تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > علوم نظامی > فناوری و اطلاعات عمومی نظامی

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک

  #71  
قدیمی 29/05/2010
آواتار Alireza_Mahan23
Alireza_Mahan23 Alireza_Mahan23 آفلاین است
معاون کل تالار

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: عليرضا
جنسيت: مرد
شغل: مهندس عمران
محل سکونت: ایران-مشهد
مدرک تحصيلی: کارشناسی ارشد
پست: 19,278
سپاس: 6,580
از این کاربر 13,550 بار در 7,965 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 4
به این کاربر 8 بار در 8 پست اعتراض شده
چوب: 7,618,063
ارسال پیغام Yahoo به Alireza_Mahan23
زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده "شهید حسین لشگری"
(قسمت چهارم)





دردسرهای جایگزین جدید!

جایگزین شدن حسن انصاری به جای ارشد آسایشگاه برای سرتیپ لشگری مشکلاتی را به همراه داشت. عراقی ها می گفتند که او دستش کج است و از ارتش عراق دزدی کرده و به همین خاطر هم سه سال زندانی شده.
از پول حقوق سرتیپ لشگری هر ماه مقداری پودر و صابون خریداری می شد و در اختیارش قرار می گرفت. از وقتی که انصاری آمده بود قوطی های تاید که برای یک ماه بود چند روزه تمام می شد. لشگری پیگیر شد تا علت را بفهمد و متوجه شد که حسن تایدها را برای شستن ماشین خود برمی دارد. روزی لشگری در حضور بقیه عراقی ها به انصاری گفت :
- شما پودرها را برای شستن ماشین استفاده می کنی و ما الان برای شستن لباس پودر نداریم.
حسن با ناراحتی موضوع را انکار کرد ولی از بعد آن ماجرا مترصد فرصتی بود تا با اهرم فشار لشگری را وادار به سکوت در برابر دزدی های خود کند!
او متوجه شده بود که داشتن رادیو چقدر برای لشگری مهم است و از همین موضوع سوء استفاده می کرد و رادیو را فقط مدت محدودی در اختیارش قرار می داد و درست زمان پخش اخبار ایران رادیو را می برد و می گفت می خواهد به بیانات صدام گوش کند. او همچنین قدغن کرده بود لشگری توسط نگهبان های دیگر برای سروان ثابت (مسئول کمیته اسیران) پیغام بفرستند.
دو هفته به همین منوال گذشت تا این که لشگری به ناچار نامه ای نوشت و توسط یکی از نگهبانان که مسئول آوردن غذا بود و خودش هم دل خوشی از انصاری نداشت، برای سروان ثابت فرستاد. وقتی انصاری از این موضوع مطلع شد به استخبارات شکایت کرد. او در شکایت خود نوشته بود من ارشد نگهبان ها هستم و نسبت به جان لشگری مسئولیت دارم اما او با نادیده گرفتن موقعیت من باعث سوء استفاده نگهبانان دیگر شده و من دیگر قادر به کنترل نگهبان ها و حفظ جان او نیستم. استخبارات رونوشت گزارش حسن را به کمیته قربانیان جنگ فرستاد و چند روز بعد ستوان سلام برای بررسی موضوع آمد.
از آن جا که ستوان سلام عرب بود و متعصب، لذا فشار را روی لشگری گذاشت و به او گفت :
- تو اسیر آنهایی باید مطیع باشی.
هرچه لشگری از کارهای خلاف حسن گفت فایده ای نداشت و در نهایت ستوان سلام به حسن و سایر نگهبان ها گفت هر وقت شما مناسب دیدید حسین را به هواخوری ببرید و یا رادیو را در اختیارش بگذارید!

قرنطینه

با رفتن ستوان سلام، حسن که گویی به آرزوی دیرینه اش رسیده بود، به نگهبانان دستور داد اتاق و تمام وسایل لشگری را بازرسی کنند. آنها هم اتاق را از بالا به پایین و حتی زیر تشک و لای متکاها را گشتند و هر چه وسیله از قبل خودکار و کاغذ، تیغ و خود تراش، ناخن گیر، کارد میوه خوری و پودر و صابون و... پیدا کردند با خود بردند و در اتاق را از پشت قفل زدند و خلاصه قرنطینه کاملی برای لشگری ساختند.
بعد از آن ماجرا هر روز فقط 5 دقیقه در اتاق را برای گرفتن غذا یا دستشویی باز می کردند. گاهی اوقات هم در را باز نمی کردند. لذا لشگری مجبور بود درون سطل قضای حاجت کند! غذایی هم که به او می دادند سرد و نیمه خورده بود. نگهبانان حتی زحمت شستن ظرف ها را هم به خود نمی دادند. اما سرتیپ لشگری سعی می کرد با خواندن قرآن و دعا و کتاب خود را سرگرم کرده و روحیه اش را تقویت کند. دو سه روز اول ورزش و پیاده روی را درون اتاق انجام داد ولی به دلیل نبودن هوای کافی و تعرق زیاد، زیر بغل و کشاله های رانش عرق سوز شد به طوری که به سختی راه می رفت لذا تصمیم گرفت ورزش را رها کند. چیزی که از همه بیشتر او را آزار می داد این بود که از اخبار ایران اطلاعی نداشت چرا که عراقی ها دیگر رادیو در اختیارش نمی گذاشتند اما او چاره ای جز صبر نداشت!

زیارت امام رضا در اسارت!

با دلی شکسته و اندوهگین با خدا راز و نیاز می کرد. ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. به سمت تلویزیون رفت تا شاید بتواند ازآن طریق تلویزیون ایران را بگیرد. پس از نیم ساعت جست و جو ناگهان صدایی را شنید که به زبان عربی اخبار می گفت و مطالبش بیشتر راجع به اوضاع ایران بود. سعی کرد موج را صاف کند و با اضافه کردن نیم متر سیم به آنتن توانست یک صدای 60 درصدی را بشنود که می گفت تلویزیون جمهوری اسلامی ایران. تصویر به صورت خط خطی و شطرنجی بود. به نظر می رسید دولت عراق برای این که مردم نتوانند تلویزیون ایران را ببینند روی تصاویر پارازیت ایجاد می کرد.
از آن به بعد او هر روز ظهر و هر شب ساعت 11 به این برنامه گوش می داد. در یکی از همین شب ها پس از پایان اخبار گوینده تلویزیون گفت :
- بینندگان عزیز حالا ارتباط مستقیمی داریم با مشهد مقدس.
گزارشی بود از صحن امام رضا (ع) که به صورت زنده پخش می شد. با شنیدن صدای افرادی که دعا می خواندند بی اختیار اشک شوق از چشمانش سرازیر شد و برای چند دقیقه خود را در حرم آقا دید. دشمن می خواست او را از دنیای خارج بی خبر نگه دارد ولی از آن جایی که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، او هم از اخبار ایران آگاه شد و هم به زیارت امام رضا (ع) رفت!

هفت ماه گذشت

حدود هفت ماه از زندانی شدن او در اتاق می گذشت. در این مدت اصلا ورزش نکرده بود و دلش برای هوای بیرون و پیاده روی زیر نور خورشید تنگ شده بود. ساعت 11 صبح طبق معمول هر روز یک جزء از قرآن را قرائت کرد. آن روز جزء سی ام و در نهایت قرآن را ختم کرده بود. بلند شد و کنار پنجره نشست و به پرندگان آزاد و رها که روی درختان سر و صدا می کردند خیره شد و به یاد دوران طفولیت و مکتب خانه و روزی که قرآن را ختم کرده بود افتاد. می دانست پدرش از شنیدن این خبر خوشحال خواهد شد. بلافاصله خودرا به خانه رساند و خبر را به پدر و مادرش داد. آنها او را غرق بوسه کردند. فردا صبح که قصد رفتن به مکتب را داشت، مادرش مقداری کشمش و گردو به همراه 25 ریال پول گذاشت داخل یک بشقاب و آن را در دستمالی بست تا برای ملا ببرد. چه قدر ملا از این هدیه خوشحال شده بود.
همچنان که این خاطرات از ذهنش می گذشت خود را در اتاق یافت. با خودش فکر می کرد خدایا هفت ماه است از این جا بیرون نرفته ام امروز هم که قرآن را ختم کردم نه معلمی هست که برایش شیرینی ببرم نه اصلا شیرینی وجود دارد. در حالی که جنب و جوش پرندگان را روی شاخه نگاه می کرد، آرزوی آزاد بودن و شیرینی خوردن کرد!
هنوز چند لحظه نگذشته بود که در اتاق باز شد. ستوان یکم سلام که مسئول او از طرف کمیته بود وارد شد. در دست های او یک جعبه شیرینی و پاکتی از میوه بود! آنها را روی میز کنار دیوار گذاشت و در حالی که لبخند به لب داشت به طرف لشگری آمد. او گفت سرتیپ ستار که ریاست جدید کمیته را به دست گرفته به تو سلام رساند و گفت از این لحظه به بعد روزی یک ساعت می توانی برای هواخوری بیرون بروی. هر ساعتی را که می خواهی انتخاب کن و به نگهبانان بگو هر چه از نظر لباس زیر و دمپایی و غیره کم داری هم بگو تا برایت تهیه کنم.
ستوانیار حسن انصاری هم که تمام این محدودیت ها را برای لشگری ایجاد کرده بود، در اتاق بود و با خجالت سرش را پایین انداخته بود! ستوان سلام می گفت زمانی که سرتیپ ستار منصوب می شود پس از بررسی پرونده اسیران به یاد لشگری می افتد و از وضعش جویا می شود و دستور لغو تنبیه را صادر می کند. از آن روز به بعد در اتاق هر روز از 8 تا 11 باز بود.
روزها از پی هم می گذشت و دلتنگی های لشگری بیشتر و بیشتر می شد اما امیدش را از دست نمی داد. هر شب رویای بازگشت به ایران عزیز را می دید.

پذیرش قطعنامه از طرف عراق امیدی تازه در دل لشگری

24 مرداد ماه سال 1369 بود. ساعت 5/10 صبح ناگهان تلویزیون عراق برنامه عادی خودش را قطع کرد و اعلام کرد ساعت 11 صبح صدام حسین پیام مهمی دارد و این اطلاعیه چند بار تکرار شد، سرانجام ساعت 11 صبح با پخش سرود جمهوری عراق وزیر اطلاعات در صفحه تلویزیون ظاهر شد و گفت:
- صدام حسین پیام مهمی برای شما ملت عراق دارد به آن توجه فرمایید!
صدام ظاهر شد و پس از سلام و احوالپرسی، پیام شورای انقلاب عراق را از روی نوشته برای مردم خواند و گفت عراق از اراضی اشغالی ایران عقب نشینی نموده و اسرای جنگی آزاد خواهند شد. او عهد نامه 1975 ایران و عراق را رسما مورد پذیرش قرار داده بود. صدام تاکید کرد به صورت یک جانبه از 26 مرداد اسیران به تدریج آزاد خواهند شد و از ایران توقع دارد متعاقبا حسن نیت نشان داده و اسیران عراقی را آزاد کند. نگهبانان با شنیدن این خبر به اتاق لشگری آمدند و تبریک گفتند و آرزو کردند او جزء اولین کسانی باشد که آزاد می شود.
ساعت 12 ظهر گوینده اخبار سراسری با سخنگوی وزارت خارجه صحبت می کرد. سخنگو می گفت ما هم خبر عقب نشینی عراق و تبادل اسرا را از روی تلکس خبری دریافت کرده ایم ولی هنوز رسما در این مورد نامه ای به سفیر ایران در ژنو داده نشده و اگر چنین چیزی صحت داشته باشد ما از آن استقبال می کنیم. شب رادیو بی بی سی ارقام اسرای ایران و عراق را 110 هزار نفر ارزیابی کرد که از این مجموع 70 هزار نفر اسرای عراقی و 40 هزار نفر ایرانی بودند. با شنیدن این اخبار لشگری آرام و قرار نداشت و خود را در یک قدمی خاک کشورش می دید.
روز 26 مرداد فرارسید و اولین گروه اسیران ایرانی از مرز گذشتند و به وسیله دکتر حبیبی معاون اول رئیس جمهور مورد استقبال قرار گرفتند. اما لشگری در بین آنها نبود. حتی خبری هم که گویای این باشد که امروز یا فردا خواهد رفت، نبود. روزانه 4 تا 5 هزار اسیر بین دو کشور رد و بدل می شدند. پس از 20 روز 80 هزار اسیر تبادل شد ولی هنوز از اسم لشگری خبری نبود. او مرتب به نگهبانان و سروان ثابت می گفت پس من کی قرار است بروم؟ و آنها اظهار بی اطلاعی می کردند.
دو کشور اعلان کردند که تمام اسیران آزاد شده اند و اسیر دیگری وجود ندارد! واین خبر تمام دلخوشی لشگری را از او گرفت.

سه روز پس از جنگ چهل روزه غربی ها علیه عراق

جلوی پنجره نشسته بود و تلاش پرندگان را برای به دست آوردن غذا نظاره می کرد. سه روز پس از جنگ چهل روزه غربی ها علیه عراق رادیو اعلام کرد تمام اسیران غربی را با عزت و احترام آزاد می کند. لشگری به یاد خودش افتاد که پس از ده سال اسارت هیچ کس به فکر آزادی اش نیفتاده بود. آهی از ته دل کشید و با خود اندیشید مثل این که قسمت من از این دنیا فقط اسارت است!
با شروع جنگ خلیج فارس وضع غذا، نفت و برق بسیار خراب شده بود. غذا را فقط دو وعده می دادند که خیلی هم بی کیفیت بود. آب و برق هم مدام قطع می شد. سرما به قدری شدید بود که او مجبور بود هر چه لباس دارد روی هم بپوشد. یک روز که هوا به شدت سرد شده بود یکی از نگهبانان گفت در این نزدیکی جنگلی هست که درختان خشک بسیاری دارد اگر چوب تهیه کنیم می توانیم آتش خوبی داشته باشیم. لشگری سعی کرد این فکر را در نگهبان تقویت کند تا این که سرانجام دو نفر از آنها رفتند و دو کنده بزرگ آوردند. فرقونی در حیات بود که توی آن آتش روشن کردند و به داخل ساختمان بردند. نگهبانان موقع خواب مقداری زغال داخل سطل ریختند و آن را در اتاق لشگری گذاشتند. با توجه به این که تمام در و پنجره ها بسته بود گاز متصاعد شده از زغال تمام فضای اتاق را پر کرد. لشگری با صدای اذان بلند شد ناگهان سرش گیج رفت و زمین خورد. موقع زمین خوردن سرش به لبه کمد لباس برخورد کرد و شکست. پس از ده دقیقه در حالی که روی زمین افتاده بود و از سرش خون می رفت به هوش آمد و با لگد به در کوبید. نگهبان در را باز کرد و شمعی روشن نمود و رفت ولی او قدرت صدا زدن نگهبان را نداشت. پس از چند دقیقه نگهبان که دید لشگری از اتاق بیرون نیامده به داخل اتاق آمد و او را در آن وضعیت دید و بلافاصله بقیه نگهبانان را صدا زد. آنها فورا پنجره اتاق را باز کردند و سطل را بیرون بردند سپس سرش را پانسمان کرده و او را روی تخت خواباندند. صبح نگهبانان از او قول گرفتند که این مسئله را با سروان ثابت در میان نگذارد و او هم قول داد.

تغییر محل زندگی

عراق در جنگ چهل روزه متحمل خسارات فراوانی شده بود. همه جا ویران شده بود. پس از گذشت چهار ماه هنوز آب و برق قطع بود. تقریبا هر روز تشییع جنازه سربازان عراقی که توسط نیروهای غربی زنده به گور شده بودند صورت می گرفت. ترور شخصیت های سیاسی حزبی و نظامی شروع شده بود. هرج و مرج و فحشا همه جا بیداد می کرد. یکی از همین شب ها در نزدیکی محل زندگی لشگری تیراندازی شد. نگهبان ها بلافاصله مسلح شدند و بیرون رفتند و فورا موضوع را به رده های بالا گزارش دادند و آنها هم تصمیم گرفتند محل زندگی او را تغییر دهند.
محل جدید خانه ای بود متعلق به یکی از ایرانی های رانده شده از عراق که به دست استخبارات افتاده بود. اتاقی را که به او اختصاص داده بودند بیشتر شبیه انباری بود بدون پنجره و کولر. به محل جدید که آمده بودند تلویزیون نگهبان ها خراب شده بود و در آن شرایط آنها قادر به تعمیر آن نبودند لذا از او خواستند تلویزیونش را در اختیار آنها بگذارد. لشگری که چاره ای جز تسلیم نداشت سعی می کرد زمان پخش اخبار تلویزیون را بگیرد که اغلب موفق نمی شد چرا که آن ساعت مصادف بود با زمان فیلم دیدن نگهبانان. لذا به ارشد اعتراض کرد و گفت من در زمان معین تلویزیون را لازم دارم اما ارشد در جواب گفت:
- این جا من ارشد هستم و تمام وسایل از جمله خود تو در مسئولیت من هستی!
اعتراض او راه به جایی نبرد و آنها هر وقت از دیدن فیلم خسته می شدند تلویزیون را به او می دادند و او با وجود این که نمی توانست اخبار را بشنود ولی تلویزیون را می گرفت که آن را مال خود نکنند.

در گیری با ارشد نگهبانان

ساعت سه بامداد بود. با درد کلیه از خواب برخاست و دید که احتیاج به دستشویی دارد. هر چه کرد نتوانست خود را تا صبح کنترل کند لذا به ناچار در زد. کسی به او اعتنا نکرد او دوباره در زد و با داد و فریاد خواست که در را باز کنند. نگهبان ها به ناچار در انباری را باز کردند. وقتی برگشت ارشد نگهبانان که ابوردام نام داشت گفت:
- الان چه وقت در زدن بود؟ تو نباید در بزنی هر وقت ما خواستیم در را باز می کنیم!
از خود خواهی او خونش به جوش آمده بود و با عصبانیت گفت:
- اگر به شما باشد نمی خواهید 24 ساعت یک بار هم در را باز کنید. من هر وقت احتیاج به دستشویی و وضو گرفتن داشته باشم در می زنم و شما هم موظفید در را باز کنید!
بگو مگوی آنها بالا گرفت. ابوردام که سخت عصبانی شده بود لشگری را به داخل انباری (اتاقش) هل داد. او هم سیلی محکمی به گوش او نواخت. سر و صدا نگهبانان دیگر را نیز به آن جا کشانده بود. این کار لشگری برای ارشد بسیار گران آمده بود لذا دست برد و کلت کمری اش را بیرون آورد و در هوا گلنگدن کشید. خلاصه با دخالت بقیه لشگری را به داخل انباری انداختند و در را بستند. در این هنگام او با صدای بلند گفت:
- یک ساعت دیگر وقت نماز است و من باید بیایم بیرون وضو بگیرم!
یکی از نگهبانان از او خواست که ساکت شود و قول داد خودش در را برای او باز کند که البته به قولش هم وفا کرد.
صبح روز بعد ابوردام موضوع درگیری را برای مسئولان تشریح کرد و خواست که نماینده سرگرد ثابت برای بررسی بیاید. ستوانیار النمار از طرف سرگرد ثابت آمد و از لشگری خواست که موضوع را کامل برایش تعریف کند. لشگری گفت که هر شب ساعت 10 او را داخل اتاق می کنند و در را می بندند به طوری که فشار ادرار و درد کلیه باعث ناراحتی اعصابش شده. النمار حرف های او را تصدیق کرد و قول داد که برایش دکتر بفرستد. فردای آن روز دکتر به همراه یک سرگرد استخبارات آمد و پس از شنیدن شرح واقعه و معاینه، به ابوردام دستور داد که هر وقت حسین خواست به دستشویی برود در را برای او باز کنید و این بار هم به خواست خدا قضیه به نفع لشگری تمام شد.

استقامت در برابر پیشنهادهای وسوسه انگیز

ادامه یافتن تیراندازی در اطراف خانه ای که لشگری در آن زندانی بود باعث شد یکی از شب ها ساعت 2 بعد از نیمه شب او را به همراه 20 نفر محافظ با رعایت تمام مسائل حفاظتی بدون هیچ گونه سر و صدا به همان خانه ای که سال ها در آن زندانی بود برگردانند و لشگری هیچ وقت نتوانست بفهمد که این تیراندازی ها به چه منظور صورت می گرفت.
ابوردام ارشد نگهبانان که ماموریتش در آن جا تمام شده بود، جای خود را به ستوانیار سلمان داد که بسیار خوش برخورد بود و چند مدال به خاطر شجاعت هایش از دست صدام حسین گرفته بود. او به نگهبان ها دستور داده بود که هر وقت لشگری خواست می تواند به هواخوری برود و همچنین گفته بود اگر حسین (لشگری) از شما شکایتی بکند فورا شما را به یگان های پیاده منتقل می کنم!
در یکی از روزهایی که لشگری به هواخوری رفته بود، سلمان کنار او آمد و از رسم و رسوم ازدواج در ایران پرس و جو کرد. همچنین از او پرسید که آیا همسرش را دوست دارد؟ و درباره زنان و دختران عراقی چه نظری دارد؟ لشگری با تعجب جواب سوال های سلمان را داد. ناگهان سلمان گفت:
- آیا دوست داری یکی از دختران هشام همسایه بغلی مان را برایت خواستگاری کنم؟
لشگری سر به زیر انداخت و گفت:
- زن و بچه من در ایران منتظر من هستند.
سلمان جواب داد:
- تو پانزده سال است که این جایی و از زن و بچه ات خبر نداری فکر می کنی زنت به پای تو نشسته و ازدواج نکرده؟ به علاوه برفرض که تو برگشتی ایران، بعد از پانزده سال آن جا چه داری؟ باید در فقر و کمبود زندگی کنی اما اگر همین جا با یک دختر عراقی ازدواج کنی و در عراق بمانی با درجه بالایی که به تو خواهند داد می توانی در ارتش عراق خدمت کنی. این جا همه چیز به تو خواهند داد خانه ویلایی، ماشین شخصی و خلاصه همه چیز.
لشگری در حالی که از سخنان سلمان گیج شده بود گفت:
- سوال بزرگی از من کردی باید روی آن فکر کنم.
از صحبت های سلمان به این نتیجه رسیده بود که پیشنهاد او باید از طرف رده های بالا طراحی شده باشد. پیشنهاد او دو حالت داشت: اگر جدی می گفت و لشگری هم به خواسته هایش تن در می داد، در مقابل تاریخ و فرهنگ مردم ایران که 15 سال به عشق آنان در سخت ترین شرایط ایستادگی کرده بود مسئول بود و همچنین در مقابل زن و فرزندش که 15 سال برای برگشت او صبر کرده بودند نیز جوابی نداشت.
در حالت دوم عراقی ها برای فریب او و بهره گیری سیاسی و تبلیغی این پیشنهادها را مطرح کرده اند و مشخص بود که در این صورت پس از اتمام کارشان او را سر به نیست می کردند تا در آینده مشکل ساز نباشد. در هر دو حالت لشگری خود را از دست رفته و مورد لعن و نفرین ابدی خانواده و ملتش می دانست. پس بهتر دید در زندان های عراق بماند و بپوسد ولی هیچ گاه با پیشنهادهای آنها موافقت نکند.
وقتی سلمان از تصمیم او با خبر شد به طرق مختلف سعی کرد او را منصرف کند. لشگری که می دید سلمان دست بردار نیست از او پرسید:
- به نظر تو اسیران عراقی که در ایران پناهنده شده اند و ازدواج کرده اند کار خوبی کرده اند و تو از کارشان راضی هستی؟
سلمان لحظه ای تامل کرد و گفت:
- نه ... من از آنها بیزارم!
و لشگری با لبخند جواب داد:
- خب اگر من هم چنین کاری بکنم هموطنانم نسبت به من همین احساس را پیدا می کنند لذا خواهش می کنم دیگر راجع به این موضوع پا فشاری نکن.
اما سلمان با اصرار می گفت:
- اگر زن های عراقی را قبول نداری، می توانی با یکی از دخترهای مجاهد (منافقین) که ایرانی هستند ازدواج کنی و همین جا بمانی.
اما لشگری با عصبانیت جواب داد:
- این جور دخترها به درد من نمی خورند، اینها اسیر در اسیرند و زباله ای بیش نیستند.
با این جواب محکم سلمان امید خود را از دست داد و دیگر راجع به ازدواج او حرفی نزد.
روزها از پی هم می گذشت و لشگری چون پرنده ای در قفس گرفتار بود تا این که روزی سلمان با دستان پر از میوه و خرما به اتاقش آمد و گفت:
- با پیشنهاد جدیدی پیش تو آمده ام حالا باید فکر کنی و بپذیری! اگر به یکی از کشورهای شرقی یا غربی پناهنده سیاسی شوی، عراق کمک می کند که تو را بپذیرند و پول قابل توجهی در حساب بانکی تو در آن کشور می ریزند که تا آخر عمر تامین باشی، آن جا می توانی خانواده ات را هم پیش خود ت ببری.
لشگری باز هم مثل دفعات قبل نقشه دشمن را نقش بر آب کرد و گفت:
- ممنون دست شما درد نکند ولی من ترجیح می دهم در عراق زندانی باشم تا پناهنده سیاسی!
سلمان فریاد زد:
- فکر می کنی در ایران چه خبر است؟ چرا به فکر خودت نیستی؟
و لشگری جواب داد:
- نمی خواهم با این کار ننگ تاریخ را برای خود بخرم.
و در اعماق دل از این که توانسته بود در برابر وسوسه های شیطانی ایستادگی کند احساس غرور و رضایت می کرد.

مصاحبه ای که هیچ وقت از تلویزیون عراق پخش نشد!

روزی النمار نماینده سرهنگ ثابت، با مقداری میوه و سبزیجات و چند کتاب انگلیسی و فارسی پیش لشگری رفت و به او گفت قرار است از طرف تلویزیون با او مصاحبه کنند. لشگری با این شرط که جواب سوال ها را به اختیار بدهد، قبول کرد و فردای آن روز برای مصاحبه آمدند. قرار بود ابتدا از نحوه زندگی او فیلم برداری شود و سپس مصاحبه انجام گیرد. کار را با نماز صبح آغاز کردند. بدین ترتیب که بر خلاف همیشه که لشگری باید چندین بار نگهبانان را صدا می زد، آنها خود برای باز کردن در می آمدند. میز صبحانه را هم برای فیلم برداری تزیین کرده بودند و خلاصه بعد از ورزش داخل حیاط مبل گذاشتند و سوال های راجع به جنگ و اسارت کردند و از برنامه های تلویزیون پرسیدند و بعد از آن مصاحبه گر پرسید:
- آیا می دانی با اسیران عراقی در ایران چه رفتاری می شود در حالی که شما این جا در بهترین شرایط زندگی می کنید؟
لشگری با قاطعیت جواب داد:
- من الان 15 سال است در زندان های شما اسیر هستم ولی هنوز به صلیب سرخ معرفی نشده ام و نمی گذارید با خانواده ام نامه نگاری کنم این چگونه رفتاری است؟ حتما تعداد زیادی از دوستان خلبان من هم مثل من مخفیانه زندانی هستند شما به این شرایط می گویید خوب؟
مصاحبه گر که انتظار چنین جوابی را نداشت، با عصبانیت درباره آغاز کننده جنگ سوال کرد و لشگری جواب داد:
- طبق بیانیه سازمان ملل با توجه به حمله همه جانبه زمینی، دریایی و هوایی عراق به ایران در 31 / 6 / 1359عراق آغاز کننده جنگ است.
مصاحبه گر که می دید لشگری هیچ نرمشی نشان نمی دهد، از او خواست که پیامی برای ملت ایران بدهد و او هم مصاحبه را با دعوت همه به صبر و بردباری و رسانیدن سلام به هموطنان و همسر و خانواده اش تمام کرد.
بعد از این ماجرا، لشگری دو ماه برای پخش این مصاحبه از تلویزیون عراق روز شماری کرد ولی هیچ گاه این مصاحبه پخش نشد، تا این که روزی سرهنگ ثابت به دیدن او آمد و اطلاع داد که آن مصاحبه قرار بود برای صدام برده شود ولی اشکالی در صدای فیلم وجود داشت لذا چهار نفر از سرلشکرهای صدام حسین آمده اند تا مصاحبه را تکرار کنند! لشگری چاره ای نداشت. لباس پوشید، موی سرش را مرتب کرد و همراه سرهنگ ثابت وارد سالن شد. چهار سرلشکر و یک سرگرد و مترجم و فیلم بردار و چند راننده و محافظ در سالن حضور داشتند. با ورود او، یکی از سرلشکرها ضمن احوالپرسی گفت که قرار است این مصاحبه برای صدام حسین برده شود و خواهش کرد لشگری از کمبودها و مشکلات چیزی نگوید و قول داد بعد از مصاحبه خودش به شخصه بنشیند و تمام حرف های لشگری را گوش داده و مشکلاتش را برطرف کند. سوالات مصاحبه مانند دفعه پیش راجع به محل سقوط، تاریخ اسارت، مشخصات فردی و در آخر پیام برای خانواده بود.
پس از اتمام مصاحبه سرلشکر از او خواست تا مشکلاتش را بگوید و او توضیح داد که در این پانزده سال هیچ گونه وسیله ارتباطی با ایران نداشته و رادیویی هم که در اختیارش گذاشته اند مال خود او نیست. وضع غذا خوب نبوده و مهم ترین مشکلش عدم نامه نگاری با خانواده اش می باشد. سرلشکر دستور داد همه احتیاجات او را به جز نامه نگاری با خانواده که آن هم در اختیار شخص صدام بود، رفع کنند و همچنین دستور داد ماهیانه مبلغ بیشتری برایش خرج کنند.
قبل از رفتن، سرلشکر دوباره پیشنهاد ازدواج با یک دختر عراقی یا ایرانی را مطرح کرد و لشگری خیلی متین فقط لبخند زد و سکوت کرد و متوجه شد که سلمان بیهوده این حرف ها را نمی زد بلکه از بالا دستور داشته!
بعد از این ماجرا وضع او کمی بهتر شد. حالا رسما یک رادیو داشت که کسی نمی توانست از او بگیرد. چند جلد کتاب و لباس زیر برایش آوردند و پول بیشتری برای خرید میوه در نظر گرفتند. داشتن یک رادیوی مستقل در اسارت یعنی همه چیز و لشگری از این که خداوند چنین عنایتی را به او ارزانی داشته بسیار خوشحال بود. او دیگر به راحتی قادر بود اخبار رادیوهای ایران را دریافت کند و بدین ترتیب روحیه خود را حفظ کرده و خود را بین مردم کشورش حس کند.

منبع:سنترال كلابز-
(فقط كاربران عضو مجاز به دیدن لینک ها هستند)
__________________










کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند :

  #72  
قدیمی 29/05/2010
آواتار Alireza_Mahan23
Alireza_Mahan23 Alireza_Mahan23 آفلاین است
معاون کل تالار

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: عليرضا
جنسيت: مرد
شغل: مهندس عمران
محل سکونت: ایران-مشهد
مدرک تحصيلی: کارشناسی ارشد
پست: 19,278
سپاس: 6,580
از این کاربر 13,550 بار در 7,965 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 4
به این کاربر 8 بار در 8 پست اعتراض شده
چوب: 7,618,063
ارسال پیغام Yahoo به Alireza_Mahan23
زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده "شهید حسین لشگری"
(قسمت پنجم)



انتقال به مکان جدید

اوایل سال 1995 میلادی رسیده بود. طارق عزیز معاون نخست وزیرعراق برای گفت وگو در اجلاس شورای امنیت به نیویورک سفر کرده بود. او در هنگام برگشت به عراق در ژنو با رییس صلیب سرخ جهانی مصاحبه ای در رابطه با وضعیت معیشتی اسرای عراقی داشت و به او گفته بود که خلبان های اسیری مانند حسین لشگری را زنده داریم و هر وقت که خواستید می توانید وضع زندگی اش را از نزدیک ببینید. رییس صلیب سرخ بلافاصله اجازه دیدار او را مکتوب کرد و از طارق عزیز خواست تا آن را امضا کند. 24 ساعت از این ماجرا نگذشته بود که ناگهان سرهنگ ثابت با عده ای از جمله مسئول جدید او ازاستخبارات ملقب به "ابوفرح" وارد اتاق شدند و از لشگری خواستند وسایلش را جمع کند. قرار بود به محل جدید نقل مکان کند.
حسین از سرهنگ پرسید می تواند رادیو را با خودش ببرد؟
سرهنگ پاسخ داد:
- در محل جدید همه چیز به تو خواهند داد. فقط وسایل شخصی ات را بیاور.
ابوالفرح گفت:
- از این به بعد من مسئول تو هستم. هر چه خواستی به من بگو . من برایت تهیه می کنم.
حسین از او می خواهد که برایش رادیو تهیه کند.
کسانی که برای بردن حسین آمده بودند لباس های شخصی پوشیده بودند و این امر او را نگران کرده بود. از یکایک نگهبانان خداحافظی کرد و روی شان را بوسید . خیلی از آنها اشک از چشمان شان جاری بود.
حسین نیز ناراحت بود. با ناراحتی سوار ماشین تویوتا شد .
سرهنگ که ناراحتی او را دید به انگلیسی گفت:
- مکان جدید برایت خوب است. مطمئن باش آن جا را دوست خواهی داشت.
ماشین وارد محوطه ای شد . سرهنگ خداحافظی کرد و رفت.
در آن محل کارمندان استخبارات رفت و آمد می کردند. همگی آنان از دیدن شخص غریبه ای که با چشم باز آنها را نگاه می کرد تعجب کرده بودند. یکی از کارکنان که عینک دودی به چشم داشت به او گفت:
- برو داخل و بنشین روی صندلی و بیرون را نگاه نکن.
اما حسین بی اعتنایی کرد. آن مرد عصبانی شد و باز هم تشر زد. اما باز بی اعتنایی کرد. ابوفرح با دیدن حرکات آن کارمند او را به کناری کشید وکلماتی زیر گوشش گفت. آن کارمند بدون این که به جناب لشگری نگاه کند به راهش ادامه داد و رفت. ابوفرح چفیه ای را به او داد و گفت:
- بیرون را نگاه نکن و این را دور سرت ببند.
ساعت 2 بعد از ظهر به زندان رسیدند. نگهبانان اثاثیه او را به اتاقی که در گوشه زندان بود و بسیار کثیف و آلوده به نظر می رسید، بردند. با دیدن آن اتاق رو کرد به ابوفرح و گفت:
- این بود جایی که این همه از آن تعریف کردید؟ این جا حتی آب سرد برای وضو گرفتن هم ندارد ...
ابوفرح گفت:
- ناراحت نباش این جا موقت است.
سپس به نگهبان گفت:
- برو غذای او را بیاور.
نگهبانی برایش غذا و نگهبان دیگر زیر پوش و پیژامه آورده بود. آن اتاق فقط یک پریز داشت که او مجبور بود بین تلویزیون و بخاری یک مورد را انتخاب کند که با توجه به سرمای هوا مجبور بود از بخاری استفاده کند.
با تاریک شدن هوا، نگهبانی آمد و از او خواست که تلویزیون را روشن کند. ساعت 9 شب بود و او مشغول گوش دادن اخبار بود. کسی از پشت در گفت:
- در را باز کنید.
نگهبان در را باز کرد و مرد بلند قدی وارد شد. پس از سلام او را با خود به جایی برد که توالت و دستشویی داشت. تلویزیون هم داشت اما در مورد رادیو به او گفتند بودجه ای برای خرید آن نداریم.
ولی حسین آن قدر اصرار کرد که رادیوی نگهبانی که به مرخصی رفته بود را به او دادند.

ارتباط از طریق نوشتن روی دیوار

دو ماه بود که او را به آن زندان برده بودند اما هنوز برای هوا خوری از زندان خارج نشده بود. نزدیک عید 1374 بود. از ابوفرح خواست به سلولش برود. بعد از 3 روز تاخیر رفت و او به ابوفرح گفت:
- مدت هاست به هواخوری نرفته ام. تکلیفم را روشن کن.
ابتدا کلی بهانه آورد که تعداد زندانی ها زیاد است و آنها هواخوری احتیاج دارند و نمی شود تو با آنها بروی و...
اما سرانجام پذیرفت که هفته ای دو بار و به مدت نیم ساعت او را به هواخوری ببرند.
محوطه هواخوری حدود 700 متر بود و روی دیوار های آن نوشته های جالبی بود. اما یکی از این نوشته ها حسابی ذهنش را به خودش مشغول کرده بود. نوشته شده بود:
"علی جان سلام من خوبم تو چه طوری؟ سرانجام به آرزوی مان می رسیم اگر حالت خوب است یک ضربدر جلوی این نوشته بگذار قربانت زهرا"
زیر این نوشته عبارت دیگری بود . نوشته شده بود:
"بچه ها نگران نباشید به زودی از این جا می رویم.گ
او هم زیر این عبارات نوشت:
"بچه ها این جا چه می کنید؟ من خلبان حسین لشکری هستم و مدت 16 سال است که از خانواده ام خبر ندارم."
در هواخوری های بعدی زیر جمله زهرا نوشته شده بود:
"من هم حالم خوب است. می خواهم به عراقی ها بگویم ما را از این جا ببرند. دوستت دارم. علی اکبر"
و زیر جمله حسین هم نوشته شده بود:
"من حسن خلج هستم و 16 سال دارم."
در هواخوری های بعدی دوباره به سمت دیوار رفت و خواند:
"من را به بازجویی بردند و از مشخصات دایی ها و عموها پرسیدند گفتم من و تو دختر عمو وپسر عمو هستیم و می خواهیم با هم ازدواج کنیم و از دست رژیم ایران فرار کرده ایم. تو هم همین ها را بگو"
حسن خلج هم نوشته بود که قصد پیوستن به سازمان مجاهدین خلق را دارد.
حسین برایشان نوشت:
"اگر به سازمان بپیوندید فقط سلولتان را بزرگ تر کرده اید چون سازمان خودش در بغداد زندانی ست. برگردید به کشور خودمان، عید است و باید نزد خانواده هایتان باشید"
حسین پس از بازگشت به سلول سرما خورد و چند روزی نتوانست بیرون برود. بعد از این چند روز که به هواخوری رفت چند جمله برایش نوشته شده بود:
" پشیمانم ولی چاره ای ندارم که به سازمان بپیوندم و با علی باشم (زهرا)"
" من هم پشیمانم اما چاره ای ندارم که در سازمان و با زهرا باشم (علی)"
" پشیمانم ولی چاره ای ندارم جز این که تا آینده ای نامعلوم به سازمان بپیوندم."
روز اول عید را با نماز و مناجات شروع کرد. دلش هوای خانواده اش را کرده بود. آن سال ماه رمضان با فروردین مصادف شده بود.
حسین چون رادیو و تلویزیون داشت، زمان دقیق اذان را می دانست اما خیلی از زندانی ها این امر را نمی دانستند. روزها همین طور یکی پس از دیگری می گذشت..


دیدار با نماینده صلیب سرخ بعد از 16 سال

ساعت 11 صبح روز 12 خرداد 1374 داخل سلولش نشسته بود که در باز شد. ابوفرح با چهره ای خندان و در حالی که در دستانش میوه و عصاره پرتغال و شیرینی بود، وارد شد. پس از سلام و احوالپرسی به نگهبان گفت: - بگو سلمانی بیاید.
چند لحظه ی بعد سلمانی با وسایلش در سلول حاضر بود. او مشغول کوتاه کردن موهای حسین شد. ابو فرح گفت:
- فردا ساعت 8 آماده باش و رفت...
آن شب اصلاً نتوانست بخوابد. دائم در این فکر بود که کجا قرار است برود؟
زیر لب حمد و سوره می خواند و می گفت: خدایا پناه بر خودت...
ساعت 8 فردا ابوفرح و نگهبان وارد سلولش شدند. حوله ای که موقع هواخوری روی سرش می انداخت را برداشتند و از سلولش بیرون رفتند.
ابوفرح در عقب ماشینی را باز کرد و هر دو سوار شدند. پس از آن که از منطقه الرّشید دور شدند، ابوفرح حوله را از سر حسین برداشت. حسین تازه متوجه شد که سه تا ماشین هستند. یکی در جلو و دیگری پشت سرشان.
بین راه ابوفرح مقبره های امام موسی کاظم(ع) و امام جواد(ع) را به او نشان داد.
جلوی یک پادگان نظامی توقف کردند. جوانی حدود 33 ساله با یک ماشین تویوتای سفید در کنار آنها ایستاد. روی ماشین او نوشته شده بود "صلیب الاحمر حولی" (صلیب سرخ بین المللی)
در دلش کمی امیدوار شد . نماینده صلیب سرخ خودش را "مارک فیشر" معرفی کرد.
اونیز گفت:
- من حسین لشگری اولین خلبان اسیر ایرانی هستم.
لحظاتی بعد سرلشکر حسن رئیس کمیته قربانیان جنگ وارد شد. کمی بعد مارک از او خواست که با حسین تنها صحبت کند. وقتی تنها شدند حسین سیم برق ضبط صوت را که روی میز بود از پریز کشید و داخل قفسه و کمد را کاملاً جست و جو کرد. مارک گفت خوب از عراقی ها تجربه کسب کرده ای.
حسین گفت: "مهم نیست. باید احتیاط کرد."
پس از کمی گفت وگو، حسین خلاصه ای از زندگی اش را در عراق برای مارک تعریف کرد. سپس مشخصات کامل و آدرس تهران را داد. چون نمی دانست در این 16 سال اسارتش چه بلایی بر سر خانواده اش آمده است، آدرس خدمات نیروی هوایی را نیز داد.
مارک برگه ای به او داد و گفت:
- هر چه می خواهی برای خانواده ات بنویس.
آن قدر حرف برای آنها داشت که نمی دانست کدام را بنویسد. به هر زحمتی که بود چند خطی نوشت و به دست مارک سپرد.
هنگام خداحافظی مارک فیشر کارت ویزیت خودش را که از طرف صلیب سرخ بود به او داد و گفت:
- این را همراه خودت داشته باش.
سوار همان ماشین که با آن آمده بود شد و به سلولش بازگشت.

تجدید دیدار بعد 16 سال از طریق عکس

دو ماه بعد ساعت 10:30 صبح 6 مرداد 1374 ابوفرح دریچه سلول را گشود به همراه آرایشگری که نامش قاسم بود وارد سلول داشت.
ابوفرح به قاسم گفت:
- سر و صورت حسین را اصلاح کن . فردا قرار مهمی دارد.
حسین پرسید: "جواب نامه ام آمده؟"
ابوفرح لبخند زد و گفت:
- فردا مارک می خواهد تو را ببیند.
فردای آن روز ساعت 8:30 صبح ابوفرح با یک نگهبان آمد و دوباره به همان جای قبلی رفتند.
مارک برایش توضیح داد که نامه را به ایران فرستاده و حدود 10 روز است که جواب نامه آمده ولی عراقی ها ملاقات را به تاخیر می اندازند.
سپس دو نامه و دو عکس به دستش داد. اول عکس ها را نگاه کرد. همسرش بود به همراه مرد جوانی که پسرش بود. این پسر همان پسر بود که وقتی از او جدا شد، نمی توانست بنشیند. عکس دوم پسرش بود به تنهایی در جلوی آثار تاریخی شهر اصفهان.
سپس شروع به خواندن نامه ها کرد. یکی از علی (پسرش) و یکی از همسرش بود.
با خواندن نامه ها کم مانده بود که اشک از چشمانش سرازیر شود. مارک دو برگه دیگر به او داد و از او خواست که جواب نامه ها را بنویسد. از او پرسید:
- عکسی از دوران اسارتت داری که برایشان بفرستم؟
حسین گفت:
- نه اینها می گویند ممنوع است.
وقتی ابوفرح و ثابت آمدند مارک پرسید:
- چرا از حسین عکسی نمی گیرید تا برای خانواده اش بفرستم؟
ثابت هم قول داد که در اولین فرصت از او عکس بگیرند.
در پایان ملاقات حسین از مارک خواست که مقداری کاغذ و قلم در اختیار او بگذارند تا در زندان وقت بیشتری برای نوشتن داشته باشد. مارک بلافاصله دو عدد خودکار خارجی و 100 برگ کاغذ به او داد.
وقتی به زندان بازگشت، بارها و بارها نامه ها را خواند و عکس ها را نگریست و اشک ریخت...


منبع:سنترال كلابز- (فقط كاربران عضو مجاز به دیدن لینک ها هستند)
__________________










کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند :

  #73  
قدیمی 29/05/2010
آواتار Alireza_Mahan23
Alireza_Mahan23 Alireza_Mahan23 آفلاین است
معاون کل تالار

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: عليرضا
جنسيت: مرد
شغل: مهندس عمران
محل سکونت: ایران-مشهد
مدرک تحصيلی: کارشناسی ارشد
پست: 19,278
سپاس: 6,580
از این کاربر 13,550 بار در 7,965 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 4
به این کاربر 8 بار در 8 پست اعتراض شده
چوب: 7,618,063
ارسال پیغام Yahoo به Alireza_Mahan23
(فقط كاربران عضو مجاز به دیدن لینک ها هستند)



حفظ قرآن برای شکر گذاری

دو ماه بعد قاسم سلمانی برای اصلاح سر و صورت او رفت و لحظاتی بعد ابوفرح به همراه عکاس وارد سلول شدند. عکاس سعی می کرد به گونه ای عکس بگیرد که مشخص نشود آن جا سلول است.
اوایل آبان 1374 ابوفرح خبر آورد که فردا روز ملاقات است.
این سومین ملاقاتش با مارک بود. این بار مارک علاوه بر نامه همسر و پسرش، نامه ای هم از برادرش آورده بود.
با خواندن نامه برادرش حس کرد که پدرش فوت کرده است. نامه ای برای مادر و برادرش نوشت و از آنها خواست تاریخ دقیق فوت پدرش را برایش بنویسند.
از این تاریخ به بعد به شکرانه ارتباطش با خانواده، عهد کرد که کل قرآن را حفظ کند. این عمل هر روز 6 تا 8 ساعت از وقتش را می گرفت.
روزی وقتی در حال خواندن قرآن بود به این آیه رسید :
"از نشانه های قدرت اوست که برایتان از جنس خودتان همسرانی آفریدم تا به ایشان آرامش یابید و میان شما دوستی و مهربانی نهادم. در این عبرت هایی است برای مردمی که تفکر می کنند."
پس از خواندن این آیه گفت: خداوندا پس چرا من همیشه تنها هستم؟
همان موقع مارمولکی وارد سلولش شد و پس از نیم ساعت بازگشت. از آن پس هر روز این مارمولک ساعت 7 صبح می آمد و 7:30 باز می گشت. گاهی نیز زوجش را با خود می آورد.
حسین گفت:
"خدایا! این جز لطف تو نیست که دو حیوان را فرستادی تا کمی سرگرم شوم و از تنهایی در آیم."
عید سال 1375 هم رسید. همسرش با هماهنگی هلال احمر ایران برایش تعدادی کارت تبریک فرستاده بود.آن سال هم بدون اتفاق خاصی و مملو از دلتنگی گذشت.


زیارت عتبات مقدسه

از ابتدای سال 1376 زمزمه برقراری کنفرانس کشورهای اسلامی در ایران از رادیوهای ایران و بیگانه شنیده می شد . در زمستان آن سال سران کشورهای اسلامی یکی پس از دیگری وارد تهران شدند. ابوفرح چون از عوامل اطلاعاتی بود به همراه یک هیات بلند پایه به رهبری طه یاسین رمضان به ایران رفت. عراق که نیاز زیادی به حمایت کشورهای اسلامی داشت، در این کنفرانس در سطح بالایی شرکت کرد. پس از بازگشت هیات عراقی، ابوفرح به دیدار حسین رفت. او برایش تعریف کرد که در ایران به او خیلی خوش گذشته است . او از ایرانی ها به عنوان مهمان نواز نام برد. هیات عراقی با ایرانی ها در مورد تبادل بقیه اسرا به نتایج مثبتی رسیده بودند.
در پایان آن ملاقات ابوفرح به حسین گفت:
- هر وقت خواستی می توانی به زیارت عتبات مقدسه بروی.
حسین از این که می توانست به زیارت کربلا و نجف برود در پوست خود نمی گنجید. روزی قرار شد حسین به زیارت برود. ابوفرح به او گفت:
- یادآوری کن روسری دخترم را بیاورم.
اما از دلیل این کار چیزی نگفت.
برنامه زیارت این گونه بود که ابتدا به نجف و کوفه و کربلا می رفتند و روز بعدش قرار بود به سامرا و زیارت سید محمد برادر بزرگ امام حسن عسکری(ع) به کاظمین می رفتند. یکی از نگهبان ها دوربین آورده بود و چند تا عکس از او گرفت. در کوفه پس از زیارت مسجد کوفه و محراب امام علی (ع) به سوی ضریح مسلم ابن عقیل (س) رفتند. هر کجا که می رسیدند عکس یادگاری می گرفتند.
به حرم حضرت عباس (س) که رفتند حسین به ابوفرح گفت:
- روسری دخترت را بیاور.
وسپس علت را جویا شد. ابوفرح گفت:
- حضرت عباس(س) باب الحوایج است. دخترم مدت هاست موی سرش بدون دلیل می ریزد. از دکتر و دارو هم نتیجه ای نگرفته ایم. چیزی نمانده کچل شود. می خواهم این روسری را به ضریح بمالم تا شفا بگیرد.
حسین از گفته او متعجب شد زیرا ابوفرح سُنی مذهب بود.
روزی مدیر زندان برایش پیغام فرستاد که آماده باشد. قرار است تعدادی از نظامیان عالی رتبه از دفتر ریاست جمهوری به ملاقاتش بیایند.
چند روز بعد صدام حسین در 13 شهریور که آن روز را به زعم خود روز آغاز جنگ از طرف ایران می دانند، در رسانه ها سخنرانی کرد و به اسم حسین لشگری به عنوان مدرک جنگی اشاره کرد. بر مبنای همین سخن خبرنگاری برای مصاحبه و دیدن او به زندان رفت. خبرنگار در مورد جنگ و نحوه زندگی اسرا سوال کرد و او نیز حقایق را گفت.
سپس چند عکس از او گرفتند و رفتند. دو روز بعد مصاحبه طولانی او در چند سطر به صورت خلاصه چاپ شد.


روزنه ای از امید

زمستان 1376 بر اثر همکاری نکردن عراق با نمایندگان سازمان ملل، آمریکایی ها تصمیم گرفتند برخی از مراکز استراتژیکی عراق را موشک باران کنند.
حسین را به یکی از خانه های امن منتقل کردند. پس از او پیرمردی را به آن جا منتقل کردند. پس از 24 ساعت او به همراه همان پیرمرد به زندان بازگشتند.
در اسفند 1376 دیداری با نماینده صلیب سرخ داشت که به وسیله او سال 1377 را در نامه ای به خانواده اش تبریک گفت. دو هفته بعد ابوفرح به او گفت که فردا با نماینده صلیب سرخ ملاقات دارد. برایش کمی عجیب بود زیرا هر دو ماه این اتفاق می افتاد واین بار این اتفاق کمی دور از ذهن بود.
روز بعد دو ساعت منتظر نماینده صلیب سرخ شد اما در پایان به او گفتند که نماینده در مرز خسروی است و امروز نمی آید. روز بعد که او را ملاقات کرد به او گفت:
- ایران و عراق توافق کرده اند تبادل اسرا را از سر بگیرند و اسم او هم در فهرست بود.
روز 15 فروردین ساعت 11 صبح ابوفرح به او گفت:
- شخصی از وزارت امور خارجه عراق برای دیدن تو می آید.
او جوان 35 ساله ای بود با کت و شلوار و کراوات که به همراه دو نفر دیگر در انتظار او بودند. او به زبان فارسی صحبت می کرد . به حسین گفت:
- می توانید فردا به ایران بازگردید یا فردا را به زیارت کربلا و نجف بروید و سپس روز بعد به ایران بروید.
حسین خیال می کرد خواب می بیند. باورش نمی شد پایان اسارت فرا رسیده است. با خود فکر کرد سرانجام به ایران خواهم رفت اما شاید هرگز نتوانم دوباره کربلا را ببینم. بنابراین گفت:
- فردا به زیارت خواهم رفت.
هنگام بازگشت ابوفرح گفت:
- حاضری مصاحبه کنی؟
او نیز موافقت کرد. اما چون مصاحبه حسین برای آنها دلچسب نبود زود آن را تمام کردند.
فردای آن روز نماز ظهرش را در کنار ضریح شش گوشه امام حسین (ع) به جا آورد و با چشمانی اشک بار با سالار شهیدان خداحافظی کرد. موقع بازگشت او را به آرایشگاهی بردند تا صورتش را اصلاح کند. ساعت 8 شب در محوطه زندان بودند. ابوفرح به دو نگهبان دستور داد تا وسایل حسین را داخل سلول بیاورند. او وسایلش را در ساکی که ابوفرح برایش خریده بود ریخت و آخرین خداحافظی را با زندانی که بخشی از جوانی اش را در آن سپری کرده بود، انجام داد.
سپس سوار ماشین شد و به سمت مرز رفت. ساعت 11:30 شب در 20 متری مرز توقف کردند. چند لحظه بعد ماشینی به سمت آنها آمد و شخصی از آن پیاده شد . او وزیر امور خارجه عراق بود. او گفت:
- با تیمسار نجفی، رئیس کمیسیون اسرا و مفقودین قرار گذاشتیم که تبادل فردا ساعت 11 صبح انجام شود. شب را در چهل کیلومتری باشگاه افسران سپاه دوم عراق خواهیم گذراند.
دوباره به خاک عراق بازگشتند. ساعت 12 شب به سپاه دوم عراق رسیدند. رئیس باشگاه افسران از آنها استقبال کرد و در این لحظه معاون وزیر برای اولین بار او را به رئیس باشگاه و امیران ارتش به نام ژنرال لشگری معرفی کرد. پس از صرف شام از همراهانش خداحافظی کرد به جز ابوفرح که قرار بود فردا بازگردد.


لحظه وصال نزدیک است

اتاقی رابرای خواب به او نشان دادند و قرار شد فردا ساعت 7 صبح برای خوردن صبحانه آماده باشند. روی تخت دراز کشید و تصمیم گرفت متنی را برای سخنرانی آماده کند. با توجه به این که در مدت 10 سال پس از جدا شدن از دیگر خلبانان فارسی صحبت نکرده بود، از این نظر ضعیف شده بود چند سطری در مورد وضع خودش و اوضاع واحوال دوران اسارتش و رفتار عراقی ها نوشت.
فردای آن شب یعنی روز 17 فروردین 1377 به سمت مرز حرکت کردند. 100 متر مانده به مرز او را به داخل یک دفتر راهنمایی کردند . در آن جا خبرنگاران صلیب سرخ سوالاتی کردند و او پاسخ شان را داد. یکی از کارشناسان صلیب سرخ به او گفت:
- می خواهم یک گفت و گوی خصوصی داشته باشیم.
حسین گفت: "بپرسید."
او گفت:
- می خواهی به هر کشوری که دوست داری پناهنده بشوی؟ ما از لحاظ مادی و سیاسی تو را تامین و حمایت می کنیم.
حسین گفت:
- من 18 سال شرایط سخت اسارت را تحمل کردم به امید این که روزی به کشورم بازگردم. از شما خواهش می کنم حتی اگر در این چند ساعت باقیمانده ازدنیا رفتم، جنازه ام رابه کشورم بازگردانید.
یکی دوساعت بعد ابوفرح آمد. حسین با او خداحافظی کرد و به همراه سرلشکر حسن به سمت مرز حرکت کرد. 10 متر مانده بود به مرز که دو نفر از صلیب سرخ به آنها اضافه شدند...


ایران من بعد از 18 سال آمدم

وقتی به مرز رسیدند، مردم او را به سمت جلو هدایت کردند و گارد تشریفات نظامی که نزدیک مرز ایستاده بود با رسیدن او فرمانده خبرداد داد.
وقتی از مرز عبور کرد ایستاد و آزاد باش گفت. امیر نجفی حلقه گلی به گردنش آویخت و صورتش را بوسید. مسئولانی که در آن جا حضور داشتند او را در آغوش کشیدند. جمعیت او را روی شانه بلند کردند و با شعار
" لشگری قهرمان خوش آمدی به ایران"
او را به سمت جلو بردند...
پرچم پر افتخار ایران در دستان حسین تکان می خورد.
امیر نجفی او را وارد ماشین خود کرد و به طرف قصر شیرین حرکت کردند. حدود یک ساعت بعد به سالن قرنطینه قصر شیرین رسیدند. وارد اتاقی که برای آزادگان تدارک دیده بودند شد و استراحت کرد.
وقتی از اتاق خارج شد خبرنگاران برای مصاحبه انتظارش را می کشیدند. نوشته اش را در آورد و گفت:
- من 10 سال است فارسی صحبت نکرده ام از روی نوشته می خوانم اگر سوالی بود در پایان بپرسید.
متن را برایشان خواند . گویا همان کافی بود چون دیگر کسی چیزی نپرسید. یکی از کارکنان نیروی هوایی گفت:
- می خواهی تلفنی با خانواده ات صحبت کنی؟
با کمال میل پذیرفت. با شنیدن صدای همسرش قادر به حرف زدن نبود. با زور جملاتی بیان کرد. آن سوی خط همسرش گریه می کرد. پس از او با پسرش صحبت کرد. این لحظات برایش فراموش ناشدنی بود ...
فردای آن روز وقتی از خواب بیدار شد از ته قلبش خدا را شکر کرد. این اولین صبحی بود که وقتی از خواب بیدار می شد دشمن بعثی را حول و حوش خودش نمی دید. پس از صرف صبحانه وارد اتوبوس شد. مردم برای استقبال او و دیگر آزادگان آمده بود و به آنها شاخه گل تقدیم می کردند. در منطقه چهار زبر اسلام آباد غرب هنوز علامت ها و نشانه های عملیات مرصاد دیده می شد. تانک های سوخته و توپ های از کار افتاده دشمن نشان ار بزرگی عملیات می داد.
وقتی به فرودگاه کرمانشاه رسیدند، تعدادی ماشین با چراغ های روشن و بوق زنان آنها را تا مدخل ورودی فرودگاه بدرقه کردند. هواپیمای بویینگ 747 نیروی هوایی در انتظار آنها بود. پس از 18 سال در آسمان کشورش به پرواز در آمد. وقتی به تهران رسیدند امیر نجفی از او خواست نفر اول از هواپیما پیاده شود.


دیدار با خانواده و گرفتن لقب سیدالاسراء

سالن مملو از جمعیت بود. سرود جمهوری ایران توسط گروه موزیک نواخته شد . او پسرش و برادر همسرش را دید که به سمتش می رفتند. فرزندش را در آغوش کشید و صورتش را بوسید. سپس خانواده اش و خانواده همسرش را دید . به سمت آنها رفت و با همگی شان روبوسی کرد. همسرش آخرین کسی بود که او را دید. در گوشه ای از سالن ایستاده بود و اشک می ریخت. تنها چند کلمه گفت:
- سلام حالت چطور است؟
احساسات اجازه نمی داد بیشتر با هم حرف بزنند ...
آن شب در کنار علی (پسرش) و دیگر دوستان در مهمانسرا اسکان داده شد. فردای آن روز به همراه دژبان ارتش به طرف بیت رهبری حرکت کردند. ساعت 9 صبح رهبر تشریف آوردند. سپس امیر نجفی گزارشی از چگونگی آزادی آزادگان دادند و در مورد قدمت اسارت او و این که او طولانی ترین اسارت را داشته پیشنهاد کردند که مقام معظم رهبری او را به عنوان "سیدالاسرا" مفتخر نمایند. ایشان نیز تایید نمودند . در پایان مقام معظم رهبری با دست مبارک شان درجات را به آنها اعطا کردند.
پس از آن که به اتوبوس بازگشتند، امیر نجفی یک سکه بهار آزادی به هر یک از آنها هدیه کرد...
وقتی به منزل رسید خدا را شکر کرد که بار دیگر در کنار خانواده اش است...
__________________










کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند :

  #74  
قدیمی 29/05/2010
آواتار Alireza_Mahan23
Alireza_Mahan23 Alireza_Mahan23 آفلاین است
معاون کل تالار

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: عليرضا
جنسيت: مرد
شغل: مهندس عمران
محل سکونت: ایران-مشهد
مدرک تحصيلی: کارشناسی ارشد
پست: 19,278
سپاس: 6,580
از این کاربر 13,550 بار در 7,965 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 4
به این کاربر 8 بار در 8 پست اعتراض شده
چوب: 7,618,063
ارسال پیغام Yahoo به Alireza_Mahan23
خاطرات خلبان آزاده سرتیپ ابوالقاسم عبیری
(قسمت اول)




با فرسایشی شدن جنگ، رفته رفته به مرحله ناگوار آن که زدن شهرها و مراکز غیرنظامی بود وارد می شدیم . البته عراق از همان آغازِ جنگ به این شیوه دست زده بود ولی مسئولان ایران با الهام از تعالیم اسلامی، اجازه مقابله به مثل به خلبانان ما نمی دادند. حتی در زدن مراکز اقتصادی و نظامی توصیه می شد که به مناطق مسکونی و یا اشخاص غیرنظامی که در جوار مراکز مهم و استراتزیک دشمن واقع شده اند، صدمه ای وارد نشود.
در تاریخ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، سال های 1364 و 1365 اوج حمله های هوایی عراق به شهرهای ایران بود. یک نمونه فجیع این حمله ها، زدن مدرسه ای در شهرستان بروجرد بود که تعداد زیادی از کودکان معصوم و بی پناه درحالی که در حیاط مدرسه تجمع کرده بودند، در خون خود غوطه ور شدند و ده ها مورد مشابه دیگر که بیان آن قلب هر شنونده ای را به درد می آورد.
در چنین شرایطی، مسئولان برای این که به دشمن بفهمانند که اگر مقابله به مثل نمی کنیم ناشی از ضعف نیست بلکه تاکنون به خاطر ملاحظات اسلامی و انسانی دست به این کار نزده ایم، و از طرفی چنانچه تصمیم به مقابله به مثل نمی شد، دشمن روز به روز گستاخ تر می شد و ممکن بود حتی بمب های شیمیایی خود را در شهرهای ما فرو ریزد، لذا دستور داده شد تا با احتیاط کامل برخی از شهرهای مهم عراق به تلافی شهرهای ما، مورد حمله هوایی قرار گیرند.

سرهنگ عبیری عصر یکی از روزها، از گردان پروازی رهسپار منزل شد . هنوز وارد منزل نشده بود که صدای آژیر هوایی بلند شد. همسرش که برای استقبال او آمده بود با دست به صورت خودش کوبید و گفت:
- خدای من ... تا کی باید این وضع ادامه داشته باشد؟ مردم بی گناه چه کرده اند که این گونه توسط این وحشی ها بمباران می شوند. کم مانده این عراقی های از دیوار خانه مان هم بالا بیایند .
عبیری همسرش را کمی دلداری داد و به او گفت وضعیت این گونه نخواهد ماند.

هدف، بغداد قصرصدام

یک هفته بعد عبیری در برنامه پروازی برای حمله به شهر بغداد قرار گرفت. در آن روز از پایگاه آنها 6 فروند برای زدن شهرهای مختلف عراق عازم بودند . او و جناب "معنوی نژاد" برای زدن بغداد انتخاب شده بودند . البته نیمه های شب برنامه تغییر کرد و هدف شهر "بعقوبه" واقع در 40 کیلومتری بغداد تعیین شد. ماموریت با موفقیت به پایان رسید و پس از بمباران شهر، سالم به پایگاه برگشتند.
عصر یکی از روزهای ماه رمضان 1364 بود. چیزی به اذان نمانده بود که عبیری به پست فرماندهی احضار شد . تقریباً می دانست به چه علت فرا خوانده شده است.
مدتی قبل بر اثر یک سانحه "ایجکت" کرده بود و پایش شکسته بود. تازه داشت خوب می شد که مرتب به فرمانده عملیات اصرار می کرد که او را برای ماموریت برون مرزی در برنامه قرار دهد. اما او به دلیل آسیب دیدگی این کار را به تعویق انداخته بود.
بلافاصله خود را به پست فرماندهی رساند. دیگر دوستان خلبانش (غفاری، دلخواه اکبری و اشکان) هم آمده بودند. فرمانده همه را در اتاقی جمع کرد و گفت:
- ماموریت زدن شهر بغداد توسط شما باید انجام شود. باید مواظب باشید کسی از این عملیات بویی نبرد. غفاری با عبیری پرواز خواهد کرد و دلخواه اکبری با اشکان. صبح فردا به صورت دسته دو فروندی طوری باید پرواز کنید که طلوع خورشید بالای بغداد باشید . هدف زدن قصر صدام است. اگر نتوانستید شهر بغداد را بمباران کنید . هر گاه تهدید شدید سریع برگردید . جناب بابایی تاکید زیادی کرده اند که در صورت بروز خطر برگردید. حالا روی نقشه کار کنید. موفق باشید...

عملیات طراحی شد

فرمانده اتاق را ترک کرد. آن چهار نفر به مرور نقشه و محاسبات پروازی که اصطلاحاً " بریف" یا توجیه پرواز نام گرفته مشغول شدند. دیوار دفاعی بغداد یکی از محکم ترین پدافند هوایی محسوب می شد که گذر از آن دل شیر می خواست. این ماموریت 90 درصد احتمال بازگشت نداشت؛ اما بچه ها خوشحال بودند زیرا برای زدن قصر صدام می رفتند و اگر موفق می شدند این کاخ ستم را بر سر طاغوت بغداد خراب کند، ممکن بود سرنوشت جنگ به یکباره عوض شود.
با دقت زیاد روی نقشه کار می کردند و زمان از دستشان خارج شده بود . به طوری که زمانی متوجه شدند ساعت 1 بامداد است . از پست فرماندهی بیرون آمدند و هر یک رهسپار منزل خود شد.
با صدای باز شدن در همسرش سراسیمه جلو آمد و درحالی که کمی عصبانی بود گفت:
- قاسم! ما نصف عمر شدیم... نمی دانی وقتی آژیر قرمز می کشند و برق پایگاه را قطع می کنند، این بچه ها چه حال و روزی پیدا می کنند؟!
خیلی عصبانی بود اما او حتی نمی دانست که سرهنگ تا آن ساعت حتی افطار هم نکرده است. بعد از خوردن سحری همیشه عادت داشت نمازش را می خواند و اگر فرصتی بود کمی می خوابید ولی آن روز دلش نمی خواست به همسرش بگوید که باید برود. دلش نمی آمد موقع رفتن او را ببیند . خودش را به خواب زد و گفت:
- خسته ام بعداً نمازم را می خوانم.
ساعتی بعد به خیال این که همسرش خواب است، بلند شد، نمازش را خواند و لباس پروازش را پوشید. غافل از این که همسرش زیر چشمی او را می پاید . همین که کفش هایش را پوشید صدای همسرش را شنید که گفت :
- قاسم کجا؟
- گردان.
- صبحِ به این زودی؟
چشمش به نقشه ای که در دست سرهنگ بود افتاد . از پایگاه تا بغداد خط قرمزی کشیده شده بود و او این مفهوم را می دانست که هدف زدن شهر بغداد است. به یکباره دلش فرو ریخت و گفت:
- قاسم ... بغداد؟
- خانم بغداد نمی رویم، برای یک گشت هوایی قرار است چند تا هواپیما را اسکورت کنیم.
- فکر می کنی من بچه ام؟ تو داری به بغداد می روی. پس بگو چرا از امروز عصری دلم شور می زد، قاسم من خیلی می ترسم. مواظب خودت باش اگر خدای نکرده طوریت بشه من با این دو تا بچه بیچاره می شم..
- خانم کی گفته ما به بغداد می رویم؟ این فقط یک نقشه است. چرا مثل بچه ها رفتار می کنی؟
از هر دری که وارد می شد بی فایده بود. او پی برده بود که سرهنگ عازم چه ماموریت خطرناکی ست. سرانجام کوتاه آمد و ظرف بزرگی را پر از آب کرد و قدری سبزی نیز داخلش انداخت . پشت سرش ریخت. تا آن روز ماموریت های زیادی رفته بود ولی تا آن روز همسرش را تا این حد بی تاب ندیده بود . درحالی که با چشمش بدرقه اش می کرد سری برایش تکان داد و گفت:
- برمی گردم انشاء اللّه.
چند لحظه بعد تیمسار خسرو غفاری با ماشین خودش جلوی پایش سبز شد . قرار گذاشته بودند برای محرمانه بودن عملیات حتی از ماشین اداره استفاده نکنند . سوار شد و به طرف گردان پروازی به راه افتادند.

پرواز به سوی بغداد

نیم ساعت به طلوع آفتاب روز 17 خرداد ماه سال 1364 مانده بود. جثه بزرگ دو هواپیمای مجهز به انواع بمب در درون آشیانه ها که انتظار چهار خلبان را می کشید تا پا در رکاب آنها گذارد و خواب خوش صبحگاهی را بر اهالی بغداد به خصوص صدام سلب کنند.
آرام آرام روی " رمپ" پروازی خزیدند و بدون این که با برج مراقبت تماس بگیرند، به ابتدای باند رفتند. ابتدا هواپیمای او و جناب غفاری که شماره یک بود از زمین برخاست و سپس هواپیمای شماره 2 بال در بال آنها قرار گرفت و به سمت غرب کشور به پرواز در آمدند.
کمی اوج گرفتند. ضمن این که شماره 2 را می پایید، شش دانگ حواسش را به دستگاه جنگ الکترونیک دوخته بود تا چنان چه تهدیدی مشاهده کرد، بتواند آن را خنثی کند.
تیمسار خسرو غفاری لیدر دسته پروازی و او کابین عقب او بود.
انتظار داشت با ورودشان به محدوده شهر بغداد رادارهای دشمن آنها را بیابند، ولی برخلاف تصورش هیچ علامتی مبنی بر این که در بُرد رادار دشمن قرار گرفته اند مشاهده نکرد. این می توانست دو دلیل داشته باشد:
1- ارتفاع آنها بیش از حد پایین بود و رادار در ارتفاع پست قادر به شناسایی نیست.
2- دشمن ممکن بود متوجه حضورشان شده باشد ولی رادارهایش را برای اغوای آنها خاموش کرده باشد.
درست به دوازده کیلومتری بغداد رسیده بودند. یک دقیقه دیگر لازم بود تا طبق برنامه روی هدف برسند.



مجبور به خروج از هواپیما شدند

در این حال هواپیما تکانی خورد و یک پارچه آتش شد و موتورها خاموش شدند . بلافاصله صدای شماره 2 در رادیو پیچید:
- شماره یکً هواپیما آتش گرفته بیرون بپرید.
عبیری به غفاری گفت:
- هواپیما را زدند . سعی کن موتورها را روشن کنی.
- دسته گاز جواب نمی دهد دارم سعی می کنم.
- هواپیما داره سقوط می کنه ارتفاع به 300 پا رسیده.
- موقعیت چیه؟
-12 کیلومتر به هدف بین بعقوبه و بغداد.
در این حال شماره دو چرخی زد و گفت:
- شماره یک! اوضاع خیلی وخیمه هر چه سریع تر هواپیما را ترک کنید .
در یک لحظه سرهنگ عبیری دستش را به دستگیره صندلی پران برد و آن را کشید..
هواپیما به زمین اصابت کرد و به کوهی از آتش تبدیل شد . کمی بالاتر، او و تیمسار خسرو غفاری چترشان به زحمت باز شده بود و به طرف زمین می آمدند. سرهنگ احساس کرد غفاری روی آتش فرود می آید فریاد زد:
- خسرو ... یه کاری کن. داری توی آتش می افتی..
خوشبختانه به خیر گذشت و حدود 200 متر آن طرف تر به زمین خورد . هواپیما روی دهی به نام " کشکول" سقوط کرد و تعدادی از عراقی ها کشته شدند .

در پاسگاه

هنوز روی زمین خودشان را جمع و جور نکرده بودند که دیدند چند عراقی مسلح درحالی که اسلحه های خودشان را بالا گرفته بودند به طرف آنها می آیند . همراه آنها تعدادی زن و بچه هم بودند. سرهنگ به سرعت نقشه و مدارکی را که داشتند زیر خاک پنهان کرد.
عراقی ها درحالی که تیراندازی هوایی می کردند به طرف آنها آمدند . پیر مردی عراقی با وانت خودش را به آنها رساند و با زبان اشاره و عربی آنها را به درون ماشین فراخواند . بلافاصله داخل ماشین شدند . پیرمرد شیشه ها را بالا کشید و درها را بست. چند لحظه بعد جمعیت دور ماشین حلقه زده بودند و به شیشه های ماشین چنگ می انداختند . پیرمرد با آنها صحبت کرد اما آنها دست بردار نبودند و اجازه نمی دادند ماشین حرکت کند. سرانجام تعداد ازآنها سوار وانت شدند و اجازه دادند وانت حرکت کند.
مسیری را که نمی دانستند کجاست در پی گرفتند. ماشینی از نوع " بی- ام- و"سد راه وانت شد و سرنشینان آن سعی داشتند که آنها را از پیرمرد بگیرند. اما پیرمرد نپذیرفت . کمی جلوتر رفتند تا این که به پاسگاهی در حومه بغداد رسیدند . چند نفر با لباس شخصی جلوی پاسگاه ایستاده بودند . معلوم شد پیرمرد از ابتدا قصد داشته آنها را به پاسگاه تحویل دهد.
یکی از آنها نزد غفاری رفت و گفت:
- چطور شد؟
منظورش این بود که چگونه مورد هدف قرار گرفتید؟ خسرو از روی تمسخر با دهان روی دستش کشید و همانند ساز دهنی صدایی در آورد و گفت:
- این جوری...
در پاسگاه بودند تا این که هلی کوپتر آمد و آنها را سوار کرد و چند دقیقه بعد هم در پایگاه الرشید به زمین نشست. خلبان ها دورشان حلقه زدند و به آنها دست دادند. چون زبان انگلیسی بلد بودند، راحت تر می توانستند حرف های آنها را بفهمند. یکی از آنها جلوآمد و گفت:
- این جا کشور دوم شماست. نگران نباشید این جا نرمال است. ما در هوا با هم دشمنیم ولی در زمین دوستیم.

شروع بازجویی ها

سرهنگ ترجیح می داد در بازجویی ها ساکت باشد تا خسرو جواب دهد. زیرا او هم فرمانده دسته پروازی بود و هم ارشد او. فرمانده پایگاه پرسید:
- چند خلبان دارید؟
خسرو پاسخ داد:
- به اندازه کافی.
- مثلاً چه تعداد؟
- رادیو بی بی سی گفته ... نفر.
- از خودت بگو نه از رادیو
- حتماً آنها بیشتر خبر دارند!
چشم هایشان را بستند و سوار ماشین کردند. حدود نیم ساعت آنها را این طرف و آن طرف چرخاندند و سپس آنها را به وزارت دفاع برده اند. در وزارت دفاع او را به اتاقی بردند که تعداد زیادی از افسران نیروی زمینی عراق آن جا بودند . هر یک سوالی از او می پرسید . وقتی با جواب های دو پهلو مواجه می شدند می گفتند:
- این اطلاعات تو درست نیست.
- شما از کجا می دانید درست نیست؟ اگر درستش را می دانید چرا از من می پرسید؟
- خلبانی که به بغداد می آید باید خیلی بیشتر از اینها اطلاعات داشته باشد!
- من همین قدر اطلاعات دارم. نوبت پروازم بود آمدم. از چیز دیگری خبر ندارم.
یکی از آنها پرسید:
- ایران ادعا کرده موشکی ساخته که هواپیماهای ما را در ارتفاع 150 هزار پایی می تواند بزند. آیا درست است؟
- من هم این مطلب را از رادیو شنیده ام.
عراقی ها وقتی دیدند نمی توانند، دست به حربه ای جدید زدند.
- ما این جا وسایلی داریم که می توانیم از تو حرف بکشیم.
- وقتی چیزی نمی دانم شما هر کاری کنید جوابم همین است.
دستور داد چشمانش را بستند و از اتاق بیرون بردند.
اصرار زیادی داشتند که قاسم را برای مصاحبه تلویزیونی راغب کنند. هر بار به یک بهانه به سراغش می رفتند. می گفتند:
- اگر مصاحبه کنی خانواده ات از وجودت با خبر می شوند.
او می دانست که اگر مجبور به مصاحبه شود حتماً از او خواهند خواست که به مملکتش بد بگوید. به همین دلیل از این کار سرباز می زد.
پس از چند ماه که به اردوگاه رفت، تازه فهمید علت اصرار آنها برای مصاحبه چه بوده است. آنها به مردم عراق اعلام کرده بودند هواپیمایی در نزدیکی عراق سرنگون شده و خلبانانش اسیر شده اند و به زودی با آنها مصاحبه می شود.
روز بعد تیمساری عراقی به سراغ قاسم رفت و گفت:
این سلول مثل یک لیوان است. اگر مصاحبه نکنی آن قدر این جا می مانی تا بپوسی!
غیرتش اجازه نمی داد مصاحبه کند.


برداشتی آزاد از عقابان دربند

منبع:سنترال كلابز-moh-597
__________________










کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند :

  #75  
قدیمی 29/05/2010
آواتار Alireza_Mahan23
Alireza_Mahan23 Alireza_Mahan23 آفلاین است
معاون کل تالار

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: عليرضا
جنسيت: مرد
شغل: مهندس عمران
محل سکونت: ایران-مشهد
مدرک تحصيلی: کارشناسی ارشد
پست: 19,278
سپاس: 6,580
از این کاربر 13,550 بار در 7,965 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 4
به این کاربر 8 بار در 8 پست اعتراض شده
چوب: 7,618,063
ارسال پیغام Yahoo به Alireza_Mahan23
خاطرات خلبان آزاده سرتیپ ابوالقاسم عبیری
(قسمت پایانی)




سه ماه انفرادی اولین دیدار

نگهبان قاسم با او رابطه خوبی داشت. روزی وقتی برایش صبحانه آورد روزنامه ای که در آن خبر سقوط هواپیمای آنها همراه با تصویر لاشه آن درج شده بود، قاچاقی زیر سینی گذاشته بود و برایش آورد. عکس، صحنه ای را نشان می داد که تعدادی زن درحال پخت نان بودند و آن طرف تر تعدادی بر اثر ترکش هواپیما صدمه دیده بودند. البته اسمی از آنها در ماجرا برده نشده بود. این عکس و خبر او را مطمئن کرد که با توجه به موقعیت سقوط هواپیما و زمان آن، مسئولان ایرانی پی خواهند برد که هواپیمای آ نها بوده و به خانواده هایشان خبر خواهند داد.
سه ماه در زندان انفرادی بود. روزی مشغول خواندن نماز بود که نگهبانی وارد سلولش شد و گفت:
- لباس هایت را بپوش.
قاسم لباس هایش را پوشید و نگهبان دست ها و چشم هایش را بست و او را وارد ماشینی کرد. از زیرِ چشم بند یک جفت پوتین نظرش را جلب کرد . حدس زد خسرو غفاری باشد. گفت:
- خسرو! تویی؟
او نیز گفت:
- قاسم تویی؟
درحالی که هر دو دست هایشان بسته بود و جایی را نمی دیدندف یکدیگر را غرق در بوسه کردند.
آنها را به زندان مهجر بردند و در یکی از سلول ها انداختند. دو نفر سرباز ایرانی که به دست کردها اسیر شده و آ نها را به عراقی ها تحویلی داده بودند نیز آن جا بودند. داخل سلول آن قدر گرم بود که نفس آدم می گرفت.
مشغول حرف زدن با خسرو بود که ناگهان از دریچه کوچکی که روی درِ سلول بود، کاغذ سیگار مچاله شده ای به درون سلول پرت شد. خسرو با عجله کاغذ را برداشت و به دست قاسم داد . وقتی آن را باز کرد با ذغال کبریت نیم سوخته نوشته شده بود:
- ما چند نفر اسیر ایرانی هستیم که در این زندان نگهداری می شویم. سرپرستمان محمودی و شروین هستند. ما در بدترین شرایط هستیم.
به خسرو گفت:
اینها اگر چهار پنج سالی این جا هستند چطور زنده مانده اند؟
خسرو گفت:
- شاید این نوشته کارِ خودِ عراقی ها باشد. آ نها می خواهند با این کار به ما بفهمانند که اگر نخواهیم با آنها همکاری کنیم ممکن است به سرنوشتی چون آنها دچار شویم.
در همین حین یکی از نگهبان ها درِ سلول را باز کرد و با عجله وارد شد و گفت:
- بده به من!
- چی را؟
- همان که قایم کردی.
- من چیزی را قایم نکردم.
- چرا خودم دیدم.
قاسم با ورود سرباز به داخل سلول، کاغذ را مچاله کرده و درون پوتینش انداخته بود. سرباز مشغول گشتن سلول شد و در آخر کاغذ را پیدا کرده و بعد از کلی غر و لند رفت.
قاسم شبی خواب عجیبی دید. خواب دید که روز دو شنبه است و در سلول آنها را باز کردند و به آنها گفتند شما آزادید .
این خواب بارقه های امید را در دلش روشن کرده بود. فردای آن روز مشغول نماز خواندن بودند که نگهبان آمد و آ نها را صدا زد:
- قاسم! خسرو! حرّک...
هر دو با سرعتی برق آسا آماده شدند . آنها را سوار ماشین کردند و به زندان تکریت بردند. تا آن موقع هنوز لباس پرواز تنشان بود در آن زندان لباس های شان را گرفتند و لباس مخصوص اسرا به آنها دادند.

ارودگاه صلاح الدین

25 شهریور ماه 1364 بود که داخل اردوگاه شماره " صلاح الدین" شدند. این اردوگاه در وسط یک اردوگاه و در شمال غربی عراق واقع بود که به طور تقریبی 60 کیلومتر طول و عرض داشت. دورادور اردوگاه کویر بود و در صورتی که طوفان می آمد با آن که در و پنجره بسته بود، اما باز هم گرد و خاک داخل آسایشگاه می رفت . وقتی وارد اردوگاه شدند اسرای ایرانی با دیدن آنها خیلی خوشحال شدند و دور آن دو حلقه زدند.
اردوگاه از لحاظ جمعیت شرایطی داشت که یک نفر به تنهایی نمی توانست سرپرستی اش را بر عهده بگیرد. ولی در آن اوضاع و احوال برای انسجام بیشتر و جلوگیری از تفرقه لازم بود اردوگاه یک ارشد داشته باشد. قبلاً اردوگاه چهار ارشد داشت. بچه ها با هم فکری به این نتیجه رسیدند که یک ارشد انتخاب کنند که همه او را قبول داشته باشند. از این رو قرعه به نام سرهنگ "وطن پرست" افتاد.
او یکی از افسران بسیار خوب نیروی زمینی بود . با انتخاب او به عنوان ارشد همه از او پیروی می کردند. این اتحاد و همدلی موجب وحشت عراقی ها می شد و از این کار جلوگیری می کردند.
یکی از اقدام هایی که از طریق بچه ها صورت می گرفت، این بود که به سربازان اسیر ایرانی که در آسایشگاه به طور جداگانه نگهداری می شدند کمک می کردند. از لحاظ جیره غذایی، پوشاک و...
بن هایی که معمولاً ارزش پولی داشت و می شد از فروشگاه اردوگاه خرید کرد، در اختیار آنها می گذاشتند و آنها نیز این بن ها را به سربازان می دادند تا خرید کنند. پس از مدتی عراقی ها متوجه شدند و از این کار جلوگیری کردند.از آن پس اجناس را خودشان می گرفتند و به سربازان می دادند.

گفتگو با نمایندگان صلیب سرخ

منافقین در آسایشگاه سربازان نفوذ کرده بودند و برای این که نظم اردوگاه را به هم بریزند، مرتب سربازان را تحریک می کردند که اجناس را از آنها قبول نکنند.
روزی افراد صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند. وطن پرست تصمیم گرفت با آنها صحبت کند و جریان به هم خوردگی نظم اردوگاه را با آنها در میان بگذارد.
وقتی وطن پرست می خواست با صلیبی ها صحبت کند، سرهنگ عبیری به عنوان مترجم با آنها صحبت می کرد. در حین صحبت با صلیبی ها، چند تا از مسئولان اردوگاه دور و بر آنها چرخ می خوردند و با نگاه های غضب آلود به آنها می فهماندند که نباید این کار را می کردند.
جلسه گفت وگو با صلیبی ها 4 ساعت طول کشید.
چند روز بعد نگهبان وارد آسایشگاه شد . سرهنگ عبیری و ابوالقاسم اکبری را که لیسانس وظیفه بود صدا کرد و گفت:
- شما به اتاق شماره 2 بروید.
- برای چی؟
- همین که گفتم.
- تا دلیلش را نگویی ما نمی رویم.
- پس بیایید برویم پیش " آمر" (فرمانده)
وقتی نزد فرمانده رفتند و آن جا نیز مخالفت کردند، فرمانده از جایش بلند شد و چنان سیلی محکمی به صورت سرهنگ عبیری نواخت که سرش به دیوار خورد. اکبری سرش داد کشید و گفت:
- چرا می زنی؟
اکبری را هم سیلی زد. این بار سرهنگ سرش فریاد کشید:
- چرا می زنی؟ مگر چه کار کرده ایم؟
نگهبان جلو آمد و گفت:
- اگر جایتان را عوض نکنید این کتک ها که چیزی نیست شما را حلق آویز می کنیم.
- حالا که این طوره مگر کشته ما را از این جا ببرند...
در این حین معاون اردوگاه دستش را گرفت و گفت:
- شما فقط 2 روز بروید آسایشگاه شماره 2. من قول می دهم دوباره شما را بازگردانم . اینها سر لج افتاده اند ممکن است شما را اذیت کنند.
اکبری گفت:
- جناب عبیری! حالا که اینها کوتاه آمدند و به 2 روز رضایت داده اند بهتر است برویم.
به آسایشگاه خودشان رفتند تا وسایل شان را بردارند ولی از این کار منصرف شدند. ولی به زور آنها را بردند. پس از مدتی آنها را برگرداندند و سپس با خلبان ها به یک آسایشگاه بردند.

زانو بزنید

روزها را در آسایشگاه با کتاب هایی که صلیب سرخ در اختیارشان می گذاشت سپری می کرد. زبان روسی را در حد تکلم یاد گرفته بود. فرانسه را هم تا حدودی یاد گرفت. چندین کتاب از جمله بینوایان را هم خوانده بود.
یک روز عصر هوا خیلی سرد بود و سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کرد . معاون اردوگاه اسرا را جمع کرد و گفت:
- طبق دستوری که از بالا رسیده اسرا بایستی برای افسران عراقی زانو بزنند. این کار در سایر اردوگاه ها انجام می شود. این جا هم باید انجام شود.
سپس چند بار به زبان عربی گفت: اِجلس!
بعد از آن به فارسی نیز ترجمه کرد. ولی هیچ کس به حرف او گوش نداد. دوباره تکرار کرد. وقتی دید فایده ندارد دستش را روی شانه یکی از افسران نیروی دریایی که به او دکتر مجید می گفتند گذاشت و با اصرار خواست که او را بنشاند ولی هر چه به شانه او فشار می آورد بیشتر مایوس می شد و سرانجام سراغ چند نفر دیگر رفت و آنها هم مقاومت کردند.
با عصبانیت دستور داد آنها را به آسایشگاه ببرند وگفت:
- آن قدر آن جا بمانید تا بمیرید.
عراقی ها چهار روز حتی برای گرفتن وضو و رفع حاجت نیز اجازه خروج از آسایشگاه را ندادند.
پس از 4 روز معاون اردوگاه وارد آسایشگاه شد و گفت:
- ارشد باید سرش را از ته بتراشد.
ارشد آسایشگاه جناب دهخوارقانی از خلبانان بود. او نیز سرش را تراشید و بقیه به تبعیت از او سرشان را تراشیدند. فردای آن روز فرمانده همه را ار آسایشگاه بیرون کرد و گفت:
- شما اگر به دستور ما نمی نشینید، به دستور ارشد خودتان که باید بنشینید.
بچه ها گفتند:
- اگر ارشد خودمان بگوید اطاعت می کنیم.
سپس دهخوارقانی از بچه ها خواست که بنشینند . همه اطاعت کردند و نشستند. البته زانو زدن خیلی با نشستن فرق می کرد. آنها بر اثر مقاومت بچه ها به نشستن راضی شده بودند.

آزادی ، خاک میهن

نیروهای صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند . چون قبلاً از آنها ثبت نام شده بود، کاغذ های مخصوصی دادند تا برای خانواده هایشان نامه بنویسند . قاسم کاغذ را گرفت و گوشه ای نشست. نمی دانست باید چه بنویسد. سر انجام نوشت:
- همسرم! خدای آن جا و این جا یکی ست. اسارتم خواست و مشیت خداوند بوده است. آن چه کردیم جز انجام وظیفه و ادای دین نبود. هر طور باشد به لطف خدا می گذرد . تمام اندیشه ام در این جا به یادِ شما پُر می شود. مواظب خودت و بچه ها باش!
زمانی که زمزمه آزادی اسرا و تبادل آنها در اردوگاه ها بالا گرفت، بچه ها برای بازگشت به وطن لحظه شماری می کردند. سرانجام جزو آخرین دسته از اسرا آنها را از اردوگاه بیرون آوردند، لب مرز بردند و تحویلی نیروهای ایرانی دادند. وقتی به کرمانشاه رسیدند تیمسار یوسفی که در کرمانشاه مسئولیتی داشت و از همسایه های سرهنگ عبیری بود، او را دید و شناخت. او با همسر سرهنگ تماس گرفته و خبر آزادی او را داده بود.
وقتی به فرودگاه مهرآباد رسیدند، قلبش به شدت می تپید. چشمانش هر چند خسته و بی سو، ولی به دقت به هر طرف می چرخیدند تا این که همسر و بچه هایش را دید. دو دخترش را در آغوش کشید و آنها تمام رنج هایی را که کشیده، را فراموش کرد.


برداشتی آزاد از عقابان دربند


منبع:سنترال كلابز-moh-597
__________________










کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند :

  #76  
قدیمی 29/05/2010
آواتار Alireza_Mahan23
Alireza_Mahan23 Alireza_Mahan23 آفلاین است
معاون کل تالار

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: عليرضا
جنسيت: مرد
شغل: مهندس عمران
محل سکونت: ایران-مشهد
مدرک تحصيلی: کارشناسی ارشد
پست: 19,278
سپاس: 6,580
از این کاربر 13,550 بار در 7,965 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 4
به این کاربر 8 بار در 8 پست اعتراض شده
چوب: 7,618,063
ارسال پیغام Yahoo به Alireza_Mahan23
10سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي





در سال 1327 در روستای "قلعه جعفر بیگ" از توابع شهرستان تویسرکان، در یک خانواده کشاورز و مذهبی به دنیا آمد.

محمد، تحصیلات ابتدایی را در شهر تویسرکان به اتمام رسانید و برای ادامه تحصیل به تهران عزیمت کرد. تحصیلات متوسطه را در شهر تهران به پایان رسانید و موفق به اخذ دیپلم شد. در سال 1348 وارد نیروی هوایی شد. در بدو ورود به نیروی هوایی در رسته همافری مشغول به خدمت شد. بعد از گذشت دو سال و بعد از اتمام دوره همافری به دلیل علاقه وافری که به یاد گیری فن خلبانی پیدا کرده بود، وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و مانند دیگر دانشجویان خلبانی دوره مقدماتی پرواز را در ایران با موفقیت پشت سر گذاشت.
سال 1350 برای فراگیری دوره پیشرفته خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد. پس از گذراندن این دوره، با اخذ گواهینامه خلبانی با هواپیمای اف 4 به ایران بازگشت و با درجه ستواندومی در نیروی هوایی مشغول به خدمت گردید.
وی دوران قبل از انقلاب را در پایگاه های نیروی هوایی سپری نمود و با پیروزی انقلاب و آغاز درگیری های خودفروختگان در کردستان، به پایگاه شهید نوژه همدان منتقل شد.

یورش ناجوانمردانه عراق آغاز شد


در همین اوصاف درحالی که در پایگاه شکاری همدان مشغول به خدمت بود، عراق حمله ناجوانمردانه خود را به ایران آغاز نمود. محمد نیز همپای دیگر خلبانان نیروی هوایی به مقابله با تجاوز دشمن پرداخت و چندین پرواز موفق برون مرزی را نیز پشت سر گذاشت.

دریکی از ماموریت ها، هواپیمای او یکی از چرخ های خود را از دست داد ولی او با مهارت خاصی هواپیما را سالم به زمین نشاند.
با شروع جنگ، خانواده را برای اطمینان بیشتر به شهر تهران می فرستد ولی این دوری زیاد طولانی نیست و همسرش تصمیم می گیرد که به همراه تنها فرزندش و مادر محمد پیش او آمده و با هم زندگی کنند.


خانواده در کنار احمدبیگی، روزجدایی 10 ساله نزدیک است


با اطلاع از این قضیه، او سعی می کند که جلوی آمدن خانواده را بگیرد ولی موفق نمی شود. لذا وقتی اصرار همسرش را می بیند، چاره را در تسلیم شدن می یابد.

در تاریخ بیست و هفتم آذرماه سال 1359 خانواده احمدبیگی وارد پایگاه می شوند و زندگی جدید را شروع می کنند.
صبح روز بعد (بیست و هشتم آذر ماه سال 1359) درحالی که هنوز یک روز از آمدن خانواده نگذشته بود، صدای زنگ تلفن همه را به خود آورد.
- جناب سروان احمدبیگی
- بله بفرمائید
- جناب سروان ساعت 11 صبح در اتاق توجیهات قبل از پرواز پایگاه حضور داشته باشید. شما فرمانده یک دسته پروازی هستید.
- چشم الان می آیم.
محمد بلافاصله حاضر شد و تصمیم می گیرد منزل را به طرف پست فرماندهی ترک کند. سکوت همه جای خانه را فرا گرفته، همسرش سکوت را می شکند:
- پرواز داری؟
- بله، مگه چیز عجیبیه؟ این کار هر روز ماست.
- چه ساعتی؟
- فکر کنم ساعت 12.
- کی برمی گردی؟
- ان شاالله حدود یک بعدازظهر.
او ادامه می دهد:
- من به شما گفتم تهران بمانید، من هم هر شب زنگ می زنم.
در این هنگام دختر کوچکش درحالی که پلاک پدر را در دست دارد، می آید و می گوید:
- بابا گردنبندت رو یادت رفت.
این گردن بند همان پلاک شناسایی بود که مدت ها قبل توسط همسر محمد پنهان شده بود؛ زیرا او آن را به عنوان یک نشانه برای شناسایی جسد تعریف کرده بود.
به هرحال پلاک را گرفته، به گردن می آویزد و به راه می افتد.


عملیات ابلاغ می شود و جنگنده ها به پرواز در می آیند


سروان احمدبیگی وارد پست فرماندهی پایگاه می شود. قرار بر این است که زمین فوتبال شهر "بدره" که محل تجمع هلی کوپترهای عراقی است، در یک فاصله 15 دقیقه ای، دوبار بمباران شود. با هماهنگی های لازم، قرار می شود به خاطر خطرات احتمالی دو پرواز و به دلیل این که بعد از پرواز اول پدافند منطقه هوشیار می شود، دو گروه در یک قالب 4 فروندی به یک باره به آن جا هجوم برده و اهداف را بمباران کنند.

سروان احمدبیگی با کمک خود سروان "ایوب حسین نژاد" و دیگر خلبانان به اتاق تجهیزات رفته و بعد از گرفتن ملزومات پرواز، راهی آشیانه شده و به پرواز در می آیند.
همه چیز به خوبی پیش می رود و هواپیماها با کم کردن ارتفاع، از مرز رد می شوند. بعد از طی 15 مایل در خاک عراق، احمدبیگی متوجه یک پارک موتوری می شود و تصمیم می گیرد که یکی از بمب ها را آن جا رها کرده و با تهیه فیلم، برای انهدام مابقی تجهیزات اقدام شود. احمدبیگی به روی هدف می رود و دکمه رها سازی یک بمب را فشار می دهد، در این هنگام کمک وی می گوید:
- تمام بمب ها رفت.
که احمدبیگی جواب می دهد:
- من فقط یک بار دکمه رها سازی را زدم.


هواپیما از چندین جهت مورد اصابت قرار می گیرد


احمدبیگی بعد از این واقعه به راه خود ادامه داده و تصمیم می گیرد بر روی هدف رفته و با مسلسل آن جا را به رگبار ببندد؛ ولی به این فکر می افتد که اگر با هواپیمای دشمن برخورد کند، احتیاج به مسلسل هواپیما دارد. لذا تصمیم می گیرد که گردش کند که ناگهان هواپیما مورد اصابت چندین گلوله ضد هوایی قرار می گیرد.

هواپیما دارای لرزش های زیادی شده ولی احمدبیگی از کمک می خواهد که خروج اضطراری نکند. در همین هنگام یک موشک به سمت راست قسمت عقب هواپیما برخورد می کند. به محض برخورد موشک، هواپیما با فشار زیاد شروع به اوج گیری می کند و به دلیل فشار زیاد، احمدبیگی بی هوش می شود. پس از چند لحظه احمدبیگی به هوش می آید. در این لحظه دماغه هواپیما به صورت 80 درجه و رو به سمت زمین و هواپیما با سرعت زیاد درحال سقوط بود. تلاش ها برای بازگرداندن هواپیما به وضع عادی ثمری ندارد و او تصمیم می گیرد در ارتفاع کم اقدام به خروج اضطراری از هواپیما کند. به دلیل ارتفاع کم موقع خروج اضطراری، محمد به سختی فرود می آید و آسیب می بیند.


در چنگال دشمن


درحالی که سعی می کند خود را از چتر رها کند، دونفر عراقی خود را به بالای سر او می رسانند. او درحالی که در محاصره آن دو بود، بلند شده و به راه می افتاد و همزمان سروان حسین ایوب نژادی را نیز می بیند که سربازان مشغول کتک زدن او هستند. پس از لحظاتی ایوب نژادی هم به جمع آنها اضافه می شود.

هر دو به مقر عراقی ها برده و برای بازجویی آماده می شوند.
- ایرانی هستی؟
- بله.
- چرا سقوط کردی؟
- هواپیمایم دچارمشکل شد.
- دچارمشکل یا شما را زدند؟
- به هرحال چه فرقی می کنه الان در دست شما هستم.
- چند فروند بودید؟
- چهارفروند.
- کجا را می خواستید بزنید؟
- زمین فوتبال شهر بدره.
- یعنی مردم را؟
- خیر.
- پس چرا زمین فوتبال؟
- برای این که آن جا هلی کوپترهای شما پارک بودند.
- از کجا می دانی؟
- از کجایش به من مربوط نیست من فقط دستور را اجرا می کنم.
- می دانی هر چهار فروند را سرنگون کردیم؟
- نه فقط هواپیمای من را زدید. بقیه رفتند.
- از کجا می دانی؟
- برای این که با آنها صحبت کردم و گفتم پریدم بیرون (البته این حرف احمدبیگی بلوف بود).


باجویی ها تازه شروع شده است


بعد از بازجویی، هر دو را به یک ساختمان دیگر می برند در آن جا ژنرالی عراقی نشسته بود و رو به احمدبیگی می کند و می گوید:

- سروان ناهار خوردید؟
- خیر.
- صبحانه را کجا خوردید؟
احمدبیگی که منظور او را متوجه شده بود می گوید:
- شام را در بغداد می خورم.
بعد از اتمام بازجویی، چشمان هر دو نفر را می بندند و سوار اتومبیلی می کنند. بعد از حدود 3 ساعت به ساختمان وزارت دفاع عراق می رسند. احمدبیگی و ایوب نژادی را به داخل ساختمان می برند.
در آن جا دوباره بازجویی ها آغاز می شود. سرگردی عراقی این بار وظیفه بازجویی را به عهده دارد:
- سروان این جنگ تا کی ادامه دارد؟
- تا دفع تجاوز.
- ما که تجاوز نکردیم، شما جنگ را شروع کردید.
- خیر این شما بودید که وارد کشور ما شدید و تا نیروهای شما از خاک ما بیرون نیایند این جنگ ادامه دارد.
- مثلا چه مدت؟
- تا خروج شما از کشورمان.
در این لحظه سرگرد عراقی نقشه ای را به احمدبیگی نشان می دهد که درآن قسمت های زیادی از ایران ضمیمه عراق شده بود و می گوید:
- کشور شما از شمال به خراسان از جنوب به بندرعباس از شرق به پاکستان و افغانستان و از غرب به دامغان و کاشان منتهی می شود، بقیه رو ما می گیریم.
احمدبیگی جواب می دهد:
- رویای خوبی است برای شما اگر تعبیر شود.
سرگرد عراقی که انتظار چنین جوابی را نداشت، عصبانی می شود ولی جلوی خود را می گیرد.
کیف احمدبیگی را جلوی خود می آورد و وسایل آن را خارج می کند و عکس خانواده احمدبیگی را به او می دهد. در این لحظه دکتری که بعدا مشخص شد از عوامل حفاظت اطلاعات عراق بوده، احمدبیگی را که از ناحیه دست مجروح شده بود، معاینه کرد و گفت احتیاج به عکس دارد که سرگرد با اشاره سر به او می گوید به بیرون برود؛ سپس زنگ را فشار می دهد و سربازی می آید و بعد از بستن چشمان احمدبیگی او را می برد.


در کنار دیگر اسرا


بعد از چند دقیقه حرکت، او را وارد اتاقی دیگر کرده و چشم هایش را باز می کنند. او به محض ورود با توجه به این که لباس خلبانی داشت، مورد استقبال افراد حاضر در اتاق که همگی از اسرای ایرانی بودند، قرار می گیرد. آنها از او اسمش را می پرسند و ماجرایی که برایش اتفاق افتاده که احمدبیگی بعد از بجا آوردن نماز، خود را معرفی کرده و دیگران هم خود را معرفی می کنند.

"فیض الله امان الهی" درجه داری بود که به خاطر رشادت به درجه ستوانی رسیده بود و بعدها در اردوگاه صلاح الدین به دست عراقی ها به شهادت می رسد.
نفر بعد حاج آقا ابوترابی بود که درحال دیدبانی در کوه های الله اکبر به اسارت درآمده بود.
نفر دیگر ستوان یک تورانی بود که پایش در گچ بود. دو نفر از جوانان آبادانی هم در آن جا بودند.

بعد از یازده روز بازجویی ها دوباره شروع می شود


احمدبیگی مدت یازده روز در این اتاق زندانی می شود. بعد از آن او را از آن اتاق خارج کرده و بعد از سوار کردن به ماشین، به محل دیگری انتقال می دهند. وارد یک ساختمان می شوند که احتمالا ساختمان عملیات یکی از پایگاه های هوایی عراق بوده. سپس احمدبیگی را به اتاقی دیگر می برند که این یک اتاق بریفینگ (توجیهات قبل از پرواز ) بود. در آن جا یک سرگرد و دو سروان خلبان عراقی بودند.

دوباره بازجویی شروع می شود:
- اسم؟
- محمدیوسف احمدبیگی.
- چند فروند بودید؟
- چهارفروند.
- می دانی همه را زدیم؟
- خیر فقط من را زدید.
- از کجا می دانی؟
- وقتی بیرون پریدم به آنها اطلاع دادم.
- با چه ارتفاعی وارد خاک عراق شدید؟
- 5 هزار پا.
در این لحظه سرگردی که بازجویی می کرد، عصبانی می شود و رو به احمدبیگی می کند و می گوید:
- کجا دوره دیدی؟
- آمریکا.
- چقدر پرواز داری؟
- حدود 1500 ساعت.
نگاهی به اطرافیانش می کند و می گوید:
- لیدر هستی؟
سپس ادامه می دهد:
- داوود سلمان را می شناسی؟ ( "داود سلمان" از دوستان خلبان احمدبیگی بود که قبل از او به اسارت درآمده بود)
- بله.
- او کجاست؟
- پیش شما.
- نه دست ما نیست او مرده است.
- دست شماست و سالم است.
- از کجا می دانی سالم است؟
- صحبت هایش را از رادیوی شما گوش کردم.
- به هرحال مرده است.
- نه نمرده است.
- تو را هم می کشیم.
- برایم فرقی نمی کند.
در این لحظه یک سرتیپ وارد اتاق می شود که همگی برای احترام بلند می شوند ولی احمدبیگی از جای خود تکان نمی خورد. سرتیپ رو به سرگرد کرده و چیزی از او می خواهد. سرگرد هم بلافاصله از احمدبیگی سوال می کند:
- سروان آن چه را از تو می پرسم درست جواب بده. لیست خلبانان گردان 31 و 32 شاهرخی را برای مان بنویس.
احمد بیگی می گوید:
- طبق قانون ژنو من فقط اسم و درجه و محل خدمتم را می گویم و بیش از این چیزی نمی گویم.
سرگرد با عصبانیت می گوید:
- دستت را قطع می کنم.
سپس به عربی چیزی به دو خلبان می گوید و به همراه سرتیپ عراقی از اتاق خارج می شود.
خلبان عراقی نزدیک احمدبیگی می شود و می گوید:
- ببین جناب سروان اگر چیزهایی را که از تو می خواهند درست نگویی و یا این که اسامی خلبانان را ننویسی، تو را اذیت می کنند.
احمد بیگی در جواب می گوید:
- این که می گویی من دوست شما هستم قبول، ولی می دانی که ما چیزی نمی دانیم. به ما دستور را ابلاغ می کنند و ما انجام می دهیم. تصمیم گیرنده رده های بالا هستند.
سپس این بار سروان خلبان عراقی شروع به بازجویی می کند:
- در پایگاه هوایی همدان چند تا هواپیما دارید؟
- نمی دانم متغیر است.
- متغیر؟ مگر می شود تو تعداد آن را ندانی؟
- نه نمی دانم جنگ است و هر روز تغییر می کند.
با چه سرعتی وارد خاک عراق می شوید؟
- 300 نات (این درحالی بود که اکثرا هواپیماها با سرعتی بین 450 تا 500 نات وارد خاک عراق می شدند).
- با چه ارتفاعی؟
- 5 هزارپا.
- 5 هزار پا؟
- بله.
- چند تا دوست نزدیک داری؟
- همه با هم دوستیم.
- فرماندهان پایگاه را می شناسی ؟
- خیر.
- چرا؟
- برای این که آنها از ما قدیمی تر هستند و من تماس نزدیک با آنها ندارم.
- گلچین را چطور؟ (جناب گلچین درآن موقع فرمانده پایگاه هوایی همدان بود.)
- ایشان فرمانده من هستند. فقط همین.
- او به رژیم معتقد است؟
- مگر می شود یک فرمانده به رژیم معتقد نباشد؟
سپس دوباره دو کاغذ به احمدبیگی می دهد و می گوید:
- من صلاح می دانم نام خلبان های گردان های شکاری پایگاه همدان را برای شان بنویسی چون اگر ننویسی اذیتت می کنند.
سپس بیرون می رود و پس از 10 دقیقه بر می گردد و می گوید:
- چرا ننوشتی؟
احمد بیگی جواب می دهد:
- من مجاز نیستم این کار را بکنم حتی اگر دستم را قطع کنید نخواهم نوشت.
سروان عراقی به احمدبیگی می گوید:
- من به تو گفتم. خود دانی.
سپس احمدبیگی را بلند کرده و او را به اتاق مجاور راهنمایی می کند. در اتاق مجاور همان سرگرد قبلی نشسته بود. کاغذهای بازجویی را به او می دهند و سرگرد شروع به مطالعه کاغذها می کند. وقتی به سوال سرعت ورود به خاک عراق می رسد، عصبانی شده و می گوید:
- دروغ گو دروغ گو ...
و سپس از اتاق خارج می شود.


مصاحبه با سردبیر روزنامه الجمهوریه


بعد از دقایقی دوباره چشمان احمدبیگی را بسته و او را به همان اتاق قبلی در وزارت دفاع عراق می برند. احمدبیگی چند روزی در آن جا بود تا این که روزی درجه داری وارد اتاق شده و چشمان احمدبیگی را بسته و او را وارد اتومبیل می کند. بعد از سوار شدن به اتومبیل، او حدس می زند که همکار خلبانش (حسین نژادی) نیز در اتومبیل باشد. تا می آید صحبت کندف نگهبان مانع می شود. اتومبیل به راه افتاده و بعد از حدود بیست دقیقه جلوی ساختمانی می ایستد. هر دو را وارد ساختمان می کنند و در نهایت به اتاقی برده و چشم بندشان را باز می کنند. اتاق برای احمدبیگی آشنا بود. این اتاق همان جایی بود که شهید تند گویان (وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران که به دست عراقی ها اسیر و به شهادت رسید) را نیز قبل از شهادت به آن جا آورده بودند. احمدبیگی وقتی در بندرعباس خدمت می کرده مصاحبه ایشان را از تلویزیون ابوظبی دیده بود.

در این لحظه پیر مردی وارد اتاق شد. او سردبیر روزنامه "الجمهوریه" بود. مترجمی نیز با او بود. مترجم رو به خلبانان می کند و می گوید:
- این آقا صحبت هایی دارند. من آنها را برای شما ترجمه می کنم و شما جواب او را بدهید.


برداشتی آزاد از کتاب عقابان دربند
__________________











  #77  
قدیمی 29/05/2010
آواتار Alireza_Mahan23
Alireza_Mahan23 Alireza_Mahan23 آفلاین است
معاون کل تالار

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: عليرضا
جنسيت: مرد
شغل: مهندس عمران
محل سکونت: ایران-مشهد
مدرک تحصيلی: کارشناسی ارشد
پست: 19,278
سپاس: 6,580
از این کاربر 13,550 بار در 7,965 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 4
به این کاربر 8 بار در 8 پست اعتراض شده
چوب: 7,618,063
ارسال پیغام Yahoo به Alireza_Mahan23
10سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت دوم )



مصاحبه با روزنامه الجمهوریه


یوسف را به ساختمان شیکی بردند که بعدها متوجه شد ساختمان روزنامه الجمهوریه است. پیرمردی که سردبیر روزنامه بود، شروع به صحبت های کذبی کرد. او در مورد این که ایران به عراق اعلان جنگ داده یا به عراق حمله کرده است، صحبت هایی کرد و گفت که ایران و اسرائیل علیه اعراب جنگ به راه انداخته‏اند یا در داخل ایران تفرقه بین ترک و فارس و عرب ایجاد کرده‏اند.

احمدبیگی هم جواب های دندان‏شکنی به او داد و گفت:
- ما غائله فارس و ترک و عرب به راه نینداخته‏ایم. اگر چنین بود در شناسنامه‏‎ها، قومیت را مشخص می‏کردیم. برای مثال این دوست من (حسین‏ نژادی) ترک زبان است و من فارس‏ زبان. هردو در یک هواپیما از وطن مان دفاع می‏کردیم.
احمدبیگی در این جا به یاد صحبت های معنادار و آن نقشه‏ای که سرگرد عراقی در روز اول اسارت به او نشان داده بود، افتاد و گفت:
- ما قصد سرزمین شما را نداریم، در صورتی که نقشه‏هایی که به من نشان داده‏اند، حاکی از این است که قسمتی از ایران را برای خود جدا کرده و اصرار به گرفتن آن دارید.
پس از ترجمه صبحت های احمدبیگی برای سردبیر، وی که اصلا انتظار نداشت یک اسیر جنگی گرفتار شده در چنگال آنها، این طور محکم و بدون ترس صحبت کند، رو به حسین‏ نژادی کرد و گفت:
- شما حرفی ندارید؟
که حسین نژادی نیز حرف های احمدبیگی را تایید کرد.
بعد از این، دوباره دستور دادند چشمان آنها را ببندند و سپس احمدبیگی را به همان اتاقی که آقای ابوترابی در آن بود بردند و حسین ‏نژادی را هم به اتاقی دیگر. این آخرین دیدار آنها بود تا پایان اسارت.


اسیر فروشی


چند روز بعد احمدبیگی را به اتاقی که در همان ردیف اتاق قبلی بود، بردند. در آن جا یک سروان پشت میز نشسته بود که با ورود یوسف از جایش بلند شد، دست داد و به فارسی گفت:

- آقای سروان خوش آمدید!
روی میزش را مرتب کرد. کتابی از اشعار خیام روی میز بود و در طرف دیگر یک ضبط صوت. رو به او کرد و گفت:
- شما کی اسیر شدی؟
- چند روز پیش.
- کجا شما را زده اند؟
- بدره.
- شهر بدره را زدید؟
- خیر.
- شغلتان قبل از ارتش چه بوده؟
- محصل بوده ام.
- زن و فرزند دارید؟
- بله.
- چند تا بچه داری؟
- یکی.
- راحت هستید؟
احمدبیگی جواب داد:
- من اسیرم، شما حق ندارید با من این جور رفتار کنید. من باید نزد دیگر اسرا باشم. پیش دوستانم. شما باید طبق مقررات ژنو رفتار کنید. این جا از نظر بهداشتی جای مناسبی نیست.
- آقای سروان شما موقتا این جا هستید هنوز جایتان مشخص نشده. چند روزی مهمان ما هستید بعد خواهید رفت.
پس از دقیقه ای سکوت، سروان عراقی گفت:
- می خواهید شما را به هتل ببریم؟
- طبق مقررات ژنو اردوگاه!
سروان عراقی خنده ای کرد و گفت:
- نه ما شما را به هتل خواهیم برد نزد دوستان تان.
سپس انگشتش را روی زنگ فشار داد. سربازی آمد و او را دوباره به همان اتاق قبلی برد.


ورود افراد تازه وارد


پس از چند روز آقای ابوترابی و چند نفر دیگر، نیمه شب با یورش سربازان عراقی از اتاق بیرون برده شدند و احمدبیگی نظاره گر این ماجرا بود. نیم ساعت بعد دوباره در باز شد. نگهبان که یک گروهبان بود و سعی می کرد خودش را خنده رو و خوش اخلاق جلوه دهد ولی در اتاق دیگر اسیران را شکنجه می کرد، وارد اتاق شد و به زبان انگلیسی به محمد گفت:

- سروان ... تعدادی الان به این جا می آیند شما حق ندارید با آنها صحبت کنید اوکی؟
احمدبیگی سری تکان داد و او رفت.
چند لحظه بعد، حدود بیست و پنج نفر وارد اتاق شدند. چون اتاق کوچک بود، مسجد وار نشستند. هنوز همه وارد نشده بودند که یکی از آنها یک مرتبه با لهجه کردی صدا زد:
- بچه ها ایشان خلبان هستند.
وقتی همه وارد شدند، گروهبان نگهبان به عربی چیزهایی گفت و آنها هم با گفتن "نعم ... نعم" (بله) جوابش را دادند. سپس او بیرون رفت و به محض این که در بسته شد، چند نفر دور احمد بیگی حلقه زدند و گفتند:
- جناب سروان کی اسیر شدید؟
- چند روزی می شود. شما کی اسیر شدید؟
- ما روزهای اول جنگ اسیر شدیم.
در این گروه تعداد هشت نفر کرد، هشت نفر عرب، چند نفری هم فارس و تعدادی هم ترک زبان بودند.
احمدبیگی از آنها پرسید:
- اگر اول جنگ اسیر شدید چرا هنوز این جا هستید؟
گفتند: "ما را برای بازجویی آورده اند."
دو نفر از آنها که خیلی ناراحت بودند، در کناری نشسته و گریه می کردند. بیگی از آنها پرسید: "چرا ناراحتید؟"
یکی از انها گفت: "هیچی ... ناراحت شما هستیم."
بیگی حدس زد باید خبرهایی باشد. رو به دیگران کرد و گفت:
- بچه ها شما چطور اسیر شدید؟
و آنها بدین شکل نقل کردند:
- جناب سروان! داستان ما غم انگیز است! ما هشت نفر پرسنل ژاندارمری هستیم. افراد کومله و دمکرات ما را اسیر کردند و به عراقی ها تحویل دادند و به ازای هر نفر ما، دو هزار تومان پول گرفتند. به خدا قسم جناب سروان ما گفتیم خودمان نفری پانزده هزار تومان به شما پول می دهیم ما را تحویل عراقی ها ندهید، اما آنها توجه نکردند و گفتند که پول آنها نقد است.
سپس آهی کشید و گفت:
- به خدا قسم اگر به ایران برگردم اصلا در کردستان نمی مانم.


دعوا بر سر نان


یک روز بین چند نفر از آنها که همزبان بودند، سر یک نصف نان ساندویچی نزاعی رخ داد به حدی که یکدیگر را کتک می زدند و هر چه دل شان می خواست به همدیگر می گفتند. عراقی ها با شنیدن صدای آنها، پشت پنجره آمدند و آنها با دیدن عراقی ها ساکت شدند. احمدبیگی با دیدن این صحنه ناراحت شد، جلو رفت گفت:

- به عنوان یک ایرانی از این عمل شما شرمسارم! شما چطور با این روحیه در جبهه ها جنگیده اید؟ شما که برای یک لقمه نان این طور به جان هم افتاده اید، چطور می خواستید جان خود را فدای مملکت و دین و انقلاب کنید؟ شما حداقل یک انسانید و باید در سختی ها به هم کمک کنید.
دو سه نفر آن جا بودند که تبریزی بودند که در اشغال سایت دهلران اسیر شده بودند. یکی از آنها گفت:
جناب سروان! این بچه ها (دو نفری که دعوا کرده بودند) را که این جا آورده اند، سابقه خوبی ندارند. چند نفر آمده بودند اردوگاه برای ما سخنرانی کردند و می گفتند بیایید بروید علیه حکومت ایران بجنگید (البته در اردوگاه همه آنها را هو کردند) عراقی ها هم تعدادی را که حدس می زدند سست هستند و از نظر عقیدتی تو خالی اند، شناسایی کردند و آوردند که این دو نفر هم جزو همان ها بودند. البته آنها دل این کار را ندارند. شما دیدید که برای یک لقمه نان با هم چه کار کردند! حالا چطور می خواهند بروند جلوی گلوله بایستند، نمی دانم!
روز دیگر یکی از بچه های خوزستانی که او را علی می نامیدند، توسط گروهبان نگهبان شکنجه گر به اتاق بغلی برده شد. پس از چند لحظه صدای کابل و شلاق بلند شد و علی با فریاد می گفت:
- لا ... لا ...
پس از این که او را خوب کتک زدند، دوباره به اتاق برگرداندند. بیگی پرسید:
- علی چه شده؟
- هیچی جناب سروان.
- تو را زدند؟
- جناب سروان خودت می دانی چرا می پرسی؟
- علی چرا تو را می زدند؟
- از من می خواستند خیانت کنم اما من قبول نکردم. این دفعه اول نیست.
در این حال صدای گریه او بلند شد و با صدای بلند شروع به گریه کرد.


انتقال به هتل یا همان استخبارات


نیمه شب 16 دی ماه 1359 شانزده روز پس از اسارت احمدبیگی، در باز شد. نگهبان داخل شده و گفت:

- مستر ... پا شو بریم.
احمد بیگی پرسید: "کجا؟"
نگهبان خندید و گفت:
- هتل!
اسیرانی که در اتاق بودند شروع به سر و صدا کردند. احمدبیگی آنها را دعوت به سکوت کرده و پس از دلداری دادن آنها گفت:
- با همدیگر متحد باشید و نگذارید دشمن از شما سوء استفاده کند. جنگ دیر یا زود تمام می شود و به کشور باز خواهید گشت، خدای نکرده کاری نکنید که فردا با وجدانی شرمسار و ناراحت به ایران برگردید.
در این حال نگهبان اشاره کرد که یا الله! یا الله!
او را به داخل ماشین مخصوص حمل زندانیان که از بیرون شبیه آمبولانس بود، انداخته و دستانش را بستند. نگهبان وقتی داشت در آمبولانس را می بست، خنده ای کرد و گفت:
- مستر ... داری می ری هتل پیش دوستانت.
او که اولین بار بود این سرباز را می دید، تعجب کرده بود که چرا این چنین می کند؟ لبخندش برای چیست؟ احساس خوبی نداشت. با خودش فکر می کرد که او را این وقت شب به کجا می برند؟ چرا سرباز می گفت به هتل می روی! مگر اسیر را به هتل می برند؟! آن گاه در دل گفت:
- خدایا به تو پناه می برم. هر چه پیش آید خوش آید.
آمبولانس در یک ساختمان ایستاد. در عقب ماشین را باز کردند. یک نفر به سرعت آمد و چشمانش را بست و با گفتن "امشی ... امشی ..." (راه بیفت) او را حرکت داد.
احساس می کرد داخل یک راهرو شده که موکتی نرم کف آن را پوشانده! با خودش فکر کرد نکند واقعا او را به یک هتل آورده اند؟ اگر این طور باشد حتما نقشه ای دارند و می خواهند اطلاعات بگیرند!
سرانجام وقتی چشمان او را باز کردند، خود را در یک اتاق بسیار کثیف دید که پر بود از لباس های کهنه که بعضی از آنها هم خونی بودند. فردی آن جا ایستاده بود که کت و شلواری شیک پوشیده و کراواتی هم به گردن داشت. خنده ای کرد و به عربی گفت:
- چطوری سروان؟ لباس هایت را در بیاور!
لباس پروازش را در آورد؛ ولی اوگفت:
- بقیه را هم در بیاور.
و اشاره کرد به انگشتر و پلاک شناسایی.
احمدبیگی گفت:
- اینها را لازم دارم.
نگاهی کرد و گفت:
- صحبت ممنوع! زود باش انگشترت را در بیاور!
راجع به پلاک زیاد سخت گیری نکرد اما انگشتر را گرفت و داخل جیب لباس پروازش گذاشت و گفت:
- بعدا به شما خواهند داد.
سپس یکی از لباس های کهنه و کثیف نظامی های خودشان را تن او کرده چشمانش را بستند و او را دوباره به راه انداختند و از اتاق بیرون بردند. چند قدمی که رفتند صدای باز شدن در آسانسور را شنید. پس از خروج از آسانسور، صدای چند نفر را شنید که با هم عربی صحبت می کردند. صدای رادیو که ترانه می خواند نیز بلند بود و دوباره بازجویی! دوباره همان پرسش های تکراری ...


سلول انفرادی


وقتی چشمانش را باز کردند تازه فهمید کجاست. یک در پولادین، یک سلول انفرادی! هتلی که صحبت آن را می کردند باید همین جا باشد. از بغل که نگاه می کرد، سالن بسیار تنگ و طولانی را می دید که هر طرفش حدود چهل تا پنجاه اتاق داشت. در سلول را باز کرده و او را به داخل هول دادند و در را بستند.

بوی تعفن از سلول به مشام می رسید. اولین چیزی که توجه او را جلب کرد، لامپ ضعیف و کم نوری بود که در پشت یک پنجره مشبک در قسمت بالا و گوشه چپ اتاق سوسو می زد. به محض دیدن آن به یاد فیلم پاپیون افتاد! سرش را که به عقب برگرداند، دستشویی و توالت کثیفی را دید که مقداری هم آشغال درون آن ریخته شده بود. در گوشه دیگر اتاق یک سطل آشغال وجود داشت که کپک زده بود و بوی تعفنش آدم را گیج می کرد. بالای تیغه آجری که اتاق را از توالت جدا می کرد، یک تکه نان فانتزی خشک و سیاه شده بود. چند بار داخل اتاق قدم زد و دیوارهایش را ورانداز کرد. چیزی توجهش را جلب نمی کرد جز کثیفی و رنگ ناخوشایند جگری اتاق! نگاهی به دیوارها و لباس های کثیفی که به تن داشت انداخت و با دلی شکسته زیر لب خدا را شکر کرد و گفت
- خدایا رضایم به رضای تو ...


آغاز نبردی دیگر


مدت زیادی روی پا در گوشه سلول نشست و در افکار خود غوطه ور بود. زندگیش را از زمان طفولیت تا حال از نظر می گذراند. تمام صحنه ها مانند فیلم از جلو چشمانش عبور می کردند. به خصوص صحنه سانحه و سقوط هواپیما. خدا را شکر می کرد که از آن سانحه سخت جان سالم به در برده است. پس از چندی که با این افکار دست و پنجه نرم می کرد، تصمیم گرفت که بخوابد. هوا سرد و سلول بسیار کثیف بود ولی چاره ای نبود. باید عادت می کرد. تازه اول مبارزه بود و تنهایی! پتوی نمور و کثیف را پهن کرد. دمپایی ها را بالش کرده و زیر سرش گذاشت تا بخوابد. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که احساس خارش شدیدی در پشت سرش کرد. خارش هر لحظه زیادتر می شد. بعد از آن مچ پاهایش شروع به خارش کرد. بلند شد و نگاه کرد. وای لشکری از شپش روی پتو و تنش رژه می رفتند!

به فکرش رسید که لباس هایش را بشوید. البته با آب خالی. چون صابون و پودر نداشت. آنها را شست و بعد از آن هم سلول را. آن شب تا صبح نخوابید. صبح که شد دو قرص نان با یک تخم مرغ آب پز به داخل سلول پرت کردند. یک لیوان چای جوشیده هم در یک ظرف پلاستیکی پشت پنجره گذاشتند و این چایی که از شدت بد بویی آن را داخل دستشویی خالی کرد و تخم مرغی که فاسد بود و نان هایی که خیس و ترش بودند، جیره 24 ساعت او بود.
اواسط روز بلوز و شلوارش تقریبا خشک شده بود. تصمیم گرفت پتویش را هم بشوید. این کار را کرد و تا چند روز چیزی نداشت تا روی آن بخوابد. در طول این چند روز گه گاه پنجره باز می شد و کسانی که معلوم بود مسئولیتی دارند، می آمدند و می رفتند.
با دکمه لباسش مشغول نوشتن اسم روی دیوار بود که یکدفعه به ذهنش رسید ممکن است بقیه هم این کار را انجام داده باشند. پس به جست وجوی اسم های آشنا روی در و دیوار سلول پرداخت. حدسش درست بود. در یک جا اسم خلبان "هوشنگ اظهاری" را دید که مقابلش چهارده خط کشیده شده بود. در جای دیگر به اسم خلبان "حسین کریمی نیا" با یازده خط در مقابلش برخورد. با خودش گفت:
- پس ماندن من در این جا موقتی خواهد بود.
اسم خود را روی دیوار نوشت و هر روز که می گذشت یک خط مقابل آن می کشید.


بازجویی مجدد در هتل


آخر دی ماه بود که در باز شد و یک نفر داخل شد و گفت:

- شما محمد یوسف احمدبیگی خلبان اف – 4 هستی؟
جواب داد: "بله."
چشمانش را بست، او را بیرون برد و تحویل شخص دیگری داد. در بین راه آن شخص با لهجه فارسی گفت:
- شما سروان هستی یا سرگرد؟
احمد بیگی گفت: "سروان."
آن شخص گفت: "وای به حالت اگر سرگرد باشی؟!"
او را به اتاقی بردند و روی صندلی نشاندند. بدون این که چشم بندش را باز کنند، اسم و درجه اش را پرسیدند و بعد ادامه دادند:
- سلمان را می شناسی؟ (منظور "داوود سلمان" خلبان هواپیمای اف -4 بود.)
جواب داد:
- چرا چشمانم را باز نمی کنید؟
گفتند: "حرف نباشد او را می شناسید یا نه؟گ
با این برخورد و این که چشمانش را باز نمی کردند، متوجه شد که آشنایی آن جاست که آنها نمی خواهند او را ببیند. حدس زد آن آشنا باید سروان "حمید نعمتیگ خائن باشد. (سروان حمید نعمتی از کودتاچیان پایگاه هوایی نوژه بود که پس از خنثی شدن کودتا در مورخه 19/4/1359 به عراق پناهنده شد و در طول جنگ تحمیلی با رژیم بعث عراق همکاری نزدیکی داشت و توسط پیام رادیویی از خلبانان می خواست که با هواپیمای خود به عراق پناهنده شوند.)
پس از مقداری سوال و جواب در مورد سروان داوود سلمان که او هم اسیر شده بود، شخصی پرسید:
- شما خمینی را دوست دارید؟
احمدبیگی جواب داد: "شما رهبرتان را دوست دارید؟"
گفتند: "بله ما دوست داریم. آقای صدام حسین رهبر خوبی است."
بیگی گفت: "اگر شما رهبرتان را دوست داریدف خب ما هم دوست داریم و اگر بخواهید توهین کنید جواب توهین تان را خواهم داد."
بازجویی حدود یک ساعت طول کشید و بیشتر حول اخلاقیات و روحیات پرسنل نیروی هوایی بود، تا شاید از طریق عوامل و گروهک های خود که در آن زمان فعال بودند، بتوانند در آنها نفوذ کنند. سپس از او پرسیدند:
- آیا در ماموریت های خود نیروهای ما را زده ای؟
بیگی جواب داد: "البته ... مگر قرار بود شیرینی بیاورم و تقسیم کنم."
پرسیدند: "مثلا چه هدف هایی را زده ای؟"
جواب داد: "توپخانه، قرار گاه، تجمع افراد، ستون های زرهی، پارکینگ های موتوری و ..."
با گفتن این جمله، باران کتک بر سرش باریدن گرفت. خوب که کتکش زدند، چشم بند را برداشتند. سپس ورقه ای را مقابلش قرار دادند و گفتند:
- چیزهایی را که گفته ای امضا کن.
احمدبیگی از امضا کردن ورقه امتناع کرده و گفت:
این مخالف قانون ژنو است و من امضا نمی کنم هر کاری که می خواهید بکنید.
فردی با زبان فارسی به او گفت:
- احمق تو فکر می کنی این چرندیاتی که گفتی برای ما قابل قبول است! ما منابعی داریم که تمام اطلاعات مملکت تان را به ما می دهند. اصلا احتیاجی به این مزخرفات تو نداریم.
و دستور داد دوباره چشمانش را ببندند و او را به سلولش باز گردانند. فردای آن روز احمدبیگی را به سلول دیگری منتقل کردند.


تازه فهمیدم کجا هستم


احمدبیگی درباره آن روزها چنین می گوید:

- اواخر دی ماه سال 59 بود و من تازه فهمیده بودم کجا هستم و چه باید بکنم. برخاستم و با توکل به خدا شروع به نظافت سلول کردم. چند سلول آن طرف تر اسیری بود که روزی سه بار با صدای بلند اذان می گفت. اکثر اوقات دعا می خواند و تکبیر می گفت و گه گاه هم نگهبانان او را کتک می زدند تا شاید ساکت شود، ولی او باز ادامه می داد. بعدا فهمیدم که آن شخص آقای "تندگویان" وزیر نفت جمهوری اسلامی بود.
هر چند روز یک بار سرهنگ مسئول زندان می آمد و آمار می گرفت. ولی یک روز که برای گرفتن آمار آمده بود، حرکاتش فرق کرده بود. او قصد داشت اسرا را اذیت کند. به هر سلولی که می رسید پس از کمی سوال و جواب، از اسیر می خواست به جلو پنجره برود سپس به طور ناگهانی با مشت به سر و صورت او می کوبید به گونه ای که نعره و فریاد آنها به هوا می رفت. ولی به سلول من که رسید، چون متوجه نقشه او شده بودم زیاد جلو نرفتم و با کمی فاصله سوالاتش را پاسخ دادم. دلهره داشتم که مبادا در سلول را باز کند که اگر این کار را می کرد کتک را نوش جان کرده بودم. البته خدا را شکر این طور نشد.


بدترین خاطره از هتل


او یکی از بدترین خاطراتش را این گونه باز گو می کند:

- چند شب بود که به سلول روبه روی من خانمی را آورده بودند که احتمالا از همسران مجاهدین عراقی بود. او فرزندی داشت تقریبا دو ساله که با هم در یک سلول بودند اتفاقاتی شب ها در این سلول می افتاد که شنیدنش دل هر انسان غیرتمندی را به درد می آورد به گونه ای که قلم از نگاشتن آن شرم دارد. پس از این که سربازان سلول این زن مظلومه را ترک می کردند، او را چنان کتک می زدند که فریادش دل انسان را به آتش می کشید. با گوش خود می شنیدم که آن زن بیچاره ناله کنان می گفت:
الهی انا مظلوم! الهی انا مظلوم!
از این که در چند قدمی این زن بودم ولی نمی توانستم کمکش کنم، به خود می پیچیدم و درحالی که نمی توانستم جلوی سیل اشک هایم را بگیرم، از خدا می خواستم این ظلم ها را بدون جواب نگذارد و خودش ریشه این مفسدین را از بن برکند.
__________________










کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند :

  #78  
قدیمی 29/05/2010
آواتار Alireza_Mahan23
Alireza_Mahan23 Alireza_Mahan23 آفلاین است
معاون کل تالار

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: عليرضا
جنسيت: مرد
شغل: مهندس عمران
محل سکونت: ایران-مشهد
مدرک تحصيلی: کارشناسی ارشد
پست: 19,278
سپاس: 6,580
از این کاربر 13,550 بار در 7,965 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 4
به این کاربر 8 بار در 8 پست اعتراض شده
چوب: 7,618,063
ارسال پیغام Yahoo به Alireza_Mahan23
10سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت سوم )





باید خود را از تنهایی نجات می دادم

روز وشب می گذشت و من از دنیای بیرون کاملا بی خبر بودم. شبها با کابل های سیمی ضخیم به در سلول ها می کوبیدند تا زندانیان هراسان از خواب بیدار شوند. بعضی اوقات افرادی را از سلول بیرون می آوردند و تا سر حد مرگ شکنجه می کردند تا ترس و وحشت در دل دیگر زندانی ها بیفتد. وقتی هم کسی را شکنجه نمی کردند، نوار شکنجه پخش می کردند.
باید چاره ای می اندیشیدم تا از این جنگ اعصاب رهایی یابم. به فکرم رسید ورزش کنم تا از این طریق بتوانم روحیه ام را تقویت کنم. شنا می رفتم یا روی دو نیمه دیوار دستشویی پارالل کار می کردم. روزی هزار تا پای باستانی می زدم. ولی پس از ده روز فکر کردم با غذاهایی که به ما می دهند ممکن است کم کم دچار مشکل شوم و نتوانم انرژی لازم برای بدنم تامین کنم؛ در نتیجه ورزش را کنار گذاشتم و شروع به خواندن نمازهای مستحبی کردم. کمی هم می خوابیدم. پاسخ هایی را که در بازجویی های قبلی داده بودم نیز مرتب با خود مرور می کردم تا فراموش نکنم چون بعضی از سوال ها را به دروغ برای آن که آنها را منحرف کنم، گفته بودم.


بازجویی های دوباره و همان تهدیدها

چهارده روز از بازجویی اولیه ام گذشته بود که سربازی وارد سلول شد و پس از پرسیدن نامم، چشمانم را بست و تا جلوی در آسانسور برد و آن جا تحویل کس دیگری داد. با آسانسور به طبقه پایین رفتیم و برای این که من موقعیتم را گم کنم، کمی این طرف و آن طرف چرخیدیم و در بین راه نگهبان به من گفت:
- حواست را خوب جمع کن اگر دروغ بگویی دستت را می برند!
داخل اتاق شدیم. افسر مو بوری که قبلا در پایگاه الرشید دیده بودم و لیست خلبانان دستش بود، حضور داشت. در طرف دیگر اتاق مردی بلند قد و شیک پشت میز نشسته بود که با لبخند بر لب، زیر چشمی مرا ورانداز می کرد. از من پرسید:
- سروان چرا سر و وضعت این طوری شده؟ موهایت بلند است لباست کثیف است، مگر با رفقایت نیستی؟
با حالت تمسخر لبخندی زدم و گفتم:
- سروان خودت خوب می دانی من کجا هستم، چرا می پرسی؟
گفت: "هیچی فقط می خواستم بدانم چیزی نمی خواهی؟"
گفتم: "خیر فقط می خواهم با دوستانم باشم."
گفت: "بله بله می گویم ببرندت پیش دوستانت اما فعلا چند سوال از شما داریم. شما وقتی برای هلی کوپتر کپ می ایستید در چه ارتفاعی پرواز می کنید؟"
با خود گفتم حتما دلیر مردان هوانیروز نفس شان را گرفته اند و ضربه سختی به آنها زده اند و خلبانان خودمان هم برای آنها کپ ایستاده اند (کپ: پوشش هوایی مرز برای جلوگیری از نفوذ دشمن است همچنین تامین امنیت برای هلی کوپترها و هواپیماهایی که فاقد کارایی رزمی باشند).
گفتم:
- البته بستگی به خلبان دارد، کتاب دارد و دستورالعملش توی کتاب هاست. مگر شما خلبان نیستید؟
گفت:
- چرا ... ولی اگر مثلا خود تو کپ باشی چطور پرواز می کنی؟ چه سرعتی را نگه می داری؟
گفتم: "اگر من باشم در ارتفاع 50 پایی این کار را می کنم!"
با شنیدن جواب من، سروان درحالی که صورتش از عصبانیت سرخ شده و خشم تمام وجودش را گرفته بود رو به من گفت:
- در آن صورت اولین دشمن تو زمین خواهد بود! مگر می شود در ارتفاع 50 پایی برای هلی کوپتر کپ ایستاد؟!
گفتم:
- خب من تکنیکم این طور است. جنگ است و هر کس باید هنرش را به خرج بدهد تا زنده بماند!
درحالی که سرش را تکان می داد و سکوت کرده بود، به شخصی که همراه وی بود چیزی گفت که او هم کمی تند شد. انگار به سروان گفت کتکش بزن. اما سروان با گفتن لا لا جواب او را داد. پس از آن در را باز کرد و سرباز را صدا کرد. دوباره چشمانم را بستند و به سلول بردند.


به سلول دیگر انتقال یافتم

مدت دو ماه می گذشت که در سلول جدید تک و تنها بودم. ناگهان شبی در باز شد شخصی آمد و به من گفت:
- پتویت را بردار و بیا بیرون.
چشمانم را بست و مرا به طرف راهرو برد. پس از مدتی صدای باز شدن در سلول به گوشم رسید فهمیدم که از چاله به چاه افتاده ام! در سلول را بست و رفت. مردی قوی هیکل و قد بلند درون سلول ایستاده بود. بلافاصله گفتم:
- سلام ایرانی هستی؟
گفت: "سلام علیکم ... لا. "
سپس اسم و مشخصاتی مثل دین، درجه و شغل مرا پرسید. خود را معرفی کردم و اسمش را پرسیدم در جوابم گفت:
- خلاف ...
تعجب کردم و با خودم گفتم چرا او از گفتن اسمش امتناع می کند! دوباره پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: "خلاف"
برداشتم از کلمه خلاف این بود که صحبت کردن با من خلاف یعنی ممنوع است. مانده بودم که چرا خودش را معرفی نمی کند که صدایی در راهرو پیچید و گفت خلاف! خلاف! این آقا زود برخاست و به در سلول کوبید و گفت:
- نعم نعم!
تازه فهمیدم که اسم این بابا واقعا خلاف است. به وضع ظاهری خلاف و لباسی که بر تن داشت نگاهی انداختم؛ شک کردم که او یک زندانی معمولی باشد لذا از او پرسیدم:
- چرا اینجا هستی؟ جرمت چیست؟
گفت: "قاتل"
دوباره به سر و وضع او نگاهی انداختم و گفتم:
- اینجا زندان سیاسی است جای قاتل ها نیست!


می خواستند از من حرف بکشند

پس از این که مدتی به زبان درهم و برهم فارسی و عربی صحبت کردیم، متوجه شدم سوال هایش رنگ و بوی سوال هایی را دارد که در بازجویی ها می پرسیدند. شک کردم که نکند عامل نفوذی باشد لذا هر چه می پرسید جواب های بی ربط می دادم. شروع کرد از زندان های ایران بد گفتن به او گفتم در زندان های ایران با قاتلان این گونه رفتار نمی کنند. آنها در زندان عمومی نگهداری می شوند و هر چند وقت یک بار با خانواده های شان ملاقات دارند شما هم اگر قاتل هستی نباید در این زندان باشی گذشته از این تمام بعثیون خودشان قاتلند. یک دفعه تکانی خورد و گفت:
- لا لا همه قاتل نیستند!
بیچاره با این جواب خودش را لو داد. فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است. همین باعث شد تا قفل دهان را محکم تر کنم و هیچ گونه اطلاعاتی به او ندهم بعد هم شروع کردم از بد رفتاری های عراقی ها با زندانیان صحبت کردن و از این که در این مدت بر من چه گذشته او تنها با اشاره سر تایید می کرد و هیچ چیز نمی گفت.


پشت به قبله نماز می خواندم و صاحب تسبیح شدم

آن روزتا شب با خلاف در سلول بودم. زمانی که برای نماز ایستادم خلاف گفت:
- چرا این طرفی می ایستی؟ قبله آن طرف است.
تازه فهمیدم که در طول این دو ماه پشت به قبله نماز می خواندم و آنها سمت قبله را به من اشتباه گفته بودند. خدا می داند شاید هم عمدا این کار را کرده بودند و شاید هم هر گاه می دیدند که من پشت به قبله نماز می خواندم کلی به من می خندیدند!
به هر حال آن شب کلی از عراقی ها بد گفتم و در جواب سوال هایش خودم را به گنگی زدم. او که خسته شده بود دیگر کم تر حرف می زد. فردا صبح که بلند شد با نگهبانان کمی صحبت کرد در لابه لای حرف هایش می دیدم که به من اشاره می کرد گویا با او در مورد لباس من صحبت می کرد.
بعد از ناهار روز دوم بود که دو نفر آدم عجیب غریب با چهره هایی وحشتناک به داخل سلول آمدند. یکی از آنها با خشم نگاهی به من کرد و گفت:
- نقیب طیار؟
گفتم: "بله"
گفت: "امشی! حرکت!"
من که از خدا خواسته بودم، فوری بیرون پریدم. زندانبان دوباره مرا به همان سلول قبلی برد و در را بست. نگاهی به اطرافم انداختم پتویی تمیز در گوشه سلول پهن شده بود و یک لباس عربی هم روی دیوار گذاَشته بودند. بسیار خوشحال شدم و لباس را پوشیدم. دستم را در جیب لباس بردم نخ ضخیم سفیدی شبیه بند پوتین در آن بود که سی و سه گره داشت با خودم گفتم:
- به به این هم تسبیح حالا تا می توانی تسبیح بگو و شکر خدا کن!
روزها و شب ها می گذشت و در این سلول تاریک زندگی خودم را بارها و بارها مثل نوار از خاطرم می گذراندم تا این که شب عید نوروز سال 1360 فرا رسید.
می خواستم طبق رسم و رسوم عید که با خانواده سر سفره هفت سین می نشستیم، این جا هم سفره ای تدارک ببینم. خیلی فکر کردم که چگونه سفره را تهیه کنم. سرانجام نانی را که داشتم هفت تکه کردم و روی تکه پارچه ای که از لباسم کنده بودم قرار دادم. هفت سین مجللی شد! ولی آخرهای شب که گرسنگی امانم را بریده بود چاره ای ندیدم جز این که هفت سینم را بخورم و این کار را هم کردم!!



دیدار هم وطن

دو سرباز نوبتی از سلولم محافظت می کردند. یکی از آنها اسمش حسن بود، جوانی بلند قد با ظاهری شاد که همیشه درحال بشکن زدن بود. دیگری محمد نام داشت که کمی موذی و بد طینت بود و مدام نقشه می کشید پوتین های خلبانی مرا که آمریکایی بود بگیرد. ولی من زیر بار نمی رفتم. سرانجام یک روز در مقابل اصرار زیاد او گفتم:
- یک جفت کفش کتانی برایم بیاور تا پوتین ها را به تو بدهم.
تا این که یک روز محمد یک جفت کتانی پاره آورد و به من داد با اشاره به او گفتم:
- این چیست؟
در جواب گفت:
- جبل البوتین (پوتین را بده)
گفتم:
- لا ... کتانی جدید، هذا مندرس!
با عصبانیت کتانی ها را گرفت و به پنجره کوبید و رفت. از آن به بعد هر وقت می خواست سهمیه نانم را بدهد، پنجره سلول را باز می کرد و نان را برایم پرت می کرد.
دهم فروردین سال 1360 بود که سرباز حسن در سلول را باز کرد و مرا به اسم صدا زد و گفت:
- امشی! حرکت! بطانیات (پتوها)
بارقه ای از امید و خوشحالی در دلم ایجاد شد. با خود گفتم خدا کند این دفعه مرا پیش بچه ها ببرند! از در سلول که بیرون آمدم، چند نفر را دیدم که به طرف انتهای راهرو در حرکت بودند. به نظر می رسید که همه آنها اسیر باشند چرا که آنها هم مثل من پتوهای شان را برداشته بودند. آنها یک جمع چهار نفری بودند که همگی را به سلول شماره 5 بردند و مرا هم پیش آنها فرستادند. من که از خوشحالی سر از پا نمی شناختم بلافاصله پرسیدم:
- بچه ها ایرانی هستید؟
گفتند: "بله"
شادی ام چندین برابر شد زیرا پس از این مدت اولین بار بود که با یک گروه از اسرای ایرانی روبه رو می شدم. هر کس چیزی می گفت بدون این که توجهی به حرف دیگری داشته باشد. مثل این که همه فقط دل شان می خواست حرف بزنند. واقعا صحنه جالبی بود!
یکی از بچه ها که به ظاهر از اسرای قدیمی بود، ایستاده بود و می خندید او ما را به سکوت دعوت کرد و گفت:
- گوش کنید یکی یکی حرف بزنید من همایون باقی هستم (ستوان یکم همایون باقی متخصص مخابرات زرهی نیروی زمینی) پیش بچه های ایرانی که در ابوغریب اند بوده ام ولی به بهانه کسالت و بیمارستان به این جا آمده ام. حالا خودتان را یکی یکی معرفی کنید.


مواظب عوامل کودتا باشید

همه خود را معرفی کردند. سروان خلبان محمد رضا یزد (اف 5)، ستوان خلبان پرویز حاتمیان (اف 5)، ستوان پیاده داراب کریمی، من هم خود را معرفی کردم و سپس همایون باقی برایمان از زندان ابوغریب تعریف کرد. او می گفت:
- به احتمال زیاد شما را یا به زندان ابوغریب خواهند برد یا به اردوگاه البته خدا کند که به اردوگاه ببرند چون آن جا امکان این که با ایرانیان نامه نگاری کنید وجود دارد ولی در ابوغریب نه چون آن جا زندان سیاسی است و تقریبا حالت مخفی دارد.
او در ادامه صحبت هایش گفت:
- بچه ها سعی کنید نسبت به همدیگر حساس نشوید دیری نخواهد پایید که این شور و شوقی که از دیدن همدیگر دارید به اختلاف و کشمکش تبدیل خواهد شد. این تجربه ای است که ما در زندان ابوغریب کسب کرده ایم. بهتر است که بگذاریم به عهده زمان خودتان خواهید فهمید!
عراق سعی می کرد به کمک شاپور بختیار و عوامل خود فروخته ارتش رژیم پهلوی که در کوتای نوژه دست داشتند و به عراق گریخته بودند، کودتای دیگری در ایران پی ریزی نمایند. عوامل کودتا سرهنگ بهرامی از تیپ زرهی خوزستان و سرهنگ علی مرادی بودند که برای صحبت با اسرا و جلب نظر آنان به داخل زندان ابوغریب می رفتند. عراقی ها تعداد 8 نفر از افسران ارشد که تقریبا سمت فرماندهی داشتند برای گفت وگو با این دو عامل کودتا انتخاب کرده و نزد آنها می بردند. سرگرد خلبان محمود محمودی که جزو آن 8 نفر بود، از شنیدن سخنان سراسر حاکی از خیانت سرهنگ بهرامی از طرف تمامی افسران ارشد این حرکت را خیانت به میهن و نظام جمهوری اسلامی قلمداد کرده و هرگونه همکاری با عوامل کودتا را رد می کند.


مورس یاد گرفتیم

در همین سلول بود که باقی به ما گفت مورس می دانید؟ منظور ضرباتی است که به دیوار می زنند. گفتیم:
- نه ما تنها بوده ایم بعضی اوقات سلول های بغلی ضربه هایی می زدند و ما هم جواب می دادیم ولی مفهومش را نمی دانستیم.
او با تجربه ای که داشت مورس را به ما یاد داد و از همان لحظه شروع به مورس زدن کردیم و فهمیدیم در سلول شماره سه (سمت راست ما) چه اشخاصی حضور دارند و به همین طریق مابقی افراد داخل سلول ها را شناختیم.
اولین کاری که ما کردیم با مورس اسامی خودمان را به دکتر بیگلری و دکتر پاک نژاد که در سلول شماره 7 بودند دادیم تا آنها نیز به سلول های بعدی اطلاع بدهند. شاید چنانچه فرصتی دست داد اسامی ما را از طریق صلیب سرخ به ایران بدهند.
2 ماه گذشت. در سلول های انفرادی که گنجایش کمی داشت 4 تا 6 اسیر را نگهداری می کردند. این جا بود که به گفته همایون باقی حساسیت های ایجاد شده با تمام گذشت ها و نوع دوستی هاف جوی خسته کننده در سلول حاکم کرده بود. درسلول شماره 9 شیر زنانی بودند که با چند روز اعتصاب غذا توانستند به خواسته خود که همانا رفتن به هواخوری بود، برسند و با فریادهای بلند به زندانبانان می فهماندند که ما از شما نمی ترسیم و جدا این می توانست برای ما الگوی باشد تا چگونه باید مقاومت کنیم.


انتقال به زندان ابوغریب

صبح روز 15 خرداد 1360 در سلول نشسته بودم و یکی از همرزمان (داراب کریمی) نیز روبه رویم. به او گفتم:
- داراب ... دوست داری به کربلا بروی؟
اشک در چشمانش حلقه زد و سرش را به علامت رضایت پایین انداخت. هنوز لحظاتی نگذشته بود که نگهبان به داخل آمد و 6 نفر از ما را با خود به بیرون برد و همگی ما را سوار بر آمبولانس به زندان ابوغریب انتقال دادند. با ورود ما به زندان ابوغریب همگی اسرا صلوات فرستاند و به استقبال ما آمدند. سرگرد دانشور که فرمانده اسرا بود ما را در آغوش کشید و خوش آمد گفت ومقررات زندان را بازگو کرد.
از فردای ورود ما به ابوغریب، زندگی برایمان به شکل دیگری آغاز شد. برای مثال جهت استحمام هر نفر فقط شش پارچ آب در اختیار داشت.
در این زمان اوضاع داخلی ایران به سبب فعال شدن گروهک ها بسیار ناآرام بود. عراقی ها در این وضعیت هر طور که دل شان می خواست اخبار را در روزنامه های شان می نوشتند. افرادی بودند که مقدار کمی عربی می دانستند و این روزنامه ها را با نظر شخصی و شاید هم مغرضانه ترجمه می کردند و همین امر بارها باعث ناراحتی بچه ها و به هم خوردن آسایشگاه می شد. این افراد با عراقی ها نیز سر و سر داشتند. اوضاع به همین نحو ادامه داشت تا چند ماه بعد یک روز آمدند و حدود 19 نفر از افراد آسایشگاه را بردند که آن چند نفر هم که نظم را برهم زده بودند جزو آنها بودند


عمو، نام تازه وارد

بیستم شهریور سال 1361 اطلاع دادند که بچه های طبقه بالا را می خواهند به آسایشگاه ما بیاورند. وقتی آنها آمدند دوست خلبانم داوود سلمان را دیدم که پس از احوال پرسی به من گفت:
- ما در جمعمان رادیو داریم و می توانیم اخبار ایران را گوش کنیم.
در هنگام شب سرگرد محمودی همه بچه ها را قسم داد و سپس ماجرای رادیو را عنوان نمود. از آن پس هر شب اخبار ایران را گوش می کردیم. یک نفر به عنوان مسئول رادیو انتخاب شد که فقط باید اخبار را به ارشد آسایشگاه انتقال می داد. او شب ها به زیر پتو می رفت و اخبار را روی کاغذ سیگار با میخ یا خودکار بدون جوهر می نوشت و روزها برای بچه ها قرائت می کرد. رادیو را "عمو" نام گذاشته بودیم زیرا می ترسیدیم که ناخداگاه کلمه رادیو از زیر زبان بچه ها بیرون آید و باعث دردسر شود.
دو ماه بعد عراقی ها وارد آسایشگاه شدند و گفتند خلبانان آماده شوند. وسایلمان برداشتیم سوار ماشینی شدیم که از داخل آن هیچ کجا پیدا نبود. به نظر می رسید قرار بود ما را به جایی تحویل دهند که آنها نپذیرفتند. با غروب آفتاب ما را به زندان استخبارات عراق بردند. در داخل راهروهای زندان پر بود از زنان و کودکان سربرهنه و نیمه عریان عراقی. چون جا نبود ما را در داخل بالکن نگه داشتند و فردا از آن جا حرکت کردیم و به زندان ابوغریب رفتیم. دو روز بعد در زندان باز شد و این بار افسران نیروی زمینی و انتظامی را بردند و ما همان جا ماندیم.

تحویل نیروی هوایی عراق شدیم

روزی در زندان باز شد و به ما گفتند:
- وسایل تان را بیرون بریزید می خواهیم وسایل نو به شما بدهیم.
آن جا بود که متوجه شدیم ما 25 نفر خلبان را تحویل نیروی هوایی عراق داده اند. تقسیم به 7 گروه شدیم و وسایل نو را تحویل گرفتیم.


ارتباط از طریق کانال هوا

چند روز بعد متوجه شدیم که چند اسیر را به طبقه بالا بردند. از طریق کانال هوا که بین طبقه ما و طبقه بالا قرار داشت با آنها ارتباط پیدا کردیم و حتی می توانستیم از طریق همین کانال به وسیله نخ و سنجاق چیزهای کوچک را مثل یادداشت رد و بدل کنیم. از جمله آن اسرا، راننده شهید تندگویان، چند پزشک، چند تکنسین، یک بسیجی به همراه یک دانشجوی لبنانی را می توانم نام ببرم. بعد از مدتی اخبار رادیو را به صورت یادداشت از طریق کانال هوا به بالا می فرستادیم. پس از آن که مطالعه شد دوباره آن را پس گرفته و از بین می بردیم.

بنایی با دست خالی

یک محوطه 200 متری در جلوی آسایشگاه بود که بوی تعفن آن همیشه ما را آزار می داد. یک روز یکی از اسرا به ارشد پیشنهاد داد که اگر سیمان جور کند می تواند آن محوطه را سیمان نماید. برای شروع با 10 کیسه شروع کردیم که کم آمد. محمودی (فرمانده اسرا) با صحبت با رئیس زندان او را متقاعد کرد که مقداری دیگر سیمان در اختیار آنها قرار دهد و با هر زحمتی حتی کار کردن در شب موفق شدیم آن جا را سیمان کنیم. وسایل کار ما یک ماله بود و یک شیشه پنی سیلین که از آن به عنوان تراز استفاده می کردیم. در حین کار یک روز فرماندهان نیروی هوایی عراق برای بازدید آمدند و وقتی دیدند که ما با آن امکانات کم این کار را انجام می دهیمف بسیار متعجب شدند. دوباره سیمان کم آمد و جناب محمودی به رئیس زندان این موضوع را اطلاع داد که او هم به خاطر این که فرماندهان نیروی هوایی از این کار راضی بودند و به علت تشویق خودش توسط فرمانده، مایل بود این کار تمام شود. مقداری سیمان در بیرون اردوگاه قرار داشت که برای اردوگاه نبود ولی او دستور داده بود هر شب نگهبانان 10 کیسه از آن سیمان ها را دزدیده به ما بدهند.
در روز 22 بهمن سال 61 کار تمام شده بود. آن جا را رنگ کردیم. با قوطی های سیگار برای خود کاپ درست کردیم. از پتو برای خود کفش درست کردیم و یک دوره مسابقات فوتبال و والیبال را برگزار کردیم.
در این مدت چندین بار نقشه فرار کشیدیم که هر بار با شکست مواجه شد. حتی خواستیم تونلی از آسایشگاه به بیرون بزنیم که متوجه شدیم کف آسایشگاه را به قطر 30 سانتی متر بتن ریخته شده است و از داخل آن میل های آهنی عبور داده اند.


عمو از دست رفت

یک روز تصمیم گرفته شد جای بچه های نیروی زمینی و انتظامی را از ما جدا کنند. به علت بازدید بدنی که از آنها می شد، به آنها گفتیم رادیو را برای ما بگذارید که یکی از آنها گفت:
- رادیو در داخل کیسه تاید می باشد.
که از آن به بعد هم رادیو خراب شد. تصمیم گرفتیم رادیوی جدیدی به دست بیاریم.
یک روز سروان رضا احمدی که از خلبانان اف 4 بود، با بچه های گروهش برای گرفتن غذا رفته بود که یک رادیو در اتاق نگهبان ها دید. با گرم کردن سر نگهبان ها توسط دوستانش موفق شد این رادیو را برداشته به آسایشگاه بیاورد. رادیو را داخل یک کیسه گذاشتیم و درون سوراخی در بالای کاسه توالت پنهان کردیم.
بعد از حدود دوساعت نگهبان پی برد که رادیویش نیست ولی از ترس چیزی به فرمانده خود نگفت. بعد از مدتی چون محل نگهداری رادیو مناسب نبود جای آن را عوض کرده در وسط یک بلوک سیمانی زیر منبع آب قرار دادیم. برای تامین باطری از باطری های کهنه نگهبانان استفاده می کردیم که پس از مدتی یک ساعت درخواست کردیم که ابتدا مخالفت می شد ولی در نهایت توانستیم آن را بدست آورده و از باطری آن استفاده می کردیم و بجای آن باطری کهنه خود نگهبانان را به آنها می دادیم و باطری جدید می گرفتیم که با دوسه بار انجام این کار به ما شک کردند و دیگر نتوانستیم باطری دریافت کنیم ولی به دلیل این که چندین بار این کار را انجام داد بودیم تا مدتی خودکفا بودیم. درضمن در همین زمان سروان باباجانی را که از بچه های هوانیروز بود و در الکترونیک سررشته داشت به عنوان مسئول رادیو انتخاب کردیم.

میکروفون مخفی

سروان باباجانی مجبور بود برای شنیدن اخبار زیر پتو برود و گوش خود را به بلندگوی رادیو بچسباند و این کار را برای او دشوار می کرد. یک روز یکی از بچه ها متوجه یک برآمدگی روی دیوار شد. روی آن را تراشیدیم و متوجه وجود یک میکروفون مخفی شدیم. در آسایشگاه جست وجو کردیم و توانستیم 10 میکروفون را پیدا کرده و همه آنها را از داخل دیوار خارج کنیم. چند روز گذشت دیدیم عراقی ها هیچ عکس العملی نشان نمی دهند که متوجه شدیم که این میکروفون ها برای زمانی بوده که زندان در دست استخبارات بوده است و مسئولان فعلی زندان از آن اطلاع نداشتند. چند روز بعد باباجانی گفت می تواند از این میکروفون ها برای رادیو بلند گو بسازد. با سررشته ای که از الکترونیک داشت، این کار را انجام داد و از این پس مجبور نبود برای شنیدن اخبار گوش خود را به بلندگوی آن بچسباند.
__________________










کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند :

  #79  
قدیمی 29/05/2010
آواتار Alireza_Mahan23
Alireza_Mahan23 Alireza_Mahan23 آفلاین است
معاون کل تالار

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: عليرضا
جنسيت: مرد
شغل: مهندس عمران
محل سکونت: ایران-مشهد
مدرک تحصيلی: کارشناسی ارشد
پست: 19,278
سپاس: 6,580
از این کاربر 13,550 بار در 7,965 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 4
به این کاربر 8 بار در 8 پست اعتراض شده
چوب: 7,618,063
ارسال پیغام Yahoo به Alireza_Mahan23
10سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت چهارم)




پایگاه هوایی الرشید زندان دژبان

اسفند ماه 1362به اسرا اطلاع دادند که آنها را از آن جا خواهند برد. آنها می دانستند که برای ورود به زندان جدید، حتما تفتیش خواهند شد. به همین دلیل بابا جانی گفت:
- برای بردن رادیو فقط یک راه وجود دارد وآن این که رادیو را چند تکه کنیم و هر تکه را یکی با خودش حمل کند.
وقتی اتوبوس آمد، هر بیست و پنج نفر آنها سوار شدند اما بر خلاف همیشه چشم هایشان را نبستند. پس از طی مسافتی به " زندان دژبان" در " پایگاه هوایی الرّشید" رسیدند. آنها را به حیاط زندان که چیزی حدود 500 متر مربع وسعت داشت بردند. این زندان شامل سه بند بود. هنگام ورود به بند تفتیش آغاز شد. طبق هماهنگی قبلی نفر اول، جناب سرگرد محمودی بود که داخل ساکش هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت. آنها قرار گذاشته بودند افرادی که از بازرسی عبور می کنند، ساک هایشان را که همه یک شکل و از کیسه ی نایلونی برنج درست شده بودند، با هم عوض کنند. با شلوغ کردن اوضاع توسط بچه ها، حواس نگهبآنها پرت شد و محمودی توانست بعد از عبور از بازرسی، کیسه خودش را با یکی از اسرا عوض کند. همین طور کار را ادامه دادند تا توانستند تمام وسایل را از بازرسی عبور دهند.
بندی که وارد آن شدند 150 متر بود و در آن 6 اتاق کوچک قرار داشت. دستشویی بیرون از اتاق ها بود و از ساعت 8 شب تا 6 صبح امکان استفاده از آن غیرممکن بود.
جیره غذایی بسیار اندک بود. تشک ها پنبه ای و کثیف و نمدار بود. ساعت 9 شب همه آنها را به اتاق های شان فرستادند و گفتند تا ساعت 7 تمام درها بسته خواهد بود. حتی به آنها اجازه رفع حاجت و ادای فریضه نماز را ندادند.
صبح که درها را باز کردند آنها خواستند که با رییس زندان صحبت کنند و مشکلات را با او در میان گذاشتند و او قول داد که وضع را درست کند.
نزدیک غروب آفتاب بود که چند دستگاه تهویه کوچک آوردند و نصب کردند. تعدادی تشک ابری هم آوردند و قرار شد درها ساعت 10 شب بسته شوند و 5 صبح قبل از طلوع آفتاب باز شوند.


ارتباط با اسرا از طریق مورس

آنها کمی که با محیط آشنا شدند متوجه اسیرانی شدند که احتمال دادند ایرانی باشند. با ضربات مورس، تماس گرفتند و فهمیدند که حدس شان درست بود.
آنها همان همرزم های شان از نیروی زمینی و انتظامی بودند که دو سال پیش از آنها جدایشان کرده بودند.
پس از تماس با آنها، قرار گذاشتند که از خصوصیات نگهبانان و وقایعی که در زندان برای آنها رخ داده بود بنویسند و آن را در درز لباسی که شسته و روی بند آویزان کرده بودند قرار دهند. فردای آن روز نوبت هواخوری بود. آنها لباس ها را از روی بند برداشتند و نوشته ها را خواندند. در آن نامه ها بیان شده بود که افسران و نگهبانان زندان افرادی پست و بی رحم هستند و نباید به حرف ها و قول هایشان اطمینان کرد.
احمد و دوستانش نیز از وقایع ایران و جبهه ها آن را مطلع کردند (به دلیل داشتن رادیو، از این اوضاع با خبر بودند)


جایی برای نگه داری عمو (رادیو)

"زندان دژبان" زندانی بسیار قدیمی و متعلق به زمان انگلیسی ها بود که زمانی بر عراق سلطه داشتند. دیوارهای حمام و دستشویی آن ترک خوردگی داشت و لابه لای دزرهای آن لجن انباشته شده بود. اسرا می ترسیدند که دچار بیماری های پوستی شوند اما مسئولان زندان توجهی نداشتند. با توجه به وضعیت آنها که تا آن زمان جزو مفقودین محسوب می شدند (زیرا صلیب سرخ از وجود آنها هیچ اطلاعی نداشت.) مسئولان عراقی حتی الامکان سعی داشتند که کسی آنها را نبیند. لذا از آوردن افرادی مثل دکتر به داخل زندان خودداری می کردند.
بچه ها تصمیم گرفتند که خودشان آن جا را مرمت کنند. جناب بورایی که در بنایی نیز سررشته داشت، پیشنهاد کرد که جای یکی از آجرها را خالی بگذارند و داخلش را سیمان کرده و روی آن را هم با موزاییک بپوشانند. برای این که موزاییک غیرطبیعی جلوه نکند، با مخلوط سیمان و صابون درز آن را بپوشانند تا بدین طریق مخفی گاهی برای رادیو درست کنند. این کار انجام شد و چیزهایی از قبیل کاسه و مسواک و ... جلوی آن قرار گرفت تا طبیعی تر جلوه کند.


ساخت منبع تولید برق

پس از مدتی باطری رادیو تمام شد و بچه ها کسل و ناراحت بودند. روزی یکی از اسرا در حال مطالعه روزنامه انگلیسی زبان "بغداد آبزرور" به مطلبی برخورد کرد و آن این بود که از میوه ها و پوست شان می توان الکتریسیته ایجاد کرد.
مقداری انار داشتند که آنها را دانه کرده و به صورت سرکه در آوردند. برای آن دو قطب مثبت و منفی درست کردند. لامپ کوچکی هم به دو سر قطب ها وصل کردند. لامپ روشن شد ولی اندازه آن بزرگ بود و نمی توانستند پنهانش کنند.
با مطالعه بیشتر، وسایل را کوچک تر کردند تا حدی که به اندازه یک باطری ماشین در آمد. بدین صورت که پوست انار را در آب خیس می کردند و برای مدتی پوست انار حال اسیدی به خود می گرفت سپس از آن برق می گرفتند. از وقتی نیروگاه آب اناری درست شد، مدت زمان بیشتری می توانستند از رادیو استفاه کنند.


عراقی ها متوجه رادیو شدند ولی ...

روزی بر خلاف روزهای دیگر، تا ساعت 8 صبح درِ بند باز نشد تا این که ساعت 8 افسر نگهبان به تنهایی وارد شد و جناب محمودی را با خود برد. جناب محمودی نیز خواست تا رضا احمدی به عنوان مترجم نزد او باشد البته او خود قادر بود عربی صحبت کند اما حضور رضا احمدی نیر کنارش لازم بود زیرا به دلیل اطلاعات زیادی که از قرآن و احادیث داشت مشاور خوبی بود و می توانست به او کمک کند.
نگهبان بدون مقدمه به او گفت:
- رادیو را به من بده.
رضا از نگهبان خواست که توضیح بیشتری دهد. پس از مکالماتی به جناب محمودی گفت:
- نگهبان رادیو می خواهد.
جناب محمودی گفت:
- مگر آنها به ما رادیو دادند که حالا از ما می خواهند؟
نگهبان: "همان رادیو که از ابوغریب به این جا آورده اید."
محمودی: "مگر وقتی ما با این زندان آمدیم تفتیشمان نکردید؟"
نگهبان: "من همه جا را تفتیش می کنم و رادیو را پیدا خواهم کرد اما اگر خودت آن را به من بدهی بهتر است."
محمودی زیر بار نرفت و حتی تهدیدهای او کارساز نشد.
با وضع پیش آمده استفاده از رادیو غیر ممکن شد. بند بغلی آنها مرتب درخواست اخبار و اطلاعات می کرد و آنها شک کردند که مبادا موضوع رادیو از همان جا لو رفته باشد.
از این رو برای شان نوشتند با توجه به این که عراقی ها به داشتن رادیو مظنون شده اند آن را درون چاه توالت انداخته اند.


تلاش برای یافتن رادیو و اقامه نماز شکر

بچه ها حدود بیست روز از رادیو استفاده نکردند تا آب ها از آسیاب افتاد. پس از بیست روز دوباره رادیو را روشن کردند.
یک روز صبح سر ساعت مقرر، درِ سلول ها را باز نکردند تا این که نگهبانان آمدند و گفتند که می خواهند همه اتاق ها را بگردند. سرپرست نگهبانان نفرات سلول را دقیقا بازرسی بدنی کرد و از محوطه بند خارج نمود. پس از چند دقیقه دستور داد تا دوباره به سلول برگردند.
وقتی برگشتند همه چیز به هم ریخته بود. سر انجام نگهبان ها به سلول آخر رسیدند و رادیو درست در همان سلول بود. احمد از سوراخ کلید نگاه کرد و دید که باباجانی و قنودی، زیر سر و کتف فرشید اسکندری، و محمدی و سلمان پاهای او را گرفته و از سلول بیرون آوردند. (فرشید اسکندری به علت داشتن رماتیسم مفصلی، هر از چند گاهی بیماری اش عود می کرد).
نگهبانان هر پنج نفر آنها را تفتیش کردند و به داخل حیاط فرستادند و سلول را گشتند اما نتوانستند رادیو را پیدا کنند. آنها رادیو را وسط پای فرشید اسکندری پنهان کرده بودند. همه آنها این ماجرا را از الطاف الهی دانستند و همگی به پاس این عنایت نماز شکر به جا آوردند.


"هاد" کتاب قوانین

کلمه هاد مخفف (هیئت امور داخلی) بود که توسط محمودی فرمانده آسایشگاه پیشنهاد شده بود.
محمودی با همکاری تعدادی از بچه ها قوانینی را برای اداره امور تدوین کرده بودند که به عنوان " کتابچه دستورالعمل" در امور داخلی زندان از آن استفاده می کردند. در پایان کتابچه نیز اسامی نوشته شده بود و هر کس ملزم بود جلوی اسم خودش را امضا کند. اعضای هاد چهار نفر بودند که تصمیم می گرفتند مثلا چه کسی دستشویی ها را بشوید.
براساس دستورالعمل هاد، هر سه ماه یک بار تغییرات گروهی و محل داشتند. این که چه کسی با چه کسی هم گروه شود مسئله مهمی بود که در آن شرایط برای همه دلمشغولی خوبی بود.


موشک جواب موشک

اواخر سال 1366 بود و مدتی بود که اخبار موشک باران ایران را می شنیدند. این مسئله آنها را سخت غمگین کرده بود.
تا این که شبی در نزدیکی های پایگاه الرّشید انفجار مهیبی رخ داد. فردای آن شب فرمانده گفت:
- این صدای موشک های دوربرد ایران بود که به ساختمان "بانک رافدین " بغداد اصابت کرده و آن را در هم کوبیده است.
بچه ها زیر لب زمزمه می کردند:
- موشک جواب موشک.
سرانجام جنگ موشک ها هم کاری از پیش نبرد و پس از مدتی حملات از سر گرفته شد.


آتش بس

روز 28 تیر 1367 محمد صبح زود از خواب برخاست که از یکی از بچه ها شنید ایران قطعنامه 598 را قبول کرده است.
این خبر او را دلخور کرد اما وقتی شنید امام قبول کرده، کمی آرام شد. گفت:
- اگر امام پذیرفته حتما ادامه این جنگ به صلاح اسلام و مسلمین نبوده زیرا امام کارهای شان از روی حکمت است و ما مطیع اوامر او هستیم. به هر حال ما راضی هستیم به رضای خدا و این تصمیم امام را بی چون و چرا گردن می نهیم.
قرار شد اسرا در اسرع وقت مبادله شوند اما عراق در اجرای این بند از قطعنامه تعلل ورزید و به همین دلیل آزادی اسرا به حالت تعلیق در آمده بود.

برای امام دعا کردند

در شب سیزدهم خرداد ماه 1368مطلع شدند که امام(ره) کسالت دارند و در بیمارستان بستری هستند.هر کدام از آنها به طریقی برای شفای امام دعا می کرد.آنها شبی برای شفای ایشان مجلسی ترتیب داده و دعای توسل خواندند.
شب پانزدهم خرداد 68 شبی جانکاه و فراموش ناشدنی برای همه مردم ایران بود. آن شب مسئول رادیو به محض دریافت خبر ارتحال حضرت امام(ره) توان از کف داده بود و گوشی را از گوش کشیده و بی اختیار شیون و زاری سر داده بود. در آن زمان یوسف با محمدی و ذوالفقاری هم سلول بود. شب ها پس از شام به کلاس قرآن می رفتند. آن شب نوبت او بود که ظرف ها را بشوید. وقتی برای گذاشتن ظرف ها به درون سلول رفت محمدی را دید. پرسید:
- چرا برگشتی؟ مگر کلاس نداریم؟
جوابی نداد. به ذوالفقاری نگاه کرد.او هم رنگ پریده بود.
گفت: "چی شده؟ چرا این طور نگاه می کنید؟"
بغض محمدی ترکید و اشک چون سیل از چشمانش سرازیر شد. ذوالفقاری خودش را به او نزدیک کرد و گفت:
- تسلیت می گویم، من زودتر خبر دار شده بودم ولی به تو چیزی نگفتم. امام ...
به محض این که کلمه امام از زبانش جاری شد، تن محمد سرد شد و زانوهایش لرزید.
هر سه شروع به گریستن کردند. در آسایشگاه همه فهمیده بودند.
محمودی به تک تک سلول ها سر می زد و آنها به آرامش دعوت می کرد. او گوشزد می کرد که هر چند غم سنگینی است اما نباید دشمن بفهمد که ما از موضوع با خبر هستیم زیرا ممکن است نگهبان ها حساس شوند و به وجود رادیو پی ببرند. پس بگذارید تا آنها خودشان خبر را اعلام کنند.


سه روز بعد در روزنامه ها خبر ارتحال امام (ره) و ...

تا دو روز پس از آن واقعه جان سوز روزنامه برایشان نیاوردند. روز سوم بود که روزنامه دادند و پس از آن که بچه ها خبر را خواندند به یک باره چون کوهی آتشفشان فوران کردند و با شوری وصف ناپذیر در غم هجران امام عزیز به سرو سینه می زدند مراسم نوحه خوانی و سینه زنی به پا کردند و برای امام (ره) ختم قرآن گرفتند.
قبل از رحلت امام، روزنامه های عراق و سایر کشورها، اراجیفی را می نوشتند مبنی بر این که بعد از امام(ره) دیگر کسی رهبری این ملت را نخواهد پذیرفت. چرا که در ایران همه چیز به هم خواهد ریخت و جنگ قدرت مملکت را از هم خواهد پاشید. بحمدالّله با انتخاب حضرت آیت الّله خامنه ای توسط مجلس خبرگان به عنوان رهبر انقلاب اسلامی، دشمنان ایران سکوتی مرگبار گرفتند. دیگر حتی روزنامه عراقی "الثوره" هم چیزی درباره حکومت و رهبری ایران نمی نوشت. زیرا دریافته بودند که به ملت عراق یا سایر ملل نمی توان اخبار دروغین داد و مردم عراق تشییع بی سابقه و تاریخی پیکر پاک و مطهر امام(ره) را از تلویزیون دیده بود.


رادیو به دست بند کناری هم رسید

مدت چهار ماه بود که آنها از رادیو استفاده می کردند اما بند مجاور اطلاعی نداشت. با وجود افرادی مثل سرگرد اسدالّله میرمحمدی و سروان علی والی (افسر نیروی انتظامی و قهرمان مسابقات وزنه برداری آسیا ) در بین آنها، باز هم نمی توانستند کاملا مطمئن باشند ومی ترسیدند که رادیو لو برود.
روزی هنگام هواخوری، افرادی از بند مجاور از فرصت استفاده کردند و رادیوی یکی از نگهبان ها را که لبه دیوار حیاط بود با قلاب گرفتن و بالا رفتن از دیوار می دزدند و پنهان می کنند. آنها نمی دانستند که محمد و دوستانش رادیو دارند لذا با خوشحالی به آنها اطلاع دادند و گفتند که رادیو خراب است. آنها می دانستند که باباجانی در تعمیر رادیو متخصص است. لذا خواستند تا رادیو را برایشان تعمیر کند و پس از تعمیر نیز همان جا بماند تا هم خودشان استفاده کنند و هم به آنها اخبار را بدهند.
قرار شد رادیو را در کیسه ای پنهان کنند و در زیر لباس های آویخته شده روی بند در محوطه حیاط قرار دهند. فردای آن روز باباجانی آن را برداشت و هر چه قدر سعی کرد نتوانست آن را تعمیر کند. رادیو بزرگ بود و نگهداری از آن خطر ناک. باباجانی قطعاتی را که امکان خرابی آنها در رادیوی خودشان می رفت از آن جدا کرد و ما بقی را درون چاه توالت انداخت ولی از این موضوع حرفی به بند بغلی نزدند و از آن پس اخباری را که از رادیوی خودشان می گرفتند به اسم رادیوی آنها به خودشان می دادند!
__________________










کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند :

  #80  
قدیمی 29/05/2010
آواتار Alireza_Mahan23
Alireza_Mahan23 Alireza_Mahan23 آفلاین است
معاون کل تالار

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

نام: عليرضا
جنسيت: مرد
شغل: مهندس عمران
محل سکونت: ایران-مشهد
مدرک تحصيلی: کارشناسی ارشد
پست: 19,278
سپاس: 6,580
از این کاربر 13,550 بار در 7,965 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 4
به این کاربر 8 بار در 8 پست اعتراض شده
چوب: 7,618,063
ارسال پیغام Yahoo به Alireza_Mahan23
10سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت پایانی)





عراق به کویت هم حمله کرد

حضرت امام(ره) بارها در سخنرانی هایشان به حکام منطقه موعظه کرده بودند که این قدر از صدام حمایت نکنید! و دست از کمک او بردارید. به تعبیری فرموده بودند اگر این گرگ خلاصی یابد، اولین کسی را که پاره می کند شما هستید. دیری نپایید که این گفته امام به حقیقت پیوست.
چنگال صدام و عمال بعثی اش گلوی شیخ کویت را فشرد و با حمله ای برق آسا این کشور به اشغال نیروهای بعث در آمد. چاه های نفتش به آتش کشیده شد و دارایی آن به یغما برده شد. عراق، ارتش جنگ نا آزموده کویت را در هم کوبید و اکثر آنها را به اسارت در آورد. زندان های عراق از مردم کویت و نیروهای نظامی اش مالامال شد. به گونه ای که حتی در اطراف زندانی که آنها در آن بودند در محوطه ای باز، نظامیان کویت را با کم ترین امکانات رفاهی نگهداری می کردند.
عراق با اجرای سیاست های ضد و نقیضش، به نوعی بن بست رسیده بود و دنیا محکومش کرده بود. دولتمردان عراقی خود نیز در برابر خودکامگی های رهبر مستبدشان مستاصل شده بودند و به طریقی تمایل داشتند تا مسئله خود را با ایران حل کنند.
در آن زمان مکاتباتی بین صدام و رئیس جمهوری اسلامی ایران (حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی) انجام شد و پیش قدم این سیر مکاتبات نیز عراقی ها بودند.
سرانجام به خواسته های به حق دولت و ملت ایران گردن نهادند و خواستار اجرای مفاد قطعنامه 598 شدند که قبلا از سوی حضرت امام(ره) نیز پذیرفته شده بود. قرار شد که در کوتاه ترین فرصت هر دو کشور به مرزهای بین المللی خود برگردند و تبادل اسرا انجام گیرد.


رئیس زندان: شما مهمان ما هستید

فردای همان شب رئیس زندان آمد و درِ بندها را گشود و بچه ها را جهت هواخوری فرا خواند. به آنها گفت:
- شما از امروز دیگر یک اسیر نیستید بلکه مهمان ما هستید و ما با هم برادریم.این چند سال هم که جنگیدیم ناحق و ناروا بوده. دولت های دیگر که دشمن دو ملت ایران و عراق هستند باعث بروز این جنایت شدند.
جناب محمودی گفت:
- شما که دیگر برای برادری جایی نگذاشته اید.
رئیس زندان گفت:
- به هر حال جنگ تمام شده و ان شاالله شما به ایران خواهید رفت.
محمودی گفت:
- من این حرف شما را باور ندارم.
رئیس زندان گفت: "چرا؟"
جناب محموی پاسخ داد:
- اگر شما راست می گویید و ما نزد شما مهمان هستیمف دوتا خواسته داریم که باید برایمان انجام دهید.اول این که یک رادیو به ما بدهید تا خودمان اخبار را بشنویم و باور کنیم. دوم این که پنجره ها را (که تا آن زمان با آجر پوشانده بودند) باز کنید و ضمناً در بین ما و بند مجاورمان را نبندید زیرا ما وآنها از دوستان قدیمی هستیم و می خواهیم که با هم باشیم.
سرهنگ گفت:
- با درخواست اول شما موافقم ولی در مورد ادغام بندها باید از بالا اجازه بگیرم. به شما بیل و کلنگ می دهم تا خودتان پنجره ها را باز کنید.
ساعتی بعد رادیویی آوردند و به بچه ها دادند. یک روز بعد هم بیل و کلنگ آوردند و بچه ها با حرص زیاد مشغول کوبیدن به دیوار ها شدند.


رهایی نزدیک بود

روز 26 مرداد ماه 1369 اولین گروه از اسرای ایران و عراق مبادله شدند.
آفتاب روز 23 مهرماه 1369 هنوز طلوع نکرده بود که در زندان بر روی پاشنه چرخید و سرگردی که معاون زندان بود وارد شد. او به دنبال جناب محمودی فرمانده آسایشگاه می گشت. به او گفتند:
- خواب است اگر پیغامی هست بگو تا ما به او بدهیم.
سرگرد گفت:
- به او بگویید اسرا حاضر باشند امروز به ایران خواهید رفت.
وقتی او رفت به سراغ محمودی رفتند و ماجرا را برایش گفتند. او با بی اعتنایی به گفته های سرگرد عراقی گفت:
- غلط کرده اند!
دوباره سرش را روی بالش گذاشت و خوابید.
چند لحظه بعد بلند شد و گفت:
- جدی می گویید یا این که مرا دست انداخته اید؟
گفتند:
- سرگرد گفت ساعت 8 قرار است برای مان لباس بیاورند.
هیچ کس نمی دانست باید این خبر را باور کند یا نه؟
ساعت 8 صبح بود که درِ آسایشگاه باز شد و نگهبان ها حدود بیست و پنج دست لباس و کتانی آوردند و به آ نها تحویل دادند.
بچه ها لباس و کفش را می گرفتند، به سینه می چسباندند و اشک شوق می ریختند. گرچه اکثر لباس ها اندازه نبود، ولی کسی به این مسئله توجه نمی کرد. لباس ها را پوشیدند و منتظر حرکت ماندند.
هر چه لباس و دارو اضافی داشتند جمع کردند و به سربازها دادند. در آن موقع عراق به علت جنگ خلیج فارس در تحریم اقتصادی بود و دارو کمیاب بود. نزدیک یک کارتن دارو از بندهای مختلف جمع آوری شده بود که زیر نظر دکتر "کاکرودی" از اسرای بند مجاورشان تفکیک و بسته بندی شده و به عراقی ها تحویل دادند.
ساعت 3 بعد از ظهر بود که دو اتوبوس به محل زندان آوردند و پس از تفتیش مختصری به ما دستور دادند تا سوار شویم. به محض دیدن اتوبوس ها، بچه ها مطمئن شدند که به ایران خواهند رفت زیرا برای اولین بار بود که می دیدند اتوبوس ها پرده ندارند و با چشمان باز و دستان گشوده سوارشان می کنند. حدود 2 ساعت در راه بودند تا به اردوگاه "بعقوبه" وارد شدند. اطراف اردوگاه را با سیم خاردار محصور کرده بودند و تعداد زیادی اتوبوس در پارکینگ آن پارک شده بودند که این اتوبوس نیز به آنها پیوست.
به محض پیاده شدن، افسر ارشد زندان الّرشید بغداد که به نظر می رسید مدتی است منتظر آمدن آنها بود، جلو آمد و ضمن خوشامدگویی گفت:
- امشب یا فردا صبح به ایران خواهید رفت.علت حضور شما هم در این جا این است که صلیب سرخ باید شما را ببیند و ثبت نام تان کند.


این پسر بسیجی باید بیاید

روز قبل از آمدن آنها به این اردوگاه، اسرای بسیجی بر سر مسائلی که هنگام رفتن برایشان رخ داده بود اغتشاش کرده و عراقی ها به سمت آنها تیر اندازی کرده بودند. در نتیجه یکی از بسیجی ها مورد اصابت گلوله قرار گرفته و شهید شده بود. عراقی ها یکی از بسیجی ها را که تصور می کردند عامل حادثه باشد در آن جا نگه داشته و او را به طرز وحشتناکی کتک زده بودند به طوری که پرده گوشش پاره شده بود و صداها را تشخیص نمی داد.
از این رو عراقی ها نمی خواستند که او به ایران بازگردد. جناب محمودی پس از مطلع شدن از این موضوع بسیار ناراحت شدند و به دوستان آن بسیجی قول دادند حتما او را با خود به ایران ببرند.
همان شب فرمانده به داخل محوطه آمد و گفت:
- من اسامی چهل نفر را می خوانم اینها دسته اول هستند که به ایران می روند بقیه هم در نوبت های بعدی خواهند رفت.
از جمله اسامی که خوانده شد نام جناب محمودی بود اما از اسم آن بسیجی شکنجه شده در لیست خبری نبود. جناب محمودی به فرمانده گفت:
- چرا اسم این بسیجی را نخواندید؟
گفتند: "باشد برای نوبت بعد."
محمودی گفت:
- یا اسم این بسیجی را جزو این لیست به جای من بنویسید یا این که من از این جا نمی روم.
فرمانده عراقی گفت:
- مگر می شود؟ ما به ازای هر سرگرد یک نفر هم ردیف او را از ایران تحویل می گیرم. شما نمی شود به جای این بسیجی باشید.
جناب محمودی چون نتوانست نسبت به فرستادن بسیجی اقدامی کندف جریان نگه داشتن آن بسیجی را به اطلاع حاج آقا ابوترابی رساند. ایشان هم دستور دادند همه اسیرانی که بیرون رفته اند به داخل بازگردند. آنها نیز دستور را پذیرفتند و به داخل برگشتند. همه گفتند که ما هم نمی رویم. سرهنگ که وضعیت را این چنین دید بناچار موافقت کرد تا آن بسیجی به جای بسیجی دیگری که نامش قبلا خوانده شد بود، برود.


صلیب سرخ اسرای خلبان را بعد از 10 سال ثبت نام کرد

فردا صبح نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه آمدند و خواستند با بچه ها مصاحبه کنند. آنها سه نفر خانم خارجی بودند که با حجاب اسلامی آراسته شده بودند و چند نفر مرد هم همراه آنها بودند. اولین سوالی که اسرا از آنها کردند این بود که این 10 سال گذشته را کجا بودند؟
آنها گفتند:
- دولت عراق نمی گذاشت به شما سر بزنیم.
فرم هایی را به بچه ها دادند که سوال هایی نوشته شده بود و از آنها خواسته بودند به آنها پاسخ دهند و میان آنها دوسوال بسیار جالب بود.
یکی این که: "آیا می خواهید این جا بمانید و پناهنده شوید یا به ایران برگردید؟"
سوال بعدی این که: "آیا می خواهید به کشور دیگری پناهنده شوید؟"
بچه ها جواب این سوال ها را بسیار تحقیر آمیز دادند به طوری که مامورین صلیب سرخ ناراحت شدند.
جالب این که موقع خروج مامورین صلیب سرخ، زنانی که روسری به سر داشتند به محض رسیدن به آن طرف سیم خاردار روسری های شان را برداشتند. انگار تنها ما که داخل حصار بودیم مرد بودیم و دیگران که بیرون از حصار بودند نامرد!


حرکت به سوی ایران

سر انجام حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که اسرا را سوار اتوبوس کردند و به طرف مرز ایران حرکت دادند. شور و حالی که با نزدیک شدن به مرز ایران به اسرا دست می داد، وصف ناپذیر بود.
مسئولان ایرانی و عراقی در پاسگاه مرزی حاضر بودند. قدری در آن جا معطل شدند تا این که مسئولان دو طرف امور مربوط به تبادل را انجام دادند. سرانجام دستور دادند که از مرز بگذرند. به محض عبور از مرز، چند تن از برادران پاسدار آمدند و در هر اتوبوس یکی دوتای آنها سوار شدند. اتوبوس حرکت کرد و درحال حرکت نام تک تک آنها را پرسیدند و نوشتند. چند صد متر آن طرف تر اتوبوس برای تعویض ایستاد. پس از تعویض اتوبوس ها، آنها را به سمت خسروی حرکت دادند.


یک روز تا دیدار

فردای آن روز آنها را سوار اتوبوس کردند و به سمت کرمانشاه حرکت دادند. محمد غم انگیزترین صحنه ها را هنگام خارج شدن از پادگان با چشم دید. مردم زیادی از زن و مرد جلوی اتوبوس ها آمده و گریان بودند. هر کدام تابلویی در دست داشتند که روی آن اسمی نوشته شده یا عکسی بر آن نصب شده بود.
در کرمانشاه به خلبان ها لباس پرواز دادند و آنها را سوار هواپیما کردند. ساعتی بعد در فرودگاه مهرآباد چرخ های هواپیما باند فرودگاه را لمس کرد و بر زمین نشست.
حالا یوسف در تهران است. همدوره و همکلاسی های خود را می دید که با درجات سرتیپی و سمت های فرماندهی به استقبال آنها آمده بودند. تیمسار "سپید موی" جانشین وقت فرماندهی نیروی هوایی را در بین آنها دید که با صدای بلند می گفت:
- یوسف به وطن خوش آمدی. برادرت بهرام آن جاست.


شهادت برادر

سمتی را که او نشان می داد به دقت نگریست اما بهرام را نشناخت. زیرا پس از 10 سال قیافه ها عوض شده بود.
بهرام او را شناخت و دستش را تکان داد. هر دو همدیگر را در آغوش کشیدند که یوسف پرسید:
- چرا یعقوب(برادر کوچکش) نیامد؟
بهرام گفت:
- یعقوب چند وقت پیش توی جبهه پایش ترکش خورد و در خانه منتظر توست.
دلش تکانی خورد. گفت:
- بهرام ... یعقوب شهید شده؟
گفت:
- این چه حرفیست. گفتم که پایش زخمی شده.
یوسف پی برده بود که بهرام حقیقت را نمی گوید. گفت:
- بهرام مرا گول نزن من طاقت شنیدنش را دارم.
به یکباره بغض بهرام ترکید و او را در آغوش کشید و گفت:
برادر باید جامه سیاه به تن کنی ...
مراسم فیلم برداری از آزادگان و سخنرانی جناب سرگرد محمودی به عنوان فرمانده و ریش سفید فرمانده ها به پایان رسید و آنها را با اتوبوس برای چند روز به قرنطینه بردند. وارد ساختمان قرنطینه که شدند، در پاگرد پله ها شخصی به محمد گفت:
- همسرت پای تلفن منتظر توست.
گوشی تلفن را برداشت:
- الو ... الو ...
الو سلام خوش آمدی
چند لحظه ای با همسرش صحبت کرد و حال دخترش را پرسید. روز بعد خودش به منزلش تلفن زد.
با شنیدن صدای دخترش بغض راه گلویش را گرفت.


پایان10سال رنج تنهایی و اسارات

محمد یوسف احمد بیگی سرانجام روز 26 مهر 69 ساعت 5 بعد از ظهر در میان استقبال مردم با وفای ایران و همسایگاه خوب و صمیمی محله "سمنگان نارمک" به خانه بازگشت.
در جلوی منزل عکس برادر شهیدش "یعقوب" را در جایگاهی بسیار زیبا قرار دادند و دو دختر آن شهید به مناسبت ورود عموی شان درحالی که گریه امان شان نمی داد، برایش شعر خواندند.


برگرفته از : مصاحبه با امیر احمد بیگی و عقابان دربند
__________________










کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند :
گفتگو قفل شد

سایت های اجتماعی

برچسب ها
تاپيك, تيزپروازان, جامع, خاطرات, رشيدنيروي, هوايي


تاپیک های مشابه
تاپیک آغازگر تاپیک تالار پاسخ ها آخرین ارسال
به جايي رسيده‌ايم كه در حمايت از بي‌ارزشي در فوتبال راهپيمايي مي‌كنيم! zamara آرشيو 0 01/01/2011 11:26
جت آموزشي اسپانيايي casa c-101 Alireza_Mahan23 اسلحه و جنگ افزار 0 29/07/2010 09:49
دانشمندان استراليايي: زعفران از نابينايي پيشگيري مي‌كند YAGHOT SEFID غذا و تغذیه 2 26/05/2010 11:31
Tu-142هواپيماي گشت دريايي وضدزيردريايي( نگهبان اقیانوس) Alireza_Mahan23 اسلحه و جنگ افزار 0 18/11/2009 21:35


کاربران در حال دیدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 

(نمایش-همه کاربرانی که این تاپیک را مشاهده کرده اند : 18
Alireza_Mahan23, chichal, farmer1647, hajmajid234, hasti716, IMAN22222, Mohammad_gh71, moradiyan71, N.D.B VOR, qotbnama, shabe mahtab, sivavash, talarkhan, مهدی123, میداوود, ناشناس عجیب, کیئ, زهره87
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک
جستجوی این تاپیک:

جستجوی پیشرفته

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است

مراجعه سریع


زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 10:18 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2014, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2014 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios