|
|
|||||||
| ثبت نام | دعوت دوستان | راهنمای سایت | لیست کاربران | تقویم | جستجو | ارسالهای امروز | علامت گذاری بفرم خوانده شده |
تبلیغات |
|
![]() |
|
|
ابزارهای تاپیک | جستجوی این تاپیک | نحوه نمایش |
|
#91
|
||||
|
||||
|
فرمانده پايگاه هوانيروز کرمان از عمليات والفجر 8 ميگويد
![]() فرمانده پايگاه رزمي هوانيروز کرمان گفت: خبر پيروزي رزمندگان ايران در عمليات والفجر 8، پشتيبانان صدام (آمريکا و کشورهاي مرتجع منطقه) را به وحشت انداخت، در عمليات والفجر8 اصل غافلگيري به معناي واقعي کلمه به وسيله رزمندگان ايران اجرا شد. امير سرتيپ ستاد خلبان «پدرام خوشکار» فرمانده پايگاه رزمي هوانيروز کرمان كه به مناسبت سالروز عمليات غرورآفرين والفجر 8 با خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) - منطقه کوير- گفتوگو ميكرد، افزود: در تاريخ هشت سال دفاع مقدس نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران، يکي از گستردهترين،پرحادثهترين و موفقترين عملياتها که انعکاس وسيعي در سطح دنيا به ويژه در رسانههاي کشورهاي غربي به جاي گذاشت عمليات غرور آفرين والفجر8 بود. وي افزود: در عمليات والفجر8 که به آزادسازي شهر فاو منجر شد، به جرأت ميتوان گفت که دستاوردهاي نيروهاي مسلح ايران، کمر سردمداران عراق و سردار دروغين قادسيه (صدام) و فرماندهان ارشد ارتش عراق را شکست، چرا که پيروزيهاي پي در پي رزمندگان ايراني و بازتاب گسترده عملکرد آنها به ويژه هوانيروز در اين عمليات چنان مشهود بود که جاي هيچگونه انکار و تکذيب را براي عراق و دشمنان جمهوري اسلامي ايران باقي نگذاشت و به اجبار به آن اعتراف کردند، ايران با گرفتن شهر فاو وارد مرحله جديدي از پيروزيهاي خود عليه عراق شده است. فرمانده پايگاه رزمي هوانيروز کرمان تصريح کرد: خبر پيروزي رزمندگان ايران در اين عمليات، پشتيبانان صدام (آمريکا و کشورهاي مرتجع منطقه) را به وحشت انداخت، در عمليات والفجر8 اصل غافلگيري به معناي واقعي کلمه به وسيله رزمندگان ايران اجرا كرد به طوري که فرماندهان نيروهاي عراق پس از شنيدن تصرف فاو به وسيله نيروهاي ايران بهت زده شده بودند و اين خبر براي آنها غيرقابل باور بود چون آنها هم از موانع بسيار پيچيده و غيرقابل عبور بر سر راه رزمندگان اسلام خبر داشتند و هم نيروهاي ايران را فاقد چنين تواناييهايي ميديدند، مانند عبور از اروندرود که بسيار عالي اجرا شد. همچنين رعايت اصل تأمين و حفاظت اطلاعات از لحظه آغاز طرحريزي و اجراي عمليات فريب، از عوامل اساسي ديگر پيروزي در عمليات والفجر8 بود. امير خوشکار اظهار کرد: عمليات والفجر8 در نقاط خوزستان (کوشک تا دهانه فاو) محور منطقه اروندکنار به سمت شهر فاو،عراق، محور کوشک به سمت شرق بصره و محور شلمچه به سمت مرز بود، همچنين پايگاه پشتيباني عمومي اصفهان در اين عمليات 10 فروند بالگرد کبري، 18 فروند بالگرد 214، يک فروند بالگرد 206، چهار فروند بالگرد شنوک و پايگاه کرمان هشت فروند بالگرد کبري، 12 فروند بالگرد 214، دو فروند بالگرد 206 و چهار فروند بالگرد شنوک، پايگاه مسجد سليمان شش فروند بالگرد کبري، هشت فروند بالگرد 214، دو فروند بالگرد 206، چهار فروند بالگرد شنوک و پايگاه تهران نيز با يک فروند جت فالکن و يک فروند فرندشيپ شرکت داشتند. وي در مورد نقش هوانيروز در عمليت والفجر8 گفت: يکي از خصوصيات بارز اين عمليات اصل غافلگيري آن بود به صورتي که تا شب عمليات بيشتر نيروهاي خودي هم از شروع و ساعت آن بياطلاع بودند. فرمانده پايگاه رزمي هوانيروز کرمان درباره نتيجه عمليات والفجر8 گفت: 30 کيلومتر از خاک ميهن اسلامي و حدود 770 کيلومتر از خاک عراق آزاد و ارتباط عراق نيز با آبهاي آزاد قطع شد، همچنين شهر فاو آزاد شد و اسکلههاي آن به تصرف درآمد، نيروهاي ايراني در 20 کيلومتري بندر امالقصر مستقر شدند، تلفات انساني ارتش عراق بالغ بر 17 هزار کشته و 25 هزار زخمي و ضايعات هوايي آن شامل 70 فروند هواپيما و 10 فروند بالگرد بود. امير خوشکار يادآوري کرد: در اين عمليات 400 دستگاه تانک، 200 دستگاه نفربر، 200 موضع توپخانه و 500 خودرو دشمن منهدم شد. همچنين 80 دستگاه تانک، 40 دستگاه نفربر، 190 قبضه توپ و تعداد بسياري زيادي خودرو به غنيمت گرفته شد، در ضمن يک فروند ناوچه بزرگ مورد هدف قرار گرفت و منهدم شد. وي افزود: تعداد بالگردهاي شرکت کننده در عمليات والفجر8 در مجموع 80 فروند و با ساعات پرواز انجام شده به ترتيب 3938، تعداد مجروحين حمل شده 2038نفر، تعداد نيروهاي رزمنده ترابري شده در قالب هلي برن 1624نفر و مقدار بار مورد نياز حمل شده 330 تن بوده است. فرمانده پايگاه رزمي هوانيروز کرمان در پايان گفت: در عمليات والفجر8 دو نفر از خلبانان کبري به نامهاي سروان"حسين راستگو"و "محمد شفيعي هدف"مورد اصابت گلوله مستقيم دشمن قرار گرفته و به شهادت رسيدند. خبرگزاري دانشجويان ايران
__________________
الهی رضا برضاک وتسلیما لامرک
|
| کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند : | ||
تبلیغات |
|
|
#92
|
||||
|
||||
|
سكوهاي ديده باني عراقيها در عمليات اژدر توسط هوانيروز منهدم شدند:
پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران در بين بنادر جنوبي كشور در خليج فارس، بندر امام خميني (ره) به دليل داشتن امكانات راهآهن و جادهاي مناسب، نزديكي به تهران و نواحي مركزي، داشتن تأسيسات مدرن بارگيري و تخليه بار و قابليت پهلوگيري تعداد زيادتر كشتي نسبت به ساير بنادر از توانمندي بيشتري در حمل و نقل كالاهاي ترانزيتي برخوردار بود و همچنين مجاورت آن با بندر نفتي ماهشهر نيز بر اهميت آن افزوده بود؛ به همين دليل بيشتر كشتيهاي تجاري و حامل مواد نفتي در مسير اين بندر در رفت و آمد بودند و نيروهاي متخاصم عراقي نيز به منظور فلج كردن توان اقتصادي كشور به كشتيهايي كه در مسير خليج فارس به بنادر ايران خصوصاً بندر امام خميني (ره) و ماهشهر در رفت و آمد بودند، حملهور ميشدند زيرا اين 2 بندر در برد هواپيماها و بالگردهاي عراقي بوده و با حداقل زمان پرواز آنها را در تيررس خود قرار ميدادند و در اين كار نيز تا حدودي موفق شده بودند تا تعداد زيادي از كشتيها را غرق كنند و به آنها آسيب جدي برسانند. با توجه به امكانات واگذاري به دشمن، چنين استنباط ميشد، آنان كه آتش افروز جنگ عراق عليه ايران شده بودند، اين بار با پشتيباني تسليحاتي در واگذاري هواپيماهاي سوپر استاندارد و بالگردهاي سوپر فرلون حامل موشكهاي فوق مدرن اگزوسه و ساير امكانات ماهوارهاي و اطلاعاتي به نيروهاي عراقي در تلاش بودند كه خليج فارس را به منطقه اي ناامن تبديل كرده و حضور دائم خود را در آن توجيه كنند و با اين دسيسه شرايطي به وجود آورده بودند كه شركتهاي بيمه گر خارجي نيز با دريافت حق بيمه سنگينتر از عرف موجود كشتيها را بيمه ميكردند و به همين دليل نيز، كمتر شركت كشتيراني تمايل بارگيري به مقصد خليج فارس و خصوصاً بنادر ايران را داشت و به ناچار شركتهاي ايراني مسئوليت بيمه كشتيها را در حد پايينتري ميپذيرفتند تا شريان حياتي حمل و نقل و صدور نفت قطع نشود كه البته از اين راه نيز هزينه زيادي بر ما تحميل ميگرديد؛ خلاصه آنكه اوج درگيري دريايي به مرحله اي رسيد كه جبهه جديدي به نام جنگ نفتكشها در خليج فارس سرتيتر اخبار جنگي رسانههاي خبري كشورها شده بود. بنابراين لازم بود به منظور تأمين امنيت كشتيها از تنگه هرمز تا بندر بوشهر و سپس مسير بحراني آن از بوشهر به مدخل ورودي خورموسي چاره انديشي شود. در اين جا بود كه ارتش جمهوري اسلامي ايران حضور هوانيروز و بالگردهاي شكاري كبرا را در كنار ناوگان قدرتمند نيروي دريايي و نيروي هوايي در راستاي اسكورت كشتيها را ضرورتي و مكمل ناوگان نيروي دريايي و نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران بداند و با اتخاذ روشي جديد و اجراء طرحي جامع به نام اژدر سلامت و امينت كشتيراني در خليج فارس را به ارمغان آورد. در اجراي ماموريت عمليات اژدر (اسكورت كشتيها و نفتكشها)، ابتدا تمامي كشتيهاي باري و تانكرهاي نفتكش كه به مقصد بندر امام خميني (ره) و ماهشهر به سوي خليج فارس در حركت بودند، پس از عبور از تنگه هرمز در بندر بوشهر لنگر ميانداختند تا تعداد آنها در حد يك كاروان 16 تا 20 فروندي برسد و پس از آمادگي يگانهاي عملياتي يك روز قبل از حركت جلسهاي در پايگاه نيروي دريايي بوشهر كه مسئولان فرماندهي كل عمليات را داشت با شركت فرماندهان پايگاههاي دريايي بوشهر ـ بندر امام خميني (ره)، هوا دريا و هوانيروز منطقه و پايگاههاي هوايي اصفهان، شيراز، بوشهر و رادارها و پدافند منطقه تشكيل ميشد و پس از هماهنگيهاي لازم و مشخص كردن وظايف هر يك از نيروها و تعيين ساعت حضور هر يك از واحدهاي عملياتي مانند ناوها، هواپيماها، بالگردهاي هوادريا و هوانيروز در صحنه عمليات جلسه به پايان ميرسيد و با بازگشت فرماندهان به يگانها و توجيه واحدهاي مانوري حركت كشتيها آغاز ميشد. با طلوع روز، يك تيم پروازي هوانيروز متشكل از يك فروند بالگرد كبري مسلح به موشك و يك فروند بالگرد كبري راكت انداز از پايگاه خود در كنار رودخانه جراحي به سوي بندر امام (ره) به پرواز در ميآمدند و سپس يك فروند از بالگردهاي 212 نيروي دريايي به عنوان رسكيو به تيم پروازي ملحق ميشد و با طي مسير آبراه خور موسي در شبه جزيرهاي به نام بويه سيف كه مشرف به شمال غربي خليج فارس و مناطق ساحل غربي عراق و دهانه بندر فاو و ام القصر بود، فرود ميآمدند و در آنجا بالگردها را خاموش و توسط بيسيم منتظر دستور از رادار سر بندر ميشدند. معمولاً در اين عمليات ناوهاي جنگي نيروي دريايي در مسير كاروان كشتيها به صورت اسكورت حركت ميكردند و هواپيماهاي شكاري نيروي هوايي پوشش هوايي منطقه را به عهده ميگرفتند و وظيفه درگيري با بالگردهاي سوپر فرلون را به هوانيروز واگذار ميكردند. با ظاهر شدن حركت كشتيها در پهنه آبهاي منطقه دريايي شمال غربي خليج فارس نيروهاي عراقي با هواپيماهاي سوپراتاندارد، ميراژ و بالگردهاي موشك انداز سوپر فرلون به سوي كاروان كشتيها پرواز ميكردند و با اشرافيتي كه رادار سربندر و بوشهر به منطقه شمال غربي خليج فارس داشتند به تيم پروازي هوانيروز كه در شبه جزيره بويه سيف آماده پرواز بودند، اطلاع ميدادند و در اين مرحله از مأموريت يك فروند از بالگردهاي سيكورسكي نيروي دريايي كه مجهز به سيستمهاي ناوبري و رادارهاي سطحي بودند به تيم پروازي هوانيروز ملحق ميشدند و به عنوان ليدر، تيم بالگردهاي كبري را به سوي هدف هدايت ميكردند. خلبانان هوانيروز كه در روي خشكي مهارت خود را در سرنگوني بالگردهاي عراقي به اثبات رسانده بودند، اين بار در آبهاي نيلگون خليج فارس با بالگردهاي دريايي عراق درگير ميشدند تا كاروانها با خيالي آسوده ادامه مسير دهند و به سلامت به مقصد برسند و معمولاً در اين جنگ و گريز بالگردهاي عراقي از صحنه نبرد عقبنشيني ميكردند و بعضاً نيز صدمه ميديدند. با حضور بالگردهاي هوانيروز در عمليات اژدر هيچ شناوري از كاروان تجاري توسط بالگردهاي عراقي مورد حمله قرار نگرفت، البته مأموريت هوانيروز منحصر به درگيري بالگردها نبود و در طول عمليات تعداد زيادي از سكوهاي ديدهباني و پستهاي شنود كه به صورت شناور و بعضاً نيز ثابت توسط عراقيها در نواحي شمال غربي خليج فارس تأسيس شده بود، با حمله بالگردهاي هوانيروز منهدم شدند و در چند مورد نيز سكوهاي نفتي البكر و الاميه در منطقه دريايي فاو كه دستگاههاي ديدهباني و اطلاعاتي دشمن بر روي آنها تعبيه شده بود با موشك بالگردهاي هوانيروز مورد اصابت قرار گرفتند و صدمات زيادي ديدند؛ در چند مورد نيز كشتيهاي شناور عراقي كه به منظور ايجاد مزاحمت از محدوده دريايي خودشان خارج شده بودند، توسط بالگردهاي هوانيروز از منطقه فراري داده شدند و آسيب ديدند؛ آنچه كه هوانيروز در روي زمين قادر به انجام آن بود در دريا نيز قادر به انجام آن شد. منبع: خبرگزاری فارس از كتاب حماسه هاي ماندگار هوانيروز در دفاع مقدس
__________________
الهی رضا برضاک وتسلیما لامرک
|
| کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند : | ||
|
#93
|
||||
|
||||
|
پرواز غرور آفرین:
خاطره ای از سرهنگ خلبان محمد زارع نژاد بعد از ظهر روز 12 تیر ماه 1365، در حالی که گردان پروازی را ترک می کردم، روی تابلوی مخصوص برنامه های پروازی، نام خود را دیدم که طبق آن، می بایستی از طلوع آفتاب فردا، به عنوان فرمانده دسته 2 فروندی، در آماده باش باشم تا در صورت تجاوز هوایی دشمن، به سرعت به پرواز درآییم. آن روز کمی دیرتر گردان را ترک کردیم؛ زیرا جلسه خاصی جهت توجیه نحوه عملیات درگیری 2 فروند از هواپیماهای خودی با هواپیماهای متجاوز دشمن –که در چند ساعت قبل اتفاق افتاده بود- تشکیل شده بود و خلبانان آن دو، رویدادهای این نبرد هوایی را تشریح می کردند. آرزو می کردم که به جای آنها بودم. اصولا بالاترین افتخار برای یک خلبان شکاری، سرنگون کردن هواپیمای شکاری دشمن در نبردهای هوایی می باشد. با این افکار، به خانه رسیدم و همچنان تا پاسی از شب را در جستجوی راه حل های عملی برای کسب برتری هوایی در یک نبرد هوایی به سر بردم. همسرم به تصور اینکه برای همکارانم اتفاقی افتاده، مرتبا سوال پیچم می کرد. ساعت شماطه دار را برای ساعت 4 بامداد تنظیم کردم و در خیال پرواز فردا، خواب چشمانم را در ربود. سحرگاه روز بعد با شنیدن صدای خودروی مخصوص خلبانان "آماده" از خانه خارج شدم و پس از چند دقیقه، با دریافت چتر نجات و کلاه پرواز، خود را به اتاق خلبانان آماده رساندم. پس از انجام توجیه و هماهنگی پرواز با خلبان همراه، آمادگی خود را به پست فرماندهی اطلاع دادم. هنوز لحظاتی نگذشته بود که صدای آژیر مخصوص اعلان "اسکرامبل" برای پرواز فوری هواپیماهای آماده، در فضای اتاق طنین افکند. به سرعت خود را به هواپیما رساندم و با کمک پرسنل فنی آماده پرواز شدم. پس از روشن کردن سریع هواپیما و آزمایش دستگاه های الکترونیکی متوجه شدم یکی از دستگاه ها شرایط استاندارد را ندارد. ناچار بودم هواپیما را تعویض کنم؛ لذا مجددا پس از چند دقیقه برای پرواز آماده شدم. اکنون از زمان اعلام آژیر 9 دقیقه گذشته بود و بیم آن داشتم که نتوانم به موقع با هواپیماهای دشمن برخورد کنم؛ لذا سریعا با کسب اجازه پرواز از برج مراقبت، لحظاتی بعد در دل آسمان کبود غوطه ور گشتیم. برج مراقبت ما را به فرکانس رادار هدایت کرد. افسر مسئول رادار پرسید که آیا آمادگی کامل را برای اجرای ماموریت داریم؟ پاسخ طبیعتا مثبت بود. با صدای هیجان زده و غیر عادی افسر کنترل کننده رادار، احساس عجیبی در من بوجود آمد و حدس زدم که هواپیماهای دشمن در حوزه دفاعی ما نفوذ کرده اند و احتمال درگیری زیاد است. از خلبان شماره 2 خواستم موشک ها و مسلسل های هواپیمای خود را سریعا آزمایش و نتیجه را اعلام کند و خود نیز چنین کردم و کلید مسلسل را در حالت آماده شلیک قرار دادم. با یک نگاه سریع، آلات دقیق و نشاندهنده های سوخت هواپیما را بازرسی کردم. همه چیز در حالت عادی کار می کرد. تنها تعجب من از این بود که چرا کنترلر رادار، ما را به ارتفاع 12000 پایی راهنمایی کرد؛ زیرا معمولا برای مقابله با تجاوز هوایی دشمن، همیشه در ارتفاعات پایین تر پرواز می کردیم. به هر حال، قبل از آنکه به ارتفاع مورد نظر برسیم، کنترلر مجددا اوجگیری به ارتفاع 15000 پا و سپس 18000 پا را مجاز کرد. آفتاب هنوز کاملا در آسمان نتابیده بود. غرق در افکار درگیری با دشمن بودم که کنترلر اعلام کرد به سمت شمال پرواز کنیم. با یک گردش سریع تاکتیکی، خود را در موقعیت رو به شمال قرار دادیم. لحظه ای نگذشته بود که مجددا دستور داده شد از سمت چپ به جنوب گردش کنیم. این کار، با انجام دو گردش 90 درجه ای تاخیری، امکان پذیر بود. هنوز 90 درجه اولی تمام نشده بود که اعلام شد: "هدف در 13 مایلی مقابل شما و در ارتفاع بالا در حال پرواز است." به خلبان شماره 2 گفتم که به محض دیدن هدف اطلاع دهد و سپس با استفاده از پس سوز شروع به اوجگیری کردیم. به خلبان شماره 2 تاکید کردم که از من جدا نشود و کاملا مراقب باشد. در همین لحظه، هواپیمای دشمن را مشاهده کردم. به علت فاصله زیاد نمی توانستم از او چشم بردارم. فورا شماره 2 را در جریان موقعیت هدف قرار دادم و دستورالعمل های درگیری هوایی را به دقت انجام داده، باک سوخت خارجی هواپیما را رها کردم تا قابلیت مانور بیشتری کسب کنم. تمام افکارم بر انهدام هواپیمای دشمن متمرکز شده بود. کنترلر رادار مرتبا با صدی هیجان زده ای فاصله ما را از دشمن گزارش داده، هر بار تکرار می کرد: "دقت کنید، هدف شما، یک هواپیمای میگ-25 است." با خود گفتم چون هواپیمای دشمن مجهز به سیستم هشدار دهنده پیشرفته ای است، باید قفل کردن رادار هواپیمایم بر روی آن، در حداقل فاصله و آخرین لحظات انجام شود تا او هر چه دیرتر متوجه حضور ما در اطراف خود شود. ضمنا برنامه را به گونه ای تنظیم کردم که همزمان با انجام قفل راداری بر روی او، موشک را نیز پرتاب نمایم. تمام این موارد را به هواپیمای شماره 2 نیز اطلاع دادم. در یک لحظه مناسب، هواپیمای دشمن را در صفحه رادار قفل کردم و با دریافت علائم پرتاب موشک حرارتی، دکمه را با انگشت فشردم. موشک رها نشد. فرصت بسیار کم بود و فاصله هر لحظه نزدیکتر می شد. می دانستم که هواپیمای میگ-25 در ارتفاع بالا، قابلیت مانور خوبی دارد و از شتاب زیاد و موتورهای بسیار قوی برخوردار است؛ بنابر این درنگ جایز نبود. به سرعت سوئیچ مسلسل را اختیار کردم و او که اکنون با دریافت علائم هشدار راداری، متوجه قفل رادار من شده بود، گردش شدیدی به راست کرد. دستگاه نشانه روی را روی او تنظیم کرده، شروع به شلیک کردم. نتیجه ای حاصل نشد. با یک مانور حساب شده، دستگاه نشانه روی را در فاصله کوتاهی، جلوتر از هواپیمای دشمن قرار داده، شلیک مرگبار مسلسل را مجددا آغاز کردم. در این لحظه فراموش نشدنی، آتش و دود فراوانی از بال سمت راست میگ زبانه کشید. قصد داشتم چنانچه موفق به سرنگونی آن نشدم، به طریق ممکن، اجازه برگشت و خروج از مرزهای هوایی کشور را به او ندهم. آنقدر هیجان زده بودم که بی اختیار، به خلبان شماره 2 گفتم: "چطور بود؟" او هم صادقانه جواب داد: "از این بهتر ممکن نیست!" کنترلر رادار نیز با خوشحالی این موفقیت را تبریک گفت. برای لحظاتی، خود را به هواپیمای دشمن که اکنون مانند خفاشی زخمی پرواز می کرد، نزدیک و نزدیکتر کردم. خلبان دشمن مرا به خوبی می دید. حالت پروازش عادی نبود و هواپیما با شیرجه ملایمی به سمت زمین می رفت؛ در حالیکه شعله های آتش -حدود 15 متر- به دنبال آن زبانه می کشید، تدریجا ارتفاع کم می کرد؛ لذا با علامت دست، به خلبان توصیه کردم که خود را نجات دهد؛ ولی او فقط نگاهم می کرد. در همین لحظات، کنترلر رادار اطلاع داد که یک هواپیمای دیگر دشمن، شما را از پشت سر تعقیب می کند. با یک نگاه سریع به سوخت باقیمانده هواپیما، فهیمدم که علاوه بر کمبود سوخت، فشنگی هم ندارم تا نثارش کنم و چنانچه درگیری هوایی به سرعت توسعه پیدا کند، به هیچ وجه قادر به حمایت و پشتیبانی از هواپیمای شماره 2 نخواهم بود؛ لذا تصمیم به مراجعت گرفتم. ارتفاع ما 29000 پا بود و خط دود سیاهی از هواپیمای آسیب دیده دشمن در آسمان مشاهده می شد. ارتفاع خود را در زمان کوتاهی، به 5000 پا رساندم و برای نشستن آماده شده، به سمت فرودگاه ادامه مسیر دادم. وقتی هواپیما را پارک کرده و به اتاق مخصوص آلرت رسیدیم، دوستانم با خوشحالی، مرا در آغوش فشردند. فرمانده پایگاه نیز به من تبریک گفت و اعلام کرد که هواپیمای دشمن سرنگون شده و عملیات وسیعی از سوی دشمن، برای یافتن خلبان آن در جریان است. ساعتی بعد یکی از استادان قدیمی پروازم که در مرکز فرماندهی نیروی هوایی خدمت می کرد، تلفنی تماس گرفت و به من تبریک گفت و اظهار کرد: "همین انتظار را از تو داشتم." این جمله برای من بسیار غرور آفرین و با ارزش بود و آن روز را هیچگاه فراموش نمی کنم. بر بلندای سپهر، جلد چهارم، صفحات 49 الی 54، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، چاپ سال 1382
__________________
الهی رضا برضاک وتسلیما لامرک
|
| کاربر زیر بخاطر پست مفید از Alireza_Mahan23 سپاسگزاری کرده اند : | ||
|
#94
|
||||
|
||||
|
X وقتی خلبان شهید بابایی می خواست ناو آمریکایی را بزندشهید بابایی حشر و نشر زیادی با مردم و روستاییها داشت که اخلاق او را خوب میشناختند. میشد سراغ یکی از آنها برویم و با او گفتوگو کنیم، اما سرهنگ خلیل صراف، هم همرزم او بود و هم رفیقی شفیق. روزهای زیادی را در جنگ با هم گذراندند. هنوز هم اشک در چشم سرهنگ صراف جمع میشود وقتی از خوبیهای عباس حرف میزند. سرهنگ خلیل صراف عاشق جبهه بوده و میگوید با هر بهانهای خودم را به منطقه میرساندم. خانوادهام را دوست دارم، اما وقتی کنارشان بودم فکر بچههای خط و تنهایی و دوری آنها از خانه رهایم نمیکرد. متخصص الکترونیک است، آن زمان به او میگفتند تخصص شما به درد جبهه نمیخورد! استخدام ارتش بود، اما نمیتوانست مأموریت بگیرد و برود. آنقدر بهعنوان بسیجی به جبهه اعزام شد که به جرم ترک خدمت به دادگاه نظامی رفت. سرهنگ خلیل صراف میگوید همین الان هم که سن و سالی از من گذشته دوست دارم لباس نو بپوشم و شیک بگردم اما عباس اینطور نبود. همیشه ساده ساده. بهزور لباس خلبانی نو میپوشید حتی وقتی تیمسار بابایی شد. در نیروی هوایی چه کار میکردید؟ مسئولیتتان چه بود؟ در نیروی هوایی تخصص الکترونیک داشتم و سال 1351 در مخابرات نیروی هوایی استخدام شدم. در کیش و شهرآباد خدمت کردم و قبل از انقلاب به مشهد منتقل شدم، یکسال آنجا ماندم. وقتی انقلاب شد به پیشنهاد بعضی مسئولان از جمله حضرت آیتا... خامنهای، در تهران مشغول شدم. البته قبل از انقلاب هم با ایشان رابطه داشتم. چه ارتباطی؟ رهبر انقلاب آن زمان ایدئولوژی اسلامی تدریس میکردند و من هم سر کلاسهایشان حاضر میشدم. کلاسهایی که در مسجد کرامت تشکیل میشد؟ نه، جلسههای خصوصیای که در منزل تشکیل میشد. یکی دوبار هم در همین کلاسها، شهید اندرزگو را دیدم، ولی زیاد او را نمیشناختم. مجلس، خصوصی بود و افراد خاصی در آن شرکت میکردند که بیشترشان هم شهید شدند. به هر حال پیشنهاد شد در تهران خدمت کنم و همینجا کمیته و انجمن اسلامی را در نیرویهوایی تشکیل دادیم. از جمله بنیانگذاران حفاظت اطلاعات نیز بودم. چه سالی؟ از سال 1359، از وقتی به جبهه اعزام شدم، حفاظت اطلاعات تشکیل شد. رهبر انقلاب با یک تلفنگرام که به نیروی هوایی زدند، خواستند چند نفر از بچههای مشهد که من هم جزو آنها بودم، در اختیار جنگهای نامنظم و شهید چمران قرار بگیریم. در جنگهای نامنظم، مسئول عملیات دشت آزادگان سوسنگرد شدم. شما هم برای تکمیل دورههای آموزشی، آمریکا رفتید؟ بله، برای آموزش دوره الکترونیک به آمریکا رفتم. دورهها از ١٢ تا ٢٧ ماه بود. نیرو هوایی، ٣٦٠ نوع تخصص دارد، از هواپیما تا الکترونیک. الکترونیک تخصصهای مختلفی از جمله مخابرات، رادار و ...؛ رادار و مخابرات به تخصصهای ویژهای تقسیم میشوند. فکر میکردم انقلاب بیشتر به تجهیز برای جنگ الکترونیک نیاز دارد. به همین دلیل رشته جنگ الکترونیک را خواندم که هم به درد جبهه بخورد و هم به درد حفاظات اطلاعات. به ردیابی و رادار مربوط بود؟ بخشی از چیزهایی که خواندیم به رادار و ردیابی مربوط بود. یادتان هست قبل از بمباران آژیر از رادیو و تلویزیون پخش میشد. ما آن موجها را میگرفتیم. به محض اینکه دستگاه روشن میشد و همان لحظه که هواپیما میخواست موشک را رها کند یا همان لحظه که هواپیما روشن میشد ما میفهمیدیم چه هواپیمایی از کدام پایگاه بلند شده. سه آژیر زده میشد که اولی آماده باش عمومی بود و دومی برای اطلاع از اینکه موشک نزدیک کدام شهر شده و سومین آژیر برای اطلاع از جای بمباران بود. ما نوع این ارتباطها را میگرفتیم. وقتی ما موشک را رها میکردیم اصابت میکرد، بیسیم آتشنشانی عراق را شنود میکردیم و میفهمیدیم خسارتی که وارد کردیم چقدر است. شنود مرسوم است، در ایام به جز جنگ هم جاهایی مثل سفارتخانهها تا محدوده مشخص، شنود میکنند. اینها یک نفر تحلیلگر هم دارند که با توجه به شنودها استراتژی مملکت را مشخص میکنند. در جنگهای نامنظم چه کردید؟ مسئول عملیات دشت آزادگان بودم. در مدت سه چهار ماهی که آنجا بودیم دو بار عراق حمله کرد و در محاصره قرار گرفتیم. سروان عبدا... عیسیپور در این حملهها شهید شد. به بهانه اینکه بقیه بچهها کشته نشوند و متخصصان را از دست ندهیم، بقیه را برگرداندند. در این عملیات مجروح شدم و با هواپیمای 130- C برگشتم. خیلی دوست داشتم در جبهه خدمت کنم، اما معمولا با درخواست اعزام من مخالفت میشد. در مدت هشت سال جنگ و ٦٧ ماه خدمت در جبهه، هیچ عید نوروزی را همراه خانوادهام در خانه نبودم. دختر کوچکم برایم نامه نوشت که بابا من شکل تو را فراموش کردم، برگرد. به هر بهانهای میرفتم جبهه. هر جا میگفتند به تخصص شما نیاز داریم میرفتم. ٦ هزار و ٧٠٠ کیلومتر مأموریت انجام دادم و به تمام وابستههای حافظت اطلاعات در نیروی زمینی، هوایی و دریایی سر زدم، دستگاه رنجکننده را نصب کردم و طریقه استفاده را آموزش دادم. ٣٨ نقطه ایران را در مدت یک ماه سرکشی کردم چون میخواستم زودتر به جبهه برگردم. بارها حقوقم را قطع کردند. مرا تحویل دادگاه نظامی دادند، اما جبهه را رها نکردم. تا زمانیکه جنگ بود، در جبهه حضور داشتم. دادگاه نظامی برای چه؟ جرم شما ترک خدمت بود؟ نه، مثلا با منت موافقت میکردند و ٢٠ روز مأموریت میدادند، ولی من میرفتم جبهه ٣-٤ ماه میماندم، تا جاییکه نیاز بود. در ١١ عملیات حضور فعال داشتم. معمولا از طرف بسیج، جبهه میرفتم. اولینبار بهعنوان راننده اعزام شدم. کسی نمیدانست بهکارهای الکترونیک واردم. وقتی پایم به جبهه رسید، خودم گفتم کارهای مخابراتی را هم بلدم. دفعه اول راننده آمبولانس بودم. اما دفعه دوم مستقیما رفتم قسمت مخابرات و مشغول شدم. شما که ارتشی بودید چرا از طرف بسیج به جبهه میرفتید؟ چون میگفتند تخصص شما به جبهه نمیخورد. هیچیک از همکاران همتخصصی من جبهه نرفتند، اما من عاشق جبهه بودم. از کجا با عباس بابایی آشنا شدید؟ زمانیکه حفاظت اطلاعات را تشکیل دادیم - زمان شهید رجایی - از جمله نیروهای متخصص و مؤمنی که جذب انجمن اسلامی شدند، شهید بابایی بود. خلبانها خیلی کمتر جذب این تشکلها میشدند، ولی عباس از اول آمد خودش را معرفی کرد و مشغول شد. از سال 1359 و تشکیل انجمن اسلامی نیروی هوایی با عباس آشنا شدم. اوایل، کمیته نیروی هوایی کار میکرد بعد این کمیته به انجمن اسلامی تبدیل شد و بچههای انجمن اسلامی دو شاخه شدند. یک دسته رفتند عقیدتی سیاسی را تشکیل دادند و تعدادی از ما هم حفاظت اطلاعات را راه انداختیم. عباس بابایی در انجمن اسلامی چه میکرد؟ عباس، فعالیتهای فرهنگی میکرد و علاقه زیادی هم به تعزیهخوانی داشت. تعذیهخوانی را از پدرش یادگرفته بود؟ بله، پدرش هم تعزیهخوان بود و هم سازنده وسایل تعزیه. یکبار از جبهه برمیگشتم، عباس گفت: پدرم ناراحتی قلبی دارد برو او را از قزوین بردار و ببر پیش دکتر. دکتر طباطبایی، حزباللهی بود و عباس را میشناخت، از حاج اسماعیل بابایی پول نگرفت؛ دفعه بعد پدر عباس برای جبران محبت دکتر یک کلاهخود تعزیهای به او هدیه داد. دکتر قبول نمیکرد، اما چون کار دست حاج اسماعیل بود، پذیرفت. عباس هم به این کارها علاقه داشت. یکی دوبار در انجمن اسلامی، از تهران خواسته بود بیایند در انجمن اسلامی تعزیهخوانی به پا کنند. در مناسبتهای مختلف، پرسنل همراه خانوادهشان را دعوت میکردیم و برایشان مراسم تعزیهخوانی اجرا میکردیم. همکاری عباس بابایی با انجمن اسلامی، بیشتر، فرهنگی بود. ادامه این آشنایی به کجا رسید؟ این آشنایی و رفاقت ادامه داشت. آن زمان افرادی در ارتش بودند که از زمان محمدرضا پهلوی خدمت میکردند و شاید خیلی با انقلاب همراه نبودند. فکر کنم درجه عباس سروانی بود که ٢ درجه ترفیع دادند و سرهنگ شد و فرمانده پایگاه هوایی اصفهان. چرا پایگاه اصفهان؟ چون تخصص عباس، هواپیماهای «5- F» و «14- F» بود. زمان جنگ هم این هواپیماها از پایگاه اصفهان بلند میشدند. نسبت شما با شهید بابایی چه بود؟ او خلبان هواپیمای جنگنده بود و شما در مخابرات. نسبت ما رفاقت بود. عباس، زمان جنگ فرمانده پایگاه بود و نمیتوانست زیاد پرواز کند. بیشتر، مسئولیت اداره نیروها را برعهده داشت. متأسفانه زمان بنیصدر اوضاع اصلا خوب نبود. بنیصدر فرمانده نیروهای مسلح بود به فرماندهها دستور میداد، گاهی برای زدن یک تانک، هواپیما بلند شود و دشمن هم بهراحتی با موشک میزد و ما یک هواپیما را از دست میدادیم. عباس از این قضیه خیلی ناراحت بود و تلاش میکرد توانمندیهایش را در جبهه نشان دهد. فکر میکنم بهواسطه ارتباطهایی که با حضرت آیتا... خامنهای و آقای رفسنجانی داشت آنها را مجاب کرد در حالیکه فرمانده پایگاه اصفهان است، قرارگاه رعد را تشکیل دهد که زیرنظر قرارگاه خاتمالانبیاء خدمت کند. آن زمان فرمانده نیروی هوایی سرهنگ صدیق بود که مأموریت قرارگاه رعد را بهعهده گرفت. صدیق تصمیمهای درستی نمیگرفت. فعال نبودیم و دشمن، رادارهای ما را زده بود. به همین دلیل بهوسیله آقای رفسنجانی مسئولیت جنگ به عهده سرهنگ بابایی گذاشته شد. مسئولیت قرارگاه خاتم با آقای رفسنجانی بود و جلسههای مختلف هم در این قرارگاه تشکیل میشد. مسئولیت جبهه و جنگ چه در جنوب و چه در غرب را، از فرمانده نیروی هوایی ساقط کردند و به فرمانده قرارگاه رعد دادند که سرهنگ عباس بابایی بود. بابایی میخواست نیروهای مخلصی جذب کند که خودش دوست داشت. بالطبع از حفاظت اطلاعات خواست که من را جذب قرارگاه رعد کنند؛ آنها هم مخالفت میکردند. برای همین هرچه حفاظت اطلاعاتی میفرستادند آنجا، عباس قبول نمیکرد و میگفت فقط فلانی (صراف) را قبول دارم. حفاظت اطلاعات قرارگاه رعد تشکیل نشد تا اینکه خودم رفتم. با عباس در ارتباط بودم؛ گاهی از طریق بسیج پیش بابایی میرفتم، آن زمانکه در اهواز و امیدیه بود. تا اینکه عباس گفت دوست داری بیای پیش ما؟ گفتم بله، آرزومه. نامهای از قرارگاه رعد به بسیج و قرارگاه کربلا زدند. قرارگاه کربلا مرا مأمور کرد به قرارگاه رعد. حفاظت اطلاعات هم وقتی فهمید از طریق بسیج رفتهام و عباس مرا جذب کرده، ناچار شدند همان مأموریت حفاظت اطلاعات را به من بدهند. آنجا هم مسئول حفاظت اطلاعات بودم و هم مسئول FAC. کار FAC چه بود؟ کار من و همکارنم در این بخش تشخیص هواپیماهای خودی از دشمن بود. مدیریت فنی عباس عالی بود. شیوهای جدید برای پرواز ابداع کرد و آن سکوت کامل پروازی بود. تمام سیستم رادیویی و راداری را قطع میکرد و بعد پرواز میکرد. وقتی ما با بیسیمها حرف میزدیم آن طرف عراقی، با تجهیزاتی که داشت بهراحتی میفهمید هواپیمایی شکاری بلند میشود و قرار است عملیات انجام دهد. عراقیها نوع فرکانس هواپیما را داشتند و میدانستند هواپیمایی که بلند شده، چیست. به همین دلیل ما باید هواپیمای دوست و دشمن را تشخیص میدادیم. عباس به همه خلبانها دستور داده بود که رادار و بیسیمهایشان را روشن نکنند. ما برج مراقبت نداشتیم. صبح به صبح خودش یک پرواز در سکوت رادیویی و راداری محض انجام میداد. عباس و خلبانان دیگر بهقدری پایین پرواز میکردند که گاهی میشد خلبان را شناسایی کرد. نشانهاش هم این بود که درست از روی دکلهای برق پرواز میکردند. کالک منطقه دشمن و نقشهها را داشتند، بهراحتی برای شناسایی میرفتند. اولین پرواز «weather test» بود. همیشه این پرواز را عباس خودش انجام میداد و میآمد نقشه را به بقیه خلبانها میداد. این کار عباس خیلی در روحیه بچهها تأثیر داشت، چون بچهها میدیدند اولین پرواز را فرماندهشان با این روش انجام میدهد، خودشان هم ترغیب میشدند زودتر بروند مأموریتشان را انجام دهند و برگردند. سکوت رادیویی و خاموش کردن رادارها خطرناک نیست؟ نه، قبل از اینکه شهید بابایی مسئولیت قرارگاه رعد را برعهده بگیرد تعداد زیادی از هواپیماهایمان را از دست دادیم، بهدلیل روشهای غلط. پروازهای برون مرزی را خود عباس با مسئولیت خودش انجام میداد، بهطوری که حتی یک هواپیمای ما از بین نرفت. بچهها با این روش، دشمن را غافلگیر میکردند و نقشهای که عباس به آنها میداد بهقدری دقیق بود که خلبانها با چشم خودشان مواضع دشمن را میدیدند بعد فایر میکردند. در ارتفاع پست پرواز میکردند، کسی نمیتوانست ردشان را بزند. چیزی میخواهم بگویم که تا حالا هیچجا نگفتم. اولین ناو آمریکایی که وارد خلیجفارس شد، بابایی به شورای عالی دفاع گزارش کرد و اصرار داشت به محض اینکه ناو، وارد مرز ما و خلیجفارس شد، بزنم. میگفت نمیخواهم انتحاری عمل کنم، اما اگر نتوانستم، با هواپیما داخل ناو میروم. طرحی داشت که میتوانست راحت، سطح آب پرواز کند و برود تمام بمبهایش را بر سر ناو بریزد و برگردد. هیچ خلبانی جرئت این کار را نداشت. اما عباس میتوانست. عباس خیلی عصبانی بود که چرا ناو آمریکایی وارد خلیجفارس شده و ناراحت از اینکه چرا به من اجازه نمیدهند ناو را منهدم کنم. با واسطهای شنیدیم معینیپور در جلسه شورای عالی دفاع، نظر منفی داده و گفته ناو آمریکایی شوخی نیست؛ وسط جنگ با عراق ما با آمریکا هم وارد جنگ میشویم. ما میگفتیم همین الان هم داریم با آمریکا میجنگیم، چون حامی اصلی عراقیها، آمریکا بود. هیچیک از کسانیکه در شورای عالی دفاع بودند راضی نشدند این کار انجام شود و نظر کسانی مثل فرمانده نیرو هوایی خیلی مهم بود. معینیپور (فرمانده نیروی هوایی) میگفت عباس نمیتواند ان کار را انجام دهد، عباس میخواهد با آمریکا در بیفتد! او میگفت امکان ندارد ما ناو آمریکایی را بزنیم و آنها واکنش شدیدی نشان ندهند. آقای نوروزی از دوستان ما که در دفتر نشر آثار حضرت امام بود میگفت امام به شورای عالی دفاع مکتوب کردند؛ اولین ناوی که وارد خلیجفارس شد و شما با هواپیما زدید، مطمئن باشید ناو دومی جرئت نمیکند وارد این منطقه شود. الان هم هر ناوی وارد خلیجفارس میشود من یاد عباس میافتم که چقدر نگران بود و نگذاشتند کارش را انجام دهد. به توانایی فنی عباس آشنا بودم و میدانستم اگر به او اجازه دهند حتما میتواند موفق شود. قرار بود در سطح پایین پرواز کند طوریکه در معرض رادارهای آنها قرار نگیرد و بهراحتی بمبهایش را داخل ناو بریزد و برگردد. هیچوقت ناو آمریکایی فکر نمیکرد خلبان بابایی پیدا شود که اینقدر جسور باشد و بهراحتی به آنها صدمه بزند. الان متأسفانه 9-8 ناو آمریکا در خلیجفارس هستند. اینها در اثر ندانمکاری شورای عالی دفاع بود که موافقت نکردند. اگر این گزارش عباس به دست امام میرسید، مطمئنم که ایشان اجازه چنین کاری را میدادند، چون خودشان در نامه نوشته بودند اولین ناوی که وارد شد بزنید، کسی این حرف را گوش نکرد. این کار اصلا عرف نبوده، معمولا خلبانها چنین کاری نمیکنند و این خطر را به جان نمیخرند، چطور عباس بابایی میخواست ناو آمریکایی را بزند؟ ببینید سکوت رادیویی هم یک ابتکار بود و اصلا در آن زمان مرسوم نبود. یکبار به ما گفت بروید مقدار زیادی پِهِِن گاو تهیه کنید. ما هم نپرسیدم چرا؟ فقط میدانستم در جایی مثل شهرآباد که قبلا خدمت کرده بودم میتوانم چنین چیزی را پیدا کنم. کامیون فرستادیم از شهرآباد بجنورد، پِهِِن، بار زد و آورد. همه تعجب کرده بودند اینها برای چیست. بعد عباس گفت بشکههای بزرگ ٢٢٠ لیتری میخواهیم. خودش آمد یکی از آنها را به شکلی سوراخ کرد و گفت بقیه را هم همینطور سوراخ کنید. بعد گفت بروید مازوت تهیه کنید. وقتی دستور میداد من که دوستش بودم حساب میبردم. وقت کار، با کسی شوخی نداشت. ما هم بدون کم و کاست دستوراتش را انجام میدادیم. به ما گفت میروید این بشکههای پر از پِهِِن را در نقاط مرزی مشخص کار میگذارید و چند تا از بچههای مطمئن هم مسئول روشن کردن آن شدند. یک نفر خلبان متخصص هم همراهمان بود که میتوانست هواپیماهای خودی را از دشمن تشخیص دهد. یک روز قبل از عملیات، عباس، ساعت پرواز، عملیات و بازگشت را به ما میداد. هیچیک از بچههای ما حق نداشتند آتش بریزند حتی اگر دشمن وارد آسمان میشد. در ١٠ دقیقه خلبانها میرفتند طبق نقشهای که قرارگاه خاتم داده بود با چشم، مواضع دشمن را میدیدند و بمباران میکردند و برمیگشتند. وسط بمباران، تازه، عراقیها متوجه هواپیماها میشدند تا برسند پشت دستگاهها عملیات تمام شده بود و بچهها برگشته بودند. مرز در نخلستان بود، اصلا قابلتشخیص نبود. ما این بشکههای پِهِِن و مازوت را آتش میزدیم، وسط نخلها دود سیاه غلیظ از دور دیده میشد که خط مرزی بود. وقتی خلبانها از دود رد میشدند، میدانستند وارد آسمان ایران شدهاند و عملیات تمام شده؛ با این روش نیازی به رادار و ارتباط رادیویی نبود. دکلهای برق نشانه بود. خلبانها از بالای دکلهای برق یک راست میآمدند پایگاه هوایی امیدیه. کجا مجروح شدید؟ یکبار سر موضع پدافند بودم، هواپیماهای دشمن بمباران کردند. از هشت نفری که در موضع پدافند بودیم، هفت نفر شهید شدند و من که داخل سنگر بودم زنده ماندم. سنگر داخل زمین بود و موج مرا گرفت. الان هم گوشم سنگین است و هم اعصابم ناراحت است. ٤٣ روز بخش اعصاب بیمارستان نیرو هوایی بستری شدم. متأسفانه کسانی که در بخش اعصاب ارتش بستری هستند یا سربازان فراری هستند یا قاتلانی که خودشان را به دیوانگی زدهاند. اصلا وضعیت خوبی نبود. شاید من اولین مجروح جنگی بودم که در بیمارستان نیرو هوایی بستری شدم. داشتم دیوانه میشدم. شهید اردستانی و آقای اکرمی (وزیر آموزش و پرورش) وقتی به ملاقاتم آمدند، گفتم مرا از اینجا نجات دهید. گفتم اینجا نرده دارد ولی من میتوانم فرار کنم. بالاخره هم از آن بیمارستان فرار کردم و خودم را به قرارگاه امیدیه اهواز معرفی کردم. یکبار هم در فاو، شیمیایی شدم. درباره قرارگاه رعد و کارهایی که آنجا انجام میشد بیشتر توضیح دهید. قرارگاه رعد یکی از قرارگاههای فعال عملیات هوایی بود که هر نوع درخواست هوایی چه از نظر گسترش پدافند و چه از نظر اعزام هواپیما به عراق، زیرنظر قرارگاه خاتم الانبیاء انجام میگرفت که ریاست ستاد با حسن روحانی و مسئولیتش با آقای رفسنجانی بود. آنجا جلساتی قبل از عملیات با ما میگذاشتند و درباره تعداد نیروها یا طرح گسترش پدافند حرف میزدند. قبل از عملیات، موشکهای هاگ و ضدهواپیما را در منطقه عملیاتی گسترش میدادیم. وقتی عملیات انجام میشد ما آمادگی کامل داشتیم. چون بعد از علمیات، هواپیماهای عراق آسمان ایران را سیاه میکردند. بهترین پروازهای عملیاتی، بیشترین اسیر خلبان، بیشترین هواپیماهای دشمن که صدمه دید، زمانی بود که قرارگاه رعد تشکیل شد و موشکهای هاگ ما بهخوبی عمل میکرد. امکان نداشت یک موشک هاگ رها شود، ولی به هواپیما نخورد. این موشکها به حرارت هواپیما حساس بودند، آن را دنبال و منهدم میکردند. شهید ستاری مسئول پدافند و شهید بابایی فرمانده قرارگاه رعد بود. شهید اردستانی هم معاون حاج عباس بود و نفر دوم قرارگاه. ماجرای حج ٦٦ چه بود؟ عباس بابایی چرا همراهتان نیامد و چطور به شهادت رسید؟ سال 1366 همه با هم حج رفتیم. عباس از پایگاه تبریز پرواز کرده بود، عملیات را انجام داده بود و به آسمان ایران برگشت که یکی از نیروهای خودی، اشتباها او را زد. گلوله از کابین دوم، مستقیم به گلوی او خورده بود. البته کسی تقصیر نداشت. همانطور شهید شد که حضرت علیاصغر(علیهالسلام). در تعزیههای پدرش معمولا نقش علیاصغر(علیهالسلام) را بازی میکرد سال 1366 آقای کروبی نماینده امام در حج بود. آقای کروبی مرا صدا کرد. با شهید اردستانی و مرحوم دادپی هم اتاق بودم. خانم شهید بابایی را هم به ما سپرده بودند. آقای کروبی به ما گفت عباس شهید شده، دو نفر از شما همراه خانم حکمت، باید با اولین پرواز فردا به ایران برگردد.
__________________
الهی رضا برضاک وتسلیما لامرک
|
|
#95
|
||||
|
||||
|
چه کسی با کبری هواپیمای میراژ عراقی را سرنگون کرد :
![]() هیچ کس نمی داند اما من و او می دانیم و خداوند که تنها خلبانی که در جنگ تحمیلی توانست با بالگرد هواپیما میراژ را سرنگون سازد چه کسی با کبری هواپیمای میراژ عراقی را سرنگون کرد ناگفته های جنگ بسیار است و هنوز قهرمانانش ناشناخته مانده اند. شاید با تمام تلاشی که نویسندگان جنگ در این راه متحمل می شوند نتوانند به معرفی تک تک این چهره های دلاور بپردازند.اما آنچه را من احساس می کنم این است که در طول 12 ساعت مصاحبه ای که انجام دادم می بایست حداقل به یکی از این شخصیت ها موفق و ناشناس اشاره ای می کردم گرچه در بیان این مهم ناتوانم اما آب دریا را به قدر قطره ای باید چشید. یکی از خلبانان رشید و دلاور هوانیروز ستوانیار خلبان عبدالله نجفی(سرهنگ دوم خلبان عبدالله نجفی که پس از 8 سال جنگ در سال 1373 بنا به درخواست شخصی اش به افتخار بازنشستگی نائل آمد)بود که از نظر طراحی عملیات حضور مستمر در خطوط مقدم آتش رهبری تیمهای عملیاتی شجاعت و دلاوری یکی از شاخص ترین چهره های ارتش جمهوری اسلامی ایران بود.بارها و بارها شاهد بودم وی تنها با توپ بالگردش به جان یک گردان سربازان عراقی می افتاد و بدون ترس و وحشت از اینکه مورد هدف قرار گیرد آنان را تار و مار می کرد. ایشان با اینکه خلبان بالگرد ضد تانک(بالگرد تاو)بود با وجود داشتن راکت و موشک به هیچ عنوان تمایلی به جنگ از راه دور نداشت و همیشه می گفت((جانی که قرار است در خیابان و بیابان از کف انسان برود چه بهتر که در میدان رزم تقدیم صاحبش بشود پس چرا برای نگهداری اش باید این قدر از دشمن ترسید باید به قلبش زد آن وقت خواهی فهمید که معامله ی رو در رو با خدا چه کیفی دارد.)) ![]() هیچ کس نمی داند اما من و او می دانیم و خداوند که تنها خلبانی که در جنگ تحمیلی توانست با بالگرد هواپیما میراژ را سرنگون سازد کسی جزء او نبود اما ایشان آن قدر شرم حیاء داشتند و دارند که در طول جنگ تحمیلی تمام افتخارات را به دیگران واگذار کرده و هیچ گاه برای کسی از آنچه انجام داده بودند چیزی تعریف نمی کرد. در عملیات فتح المبین موقع اجرای آتش مورد هدف قرار گرفت و چرخ بالش غرق آتش شد.خودش بعد از پایان عملیات برایم تعریف کرد که: -روی سنگر عراقیها بودم هر کدام سرشان را از سنگر بیرون می آوردند یک گلوله خرجشان می کردم آخر دیگر تانک و خودرویی وجود نداشت که به راکت و موشک ببندم اما سنگرهای زیادی باقی مانده بود که می بایست به حساب آنها می رسیدم دلم نمی آمد برای یک سنگر یک فروند موشک یا راکت حرام کنم این بود که مثل گذشته با توپ بالگرد شروع به کار کردم همین طور که مشغول بودم مرا زدند و بالگردم آتش گرفت چاره ای جزء فرود اضطراری نداشتم نمی توانستم وسیله را پشت خط آتش دشمن برسانم مجبور شدم پرنده را جلو خاکریز عراقیها زمین بگذارم وقتی پیاده شدم دیدم عراقیها درون سنگر دستهایشان را بالا گرفته و تسلیم شده اند خنده ام گرفت و با زبان فارسی سرشان فریاد کشیدم((بدبختها بالگردم آتش گرفته من هم اسلحه ندارم اسیر بهتر از این دیده بودید؟!))نمی دانم پیچاره ها تو حرفهای من چه چیزی شنیدند که پا به فرار گذاشتند بالگرد نجات هم روی زمین نشست و سوار آن شده از خط آتش بیرون آمدم از زمین جدا نشده بالگردم روی زمین منفجر شد و کوهی آتش به هوا رفت. ![]() ایشان را وقتی از میدان آتش بیرون آوردند صورتش کاملا از حرارت سرخ شده بود کوچکترین ناراحتی را از خود نشان نداد و هنوز از بالگرد نجات پیاده نشده پرسید((کدام بالگرد کبری آماده ماموریت است.))و بدون اینکه استراحتی بکند سوار بر یکی از آنها شد و مجددا به خط آتش بازگشت.( به نقل از یکی از خلبانان جنگ) منبع: نعمت الله قبایی آرانی
__________________
الهی رضا برضاک وتسلیما لامرک
|
![]() |
| برچسب ها |
| تاپيك, تيزپروازان, جامع, خاطرات, رشيدنيروي, هوايي |
| کاربران در حال دیدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان) | |
تاپیک های مشابه
|
||||
| تاپیک | آغازگر تاپیک | تالار | پاسخ ها | آخرین ارسال |
| تاپيك جامع تسليحات شيميايي-ميكروبي-بيولوژيك | Alireza_Mahan23 | اسلحه و جنگ افزار | 42 | 12 ساعت پیش 09:31 |
| تاپيك جامع آشنايي باناوهاي هواپيمابرجهان | Alireza_Mahan23 | اسلحه و جنگ افزار | 29 | 5 روز پیش 14:14 |
| ليست قيمت انواع لباسشويي اتوماتيك اسنوا | KING | ماشین لباسشویی | 5 | 30-09-2009 18:23 |
| تصوير جالب يك صفحه شطرنج و مهره هايي از جنس سراميك | YAGHOT SEFID | عکس های متفرقه | 0 | 22-09-2009 09:56 |
| الكترونيك هواپيمايي | EXIR | ریاضی فیزیک | 0 | 14-02-2009 13:22 |
| ابزارهای تاپیک | جستجوی این تاپیک |
| نحوه نمایش | |
|
|