاد بایزید می دانستند. در باب هفتم کتاب دستور اولاد و احفاد بایزید تا قرن هشتم و زمان تألیف کتاب بتفصیل ذکر شده است . منبع قدیمتر یعنی النّور ، که بیشتر مطالب دستور از آن برگرفته شده ، در باب این که بایزیدِ بزرگ فرزندی داشته ساکت است و احتمال می رود که فهرست اولاد و احفاد او را (تا بایزید) بعدها ساخته باشند. قبر بایزید
در بسطام زیارتگاه بوده است و کسانی چون شیخ ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابوالخیر به زیارت آن رفته اند. چنانکه گفته شد، دستور می گوید که قبر بایزید درکنار قبر محمّدبن جعفر صادق است ولی این معنی ظاهراً درست نیست . به گفتة دستور اولجایتو، سلطان مغول ، در ۷۰۰ به خواهش
شیخ رضی الدین ، یکی از احفاد بایزید، قبّه ای برتربت این محمدبن جعفر بنا نهاد و خانقاهی در جوار آن ساخت (گ ۱۳۱).
در بارة احوال و مناقب بایزید دو کتاب در دست است : النّور که عبدالرحمان بدوی آن را به دنبال شطحات الصوفیّه نشر کرده است با اغلاط بسیار، اعمّ از چاپی و مغلوط بودن نسخة اصل و ناتوانی ناشر در خواندن آن ، مؤلّف آن گویا همان شیخ ابوالفضل محمدبن علی بن احمدبن حسین بن سهل سهلگی بسطامی می باشد که ابن ماکولا او را در بسطام دیده بود (سمعانی ، ج ۲، ص ۲۳۰) و می گوید دارای تصانیف بسیار بوده است ؛ زیرا از جمله شیوخ او ابوعبداللّه محمدبن علی داستانی است که در النّور مطالب زیادی از او دربارة بایزید آمده است . سمعانی می گوید: او در ۴۷۶، در ۹۷ سالگی درگذشت . تحقیق در کتاب النوّر مجال وسیعتری می خواهد و عبدالرحمان بدوی ناشر آن کاری در این باره انجام نداده است ، اگر چه مقدمة او حاوی مطلب نسبتاً خوبی است . عطّار در تذکرة الاولیاء در شرح حال بایزید از همین سهلگی نقل کرده است . کتاب دوم ، که هنوز منتشر نشده است و محمدتقی دانش پژوه و ایرج افشار در صدد نشر آن هستند، کتابی است به نام دستورالجمهور فی مناقب سلطان العارفین ابی یزید طیفور ، تألیف احمدبن حسین بن شیخ الخرقانی . مبنای این کتاب همان کتاب النّور است اما تفاصیل بسیار دارد و بابی در احوال اولاد و احفاد بایزید تا قرن هشتم و شاید قرن نهم دارد. از این کتاب در تصحیح انتقادی کتاب النّور می توان استفاده کرد. این کتاب به فارسی است و بعضی مطالب آن جای تأمل بسیار دارد. از این کتاب دو نسخه در کتابخانة تاشکند موجود است و نگارنده از عکس یکی از آن دو نسخه ، متعلق به آقای افشار، استفاده کرده است .
از میان محققان معاصر دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب جستجو در تصوّف ایران بحث تحقیقی خوبی دربارة بایزید دارد. و همچنین دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در جلد دوم اسرارالتوحید ذیل بایزید سقّا. هلموت ریتر نیز مقاله ای بسیار خوب دربارة سخنان بایزید دارد با عنوان :
“Die Ausspruche der Bayazid Bistami”
که در جشن نامه هفتاد سالگی رودلف چودی منتشر شده است . وی در این مقاله به جنبه های مختلف و متضاد این اقوال پرداخته ، اما سعی نکرده است آن را به اشخاص مختلف موسوم به این نام نسبت دهد.
منابع : علاوه بر قرآن ؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، بیروت ۱۳۸۵ ـ ۱۳۸۶/۱۹۶۵ ـ ۱۹۶۶؛ ابن حجر عسقلانی ، تهذیب التهذیب ؛ همو، لسان المیزان ، حیدرآباد دکن ۱۳۲۹ ـ ۱۳۳۱/۱۹۱۱ ـ ۱۹۱۳؛ ابن عماد، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب ، بیروت ۱۳۹۹/۱۹۷۹؛ ابن فوطی ، تلخیص مجمع الا´داب فی معجم الالقاب ، چاپ مصطفی جواد، دمشق ۱۳۸۲ـ۱۳۸۷؛ عبداللّه بن علی ابونصر سرّاج ، کتاب الّلمع ، مصر ۱۹۶۰؛ احمدبن عبداللّه ابونعیم ، حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء ،
بیروت ۱۳۸۷/۱۹۶۷؛ احمدبن حسین بن شیخ خرقانی ، دستورالجمهور فی مناقب سلطان العارفین ابی یزید طیفور ، نسخة خطی تاشکند؛ عبداللّه بن محمدانصاری ، طبقات الصوّفیه ، چاپ محمد سرور مولائی ، تهران ۱۳۶۲ ش ؛ عبدالرحمن بدوی ، شطحات الصوّفیة ، کویت ۱۹۷۸؛ عطاملک بن محمد جوینی ، کتاب تاریخ جهانگشای ، چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، لیدن ۱۹۱۱ ـ ۱۹۳۷؛ روزبهان بن ابی نصر روزبهان بقلی ، شرح شطحیّات ، به تصحیح و مقدمة فرانسوی از هنری کُربین ، تهران ۱۳۴۴ ش ؛ عبدالحسین زرین کوب ، جستجو در تصوّف ایران ، تهران ۱۳۵۷ ش ؛ محمدبن حسین سلمی ، طبقات الصوّفیة ، چاپ نورالدین سدیبه ، قاهره ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ عبدالکریم بن محمد سمعانی ، الانساب ، حیدرآباد دکن ۱۳۸۲ ـ ۱۴۰۲/۱۹۶۲ ـ ۱۹۸۲؛ محمدبن علی سهلگی ، النّور من کلمات ابی طیفور ، در شطحات الصوّفیه از عبدالرحمن بدوی ، کویت ۱۹۷۸؛ محمدبن حسین شیخ بهائی ، الکشکول ، بیروت ۱۴۰۳/ ۱۹۸۳؛ محمدبن ابراهیم عطّار، کتاب تذکرة الاولیاء ، چاپ نیکلسون ، لیدن ۱۹۰۵ ـ ۱۹۰۷؛ محمدبن منوّر، اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید ، چاپ محمدرضا شفیعی کدکنی ، تهران ۱۳۶۶ ش ، ج ۲، ص ۶۹۰ ـ ۶۹۱؛ علی بن عثمان هجویری ، کشف المحجوب ، چاپ ژوکوفسکی ، لنینگراد ۱۹۲۶، چاپ افست تهران ۱۳۵۸ ش ؛
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mahdi162 سپاسگزاری کرده اند :

  #6  
قدیمی 06/03/2010
آواتار mahdi162
mahdi162 mahdi162 آفلاین است
معاون بازنشسته تالار پزشکی و سلامت

کاربر اخلاق ماه کاربر نمونه ماه 

 

جنسيت: مرد
پست: 3,055
سپاس: 4,274
از این کاربر 1,940 بار در 2,058 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 223,437
بادکوبی ، سیدحسین بن رضا حسینی لاهیجی ، از علمای امامیه در قرن چهاردهم و از مدرسان بزرگ کلام و فلسفه و عرفان . در ۱۲۹۳ در قریه خوددلان از قراءِ بادکوبه به دنیا آمد و در ۲۸ شوال ۱۳۵۸ در نجف در گذشت . مقدمات علوم را نزد پدر فرا گرفت و پس از درگذشت او به تهران آمد و نزد میرزاابوالحسن جلوه و میرزا هاشم اشکوری و استادان دیگر فلسفه و کلام و علوم ریاضی را آموخت . سپس به نجف رفت و در حوزه درس آخوند خراسانی و شیخ محمد حسن مامقانی به تحصیل اصول و فقه پرداخت و خود نیز تدریس علوم نقلی و عقلی را آغاز کرد. بادکوبی به دلیل احاطه بر متون فلسفی و عرفانی و قدرت تفهیم و حسن تقریر، بنا به گفته آقا بزرگ طهرانی در نقباء البشر ، یکی از دو استاد مسلّم فلسفه نجف به شمار می رفت و شاگردان بسیار تربیت کرد، که از آن جمله است سیدمحمد حسین طباطبائی مؤلفِ تفسیر معروف المیزان (متوفی ۱۳۶۰ ش ) که اسفار و مشاعر و تمهید القواعد را نزد او خواند. با اینهمه ، مقام فقهی او نیز مورد توجه بوده است . از آثار او حاشیه بر کتاب الطهارة شیخ انصاری ، و حاشیه بر اسفار و الشّوارِق را می توان نام برد.
منابع : محّمد حسن آقا بزرگ تهرانی ، طبقات اعلام الشیعة ، ج ۲، جزء۱، نقباء البشر فی القرن الرابع عشر ، مشهد ۱۴۰۴، ص ۵۸۴-۵۸۵؛ محمد هادی امینی ، معجم رجال الفکر و الادب فی النجف خلال الف عام ، نجف ۱۳۸۴/۱۹۸۴، ص ۵۰، مرتضی انصاری ، زندگانی و شخصیت شیخ مرتضی انصاری ، اهواز ۱۳۸۰، ص ۳۶۶؛ حسن حسن زاده آملی ، «علامه طباطبایی در منظره عرفان نظری و عملی »، کیهان اندیشه ، ش ۲۶ (مهر و آبان ۱۳۶۸ ش )، ص ۹؛ عزالدین زنجانی ، “علامه طباطبایی : جامع حکمت و شریعت “، کیهان فرهنگی ، سال ۶، ش ۸ (آبان ۱۳۶۸ ش )، ص ۲؛ منوچهر صدوقی سها، تاریخ حکما و عرفاء متأخّر بر صدرالمتألهین ، تهران ۱۳۵۹ ش ، ص ۷۱-۷۲٫
/عبدالحسین شهیدی صالحی /
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mahdi162 سپاسگزاری کرده اند :

  #7  
قدیمی 06/03/2010
آواتار mahdi162
mahdi162 mahdi162 آفلاین است
معاون بازنشسته تالار پزشکی و سلامت

کاربر اخلاق ماه کاربر نمونه ماه 

 

جنسيت: مرد
پست: 3,055
سپاس: 4,274
از این کاربر 1,940 بار در 2,058 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 223,437
باباقاسم ، بقعه ، زیارتگاهی دراصفهان ، مدفن محمدباباقاسم اصفهانی ، عارف قرن هشتم . یکی از مریدان او به نام خواجه سعیدالدین سلیمان بن شرف الدین ابی الحسن بن طالوت دامغانی برای وی در ۷۲۵ مدرسه ای بنا کرد که از مدارس قدیم است و به نام «امامیه » نیز شهرت دارد. باباقاسم پس از وفات ، در نزدیکی همین مدرسه مدفون شد و سلیمان مذکور در ۷۴۱ بقعه ای بر مزار وی بنا کرد که از آثار باارزش معماری ایران به شمار می رود (گدار، ج ۲، ص ۳۳۵-۳۳۶).
بنای بقعه بر روی یک چهارضلعی قرار دارد و پوشش داخلی آن به صورت گنبد نیمه کروی است . در سقف آجری بقعه ، طرح ستاره هشت پر بزرگی دیده می شود که ستاره هشت پر کوچکی را در مرکز گنبد در بر گرفته است . نمای خارجی گنبد عبارت است از هرمی هشت ترک که بر روی یک گردنی هشت ضلعی قرار گرفته است . سردرِ کشیده و مرتفع بقعه از سه قسمت تشکیل شده است : ۱) ورودی با قوس تیزه دار و کتیبه بالای آن ؛ ۲) نیم طاق بلند با مقرنس بندی زیبای آن ؛ ۳) کتیبه بالای سردر. در قسمت فوقانی سردر ورودی کتیبه ثلث معرّقی است از دوره صفویه به خط محمدرضا امامی به تاریخ ۱۰۴۴ که نام آقازمان را که در تعمیر گنبد اهتمام نمود، ذکر کرده است (هنرفر، ص ۳۱۱). ترکیبی از آجرکاری و کاشی کاری درنمای بقعه به کار رفته است و کاشیهای معرق و خط بنایی آجری بر زمینه کاشیهای فیروزه ای بر جلوه آن افزوده است . چند کتیبه در نمای سردر و دیوارهای داخلی و خارجی بقعه وجود دارد که حاوی تاریخ بنا و نام بانی و تعمیرات انجام شده در بناست .
از نکته های جالب توجه در این بنا که با آثار پیش از آن تفاوت دارد استفاده از رنگ سیاه در کنار رنگهای سفید و آبی روشن و لاجوردی و قهوه ای است .
منابع : آندره گدار، و دیگران ، آثار ایران ، ترجمه ابوالحسن سرو قد مقدّم ، تهران ۱۳۶۵-۱۳۶۸ ش ، ج ۲، ص ۳۳۷-۳۵۲؛ دونالدنیوتن ویلبر، معماری اسلامی ایران در دوره ایلخانان ، ترجمه عبداللّه فریار، تهران ۱۳۶۵ ش ، ص ۱۹۵-۱۹۶؛ لطف اللّه هنرفر، گنجینه آثار تاریخی اصفهان ، اصفهان ۱۳۴۴ ش ، ص ۳۱۰-۳۱۴٫
/لطف الله هنرفر؛ پرویز ورجاوند/
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mahdi162 سپاسگزاری کرده اند :

  #8  
قدیمی 06/03/2010
آواتار mahdi162
mahdi162 mahdi162 آفلاین است
معاون بازنشسته تالار پزشکی و سلامت

کاربر اخلاق ماه کاربر نمونه ماه 

 

جنسيت: مرد
پست: 3,055
سپاس: 4,274
از این کاربر 1,940 بار در 2,058 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 223,437
بابافَرج تبریزی ، از بزرگان صوفیه تبریز در قرن ششم . نام کامل او براساس نوشتة لوح قبرش که صاحبِ روضات الجنان ضبط کرده است «بابافرج بن بدل بن فرجِ تبریزی » است . وفاتش در ۵۶۸ اتفاق افتاد و در گورستان گجیل شهر تبریز مدفون است (ابن کربلایی ، ج ۱، ص ۳۷۶ـ۳۷۸). به نوشتة ابن کربلایی (همانجا)، که مأخذ مهم احوال اوست ، قبراو در آن گورستان زیارتگاه صوفیان تبریز بوده و «زاویه »ای داشته است که در ۷۵۵ هجری تجدید عمارت شده بود و القاب او را بر آن مزار نوشته بودند. خاندان حافظ حسین کربلایی ، مؤلّف روضات الجنان از خادمان آن مزار بوده اند و بدین سبب به «بابافرجی » شهرت داشته اند. به جهت رؤیایی که یکی از مردم آذربایجان در مکّة معظمه دیده بوده «وقفة » بابافرج روزهای شنبه بوده است ، یعنی صوفیان در این روز به زیارت مزار او می رفته اند. در آن کتاب سلسلة ارادت بابافرج را به دو واسطه به جُنَیْد بغدادی می رساند و این نمی تواند درست باشد، زیرا جنید در ۲۹۷ یا ۲۹۸ وفات یافته و بنابراین میان او و بابافرج در حدود ۲۷۰ سال فاصله بوده است .
بابافرج در آغاز حال در مقام «تَلْوین » بوده ، یعنی ظاهراً بر یک حال نمی مانده و گاهی جذبه و شیفتگی بر او غالب می شده است و از این رو به خانقاه داری و تربیت طالبان پروایی نداشته و گاهی در پشت حمام محلة گجیل به سر می برده است . به نوشتة ابن کربلایی (ص ۲۸۷ـ۲۸۸) امام مجدالدّین (یاعمدة الدّین ) ابو منصور محمدبن اسعد طوسی شافعی ، معروف به حَفَدَه عطاری (متوفی ۵۷۱)، دست ارادت به بابافرج داده بود. داستان آن چنین است که پنداشته اند امام حفده روزی در جامع بزرگ تبریز وعظ می گفت و بابافرج از غایت جذبه از گلخن حمام گجیل بیرون آمد و سروپا برهنه به مجلس وعظ امام حاضر شد. امام بی آنکه متوجه حضور او شود ناگهان از سخن گفتن بازماند و پس از آنکه بابا بیرون رفت باز توانست به سخن خود ادامه دهد. پس از تحقیق معلوم شد که آن درماندگی به جهت حضور بابافرج بوده است . پس به خدمت او رفت و از مریدان او گشت . شیخ محمود شبستری در سعادتنامه آورده است که روزی امام حفده از بابافرج پرسید: «جهان مُحدَث است یا قدیم »؟ بابافرج در پاسخ گفت :
«که فرج تا که چشم بگشاده است نظرش بر جهان نیفتاده است
وصف چیزی چه بایدت پرسید که دل و دیده هرگز آن بندید؟»
امام چون این سخن بشنید، «مرد کار را بشناخت » و «تختة علم را در آب انداخت » (ص ۲۲۴).
به گفتة جامی در (ص ۴۲۰، در شرح حال شیخ نجم الدین کبری ) شیخ نجم الدین در تبریز به خدمت بابافرج رسید و در حین ملاقات عظمت و حالتی در بابافرج پدیدآمد و جامه ای که در تن او بود شکافته شد و پس از آنکه به حال خود بازگشت آن جامه را بر شیخ نجم الدین پوشاند. ابن کربلایی در ذیل این حکایت می گوید بالاپوش را بدین جهت فرجی می گویند که به بابافرج منسوب است . اما آنچه در مثنوی مولانا در وجه تسمیة فرجی آمده است اعم است ، زیرا مولانا می فرماید:
«صوفیی بدرید جبّه در حَرَج پیشش آمد بعد بدریدن فَرَج
کرد نام آن دریده فَرَجی این لقب شد فاش زان مرد نجی »
(ج ۳، ص ۲۴). پس فرجی ، به گفتة مولانا، اشاره به نام بابافرج نیست ، بلکه مشتق از کلمة «فَرَج » به معنی لُغَوی آن است . علاوه بر آن ، اگرچه نوعی از فرجی را (که ظاهراً از پشم زبر و خشن بوده است ) صوفیان می پوشیده اند انواعی دیگر هم از آن وجود داشته است که لباس خواص و اشراف بوده است (از جمله رجوع کنید به بیهقی ، ص ۴۷۴، دربارة خلعتهای خلیفه که برای مسعود فرستاده است ). ابن کربلایی گوید که بابافرج نه تنها «پیرنظر» شیخ نجم الدین بلکه «پیرتربیت » و «پیرخرقة » او نیز بوده است . «پیرنظر» آن است که چون نظر او بر مرید افتد در حال او تغییر دهد و «پیرتربیت » آن است که به مرید تعلیم دهد و او را راهنمایی کند (چنانکه بابافرج شیخ نجم الدین را از خواندن شرح السُنّة تألیف فَرّاء بَغَوی منع کرد و او را به مصر فرستاد) و «پیرخرقه » آن است که خرقه در مرید پوشاند و اینکه بابافرج جامة شکافتة خود را بر شیخ نجم الدین پوشانیده دلیل بر آن گرفته اند که او پیرخرقة او نیز بوده است . ابن کربلایی «تربیت یافتن » و خرقه گرفتن شیخ نجم الدین کبری را از مشایخ دیگری جز بابافرج منافیِ آن نظریه نمی داند، و در جواز «ارادت آوردن به چند کس » قولی از خواجه محمد پارسا نقل می کند.
شیخ شبستری (در سعادتنامه (ص ۱۹۸ـ۱۹۹) حکایت دیگری از بابافرج نقل کرده است . بابافرج معتقد بود که «بد» در جهان نیست . شخصی «کافری قَتّال » را دید و از «خیر» او از بابا پرسید. بابا گفت که در وجود او دو «خیر» نهان است ، یکی آنکه قاتل او «غازی » در راه دین است و دیگر آنکه مقتول او «شهید» است . البته چنانکه ابن کربلایی توضیح داده است ، مقصود بابا نفی شرّ به طور مطلق نبوده بلکه «شرّمطلق » را نفی کرده است ، چنانکه وجود آن «کافر قتّال » هم شر مطلق نبوده است . در روضات الجنان حکایاتی هست مبنی بر اینکه از بابافرج حتّی پس از مرگش هم کراماتی ظاهر می شده است .
منابع : ابن کربلائی ، روضات الجنان و جنات الجنان ، چاپ جعفر سلطان قرایی ، تهران ۱۳۴۴ـ۱۳۴۹ ش ؛ محمدبن حسین بیهقی ، تاریخ بیهقی ، چاپ علی اکبر فیّاض ، مشهد ۱۳۵۶ ش ؛ عبدالرحمن بن احمد جامی ، نفحات الانس من حضرات القدس ، چاپ مهدی توحیدی پور، ] تهران ۱۳۳۷ ش [ ؛ محمودبن عبدالکریم شبستری ، مجموعه آثار شیخ محمود شبستری ، چاپ صمد موّحد، تهران ۱۳۷۱ ش ؛ جلال الدین محمدبن محمدمولوی ، مثنوی معنوی ، چاپ رینولد ا.نیکلسون ، تهران ۱۳۶۳ ش .
/عباس زریاب /
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mahdi162 سپاسگزاری کرده اند :

  #9  
قدیمی 06/03/2010
آواتار mahdi162
mahdi162 mahdi162 آفلاین است
معاون بازنشسته تالار پزشکی و سلامت

کاربر اخلاق ماه کاربر نمونه ماه 

 

جنسيت: مرد
پست: 3,055
سپاس: 4,274
از این کاربر 1,940 بار در 2,058 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 223,437



گذري بر زندگينامه آية الله سيد محمد حسن مرعشي
فقيه فرزانه، استاد حکمت و فلسفه سيد محمد حسن مرعشي يکي از چهره هاي علمي و اساتيد مدرسه عالي شهيد مطهري در پي بيماري در 73 سالگي به ديدار معبود شتافت.
سيد محمد حسن فرزند حجةالاسلام سيد سلطان محمد و نوه ميرزا عبدالوهاب، فرزند ميرزا سلطان محمد، فرزند ميرزا تقي، فرزند ميرزا اسدالله، فرزند ميرزا اسحاق مرعشي شوشتري بود. پدرش از فضلا و ائمه جماعت شوشتر بود که تحصيلاتش را در همان شهر نزد ملاجعفر شرف الدين و سيد بزرگ آل طيب به پايان برد و در صفر 1370ق/آذرماه 1329 ش در شوشتر رحلت کرد و در بقعه صاحب الزمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) به خاک سپرده شد. پدر بزرگش ميرزا عبدالوهاب از اشراف و اعيان بود و مدت ها سمت نائب الحکومه شوشتر را بر عهده داشت.
سيد محمد حسن در سال 1356ق/1316ش در شوشتر استان خوزستان پا به عرصه گيتي نهاد. مقدمات اوليه را نزد پدر خود و ملا شکر علي معنوي فرا گرفت و سطوح را نزد عالماني چون محمد تقي حکيم، سيد محمد موسي جزائري و سيد محمد حسن آل طيب به پايان رساند و خارج فقه و اصول را از محضر استادش موسوي جزائري و شيخ محمد تقي شوشتري فرا گرفت. البته سفرهاي کوتاهي به نجف اشرف داشت و همان جا در درس آية الله سيد ابوالقاسم خوئي شرکت مي نمود. خدمات ايشان در خطه شوشتر بسيار است که مي توان به تجديد بناي حوزه علميه جزائريه واداره و تدريس در اين حوزه، تأسيس حوزه علميه خواهران، تجديد بناي مقام صاحب الزمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) و تجديد بناي مسجد شيخ علي که سال ها در آن جماعت اقامه مي کرد، اشاره کرد، در ضمن به ايجاد حوزه ي علميه اي در گتوند دست زد که تاکنون نيمه تمام مانده است.
مرعشي در سال 1361 ش وارد تشکيلات قضايي اهواز شد و ابتدا سمت حاکم شرع داشت و بعداً رياست دادگاه را بر عهده گرفت. در سال 1363 ش به ديوان عالي کشور-تهران ملحق شد و ابتدا در شعبه 19 ديوان عالي خدمت کرد، سپس در شعبه 20و سرانجام به عضويت شوراي عالي قضايي منصوب شد و يکي از پايه گذاران اصلي دستگاه قضايي به شمار آمد.
نبوغ و استعداد، همت و تلاش بسيار از او فقيهي کم مانند ارائه نمود. تواضع، مناعت طبع، بي توجهي به امور دنيا، روشن بيني اجتماعي، آفرينش آثار علمي و پژوهشي از جمله ويژگي هاي بارز ايشان بود. وي علاوه بر عضويت در هيئت علمي مدرسه عالي شهيد مطهري و تدريس در اين مدرسه، منزل ومراکز دانشگاهي عضو چهارمين دوره مجلس خبرگان گرديد.
مرعشي در پي بيماري کليوي عاقبت در صبح روز دوشنبه 16 شعبان 1429ق/28 مرداد 1387 ش در سن 73 سالگي در تهران بدرود حيات گفت. پيکرش صبح سه شنبه در تهران و صبح روز چهارشنبه در شوشتر تشييع و در بقعه صاحب الزمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) به خاک سپرده شد. آثار علمي ايشان:
1-شرح الفيةابن مالک؛
2-شرح تلخيص مختصر المعاني؛
3-شرح بدايةالحکمة(اثر علامه طباطبائي)؛
4-شرح نهايةالحکمة(اثر علامه طباطبائي)؛
5-شرحي بر تهذيب المنطق (اثر تفتازاني-فارسي)؛
6-حاشية علي الرسائل؛
7-حاشية علي کفاية الاصول؛
8-شرح منظومةالتحفةالقوامية في الفقه؛
9-شرح منظومة تحفةالحکيم في الحکمة (اثر شيخ محمد حسين غروي اصفهاني)؛
10-تعليقات علي تمهيدالقواعد في الفلسفة(اثر ابن ترکه)؛
11-شرح حلقات الاصول (المرحلة الثالثة - اثر شهيد صدر)؛
12-اصول الفقه؛
13-شرح کتاب التعليقات في الفلسفة (اثر ابن سينا)؛
14-شرحي بر قانون مجازات اسلامي، چاپ شده؛
15-سبيل الرشاد الي شرح الارشاد(اثر علامه حلي)، چاپ شده؛
16-ترجمه کتاب فلسفتنا (اثر شهيد صدر)، چاپ شده؛
17-ديدگاه هاي نو در حقوق کيفري اسلام، دو جلد، چاپ شده؛
18-حاشية التلخيص في الاصول.
همچنين از اين دانشمندان فقيد ده ها مقاله در مجلات علمي و پژوهشي کشور چاپ شده است.
منبع: آينه پژوهش شماره 112
نويسنده:عبدالحسين جواهر الکلام
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mahdi162 سپاسگزاری کرده اند :

  #10  
قدیمی 06/03/2010
آواتار mahdi162
mahdi162 mahdi162 آفلاین است
معاون بازنشسته تالار پزشکی و سلامت

کاربر اخلاق ماه کاربر نمونه ماه 

 

جنسيت: مرد
پست: 3,055
سپاس: 4,274
از این کاربر 1,940 بار در 2,058 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 223,437
آیت الله انصاری همدانی(رحمت الله علیه) در مقابل ائمه ی طاهرین(سلام الله علیهم)، یک مرید و غلام راستین است. او می گوید: ظهور توحید، ولایت است و ولایت و توحید از هم جدایی ندارند. ولایتی که انسان را به معرفت نرساند و باطن انسان را روشن نکند و قدرت درک حقایق را نبخشد، ولایت نیست.
ایشان، ائمه هدی را کشتی نجات می دانستند و کشتی حسین(علیه السّلام) را اسرع. ولایت حسین و آل او با گوشت و پوستش آمیخته و در رگهایش جاری بود. همان گونه که بر محبّت اهل بیت اصرار می ورزیدند، در تبرّی ودوری جستن از دشمنان آن ها بی نظیر بودند. به طوری که در صلوات خود حتماً جمله ی«وَ عَجِّل فَرَجَهُم وَ العَن اَعدائَهُم» را تکرار می کردند. دکتر علی انصاری می گوید:
ایشان در دو وقت حالشان منقلب بود: یکی بعد از نماز و یکی هم در حالت های زیارت. وقتی که ایشان زیارت می کردند به خصوص منقلب می شدند و حالت گریه به ایشان دست می داد. گاهی اوقات به طوری بود که قلبشان هم می گرفت وناراحت می شدند و مدتی حالت غیر عادی داشتند.22
چنین قلب عاشقی در مصیبت مولای عاشقان( ابا عبدالله الحسین) از خود بی خود می شود و آرام و قرار از کف می دهد.
این اواخر با وجودی که خیلی بدنش ضعیف شده بود، وقتی قطرات اشک از چشم ایشان می آمد دیگر حالش خیلی منقلب می شد؛ به طوری که نمی توانست حرفش را ادامه بدهد... . ایشان سلوکشان طوری بود که اصلاً مصائب حضرت ابا عبدالله(علیه السّلام) را نمی توانستند بشنوند. در ایام شهادت، مرتب جلسه داشتند؛ به خصوص در محرم و صفر و شهادت امیرالمؤمنین(علیه السّلام)؛ و البته خودشان حال مخصوصی داشتند که ظهورش خیلی کم بود. هر چه بود در قلب بود.23
او ارادت عجیبی به حضرت صدیقه طاهره( سلام الله علیها) داشت و می فرمود:
احترام حضرت زهرا(سلام الله علیها) را فقط خاندان عصمت وطهارت می شناسند و دیگران نمی توانند بشناسند.
ایشان خود را بنده ی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می دانست. وقتی اسم حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می آمد، ایشان یک مرتبه رنگش تغییر می کرد و قیافه اش عوض می شد. و همین عشق و محبت است که با وجود کتمان مقامات، تشرّف به محضر حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را به شاگردان خاص خود، سربسته و به طور اجمال، بیان می کند.
آیت الله سید علی محمد دستغیب می گوید:
ایشان تشرّف را با تعهد به بازگو نکردن می گفتند ویا احیاناً به افراد خاصی می گفتند. می فرمود:« اگر ولی خدا، امام زمان را همیشه حاضر نبیند و دلش متصل به حضرت نباشد، ولی خدا نمی شود.» و من از ایشان پنج، شش دفعه تشرف را شنیدم.24

کرامات توحیدی
حلاوت و شیرینی ذکر خدا و رسیدن به مقام توحید ربوبی، برای سالکان لذتی وصف ناپذیر به ارمغان می آورد که خود را از هر گونه کشف و کرامتی بی نیاز می بینند. آنان دل به الله، خالق هستی سپرده اند و چشم از هر چه جز اوست،برگرفته اند. از این رو اظهار کرامت و مکاشفه برای آنان، به نوعی دور شدن از حق و کمال مطلق است. ادب بندگی علّامه انصاری اقتضا می کند که بی اختیار، بی اراده و سرسپرده ی حق باشد. چیزی را که خدا نمی خواهد، نخواهد. کرامات را تا حد امکان پنهان می کند و قضا و قدرالهی را بهترین و زیباترین تقدیر می پندارد. گرچه کرامات و مکاشفات فراوان از ایشان نقل شده است، اما ایشان خود به احوالات و مجاهدات دوران سلوک خود اعتنایی نداشتند و می فرمودند:
در آن ایام، ناگهان احساس کردم که دارای علم و قدرت بی نهایت شده ام و دیدم که همه چیز در اختیار من است. فوراَ استغفار کردم و گفتم: «خدایا، من این ها را نمی خواهم.» این را گفتم، ناگهان دیدم آن قضایا فوراً از من برگشت.25
در عوض این پیر هجران کشیده و سالک بلا دیده، تنها و تنها به محبت خدا و توحید او، سخت دل بسته است وحاضر نیست هیچ علمی را با علم توحید عوض کند.
نعمت ها و لذت ها وبهجت هایی که خدا نصیب بندگان خاص خود در این دنیا می کند، نصیب افراد عادی و در بهشت و عالم آخرت نمی شود.26
اکنون ماییم و کوه کتمان و مجسمه ی توحید. آن چه خوانده ایم و شنیده ایم، شاید برای ما ظاهربینان، راهی باز کند. بر کرانه ی کرامات او می نگریم و گوشه ای از کرامات توحیدی او را به تماشا می نشینیم.

چشم برزخی
چه نعمتی خدا به ما داده است؟! چشم!آری همین چشم سر و چشم ظاهر. چشمی که با آن، چه معصیت ها که مرتکب نمی شویم و چه گناهانی که در نامه عمل خویش ذخیره نمی کنیم. عارفان گفته اند:« تا این چشم را نبندی، چشم باطن باز نمی شود.» عارف کامل ما، نه تنها چشم را بست، بلکه همه ی وجود خویش را دربست در اختیار خواستِ مولای خویش نهاد که:
آن که واقف گشت بر اسرار هو *** سرّ مخلوقات چبود پیش او
و انصاری مطیع و عبد خداست. پس این بصیرت و احاطه بر باطن دیگران را، که تفضّل خداوند است. پاس میدارد و بر سر آن نیست که به اسرار مردم دست یازد و یا لذّتی از این راه نصیب خود سازد؛ بلکه نیت او، تنها آگاهی بخشی و دستگیریِ انسان های تشنه ی حقیقت است.
حضرت آیت الله انصاری، به تمام تازه واردین، در هر لباسی و موقعیتی راه می داد. با یک نگاه، کنه و حقیقت افراد را می فهمید و مستعدّین آن ها را انتخاب می کرد. شاگردان ایشان عموماً نقل می کردند که:« ما عکس افراد را که نشان ایشان می دادیم، تشخیص می دادند که به درد سیر و سلوک می خورد یانه...» می فرمود:«صاحب این عکس آدم خوبی است؛ ولی اگر در جهت سیر و سلوک قرار بگیرد، چون استقامت ندارد، از راه بیرون می رود و آن صفای اولش را هم از دست می دهد.»27
آن بزرگوار نسبت به خیلی از حوادث و پیشامدها بصیرت داشتند. گاهی از این حوادث و پیشامدها به مناسبت یا به ضرورتی خبر می دادند.آقای افراسیابی داماد و شاگرد ایشان نقل می کنند:
یک بار داشتیم با آقا قدمی می زدیم و صحبت می کردیم و ما هم در یک عالم عجیب غریبی بودیم. یک مرتبه دیدم حال آقا تغییر کرد. من جا خوردم که یک دفعه چه خلافی از من سر زد که حال ایشان تغییر کرد! چند دقیقه ای طول کشید و عادی شدند و بعد فرمودند:« الحمد لله خطر از احمد(پسرشان) گذشت. بعداً فهمیدیم که همان لحظه احمد آقا تصادفی کرده بود؛ اما خطر از سرش رفع شده بود.»28
دکتر علی انصاری نیز نمونه ی دیگری را نقل می کنند:
من سنّم کم بود ولی یادم هست در منزلی که زندگی می کردیم چند حادثه تلخ برایمان پیش آمد.
... مادر بزرگمان می گفت:« یک روز بعد از ظهر، آقا هراسان از حالتی بین خواب و بیداری پرید و رفت نزدیک چاه آبریزگاه و فوری دستور داد که آن جا را بکنند. بعد یک لوح سنگی را از زمین در می آورند که شش گوشه بود و اطراف آن نوشته بود: لا الا اله الله، محمد رسول الله، علی ولی الله، و بعد فرمود: این حوادثی که این جا اتفاق افتاد مال این بود، این سنگ را بد جایی دفن کرده بودند و بعد آن سنگ را به شازده حسین همدان می برند و منزل را تغییر می دهند.29
این دید باطن بین، گاهی بعضی افراد راکه ظاهر خود را آراسته و در باطن مشکلاتی داشتند، با تلنگری عالمانه به خود می آوردند و متنبّه می ساختند:
یک روز شخصی خدمتشان آمد و اصرار کرد که دستورالعملی به من بدهید. ایشان اعتنایی نکردند. روز دوم آمد، باز اعتنایی نکردند. روز سوم آمد و باز اصرار کرد. آقای انصاری فرمودند:« آن قدر مبلغ به گردنت هست که باید بپردازی؛ اول برو اون ها را درست کن، بعد دنبال دستور گرفتن باش.» طرف رنگش پرید و رفت.30
این خصیصه در شاگرد و همراه ایشان، آیت الله نجابت نیز وجود داشته که به صور مختلف باطن افراد را تشخیص می دادند و گاهی نیز برای احترام و کسب اجازه برای پذیرش شاگردان عکسشان را خدمت آقای انصاری می فرستادند و آقا با دیدن عکس نظر می دادند.
برای ایشان، باطن خیلی آشکار بود. می فرمودند:« همه چیز نور دارد. اگر نورش در آن شخص باشد، حقیقت دارد و گرنه مدّعی است، علم، مرجعیت، عبادت و... همه نور خاص خودشان را دارند.»

آیت الله دستغیب و مقام فنا
آیت الله شهید عبدالحسین دستغیب، از شاگردان خاص آقای انصاری بودند. ایشان به طور مرتب به همراه آیت الله نجابت از شهر شیراز برای استفاده ازمحضر آقا به همدان می آمدند و آقا به این دو علاقه ی وافری داشتند.
یکی از روزها که خدمت آن عارف ربانی نشسته بودیم، شهید دستغیب از آیت الله انصاری درخواست نمود که او را در رسیدن به مقام فنا یاری کند و در این موضوع هم اصرار فراوان داشت. بعد آیت الله دستغیب(رحمت الله علیه) جهت کاری از اتاق بیرون رفتند. آیت الله انصاری( قدّس سرّه) به ما رو کرد و فرمود:« این سید برای رسیدن به مقام فنا، خیلی اصرار می کند؛ ولی نمی داند که مقام فنای او باعث شهادت و کشته شدنش به وسیله ی دشمنان اسلام می شود.» و در جلسه ی دیگری صریحاً به خود آیت الله دستغیب چنین می گوید:« شما به مقام فنا می رسی؛ ولی بعد از این که به دست دشمنان اسلام به شهادت برسی.»31
روزی با ایشان ازمسجد بیرون می آمدیم. به ذهنم خطور کرد که ما این مدت دو سال با ایشان بودیم، از ایشان چیز خاصی ندیدیم. همین که این خطور از ذهنم گذشت، ناگهان دیدم برای چند دقیقه پرده ها کنار رفت و من درختان و گیاهان را در حال سجده و تسبیح دیدم. در همان حال لذت می بردم که آقا فرمود:« بَسِتان شد؟!» به محض این که این را فرمودند، حال من عادی شد.32

عبدالزهرا می آید!
مرحوم آیت الله حاج شیخ حسن صافی نقل می کنند که:
حاج عبدالزهرا در جوانی شاگرد برقکار بود و تقیدی به مسجد و جماعت نیز نداشت. روزی مرحوم آیت الله شیخ جواد انصاری همدانی او را در منزل آیت الله شیخ جمال گلپایگانی می بیند و با دیدن حاج عبدالزهرا که مشغول برق کشی بوده خطاب به آقا سید محمد فرزند آقا سید جمال می فرماید: «این جوان هم از ماست.» با این که مرحوم انصاری هیچ رابطه ای نیز با عبدالزهرا نداشت. آقا سید محمد با تعجب می گوید:«بروم به او خبر دهم تا با هم دیداری داشته باشیم.» مرحوم انصاری همدانی می فرمایند:« الآن وقتش نیست. چهار ده سال دیگر خودش می آید.» پس از این جریان، سال به سال، وضع روحی عبدالزهرا از جهت معنوی تغییر می کند؛ تا این که سرانجام عراق را رها می کند و برای شرفیابی خدمت آقای انصاری همدانی به همدان می رود.33
سرانجام، عبدالزهرا، خود عارفی می شود پرسوز که در محبت سیدالشهدا چونان گلوله ای آتشین می سوزد و با مواعظ وذکر مصیبت امام حسین(علیه السّلام) جان عاشقان را به خود جذب می کند.34

مرده سخن می گوید
از دیگر کرامات آیت الله انصاری همدانی، مشاهده صورت مثالی مردگان در بعضی اوقات بوده است. ایشان نقل می کنند:
از یکی از خیابان های همدان عبور می کردم. دیدم جنازه ای را به دوش گرفته، به سمت قبرستان می برند و جمعی او را تشییع می نمودند؛ ولی از جنبه ی ملکوتی، او را به سمت یک تاریکی مبهم و عمیقی می بردند و روح مثالی این مرد متوّفی در بالای جنازه می رفت و پیوسته می خواست فریاد کند:« ای خدا مرا نجات بده.مرا این جا نبرند.» ولی زبانش به نام خدا جاری نمی شد.آن وقت رو می کرد به مردم و می گفت:« ای مردم مرا نجات دهید. نگذارید ببرند.» ولی صدایش به گوش کسی نمی رسید.آن مرحوم می فرمود:« من صاحب جنازه را می شناختم اهل همدان و حاکم ستمگری بود.»35

زیارت سلمان فارسی
درمکاشفه ای راستین، سلمان فارسی از آیت الله انصاری پذیرایی می کند:
من در گذشته، به زیارت قبر غیرمعصوم و امام نمی رفتم؛ چون تصور می کردم که فقط از قبور معصومین بسط و گشایش حاصل می شود. تا این که روزی در ایام اقامت در کاظمین، برای تماشای بنای مدائن و ایوان شکسته ی کسری- که حقّاً موجب عبرت بود- از بغداد به طرف مدائن رهسپار شدیم. پس از تماشای مدائن، به سمت قبر سلمان فارسی، که نزدیک آن ایوان قرار داشت به قصدِ رفع خستگی واستراحت به راه افتادیم. در این بین ناگهان حضرت سلمان از ما پذیرایی نمود و خود را به صورت واقعیه ی خود نشان داد و به حقیقت خود تجلی نمود. چنان روح او لطیف، صاف و بدون ذره ای از کدورت و چنان واسع و زلال بود که ما را در یک عالم از لطف و محبت و سعه و صفا فرو برد که مانند فضای بهشت پر لطف و صفا و مانند آب صافی، زلال و مانند هوالطیف بود. من از این که برای زیارت کنار قبر او نیامده بودم، شرمنده شدم و از آن به بعد به زیارت غیر ائمّه طاهرین هم می روم و مدد می گیرم.36
او این چنین می بیند و از حضور در کنار تربت پاک بزرگواران و صلحا توشه بر می دارد. او با چشم باطن بین خود می دید و فرشتگان، خود را از دید او پنهان نمی ساختند؛ فرشتگان روز و فرشتگان شب!
یکی از محترمین همدان که از مأمومین آٍقای انصاری بوده است، نقل می کند: «روزی هنگام غروب که حاضران منتظر اذان مغرب و برپایی نماز جماعت بودند، آقای انصاری به مؤذّن فرمودند: اذان مغرب را بگو. مؤذّن عرض کرد: آقا هنوز مغرب نشده.آقا فرمودند: مگر رفتن فرشتگان روز و آمدن فرشتگان شب را ندیدی؟!37

شفای سرطانی و کتمان مقامات
یک روز شخصی که سرطان داشت، آمد خدمت ایشان و خیلی اصرار کرد که شفا پیدا کند و بالاخره شفا گرفت و رفت؛ اما یکی دو هفته بعد مردم دم در حسینیه جمع شده بودند که بله این جا آقایی هست که شفا می دهد؛ اما ایشان همه را پراکنده کرد و فرمود:« از این جا بروید. این طور نیست.» و نوعاً خودشان هم از این کارها نمی کردند.38

نگاه های بهشتی
یکی از کرامات عجیب و استثنایی مرحوم انصاری همدانی این بود که گاه گاهی که شخصی را می یافت که اهلیّت در راه آمدن و ورود به حلقه ی عرفان را داشت، با نگاه های تحول زا به راه می آورد و شاگردان ایشان خاطرات بسیار جالب و عمیقی را از این نگاه های تحول زا و نافذ به خاطر دارند:
نگاهشون و خنده شون آدم را منقلب می کرد. اصلاً نمیشه توصیف کرد... خاطره ای هم از همان نگاه بخصوصی که می کردند، دارم. تبسمی که می کرد. آدم زیر و رو می شد.انگار آدم توی بهشت بود؛ ولی از یک طرف هم پناه بر خدا وقتی غضب می کردند.39
یکی از شاگردان ایشان نقل می کنند:
من علاقه زیادی به سلوک داشتم؛ اما غریزه ی شهوت بسیار مرا اذیت می کرد و به سختی خود را از نگاه به نامحرم نگه می داشتم. یک بار تصمیم گرفتم که جهت تعدیل آن را از آیت الله انصاری کمک بگیرم. با خود گفتم به همدان می روم و در جلسه ایشان شرکت می کنم ومشکل خود را در ذهن می آورم و همین کافی است تا آقا درد و درمان مرا بگوید. به همدان رفتم؛ اما آقا اصلاً راجع به مشکل من سخن نگفت. تا این که جلسه تمام شد و من برخاستم که بیرون بیایم. دیدم آقا به سمت من آمد و نگاه تندی به من کرد. وقتی بعد از دو سه روز به شهرمان برگشتم، متوجه شدم که غریزه ام کاملاً تعدیل شده و از این جهت کاملاً راحت شده ام.40
یکی دیگر از کرامات آیت الله انصاری همدانی، ردّ کرامات است. به عبارت روشنتر، ایشان بسیاری از کرامات را که بعضی از سالکان سال ها در پی آنند، کرامت نمی دانست و سعی در پرهیز و دوری کردن از آن داشت. اگر شخصی نیز این کرامت را از طرق غیر شرعی به دست می آورد، به سختی ناراحت می شدند. یکی از فضلا از فرزندشان دکترعلی انصاری نقل می کنند که :
در خدمت آقا نشسته بودیم که یک سید مازندرانی( که یکی از اقطاب سلسله ی دراویش بود) با دفتری بزرگ خدمت آقا رسیدند و به آقا عرض کردند: « من زحمت زیادی کشیده ام تا طیّ الارض را به دست آورده ام و تا الآن به هیچ کس تعلیم نداده ام ولی امروز خدمت شما رسیده ام تا این کمال را به شما یاد بدهم.» آیت الله انصاری فرمودند:« من نیازی به طیّ الارض ندارم» سید اصرارمی کردند و مرحوم انصاری استنکاف. بعد سید فرمود: « پس اجازه بدهید علم کیمیا را به شما یاد بدهم« آقا فرمود:« ما بهترش را داریم» سید با تعجب پرسید:« شما بهترش را دارید؟!« آقا فرمود« بله، ما توحید را داریم که ما را از دیگر چیزها بی نیاز کرده است.» و بعد آقا افزود:« برنامه ی دین و انجام عبادات برای آدم کردن و رسیدن به مقام توحید است، نه برای به دست آوردن این امور.»41
در این باره حکایت دیگری از آقای احمد انصاری (فرزند آقا) نقل شده است:
سید درویشی بود به نام سید علی. اهل سبزوار بود. یک روز آمد سراغ بنده و شروع کرد از مکنونات و وضعیت من سخن گفتن که تو فرزند کی هستی و خودت این طور و آن طور. من هر چی فکر می کردم او فکر مرا می خواند و بیان می کرد. من می خواستم پیشنهاد کنم که بیاید منزل ما. خودش فهمید و گفت:« من نمی آیم، چون پدر شما قدرت زیادی دارد و هر چی دارم از دستم می گیرد.» پدرم می فرمود:« کسانی که در اثر زحمت و کوشش و ذکرهای طولانی حتی ممکن است درافراد تصرف هم بکنند. این ها زودگذراست و تالب گور بیشتر همراه آنان نیست.»42

سلوک اجتماعی
عارفان راستین، منزویان جدا شده از مردم نیستند؛ بلکه مردانی هستند که در راه ماندگان را دستگیری و رهجویان طریق هدایت را راهنمایی می کنند.
سالک عارف، مرحوم انصاری همدانی در سلوک اجتماعی خویش، پس از خودسازی و سال ها مبارزه با نفس، موجودی عجیب و کم نظیر بودند. عارفی که به درجه ای از کمال رسیده است که با یک نگاه افراد را متحول می کند، خود کارهای روزمره را انجام می دهد، از میهمانانش با دست خود پذیرایی می کند و به حدّی متواضع است که گاهی اطرافیان را متأثر می سازد.
با آن همه مهمان و رفت وآمد، اجازه نمی داد شاگردان کاری انجام دهند... حتی اگر همراهشان می رفتیم برای خرید، اجازه نمی داد وسایل را ما حمل کنیم.43
او در عین بزرگواری، سعی می کرد به هیچ عنوان سربار کسی نباشد و دوستان خود را نیز از این عمل نهی می کرد و می فرمود:
هیچ وقت انگل دیگری نباشید. اگر حمّالی شد بروید انجام بدهید؛ اما سربار نباشید.44
آقای افراسیابی نقل می کنند:
ایشان خیلی متواضع و فروتن بودند. عموماً مهمان ها که می آمدند از سه روز تا یکی دو ماه می ماندند وایشان از آن ها پذیرایی می کرد و نمی گذاشت کاری انجام دهند. اگر وارد می شدی نمی فهمیدی ایشان کدام یکی هستند.45
این مشی و منشِ خاکی و ساده زیستی متواضعانه، به حدی برای ایشان عادی شده و به صورت ملکه درآمده است که با این جایگاه عرفانی، آن قدر با مردم شهر و روستا هم نشینی دارد و با آن ها دمخور می شود که آن ها نیز ایشان را از خود جدا نمی دانند و فاصله ای احساس نمی کنند.
یکی از روحانیون برجسته نقل می کنند که: یکی از مریدان آقای انصاری چند رأس گاو داشت. روزی آقای انصاری را دیدم که وی را در بردن گاوها به صحرا همراهی می کرد؛ بدون این که این همکاری را کسر شأن خود بدانند.46

در راه خدمت به خلق خدا
این تن خستگی ناپذیر که از جانی شیفته دستور می پذیرد. لحظه ای ازخدمت به خلق خدا غافل نمی ماند و آسایش خود را در آسایش دیگران می بیند. فرزند ایشان نقل می کند که:
بارها می شد که سر سفره می نشستیم، ناگهان تکان خوردند و گفتند:«بلند شو این غذاها را بریز توی ظرف، باید بریم بیرون.» من هم با ایشان ظرف غذا را برداشتم و همراه شدم. از بین کوچه ها رد شدیم تا رسیدیم به یک خانه ی خرابه ای که یک پدر و مادر نابینا با بچه های قد و نیم قد آن جا بودند وافطار نداشتند.ظرف های غذا را آن جا گذاشتیم و آقا مقداری پول به آن ها دادند و برگشتیم.47

صلح کل
آنان که سر در آبشخور وحی برده اند واز پیک رحمت، رسول رب العالمین،سر خطّ بندگی دارند، آموزه های آن رحمـة للعالمین را آویزه ی گوش می سازند و از آزار کوته بینان کج رفتار، خوفی به دل راه نمی دهند.
آن وجود بزرگوار در مقابل مخالفان و کسانی که حرمت این مرد خدا را با ناجوانمردی می شکستند و با صفت زشت تنگ نظری و خود بزرگ بینی ایشان را به باد تهمت می گرفتند یا سکوت می کردند و یا با عملی نیک و جوانمردانه آنان را از عمل خویش شرمنده می ساختند.
یکی از بستگان آیت الله انصاری همیشه ایشان را مورد اذیت و آزار قرار می داد. ولی در مقابل، فقط خیر و احسان از ایشان می دید. حتی آن شخص یک بار در منزل آیت الله انصاری سم می خورَد که قتل خود را به آقای انصاری نسبت دهد؛ ولی سریعاً به او می رسند و او را از مرگ نجات می دهند.دوستان آقا نقل می کنند که سالها بعد وقتی آن شخص از دنیا می رود، آیت الله انصاری مرتباً برای او دعا می کند که خداوند عذاب را از او بردارد و به او پاداش خیر عطا فرماید.48
و این گونه است که از خودگذشتگانِ خدا محور، در سایه ی فراموشیِ خود، به مراحلی دست می یابند که ما کوته نظران این وادی از تخیّل و تصوّر آن مراحل نیز عاجز می مانیم.
ایشان هیچ تشخیصی برای خود قائل نبودند. زندگی ساده، بی تشخص و بی تشریفات داشتند. تواضع، بی توقعی و بی تکلفی وی کم نظیر بود. با این که مجتهد بود و مقلد داشت، اما وجوهات را استفاده نمی کرد. می گفتند:« استفاده از وجوهات خیلی مشکل است و وجوهات را به قم و یا مشهد یا نجف می فرستادند.49

خانواده آسمانی
هنگامی که بارقه ی محبت الهی بر قلب عالِم می تابد، چنان نور می گیرد که جاذبه ی آسمانی آن چشم ها را خیره می سازد و طالبان حقیقت را با یک جرقه شعله ور می کند. در دل جامعه ی تاریک، چراغی روشن می افروزد و اندیشه ها را بارور می سازد. او با عملش که به گوهر علم زینت یافته است، در محیط خانه و خانواده نیز همچون ماهتاب می درخشد و چشمه هایی از شور و عشق می آفریند. فرزندان آقای انصاری از پدر می گویند:
پدرم با مادرشان خیلی مهربان بودند و با احترام برخورد می کردند. مادرشان هم خیلی از آقا راضی بودند. به مادرشان خیلی احترام می کرد. دستشان را می بوسید و به مادرشان می گفتند: «از من راضی باشید.»50
رفتار او با همسر و فرزندان نیز به همین گونه و همراه با احترام و رعایت حقوق متقابل بود. پدرم با مادرم خیلی با مهر و محبت رفتار می کرد. نمی گذاشت احساس کمبودی کند. او را در مجالس با خود می برد و به ایشان می گفت:« اگر چیزی می خواهید به من بگویید...» با اقوام و فامیل هم خیلی محبت می کردند و مشکلات آن ها را بررسی و حل می کردند...51
مادر ما که در سن 25 سالگی به رحمت خدا رفتند، ایشان خودشان در کارهای خانه کمک می کردند روزهایی که روزه می گرفتیم، خودشان برای ما افطار درست می کردند و ما هم با شوق روزه می گرفتیم.
خودشان وسایل منزل را می خریدند. با آن همه مشغولیتی که داشتند، شبی ده دقیقه ما را جمع می کردند و برای ما صحبت می کردند. حتی چون طبیب ماهری بودند طبابت ما را هم به عهده داشتند.52
فرزند دیگرشان آقای احمد انصاری، در مورد مدیریت شایسته ی ایشان در خانه، مطالب جالبی نقل می کنند:
ما را در کارها شرکت می دادند و می گفتند: نمی خواهم فقط از افکار شما استفاده کنم. می خواهم شما را رشد دهم.» و در مورد دوستی ها به من تذکر می دادند... تمام فرایض مذهبی را خودشان به ما تعلیم می دادند. حتی احکام سنین بلوغ را، خودشان حمد و سوره ی ما را تصحیح می کردند.53
خانم فاطمه انصاری در مورد شیوه ی تربیتی پدر در منزل می گوید:
از همان ابتدا ما را طوری تربیت کرده بودند که فقط از خدا بترسیم. به خاطر کارهای خوبمان برای ما هدیه می گرفتند... در مورد دیگران بد قضاوت نمی کرد. و می گفت: «ظلم خیلی گناه دارد.» می گفت:«ظلم به زیر دست نکنید.اگر ظلم کنید حتماً چوب می خورید...» به ما می گفتند:« درهمه حال تسلیم و راضی باشید هر چه خدایتان خواسته، خوب است.» یاد داده بودند به اندازه ی احتیاج بخواهیم. هنوز هم همین طور هستیم.»54

پرواز به سوی حق
سرانجام، این وجود افلاکی در تاریخ ششم اردیبهشت 1339 هجری شمسی در بین نماز ظهر و عصر، هنگام نیایش با خدای خویش، بر روی سجاده ی عشق به حالت اغما می روند و سه روز بعد، ظهر جمعه نهم اردیبهشت به دیار ابدی می شتابند. داماد ایشان مهندس تناوش که از شاگردان و ارادتمندان ایشان بود وقایع عجیبِ هنگام دفن ایشان را این گونه بیان می کنند:
همین که بدن آقا را در لحد گذاشتم، نوری از قبر تا عرش وصل شد و آقای ابهری و حجت الاسلام فاطمی55 هم این نور را مشاهده کردند. آقای فاطمی اضافه می کنند که: نه تنها نور را دیده اند، بلکه بوی عطری در فضای قبرستان پیچید که در تمام عمرم همچنان بویی به مشامم نرسیده بود.56
همه ی ما راضی بودیم. هنگام وفاتشان همه در اتاق بوی عطر و گلاب استشمام می کردند. صورتشان را گویی واکس نور زده بودند، صورتی نورانی و جوان تر از قبل با چشمانی زیبا، حالتی خدایی بود و من این را می فهمیدم.57
آری، عارفان و سالکان ناسک به فرمان حق زندگی می کنند و به فرمان حق می میرند و هنگامی که دست آنان از این دنیای مادی کوتاه می شود و در آرامش ابدی فرو می روند، باز هم به توحید و تکامل معنوی خویش ادامه می دهند. آقای احمد انصاری ماجرای جالب زیر را نقل می کنند:
بعد از فوت ایشان، یک گرفتاری مرا رنج می داد. هر شب توسل پیدا می کردم که خدا مرا از این گرفتاری نجات دهد. شبی خواب دیدم مرا به باغ بزرگی بردند که نظیر آن باغ را ندیده بودم. درختان تنومندی داشت وتنه ی درخت ها مثل شیشه بود؛ ولی شیشه نبود، خیلی ظرافت داشت. این شاخ و برگ ها سرکشیده بود بالا و از سایه ی هرکدام از این شاخ و برگ ها ده، دوازده نفر می توانستند استفاده کنند. پرنده های جوراجور و... بعد دیدم پدرم یک گوشه ای نشسته و مشغول عبادت است. نمی دانستم آن جا کجاست؟ گوینده ای به من گفت:« این جا بهشت الهی است و پدرت از آن وقت که به این جا آمده، به عبادت مشغول است و در آن عالمی است که با خودش از دنیا آورده است.58
و اینک ماییم و این سرگذشت های عبرت آموز. ماییم و این صاعقه های آسمانی. ماییم و این فریادهای جاودانه که با پژواکِ صدای خویش، هر لحظه، هر زمان و در هر مکان ما را به خود می خوانند که: تو هم می توانی انصاری همدانی باشی؛ آری می توانی، اگر...

پی نوشت ها:
22. سوخته، ص246.
23. سوخته، ص 252-250 با تلخیص.
24.همان، ص 256.
25. سوخته، ص 214.
26. سوخته، ص 216.
27. سایت صالحین، بحث روش تربیتی، ص1.
28. سوخته، ص 98.
29. سوخته، ص 99.
30. همان، ص 79.
31. در کوی بی نشان ها، ص 51-50،( به نقل از حاج محمدرضا گل آرایش، پدر دو شهید).
32. سوخته، ص 212(به نقل ازسید عبدالله فاطمی).
33. در کوی بی نشان ها، ص 125-124.
34. همان، ص 124( به نقل از علامه طهرانی).
35. همان، ص 111.
36. درکوی بی نشان ها، ص 114-113، با تغییر در عبارت.
37. در کوی بی نشان ها،ص 96، به نقل از آقای راحمی، پدر شهید.
38. سوخته، ص 213، به نقل از آیت الله سید علی محمد دستغیب.
39. سوخته، ص
40. در کوی بی نشان ها، ص 93-92، با تلخیص.
41. در کوی بی نشان ها، ص46.
42. سوخته، ص 228، با تلخیص.
43. سوخته، ص 144-143، ( به نقل از آقای افراسیابی و اسلامیه).
44. همان، ص 147.
45. عطش، ص 166، با تلخیص.
46. در کوی بی نشان ها، ص 82.
47. سوخته، ص 184.
48. در کوی بی نشان ها، ص 91.
49. سوخته، ص 167، به نقل از آقای انصاری، با تلخیص.
50. سوخته، ص 169.
51. همان، ص 170.
52. سوخته، ص 172، با تلخیص.
53. همان، ص 173، با تلخیص.
54. همان، ص 175، با تلخیص.
55. دو تن از شاگردان و همراهان آیت الله انصاری همدانی که خود صاحب کرامات و مکاشفات بودند.
56. در کوی بی نشان ها، ص 136.
57. سوخته، ص 265.
58. سوخته، ص 335، مصاحبه با احمد انصاری، با تلخیص و اندکی تصرّف.
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mahdi162 سپاسگزاری کرده اند :
پاسخ

سایت های اجتماعی



کاربران در حال دیدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 

(نمایش-همه کاربرانی که این تاپیک را مشاهده کرده اند : 2
Saye, آیسان
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک
جستجوی این تاپیک:

جستجوی پیشرفته

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است

مراجعه سریع


زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 18:14 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2014, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2014 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios