تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > متفرقه > مباحث مذهبی > زندگینامه پیامبران و امامان

زندگینامه پیامبران و امامان تمامی مباحث در مورد زندگینامه پیامبران و امامان در اینجا

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک

زندگی نامه حضرت یوسف ع
  #1  
قدیمی 09/06/2009
آواتار YAGHOT SEFID
YAGHOT SEFID YAGHOT SEFID آفلاین است
مدير ارشد تالار علمی فرهنگی

مدیر ارشد ماه کاربر اخلاق ماه 

 

نام: MAHDI
جنسيت: مرد
محل سکونت: IRAN ZIBA
مدرک تحصيلی: مدیریت
پست: 13,374
سپاس: 14,710
از این کاربر 13,951 بار در 7,452 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 1
به این کاربر 5 بار در 5 پست اعتراض شده
چوب: 2,971,100
ارسال پیام AIM به YAGHOT SEFID ارسال پیغام Yahoo به YAGHOT SEFID
Cool زندگی نامه حضرت یوسف ع

یوسف ....
یوسف - علیه السلام - پیامبری است که خداوند متعال ، داستان زندگی اش را در قرآن نقل فرموده و از آن تعبیر به " احسن القصص " کرده است . پیامبری که داستانش در قرآن ، با بیان محبت بی دریغ پدر بزرگوارش ، یعقوب - علیه السلام - به او و هجران این دو آغاز می شود و پس از فراز و فرودهایی هیجان انگیز و زیبا ، با وصال این دو به انجام می رسد .
این داستان جزئیات بسیار زیادی دارد که بیان همه ی آن ها خارج از حوصله ی این مقاله است ؛ قصد این مقاله آن است که با بررسی تطبیقی داستان حضرت یوسف با وجود نازنین حضرت مهدی - عجل الله تعالی فرجه الشریف - با استمداد از روایات اهل بیت - علیهم السلام - به بررسی سابقه ی تاریخی بحث غیبت ، در امت های گذشته بپردازد . لذا آن دسته از محورهای اصلی و یا جزئیات این " زیباترین داستان " مورد توجه قرار گرفته است که پیوندهای ارتباطی محکمی ، با وصف حال ارتباط شیعیان با مولایشان ، در دوران غیبت دارد . مشابهت عجیب حال و روز یوسف ، برادرانش و یعقوب با وجود مقدس امام عصر - ارواحنا له الفداء - ، مخالفان و تشکیک کنندگان در مورد آن بزرگوار و شیعیان راستین دوران غیبت ، بحث آموزنده و مهمی است که در این مقاله به آن پرداخته خواهد شد .

الف - یوسف کنعان

1 - داستان یوسف ، از آن جا آغاز می شود که او ، بسیار مورد توجه پدرش یعقوب بوده ، به نحوی که حسادت سایر برادرانش را برمی انگیخته است . برادران از محبت های بی دریغ پدرشان به او ، می رنجند و آتش حسادت در سینه هایشان مشتعل می شود . هرچند که در ابتدا تصمیم می گیرند که یوسف را از میان بردارند ؛ اما تقدیر چنان بوده است که نظرشان برگردد و سرانجام تصمیم قطعی بگیرند که او را در چاهی بیندازند ، تا کاروان های عبوری ، او را با خود ببرند .
از طرفی علاقه ی شدید یعقوب به یوسف ، مانع از آن بود که بتوانند ، تصمیم خود را عملی سازند . لذا از پدرشان خواستند تا اجازت دهد که روزی ، او را جهت بازی و تفریح ، به خارج از شهر ببرند . یعقوب که از حسادت برادران به یوسف ، آگاه بود ، ابتدا نپذیرفت . اما هنگامی که در برابر اصرار شدید برادران یوسف قرارگرفت ، سرانجام تسلیم در خواست آنان شد و یوسف را با ایشان راهی کرد .
برادران یوسف ، مطابق نقشه ی قبلی ، او را در چاهی انداختند و شب هنگام ، پیراهن او را به خون گوسفندی آغشته کردند و نزد یعقوب آوردند و با اشک و ناله ای دروغین گفتند : " ای پدر ! ما یوسف را در کنار اثاث خود قرار دادیم و به مسابقه و تفریح سرگرم شدیم . اما به ناگاه ، گرگی بر او حمله ور شد و او را خورد و این هم پیراهن خون آلوده ی اوست . " (1)

2 - یعقوب می دانست که فرزندانش دروغ می گویند و یوسف ، عزیزترین فرزندش را گرگ ندریده است و برای این موضوع ، دلایل مهمی نیز داشت .
نخست آن که اگر قرار بود ، گرگ یوسف او را بدرد ، لا اقل لباس یوسف نیز آسیب می دید . حال آن که لباسی را که برایش آورده بودند ، اگر چه خون آلود بود ، اما اثری از پارگی بر روی آن نبود .
دوم آن که یعقوب علیه السلام ، پیراهن یوسف را بویید ، اما بوی گوشت و پوست یوسف را از آن استشمام نکرد .
سوم آن که باری از ملک الموت پرسید : " آیا تو جان انسان ها را به صورت گروهی می گیری یا تک به تک ، آن ها را می میرانی ؟
ملک الموت پاسخ گفت : تک به تک انسان ها را می میرانم .
یعقوب از او پرسید : آیا جان یوسف مرا نیز گرفته ای ؟
پاسخ فرشته ی مرگ منفی بود .(2)
لذا یعقوب به زنده بودن یوسف مطمئن شد و می دانست که بالاخره ، روزی او را خواهد یافت و اندوه جانکاهش در فراق او به پایان خواهد رسید . او می دانست که این مسأله ، امتحان الهی است که در آن آزموده خواهد شد .(3)
لذا به فرزندانش فرمود : " این کار زشت را نفس شما برایتان زینت بخشیده است . من در این مصیبت شکیبایی خواهم کرد و خداوند مرا در تحمل این مصیبت یاری خواهد نمود . " (4)

3 - یعقوب پس از این گفتار ، از فرزندانش کناره گرفت و در آتش فراق فرزند محبوبش ، گریه ها کرد و فریادها سرداد . هر چند که می دانست فرزند دلبندش زنده است ، هر چند که پیامبر خدا بود و به علم الهی می دانست که یوسفش ، از دنیا نرفته است ، هر چند که نهیب صبر بر خود زده بود و وعده ی تحمل داده بود ؛ اما مگر می شود سوز و گداز دل را ، جز با وصال محبوب ، آرام کرد ؟ مگر می توان در برابر سیلاب اشک ، سدی ساخت ؟ مگر می توان از یاد برد و به روی خود نیاورد ؟
گریه و گریه و گریه و ...
تنها کاری بود که یعقوب ، در دوری حبیبش انجام می داد . ندبه و زاری ، کار هر صبح و شامش شده بود و رازها با یوسفش می گفت :
" حبیبم یوسف ! تو آنی بودی که در میان فرزندانم ، تو را برگزیده بودم و دل بر تو بسته بودم ؛ اما تو را از من گرفتند .
دلبندم یوسف ، که در تنهایی ها در کنارم بودی و در مواقع هولناک ، باعث دل گرمی و انس من می شدی ، اما تو را از من ربودند .
فرزندم یوسف ، کاش می دانستم که تو را در کدامین بیابان رها کرده اند و یا در کدامین دریا ، غرق ساخته اند .
مهربانم یوسف ، ای کاش که من با تو بودم و آن چه که بر تو وارد شد ، بر من فرود می آمد و خود را سپر بلایت می کردم ." (5)
یعقوب - علیه السلام - آن چنان در فراق یوسف گریست ، که چشمانش را از دست داد . آن چنان از دوریش بی تابی کرد ، که اطرافیانش بیم آن داشتند که خود را مریض کند . آن چنان با سوز و گداز ندبه سر می داد که امکان داشت ، خود را هلاک نماید . (6)
و چه اهمیتی دارد که بتوانی همه چیز و همه کس را ببینی ، اما از دیدار محبوبت ، محروم باشی . همان بهتر که یعقوب ، دنیای بی یوسف را نبیند . همان بهتر که با درد خود مشغول شود و بسوزد . همان بهتر که چشمش ، بر آنان که یوسفش را از او ربودند ، نیفتد و آنان را نبیند .

4 - فرزندان و اطرافیان یعقوب ، از ملامت و سرزنش او دست بر نمی داشتند . دائما با او سخن می گفتند . گاهی با کنایه ، گاهی ریشخند ، باری با نصیحت ، وقتی با عتاب ...
- خود را به هلاکت انداختی . چرا این قدر در غم از دست رفتن فرزندت اشک می ریزی ؟
- بس نیست سال های دراز از عمر خود را که در ماتم فرزند خردسالی تباه کردی ؟ هنوز هم فکر می کنی که یوسفت زنده است ؟
- به فرض که زنده باشد ؛ چگونه می خواهی او را بیابی ؟ حتا اگر او زنده باشد و با او برخورد کنی ، آیا با این چشمان بی سو می توانی بازش شناسی ؟
- همانا که در جهالت و نادانی گذشته ات غوطه وری . یوسفت مرده است . گرگ او را درید ! (7)
یعقوب اما صبوری می کرد و دم بر نمی آورد . هجران و دوری محبوب ، قلب مهربان و منتظرش را می فشرد و چشمان بی رمقش بعد از شنیدن این سخنان ، دوباره پر از اشک می شد و این داستان همیشگی اش بود ؛ ندبه کردن و عتاب شنیدن ، گریستن و سرکوفت خوردن ، زاری کردن و کنایه های دشمنان را تحمل کردن ...اما تسلیم نشد و بر اندیشه و اعتقاد خود پایدار ماند .

5 - یوسف در این سال های طولانی ، زندگی پر فراز و نشیبی را گذراند . پس از آن که کاروانی او را از چاه آب بیرون آورد ، مواجه با برادرانی شد که یوسف را با بهایی اندک به آنان فروختند . یوسف کنعانی ، با کاروان همراه شد و به مصر رفت و تقدیر الهی آن بود که عزیز مصر ، او را با خود به خانه برد و مهر یوسف در دلش پرورده شود . یوسف پس از ماجراهایی عجیب و طولانی - که بیانش خارج از حوصله ی این مقاله است - با تهمت و افترا ، روانه ی زندان شد . زندانی که او خود ، برای حفظ پاک دامنی اش ، از خدایش خواسته بود .(8)
پس از سپری شدن سال های طولانی ، پادشاه مصر ، خواب عجیبی دید . او در خواب دید که هفت گاو لاغر ، از رودخانه ی نیل بیرون آمدند و هفت گاو چاق را خوردند و خوشه های سبزی را دید که توسط خوشه های خشکیده احاطه شده اند و از بین می روند . ناگهان از خواب بر خاست و آشفته حال ، بزرگان و معبران خواب را فرا خواند . خوابش را برای آن ها باز گفت و تعبیرش را از ایشان جویا شد . معبران خواب اما ، نتوانستند که خواب آشفته ی پادشاه را تعبیر کنند و خاطر نا آرامش را ، آرام سازند . در همین میان ، خدمت کاری در قصر - که پیش از آن در زندان ، هم بند یوسف بود و باری یوسف خواب او را تعبیر کرده بود و دقیقا هم مطابق پیش بینی یوسف ، از زندان رهایی یافته بود و به خدمتگزاری پادشاه ، گماشته شده بود - به یاد هم بند سابق خود افتاد و به پیشنهاد او ، پادشاه تعبیر رویای خود را از یوسف خواست . یوسف خواب شاه را چنین تعبیر کرد :
" هفت سال پر محصول در پیش است . در این سال ها ، باران رحمت الهی بر مصر خواهد بارید و محصول فراوان به دست خواهد آمد . اما پس از آن ، هفت سال خشک سالی و قحطی خواهد شد و مردم به سختی بسیار زیادی خواهند افتاد . چاره هم آن است که در هفت سال پرمحصول ، فقط به اندازه ی مصرف همان سال ها ، گندم بخورید و بقیه ی محصول را در سبوس آن نگه دارید تا از نابودی حفظ شود . سپس در سال های قحطی ، از آن چه که ذخیره شده است ، استفاده کنید . پس از هفت سال دوم ، باز هم باران رحمت الهی بر مصر باریدن خواهد گرفت و مردم ، از سختی و محنت ، رهایی خواهند یافت ."
یوسف را پادشاه ، پس از رفع اتهاماتش و روشن شدن پاک دامنی اش ، از زندان رها ساخت و او را خزانه دار دولت خود کرد . کلید های انبار های خود را به او داد و وظیفه ی ذخیره سازی گندم ، در هفت سال نخست و توزیع آن درهفت سال بعدی را به خود یوسف سپرد . (9)
هفت سال با برکت و پر محصول سپری شد و انبارهای یوسف ، از گندم مازاد بر مصرف مردم پر گشت .
هفت سال قحطی و خشکسالی از پس آن فرا رسید . دریغ از قطره ای باران که بر مصر ببارد و یا مزرعه ای که محصول مناسب دهد . گرسنگی بر مصریان فشار آورد و تنها کسی که در این میان ، گندم داشت ، یوسف بود . سیل درماندگان و بیچارگان به بارگاه او روانه شد و او به هرکس ، به فراخور نیاز و عیالش ، گندم می داد .
یکی از مراجعان یوسف در این سال ها ، مردی عرب بود که وضع مالی خوبی هم داشت . پس از آن که از یوسف گندم گرفت و آماده ی مراجعت شد ، یوسف از او خواست که در میانه ی راه و در سرزمین کنعان ، در موضعی خاص قرار گیرد و یعقوب را صدا کند ؛ هنگامی که مردی خوش سیما و سپید چهره بر او ظاهر شد ، به او بگوید : " من از سرزمین مصر می آیم . در آن جا مردی برای تو پیغام داده است که خداوند ، امانت تو را ضایع نفرموده و یوسف تو زنده است . "
مرد عرب به راه افتاد و در مسیر حرکت خود ، به جایی رسید که یوسف نشانی اش را به او داده بود . به غلامانش دستور داد که شتران را نگه دارند . آن گاه با صدایی رسا ، فریاد زد : " ای یعقوب ، ای پیامبر خدا ، ای یعقوب ! " . یعقوب که صدای او را شنیده بود ، به زحمت و عصا زنان خود را به او رساند . مرد عرب ، پیرمرد خوش سیما و سفید رویی را در برابر خود دید که البته ، چشمانش کور شده بود . از پیر مرد پرسید : " آیا یعقوب تو هستی ؟ "
- آری . من یعقوبم .
- من از سرزمین مصر می آیم و حامل پیغامی برای تو هستم . در آن جا مردی برای تو پیغام داده است که خداوند ، امانت تو را ضایع نفرموده و یوسف تو زنده است .
یعقوب از خوشحالی ، در پوست خود نمی گنجید . شادمان و خندان شد . باور کردنش دشوار بود ، اما یوسفش برای او پیغام فرستاده بود . یوسف هنوز هم به یادش بود . دلش گرم تر شد ؛ گرم تر به زنده بودن یوسف ، به لطف پروردگارش و به تحقق آرزوی وصال یوسفش که انگار ، نزدیک تر می نمود .
- برادر ! چه حاجتی داری تا از خدا برایت طلب کنم . برای تشکر از تو و قدردانی از پیام روح افزایی که به من دادی ، از خدا چه برایت بخواهم ؟
- من فردی ثروتمندم و نیازی به پول ندارم . اما خداوند برایم چنین مقدر فرموده ، که فرزندی نداشته باشم . از خدا برایم طلب فرزند کن .
یعقوب وضو گرفت و به نماز ایستاد . با خدایش راز و نیازی کرد و حاجت مرد عرب را از خدای مهربانش طلب نمود . مرد عرب پس از آن چهار یا شش نوبت صاحب فرزند شد که هر بار ، دو قلو بودند . (10)

6 - کنعان ، سرزمین مادری یوسف نیز از این قحطی در امان نمانده بود . آن جا هم خشک سالی شده بود و مردم ، آهی در بساط نداشتند که با ناله ای سودا کنند . فشار قحطی ، یعقوب را بر آن واداشت که فرزندانش را راهی مصر کند تا با خرید گندم از عزیز مصر ، نیاز خود و خانواده اش را تامین کنند ؛ غافل از آن که عزیز مصر کسی جز گمگشته ی او ، یوسف عزیزش نیست .
برادران وارد مصر شدند و به دربار عزیز شرف یاب شدند . یوسف اما که در مقام عزیزی مصر بود ، به سرعت آنان را شناخت . اما گذشت سالیان ، آن چنان بر چهره ی ماه کنعان اثر کرده بود که برادرانش ، او را نشناختند . از او گندم خریدند و به کنعان بازگشتند ؛ پس از مراجعت به کنعان ، با کمال تعجب مشاهده کردند که عزیز ، پولی را که برای گندم ها پرداخته بودند ، مخفیانه در بارشان قرار داده است و می توانند دوباره برای خرید گندم با همان پول ، به مصر مراجعت کنند . دیدار یوسف با برادرانش ، دو بار دیگر تازه شد و هر بار یوسف ، آنان را مورد لطف خود قرار می داد ، ولی آنان متوجه نمی شدند که عزیز مصر، همان برادر کوچکشان ، یوسف است . (11)
یوسف نیز نمی توانست خود را به ایشان معرفی کند . زیرا منتظر اجازه ی خداوند برای این کار بود . حتی نمی توانست ، پدر پیر خود را مطلع کند و خود را به او بشناساند . هر چند که با وسایل آن روزگار ، فقط هجده روز میان کنعان و محل استقرار یوسف فاصله بود ، اما تقدیر الهی چنان بود که امتحان یعقوب ، کامل شود و در کوره ی سخت انتظار و سرگشتگی ، آبدیده گردد . (12)

7 - در پایان این داستان زیبا ، یوسف از خدای خود اجازت یافت تا خود را به برادران بشناساند . هر چند که روند این شناساندن ، پر پیچ و خم و طولانی و صد البته زیباست ، اما بیانش خارج از حوصله ی این نوشته است . یعقوب ، با گذاشتن پیراهن یوسف بر چشمانش - که البته پیراهن خاصی بود که از حضرت ابراهیم به یوسف ، ارث رسیده بود و در طول این مدت بر بازوی او بود و بعد از شناساندن خود به برادران ، آن را برای پدر فرستاده بود - بینایی از دست رفته اش را باز یافت . چشمانش بینا شد و چه بینا شدنی ! چشمانی که دیگر ، در انتظار ملاقات یوسف لحظه شماری می کرد . چشمانی که سوی امید یافته بود . او پس از بیست سال اندوه و نگرانی ، گریه و دلتنگی ، ندبه و زاری ، به ملاقات یوسفش آمده بود . غم تمام سال های هجران و دوری ، با همان نگاه اول از دلش زدوده می شد . این ، یوسف عزیزترین محبوبش بود که در برابر او ایستاده بود . سال های محنت و انتظار یعقوب به سر آمده بود و حالا می توانست ، یوسفش را در آغوش بگیرد و این بار ، اشک شوق بر گونه جاری سازد .
__________________

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است




پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از YAGHOT SEFID سپاسگزاری کرده اند :

5 تاپیک آخر توسط YAGHOT SEFID
تاپیک تالار آخرین ارسال کننده پاسخ نمایش آخرین پست
ده نکته جالب در مورد جهنم و اهلش احادیث و روایات YAGHOT SEFID 2 88 06/08/2014 11:59
گام مهم محققان در چاپ زیستی اندام پیوندی با... اخبار علمی و فناوری YAGHOT SEFID 0 168 04/07/2014 09:25
هشدار درباره احتمال حذف والیبال ایران واليبال YAGHOT SEFID 0 156 04/07/2014 09:22
تمجید پایگاه اینترنتی "soccerly" از عملکرد... اخبار فوتبال و فوتسال YAGHOT SEFID 0 126 04/07/2014 09:09
انتقاد شدید مرتضی اسدی از تراکتورسازی مصاحبه با ورزشکاران YAGHOT SEFID 0 131 04/07/2014 09:06


  #2  
قدیمی 09/06/2009
آواتار YAGHOT SEFID
YAGHOT SEFID YAGHOT SEFID آفلاین است
مدير ارشد تالار علمی فرهنگی

مدیر ارشد ماه کاربر اخلاق ماه 

 

نام: MAHDI
جنسيت: مرد
محل سکونت: IRAN ZIBA
مدرک تحصيلی: مدیریت
پست: 13,374
سپاس: 14,710
از این کاربر 13,951 بار در 7,452 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 1
به این کاربر 5 بار در 5 پست اعتراض شده
چوب: 2,971,100
ارسال پیام AIM به YAGHOT SEFID ارسال پیغام Yahoo به YAGHOT SEFID
ب ) یوسف زهرا

تشابه بسیار زیاد و قابل توجهی میان داستان یوسف کنعانی و یوسف فاطمی وجود دارد . در این تشابه ، امام زمان - عجل الله تعالی فرجه - شباهت به یوسف ، منتظران واقعی آن حضرت ، شبیه به یعقوب و دشمنان امام زمان ، همانند برادرن یوسف هستند . به لف و نشر مرتب ، محورهایی از ارتباط امام عصر- عجل الله تعالی فرجه - و شیعیان آن عزیز را که مشابه حال و هوای یوسف و یعقوب - علیهما السلام - است ، مطابق عناوین بخش الف ، در بخش ب مورد بررسی قرار می دهیم .


1 - یکی از عوامل طولانی تر شدن غیبت ، زشتی های اعمال مردم است . خداوند متعال به دلیل گناهان ایشان ، ظهور یوسف زهرا - عجل الله تعالی فرجه - را به تاخیر می اندازد . و چه تفاوت است میان برادران یوسف که او را در چاه انداختند ، با گنهکارانی که با معاصی خود ، برای دوران غیبت و تنهایی امام زمان علیه السلام ، زمان می خرند . چه تفاوتی است میان برادران یوسف که با فروش برادرشان به یک کاروان بیگانه ، خود را از سعادت دیدار یوسف محروم کردند با دنیا دوستان و حق نا شناسانی که با شکستن پیمان محبت و ولایت و اطاعت صاحب خود ، فوز کثیر و میمنت عظیم ملاقات صاحب خود را از کف می دهند . مگر نه این است که آنان که می توانند به گونه ای ، ظهورش را مهیا کنند و این کار را نمی کنند ، به غیبت و غربت آن عزیز ، راضی اند ؟ مگر نه این است که اگر امام عصر - عجل الله تعالی فرجه - تنها 313 نفر یار واقعی داشتند ، ظهورشان محقق می شد ؟ پس کجایند عاشقان و دلسوختگان حقیقی آن یوسف فاطمه ، که بر عهد و پیمان خویش با او استوار بمانند ، همتی کنند و او را از چاه غیبت در آورند و بر زخم دل آن مهربان ترین مرهمی باشند ؟ (13)


2 - منتظران واقعی امام زمان علیه السلام ، در دوران غیبت ، شبهات مخالفین و دروغ پردازی های آنان را نمی پذیرند و همچون یعقوب که به زنده بودن یوسف اطمینان داشت و با دلایل خود ، دروغ فرزندانش را آشکار کرد ، به زنده بودن آن عزیز اطمینان دارند و یک دم از پاسخ گویی به این هرزه گویان ، دست بر نمی دارند . با دلایل قطعی خود ، وجود و حضور آن بزرگوار را حس می کنند و یاوه سرایی های مخالفان آن بزرگوار را ، آشکار می کنند . آنان از نظر ایمان ، صاحب بلند ترین جایگاهند و همان کسانی هستند که رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - در مورد ایشان فرمود : "ای علی ! بدان که عجیب ترین مردم از نظر ایمان و عظیم ترین ایشان در یقین ( به خداوند و نشانه های او ) گروهی در آخرالزمان هستند که پیامبر را ندیده اند و حجت خدا نیز از ایشان غایب شده است ، اما آنان هم چنان بر سیاهی بر روی سپیدی ایمان دارند ." (14)
(یعنی ایمانشان به واسطه ی نوشته های سیاه بر کاغذهای سپیدی است که از پیشینیانشان به یادگار دارند . )

3- منتظران مهدی فاطمه - عجل الله تعالی فرجه - در فراق یار ، اشک های فراوانی دارند . گریه ها و ندبه ها می کنند . به دنبال یار و شریکی می گردند ، که در غم دوری محبوب خویش ، با او شریک شوند و اشک بریزند . شیعه نیز ، یعقوب وار ، به دنبال گم گشته ی خویش می گردد ، و چون او را نمی یابد ، جز اشک حسرت ریختن و دعا کردن برای او ، چه می تواند انجام دهد ؟ منتظران ظهورش نیز ، از این که جز او بر همه چیز می توانند نظر افکنند ، گله ها دارند و شکوه به درگاه خدای خود می برند . شیعه نیز ، در دعای پر سوز ندبه ، که سرود هر جمعه ی او به یاد مولایش است ، چنین می سراید :
" [ ای یوسف گم گشته ! ] ... ای کاش می دانستم که در کدامین مکان مستقر شده ای تا به سراغت می آمدم . ای کاش می دانستم که کدامین سرزمین تو را در بر گرفته است . آیا تو در سرزمین رضوایی یا در وادی ذی طوی هستی ؟ چه سخت است بر ما که همگان را ببینیم و از دیدار تو محروم باشیم . چه دشوار است بر ما که از تو نجوا و صدایی نشنویم . .....مولایم ! تا چه زمان سرگردان تو باشم و چگونه راز دل با تو بگویم و با کدامین عبارت توصیفت نمایم . چه دشوار است که به هر خواسته ام ، جواب داده شود ، به جز خواسته ام برای تو . چه ناگوار است که من در آتش هجران تو بسوزم و مردم تو را رها سازند . چه جان سوز است که مشکلات عالم بر تو فرود آید و دیگران آسوده باشند . آیا کسی هست که مرا بر اشک ریختن در جدا افتادن از تو یاری نماید ؟ آیا کسی هست که با او ، ندبه و زاری خود را در فراق تو طولانی کنم ؟ ... "

4 - دشمنان امام زمان علیه السلام در این دوران ، همچون برادران یوسف که پدر را به خاطر انتظار یوسف ملامت می کردند ، لحظه ای از شبهه پراکنی و دروغ پردازی ، نسبت به آن بزرگوار و شیعیان و منتظرانش دست بر نمی دارند . لحظه ای در تلاش شوم خود ، جهت نابودی اعتقادات آنان از پای نمی نشینند . از سرکوفت زدن بر آنان ابایی ندارند . دائما منتظران آن عزیز را سرزنش می کنند و گویی کاری جز این ندارند . مرتبا سعی می کنند که یاد آن عزیز را از دل ها بزدایند و در این راه ، تمام امکانات خود را به کار می گیرند . اما مگر شیعیان آن مولا ، با چنین نسیم هایی می لرزند ؟ مگر آن که دلش بر محبت آن یوسف زهرا - عجل الله تعالی فرجه - گرم شده است ، با چنین کند بادهایی مشوش می شود ؟ حاشا و کلا ! منتظران صبح ظهور،در تیره شب غیبت ، چنان کوه ، راست قامت و استوار در اعتقاد به صاحبشان ایستاده اند و تا آخرین لحظه امیدشان را حفظ می کنند و به وعده ی الهی اطمینان دارند که خدا خود وعده نموده است ، که شایستگان را در زمین مکنت دهد و آنان را وارثان زمین گرداند .(15)

5 - همان طور که یوسف علیه السلام ، پس از رسیدن به مقام عزیزی مصر ، به یاد پدر منتظر خویش بود و پیش از جلوه گری در برابر پدر ، نشانه هایی ازسلامتی و زنده بودن خود ، برایش می فرستاد ، امام عصر - عجل الله تعالی فرجه - نیز ، شیعیان و منتظران خود را از یاد نبرده اند . آن بزرگوار نیز ، علامت هایی را برای ما گذاشته اند ، که بر حضور آن عزیز و نظارت آن بزرگوار بر اعمال ما در دوران غیبت صحه می گذارد و دل های مشتاق شیعه را گرمتر می کند . آن نازنین وجود ، در گرفتاری ها و دشواری ها ، دست تمسک دوستداران خود به دامان مطهرش را رد نمی کند . هموست که به لطف و رحمت و کرامت ذاتی اش ، خسته دلان غیبت را در مواقع دشواری ، یاری می رساند . او آن کسی است که بسیاری از محبانش ، در دوران پر رمز و راز غیبت ، به حضورش شرفیاب شده اند و این البته نشانه ای برای سایرین است که بدانند ، دست یداللهی او در این ایام ، بسته نیست و او از یاد شیعیانش غافل نمی ماند .
او هست و منتظران خود را نظاره می کند و لحظه ای از آنان غافل نیست که اگر چنین باشد ، طومار حیات آنان ، در هم می پیچد و عنان کار از دستانشان خارج می گردد .
از تشرف پاکان به درگاه سلیمانی اش که بگذریم ، کدام شیعه ی با بصیرتی است که در دوران زندگی خود ، بارها و بارها ، دست عنایت آن بزرگوار را بر زنگی خود ندیده باشد ؟ کیست که او را از سویدای دل خوانده باشد و جواب آن محبوب ترین را در زندگی اش مشاهده نکرده باشد ؟ و این چیست جز نشانه هایی برای دل گرمی خسته دلان راه انتظارش ؟
و صد البته باید هوشیار بود و این توجهات و عنایات را دید .

6 - پدیده ی غیبت ، اتفاق بدیع و جدیدی نیست که تنها در دین اسلام و آن هم در مورد آخرین وصی پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - رخ داده باشد ؛ بلکه مسأله ای است که در طول تاریخ ادیان و در سرگذشت پیامبران پیشن نیز اتفاق افتاده است . به بیان بهتر ، با مطالعه ی تاریخ پیامبران گذشته ، به این نتیجه می رسیم که نه تنها غیبت ، امر نوظهوری در شریعت رسول خاتم نیست ، که از سنت های الهی در میان اقوام گذشته نیز بوده است که با این وسیله ، مردمان آن اعصار ، گاهی در پایداری به ایمان و گاهی به عقاب رفتار ناشایستشان ، گرفتار آن می شده اند .
در باره ی چگونگی غیبت ، بحث های زیادی انجام شده است و متأسفانه ، بسیاری از مغرضین ، مفاهیم نادرستی را از این پدیده ی مهم ، ارائه کرده اند که کثرت این تهمت ها ، انسان را به شگفتی وا می دارد . گروهی غیبت را به معنی غیب و ناپدید شدن و نا مرئی شدن تعبیر کرده اند . گویی ، تخیل فیلم نامه نویسان ، به کمک آنان آمده است تا چنین تهمت بی اعتباری را نثار شیعه نمایند . گروهی دیگر ، آن بزرگوار را ساکن خارج از زمین کرده اند و مکان آن عزیز را ، جابلقا و جابلسا قرار داده اند . برخی دیگر ، شیعه را متهم می کنند که معتقد است ، امام زمان - عجل الله تعالی فرجه - در سرداب سامرا ، در زمین فرو رفته است و همان جا مخفی شده است و... .
اما حقیقت آن است که شیعه ، معتقد است که غیبت امام زمان علیه السلام ، همانند غیبت یوسف از برادران خویش است . منتظران و شیعیان و حتی گاهی مخالفان آن امام عزیز ، ممکن است که ایشان را ببینند ، آن چنان که برادران یوسف او را می دیدند و با او مراوده داشتند و همچون همانان ، که یوسف را نمی شناختند ، امام زمان - عجل الله تعالی فرجه - را نشناسند . برای تکمیل این گفتار ، به بیان دو روایت در این زمینه اکتفا می کنیم :

6-1 ) عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ فِي صَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ سُنَناً مِنَ الْأَنْبِيَاءِ .... وَ سُنَّةً مِنْ يُوسُفَ .... وَ أَمَّا سُنَّتُهُ مِنْ يُوسُفَ فَالسِّتْرُ جَعَلَ اللَّهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْخَلْقِ حِجَاباً يَرَوْنَهُ وَ لَا يَعْرِفُونَهُ .
ترجمه : ابی بصیر از امام صادق علیه السلام روایت می کند که آن بزرگوار فرمود : " خداوند متعال در صاحب الامر ( عجل الله تعالی فرجه ) سنت هایی از پیامبران پیشین قرار داده است . اما سنتی که از یوسف در نزد آن بزرگوار به ودیعت نهاده ، پنهان نمودن اوست . همان گونه که خداوند بین مردم و یوسف حجابی افکنده بود که مردم او را می دیدند ولی نمی شناختند ." ( صاحب الامر را نیز در دوران غیبت می بینند ، ولی نمی شناسند .)(16)

6-2 ) سدیر صیرفی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمود :
" در صاحب الامر ، شباهتی از یوسف است .
عرض کردم : گویا که از غیبت و حیرتی به ما خبر می دهید !
فرمود : این افراد ملعون خوک صفت ، چرا ( امر غیبت او را ) انکار می کنند ؟ برادران یوسف ، به ظاهر عاقلانی بودند که که بر یوسف وارد شدند ، با او سخن گفتند ، معامله کردند و رفت و آمد نمودند و یوسف ، برادر خود را تا آن هنگام که که خودش را به آنان معرفی نکرد ، نشناختند . پس این انسان های سرگردان ، در حالی که خدا بخواهد حجت خود را از ایشان مخفی کند ، چگونه می توانند ، این مسأله را انکار نمایند ؟ یوسف پادشاهی مصر را داشت و فاصله ی او با پدرش به اندازه ی پیموده شدن هجده روز راه بود و اگر خدا می خواست ، می توانست جای او را به پدرش بفهماند . ( اما چنین نکرد و یوسف را در پرده ی غیبت نگه داشت )
آیا خدا نمی تواند ، کاری را که با یوسف کرد ، با حجت خویش انجام دهد ؟ آیا نمی شود که صاحب مظلوم شما در میانشان آمد و شد کند ، در بازارهایشان راه برود و بر فرش هایشان پای بگذارد و او را نشناسند [ با وجود این که او را می بینند . ] ؟ ( حتما می تواند و بر این کار توانمند است و اصلا مفهوم غیبت چیزی به جز این نیست . )
این روش تا زمانی که خداوند به او اجازه ی ظهور و معرفی خویش را اعطا نماید ادامه خواهد داشت . در آن هنگام ، او خود را معرفی خواهد نمود ، چنان که یوسف پس از اجازت خدای متعال ، خود را به برادرانش معرفی کرد ." (17)

7 - یوسف فاطمه نیز ، روزی اجازت خواهد یافت تا خود را به تمامی منتظران و دوستان و محبانش ، که تمام زمینیان معرفی کند . آری ! او خواهد آمد و داغ سال های غریبی و غربت را ، با یک اشاره خواهد شست . او خواهد آمد و دیدگان کم فروغ متظران را ، روشن خواهد کرد . خواهد آمد ، پیراهن یوسف در بر ، عصای موسی در مشت و خاتم سلیمان در انگشت .
شمیم حضورش ، از همین حالا به مشام عاشقان می رسد . آگاه باشید که صبح پیروزی نزدیک است . هوشیار باشید که تلاقی نگاهمان بر نگاهش ، طولی نخواهد کشید . هشدار که یوسف ما نیز می آید .
خدایا ! این نیمه ی شعبان هم نگاهمان بر جمال دل ربای مهدی روشن نشد . اما یعقوب وار ، منتظر خواهیم بود و هر صبح و شام ، ظهورش را از تو خواهیم خواست . ظهوری که اجازه اش در دستان توست . خدایا ! بر دوری محبوبمان ، به جز صبر ، چه می توان کرد ؟ به جز اشک ، چه مرهمی بر سینه ی صد چاک منتظران مهدی هست ؟ خدایا ! انتظار طولانی نشده است ؟ خدایا ، غریبی و غیبت ، پشتمان را خم نکرده است ؟ اشک و ماتم چشمانمان را بی فروغ نکرده است ؟ خدایا ، بر حکمت تو صبوری خواهیم کرد تا صبح وصال محبوبمان بر دمد و لبخند شیرین پیروزی ، بر لبانمان نقش ببندد .
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غم دیده حالت به شود ، دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت
دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید ، چون واقف نئی ز اسرار غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتی بان ، ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
__________________

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است




پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از YAGHOT SEFID سپاسگزاری کرده اند :
پاسخ

سایت های اجتماعی



کاربران در حال دیدن تاپیک: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 

(نمایش-همه کاربرانی که این تاپیک را مشاهده کرده اند : 0
There are no names to display.
ابزارهای تاپیک جستجوی این تاپیک
جستجوی این تاپیک:

جستجوی پیشرفته

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است

مراجعه سریع


زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 23:26 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2014, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2014 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios