تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #31  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
مبین سرش را رو به آسمان گرفت و گفت:خدایا از تو سپاسگزارم که اینقدر به من لطف داری.بزرگی و عظمتت را شکر.
ماهک بلند شد و گفت:دیگر باید بروم،دارد دیرم میشود.
مبین:نه ماهک،خواهش میکنم فعلا نرو.نمیخواهم این لحظات شیرین و به یاد مانده اینقدر زود تمام بشود
.امروز بهتررین روز زندگی من است.گریه و دعاهای شبانه ی من بالاخره کار خودش را کرد.بگذار ناهار را باهم باشیم.ماهک:نمیتوانم،خانه نگران میشوند.او مبایلش را از جیب بیرون آورد و گفت:زنگ بزن که نگران نشوند.دیگر چه بهانه ایی داری.
ماهک با تردید موبایل را گرفت و به منزل اطلاع داد که دیر بر میگردد.
مبین از خوشحالی روی پا بند نبود.
مکالمه ی او که به پایان رسید با عشق به او چشم دوخت و گفت:اگر مادرم بداند که عروس زیبایش بالاخره o.k. را داده از خوشحالی روی پا بند نمیشود.
ماهک:خواهش میکنم فعلا به او چیزی نگویید
.او با نامیدی گفت:چرا؟
ماهک:یک سری مسائل وجود دارد که فعلا نمیتوانم در آن مورد حرف بزنم.
مبین:باشه تا هر وقت که تو بخواهی من صبر میکنم،میتوانم از تو سالی بپرسم؟
ماهک با سر پاسخ داد،و او گفت:از کی احساس کردی به من علاقه داری؟
ماهک:نمیتوانم پاسخ دهم.
مبین:خواهش میکنم برای من خیلی مهم است.
ماهک بعد از سکوتی کوتاه جواب داد:از همان شبی که توی بیمارستان پهلوی من ماندید.
مبین:خدای من از آن موقع تا حالا،چرا توی این مدت حرکتی نشان ندادی که حداقل مرا امیدوار کنی؟
ماهک؛نمیتوانستم.امروز هم تصمیم نداشتم دست خودم را رو کنم.شاید اگر آن شاخه گل را به من نمیدادید هرگز اعتراف نمیکردم
.مبین:ولی...این بی انصافی است،پس بیدممنون این شاخه گل باشم.آخه چرا؟
ماهک لهنش غمگین شد و گفت:چون دنیا ی ما با هم خیلی فاصله دارد
.لحن مبین هم برگشت و با بغض گفت:مثل قدیمیها حرف نزن.ما در قرن تکنولژی زندگی میکنیم.الان وقتی دلها بهم میپیوندند،نمی پرسن پدر و مادرت چه کار بودند یا تو پائین شهری یا بالا شهری.فقط به این توجه دارند که هم دیگر را میفهمند و به هم علاقه مند هستند.دوره ی آن حرفها گذشته.همه چیز تغییر کردین مهم است که تو الان با من برابر هستی.یک مهندس موفق زیبا و سالم،که هر کسی آرزو دارد که فقط یک لحظه با تو هم کلام شود.من فقط یک دکتر ساده هستم،حتا تخصص هم ندارم.پس تو یک قدم از من جلو تاری.اگر وضع مالی پدرم خوب نبود حتا نمیتوانستم مطب بزنم.خودت میدانی که بیشتر پزشکهای تازه فارغ تحصیل شده بی کار هستند.پس من و تودر یک سطح قرار داریم با این تفاوت که تو از من موفق تری هستی.با اینکه هنوز از دانشگاه فارغ تحصیل نشدی،روی چند پروژ ی بزرگ کار میکنی و برای خودت مستقل هستی،بدون اینکه به خانوادت تکیه کنی،زندگی را میچرخانی،اما من چی؟اگر خانوادهام نبودند، نه الان توی آن بیمارستان به آن بزرگی مرا راه میدادند و نه مطب داشتم.مطمئناً مثل بیشتر دوستانم الان بیکار بودم یا بر خلاف میلم در مناطق محروم در یک درمانگاه گمنام و کوچک مشغول به کار بودم.پس نگو دنیای ما با هم فاصله دارد
.ماهک:حرفهای قشنگی میزنید،اما واقعیت چیز دیگری است.خیلی چیزها با تکنولژی تغییر نمیکند.مثلا پدر من یک کارگر ساده ی و پدر شما یک اشراف زاده ی...)
مبین میان حرفش دوید و گفت:عزیز من،وقتی ما زندگی مان رشرو کنیم،پدرهای ما جزو گذشته ی ما به حساب میاید.
ماهک:اشتباه فکر میکنید.
مبین ز صورت بر افرخته ی او حدس زد که خیلی عصبی است.نمیدانست چگونه او را آرام کند.کیف او را که روی نیمکت بود برداشت و به دست او داد و گفت:باشه عزیزم،هر چه تو بگویی.دوست ندارم این روز قشنگ را با این حرفها خراب کنم.
ماهک:واقعیت همیشه تلخ است.
مبین:اینطور هم نیست که تو فکر میکنی.راستی همه ی تعطیلات را مسافرت هستی؟
ماهک:بستگی به پدرم دارد.
مبین:کاش میشد زودتر برگردی.
ماهک:هنوز که نرفتم.مبین:وقتی فکرش را میکنم که میخواهی تهران را ترک کنی،دیوانه میشوم.
ماهک:شما هم به مسافرت بروید.
مبین:بدون تو هیچ جایی نمیروم.
ماهک:اما من میروم و باید عادت کنم بدون شما زندگی کردن را
.مبین:این طوری حرف نزن،هر چقدر ظاهرت مغرور باشد به تو نیید که دل سنگ باشی.
ماهک از روی نیمکت بلند شد و به طرف دریاچه کوچک پارک رفت.به مرغابیهای کوچک درون دریاچه زول زد.سنگینی نگاه او را حس میکرد،همان طور که به مرغابیها چشم دوخته بود،گفت:آای کاش دنیای ما آدمها هم مثل دنیای این مرغابیها بود.
مبین:مطمئن باش که آنها هم مشکلات خاص خودشان را دارند.دوست داری ناهار را اینجا بخوریم یا برویم یک رستوران دنج و زیبا؟
ماهک:برای من فرقی نمیکند،هر جا که شما فکر میکنید خوب است برویم.
مبین:اینجا که غیر از ساندویچ سرد چیز زیادی دیگری ندارد.معده ی من هم زیاد با ساندویچ سازگار نیست،غذاهای گرم و اصیل بیشتر به دهانم مزه میدهد.
ماهک:هر جور شما راحت هستید،فقط دوست ندارم بزحمت بیفتید.
مبین:نگران نباش،جبران میکنی.
تصمیم مبین این بود که خارج از پارک ناهار را صرف کنند.رستورانی که او انتخاب کرده بود نزدیک پارک قرار داشت.نمای رستوران سنتی درست شده بود و جلب توجه میکرد.هنگامی که اتومبیل را دم رستوران نگاه داشت،گفت:هر وقت خانوادهام به مسافرت میروند پاتق من اینجاست،غذاهایش بد نیست.
وارد رستوران که شدند،ماهک دید که داخل رستوران هم ماند نمای بیرنش به صورت سنتی درست شده،احساس آرامش کرد.روی صندلی که جا گرفتند رو به اکرد و گفت:پدر و مادر شما زیاد به مسافرت میروند؟
مبین:سالی سه چهار بار میروند.
ماهک:شما چرا آنها را همراهی نمیکنید؟
مبین:نمیخواهم مزاحم آنها بشوم.دوران بچه داری آنها به پایان رسیده،الان دیگر دوره ی آرامش آنهاست.اگر من همراه آنها بروم مجبور میشوند خیلی چیزها را به خاطره دل من تغییر بدهند.
ماهک:معلوم است که آدم با انصافی هستید.
مبین خندید و گفت:نکند انتظار داشتی من بی انصاف باشم.خوب حالا از هر چی بگذریم سخن شکم خوش تر است.تو بیشتر چه غذایی را دوست داری؟
ماهک:هر چه که شما سفارش بدهید.
مبین:همیشه اینطور مطیع هستی؟
ماهک:خیر.
مبین:اوه،حداقل میگذاشتی چند دقیقه ایی از جمله آات میگذاشت.ماهک:فقط میخواستم هوای میزبانم را داشت باشم.مبین:ممنوننم بانوی مام،آب گوشت سفارش بعدهام؟ماهک با لبخند گفت:اه اه.من اگر از گرسنگی بمیرم آبگوشت نمیخورم.مبین دستی به موهایش کشید و گفت:عجب تفاهمی،منوی غذا را بردار،برای هر دو خودت انتخاب کن.تا آوردن غذا مبین سعی کرد با چند لطیف او را بخنداند.او متعجب از رفتار مبین گفت:هرگز فکر نمیکردم تا این حد آدم شوخ تابعای باشید.مبین:عزیز دلم.من فقط برای تو شوخ طبعام هستم.ماهک:امیدوارم.مبین:به تو ثابت میکنم.....ماهک.قول بده گاهی به من زنگ بزنی.ماهک:چطوری؟مبین:خیلی ساده گوشی را بردار و شماره ی مرا بگیر.ماهک:جایی که من میروم بر و بیابان است،تلفن کجاست.
مبین:پس موبایل من را با خودت ببر.ماهک:نمیتوانم این کرربکنم.مبین:خواهش میکنم قبول کن.حداقل اینطوری من خودم با تو تماس میگیرم.هر وقت دلم بخواهد میتوانم با تو صحبت کنم.ماهک:نه،نمیتوانم این کار را بکنم.آقای تابنده،من نمیخواهم زیاد با شما مراود داشته باشم.چون میترسم وابستگی زیاد مرا بیچاره کندمبین:تو از چیمیترسی ماهک؟ماهک:از آنکه رزی بیاید که نتونم در مقابل شما سفت و سخت بأیستم.مبین:اینقدر بد هستم؟طوری حرف میزانی که انگار من یک قول بی شاخ و دم هستم.ماهک:منظور من را بد فهمیدید.مبین:واقعاً بدت میاید که زیر سایه من باشی؟ماهک:نمیدانم.مبین:پس معلوم شد که به من علاقه نداری.درست میگویم؟ماهک:خیر.مبین:خدای من این چطور دوست داشتنی است.پس چرا....بی خیال،بگذریم.خوب از خودت بگو..ماهک:شما که همه چیز را درباره ی من میدانید.مبین:همه چیز را نه،فقط اسم و فامیل و محل سکونت را و این که چند خواهر برادر هستید.این آن چیزی نیست که میخواستم بدنم.دوست دارم بیشتر تو را بشناسم.توی پرکسالاتی از من پرسیدی که من هم دلم میخواهد همان سوالات را از تو بپرسم.ماهک:اگر نخواهم جواب بدهمچی؟مبین:کم لطفی میکنی.البته جواب یک سال خودم را میدانم که خاطر خواه زیاد نری.چه توی دانشگاه و چه توی بیمارستان.فقط نمیدانم تا حالا که خود تو هم نسبت به آن همه خاطر خواهت کشش داشته باشی؟ماهک:جز یک مورد هیچ علاقه ایی به بقیه نداشتم.مبین آشکارا رنگ باخت و عصبی گفت:میتوانم بپرسم آن یک نفر خوشبخت کی بود؟ماهک برق هدادت را در چشمهای او دید.بعدش نمیآمد کمی سر به سر او بگذارد،اما حس کرد فعلا برای این جور کارها زود است.سرش را اأین انداخت و گفت:فکر میکردم با هوش تر از این حرفها باشید.

مبین:من بعضی موقع مغزم به کلّ فلج میشود،مثل حالا.خوب نگفتید آن مورد کی بود.
ماهک:بهتر است بپرسید کی هست.او آنقدر سماجت کرد که نتوانستم از دستش بگریزم والن مثل یک دیوار آهنی سفت و سخت مقابل رویم ایرتاد.مبین نفس راحتی کشید و میان بغض گفت:نصف عمرم کردی.نمیدانی چقدر خوشحالم از اینکه میبینم برای تو مهم هستم.دلم میخواهد بعد از ناهار باهم سری بازار بزنیم.دوست دارم برای این روز خاطر انگیز زیباترین کادو ی دنیا البته با ارزش معنوی برای تو بخرم.کادو ایی که هر گاه آن را ببینی به یاد این روز بیفتی.اه،ماهک،چقدر دوستت دارم.دلم میخواهد وقتی اسم قشنگت را بر زبان میآورم از ته دل فریاد شادی برآورم.ماهک باورش نمیشد که به این آسانی هر چه او میگوید،بپذیرد.حس میکرد دارد خواب میبیند.
با صدای او به خود آمد که گفت:هی خوشگله،چه خبر شده؟بد جوری رفتی تو عالم هپروت،چقدر دلم میخواست بدنم توی اون کله ی کوچک و قشنگت تو چی میگزردگر میدانستم یک روز عاشق میشوم به جای اطفال حتما روان شناسی میخوندم که حداقل این جور موقع میتوانستم بفهمم در ذهن زیبا ی چی میگذرد.با آمدن گارسون که غذا را روی میز میچید،ماهک به سکوتش ادامه داد.با دور شدن گارسون،مبین گفت:موافقی در حین صرف ناهار کمی از خودت حرف بزنی؟ماهک:بهتر است شما در مورد خودتان بگویید.مبین:من نمیدانم باید چه بگویم.تو هر سؤالی داری بپرس،ولی قبل از آن دلم میخواهد تو کمی از خودت و آرزو هیات برایم بگویی واگر مایل بودی کمی در مورد کارهایت صحبت کنی.ماهک:ترجیح میدم این جور صحبتها را بگذارم برای بعد.مبین:پس معلوم میشود هنوز به من بی اعتمادی.ماهک:بحث بی اعتمادی نیست.اگر من به شما اعتماد نداشتم که هرگز دعوت شما را نمیپذیرفتم و با شما بیرون نمیمدم.من هنوز کامل شما را نمیشناسم.نمیدانم چطوری بگویم که شما منظور من را بفهمید .هنوز اینقدر با شما رهتنیستم که آن چه در ذهن و دلم میگذرد بر زبان بیاورم.امیدوارم از اینکه رک حرف میزنم ناراحت نشده باشید.باید در این مورد به من حق بدهید.
مبین:البته که حق میدهام،ولی برای خودم متاسفم که بعد از ماهها آشنایی هنوز برای شما نا شناخته هستم.پس از تو چیزی نمیپرسم.من از خودم برایت میگویم.من بر خلاف ظاهرم الانم پسر شر و شوری بودم.با اینکه خانوادهام مرا در رفاه کامل گذاشتند،اما من هر کاری را انجام دادم.راهنمایی که بودم تعطیلات تابستانی را توی پارکها بلال میفروختم.ماهکبا چشمهای از حدقه در آماده از تعجب گفت:بلال فروشی؟آن هم شما؟مبین:بله،و چقدر از این کار لذت میبردم.البته بیشتر این کارهای من پنهانی بود.چون اگر خانوادهام میفهمیدند،قشقرق به پا میکردند.یادش بخیر.هر وقت که بر میگشتم خونه،مادرم میگفت:تو چرا همیشه بوی دود و آتش میدهی؟و من هم هر بار یک دروغی سر هم میکردم.اسم مرا برای کلاس زبان و موسیقی مینوشتند،آن وقت من جیم میشودم و میرفتن پارکهای پائین شهر بلال میفروختم.حتا آدمس و بادکنک هم میفروختم.یک بار یکی از دوستهای پدرم مرا دید،از من پرسید:تو پسر آقای تابنده نیستی؟بارها بارها به منزل ما آماده و من از او پذیریی کرده بودم.اول کمی خودم را باختم،اما بعد سعی کردم لهو ندهم.لهجهام را تغییر دادم و گفتم:تابنده دیگر کی آقا؟ما هچینسمی تا بحال به گوشمان نخورده.متعجب گفت:جلال خالق تو چقدر شبیه پسر یکی دوستان من هستی.وقتی فهمیدم شکّ نکرده که خودم هستم،جسارت به خرج دادم و گفتم:پسر دوست تان هم بلال فروش است؟با لبخند جواب داد:نه،پدر او دکتر است.در جوابش گفتم:خوش به حالش آقا،حتما از آن دست از بچهاست که الان توی اتاقش در حال بازی دارد آب میوه آاش را میخورد،نه مثل ما که از بوق سحر تا کله ی شب توی پارکها ویلان و سیلانم.خلاصه خاطره ی شیرینی بدک هنوز بعد از سالها توی ذهنم مانده و گاهی به آن فکر میکنم.
ماهک:اصلا به شما نمیاد که از این کارها کرده باشید.بعد با پولی که بدست میاوردی چه میکردید؟
مبین:شاید گفتنش خنده دار باشد.
ماهک:دوست دارم بدانم.
مبین:گوش ایی از باغچه ی خانه،همه را چال میکردم.
ماهک:و در اخر؟
مبین:با تمام شدن تابستان میشد با شروع مدارس همه را به فراش مدرسه میدادم. فراش مدرسه پیر مرد تهی دستی بود که با چند بچه ی قد و نیم قد توی مدرسه کار میکرد.در طول سال تحصیل بیشتر فکر و حواس من پیش آنها بود که چطوری توی آن خانه ی محقر زندگی میکنند.ماهک:پدر و مادر شما متوج نمیشدند که شما به کلاس هییک اسمتان را نوشتند،نمیروید؟مبین:چرا،و �� �ی آنقدر درگیر کارهای خود بودند که زیاد پا پی من نمیشدند و فکر میکردند از کلاس جیم میشوم به خاطره بازی و......البته در طول سال تحصیلم همه را جبران میکردم.
ماهک:این کارهای شما تا کی ادامه داشت؟
مبین:ورددبیرستان که شدم تغییر شغل دادم.تصمیم گرفتم دیگر مخفیانه کار نکنم.وقتی موضوع را با پدرم در میان گذشتم خیلی خوشحال شد و در این راه کمکم کرد.یک سال تمام جلو دست مکانیکی کار کردم که یکی از آشناهای پدرم بود.در آنجا خیلی چیزها یاد گرفتم.سال دوم رفتم سراغ جوش کاری و سال سوم برق کاری و سال چهارم نجاری.
ماهک:پس همه کاری را تجربه کردید؟
مبین:تقریبا از همه کارها مقداری سر در آوردم.خوبی این کارها در این بود که من با آدمهای بسیاری آشنا شدم و دوستان جدیدی از دنیا ی دیگری برای خودم پیدا کردم که هنوز هم رابطه ی من با آنها ادامه دارد.یادم میآیند که سال سوم بودم که با استاد کارم برای برق کشی به مزلی رفتیم که هنوز بعد از سالها خاطره ی آن روز از یادم نرفته.پسر خانواده طوری با من رفتار میکرد که انگار نوکر آنها بودم.وقتی از کنارم ردّ میشد با غرور و تکبر سرش را بالا میگرفت و دستور میداد.تمام رفتارش به من توهین آمیز بود و من کاری از دستم بر نمیآمد.آن روز خیلی بر من سنگین آمد و باعث شد خیلی چیزها یاد بگیرم و به این نتنیجه رسیدم که با درس خواندن و یک موقعیت خوب در اجتماع،انسان راحت میتواند تغییر کند.
ماهک:شما اگر درس هم نمیخواندید به حمایت از پدرتان میتوانستید موفق زندگی کنید.مبین:به هر حال این فکر من بود بود کری پاهای خودم بأیستم.حتا با فارغ تحصیل شدم از دانشگاه حاضر نبودم توی بیمارستان پدر کار کنم.وقتی به من گفت مثل باقی کارکنان حقوق میدهد،پذیرفتم.حتا بابت مطبی که برای من خرید ماهیانه به او کرایه میدهم.
ماهک:خانواده ی شما از این برخورد ناراحت نمیشوند؟مبین:نه،به هر حال من الان به سنی رسیدم که باید در خانواده آزادی عمل داشته باشم و خوش بختانه خانواده ی روشن فکری دارم.از آن دست آدمها نیستند که خواسته ی خودرا بر من تحمیل کنند.ماهک با دستمال کاغذی دور لبش را پاک کرد پاک کرد.به خاطره ناهار از اتشکر کرد و گفت:اصلا فکر نمیکردمین طور آدمی باشید.ظاهر شما با گفتههایتان فرق دارد.مبین هم دست از غذا کشید و با لبخند جوبب داد:این هم از بد شانسی ماست.او کیفش را از روی میز برداشت و گفت:روز خوبی بود.از شما متشکرم.مبین:من باید از تو تشکر کنم.خیلی وقت است انتظار چنین روزی را میکشیدم.ماهک:اگر اجازه بدید خودم بر گردم.مبین:مگر میشود بگذارم تنها بر گردی،آای کاش وقت داشتی تا غروب با هم بودیم.ماهک:متاسفم باور کنید نمیتوانم.کارهای انجام نشده بسیار دارم.باید برای صفت فردا خودم را آماده کنم.مبین در کنارش به راه افتاد.سروار اتومبیل که شدند او نگاههایش را عمیق به ماهک دوخت وگفت:یعنی تا یک مدت طولانی از دیدن این چرا ی زیبا محروم میشوم؟
ماهک سعی کرد حواسش را به بیرون متمرکز کند.وقتی او اینطور صحبت میکرد خجالت میکشید.او ادامه داد:من نمیتوانم طاقت بیاورم.باید قبل از سفرت از تو خواستگاری کنم.ماهک انتظار چنین پیشناهدی را از جانب او نداشت،متعجب گفت:خواستگاری؟مبین:بله،مگر ایردی دارد؟ماهک:شما که بهتر میدانی که جواب من منفی است.
او اتومبیل را متوقف کرد و با نا امیدی و بغض گفت:آخه چرا؟
ماهک:فکر میکنم خودتان دلیلش را میدانید.مبین:من هیچی نمیدانام.معلوم میشود که اصلا به من الاغ نداری.
ماهک:اشتباه فکر میکنید.مبین:حتما هنوز مرا لایق نمیدانی؟ماهک:چرا واضح و روشن نمیگیی که موضوع چیست؟ماهک:خواهش میکنم از من توضیح نه خواهید،چون من نمیتوانم توضیح بعدهام.
مبین عاجزانه دستی به موهایش کشید و گفت:باش هر چی تو بگویی.میتوانم بپرسم برای مسافرت کجا میروید؟ماهک:البته،خیلی از تهران دور نیست.شاید نیم ساعت باشد.نزدیک میگون است.نمیدانم تا به حال اسم آنجا را شنیدید؟مبین:بله چند بار رفتم.جای بسیار زیبا و دیدنی است.منزل کسی میروید؟ماهک:نه خود مان آنجا زمین داریم.یک خانه باغ کوچک توی زمین باغ بود که اگر سالم مانده باشد.چون سال هاست که به آنجا نرفتیم.حتا فراموش کردم که آنجا چه شکلی است.وقتی یک دختر بچه ی پنج شیش ساله بودم،به آنجا رفتم،از آنزمان دیگر به آنجا نرفتم.
مبین:که اینطور میدانید زمین آنجا چه قیمتی دارد؟
ماهک:نه فکر نمیکنم زمینهای آنجا ارزش چندانی داشته باشد.
مبین:اختیار دارید.بعضی از قسمت هایی از آنجا قیمت آن از بالای شهر تهران هم گران تر است.
ماهک:مگر ممکن است؟مبین:بله وقتی به آن جا بروی خودت متوجه میشوی.آخرین باری که به آنجا رفتید کی بود؟
ماهک:گفتم پنج شیش سال بودم.تقریبا پانزده شانزده سال پیش بود.
مبین:اوه،از آن موقع تا حالا آنجا خیلی رشد کرده.میگون الان برای خودش شهر کوچکی است.
ماهک:شما آنجا زمین دارید؟مبین:ما نه،ولی خالهام آنجا ویلا ی زیبا ایی دارد.البته در خود میگون و خبر دارم که زمینهای اطراف میگون هم ارزش زیادی دارد.ما گاه گاهی با فامیلها در آنجا دور هم جم میشویم.هوای بسیار پاکیزه و دل چسبی دارد.مساحت زمین شما آغار زیاد باشد،میتوانید سرمیها گذاری خوبی در آن جا دایر کنید.
ماهک مطمئن بود که مبین در این مورد اشتباه میکند.حدس زد آنجا را با جای دیگری اشتباه گرفته،اما نخواست بیشتر از این در این مورد بحث کند.
به محل ی خودشان که نزدیک شدند،گفت:اگر اجازه بدهید من اینجا پیاده شوم.همسسا یه فضول و حرف درست کن زیاد داریم.
او بر خلاف میلش اتومبیل را نگاه داشت.اصلا دلش نمیآمد از ماهک جدا شود،اما چاره ایی نداشت.آنقدر آنجا ایستاد تا او کاملا از جلو دیدش محو شد.
هنگامی که میخواست دوباره حرکت کند چشمش به سیروس افتاد که کنار اتومبیل ایستاد بود وازو خواست تا شیشه ی اتومبیل را پائین بکشد.
ابتدا خواست که اعتنا ایی نکند،مام بعد با خود فکر کرد که شاید کاری داشته باشد.شیشه را پائین کشید،سیروس سرش را نزدیک آورد و گفت:بچه پررو،باز که این طرفها میپلکی.مبین:فکر نمیکنم این محل اجاره ی شما باشد.
سیروس:اجاره ی من نیست،ولی ما این جا از این قرطی بازیها نداریم.مبین:لطفا درست صحبت کن.سیریس از کره در رفت.دستش را از پنجره ی اتومبیل تو آورد.یقه مبین را گرفت و گفت:ببین دوکی جان،دفعه دیگر ببینم این دور و اطراف میچرخی با چاقو این صورت صاف و قشنگت را حسابی خط خطی میکنم.
او دستهای سیروس را با عصبانیت پس زد و گفت:فکر نکن دو تا از دکمهای پیراهنت را باز گذاشتی و یک چاقو کنار پاهایت برای خودت کسی هستی.اگر تو میخواهی با چاقو صورت من را خط خطی کنی من هم میتوانم با همین دستهایم گور تو را بکنم.
سیروس:کوتاه بیا دوکی.نمیترسی خدای نکرده دستت به خون آلوده شود؟
مبین نگذاشت او بیشتر مو ی دماغش شود،پاهایش را روی پدال گاز فشرد و با سرعت از آنجا دور شد.آنقدر از دست سیروس عصبی شده بود که حس میکرد هر لحظه ممکن است سکته کند.

پایان فصل5
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #32  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
ماهک وقتی خیالش راحت که پدرش به خواب رفته به اتاق خودش رفت.
وسایل شخصی خود را از کمد خارج کرد و مرتب داخل چمدان کوچکش گذاشت.تمام فکر و خیالش پیش مبین بود.
نصف روزی را که با او گذرانده بود جزو زیباترین خاطراتش به حساب میامد..با شنیدن صدای زینب که از حیات به گوش میرسید کنجکاو شد از پنجره سرک بکشد.
با دیدن مادر مستانه که کنار زینب نشسته بود سرش را دزدید که دیده نشود.هنگامی که متوجه گریه ی زینب شد،راغب شد بماند و به صحبتهای آنها گوش بدهد که بداند مشکل زینب چیست که اینطور گریه میکند.
مدار مستانه،مهری خانم گفت:حالا چرا خودت را ناراحت میکنی؟خدا بزرگ است،همه چیز درست میشود.
زینب با گوش یرسری اشکهایش را پاک کرد و گفت:چطوری؟به خدا دیگر بریدم.شما که غریب نیستید و کمابیش از بدبختی ما خبر داری.هرچه زور میزنم از پس این همه مشکل برنمیایم.چند تیک طلای بدرد نخور داشتم که آنها را هم فروختم و خرج خانه کردم.هر چه پسانداز داشتم باب هزینه ی بیمارستان و دوا و دکتر رفت.صبح سعید میگفت،مامان،کفشهایم سوراخ.بخدا جیگرم آتیش گرفت.هر چی فکر میکنم،نمیدانم از کجا بیارم.ایرج هم که گوشه گیر خنهشد.وقتی میبینم بچهام توی برف وبارن باید بان کفشهای پاره به مدرسه برود،جیگرم خون میشود.شانس ما امسال هم انگار این برفها نمیخواهند آب بشوند.چیزی به بهار نماند.ولی هنوز برف روی زمین است.
مهری خانم:امیدب خدا داشته باش،برو خدا را شکر کن ثقفی روی سرت داری.اگر مستاجر بودی،چه میکردی؟راستی ماهک کمک نمیکند؟
زینب:چران طفلک هم هر چه از دستش بیاید دریغ نمیکند.من که نمیتوانم هر چه با بدبختی در میاورد از او بگیرم.فردا پس فردا شوهر میکند باید دو تا تیک جهاز برای خودش بخرد.ما که رویمان سیاه است،نمیتوانم برایش کاری انجام بدیم.سال نو هم برای ما شده قوز بالا قوز.نه میتوانم تکه ایی لباس نوع برای بچهها بخریم و نه کمی میوه و شیرینی،آخ.چه بگویم مهری خانم که دلم خون است.به خدا نداری خیلی سخت است.بعضی وقت بسرم میزند که به روم رخت شوری مردم را بکنم.بعد دوباره به خاطر ماهک و بچهها پشمان میشوم که فردا یا پس فردا به خاطر من خجالت نکشند.
مهری خنم:این چه حرفی است.خدا خودش میرساند.اگر مریضی شوهرت نبود که انقد سختی نمیکشیدی.به امید بخدا او حالش خوب میشود و دوباره بر میگردد سر کارش،شما هم از این وضع خلاص میشوید...
ماهک دیگر توانست به باقی حرف های آنها گوش دهد.اشکهایش را پاک کرد و با بی حوصلگی باقی وسائل سفرش را جم نمود.حال عجیبی پیدا کرده بود.حس میکرد تمام خانه دور سرش میچرخید.
با خود گفت:آن وقت مبین انتظار دارد من بهش جواب مثبت بعدهام.
مانتو و شلوارش را پوشید و بار دیگر عازم بیرون رفتن شد.
وسعت کوچه با مستانه رو به رو شد که گفت:اغر به خیر خاله قزی.
ماهک:تو هم شودی سیروس،چند دفعه بهت بگم که مرا به این اسم صدا نکن.
مستانه:چشم قربان بر اخر بود.حالا کجا میروی؟ماهک:بازار
.مستانه:این موقع روز؟
ماهک:اشکالی دارد؟
مستانه:نه، ولی خودت میدانی که روزهای اخر سال است.الان هم اوج شلوغی بازار است.حالا برای چی میروی؟
ماهک:اگر حوصله داری بیا با هم برویم،توی راه برایت تعریف میکنم.
مستانه:باید به مامان خبر بدم،مشکل اینجاست که نمیدانم خانه ی کدام همسایه است؟
ماهک:خانه ی ماست.
بعد از اینکه مهری خانم را در جریان گذاشتند.هر دو راهی بازار شدند.ماهک خلاصه ایی از حرفهای زینب را برای او تعریف کرد و گفت:من خیلی در حق آنها کوتاهی کردم.فقط به فکر قر و فرّ خودم بودم.
مستانه:خودت را سرزنش نکن.تو تا آنجایی که توانستی به آنها کمک کردی.
ماهک:نه،من میتوانستم بیشتر از اینها کمک میکردم.هر ماه که حقوق گرفتم به نصف پولم سکّه میخریدم که باید به جای خرید سکه آن را خرج خانه میکردم.
مستانه:تو فکر میکنی با آن مقدار پول مشکل آنها بر طرف میشد؟
ماهک:چرا که نه،به هر حال بهتر از هیچ بود و یک کمک خرج به حساب میامد.فقط امیدوآرام سکهها را با قیمت خوبی از من بخرند.
مستانه متعجب گفت:تو دیوانه ایی دختر.این همه سکه را باخودت آوردی بفروشی؟
ماهک:آره.مستن:فردا که شوهر کنی میخواهی چی کار کنی؟
ماهک:اولا فردقرر نیست من شوهر کنم.دوما آن موقع یک فکری میکنم.سوماً بدبختی مثل من همان بهتر که شوهر نکند.
مستانه:حرف مفت میزانی،اینقدر آدمهای بدبخت توی دنیا وجود دارد که تو در برابر آنها پاد شاهی میکنی ولی آنها مثل تو نامید نیستند.اشکال کار تو این است که نا شکری.خیلیها باری همین پول کرایه خانه لنگ هستند.سر ماهب ماه تنشان میلرزد که خدا یا چطوری پول کرایه خانه را جم کنند که صاحب خانه ژول و پلاسشان را توی کوچ نریزد.شما تا حالا کی تا این حد سختی کشیدید؟این یک دوسال خرج دوا و دکتر پدرت کمی به شما فشار آورده.طفلک حالا هم که زمین گیر شده و حقوقی دریاف نمیکند کخدا را شکر جور دیگری برای شما رساند.اگر تو این پروژه را قبول نمیکردی وضع خیلی بد تر از این بود که الان هست.پس نا شکر نباش.
ماهک هر چه سکه داشت فروخت و با کمک مستانه برای بچهها سر تا پا لباس نو خرید.حتا برای زینب هم سر تا پا لباس نو خرید.از مواد خوراکی گرفته تا تنقلات و میوه،هر چه که لازم بود خرید.ازبس بستههای آنها زیاد بود مجبور شدند تاکسی در بست بگیرند.
هنگامی که با آن همه خرید به خانه بر گشت،ذوق و شوقبچها و حتا اشکهای زینب برایش شادی بخش بود و صبح روز بعد با خیالی اسوده همراه پدرش بسوی میگون حرکت کردند.
قرار بر این بود که بعد از سال تحویل زینب و بچهها به آنها ملحق شوند.
تمام طول راه به مبین فکر میکرد و هنوز از تهران دور نشده بود که دلش برای او یک ذره شده بود.مدام به این فکر میکرد که الان او چه میکند.پشمان شد که چرا موبایل را از او نگرفته.تصمیم گرفت در اولین فرصت از مخابرات میگون با او تماس بگیرد.
وارد میگون که شدند ماهک وا پدرش از تعجب بر جای میخکب شدند.میگون با آن سالها خیلی فرق کرده بود.انگار وارد دنیای جدیدی شده بددند.بیشتر نقاط آنجا ویلاهای زیبا سخته شده بود که انسان را محصور خود میکرد.
ماهک زیر لب زمزمه کرد:انگار حق با مبین بود.
ایرج که به سختی صدای او را صحنید،گفت:منظورت را نمیفهمم.
ماهک:آقای تابنده میگفت،زمینهای اینجا خیلی گران شده.
ایرج:خود من هم از چند نفر شنیده بودم،ولی باورم نمیشد.با این وضعی که میبینم احتمال دارد.
ماهک:اگر صحت داشته باشد ما از این فلاکت نجات پیدا میکنیم.
ایرج:نه دخترم،تو نباید به این زمین زمینها دست بزنی.این ارثیه ی مادری توست و فقط به خود تو تعلق دارد.هر وقت ازدواج کردی میتوانی از آن استفاده کنی.
ماهک:بابا،این چه حرفیهایی است که میزانی؟وقتی که من میبینم برادرها و یگانه خواهرم در فقر و تهی دست به سر میبرند،من چطور میتوانم به فکر آینده ی خودم باشم؟آن وقت میشود اسم من را انسان گذاشت؟من وقتی خوشم که خانوادهام در خوشی من سهمی داشته باشند.
ایرج سکوت کرد،اما ته دلش ناراضی بود که ماهک اینطوری فکر میکند.از میگون تا زمینهای آنها مسافت کوتاهی بود.
هنگامی که به آنجا رسیدند تعجب آنها بیشتر شد.زمین کناری مشغول آپارتمان سازی بود.بیشتر آن ناحیه که قبلان زمین خالی بود همه ساخت شده بود.
صدای کارگرها و ماشین آلت هم همه ایی به راه انداخته بود.خانه باغ کوچک آنها که روزی حال و هوای خاصی داشت حالا با گذشت زمان به صورت یک خرابه در آماده بود که ظاهرا تبدیل به یک ساگ دانی شده بود.
هنوز هم دور تا دور زمین حصار چوب قرار گرفته بود،اما کهنه و فرسوده.
درختهایی که سالم مانده بددند همه به شکوفه نشسته بودند.بعضی از جاهای زمین هنوز برفی بود.
آفتاب که به زمین میخورد از زمین بخار بلند میشد.انگار زمین داشت نفس میکشید.چمن زیبا و با ظرافت از دل زمین از لای سرمای برفها جوانه زده بود.ماهک چمدانش را روی زمین گذاشت و با شتاب بسوی خانه باغ رفت.
بوی تعفن همه جا را پر کرد.با نگاهی اجمالی به در و دیوار خانه با خود گفت:باز جای شکرش باقی که بعد از سالها دیوار ها فرو نریخته.
با دیدن پدرش که رنگ از رخسارش پریده بود،گفت:بابا جان باز هم دردت شروع شده؟
ایرج:درد که همیشه دارم،اما حالا درد من چیز دیگری است.ببین این نا مسلمانها چه بالایی سر این خانه آوردند.
ماهک:غصه نخور بابا جان،تا یکی دو روز دیگر همه جا را مرتب میکنم.
ایرج:چه جوری؟با کدام پول؟
ماهک:مقداری از پسا د ازم را کنار گذاشته بودم برای اینجا که قابل سکونت شود.مقداری هم از مستانه قرض گرفتم که بعدا به او بر میگردنم.
ایرج:اگر میدانستم اینجا به این صورت در آماده تو را به اینجا نمیکشندم.
بیا بر گردیم.
ماهک:محال است،تازه قرار است بچهها چند روز دیگر بیاند اینجا.هنوز ساعت نه صبح است.خوب شد صبح زود از تهران راه افتادیم.شما جایی رابرای نشستند پیدا کنید.من باید سریع به میگون بزنم،ببینم اوضاع بازار اینجا چطور است.
ایرج:بیا برگردیم دخترم،شب اینجا یخ میزنیم.
ماهک:اگر تا شب نتوانستم اینجا را مرتب کنم،بر میگردیم تهران.این زیر اندازی که زینب داده گوش ایی پهن کنید تا من بیام.
ایرج:داخل خانه را دیدی؟
ماهک:آره،افتضاح بود.
ایرج:از وسیله های داخلش چه چیزی مانده؟
ماهک:همرا بردند،چه انتظاری دارید،یازده سال است از اینجا بیخبر بودید،باز جای شکرش باقی که زمین را نه برده اند.
ایرج:دخترم مگر مملکت بی قانون است.این زمین سند دارد.
ماهک:از خلق خدا هر چه بگویی بر میاید.نگران هیچ چیز نباشید تا شب به من مهلت بدهی ببینید چه خانه ایی برایتان دریست میکنم.اگر سردتان شد کاپشن من را از توی چمدان بردارید بپوشید.شکر خدا هوا صاف و آفتابی است.
ماهک مجبور شد پدرش را تنها بگذارد.اول به سراغ زمین کناری رفت.کهدر حال سخت و ساز بود.مقدار پول به دو نفر کارگر داد و از آنها خواست که اتاقها را برایشان تمیز کنند.بعد به بازار کوچک میگون رفت.باورش نمیشد که میگون انقدر تغییر کرده باشد،آن سالها یک یا دو تا بیشتر مغازه نداشت ولی الان همه چیز در آن جا وجود داشت.اول خواست برای کفّ اتاق فرش بخرد،اما ترسید پول کم بیاورد.برای یکی از اتاقها فرش ارزان قیمتی خرید و برای دیگری یک تخته گلیم خرید.بعد سراغ شیشه بر رفت و کلی از آنها خواهش و تمنا کرد که شیشه آنجا را تا شب برای او ردیف کنند..چند اپتوی گرم و چند متکا با مقداری ظرف و زورف گرفت و با عجله برگشت.کار گارها هنوز مشغول نظافت بودند.وسایل را با کمک رنند گوش ایی چید و به سراغ پدرش رفت.دید در میان درختها آرام آرام مشغول قدم زدن است.او را به حال خود گذاشت و به کمک کارگرها رفت.زودتر از آنچه که فکر میکرد اتاقها تمیز شدند.وقتی که شیشهها انداخته شد خانه ی متروکه شکل گرفت.با رفتن شیشه برّ ماهک احساس کرد نای ایستادن ندارد.
روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد.
پدرش با عشق به او نگاه کرد و گفت:خسته نباشی دخترم.
ماهک:ممنون پدر،از گرسنگی دارم میمیرم.
ایرج:خدا نکند.برویم بیرون چیزی بخوریم.
ماهک:مامان برایمان کلی غذا گذاشته که مطمئنم تا دو وعده دیگر بخوریم تمام نمیشود.
بیرون از خانه جلوی آفتاب زیر انداز پهن کردند و همان جا مشغول صرف ناهار شدند.
ایرج گفت:اخر بدون امکانات چطور میتوانم دوام بیاوریم؟بدون آب و برق مگر میشود اینجا زندگی کرد؟
ماهک:نگران نباش بابا،فردا همه را درست میکنیم.
ایرج:همه ی لولهها ترکید،چطوری میخواهی درست کنی؟
ماهک:به لوله کش و برق کارهای این ساختمان گفتم که فردا صبح بیایند.مطمئن باشید تا قبل از سال جدید خانه را رو به راه میکنم.
ایرج:من به خاطره هوس خودم تو را به زحمت انداختم.
ماهک:این زحمتها برای من رحمت است.نمیدانید دارم چه لذتی میبرم.
ایرج:امیدوارم،این همه پولی عاکه امروز خرج کردی میتوانستی خرج خودت کنی.
ماهک:اگر بدانید اینجا چه لذتی میبرم اینطور حرف نمیزدید.
با شنیدن صدائی که صاحب خانه را صدا میزد هر دو روی برگرداندند،ماهک متعجب گفت:یعنی کی میتواند باشد؟هر دو بسوی صدا رفتند.مردی قد بلند با آینک دودی چشم به راه ایستاد بود،
دستش را بسوی ایرج دراز کرد و گفت:من امیری هستم.همسایه ی شما.ایرج با ادست داد و از دیدنش ابراز خوشحالی کرد.

بعد از کمی مقدمه چینی گفت:وقتی از کارگرها شنیدم بالاخره زمین همسایه صاحبش پیدا شده خیلی خوشحال شدم.من خیلی وقت است که منتظر شما هستم و بدون مقدمه دوست دارم بروم سر اصل مطلب.
ایرج گفت:بفرمائید،گوشم با شماست.
ماهک ساکت ایستاد بود،و فقط به صحبتهای آنها گوش میداد.آقای امیری یک راست رفت سر اصل مطلب و گفت:من حاضرم با شما معمل کنم.اگر مایل باشید زمین را یک جا میخرم و همه ی پول را نقد پرداخت میکنم.
هنگامی که آقای امیری قیمت را گفت،رنگ ایرج و ماهک از تعجب پرید.
هرگز فکر نمیکردند که این زمین حکم یک گنج را پیدا کرده باشد.ایرج سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند و به آقای امیری گفت:چند روز به من مهلت بدهید که در این مورد فکر کنم.
با رفتن آقای امیری هر دو به هم نگاه کردند،
ماهک با چشمهای پر از اشک گفت:یعنی همه ی سختیهای ما به پایان رسید؟
ایرج فقط سکوت کرد و بسوی خانه باغ کوچک رفت.
ماهک به دنبالش دوید و گفت:بابا،چرا چیزی نمیگیید؟
ایرج:چه بگویم دخترم؟ماهک:انگار شما مثل من خوشحال نشدید؟
ایرج:چرا اما دوست ندارم دست به این زمین بزنی.این زمین حکم یک گنج را دارد که آینده تو است.
ماهک:مگر نمیگیید این زمین به اسم من است؟
ایرج:درست.
ماهک:پس چرا اجازه ی فروش آن را به من نمیدهید؟
ایرج:که چی بشود؟
ماهک:من و خانوادهام از این وضعیت در بیاییم.
ایرج:نا شکر نباش دخترم.
ماهک یک ساعت تمام با پدرش کلنجر رفت تا به او اجازه داد در مورد زمین هر تصمیم که دوست دارد بگیرد.
خستگی را کاملا در چهره ی پدرش احساس میکرد.به سرعت فرش را کفّ اتاق پهن کرد.پتو را دولا روی زمین انداخت و دو متکّا برای پدرش گذاشت و از او خواست که روی آن دراز بکشد و یک پتو هم رویش کشید.از بس خسته بود زود به خواب رفت.خودش هم احساس خستگی میکرد،اما از بس فکر و خیال توی سرش بود،که نمیتوانست بخوابد.تصمیم گرفت به مخابرات برود
.در این شرایط نیز به هم فکریدشت.اول خواست به مستانه تماس بگیرد،اما یک آن چهره مبین جلوی نظرش آمد.
هنگامی که شماره ی او را میگرفت از هیجان همه ی بدنش میلرزید.با اولین بوق ،او به تلفن جواب داد.
با شنیدن صدا ی ماهک با خوشحالی گفت:سلام عزیزم،چقدر خوب کردی که تماس گرفتی.با اینکه یک رزبد صدایت را نشنیده بودم داشتم دق میکردم.تو حالت خوبه؟
ماهک:بد نیستم.
مبین:در آنجا به تو خوش میگذرد؟
ماهک:خوب یا بد میگذرد.اینجا خیلی هوا پاکیزه است.
مبین:میدانم،هوای آنجا بهشت است.ماهک دلم برایت تنگ شده.
ماهک:ممنونم.
مبین:فقط همین،خیلی بی رحمی.یعنی تو دلت نمیخواست مرا ببینی یا با من حرف بزنی؟
ماهک:چرا.مبین:آخ،من قربان چرا گفتنت بروم...)اولین بار بود که او میدید مبین اینقدر با احساسات صحبت میکند.احساس میکرد علاقهاش به او دو چندان شده.گذاشت تا او احسساتش را تخلیه کنا.
بعد گفت:راستش به این خاطر با شما تماس گرفتم که نیز به هم فکری شما داشتم.
هنگامی که او ماجرا را برای مبین تعریف کرد،
او گفت:هیچ تصمیمی نگیرتا من بیایم.
ماهک:فراموش کردی،پدرم اینجاست.
مبین:نه،فراموش نکردم.من که نمیخواهم بیایم دختر زیبایش را بدزدم،میخواهم بعنوان منشی برای دختر ماه رویش خدمت کنم.
ماهک:میترسم متوجه علاقه ی بین ما بشود.
مبین:مگر ایردی دارد؟
ماهک:آره،من نمیخواهم پدرم چیزی بفهمد
.مبین با اه غمناکی گفت:باشه هر چه تو بگویی.
ماهک:ممنون شما کی میگون میایید؟
مبین:هر وقت شما دستور بدهید؟
ماهک:ناراحت شدید که اینطور جواب میدهید؟
مبین:نه عزیزم،مگر من میتوانم از تو ناراحت باشم؟
ماهک:اگر نظر من را میخواهید فعلا صبر کنید تا من با شما تماس بگیرم.
مبین:چشم فقط اگر آن آقای امیری دوباره آمد،بگو ما تصمیم به فروش نداریم.
ماهک:میتوانم بپرسم چه تصمیمی برایم گرفتی؟
مبین:میترسم بگویم دیگر نگذاری بیام میگون.
ماهک از طرز فکر مبین خندهاش گرفت و به او اطمینان داد که اینترنیست.
او گفت:من فکر میکنم اگر زمین را بسازید سود دهی آن بیشتر است.
ماهک:آخه سرمایه ی هنگفتی میخواهد که ما نداریم.
مبین:شما میتوانید مقداری از زمین را به فروش برسانید و با آن پول زمین را بسازید و بعد به آپارتمان را تک تک به فروش برسانید.که مطمئناً بیشتر نفع میبرید.حتا میتوانید پیش فروش کنید.مغز من مهندسی فکر میکند.نظر تو چیست؟
ماهک:باید فکر کنم.
مبین:خوب بلدی بزنی توی ذوقم.فکر میکردم الان جواب میدهی و گفتهای من را تائید میکنی.
ماهک بعد از این که از مخابرات بیرون آمد.حس کرد انرژی اش دو برابر شده.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #33  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
مقداری مواد خوراکی و مقداری نفت تهیه کرد و بر گشت.
پدرش هنوز خواب بود.چراغ نفتی را روشن کرد و یک کتری آب روی آن گذاشت.
تابع به جوش آمد پدرش از خواب بیدار شد.
در حین چای دم کردن تصمیم گرفت تا در مورد زمین بطور جدی با پدرش صحبت کند.
دو استکان روی سینی گذاشت و در نزدیکی وی نشست،او گفت:خدا خیرت بده دخترم،چطور نفت پیدا کردی؟
ماهک؛چیزی که اینجا فراوان است نفت است.
ایرج:اگر این چراغ نبود تا صبح از سرما یخ میزدیم
.ماهک:بابا جان من تصمیم تازه ایی گرفتم.
ایرج:تو هر تصمیمی که برای من بگیری از طرف من پذیرفته شده است.وقتی که این زمین از آن تو شد میدانستم روزی اینجا ارزش پیدا میکند.حالا خوشحالم که حدسم درست بود.هنوز هم نظر من این است که سودی که از این زمین ایدت میشود را برای خودت نگاه داری،نه اینکه خرج خانوادت کنی.
ماهک با دل خوری گفت:بابا این طرز فکر شما مرا میرنجاند.من دوست دارم در کنار خواهر و برادرنم شادی را حس کنم.اگر بدون شما و آنها باشد برای من ارزشی ندارد.
ایرج سرش را بسوی دیگری برگرداند که اشکی را که تو چشمش جم شده بود را نبیند.
آرام و محزون گفت:شکر خدارا به جای میآورم که در این لحظاتی که من پیر و زمین گیر شدم و نمیتوانم مثل گذشتهها کار کنم خداوند به دادم رسیده.با وجود این زمین خیال من راحت است که شما شب سر گرسنه بر زمین نمیگذارید.من خودم میدانم که دیگر عمرم به دنیا نماند و رفتنی هستم.
ماهک:خودا نکند بابا جان،با این حرفها میخواهید ته دل من را خالی کنید؟
ایرج:لازم نیست چیزی را از من پنهان کنی من خودم میدانم که دردم لا علاج است و دیگر کاری از دست دکترها بر نمیآید،به خاطر همین مرا مرخص کردند که این چند صباحی را که اند هستم را هر جور که دوست دارم زندگی کنم.
ماهک به سختی جلوی ریزش اشکهایش را گرفت و گفت:شما کاملا در اشتباه هستید،ببینید چقدر رنگ و رویتان نسبت به گذشته بهتر شده.
ایرج به شعله ی چراغ خیر شد و گفت:بچه که نیستم دخترم فکر نکن که از مردن میترسم،بر عکس که از دنیا میروم و خیالم آسد است که میدانم که بعد از مرگم تو همی خانوادهام هستی،شرمندام که مسئولیت به این سنگینی را بر گردن تو میگذارم،دلم میخواهد اولی خواستگاری که سر راهت قرار گرفت،ازدواج کنی.میدانم که توی زندگیت روزهای خوش تو اندک بود.امیدوارم آیندت اینطور نباشد.من خیلی سعی کردم تو رابه آرزوهایت برسانم،اما این فقر لعنتی چنان پنجه انداخته بود به زندگیم که رهایی از آن غیر ممکن بود.پول دار بودن آرزوی من نبود،ولی به قول ال احمد اینها همه شعاره که پول خوش بختی نمیاورد،اما فقر حتما بدبختی میاورد و فقر برای من بدبختی آورد.یادم آید که یک ذره بچه بودم مادرم در تاریک و روشن هوا وقتی که من خواب بدمز خانه بیرون میرفت تا به مقصد برسد،خورشید بالا آماده بود.بعد تمام روز او میماند و کار در زیر زمین نمور و تاریک با صدای برش و چرخ خیاطی و سر دوزی که دائم به گوش میرسید با سر زنشها و فریادهای گاه و بی گاه صاحب کار در زمزمهها و درد دلهای زنانی که همگی موقعیتی مشابه او داشتند گم میشد.مادرم سینه ساش به خس خس میافتاد.دست و پایش درد میکرد و چشمهایش روز به روز کم سؤ تر میشدند،اما هیچ کدام از اینها برایش مهم نبودند.خوشحال بود که سر گرسنه بر زمین نمیگذاریم.
آن روزها من معنی این چیزها را نمیفهمیدم.وقتی که بزرگ شدم به رنج و دردهای او پی بردم که با چه سختی من را بی پدر بزرگ کرده.مادرم همیشه با اشک و اه به من میگفت،خیلی دوست دارم تو درس بخوانی،اما چه کنم که دست و بالم تنگ است و نمیرسم خرج مدرسه تو را بعدهام،آای کاش پدرت زنده بود.آن زمان من با خودم عهد بستم که اگر روزی صاحب اولاد شدم تحت هر شرایطی او را روانه مدرسه کنم.فقر چهره زشت و کریحی دارد دخترم.
خود تو هم مزه ی آن را چشیدی اما نه به اندازه ی من.خیلی از شبها بود که مفقت نان خشک و خالی توی سفر داشتیم و پیش میامد که یک ماه رنگ گوشت و میوه رابه چشم نمیدیمیی.
حال خوشحالم که شما بعد از من شما دیگر به این مصیبتها دچار نمیشوید.
ماهک از شنیدن خاطرات پدرش دلش به درد آمد.سعی کرد که اشکهایش را از او پنهان کند.
با بیاد آوردن خاطرات مادر بزرگ که تنها کست بود که او را نرجاند بود،بغض راه گلویش را گرفت.آن شب برای پدر و دختر شب غریبی بود.تا نزدیکی سحر باهم درد دل کردند.ایرج با وجود دردی که داشت حاضر نبود که بخوابد.حس میکرد دیگر چنین فرصتی بدست نمیواد که با دخترش خلوت کند.

مبین با دل خوری گفت:چرا انقد دیر با من تماس گرفتی؟
ماهک سعی کرد خونسرد جواب بدهد گفت:مشکل داشتم.
مبین:مگر نمیدانستی من منتظر تماس تو هستم.
ماهک:چرا اما برایم مقدور نبود که به مخابرات بیام.
مبین:همه ی اینها بهانه است.اگر ذره ایی دلت برایم تنگ میشد میآمدی.ماهک،چرا اینقدر با من نا مهربان هستی؟تو به عشق من شک داری؟
ماهک:این طور نیست.
مبین:پس چرا اینقدربا من سرد برخورد میکنی؟
ماهک:چه کار باید میکردم که نکردم؟
مبین:حداقل میتوانی گاهی احوال من را بپرسی،الان ده روز است که من را منتظر گذاشتی.آن روز به من گفتی به زودی با تو تماس میگیرم.از آن روز تا به حال هر بار که صدای زنگ تلفن میاید فکر میکردم که تو هستی.نمیدانی که این چند روز چقدر به من سخت گذشته.هر روزش مثل یک قرن گذشته.چند بار به کلهام زد که به آن جا بیام،اما بعد از فکر این که تو ناراحت شوی،منصرف شدم.ماهک تو...
مبین از بغض صدایش گرفت و دیگر ادامه نداد.
ماهک پشیمان از اینکه زودتر با او تماس نگرفته گفت:متاسفم،فکر نمیکردم تماس گرفتن من خیلی برای شما مهم باشد.
مبین عصبی فریاد کشید و گفت:وقتی میگویم به عشق من شک داری نگو که این طور نیست.
او متعجب گفت:سر من داد میزنید؟
مبین سعی کرد بر اعصابش ملست باشد،گفت:مرا ببکهش دست خودم نبود.انتظار مرا از پای در آورد.به خدا داشتم دیوانه میشودم.چند بار رفتم دم در خانه ی شما و هر با دست خالی بر میگشتم.تو که گفتی خانوادت نمیآیند؟
ماهک:من این طور نگفتم،شما اشتباه متوجه شودی.آنها بعد از سال تحویل آمدند.
مبین:کی بر میگردی؟
ماهک:دو سه روز دیگر.مبین:بالاخره چی کار کردی؟در مورد زمین به چه نتیجه ایی رسیدی.
ماهک:هر چه فکر کردم ساختن زمین برای ما بی فایده است.ما الان توی شرایطی هستیم که به پول آن نیاز داریم.شما که بهتر میدانید پدرم در چه وضعیتی قرار دارد.پول درمان و مسائل دیگر باعث میشود که فکر ساختن را نکنیم.
مبین:نظر پدرت هم همین است؟
ماهک:اگر بخواهم به گفته ی او عمل کنم که اصلا نباید به آن دست بزنم تا وقتی که بخواهم ازدواج کنم.
مبین:پس با کار تو مخالف است.
ماهک:مخالف که نه اما تائید هم نمیکند.
مبین:با کسی هم به توافق رسیدی؟
ماهک:نه،میخواهم زحمت این کار را به شما بعدهام.
مبین:مایه افتخار من است.
ماهک:شما کی فرصت میکنید به اینجا بیایید؟
مبین:هر وقت که تو دستور بدهی.
ماهک:شما پس فردا میتوانید میایید؟
مبین:با کمال میل.
ماهک:"امروز خانوادهام به همراه بابا بر میگردند.
مبین:پس شما چی؟
ماهک:میخواهم یک دو روز با خودم خلوت کنم.
مبین:تو نمیتوانی چنین کاری را بکنی.
ماهک:منظور شما را نمیفهمم؟
مبین:من نمیگذرم تنها آنجا بمعنی.هزار مشکل میتواند به وجود بیاید.
ماهک:انقدر بزرگ شدم که بتوانم از خودم حمایت کنم.
مبین:فکر میکنید خانوادت کی بر میگردند؟ماهک:احتمالاً تا قبل از زهر تهران هستند.
مبین:من تا یک ساعت دیگر حرکت میکنم.باید قبل از تاریک شدن هوا با هم به تهران برگردیم.
ماهک:اما من میخواهم یکی دو روز با آرامش در اینجا زندگی کنم.
مبین:اگر بخواهی میتوانی این آرامش را در تهران برای خودت فراهم کنی.
من تعجب میکنم چطور پدرت اجازه داده تنهایی آنجا بمانی؟
مبین یک ساعت پشت تلفن با او کلنجار رفت تا بالاخره راضی شد همراهو به تهران بیاید.
به محض اینکه تماس قطع شد سر حال و قبراق نزد مادرش در آشپز خانه رفت.
مادرش با دیدن او متعجب گفت:شکر خدا انگار کسالت بر طرف شد.
مبین با رضایت کامل پشت میز نشست و با لبخند گفت:چه جور هم.
خانم تابنده نفس راحتی کشید و گفت:الهی شکر که من تو را سر حال دیدم.پس حالا میتوانی بعد از چند روز کمی غذا بخوری.
مبین:کمی چرا مادر،آنقدر گرسنه هستم که میتوانم یک فیل را درسته بخورم.
خانم تابنده:غذا که هنوز آماده نشده.چون تا ظهر وقت بسیار است.نیم رو میخوری؟
مبین:نه فقط کمی کره مربا به من بدهید،چون ناهار نمیرسم.
خانم تابنده:چرا؟ جایی میخواهی بروی؟
مبین:تقریبا.
خانم تابنده:مطمئانم به دیدن یار میروی که اینقدر شنگول هستی.
مبین:شما این طور فرض کنید.
خانم تابنده:قطعاً همین طور است.مدتی بود که از ابی خبر مانده بودی.به خاطره همین این چند روز اینقدر کلافه و عصبی،اخمو و بد اخلاق و بی اشتها بودی.
مبین:مادر.
خانم تابنده:دروغ میگویم؟
مبین:من کی بد اخلاقی کردم؟
خانم تابنده:از بس او فکر تو را به خودت مشغول کرده که حواست به خودت نیست.
مبین شرمزد سرش را پائین انداخت و سعی کرد با خوردن،خود را مشغول کند.خانم تابنده از رفتار او خواند ساش گرفت.با محبت مادرانهاش گفت:فکر نکن من از رفتار تو ناراحت شدم.ناراحتی من از این بود که میدیدم اوضاع روحی تو خراب است.حالا که میبینم تو خوشحالی من هم از تو خوشحال تر هستم.
مبین:قربان شما مادر گلم بروم.به خدا نمونه هستی مادر.
خانم تابنده:پسرم فکر نیمیکنی وقت آن رسیده که از او خواستگاری کنی؟
مبین:فعلا نه.هر وقت که زمانش رسید زحمتش را به شما میدهم.
خانم تابنده:زحمت چه،خودت بهتر میدانی که آرزوی من است.اگر بدانی چقدر دلم میخواهد عروس گلم را ببینم،مطمئانم که انتخاب تو بی ناقص است.فقط دوست دارم،این ارزوم را زودتر برآورده کنی.
مبین:کمی دیگر به من مهلت دهید چشم.
مبین بعد از روزها توانست با اشتها غذایش را میل کند.از آشپز خانه که خارج شد بلافاصله لباس پوشید و از در خارج شد.تازه یادش افتاد که اتوموبیلش به علت ناقص فنی در تعمیر گاه است.با افسوس وارد خیابان شد.با تلفن همراهش با اژنس تماس گرفت،ولی سکرتر آژانس گفت که تا نیم ساعت دیگر تاکسی ندارند.با خود گفت:بخشکی شانس.با شتاب خود را به ترمینال رساند و بموقع به مینی بوسی رسید که عازم میگون بود.اتوبوسی قدیمی در جادههای کهستانی با آن پیچ و خمها و گردنههای صائب عبور به صورت میگذاشت.او نگاهش را به مسافران دخل مینی بوس دوخت که بیشتر آنها آرام و بی سر صدا نشسته بودند و از پنجره ی مینی بوس منظر زیبای بهاری را مینگریستند.هر چند که جیر جیر صندلیها و تق تق شیشهها گاهی اسب آنها را میازورد.وقتی به آن فکر میکرد که در راه بازگشت ماهک نیز همسفر او است احساس خوشیندی به او دست میداد.به مقصد که رسید اولین نفری بود که از مینی بوس پیاده شد.بدون اینکه به اطراف نگاهی بیندازد با شتاب به سوی آدرسی رفت که او پشت تلفن داده بود.چون محیط کوچک بود،بلافاصله آدرس را پیدا کرد.
با دیدن ماهک که مشغول مطالعه بود هیجانش بیشتر شد.توانست خود دار باشد،راه رفتنش تبدیل به دویدن شد و با همان شور و شوقی که داشت با صدای بلند گفت:سلام.
ماهک سرش را از روی کتاب بلند کرد.از هیجان زیاد از سرما لرز کرد و شنلش را محکم به دور خود بیچید.با خود گفت:چقدر دلم برایش تنگ شده بود و نمیدانستم.
در جواب سلام با حرارت او گفت:خوشحالم که شما را میبینم.
مبین با عشق و محبت گفت:من هم خوشحالم که بالاخره بعد از روزها توانستم بار دیگر چهره زیبای شما را زیارت میکنم.
ماهک سرش را پائین انداخت.مبین ادامه داد:خیلی دلم برات تنگ شده بود.
او سعی کرد جو را عوض کند با همان لرزش که در صدایش موج میزد گفت:هوای تهران چه طور بود؟
مبین:برای من بدون تو گرفته و غمناک بود،ولی برای دیگران نمیدانم.خانواده آات کی به تهران بر گشتند؟
ماهک:یکی دو ساعتی میشود.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #34  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
ماهک همه جای زمین را به او نشان داد.
او گفت:تو با این امکاناتی کم میخواستی دو روز تنهایی هم چین جایی بمانی؟
ماهک:مگر ایرادی دارد؟
مبین:دل شیر میخواهد.
ماهک:که من دارم.
مبین:مطمئنم.
ماهک:به خاطره همین پرسیدید که چطور میتوانم اینجا دوام بیارم؟
مبین:من ترجیح میدم به جای پاسخ به اینسل در بستن چمدان به شما کمک کنم.
ماهک:هنوز که ما کاری انجام ندادیم که بخواهیم برگردیم.
مبین:اگه منظورت فروش زمین است که تا حدودی حل شده.پس اینجا دیگر کاری نداریم.بیا بریم توی راه برایت توضیح میدهم.
ماهک:پس اول ناهار.
مبین:ناهار؟
ماهک:چرا تعجب میکنید؟
مبین:ساعت دو بعد ظهر است.
تو هنوز ناهار نخوردی؟
ماهک:مگر شما خوردید؟
مبین:نه.
ماهک:من منتظر ماندم که باهم بخوریم.میدانستم که ناهار نمیخورید.تازه شما دوست ندارید دست پخت من بخورید؟
مبین:آرزوی من است.
ماهک:پس چند دقیقه منتظر بمانید تا به این آرزویتان برسید.
مبین با ابخند گفت:اجازه میدهی در رسیدن به آرزوم کمی به تو کمک کنم؟
ماهک او رابه داخل اتاق دعوت کرد.او نگاهی به اطراف انداخت و گفت:چه اتاق دل نشینی.
ماهک:نه برای چی باید مسخره کنم؟ببین آفتاب بهاری تا کجای اتاق پهن شده.من شیفته ی دکورهای سنتی هستم.او هر لقمه ایی که بر دهان میگذاشت کلی تعریف میکرد.
بعد صرف ناهار ماهک سر وسامانی به اتاق داد و بعد بستن چمدان با او عازم تهران شدند.تا مینی بوس به حرکت افتاد ماهک با بی صبری گفت:پخب من منتظر شنیدن حرفهای شما هستم.
مبین صدایش را پائین آورد و گفت:در مورد اینکه چقدر دوستت دارم؟
ماهک خیلی جدی گفت:راجب زمین.
مبین:خوب بلدی بزنی توی ذوق آدم،و اما راجع به زمین،من تصمیم دارم خودم زمین را شما بخرم.
ماهک:شما یا پدرتان؟
مبین:خودم، پدرم قرض میگیرم بعدا خرد خرد به او بر میگردانم.
ماهک:و اگر این مبلغ را به شما نداد چی؟
مبین:میدهد او عاشق زمین است.البته گمان نمیکنم این همه پول توی حسابش باشد.امشب با او صحبت میکنم و نتیجه را فردا صبح به تو میگویم.اگر قبول کرد که مطمئنم میکند هر چه بنگاه روی زمین قیمت گذاشت همانطور با هم حساب میکنیم.حالا نظرت چیست؟
ماهک:نمیدانم.
مبین:نمیدانی یا نمیخواهی بگویی؟
ماهک:دوست ندارم به اجبار این کار را بکنید.
مبین:چرا به اجبار؟
یعنی فکر میکنی صرفاً به خاطره تو دارم اینکار را انجام میدهم؟
ماهک:تقریبا.
مبین:اشتباه فکرمیکنی من این کار سود هنگفتی میبرم.در ضمن منتی نیست.اگر من نخرم کس دیگری میخرد.اینجور زمینها را روی هوا میزنند.حالا اجازه میدهی این بحث خسته کننده خارج شویم؟
ماهک:هر جور راحت هستید.
مبین:ماهک،من دیگر تحملم را دست دادم.واقعاً دیگر نمیتوانم تحمل کنم.
ماهک:چه چیزی را نمیتوانید تحمل کنید؟
مبین:تنهایی را.
ماهک:شما که تنها نیستید،پدر و مادرتان پیش شما هستند.
مبین:اما من میخواهم خلع تنهاییم را فقط تو پر کنی.
ماهک:مطمئن هستید که اشتباه نمیکنید؟
مبین:اگر من اشتباه کنم دلم هرگز اشتباه نمیکند و دلم گواهی میدهد که من فقط با تو خوشبخت میشوم.هنوز هم نمیخواهی در این مورد فکر کنی؟
ماهک:نه.
مبین پنجره به بیرون نگاه کرد و آرام با لحنی پر گلایه گفت:این چطور دوست داشتنی است که حتا حاضر نیستی به ازدواج با من فکر کنی؟
ماهک:لطفا در مورد چیز دیگری صحبت کنیم.
مبین:نمیتوانم.به خدا نمیتوانم.من همین امشب با پدر و مادرم به خواستگاریت میاییم.
ماهک به او نگاه کرد و گفت:نه،شما نباید چنین کاری را بکنید،وگرنه...)
مبین:من منتظرم جمله آات را کامل کنی
.ماهک سکوت کرد.مبین دیگر چیزی نگفت.سعی کرد نشان ندهد که دل خور است اما توانست.به صندلی مینی بوس تکه داد و خودش را بخواب زد.صدای مسافرهای پشت سرش را شنید که غر میزنند:آای کاش با تاکسی میامدیم.
مسافر بعد جواب داد:مگر نشنیدی که تاکسیهای میگون تعدادشان اندک است.همه رفته بودند.اگر منتظر میماندیم که آنها تهران برگرنند و دوباره به تهران بروند به شب بر میخوردیم.بعد دقیقی سنگینی نگاه ماک را حس کرد.
دلش میخواست که چشمهایش را باز کند و مسیر نگاهش را تغییر دهد.صدای دل نشینش به گوش آمد:مبین.
چشمهایش را باز کرد دید که ماهک چشمهای پر اشکش را به بیرون پنجره دوخته.جوابش را که داد،با لحن غمگینی گفت:آای کاش میتوانستم آن چه را که در ذهنم میگذرد را طوری به زبان بیاورم که شما را متقاعد کند.آای کاش میتوانستید بفهمید که دنیای ما چقدر با هم فاصله دارد.جنس ما یکی نیست.توقعهای شما زندگی چیز دیگری است و توقعهای من چیز دیگری.
مبین:ماهک خانم،تو میدانی من چه توقعی این زندگی دارم.
ماهک:نه،ولی مطمئنم که مثل من فکر نمیکنید.
مبین:قبول،خوب تو بگو چطور فکر میکنی؟
ماهک:متاسفان،نمیتوانم مسائل شخصی زندگیم را برای شما بیان کنم.
مبین:پس هنوز برایت حکم غریبه را دارم.خدای من باورم نمیشود ک تو مرا دوست داری.این چه جور دوست دشتنی ست که حتا یک ذره هم به من اعتماد نداری.باش پاسخ نده،اما این دلیلی که تو برای خود پوش سر هم ردیف کردی هیچ کدام برای من قابل قبول نیستند.تا حدودی میتوانم افکار تو را بخوانم.آن طور هم نیست که تو فکر میکنی.تو زیادی سخت میگیری.انگار فراموش کردی من هم آدم هستم.
ماهک:فراموش نکردم،همان طور که گفتم فقط میدانم که ما همجنس هم نیستیم.
مبین:اشتباه تو در همین است که این طور فکر میکنی.
ماهک:با زبانی دیگر به من میگویی برو بمیر.
ماهک:خدا نکند،چرا تعبیر بد میکنید؟
مبین:چه انتظار من داری ماهک،وقتی که میگویی کسی نمیتواند فکر و عقیده ی تو را عوض کند،یعنی مرا نمیخواهی.چرا باور نمیکنی من بدون تو میمیرم؟
ماهک سکوت کرد واقعاً نمیدانست چه جوابی به او بدهد.کم کم داشت باور میکرد که مبین واقعاً او را دوست دارد و شاید مرد رویاهایش همین مرد باشد. طرفی مبین تا به تهران رسیدند سعی میکرد بیشتر عشق خود را به او بباوراند.هنگامی که به تهران رسیدند ماهک نگذاشت تا دم در منزل او را همراهی کند،گفت:شما هم خسته هستید.من خودم بر میگردم.
مبین:با تو که باشم خستگی برایم معنا ندارد.اما ظاهرا تو من خسته شودی و حوصله ی مرا و حرفهای مرا نداری.
مبین دل خور و غمگین او جدا شد.تا به حال تا این حد خود را شکست خورده و نا امید ندیده بود.هر چه سعی میکرد ماهک را بسوی خود بکشاند،بی فایده بود. هر داری که وارد میشد با شکست مواجه میشد.با اینکه او گفته بود او را دوست دارد،اما بارفتار و حرفهایی که او میزد،نمیتوانست باور کند که او دوستش دارد.دچار چنان سر درد شدیدی شده بود که حس میکرد شقیقههایش در حال انفجار است.
میدانست اگر با این وضعیت به خانه برگردد مادرش نگران خواهد شد و تا موضوع را برایش روشن نکند دست سرش بر نمیدارد.با تلفن همراه آرین تماس گرفت.آرین او دعوت کرد که بمنزل مستانه بیاید.ابتدا نپذیرفت،اما وقتی با اصرار زیاد آرین و مستانه مواجه شد تصمیم گرفت به آنجا برود.مبین بعد کمی مقدمه چینی برای مستانه و آرین شروع کرد به درد ودل کردن.در اخر گفتهایش مستانه گفت:نیاز به کمی صبر دارد.مطمئنم که ماهک بالاخره راضی خواهد شد.
آرین گفت:این دختری را که من میشناسم به این زودیها راضی نمیشود.
مستانه گفت:اینطور هم نیست که شما فکر میکنید.باید به او فرصت داد.البته این را هم به شما بگویم ماهک هنوز به شما اعتماد کامل پیدا نکرده.چه جور بگویم،یک جورایی هنوز به عشق شما شکّ دارد.
مبین با نا امیدی جواب داد:دیگر نمیدانم باید چه کنم.
مستانه مقنعه ی سرش را که کجع شده بود درست کرد و گفت:زودتر این ترم هم تمام شود،خلاص شویم.خصوصاً دست این مقنعه که مثل کیسه برنج میماند.
ماهک تشبیه او خندیش گرفت و گفت: روسری که بهتر است حداقل سر نمیخورد.
مستانه:تو را نمیدانم ولی من مقنعه خیلی بدم میاید.هر وقت سرم میکنم احساس خفگی میکنم.راستی خبر جدید را شنیده ایی؟
ماهک:کدام خبر؟
مستانه:رامین زن گرفته.
ماهک:به من و تو چه ربطی دارد.
مستانه:اختیار داری قربان،حداقل خوبیش این است که دیگر کنه نمیشود.مدام رول آدمهای عاشق را بازی میکرد و همه بدتر وقتی سر کلاس بر میگشت به تو زول میزد،دلم میخواست همون لحظه صورتش را داغان میکردم.
ماهک:اینقدر لات بودی و ما نمیدانستیم به جای غیبت کردن برویم سر کلاس تا استاد نیامده.
مستانه:هل نزن برای کلاس،نیم ساعت دیگر فرصت داریم.ماهک،چه اشتباهی کردی و با ما نیامدی شمال.اینقدر خوش میگذشت که نگو.جایت خیلی خالی بود.مخصوصا وقتی میرفتیم کنار دریا.درست است که بیشتر میرفتیم دنبال کار،ولی خیلی خوب بود.
ماهک:اگر او نمیآمد،حتما میآمدم.
مستانه:یک مدت خوب شده بودی،دوباره زده به سرت،تو چرا با آن بی چاره لج میکنی؟
ماهک:لج نمیکنم،فقط تصمیم گرفتم که زیاد او را نبینم.نمیخواهم وابسته شوم.
مستانه:نکند اینکه نتوانسته زمین را بفرشد او دل خوری؟
ماهک:نه به خدا،چه فرقی میکند به حال من.به هر حال دیر یا زود زمین بفرش میرود.
مستانه:آخه مبین خیلی نگران این موضوع بود،میگفت:تقصیر من بدمشتری خوبی داشتید که به خاطره من ردّ کردند.نمیدانی چقدر ناراحت بود که پدرش آنقدر پول ناداشته زمین را بخرد.ماهک هنوز هم نمیخواهی در مورد خواستگاری مبین فکر کنی؟
ماهک:حرفش را هم نزن.
مستانه:آخه چرا؟
ماهک:باز شروع کردی مستان.
مستانه:واقعاً فکر میکنی خواستگاری بهتراز مبین سر راهت قرار میگیرد؟
ماهک:من به هیچ چیز فکر نمیکنم.
مستانه:خیلی دیوانه ایی.به تو قول میدهام که در آینده به خاطره جواب امروزت به من افسوس میخوری.ماهک من دلم برای مبین میسوزد.
ماهک:خوب است که من به تو نزدیک تر هستم.به جای او دلت برای من بسوزد.
مستانه:برو گمشو بی عاطفه،مبین دارد دیوانه میشود.در طول راه یک کلمه هم حرف نزد.
ماهک:خوب این چه ربطی به من دارد؟
مستانه:به خاطره اینکه به توی دیوانه فکر میکرد.
ماهک:برو بابا،حوصله ی حرف زدن نداشته یا مناظر اطراف استفاده میکرد.
آن وقت تو گردن من یندازی؟
مستانه:به خدا هر جا که میرفتیم میگفت:چقدر جای ماهک خالی است.تو چرا اینقدر نسبت به این بخت برگشته بد بینی؟
ماهک دست او را گرفت و گفت:بیا برویم که دارد دیر میشود.بگذار برای این اخر ترمی به عنوان شاگرد بی انضباط معرفی نشویم. دانشگاه که خارج شدند آرین دم در به انتظار ایستاد بود.مستانه و آرین هر چه اصرار کردند ماهک همراه آنها نافت،چون میدانست مقصد آنها جای دیگری است،نمیخواست مزاحم آنها باشد.سر خیابان که ایستاد بود یک دفعه به ذهنش آمد به دیدم مبین برود.نگاهی به ساعت خود انداخت،هنوز دو ساعت مانده بود تا او مطبش را تعطیل کند.با شنیدن حرفهای مستانه خیلی دلش هوای او را کرده بود،بدون معطلی سوار تاکسی شد.
هنگامی که به آنجا رسید منشی گفت:آقای دکتر امروز نیامده.
ماهک:چرا؟
منشی:نا خوش آول هستند.
ماهک با عجله منشی خداحافظی کرد و مطب خارج شد.حسابی نگران او شده بود.نمیدانست چطوری حالش را بپرسد.با خودش گفت:هر چه بادا بادا.
به نزدیکترین تلفن کارتی که رسید با موبایل او تماس گرفت،مبایلش خاموش بود.
حدس زد که شاید بیمارستان رفته باشد،اما وقتی با بیمارستان تماس گرفت متوجه شد که بیمارستان هم نرفت.شماره ی منزل آنها را گرفت.دعا میکرد که فقط خودش به تلفن جواب بدهد،اما کسی به تلفن منزل هم جواب نداد و روی پیغام گیر بود.با این اوضاع نگرانیش دو برابر شد.نمیدانست باید چه کند.
حوصله ی خانه رفتن را نداشت،فقط بی هدف راه میرفت.یک آن به خود آمد که دید،مقابل پارک جمشیدیه قرار گرفته که با مبین رفته بود.در آن وقت روز و وسط هفته مانند دفعه پیش که با او بود خلوت بود.درست حال و هوای روزی را داشت که با او آماده بود.
با خود گفت:خدایا چقدر جای او اینجا خالی است.طوری بغض گلویش را فشار آورد بود که دلش میخواست گریه کند.به سختی توانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد.دوست نداشت چشمهای اشک آلودش را مردم ببینند.بدون تردید بسوی نیمکتی رفت که با او نشسته بود.
وقتی که نزدیک نیمکت شد با دیدن او حساب جا خورد و او هم بلافاصله ماهک را دید.انگار یاری بر خواستن در او نبود.
ماهک با گامهای لرزان خود را به او رساند و آرام گفت:سلام.
او هم به همان آرامی جواب داد و با سر آاش کرد که بنشیند
.ماهک کنار او روی نیمکت نشست و منتظر ماند تا او شروع کند.او بعد دقیقی سکوت سنگین در حالی که به دریاچه خیر شده بود،
گفت:اینجا چه میکنی؟ماهک:نمیدانم.
مبین:مگر میشود که نادانی؟ماهک سرش را پائین انداخت و گفت:دلم مرا به اینجا کشاند.
او با طعنه گفت:چه عجب این بار دلت شکاک نبود.
ماهک به دل نگرفت و گفت:چرا صدایتان گرفته؟
مبین:مهم است؟واقعاً برای تو مهم است؟
ماهک:اگر نبود نمیپرسیدم.سرما خوردید؟
مبین:گلویم بد جوری درد میکند.حالم اصلا خوب نیست.
ماهک سرش را بلند کرد و به رنگ و روی پریده ی او نگاه کرد.او نیژ م زمان نگهش کرد.هر دو منقلب شدند.ماهک سرش را با شرم به زیر انداخت.
او با بغض گفت:بلاتکلیفی خیلی سخت است.شیر را پای میندازد چه برسد به من.فکر و خیال این روزها مرا پا انداخته.نه خواب دارم،نه خوراک.دیگر طاقت ندارم ماهک،میخواهند تکلیفم را روشن کنی.
ماهک نمیدانست چه بگوید،بعد سکوتی توللی گفت:شما که میدانید جواب من چه؟
مبین:یعنی تو میگویی فراموشت کنم؟
ماهک:بله هر طور که فکرش را میکنم این کار شدنی نیست.پس بهترین راه این است که همه چیز را فراموش کنیم.
مبین:واقعاً تو میتوانی من را فراموش کنی؟
ماهک:اگر سعی کنم،حتما میتوانم.
مبین:پس هنوز عاشق نیستی.پس هنوز مرا دوست نداری و دوست داشتنت فقط شعار است.من اگر بمیرم هم نمیتوانم تو را فراموش کنم.چرا نمیخواهی باور کنی که تمام وجود من عشق تو تشکیل شده.اگر این عشق من جدا شود من نابود میشوم.
مبین رویش را برگرداند تا ماهک اشکهایش را نبیند.'
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #35  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
با همان صدای گرفته و غمگین گفت:وقتی که وارد قلبم شودی فکر میکردم خوشبختترین مرد روی زمینم و وقتی فهمیدم که مرا لایق نمیدانی که تکیه گاه زندگی آات باشم شکستم،بد جوری هم شکستم.تا حالا دوبار به سرم زده که از ایران بروم،اما نتونستم.اگر یک روز از این شهری که تو از هوایش استشمام میکنی دیر شوم،میمیرم و اگر تو را چند روز نبینم دق میکنم.با چهار روز ندیدن تو ببین چه بالایی به سرم آماده.حتا نمیتوانم لب به غذا بزنم.چند شب است که خوب نخوابیدم، وقت تو به این راحتی میگویی فرمیش کن.
مبین به سرفه افتاد طوری که ماهک را نگران کرد،گفت:بروم برایتان آب میوه بیاورم.
مبین با دست اشاره کرد که لازم نیست.حالش که بهتر شد ماهک سکوت را شکست و گفت:وقتی منشی شما گفت که نا خوش احوال هستید خیلی نگران شدم و وقتی فهمیدم که بیمارستان هم نرفید و به تلفن منزل هم جواب ندادید بیشتر نگران شدم.چرا موبایل را خاموش کردید؟
مبین:حوصله ی جواب دادن نداشتم.از صبح تا حالا بد جوری دلم هوایت را کرده بود.چند بار به کلهام زد که بیام دم دانشگاه،اما حالم انقدر خوب نبود که پشت فرمان بشینم.تا اینجا هم با آژانس آمدم.داشتم خاطرات گذشته را مرور میکردم که تو را رو به روی خود دیدم...هنوز هم مثل گذاشته فکر میکنی؟نمیخواهی با هم زندگی آرامی را شروع کنیم؟
ماهک:دوست دارم ولی خانوادههایمان را چه کنیم؟فاصله ی طبقاتی و فرهنگ ما چه میشود؟
مبین:اگر تو بخواهی هیچ کدام از این چیزهایی که تو میگویی نمیتواند روی زندگی ما تاثیر بگذارد.همه ی این چیزها در حاشیه قرار دارد.تو قبول کن که با من زندگی کنی،من هم قول میدهم که برای همیشه ایران را ترک کنیم
.ماهک:اما من وطنم رو دوست دارم.
مبین:پس میرویم توی شهر دیگری زندگی میکنیم.
ماهک عاجز از جواب دادن نمیدانست چه بگوید،وقتی به او نگاه میکرد و میدید در چه وضعیت روحی خرابی قرار دارد،دلش نمیآمد که جواب ردّ بدهد.
سکوتش آنقدر طولانی شد که خود او به حرف آمد و گفت:خیلی خود خواهی،تو حتا نمیخواهی در موردش فکر کنی.
ماهک میخواست جواب بدهد که دید او بلند شد و برای اولین بار بدون اعتنا به ماهک به سمت دیگری رفت.ماهک میخواست دنبالش برود که دید او هنوز چند گام نرفت به درخت تکیه داد و روی زمین نشست.ماهک بشتاب خودش را به او رساند،دید که چشمهایش را بسته و بدنش مثل بید میلرزد.
با نگرانی گفت:چی شده مبین؟
مبین:نمیدانم،بد جوری سردم شده.
ماهک:پاشو برویم دکتر.
مبین:نه،لازم نیست،تو بر گرد خانه.
ماهک:یعنی شما را با این حال تنها بگذارم؟
مبین:اگر قرار است بمیرم بگذار زود تر بمیرم.لطفا برو و تنهایم بگذار.
ماهک دستش را گرفت که او را بلندکند،اما او آنقدر دستش داغ بود که ماهک سریع دستش را پس کشید.انگار به آتش دست زد بود با نگرانی گفت:شما دارید توی تب میسوزید.
مبین:بهتر،بگذار تا ذوب بشوم.
ماهک:باید برویم دکتر.
مبین:گفتم راحتم،بگذار برو بذار با درد خودم بمیرم.
ماهک:ادای پسرهای لوس و ننر را در نیاورید.
مبین:آای کاش کمی لوس بودم.شاید وضعم بهتر از این بود.
ماهک دست او را محکم کشید و گفت:خواهش میکنم بلند شید.شما نیز به دکتر دارید.
مبین:نمیتوانم حتا یک گام هم بردارم.او به کمک ماهک تا سر خیابان آمد.از ضعف آنقدر پااهایش سست شده بود که حس میکرد فلج شد و دیگر نمیتوانم یک گام هم بردارد.لبه ی جدول کنار خیابان نشست تا ماهک تاکسی گرفت.هر لحظه که میگذاشت حالش بد تر میشدماهک میخواست او را به بیمارستان پدرش ببرد،اما او قبول نکردوادرس کیلینیکی را داد که ماهک یک در بستری بود.
ماهک با تعجب گفت:چرا آنجا؟
مبین:چون رئیس آنجا از دوستان نزدیک من است.
ماهک:نمیخواهید موبایل تان را روشن کنید؟
مبین:فعلا نه،چون قادر به پاسخ دادن به نیستم.
ماهک:خانواده آات نگران شما میشوند.
مبین:نه،فکر میکنند که من شمال رفتم.
ماهک وقتی دید او به سختی جواب میدهد سکوت کرد.هنگامی که به کیلینیک رسیدند دکتر با دیدن او متعجب گفت:مبین چند روز است که غذا نخوردی؟
مبین:سه روز.
دکتر با تمسخر گفت:حالا برای چی اعتصاب کردهای ؟
او نگاه بی حالش را به ماهک دوخت و گفت:میلی به خوردن نداشتم.
دکتر:واقعاً این حرکات از تو بعد است.اگر تو را نمیشناختم باورم نمیشد.ببین چه به روز خودت آوردی.آخه این چه حال روزی است که برای خودت درست کردی؟ببین بدنت چه طور مثل بید میلرزد؟تو...)
مبین در جواب سرزنشهای دوستش فقط سکوت کرد.دکتر فرزام بعد از معاینه سریع او را در یکی از بهترین اتاقهای کیلینیکش بستری کرد و خودش سرم را برای او تزریق نمود.
او دکتر را به اسم کوچک صدا کردو گفت:پویا حسابی تو را به زحمت انداختم.
پویا:فعلا با من حرف نزن.اینقدر از دستت ناراحتم که نمیخواهم با من حرف بزنی.آخه این چه حال وروزی که برای خودت درست کردی؟پویا تا آنجایی که میتوانست غر زد و بعد از اتاق خارج شد.
با رفتن او مبین گفت:حسابی تو را به درد سر انداختم.بهتر است دیگر بر گردی منزل.ببخش که نمیتوانم همراهیت کنم.
ماهک:میخواهم پیش شمبمانم.
مبین:نمیشود،جواب خانواده آات را چه میدهید؟
ماهک:تماس میگیرم و میگویم که امشب در بیمارستان شیف هستم.
مبین:مگر آنها نمیدانند که تو دیگر در بیمارستان کار نمیکنی؟
ماهک:چرا میگویم به جییکی از دوستانم میروم.آنها آنقدر به من اطمینان دارند که به حرفهایم شکّ نکنند.
مبین هر چه اصرار کرد بی فایده بود و در اخر پذیرفت که او بماند.ماهک صندلی ررا کنار تخت او گذاشت. قیافه ی او در هنگام خواب آنقدر معصوم و آرام بود که ماهک دلش نمیآمد حتا پلک بزد که زمان را از دست بدهد.بعد از نیم ساعت او بیدار شد.وقتی که صورت زیبای ماهک را مقابل خود دید قلبش لرزید.
ماهک گفت:بهتر شدید؟
مبین:وقتی که تو رو به روی من هستی مگر میشود خوب نشوم.
ماهک سرش را پائین انداخت و گفت:اصلا دلم نمیخواست که به خاطره من دچار این وضع بشوید.
مبین دستش را که روی سینهاش گذاشته بود به سوی او دراز کرد و گفت:دوست دارم دستم را بگیری.
ماهک دستهای ظریفش را در دستهای قوی و مردانه ی او جا داد.
او با بغض گفت:خدایا چه آرامش دل پذیری.
با آمدن دکتر فرزام ماهک از روی صندلی بلند شد و از تخت فاصله گرفت.پویا نگاهی به مبین و نگاهی به ماهک انداخت و گفت:شکر خدا رنگ و رویت بهتر شده.
پویا بار دیگر فشار خون مبین را چک کرد و گفت:این یکی هم نرمال است.نمیخواهی بگویی اعتصاب تو بخاطر چی بود؟
ماهک از پویا خجالت کشید.به بهانهای از اتاق خارج شد.
با خارج شدن او پویا بلافاصله گفت:مطمئنم که غزه عشقی است.این جور که معلوم است گرفتار شودی اساسی.
مبین میخواست منکر شود اما پویا گفت:عشق برای روح به همان اندازه اهمیت دارد که اکسیژن برای جسم.هر چقدر به این امر بیشتر توجه کنی از نظر جسمی و عاطفی سالم تر خواهی بود و هر چقدر کمتر به این موضوع اهمیت دهی باید ریسک بیشتری را بپذیری.
مبین:نمیدانم چه بگویم این عشق دارد مرا از پاا در میاورد.
پویا:بین شیفتگی و عاشق بودن،تفاوت قائل شو.
مبین:منظورت را نمیفهمم.
پویا:شیفتگی باعث میشد که انسان مجذوب ویژگیهای جالب یک فرد شود،اما با این که احساس خوبی است به ندرت دوام خواهد یافت و عمر کوتاه است.اما وقتی سر انجام عشق به شیفتگی منجرب شود قضیه فرق میکند.قطعا کسی که شیفته ی کسی میشود لزوما عاشق او نخواهد شد.امیدوارم تو از دست آدمها نباشی که فقط شیفته شده باشی.چون برایت خطرناک است و حتا ممکن است زندگی آات را به هم بریزد.
مبین:خودم هم نمیدانم از کدام دسته هستم.فقط این را میدانم که بدون او قادر به زندگی کردن نیستم.
پویا:تازه با او آشنا شودی.
مبین:تقریبا یکسال میشود.
پویا:اگر روک حرف بزنم ناراحت نمیشوی.؟
مبین:نه،این چه حرفی است؟
پویا:اون شخصی که به او دل بستی همین دختر است که همراه تو است؟
مبین با سر جواب مثبت داد.پویا ادامه داد:از همان روزی که برخورد تو را با او توی این کیلینیک دیدم فهمیدم که بد جوری گرفتار شودی.حالا مشکل شما سر چیست؟
مبین:حاضر نیست با من ازدواج کند.
پویا:آخه چرا؟
مبین:نمیدانم.
پویا:مگر میشود نادانی؟
مبین:میگوید فرهنگ ما با هم فرق دارد و چه میدانم فاصله طبقاتی شما با ما بسییر زیاد است.
پویا:استدلال جالبی است.نشان میدهد که دختر دانا و فهمیدای است.او هم به تو علاقه مند است؟
مبین:به گفت ی خودش آره،اما تا به حال هیچ گونه محبتی از او به چشم ندیدی ام.
پویا:کم لطفی میکنی مبین جان،همین الان که به عنوان همراه و پرستار کنار تو است یک نوع محبت خالصانه است.از اینطور اشخاص نباید انتظار بیشتری داشته باشی.
مبین:منظورت را نمیفهمم.
پویا:واضح تر حرف میزنم.او بسیار زیبا و دل فریب است.طبیعی است که خواهان زیادی دارد.همین باعث میشود که او نتواند به راحتی به تو ابراز محبت کند.یک جورایی سردرگم است.شاید زمان زیادی ببرد تا با خود کنار بیاید که تو میتوانی مرد عیده برای زندگیش باشی.تنها راه چاره ی تو صبر کردنست.باید درست ایتمادش رابه خودت جلب کنی.نباید او را مجبور کنی بر خلاف میلش تصمیم بگیرد
.با آمدن دوباره ی ماهک به اتاق،پویا از جایش بلند شد و آرام گفت:بگذار خیالت را راحت کنم که بهترین انتخاب را کردی.
با رفتن پویا، مبین نگاه مهربانش را به او دوخت و گفت:حسابی خسته شودی.
ماهک:بر عکس اصلا احساس خستگی نمیکنم.
مبین:بعضی وقتها به تو حسودیم میشود که انقدر پر انرژی و فعال هست.
ماهک:شما هم به وقتش فعألیت داشتید.
مبین:نه من مثل تو نبودم.جز پزشکی هیچ کاری دیگری نکردم.
ماهک:اما کارهای بسیاری بلد هستید.
مبین:آره اما وقتی نمیتوانم از آنها استفاده کنم به چه دردم میخورد.
ماهک:به هر حال زحمت خود را کشیده اید.و کارهای مختلفی یاد گرفتید.مثلا بلال فروختن کار هر کسی نیست.
مبین از جمله ی آخر او که با طنز بین شد.گفت:اتفاقا به تو هم میاید که بلال فروشی کنی.یک روسری گول منگولی با یک پیراهن بلند گول گلی.من هم برایت آب نمک درست میکنم.
ماهک از تصور خودش در لباس خوانداش گرفت.
مبین از او خواست که صندلی را کنار تخت بگذارد و نزدیک او بنشند و منتظر شد که روی صندلی جای بگیرد بعد گفت:اگر چند سوال خصوصی از تو بپرسم ناراحت نمیشوی؟
ماهک:نه،راحت باش.
مبین:اگر شوهر آید آات با کار کردن تو مخالف باشد،چه میکنی؟
ماهک:اگر آنقدر داشته باشد که بتواند نیزهای من را بر آورده کند به حرفش گوش میدهم و هشتاده در صد خانمها به خاطره نیز مالی به سر کار میروند.وقتی مشکل مالی نباشد مطمئناً خانمها هم به فکر کار نمیفتنند.
مبین: وقت فکر نمیکنی از بی کاری خسته میشوی؟
ماهک:کارهای دیگری جایگزینش میکنم.
مبین:مثلا.ماهک:باید در شرایط قرار بگیرم که بتوانم تصمیم بگیرم.
مبین:دوست داری در شرایط قرار بگیری؟
ماهک:به فکر نکرده ام.
مبین:یعنی تو تا حالا به آینده فکر نکرده ای؟باورم نمیشود.
ماهک:نگفتم که به آینده فکر نکردم،فقط به ازدواج نکرده ام.بهتر است از این بحث بگذاریم.انگار حال شما بهتر شده.
مبین:با وجود تو و این سرم معلوم است که حالم خوب میشود.خانم پرستار کوچولو،نظرت در مورد عشق چی؟
ماهک:به قول فردیش نیچه،عشق خاطری است که در کمین تنهاترین کس.
مبین:اما نظر من غیر از این است.به گفته ی بلز پاسکال،یک قطره عشق والاتر ازیک اقیانوس عقل است.
ماهک:ناپلون بناپارت هم گفت،که عشق همیشه تنها دغدغه ی مردم بود است و این سرنوشت جامعه ی مرفه است.
مبین:نمیدانم منظور تو از این جمله چی بود،اما من با اطمینان میگویم که دنیایی که در زندگی میکنیم مسرور است از عشق،و ما بدون این سرور لحظهای آرام نخواهیم گرفت و عشق برای تمام مردم دنیا یکسان است.از غنی گرفته تا فقیر،از سیاه گرفته تا نژادهای سفید و.....عشق یک محبت الهی است که خداوند در اختیار زمینیان گذاشته و ما باید قدر آنرا بدانیم و بنحو مطلوبی از استفاده کنیم.البته منکر نیستم که بعضی از گرگهای آدم ناما از عشق تصویر تازهای کشیده اند که وقتی اسم عشق به وسط میاید خیلی از مردم فکرهای دیگری به ذهن خود راه میدهند.اگر حرمت عشق را خوب نگه داری،مطمئن باش که خداوند ترا در رسیدن به هدفت یاری میکند..منظور م از عشق وقت عشق فرد به فرد نیست.این عشق میتواند عشق به کار یا چیزهای دیگر باشد.مطمئنم این یکی را قبول داری که،وقتی یک مؤمن ساعتها در گوشهای مینشیند و به راز و نیاز میپردازد فقط دلیدش عشق به پروردگار است.فکر نکن میخواهم تو را با این حرفها مجاب کنم،هر چند تو مثل صخره ی سخت هستی.فقط قصد من این است که دید خودت را نسبت به من عوض کنی.تو نسبت به من بد بین هستی و به من اعتماد نداری.
ماهک:اینطور نیست.
مبین:نه ماهک من هرگز اشتباه نمیکنم.رفتارت اینطور نشان میدهد و اگر نه تاحالا به من جواب مثبت داده بودی.
ماهک:حقیقت زندگی من چیز دیگری است که در پشت حصارها و در زیر سقفهای چوبی ترک خورده قایم شده.این چیزها باعث میشود که بین ما فاصله بیفتد.
مبین:باز هم از این حرفها زدی،آخه عزیز من،عشق فقیر و غنی نمیشناسد.گناه من چیست؟
ماهک:من نگفتم شما گنهکار هستید
.مبین:پس نباید سزاوار چنین رفتاری باشم.
ماهک:مگر من رفتار بعدی با شما داشتم؟
مبین:بد تر از این که داری من رو پس میزنی.تو داری مرا بهای خاطر ردّ میکنی که پدرم پول دار است.گناه من چیست که در یک خانواده ی ثروت ماند به دنیا آماده ام.
محک سکوت کرد.واقعاً نمیدانست چه جوابی به او بدهد.او هم سکوت کرد.ماهک میدانست که او را رنجاند است.از اتاق خارج شد تا او کمی استراحت کند.به اتاق کناری رفت.دختری به سنّ و ساله خودش با سر دست بانداژ شده روی تخت درازکشید بود.از چشمهایش میشد فهمید که حوصلهاش سر رفته است.
به سوی او رفت و پرسید:حالت چه طور است؟
دخترک نگاهش کرد و گفت:زنده ام.
ماهک از جواب او لبخند بر لبانش نشست و گفت:انشالا پایند باشی.
دختا:فعلا که هستم.میبینی که عزرائیل را از رو بردم.
ماهک:چیزی لازم نداری تا برایت بیاورم؟
دختر:اگر میخواهی به من لطف کنی کمی پیشم بشین.بد جوری حوصلهام سر رفته.
ماهک:همراه نداری؟
دختر:نه میبینی که تنها هستم.
ماهک:باشه میآیم پیشت،فقط اول باید از بابت مریضم خیالم اسوده شود،بعد میآیم پیش تو.
ماهک دوباره پیش مبین بر گشت.مثل همان موقع که او را ترک کرد بود چشمهایش بسته بود.آرام گفت:خوابیدید؟
هیچ صدائی از او نشنید،حتا تکان هم نخورد.مطمئن شد که خوابید.به هامان آرامی که وارد اتاق شده بود از اتاق خارج شد و نزددخترک رفت.
بعد از کمی گفت و گو پرسید:از کی اینجا هستی؟
دختر:توی این اتاق سه روزی میشود،ولی بیست روز مهمان آای سیو بودم.خلاصه تازه از دنیا آمدم.
ماهک با خنده پرسید :تصادف کردی؟
دختر:آره.
ماهک:مقصر تو بودی؟
دختر:آره.
ماهک:حتما سرعتت بالا بود؟

دختر:خیلی حال داری برایت تعریف کنم.
ماهک از طرز حرف زدن او خوشش آماده بود،مشتاق گفت:بگو گوش میکنم.
دختر:همه چیز مثل یک خواب بود اصلا انگار آجل پشت گردنم گذاشته بودند.از بچگی عاشق ماشین بودم.هیجده سالم که شد سریع گواهینامه گرفتم،اما پدرم هیچ وقت ماشین دست من نمیداد.هر وقت میگفتم بده یک دور بزنم،میگفت،برو بچه حالا برایت زود است.همین جوابها باعث میشد نسبت به رانندگی حس عجیبی رو پیدا کنم.حسی که تبدیل به جنون شد.چند روز پیش وقتی فهمیدم ک پدرم به مأموریت رفته و ماشین رو با خودش برده از خوشحالی نزدیک بود پرواز کنم.سر مامانه را یک جوری شیره مالیدم و ماشین را بر داشتم و زدم بیرون.خدایا چه لذتی میبردم.به محض اینکه به اتوبان رسیدم گاز دادم...رفتم سه...چهار...پنج،و دیگر آخرش بود،تخته گاز میرفتم.صدای ضبط ماشین هم تا آخر زیاد بود.هی به خودم میگفتم:گاز بده دختر،گاز بده.هیچکی توی جاده نیست.هیچکی مزاحمت نیست.
ماهک متعجب به او خیر شده بود که مثل پسرها حرف میزد.چشمهایش را بسته بود.انگار توی همان حال و هوا قرار داشت.با صدای دخترانه و با لحن پسرانه گفت؛گاز بده دختر،این دیگه آخرشه...فقط گاردیلهای وسط جاده شد ضد حال،خاش نبود.کاش میشد شاخ به شاخ ماشینهای لاین آن طرفی بشوی.حال میداد.گاز بده دختر.سیستمت ترکید بلندش کن تا ته..نباید هیچ صدائی به جز آهنگی که دوست داری بشنوی،گاز بده.دو سه تا ماشین پشت سرت هستند،دارند میرساند....گاز بده..این لاین، لاین خودت یعنی باید مال خودت باشه.ببین غیر از تو هیچ کس نیست..خودت و خودت..نترس دختر،ولی آای کاش این گاردیلهای لعنتی نبودند،یک لاین برای تو کم است.باید لاین آن طرفی را هم مال خودت بکنی تا آنهایی که از جلو میآیند بفهمند که نمیتونند با تو کل کل کنند.وای چه سرعتی...آتش موتور را حس میکنی..داری با سرعت بالا میرانی..)
دخترک سکوت کرد.ماهک که منتظر آخر ماجرا بود کنجکاونه پرسید:بعد چی شد؟
دختر:یهو یکی مثل آجل معلق وسط جاده سبز شد.کمی فرمان را کج کردم و زدم روی ترمز.
ماهک:زدی به طرف؟
دختر:نه.
ماهک:خدا چه رحمی به تو کرده،ماشینت چی شد؟
دختر:چون سرعتم زیاد بود و زدم روی ترمز ودیگر هیچی یادم نمیاد.مادرم میگفت،ماشین مچاله شده،شانس آوردم که نمردم.
ماهک:چند سالته؟
دختر:نوزده سال.
ماهک:سه سال از من بچه تاری،هنوز هم عشق راندگی داری؟
دختر:نمیدانم،توی این چند روز که به هوش آمدم آنقدر درد کشیدم که همه چیز را یادم رفته.مدام به این فکر میکنم که اگر به اون یارو میزدم.حالا در چه وضعیتی بودم.به قول پدرم اگر با آن سرعت به او میزدم،جان سالم به در نمیبرد.
ماهک:حالا که بخیر گذشته دیگر بهش فکر نکن.دانشجو هستی؟
دختر:نه بابا دیپلم ردی ام.اصلاً با درس واین جور چیزها مخالفم.
ماهک:اسمت چه؟
دختر:افروز.دوستام صدایم میکنند آتش پاره.
ماهک با خنده به او گفت:با این کارهایی که تو میکنی اسم برازندهای است.
افروز:تو چند سالته؟
ماهک:گفتم که سه سال از تو بزرگ ترم،یعنی بیست و دو سالمه.ا
فروز:چقدر خوشگلی دختر.
برای ماهک تا حالا پیش نیامده بود که کسی با این صراحت بگوید که زیباست.خندید و گفت:ممنون با اینکه صورتت بانداژ شده،اما مطمئنم که تو هم خوشگلی.
افروز:نه به خوشگلی تو،البته اگر این تصادف صورتم را خراب نکرده باشد.
ماهک:نگران نباش با جراحی درست میشود.چند خواهر برادر هستید؟
افروز:یک دانه هستم.نمیگیی چرا خل و دیوانه ام؟
ماهک حسابی افروز به دلش نشست بود.لحن حرف زدنش آنقدر شیرین بود که دوست داشت ساعتها پاا ی حرفهای او بنشیند.
افروز پرسید:تو چرا اینجا آمدی؟
ماهک:همراه مریض هستم.
افروز:تصادفی؟
ماهک:نه،فشارش افتاده بود.
افروز:چه نسبتی با تو دارد؟
ماهک مانده بود چه جوابی بدهد.بالاخره با لبخند گفت:میگوید عآشقمه.
افروز به سختی توانست بخندد،گفت:آای والا خانمی،خوشم اومد،اهل چاخان نیستی پاک و صادقی.تو هم دوستش داری؟
ماهک:خیلی.
افروز:پس حله مبارکه.
ماهک با خواند جواب داد:مرسی.
افروز:به او برسی.ننه بابات هم میدانند خاطر خواهشی؟
ماهک:نه.افروز:پس چرا فس فس میکنید؟بگو بیاد خواستگاری آات قال قضیه را بکن.
با آمدن پرستار،ماهک از روی صندلی بلند شد.
پرستار گفت:مریض شما بیدار شده.سراغ شما را میگرفت.
ماهک از بی احتیاطی خودش متعجب شد.خواست با شتاب آنجا را ترک کند که افروز گفت:خوشگل خانم وقت کردی بازم این طرفها بیا.اگر هم وقت نکردی حداقل موقع رفتن بیا خداحافظی کن.
ماهک برگشت و دست او را آرام نوازش کرد و گفت:حتما،از آشنایی با تو خوشبخت شدم.
افروز طنز آلود جواب داد:فکر کردی من بدبخت شدم.من هم از آشنایی با تو خوشگل خوشبخت شدم.
ماهک همان طور خندان وارد اتاق شد.با دیدن چهری غمگین مبین دلش لرزید.پرستار سرم او را در آورد بود.کنار او روی صندلی نشست و گفت:خیلی وقت است که بیدار شدید؟
مبین:نخوابید بودم.
ماهک:یک ساعت پیش شما را صدا زدم جواب من را ندادید.
مبین:خواستم که راحت باشی.کجا بودی؟
ماهک تمام فکرش درگیر افروز بود.همه چیز را برای مبین تعریف کرد،حتا سعی کرد تقلید لهجه ی او را در بیاورد.مبین همراه با لبخند گفت:باید دختر جالبی باشد.
ماهک:من که خیلی به دلم نشست.
مبین:خوش به حالش با یک ساعت بر خورد چقدر زود به دلت نشست.آن وقت من یک سال است که دارم زور میزنم ولی هنوز اندکی به دلت ننشسته ام.
ماهک:اگر او به دلم نشسته در عوض تو در قلبم جا گرفتی.
مبین تند و سریع دست او را گرفت،بوسید و گفت:فدای قلب و دل مهربانت بشوم.چه عجب مرا تو خطاب کردی.به خدا تو فرشته ای.
ماهک از جملهای که با احساس گفت بود از شرم گلگون شد.سعی کرد دستش را از دست مبین بیرون بکشد،اما او نگذاشت و دستش را محکم تر در دست خود فشرد و با صدای لرزانی گفت:با من هم خانه شو ماهک،به خدا خوشبختت میکنم.
ماهک در جواب او سکوت کرد و او ادامه داد:جواب بده عزیزم با من هم خانه میشوی؟
ماهک:کمی به من فرصت بدهید.
مبین:مثلا چقدر؟
ماهک:عجله دارید؟
مبین:برای رسیدن به تو آره،ولی به خاطره تو حاضرم تا آخر عمرم صبر کنم.فقتو به من قول بده که جز من با کسی پیوند نبندی.
ماهک بلافاصله گفت:قول میدهم.
مبین از خوشحالی چشمهایش به اشک نشست،گفت:باورم نمیشود.این تویی که به من قول میدهی برای همیشه مال من خواهی بود؟
ماهک:آره من اگر با شما هم ازدواج نکنم با کس دیگری ازدواج نمیکنم.
مبین:چرا راه را دشوار میکنی عزیزم؟با یک کلمه بله گفتن ما برای همیشه در کنار هم و مال هم خواهیم بود.
ماهک:خواهش میکنم مرا درتنگنا قرار ندهید.
مبین به یاد گفتهها پویا افتاد.دست او را بوسید و گفت:باشه عزیزم هر چه تو بگویی.همین که بدانم غیر از من کسی نمیتواند آن قلب کوچک تو را صاحب شود،برای من کافی است.حتا اگر تا اخر عمرم از تو دور باشم.
ماهک از این همه عشق به هیجان آمد.در آن لحظه دلش میخواست بلافاصله به مبین جواب مثبت بدهد،اما باز هم با یادآوری وضع خانوادهاش بغض کرد و سکوت کردمبین نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت:ساعت دوازده نشده من حالم خبشد،فقط کمی ضعف دارم،بهتر است تو را برگردانم منزل،خودم هم بر میگردم منزل.
ماهک:پس دلتان نمیخواهد من پیش شما باشم.
مبین:چه طور دلم نمیخواهد عزیزم،این آرزوی من است.فقط دلم نمیخواهد عزیز دلم مریض شود.تو باید فردا صبح زود بروی دانشگاه و بعد از ظهرم که شرکت آرین هستی.تا اخر شب هم پای نقشههای پروژه هستی.دیگر وقتی برای استراحت نداری که بی خوابی امشب را جبران کنی.
ماهک:هر چه شما بگویید.
با هم از کیلینیک خارج شدند.ماهک گفت:اگر ناراحت نمیشوید،بگذارید من خودم بر گردم.مبین:عجب حرفی میزنیدختر،این وقت شب من چه طور میگذارم تنهایی بر گردی؟
هنگامی که تاکسی دم در خانه ماهک توقف کرد.آنها بسختی از جدا شدند و هر کدام سعی داشتند احساس خود را مخفی کنند.ماهک با چشمهای پر اشک به مبین خیر شد و گفت:مواظب خودتان باشید.من بیدارم تا مطمئن شوم شما به منزل رسیدید.هر وقت رسیدی با من تماس بگیرید.

پایان فصل ۶
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #36  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
غروب بود.یکی از همان غروبهای دل گیر که هر چند وقت یک بار همچون بختک سنگینی آاش را بر قلب رامش میانداخت و راه نفسش را میبست.باز هم از دست این دنیا و مردمش دل سوخته بود.آنقدر که اگر آب همه اقیانوس را بر قلبش میریختند دلش خنک نمیشد.پنجره را باز کرد و به آسمان چشم دوخت.دوست داشت دل تنگی خود را به بعد بسپارد تا آن رابه گوش خدا برساند.اشکهایش را پاک کرد.خطوط چهره آاش از مشکلات زندگی در هم رفته بود.نمیدنرست با این همه غم و غصه چه کند.هنوز نتوانسته بود مبین را فراموش کند.
به خودش امید میداد که میتواند او را به چنگ بیاورد،اما نمیدانست از کجا شروع کند.لباسش را پوشید و بدون هدف از منزل خارج شد.
مادرش دنبال سر او دوید و گفت:این وقت غروب کجا میروی؟
او شانههایش را بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت:خودم هم نمیدانم.
مادرش عصبی سد راهش گفت:نمیگذارم بروی.برو بالا توی اتاقت.
رامش:خواهش میکنم مامان سد راهم نشو.کم سر به سر من بگذار.
مادر:یعنی میگویی من نباید سر از کارهای تو در بیاورم.
رامش:بچه که نیستم.
مادر:از بچا از بچه تری وگرنه این طور رفتارهایی از خودت نشان نمیدادی.
رامش با گفتن بس کن مادر.با شتاب از کوچه گذاشت.مادرش ناراحت به داخل خانه برگشت.سر خیابان که رسید تاکسی جلوی پایش توقف کرد.راننده ی تاکسی نگاهی به او انداخت و گفت:اگر مسافر تجریشی سوار شو.برریش مهم نبود کجا برود
.تجریش یا هر جای دیگر بهتر از خانه نشستن و فکر کردن بود.در تمام طول راه چشم هاتش را بسته بود.به مقصد که رسید دلش میخواست با همان تاکسی به منزل برگردد،اما از ترس اینکه راننده او را دیوانه تلقی کند پیاده شد.
تجریش مثل همیشه غلغله بود.پسر و دختر،زن و مرد،پیر و جوان در هم میلولیدند.مغازهها همه شلوغ بود.رامش میخواست چرخی در خیابانها بزند که بدیدن با دیدن کافه تریاای که مقابلش بود پاا سست کرد.به خاطره وقت گذرانی و از روی بی تفاوتی نگاهش را به داخل کافه دوخت.با دیدن مبین حس کرد قلبرش به طپش افتاد.باورش نمیشد که اوست.نزدیک رفت و با دقت بیشتری به او نگاه کرد.مطمئن شد که خودش است.بدون تردید وارد کافه شد.
طوری قرار گرفت که دیده نشود.حالا به خوبی میتوانست آنها را ببیند.با حسادت به رقیب نگاه کرد.چهره آاش به نظر آشنا میامد.حدس زد او را را جایی دیده،اما نمیدانست کجا.وقتی دید که میز کنار آنها خالی شد بلافاصله خودش را به آن جا رساند طوری قرار گرفت که پشتش به آنها بود که دیده نشود و به خوبی صدای مبین را میشنید که نجوای عاشقانه سر داده بود:ماهک من، فرشته ی زیبای من،نمیدانی چقدر خوشحالم از این که از آن حالت در آمدی و درست همانی شودی که من میخواستم.اگر میدانستم با یک روز بیمارستان خوابیدن من،تو اینقدر عوض میشوی زودتر از این دست به کار میشودم.
ماهک خندی آرامی کرد و گفت:بگذریم از این حرف ها.بهتر است کمی در مورد کار با هم صحبت کنیم.من و مستان تقریبا کارهایمان به اتمام رسیده.خیلی طول بکشد تا آخر هفته است.در پایان کار هم باید سری به شمال بزنیم.
مبین:امیدوارم من هم جزو برنامهٔ تان باشم.
ماهک دلش میخواست سر به سر او بگذارد،گفت:مگر شما کار و زندگی ندارید؟
مبین:همه ی کار و زندگی من،تو هستی خوشگل خانم،وقتی در کنار تو هستم انگار دنیا را دارم و خوشبختترین مرد روی کره ی خاکی هستم.
رامش دیگر توانست به حرفهای آنها گوش بدهد.از شدت حسادت به گریه افتاد.باور نمیکرد خود مبین باشد.هرگز فکر نمیکرد که مبین از این حرفها بزند.با شتاب از کافه خارج شد که آنها متوجه نشوند.میخواست به خانه برگردد،اما یک حس موذی او را وردار نمود که آنها را ئعقیب کند.هر چه بیشتر به ماهک نگاه میکرد بیشتر به زیبایی او پی میبرد و تنفرش نسبت به او بیشتر میشد.
با خروج آنها از کافه تریا خودش را پشت ستون پنهان کرد.با دیدن پسری که جلوی آنها را گرفت کنجکاو شد به آنها نزدیک شود که صدای آنها را از نزدیک بشنود طوری قرار گرفت که دیده نسع.سیروس سد راه آنها شده بود.
خطاب به ماهک گفت: باز با این پسره ی بی همه چیز توی خیابانها ول هستی؟
ماهک عصبی گفت:به تو هیچ ربطی ندارد.
مبین یقه ی اورا گرفت و گفت:مودب باش بچه.
سیروس دست مبین را محکم پس زد و گفت:تو خفه شو،بچه قرتی.
ماهک میخست لب باز کند که با دیدن پلیسی که سر خیابان ایستاد بود به فکر افتاد که از او کمک بطلبد.
خطاب به مبین گفت: با این آدم که حتا لیاقت تف انداختن هم ندارد دهن به دهن نشو.بهتر است به پلیس بگویید.
رنگ از رخسار سیروس پرید.
در حالیکه میدوید گفت:نشانت میدهم.
با دور شدن سیروس،مبین گفت:معلوم نیست چه خلافی کرده تا اسم پلیس وسط میاد میاید فلنگ رو میبند.
ماهک با تنفر گفت:همه ی زندگی نکبتیش خلاف است.نمیدانم چرا دست از سر من بر نمیدارد.
خودت را ناراحت نکن،عزیزم هیچ غلطی نمیتواند بکند.
رامش با دویدن سیروس فکری به ذهنش رسید.او هم با سرعت برق و بعد پشت سرش دوید و خودش را به او رساند.سیروس خودش را توی یکی از مغازهها قایم کرد و از آنجا خیابان را زیر نظر گرفت که مطمئن شود کسی او را ئعقیب نمیکند.
رامش در حالی که نفس نفس میزد وارد مغازه شد و یک راست به سراغ سیروس رفت و گفت:میتوانم با شما چند کلمه با شما حرف بزنم؟
سیروس که تا به حال دختر این تیپی به او اعتنا نکره بود،متعجب گفت:فرمایش؟
رامش:نترس برایت مشکلی پیش نمیکنم.
سیروس:یادم نمیآید گفت باشم میترسم.مقر بیا ببینم حرف حسابت چه؟
رامش:این جا نمیشود
.سیروس:جای بهتری سراغ داری؟
رامش:میتونیم برویم کافیشاپ آن طرف خیابان.
سیروس متعجب و کنجکاو همراه او وارد کافیشاپ شد.تا روی صندلی جای گرفت گفت:منتظرم،بگو ببینم چه کار داری؟
رامش:خیلی عجله میکنی.چای یا قهوه؟
سیروس:یک نگاه به ما بنداز،سر و قیافه ی ما به قهوه و این جور چیزها قد میده.
رامش با خنده سفارش چای و کیک داد.بعد گفت:تو با اون دختر چه نسبتی دارد؟
سیروس:کدام دختر.
رامش:خودت را به خریت نزن،خوب میدانی کی را میگویم.
سیروس:دوست حرف بزن خریّت یعنی چی؟
رامش:ببخشید جناب شازده،اگر به تو بر خورد.نگفتی چه نسبتی با تو دارد؟
سیروس:دختر عمه ی من است.به تو چربتی دارد؟
رامش:و حتما تو هم هوا خواه او هستی؟
سیروس:بودم.
رامش:یعنی الان نیستی؟
سیروس:نه،نگفتی چه دخلی برای تو دارد؟
رامش مقداری اسکناس از کیفش دراورد و جلوی سیروس گذاشت و گفت:برای پرسیدن چند جمله پول زیادی است.
سیروس با دیدن اسکناسها توی چشمهایش برق افتاد،با خود گفت:پول مواد امشبم جور شد.بدون معطلی پولها را توی جیبش گذاشت.و به تک تک سوالهای رامش پاسخ داد.بعد شماره ی تلفنش را به او ددوا گفت:هر وقت با من کار دشتی با این شماره تماس بگیر با سه ست خودم را میرسانم.حالا نوبت من است بپرسم با این پسر نکبت چه نسبتی داری؟
رامش از جایش بلند شد و گفت:میتوانی چای مرا هم بخوری،فقط یادت باشه هیچ وقت از من سؤالی نپرسی،چون من بدم میاید جواب کسی را بدم.تو اگر جواب سوال من را دادی،پولش را گرفتی.پس بی حساب هستیم.روز خوش آقا.
سیروس فهمید نباید با او بد حرف بزند،گفت:چشم خانم فقط لطف کنید به اون آقایی که گفتید یک سیروس اضافه کنید.
رامش لبخند مضحکی بر لب آورد و گفت:یادم نبود چاقو دسته دارد،آقا سیروس.
رامش دیگر منتظر پاسخ نماند و با شتاب از کافه خارج شد.نقشههای عجیبی توی سرش پیچیده بود.بدون اینکه اهمیت بدهد وسط خیابان است و ممکن است کس دیگری صدای او را بشنود با صدای بلند گفت:دکتر مبین تابنده پا روی دم بد کسی گذاشتی.صبر کن ببین چه خوابی برایت دیدم.
ماهک باورش نمیشد به همین راحتی زمین را فروخته و پولش را نقد گرفته است.پدرش هنوز از کار او راضی نبود،اما ماهک سعی کرد با حرف او را راضی کند.آرزوهای بسیاری در سر داشت.در حالی که برای پدرش و زینب چای ریخت،گفت:ما با این پول خیلی کارها میتوانم بکنیم.اولین کاری که انجام بدهیم باید یک خانه ی بزرگ تر بخریم.
ایرج معترضانه گفت:مگر این خانه چه ایردی دارد؟
ماهک:ایردی ندارد،اما وقتی که میتوانم در خانهای بهتر از این خانه زندگی کنیم،چرا نکنیم؟
زینب گفت:من هم نظر پدرت را دارم.میتوانی برای خودت سرمایه گذاری کنی؟
ماهک:که چه بشود؟سعید و ستار بزرگ شده اند.این خانه فقط یک اتاق دارد.آنها آرزوهای بسیاری در سر دارند.دوست دارم تا آن جایی که میتوانم آرزوهای آنها را برآورد کنم.
زینب از خوشحالی چشمهایش پر از اشک شد.دلش میخواست در همان لحظه او را در آغوش بگیرد و ببوسد،اما خود را کنترل کرد،چون میدانست ماهک از این کارها خوشش نمیآید.
با شنیدن زنگ در،او سینی چای را جلوی پدرش گذاشت و بسوی در رفت.
با دیدن مستنه جیغی از خوشحالی کشید و گفت:سفر خوش گذاشت؟
مستنه او را در بغل گرفت و گفت:جای تو خالی بود.
ماهک:آای کلک،گمان نکنم اصلا به من فکر کرده باشی؟
مستانه:ظاهرم این طور نشان میدهد؟
ماهک:چه جور هم.از شوخی گذشته لاغر شودی.نکن آرین خان به بهترین دوست ما گرسنگی داد؟
مستانه:آره بکا خدا،از بس دیزی خردیم قیافه ی ما شکل گوشت کوب سر شکسته شده.
ماهک بخند گفت:چرا فقط دیزی؟
مستانه:آرین را که میشناسی،خدا نکند که به چیزی گیر بدهد.کشته مرده ی آب گوشت است.لاه مذهب نمیدانم چطور زده نمیشود.هر بار که میخورد غش و ضعف میرفت.من هم مجبور میشودم به خاطره دل او تعریف کنم و کمی بخورم.
حالا میروی کنار بیام تو یا همین طور جلوی در را میگیری؟
هر دو لبه ی حوض نشستنند.ماهک بعد از کمی حاشیه گویی گفت:میخواهم در مورد مبین با تو حرف بزنم.وقتی تو نبودی خیلی اتفاقها افتاد.
مستانه:چه هیجانی،حس میکنم الان قلبم میپرد توی دهانم.زود باش بگو چرا ساکتی؟
ماهک:مگر توی پر چانه اجازه میدهی من لب باز کنم.
مستانه:اه،اه،،قول میدهام دیگر نپرم وسط حرفت.
ماهک از روز بیمارستان گرفته تا این چند روزی را که با مبین گذرانده بود را برای مستانه تعریف کرد و گفت:برایم خیلی عجیب است که از وقتی که با او گرم گرفتهام روز به روز علاقهام به او بیشتر میشود.
مستانه ازشوق او را بوسید و گفت:خیلی خوشحالم که سر عقل آمدی.حالا کی شاهد نامزدی شما باشیم؟
ماهک:هنوز برای ازدواج با او تصمیم نگرفته ام.
مستانه:یعنی چه؟
ماهک:راستش من هنوز به او اطمینان ندارم.
مستانه:از چه نظر؟
ماهک:حس میکنم غیر از من کس دیگری هم توی زندگیش نقش دارد.
مستانه:محال است.حاضرم به تو قول بدهم که غیر از تو هیچ کس دیگری توی زندگی مبین نیست.
چقدر نسبت به آن بیچاره بد بینی.
ماهک:شوخی که نیست،مساله یک عمر زندگی است.
مستانه:گمشو،ادای پییرزنها را برای من در میآوری.
ماهک:یک خبر دیگر هم برایت دارم،بالاخره توانستم زمین را بفروشم.
مستن:جدی؟
ماهک:مگر شوخی هم داشتیم؟
مستنه:بی مزه،خوشگل بودی،پول دار هم که شودی.دیگر چه میخواهی؟
ماهک:برو بینم مگر چقدر پول است که میگویی پول دار شدم.م
ستانه:بالاخره وضع تو بهتر از این میشود.حالا چه نقشهای کشیدی؟
ماهک:اول میخواهم خانه را عوض کنم.تو هم باید کمک کنی.فکرهای زیادی توی ذهنم هست.میخواهم یک خانه ی دو طبقه ی نسبتا بزرگ بخرم.
مستانه:حالا چرا دو طبقه؟
ماهک:یک طبقه آاش برای مامان تو.
مستانه:مامان من،مگر مامان من خودش خانه ندارد؟
ماهک:چرا اما با رفتن تو تنها میشود.او میتواند این خانه را اجاره بدهد و بیاید پیش ما.اینطوری دیگر تنها نمیماند.پسرها هم در خرید و کارهای دیگر کمکش میکنند.تازه زینب هم خوشحال میشود،چون خاله را مثل خهرخدش دوست دارد.
مستانه از این همه محبت او چشمهایش به اشک نشست و گفت:قربان خوشگل خودم بروم،تو چقدر مهربانی.آخه عزیزم شاید پدرت راضی نباشد.
ماهک:اتفاقا وقتی او هم صحنید مثل زینب خوشحال شد.حالا با مادرت صحبت میکنی که او را راضی کنی؟
مستنه:اول باید خانه را پیدکنیم.هر وقت جور شد با مادرم صحبت میکنم.میتونیم برای پیدا کردن خانه از آرین هم کمک بگیریم.
ماهک:فکر خوبی است.لازم است که مرد همراهمان باشد که کلاه سرمان نگذارند.طفلک پدر که نمیتواند.این روزها درد امانش را بریده.
مستن:او بیشتر از هر چیزاز به استراحت و آرامش دارد.
ماهک با بغض گفت:سرطان لعنتی دارد به همه جای بدنش ریشه میدواند.به خدا شعبی نیست که با گریه نخوابم.
مستانه دست او را آرام فشرد و گفت:خدا بزرگ است وقتی درد داده،شفا میدهد.
او با گریه گفت:آره راست میگویی صفای بابا فقط مرگ است.وقتی بمیرد دیگر درد نمیکشد.
مستانه:زبانت را گاز بگیر،معلوم هست که چه میگویی؟
ماهک:دارم واقعیت را میگویم..هر چه زمان میگزدرد زودتر به سفر اخرتش نزدیک میشود و دل من بیشتر از همه میلرزد.مستان بابا فرصت زیادی برای زنده ماندن ندارد.
مستانه هم بغض کرد و آرام گفت:خدا نکند.
ماهک:میبینی مستان،حالا که قرار است کمی طعم خوشبختی را بچشم دارم بابا را از دست میدهم.اگر دنیایی از ثروت را داشته باشم بدون بابا هیچ ارزشی برای من ندارد.باورم نمیشود که دارم یتیم میشوم.تو بهتر از هر کسی میدانی که من چه علاقهای به پدرم دارم.درست است که زینب جای خالی مادرم را پر کرده،اما خودت شاهد بودی که توانست خلع بی مادری بودنم را پر کند.بعد از سالها تازه باهم خوب شدیم.آن هم بیشتر نقش دوست را برایم دارد.
مستن:بی انصافی ماهک،زینب همیشه تو را مثل بچه ی خودش دانسته و میداند.
ماهک:خودم هم میدانم اما قبول کن که جای مادر را نمیگیرد.با رفتن بابا هم دوباره بدبخت میشوم و همه چیز را از دست میدهام.
مستانه:دیوانه هنوز که برای پدرت اتفاقی نیفتاده این حرفها میزانی.خناوند به او عمر طولانی عطا کند.در ضمن مرگ راه حق است.همه میرویم فقط نمیدانیم کی.ما که از آینده خبر نداریم.پس حق نداریم به این موضوع فکر کنیم.اگر زبانم لال برای پدرت اتفاقی افتاد دو تا برادر و یک خواهر داری که به اندازه ی دنیا دوستت دارند.مبین هم میتواند تکیه گاه خوبی باشد.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #37  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
ماهک:یعنی میشود؟
مستانه:چرا که نه،اگر تو بخواهی میشود.مطمئن باش که با مبین خوشبخت میشوی.حالا به جای ماتم گرفتن برو لباس هیات را عوض کن،که باید با هم به بازار برویم.
ماهک:برای چه؟
مستانه:چه میدانم یک سری ظرف برای جهیزیه لازم دارم که مادر میگوید خیلی کار دارد و وقت نمیکند خودش برود و دستور دادند که با تو بروم بهتر است.
ماهک:باشه برویم،اتفاقا من هم میخواهم برای زینب یک سری وسیله بخرم.
مستانه:آن را بگذار وقتی رفتید خانه جدید.
ماهک:میخرم،آنجا استفاده میکنیم.
خرید آنها تا شب طول کشید.وقتی به منزل برگشتنند صندلی تاکسی و صندوق عقب و روی پااها ی خودشان پر از بستههای خرید بود.زینب با دیدن چیزهایی که ماهک خرید بود خیلی ذوق کرد و مراتب برای آنها نقشه میکشید،اما ایرج غمگین گوشهای از اتاق کز کرده بود.
با شنیدن زنگ تلفن ماهک از جم جدا شد.با شنیدن صدای مبین به شوق آمد،اما مثل همیشه ظاهر خود را حفظ کرد و سعی نمود با او معمولی صحبت کند.
مبین معترضانه گفت:به کلّ مرا فراموش کردی.حتا دریغ از یک تماس کوچیک.
ماهک:باور کنید حسابی گرفتار بودم.
مبین:آنقدر که حتا فرصت یک تماس کوچک هم با من نداشتی؟امروز صد دفعه با منزل شما تماس گرفتم.اصلا معلوم نیست کجا هستی؟
ماهک از عصبانیت او به شوق آمد،چون میدانست به خاطره علاقهای است که به او دارد.جریان فروش زمین را برایش تعریف کرد و گفت:این چند روز همه آاش دنبال کارهای اداری زمین بودم
.مبین با دل خوری گفت:حداقل میتوانستی از من کمک بگیری.مرا جز آدم به حساب نمیاوری؟
ماهک:خدای من،این چه حرفی است که میزنید؟فقط نمیخواستام که مزاحم شما بشوم.
مبین:مزاحم یعنی چه؟
تو که میدانی من با جان و دل میپذیرم.این دو سه روزه که از تو بی خبر بودم،داشتم دق میکردم.دانشگاه هم که نمیروی که حداقل بیام دم دانشگاه تو را ببینم.ماهک.
ماهک:بله.
مبین:میخواهم تو را ببینم.
ماهک:فردا توی شرکت آرین شما را میبینم.
مبین:نه،دیر است همین امشب.
ماهک:اتفاقی افتاده؟
مبین:اتفاقی بالاتر از این که دارم از دل تنگی دق میکنم؟
ماهک:شما که بهتر میدانید،من به چه بهانهای این موقع شب از خانه بزنم بیرون؟
مبین:لازم نیست تو بیایی بیرون،من میخواهم بیام.
ماهک:کجا؟
مبین:خانه ی شما.
ماهک:نه.
مبین:چرا؟
ماهک:آخه..)
مبین:بابا جان تو که نمییام.فقط دم در.به بهانه ی گرفتن یکی از نقشهها چند دقیقه دم در میبینمت و بعد میروم.نظرت چیست؟
ماهک:نمیدانم.
مبین:پس منتظر باش.
ماهک:حالا نمیشود تا فردا صبر کنید؟
مبین:نه،چون دارم به مرز جنون کشیده میشوم.
با وارد شدن ایرج به اتاق،ماهک بحث را عوض کرد و گفت:مقدار کمی از آن مانده،تا شما بییاید آن را انجام میدهام.
ماهک تا گوشی را سر جایش گذاشت ایرج پرسید:کی بود؟
ماهک:دکتر تابنده.
ایرج:چه کار داشت؟
ماهک:گفت که پدرش میخواهد برود شمال اگر نقشه را آماده کردم بیاید ببرد.
ایرج:خدا خیرش بدهد،آدم خوبی است.اگر این پروژه را برای تو نمیگرفت حالا حالاها باید میدویدی دنبال کار ماهک.
ماهک:بله بابا جان.
ایرج:دیشب خواب مادر بزرگ دیدم.توی خواب خیلی از دستم ناراحت بود.مطمئنم بخاطر فروش زمین بود.
ماهک:بابا جان،شما هنوز دارید به آن موضوع فکر میکنید؟آخه چرا او باید از این مسئله ناراحت بشود؟
ایرج:چون این زمین فقط متعلق به تو بود.تو داری همه ی پول زمین را حیف و میل میکنی .ماهک:نگران نباش بابا،من فکر همه چیز را کرده ام.
ایرج:تو باید فکر آینده ی خودت باشی.دوست ندارم خودت را برای ما فنا کنی.
ماهک:عجب حرفی میزنید بابا؟شما میگیید فقط به فکر خودم باشم؟شما را با این وضعیت رها کنم و به فکر آینده ی خودم باشم.شما دیگر چرا؟من که نمیتوانم فقط به خودم فکر کنم.انگار فراموش کردید که چه طور مرا تربیت کردید.الان که شما مریض و زمین گیر شدید به کمک من احتیاج دارید از شما فاصله بگیرم؟باید خیلی نمک نشناس و پست باشم که اگر چنین فکری حتا به ذهنم راه بدهم.
ایرج:دخترم،من نمیخواهم توی آن دنیا تنم توی قبر بلرزد.تو اگر خانه مخری باید به اسم خودت باشد و اگر میخواهی توی بانک سرمایه گذاری کنی باز هم باید به اسم خودت باشد.اگر غیر از این باشد من اجازه ی خریدن به تو نمیدهم.
ماهک لب گشود که جواب بدهد،اما ایرج منتظر نماند و از اتاق خارج شد.یکی از کارهایش را که آماده شده بود را داخل پوشه گذاشت.یکی از مانتوهایش را که حس میکرد از سایر لباسهایش بیشتر به او میاد. به تان کرد و جلوی آینه ایستاد.از بس دلهر داشت رنگش به سپیدی میزد و پوستش از آن حالت صورتی در آمده بود.با کمی رژ گونه صورتش را از آن حالت خارج کرد.هر چه زمان میگذشت اضطرابش بیشتر میشد.تا صدای زنگ در را شنید از اتاق خارج شد و خطاب به سعید که میرفت در را باز کند،گفت:تو بشین،خودم باز میکنم با من کار دارنند.
ایرج گفت:دخترم تعارف کن بیاد تو.
ماهک در دل گفت:بیاید که این اوضاع را از نزدیک ببیند.اما در جواب پدرش گفت:چشم تعارف میکنم
.وقتی در را گشود،دید که او اتومبیل را دور تر از منزل نگه داشته.در را روی هم گذاشت و به طرف او رفت.او با دیدنش لبخند بر لب آورد،دستش را بسوی ماهک دراز کرد.ماهک مانده بود که با او دست بدهد یا نه.اولین بار بود که او هنگام دیدن دست میداد.تردید را کنار گذاشت و با او دست داد.اگر ماهک دستش را از دست او بیرون نمیکشید او به این زودیها دستش را ول نمیکرد.
ماهک گفت:حال خانواده ات چطور است؟
مبین:بهتر است اول حال خودم را بپرسی
.ماهک:شما را که دارم میبینم.سالم و سر حال هستید.
مبین:این فقط ظاهر قضیه است.از درون داغان هستم.
ماهک:چرا؟
مبین:عشق تو دیوانهام کرده.
ماهک با لبخند مرموزی جواب داد:مطمئنید این دیوانگی مال قبلا نبود؟
او خنده ی کوتاهی کرد و در جواب شوخی ماهک گفت:اینقدر ذهنم را به خودت مشغول کردهای که فراموش کردم قبلا چی بودم و چه کردم.
ماهک:از این مسئله نا راضی هستید؟
مبین:اگر نارظی بودم این وقت شب اینجا چه میکردم؟
با سرک کشیدن مدام یکی از همسایه ها،ماهک گفت:بیشتر از این نمیتوانم توی کوچه بمونم.همسایهها حرف درست میکنند.
مبین:برو از پدرت اجازه بگیر با هم دوری بزنیم.
ماهک:انگار اینجا را با آمریکا اشتباه گرفتید.اینجا ایران است و قانون تعصّب بر آن حاکم است.
مبین:فردا صبح چطور خانم؟میتوانید این قانون را لغو کنید؟
ماهک از طرز حرف زدن او خنده آاش گرفت و گفت:میدانید که قانون شکنی جرم به حساب میاید.
مبین:دزدکی بیرون رفتن با گرل فرند قانون ایران است.عاشق شدن جرم نمیشناسد.باید برای عشق یک تبصره گذاشت.حالا چه ساعتی باید بیام دنبالت؟
ماهک:خودم میآیم.نمیخواهم اهل محل در مورد من فکر دیگری بکنند.
مبین:آای کاش تا فردا این طرز حرف زدنت را نیز عوض کنی.
ماهک:یعنی من بد صحبت میکنم؟
مبین:نه فقط وقتی مرا شما خطاب میکنی احساس غریبگی میکنم.
ماهک:باشه آنطور که میخواهی صحبت میکنم.دیگر چه میخواهی؟
مبین:بگویم؟
ماهک:تعارف میکنی؟
مبین:تو ذوقم نمیزنی؟
ماهک:نه بگو.
مبین:چه عجب،نگفتی،لطفا بگویید.
ماهک از این که مبین صدایش را نازک کرده بود و تقلیدش را در میآورد،توانست جلوی خنده آاش را بگیرد،همانطور خندان گفت:بگو منتظرم.
مبین:زن من میشوی؟
خنده بر لبهای ماهک ماسید و گفت:فکر همه حرفی را میکردم،الا این یک جمله.
مبین:ناراحت شودی؟
ماهک:نه متعجب شدم.میتوانستی طور دیگری این جمله را بین کنی.
مبین:مثلا چطوری؟
ماهک:نمیدانم،جمله ی قشنگ تری.
مبین:بانی زیبای من،و آای فرمانروای قلب بیچاره من آیا افتخار میدهی تاج سر بنده شوید؟
ماهک:....
مبین:این سکوت چه معنی دارد؟یعنی راضی هستی؟
ماهک:نه خیر.
مبین:باز هم جمله ی قشنگ تری به کار ببرم؟
ماهک:ترجیح میدهم در این مورد چیزی نگویم.
مبین:ولی من تا تا جواب تو را نشنوم اینجا را ترک نمیکنم.
ماهک:مبین.
مبین:جان دلم،وقتی میگویی مبین،دلم میخواهد با تمام وجودم جوابت را بدهم.
ماهک:به من فرصت بیشتری بده.
مبین:با اینکه دارم از انتظار میمیرم،ولی باشه.
قرار فردا را با هم گذاشتند مبین خداحافظی کرد و رفت.ماهک ایستاد تا کاملا اتمبیلش از جلوی دید نا پدید شود،بعد وارد خانه شد و یک راست به اتاق اش را و به بهانهی خواب دراز کشید،اما مگر خوابش میبرد.هزار جور فکر و خیال به ذهنش میامد.مدام باخود تکرار میکرد:خدایا یعنی میتوانم به مبین اعتماد کنم.یعنی او میتواند مرا به خوشبختی برساند؟اگر در نیمه راه زندگی از من سیر شد،چه؟اگر دلش را زدم چه؟خدایا خودت کمکم کن که بتوانم تصمیم درست بگیرم.صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شد احساس کسالت میکرد.چون تا پاسی از شب بیدار مانده بود،چشمهایش از بی خوابی گود افتاده بود.
هنگامی که از اتاق خارج شد زینب با دیدنش گفت:چرا رنگ و رویت پریده؟
ماهک:نمیدانم.
زینب:حتما دیشب خوب نخوابیدی؟
ماهک سکوت کرد،نمیدانست چه جوابی به او بدهد،با بی میلی دو سه لقمه به دهان گذاشت و با عجله لباس پوشید و از خانه خارج شد.
ایرج با رفتن دخترش از زینب پرسید:با این عجله کجا رفت؟
زینب:نمیدانم.
ایرج:موضوع را به او گفتی؟
زینب:تا آمدم حرف بزنم او رفت.
ایرج لبه ی حوضچه نشست و گفت:حتما رفته دنبال کارهای شرکت.
زینب:ایرج اگر یک چیزی بگویم ناراحت نمیشوی؟
ایرج:در چه مورد؟
زینب:در مورد ماهک.فقط امیدوارم فکر نکنی از روی بدجنسی این حرفها را میزنم.
ایرج:بگو بدانم چه توی ذهنت است؟
زینب:من حس میکنم این پسر،مبین از ماهک خوشش میاید.از این روزها است که به خستگاریش بیاید.پسر خوب و نجیبی است.انگار ماهک هم نسبت به او بی میل نیست.
یرج:خود من هم حدس زدم.پیش تو حرفی زده؟
زینب:نه فقط حدس میزنم.اگر به خستگاریش بیاید نظر تو چیست؟
ایرج:باید خود ماهک تصمیم بگیرد.
زینب:واه تو هم پدرش هستی.نظر تو هم شرط است.
با صدای گریه ی ستاره کوچولو زینب با شتاب به داخل ساختمان برگشت.و ایرج در حالی که دستش را به معده آاش گرفته بود به یاد گذشتهها افتاد.همان روزهایی که ماهک کوچک بود و غم بی مادری در چشم هایا زیبایش نشست بود.با خود گفت:خدایا نمیدانم امانت دار خوبی مدام یا نه،به خودت قسم که تا به حال در حقش کوتاهی نکردم.همیشه سعی من بر این بده که او کمبود چیزی را حس نکند.،اما رویام سیاه که نداری و فقر نگذاشت آن طور که باید به او برسم،خدایا خودت یاری کن که او را در لباس سفید عروسی ببینم و بعد بمیرم.وقتی میبینم که او خوشبخت شده دیگر هیچ آرزوی در این دنیا ندارم.هوا خیلی گرم بود.
ماهک چشم به آسمان دوخت که شاید توده ابر جلوی خورشید را بگیرد،و شدت نور خورشید را بکاهد.قرلند کنان،گفت:خرداد ماه و اینقدر گرم.دنبال سایه میگشت تا از شر آفتاب خلاص شود.نگاهش را به ساعت بزرگ میدان فردنی دوخت.هنوز نیم ساعت به زمان قرارهشان مانده بود.با دیدن آب میوه فروشی که سر راهش بود به فکرش افتاد تا با لیوانی آب میوه ی کنک عطش خود را بر طرف کند.میخواست از عرض خیابان بگذارد که صدای مبین را از پشت سر خود شنید.
هنگامی که سوار اتومبیل شد او بعد از اینکه حالش را پرسید گفت:صورتت نشان میدهد خیلی گرمت شده.
ماهک:تقریبا،انگار امروز گرم تر از روزهای پیش است.
مبین:با دیروز خیلی فرق نکرده،چون در معرض نور خورشید قرار گرفتی گرمت شده،خوب حالا بگو کجا برویم؟
ماهک:برای من فرقی نمیکند،هر جا که برویم باید من ناهار منزل باشم.
مبین با دل خوری گفت:تو دیشب به من قول دادی؟
ماهک:فقط گفتم که میآیم،اما تعیین نکردم تا کی میتوانم بیرون باشم.
مبین:با منزل تماس بگیر بگو که دیر بر میگردی.
ماهک:نمیشود امروز خیلی کار دارم.
مبین:تو اگر به خانه برگری مطمئنم که تا ساعت سه و چهار دنبال کارهایت نمیروی.پس باید تا آن موقع با من باشی.بعداز ساعت سه خودم تا خانه تو را میرسانم.بد میگویم؟
ماهک:نه،وقتی اینطور توضیح میدهی چارهای جز پذیرفتن ندارم.
مبین از اینکه میدید ماهک روز به روز بهتر میشود از خوشحالی در پست خود نمیگنجید.آرام ولی با یک دنیا عشق گفت:ممنونم عزیزم،امیدوارم بتوانم زحماتهای تو را جبران کنم.دوست داری در بند برویم؟
ماهک:بدم نمیآید.
مبین:الان آنجا هوای عالی دارد.تا بعد از ناهار آنجا میمانیم،بعد بر میگردیم.اگر حوصله هم داشته میتوانم کمی هم کوه پیمایی کنیم.
ماهک:نه اصلا حوصله ندارم.توی این گرما دیوانگی است.
مبین با خنده گفت:آای تنبل.
هنگامی که روی یکی از تختهای در بند نشستنند نمیدانستند که تحت نظر رامش هستند.رامش از صبح که اتومبیل مبین را دیده بود حدس زده بود که با ماهک قرار دارد.بدون تردید به ئعقیب او پرداخته بود.طوری قرار گرفت که آنها نمیتوانستند به حضور او پی ببرند.
مبین بی خیال به دنیای اطرافش گفت:خدایا،اینجا چه هوای عالی دارد.
ماهک هم گفته ی او را تایید کرد و او ادامه داد:کاش وقت داشتی زمان بیشتری را در اینجا میگذراندیم.
ماهک:بماند برای وقت دیگر.
مبین:به نظرت اگر پدرت ما را اینجا ببیند چه میکند؟
ماهک:قطعاً عصبانی میشود و از من توضیح میخواهد.
مبین:حق دارد.من هم اگر جای او بودم ناراحت میشودم.
ماهک:منظورت را نمیفهمم.
مبین:واضح تر از این که میگویم بیا این دزدکی بیرون آمدنها را تمامش کنیم.بگذار بیام خواستگاری ات و قال قضیه را بکنیم.
ماهک:فعلا نه.
مبین:آخه تو کی میخواهی تصمیم بگیری؟
ماهک:تا آخر این هفته به تو جواب میدهم.
مبین:امیدوارم،نکند هنوز به من اطمینان نداری؟
ماهک سکوت کرد.اخمهای مبین توی هم رفت و گفت:واقعاً به من اعتماد نداری؟
ماهک:چرا فقط....)
مبین:منتظرم جمله ات را کنی.
ماهک:خواهش میکنم مبین، به من فرصت بده.
مبین:باشه دیگر در موردش حرف نمیزنم تا وقتی که خودت تصمیم بگیری که با من در این مورد صحبت کنی.نمیدانی مادرم چقدر دلش میخواهد تو را از نزدیک ببیند.هر موقع که از بیرون بر میگردم احوال تو را میپرسد و میگوید،کی میخواهی عروسم را به من نشان میدهد.
ماهک:من هم خیلی دلم میخواهد مادرت را ببینم.البته دور را دور او را دیدم.
مبین:کی او را دیدی؟
ماهک:یادت میاید یک بار توی پاساژ قائم بودیم که گفتی به دیدن مادرت آمدی؟
مبین:آره،شما که بالا نیامدید.من خیلی چشم زدم،ندیدمتان.
ماهک:دزدکی بالا آمدیم،طوری ایستادیم که ما را نمیدیدی.
مبین:آای بدجنس.
مبین موبایلش را از جیبش در آورد.عکس او را در حافظه ی موبایلم دارم.میخواهی نشانت بعدهام؟
او وقتی عکس مادر مبین را دید،گفت:ماشالا به او نمیآید پسری به سنّ سال تو داشته باشد.
در همین حین صدای زنگ موبایل در آمد.ماهک داشت صفحه مانیتور موبایل را نگاه میکرد.گفت:برایت پیغام فرستادند.
مبین بی خیال گفت:دکمه ی سمت راست را فشار بده،که وارد صفحه یsms آن بشوی.
ببین کی پیغام فرستاده؟
ماهک با دیدن اولین پیغام رنگ از رخسارش پرید،پیام آمده،عده بود:سلام عشق من،دلم برایت تنگ شده.دلم برای روزهای با هم بودن یک ذره شده.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #38  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
هنوز هم باورم نمیشود با آن همه عشق یک دفعه از من جدا شوی.بدان که بی تو دنیا برای من سیاه و تاریک است و همه روزهایش سرد و زمستانی است.به امید رزی که دوباره به سویم باز گردی و مرا در آغوش پر مهرت جای دهی.کسی که همشی عاشق تو میماند،رامش.
رنگ از رخسار مبین هم پریده بود.وضعیت بعدی پیش آماده بود.هیچ کدام قادر به حرف زدن نبودند.ماهک کیفش را برداشت.
موبایل را روی زمین مقابل او گذاشت و گفت:حالا به من حق میدهی که به تو اعتماد نکنم.
مبین:کجا میروی؟من باید بریرت توضیح بدهم.
ماهک:توضیح واضح تر از این.ماهک با شتاب به راه افتاد
.مبین هم با شتاب میدوید و در آن سوی تختها رامش با لبخاند به این منظره نگاه میکرد که مبین به التماس افتاده بود و پشت سر او میدوید.رامش چنان از این منظره لذت میبرد که با صدای بلند میخندید.ماهک به گریه افتاده بود،حس میکرد،خار و حقیر شد.
مبین به زور دست او را گرفت و مجبورش کرد توی اتومبیل بنشیند،خودش هم سوار شد و گفت:عزیزم،چرا نمیگذاری من حرف بزنم؟
ماهک با گریه جواب داد"میخواهی چند دروغ دیگر سر هم کنی؟
مبین:نه من هیچ وقت به تو دروغ نگفتم و نخواهم گفت.تو باید به حرفهایم گوش بدهی و باید مرا باور کنی؟
ماهک:آخه چطوری؟
تو فکر میکنی من اینقدر احمقم؟
مبین:من نمیدانم آن دختر ی بیشعور چرا این چیزها را برای من فرستاده؟به خدا همه آاش دروغ بود.هیچ چیز بین ما نبود.
ماهک:امکان ندارد وگرنه چه دلیلی داشت که او این پیغام را برای تو بفرستد؟
مبین:عزیز من،میگویم فقط یک مشت دروغ بود.درضمن اگر هم باور نمیکنی هر چه بود مربوط به گذشته بود.
ماهک:مدتی بگذارد از من هم دست میکشی و میروی سراغ دیگری.
مبین:ماهک،تو داری به من و عشق من توهین میکنی.
ماهک با عصبانیت فریاد کشید:چیزی هم بدهکار شدم.
مبین:خواهش میکنم عصبانی نشو.
ماهک:آخه تو چه طور بخودت اجازه دادی با احساسات من بازی کنی؟
مبین:آخه عزیزم مگر من چه کار کردم؟
ماهک:جالبه تازه میگویی چه کرد کردم؟فکر میکنی چون پول دار هستی،میتوانی با احساسات من بازی کنی؟
مبین:داری اشتباه میکنی.کمی به من مهلت بده موضوع را کاملا برایت روشن میکنم.
ماهک:دیگر نمیتوانم به تو اعتماد کنم؟
ماهک از اتومبیل پیاده شد.مبین هم پشت سرش دوید.ماهک بر گشت و گفت:اگر دست از سرم با نداری داد میزنم که مردم جم شوند.میگویم مزاحم شودی.
مبین:باشه عزیزم،هر چه تو بگویی.
فقط بگذار تو را برسانم.
ماهک:برو راحتم بگذار.از امروز دیگر هیچ کاری با تو ندارم.
ماهک بلافاصله سوار تاکسی شد.حتا به او نمنگاهی هم نکرد که با چشمهای اشک آلود کنار خیابان ایستاد بود.آنقدر فکرش درگیر بود که نفهمید چطور به خانه رسید.
زینب تا چشمش به او افتاد گفت:خدا را شکر که بر گشتی.
ماهک:اتفاقی افتاده؟
زینب:پدرت دوباره حالش بد شده.میخواستم بروم به تزریقاتی سر کوچه بگویم،بیاید امپولش را بزند.خدا تو را به موقع رساند.
او با شتاب وارد اتاق پدرش شد.ایرج از درد به خود میپیچید.بلافاصله پلاستیک داروهایش را از روی طاقچه بر داشت و یک از آمپولهای مسکن را از داخل آن برداشت.
زینب هم الکل و پنبه را بهش داد.هنگام زدن آمپول بغض گلویش را فشرد.دید که از جای آمپولهای قبلی تمام بدن پدرش زخم است و یک نقطه ی سالم ندارد.به سختی آمپول را برایش تزریق کرد و با گریه به اتاق خودش رفت.آنقدر گریه کرد تا آرام شد.
بعد گوشی را برداشت و به مستن تلفن زد و از او خواست که به آنجا بیاید.چیزی از تماس او نگذشته بود که سر و کل ی مستانه پیدا شد.مانند همیشه شاد و سر حال بود،اما با دیدن چشمهای پف کرده ی او خنده بر لبهایش ماسید و گفت:خدا مرگم بده گریه کردی؟
او دیگر توانست خود داری کند،دوباره به گریه افتاد و گفت:کمکم کن مستان،دارم از غصه دق میکنم.
مستانه کنار او روی زمین نشست و گفت:چه شده عزیزم؟چرا داری گریه میکنی؟
ماهک:من خیلی بدبختم،آای کاش میمردم و از دست این زندگی لعنتی خلاص میشودم.
مستانه:خدا نکند،این چه حرفیه عزیزم،بگبدنم چه شده،مبین کاری کرده؟
ماهک از اول تا اخر همه چیز را برای مستانه تعریف کرد و گفت:بی خود نبود که نمیتوانستم به او اعتماد کنم.
مستانه:باورم نمیشود به او نمیآید این طور آدمی باشد.
ماهک:آب زیر کاه است.
مستانه:یعنی آن دختر ی بی چاره را به خاطره تو ول کرده؟
ماهک:پس چی من چقدر ساده دل بودم.
مستانه:زود قضاوت نکن،شاید موضوع چیز دیگری باشد.
ماهک:مثلا چه چیزی؟
مستانه:چه میدانم،شاید این دختر از روی حسادت این چیز هارا نوشته که بین شما را به هم بزند.
ماهک:او که نمیدانست که من پیش او هستم و موبایلش دست من است.
مستانه:راست میگویی این هم یک حرفی است.
ماهک:دیگر همه چی بین ما تمام شده است.
مستانه:زود تصمیم نگیر.به هر حال اگر چیزی هم بود مربوط به گذاشته ه ی اوست.مهم آینده است.
ماهک:من از کجا بدانم که در آینده من هم با این مشکل رو به رو نشوم.
مستانه:اکثر آدمها قبل از ازدواج مورد عشقی داشتند و همه بعد از ازدواج فراموش کردند.نباید زیاد به او سخت بگیری.مهم حالست که او تو را از جانش هم بیشتر دوست دارد.
ماهک:دیگر نمیتوانم باور کنم.
مستانه:خود دانی،چون این مورد چیزی نیست که من بخواهم در تصمیم گرفتن به تو کمکی کنم.تو خودت باید به تنهایی تصمیم بگیری و به آن عمل کنی.فقط میتوانم بگویم که باجل تصمیم نگیر و زود قضاوت نکن.کمی فکر کن.
ماهک:دیگر نمیتوانم.تو را صدا کردم که این نقشها را به تو بدهم که به او بر گردانی.
مستانه:دیوانه شودی.تو میخواهی دیگر برای او کار نکنی؟
ماهک:آره.
مستانه:چرا؟
ماهک:نمیخواهم دیگر ریختش را ببینم.اگر او را ببینم مجبور میشوم به خاطر کار با او ارتباط بر قرار کنم و من این را نمیخواهم.وقتی او را نبینم راحت تر او را فراموش میکنم.
مستانه:داری اشتباه میکنی.ماهک.تو نباید کارت را از دست بدهی.
ماهک:مهم نیست.بالاخره کار پیدا میشود.
مستانه:حتما بیمارستان هم نمیروی؟
ماهک:بیمارستان که خیلی وقت است که نمیروم.
مستانه:به خدا عقل از سرت پریده.
ماهک تمام وسایلی را که مربوط به مبین میشد را در کارتونی ریخت و به مستانه داد و گفت:به او بگو دیگر هیچ وقت سر راه من قرار نگیرد.
مستانه:ماهک،پشیمان میشوی،بیشتر فکر کن.
ماهک:من فکرهایم را کرده ام.تو هم نمیخواهد موعظه کنی.
مستانه هر چه سعی کرد فکر ماهک را عوض کند،بی نتیجه بود.

پایان فصل ۷
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #39  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
مبین کلافه و عصبی شمار منزل ماهک را گرفت.هر بار که تماس میگرفت کس دیگری به تلفن جواب میداد.نا گزیر شد که صحبت کند و از آنها خواهش کند که گوشی را به ماهک بدهند،اما این کار همچار ساز نبود،چون او حاضر نبود که با مبین صحبت کند.موبایل را پرت کرد روی صندلی و با سرعت زیاد ماشین را هدایت کرد.یک ربع طول کشید تا به منزل رامش رسید.در این یک ربع فقط با خود فکر کرد که چگونه با او بر خورد کند اتوموبیلش را که متوقف کرد دید که او دم در ایستاد و میخواهد زنگ را فشار دهد.
بلافاصله پیاده شد و صدایش کرد.رامش خیلی خونسرد رویش را برگرداند و عاشقانه به او نگاه کرد و گفت:میدانستم بالاخره پشیمان میشوی.پیغام رسید؟
مبین هر کاری کرد نتوانست بر اعصابش مسلط شود.بی اختیار دستش را بالا برد و محکم توی صورت رامش کبید به توری که او تعادلش را از دست داد و دو قدم به عقب رفت.
مبین گفت:این را زدم که دفعه ی بعد یادت باشد با من تماس نگیری.تماس امروزت برای من گران تمام شد.پایت را از زندگی من بکش بیرون و گرنه بد میبینی.
مبین منتظر جوابی از طرف او نشد و با شتاب پشت فرمان نشست و با سرعت از آنجا دور شد.رامش تا دقایقی نتوانست حرکت کند.انگار که مغزش فلج شده بود و نمیتوانست به او فرمان بدهد.از رفتار مبین کاملا شوکه شده بود.حدس میزد که او ناراحت شود،ولی نه تا این حد.وقتی از آن شوک خارج شد اسبی با خود گفت:ادبت میکنم مبین خان،بالایی سرت میارم که تا آخر عمر یادت بماند.با بد کسی در افتادی جوجه.
رامش تا وارد خانه شد مانتویش را در آورد و عصبی پرت کرد وسط اتاق،همه کارهایش توام با شتاب بود.کشوی میز آریش را به هم ریخت که شماره ی سیروس را پیدا کند.
سعی کرد آرامش خود را حفظ کند اما نتوانست.از فشار اسب دستهایش میلرزید و قادر به فکر کردن نبود.تا شماره را گرفت بلافاصله صدای خش دار سیروس در گوشی پیچید.
رامش خود را معرفی کرد و گفت:با یک پول قلمبه چطوری؟
سیروس:کیه که از پول بعدش بید.باید چی کار کنم؟
رامش:میخواهم یک نفر را باریم ادب کنی.
سیروس:کی
.رامش:میشناسیش.
سیروس:جناب دکتر ژیگول؟
رامش:آره.
سیروس:بدمنمید کمی این بچه سوسول را ادب کنم.چه وقتبید این کار را بکنم؟
رامش:هر چه زود تر بهتر.باید یک هم دست هم داشته باشی.تنهایی از پس او بر نمیایی.
سیروس:اختیار داری خانم،ما را دست کم گرفتی؟
رامش:با هم تعارف نداریم.من میدانم تو معتادی. از یک آدم معتاد بخار زیادی بلند نمیشود.
سیروس:با همین عتیاد ده تای عقل دکتر را حریفم.
رامش:بلوف نیا.به جای این که از خودت تعریف کنی بگو با چقدر کارت راه میفته.
سیروس مطمئن بود با این کار پول خوبی به جیب میزند،مبلغ قابل توجهی گفت.رامش با کمی مکث جواب داد:با این که مبلغ زیادی است،اما قبول میکنم.
سیروس:پول را کی به من تحویل میدهی؟
رامش:نصف پول را قبل از کار به تو میدهام و باقی آن را بعد از پایان کار.فقط از اول گفته باشن که پای من را وسط نکشی.اگر یک وقت به دام پلیس افتادی حرفی از من نمیزنی،واگر نه بد میبینی.
سیروس:مطمئن باش.
رامش:چه وقت امامادگیش را داری که تو را ببینم؟
سیروس:همین حالا؟
رامش:نه الان حوصله ندارم
.سیروس:لازم نیست بیرون بیای آدرس بده من میآیم.
رامش نتوانست به او اعتماد کند و به او آدرس منزل را بدهد.توی یکی از پارکهای نزدیک محله با او قرار گذاشت.هر چه زمان میگذشت شدت تنفرش نسبت به مبین بیشتر میشد.حالا دیگر کاملا در تصمیم خود مصمم بود.بار دیگر مانتوهایش را پوشید و از در خارج شد.نگاهی به ساعت انداخت.هنوز بانکها باز بود.مقداری پول برای سیروس از حسابش خارج نمود و بعد وارد پارک شد که او را در انتظار خود دید.
بدون مقدمه رفتند سر اصل مطلب.سیروس گفت:چند روز وقت میبرد.باید همه ی جوانب را در نظر بگیرم که لو نرویم.
رامش:لو نرویم،نه لو نروم.هنوز پول را نگرفته میخواهی کلک بزنی؟
سیروس:نه خانم غلط میکنم.اشتباه لفظی بود.
رامش:گفت باشم کلک توی کارت باشد پدرت را در میآورم.حالا چند روز وقت میخواهی؟
سیروس:نمیدانم،بی گدار که نمیتوانم به آب بزنم.باید توی یک موقعیت مناسب این کار را بکنم.اگر دقت نکنم گیر پلیس میفتم.
رامش:فقط زیاد لفتش نده.
سیروس:معلومه دل پری از این عقل دکتر داری.
رامش:به تو مربوط نیست.
سیروس:زده زیر قولش نامرد؟
رامش:خوش ندارم توی کارهای من دخالت کنی،روز اول به تو گفتم حق پرسیدن نداری.
سیروس:چشم خانم عصبی نشو.راستی اسم شما چه؟
رامش:نیازی نیست اسم من را بدانی،همان خانم صدایم کن.
سیروس:چشم خانم.
مستانه:ماهک،عجب خانه ی دل نشین و قشنگی است.
ماهک:پولش هم قشنگ است.پدر زیاد راضی نیست این خانه را بخرم،میگوید خیلی ول خرجی میکنی.
مستانه:بی راه نمیگوید.میتوانستی خانه ی کوچک تری بخری و کلی پول پس انداز کنی.
ماهک:همین خانه هم یک نوع سرمایه است.توی همین بالکن نشستن یک دنیا میارزد. ببین از روی این بالکن باغچه ی کوچک خانه چه منظره ی زیبایی دارد.
مستانه:نظر زینب چست؟
ماهک:او هیچ نزاری نمیدهد،هر چه ما تصمیم بگیریم،قبول دارد.
مستانه:حالا کی میخواهی اینجا را قلنامه کنی؟
ماهک:منتظر صاحب خانه هستیم که بیاید.این طور که بنگاه دار میگفت تا فردا بعد از ظهر کارها تمام میشود.میبینی که خانه هم خالی است.
مستانه:پس فردا کیلید را تحویل میگیری.
ماهک:اگر خدا بخواهد.خوشحالم که بالاخره خاله قبول کرد با ما بیاید.
مستانه:با آن گریه زاری که تو راه انداختی مگر مامان میتوانست قبول نکند.میبینی اینجا باینک شرق تهران است،ولی چقدر هوایش با محاله ی خودمان فرق میکند.ببین کوچه چقدر خلوت و خوب است.انگار پرند پر نمیزند.اگر ما هم دوران بچگی را توی این محلهها میگذراندیم شاید وزیت ما الان طور دیگری بود.
ماهک:حرف مفت میزانی.اتفاقا حال و هوا و صمیمیتی که توی آن کوچههای تنگ و باریک با آن هوای آلودهاش هست،نه در اینجا.
مستانه:حال و هوایش فقط این است که همه از جیک و پیک هم خبر دارند.
ماهک:و خیلی وقتها به درد هم میخورند.درسته که آمار خلاف و بزهکاریهایش بالاست،اما آدمهای خوب زیاد دارد.نمونهاش مش جبار.به خدا بدون او محله رنگ ندارد.ایام تاسوعا و عاشورا میدانی چند یتیم و گرسنه سیر میکند.یا سفرهای افطاری ماه رمضانش،خیلی کم سر سفراش باشند بالای صد نفر است.
مستانه:تو که اینقدر به معاش جبار ارادت داری چرا عروسش نشدی،خانم مهندس؟
ماهک:مسخرهام میکنی؟
مستانه:نه به خدا جدی میگویم.
ماهک:به خاطر اینکه پسر بی غیرتش ذرهای به پدرش نرفته.اصلا آدم باور نمیکند پسر آن مرد باشد.چشم چران و حقه باز است.
مستانه:برو بینم.تو هم که از هر کی خوشت ناید یک طومار برایش ردیف میکنی.
ماهک:پاشو برویم که خیلی کار داریم.باید برای کفّ خانه موکت بخریم.
مستانه:آای کاش پولت میرسید کفّ آن را پارکت یا سرامیک میکردی.
ماهک:نمیخواهم از این ولخرجیها بکنم.برای فاش و مبل هم باید پول کنار بگذارم.میخواهم چند تخته فرش یک جور با یک دست مبل ارزان هم بخرم.
مستانه:حسابی خانه شیک میشود.
ماهک:دوست دارم پدر با آرامش از دنیا برود.
مستانه:خدا نکند.
ماهک:با خودم که تعارف ندارم.دیوار عمر او خیلی کوتاه تر از این حرف هاست.
مستانه وقتی دید که چهره ی ماهک در هم رفته،دستی به مانتویش کشید و گفت:من آماده ی رفتن هستم.
ماهک:اگر با آرین قرار نداری سری به بازار بزنیم.
مستانه:قرار که ندارم.شب قرار است با مادرش بیایند منزل ما که در مورد مراسم عروسی حرف بزنیم.در جریان هستی که،قرار بود که بعد از امتحانات عروسی کنیم که به خاطره آماده نشدن جهیزیه ی ،من تا حالا طول کشید.ولی یک جورایی به نفع من شد.همیشه دوست داشتم توی فصل پاییز زندگی مشترکم را آغاز کنم.
در حینی که از در خارج میشدند ماهک گفت:تا پاییز که یک ماه مانده.پس بزودی دنیای دوشیزگی را ترک میکنی.
مستانه:انشالا تو هم به درد من گرفتار میشوی.
ماهک لبخند تلخی بر لب آورد و گفت:فعلا که تصمیم به ازدواج ندارم.مراسم عروسی را کجا بر گذار میکنید؟
مستانه:هنوز تصمیم نگرفتیم.به هر تالاری که سر زدیم تا ماههای بعد هم رزرو بودند.خودت میدانی که پول آن را نداریم که توی هتل برگزار کنیم.
ماهک:اگر قرار عروسی را تخار این ماه بر گذار میکردید فکری به ذهنم رسیده است.
مستانه:چه فکری؟
ماهک:میتوانم مراسم رتی خانه ی جدید برگزار کنیم.
مستانه:واقعاً؟
ماهک:پس چی،چه بهتر از این که اول مراسم عروسی تو اینجا برگزار شود.تازه کلی به نفع شما میشود
.مستانه:وای ماهکب خدا تو لنگه نداری.
ماهک:از بعدی؟
مستانه:پس فکر کردی از خوبی؟
اگر آرین بشنود از خوشحالی پر در میاورد.
ماهک:فقط حواست باشد که پرواز نکند که بی شوهر میمانی.یک فکر دیگر هم دارم.چون توی خانه وسیله نیست جمع کردن آن راحت است.فقط میز و صندلی کرایه کردن داریم.چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
مستانه:آخه نمیفهمم چه میگویی؟
ماهک:خنگ جان،منظورم این است که فعلا وسیله نمیاریم تا بعد از مراسم،که روز بعد از مراسم خیلی کار ناداشته باشیم.فهمیدی؟
مستانه:تو فرشتهای به خدا؟
تا به بازار رسیدنند فقط در این مورد صحبت میکردنند.مستانه خیلی دلش میخواست در مورد مبین با او صحبت کند،اما میترسید که او ناراحت شود.دو سه ساعتی طول کشید تا چیز هایی را که میخواستند،انتخاب کردنند.بیعانه را میپرداختند و بعد به سراغ جنس بعدی میرفتند.
مستانه:به نظر من وسایل را موقتی تحویل بگیر که بخواهی به منزل جدید اسباب ببرید.
ماهک:همین تصمیم را دارم.میخواهم همه ی وسایل را بچینم بعدا بچهها را بیاورم توی خانه ی جدید.
مستانه:ماهک،اگر برای مراسم مبین را دعوت کنم ناراحت میشوی؟
ماهک:نه چرا ناراحت بشوم.سعی میکنم تا زمانی که او هست خودم را نشان ندهم.
مستانه:اگر سوالی از تو بپرسم ناراحت نمیشوی؟
ماهک:در چه مورد؟
مستانه:خودت بهتر میدانی که من در مورد کی میخواهم حرف بزنم.خیلی وقت است که این سوال ذهن مرا به خود مشغول کرده.چند بار خواستم ازتو بپرسم،اما ترسیدام ناراحت بشوی.
ماهک:بپرس برایت عقده نشود.نمیخواهم قبل از عروس شدنت از عقده ی این سوال سکته کنی
.مستانه:توانستی مبین را فراموش کنی؟
ماهک با لحن غمگینی گفت:نمیدانم.
مستانه:هنوز هم نمیخواهی او را ببخیشی؟
ماهک:هرگز.
مستانه:اشتباه میکنی.او هیچ گناهی نداشت.آن دختر ی بی چشم و رو برایش پاپش درست کرده بود.قسم میخورد که حتا یک بار هم به او ابراز علاقه نکرده،چه برسد به چیزهای دیگر.
ماهک:تو ساده دل هم باور کردی،به هر حال مستانه خانم راست گفته یا دروغ گفته مرا دیگر با او کاری نیست.چون فاصله ی من و او از زمین تا آسمان است.من و او به هم نمیخوریم.فقط کمی فکر کن،حق را به من میدهی.من از دیروز تا حالا کلی خرج کردم.خانه ی بزرگ خریدم،تمام وسایل خانه را عوض کردم.جالب است که اگر پول تمام این چیزها را روی هم بگذارم با هر چه داریم،و نداریم،پول اتومبیل مبین هم نمیشد.من چطور میتوانم با این طور آدمی زندگی کنم؟من مثل تو باید کسی را انتخاب کنم که تقریبا هم سطح خودم باشد.
مستانه:پس عشق شما این وسط چه میشود؟
ماهک:فقط عشق من جمع نبند.بعید میدانم که او نسبت به من احساسی داشته باشد.از وقتی که نقشها را به او برگرداندم حتا یک بار هم سعی نکرده با من تماس بگیرد.
مستانه:چون او مطمئن است که او را تحویل نمیگیری.بالاخره او هم آدم است و برای خود شخصیتی دارد.تو خیلی سنگ دلی.تو که حالا میدانی آنsms لعنتی یک مشت دروغ بود،اما باز هم او را نبخشیدی.چرا نمیخواهی باور کنی آن بیچاره تو را دوست دارد.
ماهک:همه ی اینها حرف است.اگر میخواست تا حالا کاری کرده بود.
مستانه:به خدا نمیدانی چه زجری میکشد.هر وقت اسممی از تو وسط میاید رنگش مثل گچ میشود.
ماهک:آن هم از شدت تنفر است.
مستانه:اشتباه نکن.او هم به همان اندازه تو را دوست دارد و نتوانسته تو را فراموش کند.
ماهک:شاید این طور که میگویی باشد.به هر حال قصه ی مبین برایم تمام شده است.
مستانه:من تو را خوب میشناسم.هنوز نتوانستی ذرهای او را فراموش کنی.فقط این روزها خود را چنان غرق کار کرده که وقتی برای فکر کردن نداشته باشی.نمیخواهم تو را سرزنش کنم،اما کارهایی را که انجام میدهی دور از عقل تو است و خودت این را میدانی.تو الان برای خودت یک مهندس قابل هستی،آن وقت شغل خود را ول کردی و رفتی منشی یک شرکت شودی برای چندرقاز.تو حتا شرکت آرین هم نمیای.به هر حال در آمد شرکت آرین بیشتر از منشی گری است.از خر شیطان پیاده شو و بچسب به کار خودت.
ماهک نا خواسته اشکهایش جاری شد.با بغض گفت:من نمیتوانم هیچ کدام از کارهای سابق خودم را انجام دهم.همه ی آنها خاطرات آن لعنتی را برایم زنده میکند.من میخواهم فراموشش کنم نه اینکه دوباره با فکر و خیال او زندگی کنم.
مستانه هم بغض کرد.دست او را در دست گرفت و گفت:ببخش عزیزم،قصد ناراحت کردن تو را نداشتم.
بعد از ظهر روز بعد ماهک کیلید خانه ی جدید را دیافت کرد و به کمک مستانه مادرش و زینب کلّ خانه را تمیز کردنند که برای آخر هفته که قرار بود مراسم عروسی مستانه و آرین بر گذار شود،آماده باشد.همه ی افراد خانواده از خانه ی جدید راضی بودند مخصوصا سعید و ستار و ستاره کوچولو از همه بیشتر ابراز شادی میکردند.
همان طور که مستانه آرزو داشت در فصل پاییز مراسم پیوند زنانشویی آنها برگزار شد.درست روز دوم مهر ماه بود.هوا بسیار عالی و پاییزی بود.ماهک با لباس زیبایش به ماهک خیر شده بود.
مستانه که از طرز نگاه او متعجب شده بود گفت:کم کم دارم به تو شک میکنم که از جنس خودمی،بابا کم نگاه کن.
ماهک:مستان اینقدر خواستنی شودی که دلم نمیخواد چشم از تو بردارم.
مستانه:بیچاره آرین،نمیداند که هوو پیدا کرده،ماهک به نظرت دیر نکرده اند؟
ماهک:نه،چرا اینقدر بی قراری؟مگر تلفن نکرده اند که نیم ساعت دیگر میآیند.
مستانه:دل شور دارم.
با صدای اتومبیلهایی که توی کوچه ی آرایشگاه پیچید ماهک گفت:دل شوریت بیخود است عروس خانم شاه داماد با اسب سفیدش از پس قلعهها رسید.
مستانه در آینه نگاه دیگری به خود انداخت و گفت:مانتو آات را بپوش برو نگاه کن ببین آنها هستند؟
او مانتویش را پوشید و روسری شالی خود را طوری روی سرش انداخت که موهایش بهم نریزد.وقتی کوچه را نگاه کرد با دیدن اتومبیل مبین رنگ باخت و قلبش به تپش افتاد.
با صدای مستانه به خود آمد:اونها هستند؟او سمت دیگر کوچه را نگاه کرد.
با دیدن آرین با سر به او اشاره کرد که بیاید به پیشواز مستانه و خطاب به مستانه گفت:بیا خودشان هستند.حواست به دنباله ی لباست باشه.هل نکن از پلهها بیا پائین.طوری هل شده انگار تاحالا آرین را ندیده،.خوب است که بیست و چهار ساعت توی بغل هم بودین.
مستانه خندید و گفت:خودت را هم میبینیم ماهک خانم،یادت باشدکه از صبح تاحالا هی داری متلک بارم میکنی.بالاخره نوبت ما هم میرسد. آن وقت من یک حالی از تو بگیرم کیف کنی.
ماهک:کم پر چانگی بکن.بیا جلو که آرین با یک من ژل سر دم در به انتظارت ایستاده.
عروس را که سوار اتومبیل کردند ماهک جرات پیدا کرد به سمت اتومبیلها نگاه کند.
اتومبیلی که فکر میکرد اتومبیل مبین است متعلق به یکی از ساکنان آن کوچه بود.با افسوس سوار اتومبیل برادر مستانه شد در تمام طول راه به این فکر میکرد که آیا امروز او را میبیند.حسابی دل تنگش شده بود.وقتی وارد خانه شدنند با دیدن بزرگترین سبد گلی که مبین فرستاده بود امیدش به یاس تبدیل شد و مطمئن بود که دیگر نمیآید.حسابی از او حرصش گرفت،چون میدانست به خاطره حضور او نیامده.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #40  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
سعی کرد با پذیرایی مهمانها از فکر او خارج شود.در پایان مراسم وقتی مستانه همراه با آرین آنجا را ترک کرد حس کرد بین او و مستانه جدایی عمیقی افتاد.به زور توانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد.همراه با سایرین شروع کرد به جمع کردن صندلی ها.هوا در حال روشن شدن بود که کار آنها به پایان رسید و خانه به حالت اولش در آمد.
بردار مستانه ماهک و مدرسه را به منزل رساند.ماهک هنگامی که وارد شد تازه متوجه خستگی خود شد.حوله ی حمام را برداشت و به حمام رفت.آب را که باز کرد و مطمئن شد که کسی صدا ی گریهاش را نمیشنود با صدای بلند به گریه افتاد.آنقدر اشک از چشمهای زیبایش فرو ریخت تا کمی آرام گرفت.خودش را گول میزد که برای دوری مستانه گریه میکند،اما میدانست دلش هوای مبین را کرده است.دلش برای چشمهات مهربان او یک ذره شده بود.از حمام که آمد احساس سبکی میکرد.حوله ی کوچکی را به موهایش پیچید و یک راست به رخت خواب پناه برد.آنقدر خسته بود که تا چشمهایش را بست خواب بر غلبه نمود و با نوازش دستهای ستاره کوچولو از خواب بیدار شد.وقتی به ساعت نگاه کرد باورش نمیشد که تا ساعت یک و نیم بعد از ظهر خوابید است.
به زینب سلام داد و گفت:چرا مرا بیدار نکردی؟
زینب:میدانستم که خسته هستی.درضمن امروز که تعطیلی،سر کار رفتن هم نداری.
ماهک:مستانه تلفن نزد؟
زینب:از صبح تا حالا ده بار زنگ زده.
هنگامی که با مستانه تماس گرفت او بعد از صحبت کردن گفت:میخواهم از تو خواهشی بکنم.
ماهک:تو جان بخواه،فقط کی که به تو جان بدهد.
مستانه:ماهک دارم با تو جدی حرف میزنم.
ماهک:مگر شوخی هم داشتیم؟باشه بابا حالا چرا ترش میکنی؟بگو ببینم چه کار داری؟
مستانه:باید با من تا جایی بیایی.
ماهک:کجا به سلامتی؟
مستانه:وقتی آمدی اینجا به تو میگویم.فقط باید قول بدهی نه توی کار نیاوری.
ماهک:تا تو نگویی کجا بیام از این در پایم را بیرون نمیگذارم.
مستانه:ایردی ندارد.اگر از در نیامدی از دیوار بیایی.ببخش قرار بود جدی باشم.تو فقط قول بده.
ماهک:نمیتوانم.
مستانه:پس مجبورم که توضیح بدهم؟
ماهک:صد در صد.بگو ببینم قرار است کجا برویم؟
مستانه:میخواهیم به دیدن مبین برویم تو هم باید با ما بیایی.
ماهک:محال است.چرا چنین فکری را کردی که من میپذیرم که همراه شما بیام؟
مستانه:چنین فکری را نکرده ام،اما مطمئن بودم که میتوانم مجبرت کنم.
ماهک:کور خواندی.
مستانه:بی ادب نشو.
ماهک:انگار زده به سرت،روز بعد از عروسی راه افتادی بروی مهمانی،آن هم خانه یک غریبه؟
مستانه:این یک مهمانی معمولی نیست.من هم ناچرم.
ماهک:نمیفهمم چه میگویی؟
مستانه:مبین حالش بد است.
ماهک دلش لرزید.با سکوت کوتاهی جواب داد:خوب چه ربطی به من دارد؟
مستانه عصبی شد و گفت:بس کن دیگر،کوتاه بیا.واقعاً شورش را در آوردی.آن بیچاره را به مرز جنون کشاندی و میگویی به تو چه ربطی دارد؟چهار ماه آزگار است که بیچاره روز و شب ندارد.کمی انصاف داشته باش.تمام این مدت او منتظر بود تا به اشتباه خودت پی ببری.نمیدانست تو خنگ تر از این حرفها هستی.واقعاً به تو چه بگویم.ببین ماهک،الان فرصت جر و بحث ندارم.حاضر شو تا ما بیام دنبالت.تا نیم ساعت دیگر ما آنجا هستیم.
ماهک:زحمت بی خود به خودت نده.من نمیایم.
مستانه:به خدا اگر نیایی دیگر تا آخر عمرم یک کلمه با تو حرف نمیزنم.
ماهک:یعنی تو بخاطر او میخواهی مرا ترک کنی؟
مستانه:سنگ دل نباش،ماهک الن به تو احتیاج دارد.تا مرز دیوانگی رفته.الان یک ماه بیشتر است که از خانه خارج نشده.کاملا دست از زندگی شسته.یکی از دستانش با آرین تماس گرفت از ما خواهش کرد هر طور شده تو را به دیدنش ببریم.فکر کنم تو هم او را بشناسی،دکتر فرزام.
مستانه فرصت جواب دادن به او نداد و با گفتن:آماده باش که ما آمدیم.تماس را قطعه کرد.
ماهک تا گوشی را گذاشت انگار تمام غمهای عالم بر دلش نشست.باور نمیکرد که مبین مریض شده باشد،آن هم از دوری او با خود گفت:یعنی باور کنم که هنوز به من فکر میکند و هنوزم دستم.
با شتاب لباس مناسبی پوشید و منتظر مستانه شد.زود تر از آنچه فکر میکرد سر و کله ی مستانه پیدا شد.دستش را روی شاسی زنگ گذاشته بود و پشت سر هم زنگ میزد.
او بشتاب در را باز کرد و گفت:چه کار میکنی؟زنگ را سوزاندی.
مستانه با لبخند او را در آغوش گرفت و گفت:فدای سرم.

ماهک:والا عروس به این پرویی تا حالا ندیدی بودم.
مستانه:پس خدا را شکر کن که مرا دیدی و عقدهای از دنیا نمیروی.زود باش برویم که الان صدای آرین در میاید.
ماهک:هنوز یک روز از زندگی مشترکتان نگذشته از او حساب میبری؟
مستانه:چه جور هم.
ماهک هنگامی که سوار اتومبیل آرین شد آرین به او گفت:ممنونم که قبول کردید به دیدن مبین بیایید.طفلک خیلی اوضاع روحی خرابی دارد.
هر سه سکوت کردند و فقط به موسیقی که از ضبط سوت اتومبیل بخش میشد،گوش سپردند.اتومبیل که از شهر خرجشد ماهک با تعجب پرسید:چرا از شهر خارج شدید؟
مستانه جواب داد:مبین توی ویلای یکی از دوستانش در خارج از شهر است.خانوادهاش گمان میکنند که او به سفر رفته.
هر چه از شهر فاصله میگرفتند هوا پاکیزه تر و مناظر زیباتر میشد و پاییز به طرز زیبایی اثر خود را بر طبیعت گذاشته بود.
مستانه با شوق گفت:آرین پائین داره را نگاه کن ببین چقدر زیباست.هر کدام از درختها یک رنگ هستند.
آرین همراه با لبخند گفت:عروس خانم اگر من نگاه کنم پس کی رانندگی کند؟
مستانه:راست میگویی حواسم نبود.تو رانندگیت را بدون من برایت توضیح میدهم.
ماهک گفت:جلوتر جای پارک ماشین هست.میتوانید چند لحظه نگه دارید.
آرین با دیدن جای پارک چند لاهه توقف کرد.ماهک بلافاصل از اتومبیل پیاده شد.بد جوری دچار دلهور و اضطراب شده بود.نمیدانست بعد از این همه مدت چگونه با مبین رو به رو شود.انگار که مستانه و آرین هم به اضطراب او پی برده بودند،چون با فاصله از او ایستادند تا او کمی با خود خلوت کند.نسیم پاییزی صورتش را نوازش میکرد و کمی از التهاب درونیاش را میکاست.دوباره که اتومبیل به حرکت درامد حس کرد حالش بهتر شده.
کم کم ویلاهای خارج از شهر ناماین شد و ویلاها با فاصله و بسیار زیبا و رویایی ساخته شده بودند.آرین اتومبیل را دم در ویلایی کوچک ولی زیبا پارک نمود.
هر سه پیاده شدند.در ویلا باز بود و تمام صحن ویلا پوشیده از برگهای نارنجی و رنگهای دیگر،اما نارنجی و قرمز بیشتر از رنگهای دیگر بود.آفتابی که از لای شاخ و برگ درختان رنگی میتابید انعکاس فوق العاده زیبایی بر سطح زمین میگذاشت.
هر سه از دیدن این منظره ی بدیع حیرت زده بودند و با هم گفتند:چقدر زیباست.
مستانه گفت:چقدر رویایی،درست مثل یک تابلوی نقّاشی بسیار زیبا.
حتا ماهک هم برای لحظاتی اضطرابش را فراموش کرده بود.آرین نگاهی به اطراف ویلا انداخت و گفت:اینجا که زنگ ندارد،حالا باید چطوری امدنمان را اطلاع بدهم؟
مستانه با نگاهی به باغ کوچک ویلا گفت:ظاهراً کسی در این اطراف نیست.
با صدای دکتر فرزام که از پشت سر آنها شنیده شد هر سه روی برگرداند.دکتر فرزام بعد از احوال پرسی گفت:چرا تو نرفتید؟
آرین گفت:هر چه نگاه کردیم زنگ در این اطراف ندیدیم.
پویا:درست است.این ویلا زنگ ندارد.بفرمائید،بفرمائید تو.خیلی خوش آمدید.کم کم داشتم نامید میشودم که دیگر نمیایید
.آرین:ببخید اگر دیر کردیم.
پویا:شما ببخشید که روز اول زندگی مشترکتان شما را به اینجا کشاندم.
مستانه گفت:اتفاقا خیلی هم خوب شد.این منظره ی زیبا هرگز از ذهنم پاک نمیشود
.دکتر فرزام نگاهش را به چهره ی ماهک دوخت و گفت:مبین طبقه ی بالاست.تا من با عروس و داماد جوان گشتی در اطراف میزنیم،شما هم به حرفهایتان را بزنید.
ماهک با دل خوری نگاهش را به مستانه دوخت و گفت:ولی قرارمان این نبود.د
کتر فرزام میخواست جواب بدهد که مستانه فرصت نداد و او را رو به در ویلا آرام هوول داد و گفت:فکر کن ما هم با تو هستیم.
ماهک با پااهای لرزان وارد ویلا شد.نگاهی به اطراف انداخت.همه چیز ساده و زیبا تزئین شده بود.وقتی از پلهها بالا میرفت حس میکرد صدای لرزانش را میشنید،.به طبقه ی بالا که رسید که رسید چند اتاق را دید که مقابل هم قرار داشتند.برای هر قدم گذاشتن چند ثانیهای مکث میکرد.هنوز نتوانست بود به خود بقبولاند کار درستی کرده که آمده یا نه.جلوی اولین در که ایستاد نفس عمیقی کشید و آرام به در ضربه زد،اما هیچ صدائی نایآامد.آرام درتگیره ی در را چرخاند چشمهای مشتاقش را به داخل اتاق چرخاند.اتاق مرتبی بود ولی کسی در آنجا نبود.در اتاق را دوباره بست و جلوی اتاق بعدی ایستاد.تصمیم گرفت در نزده وارد اتاق شود.در اتاق را آرام باز کرد.او را دید که جلوی پنجره ایستاد بود و بیرون را نگاه میکرد.
در را پشت سر خود بست و با صدای نسبتا بلندی گفت:سلام.
مبین حس کرد توی خیالت خود صدای او را شنیده و با حسرت رویش را برگرداند.آن چه را که با چشمهای خود میدید،باور نداشت.
ماهک با دیدن او بعد از ماهها نفسش در سه حبس شد.زبانش خشک شده بود و رنگش به سپیدی میزد.تازه میفهمید که چقدر دل تنگ او بود و حتا ذرهای نتوانسته او را فراموش کند.با دیدن چهره ی غمگین او بغض به گلویش فشار آورد.تا به حال او را این طور ندیده بود.زیر چشمهایش سیاه شده بود و صورتش آن شادبی همیشه را نداشت.مخصوصا که لاغر هم شده بود.مبین بدون اینکه جواب سلام او را بدهد رویش را برگرداند و دوباره به بیرون خیر شد و با صدائی که انگار از اعماق چاه شنیده میشد گفت:اینجا چه میکنی؟
ماهک غرورش اجازه نمیداد که آنطور که دلش میخواهد جواب بدهد،گفت:انگار از دیدن من خوشحال نشدی؟
او همان طور که پشت به ماهک داشت خیلی سرد جواب داد:باید بشوم؟
ماهک سکوت کرد.او رویش را برگرداند و به چهره ی زیبای ماهک زول زد و گفت:کی تو را به اینجا کشانده؟
ماهک:هیچ کس مرا مجبور نکرده.من با پای خودم و به میل خودم آمدم.
مبین:دروغ میگویی.
ماهک:مجبورم که دروغ بگویم؟
مبین:به هر حال اشتباه بزرگی مرتکب شودی.چون من دلم نمیخواست دیگر تو را ببینم.
ماهک حس کرد سقف روی سرش خراب شده است.احساس ضعف کرد،اما عقب نشینی نکرد،عصبی گفت:اگر فکر میکنی آمادهام به دست و پایت بیفتم که با من باشی،سخت در اشتباهی.دوستت گفت که حالت خراب است و به کمک نیز داری
.مبین:چرا فکر کردی با دیدن دوباره ی تو حالم بهتر میشود؟من حاضرم بمیرم ولی نجات دهندام تو نباشی.از اینجا برو،دوست ندارم تحملت کنم.تو دیگر برای من وجود نداری.برو بیرون از این اتاق.
ماهک حس کرد تحقیر شده.میخواست حرفی بزند،اما زبانش نمیچرخید.تنها راهی که به ذهنش آمد خارج شدن از اتاق بود.دلش نمیخواست او اشکهایش را ببیند.تا از در بیرون آمد مزه ی شوری اشک را حس کرد.
میخواست از پلهها پائین برود که نیرویی او را به عقب واداشت به عقب بر گردد.
دوباره به اتاق بر گشت،اما این دفعه عصبی و با چشمهای گریان فریاد کشید:تو فکر میکنی کی هستی؟یک آدم ترسو و بزدل که از تو حالم به هم میخورد.خدا تنها رحمی که به تو کرده این است که به تو پول فراوان داده،آقای دکتر تابنده.فکر میکنی با پول میتوانی قلبها را تسخیر کنی؟دلم برای خودم میسوزد که به آدمی مثل تو دل بستم که حتا لیاقت نگاه کردن را هم نداری.من گول ظاهر مهربانت را خوردم و نمیدانستم چه گرگی هستی در جلد آدم.
مبین حتا یک کلمه هم به زبان نیاورد.او که عقده ی دلش را خالی کرد از اتاق خارج شد و به حالت دو از پلهها سرازیر شد.دم در به مستانه و آرین بر خورد کرد.دکتر هم با آنها بود
.ماهک با گریه خطاب به آنها گفت:همین را میخواستید آره؟که مرا بیشتر از این خار و حقیر کنید.مستان،هیچ وقت نمیبخشمت.
مستانه سعی کرد او را آرام کند،گفت:آخه بگو چی شده؟
ماهک:دست ازسرم بردار.مرا به حال خودم بگذار.
دکتر نگاهی به آرین کرد و با شتاب داخل ولی رفت.
ماهک گفت:کیفم داخل ماشین شماست،در ماشین را باز کن کیفم را بر دارم.
آرین گفت:این چه حرفی است،مگر من میگذارم که تنها بروید،مستان با ماهک بروید توی ماشین منتظر بمانید،من هم زود میآیم.فقط قبل از بر گشتن باید مبین را ببینم.
مستانه به سختی او را راضی کرد که سوار اتومبیل شود.هر چه مستانه از او توضیح خواست،چیزی نگفت.بعد از دقایقی آرین آمد.چهرهاش خیلی گرفته و غمگین بود.بدون اینکه حرفی بزند پشت فرمان نشست و به سمت تهران حرکت کردند.
ماهک لبریز از غصه بود.دیگر زیبایی پاییز و مناظر آنجا هیچ جذابیّتی برایش نداشت.حتا به بیرون هم نگاه نمیکرد.سکوت سنگینی حکمفرما بود.حتا مستانه با آن همه شور و شوق،ساکت شده بود.چون نمیدانست چه بگوید
.پویا:آخه تو چرا با او این طور رفتار کردی؟
مبین:خواهش میکنم پویا،از من چیزی نپرس.
پویا:دختر ی بیچاره این همه راه را به خاطره تو آماده بود.
مبین:اگر تو مجبورش نمیکردی،نمیآمد.
پویا:چرا نمیخواهی بفهمی او هم تو را دوست دارد.به خدا هیچ اجباری در کار نبود.تو او را فراری دادی مبین،برای همیشه.کارت خیلی اشتباه بود.واقعاً همین را میخواستی؟
مبین:آره همین را میخواستم.حالا دست از سرم بر میداری؟
پویا:نه،من باید بدانم چرا با او این طور بر خورد کردی؟چطور دلت آمد اشک او را در بیاوری؟
مبین:باید همه چیز تمام میشد.میدانستم که او هم کمی به من علاقه دارد.با این حرکت،آن یک ذره علاقه هم از بین رفت.
پویا:تو دیوانه ای.
مبین:حالا میدانی؟
پویا:مبین باورم نمیشود.تو میدانستی دوستت دارد؟
مبین:آره.
پویا:واقعاً نمیفهمم،حسابی گیج شدم.پس چرا او را فراری دادی؟
مبین:چون میدانم او هرگز راضی نمیشود با من ازدواج کند
.پویا:همه ی این حرفها بی خود است.تو میتوانستی با تلاش بیشتر او را به سمت خودت بکشانی.
مبین:نه پویا،فکر نکن برای من آسان بود.من هزار برابر او ناراحت شدم.این طوری خوشبخت تر است.چون مطمئنم او هم همین را میخواست.حالا راحت تر مرا کنار میگذارد.
پویا:تو میتوانستی امروز با حرفهایت او را به سوی خودت بازگردانی.چون میدانی او به اشتباه خود پی برده بود.
مبین:بی فایده بود.کاری که من کردم بیشتر به نفع او بود.
پویا:پس خودت چی؟
مبین:مهم نیست.بالاخره برای خودم هم فکری میکنم.
پویا فهمید مبین بغض کرده و به سختی جلوی رزش اشکهایش را گرفته،محکم روی میز اتاق کبید و در حالی که از در خارج میشد عصبی گفت:تو دیوانهای دیوانه.
مبین با رفتن پویا در بالکن را باز کرد و وارد بالکن نسبتا بزرگ ویلا شد.از بالا مناظر باغ و اطراف بسیار دل فریب و رویایی بود.اشک پشت سر هم از چشمهایش سرازیر شد.حتا به خود زحمت پاک کردنشان را نمیداد.با ابری شدن آسمان آرام زمزمه کرد:می بینی ماهک،حتا دل آسمان هم برای من میسوزد.
ماهک هم حالی بهتر از مبین نداشت.تا به خانه رسید مستقیم به اتاقش رفت و به گریه پناه برد.هر زینب و پدرش به در اتاق میزدنند بی فایده بود.باورش نمیشد که مبین با او این طور رفتار کرده باشد.مراتب به خود میگفت:میدانستم میدانستم که مرا دوست ندارد.هنگامی که بعد از چند ساعت از اتاق خارج شد.دیگر آثاری از ناراحتی در چهره ی او دیده نمیشد جز چشمهای پف کرده و قرمزش.آرام بود،انگار با همه چیز کنار آماده بود.
زینب میخواست با او صحبت کند که ایرج دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد و آهسته گفت:راحتش بگذار.اگر بخواهد خودش با ما حرف میزند.
ماهک که از پچ پچهای پدرش با زینب سر در نیاورد و سعی کرد لبخند تسنی بر لب بیاورد و خود را خوشحال نشان دهد،اما نمیدانست که ایرج زرنگ تر از این حرف هاست و به خوبی با اخلاق دخترش آشناست.ایرج تا فرصتی به دست آورد سر صحبت را با او باز کرد و گفت:نمیخواهی به بابات بگویی چرا اینقدر غمگینی؟
ماهک خود را خونسرد جلو داد و گفت:من؟
ایرج:آره فکر نکن با این قیافهای که برای خودت درست کردی میتوانی ذهن مرا منحرف کنی.
ماهک:بابا جان دارید اشتباه میکنید.
ایرج:نه دخترم من هیچ وقت در مورد تو اشتباه نمیکنم.
ماهک:اما من حالم خوب خوب است و هیچ مشکلی ندارم.
ایرج:این طور هام نیست.هر چقدر که ظاهرت را شاد نشان بدهی،غم توی چشمهایت تو را لو میدهد.
ماهک سرش را پائین انداخت و سکوت کرد.پدرش ادامه داد:دوست دارم آنقدر به من اعتماد داشته باشی که نگذاری غمی بر دلت سنگینی کند.چرا با من حرف نمیزنی؟
ماهک میدانست که پدرش دست بر دار نیست تا او را به حرف بیاورد.همانطور که سرش پائین بود گفت:مشکل کوچولوای بود که حل شد.
ایرج:به خاطر همین اینقدر گریه کردی؟با سکوت نمیتوانی کاری را پیش ببری.نمیدانم چرا حس میکنم موضوع مربوط به دکتر تابنده است،درست حدس زدم؟
ماهک:نه بابا جان ربطی به او ندارد.
ایرج:امیدوارم.
ماهک:یعنی حرف مرا باور نمینید؟
ایرج:چرا باور میکنم.شاید این حرفی که میخواهم بزنم کمی تو را ناراحت کند.اما چون به فکر خوشبختی تو هستم،میگویم.اگر یک وقت دکتر تابنده از تو خواستگاری کرد،سریع به او جواب ردّ ندهی.این مرد با خواستگارهای دیگر فرق میکند.نجابت خاصی توی چشمهایش است.یک وقت فکر نکرده به او پاسخ ندهی؟
با آمدن زینب به اتاق،ماهک فرصت را غنیمت شمارد و از اتاق خارج شد.
خانه ی جدید و وسائل جدید برای همه خوشایند بود.حتا ماهک هم از این وضعیت جدید راضی و خوشحال بود.وقتی میدید خانوادهاش در رفاهی نسبی به سر میبرند احساس آرامش میکرد.این روزها حسابی خودش را غرق درس و کار کرده بود.تصمیم دست باز هم ادامه تحصیل بدهد.
حتا مستانه را هم کم میدید صبح زود ساعت هفت به شرکت میرفت تا هفت شب.بدون لحظهای توقف مدام در حال پاسخ دادن به تلفنهای شرکت و کارهای تا یپی بود.حتا در حین کار ناهارش را صرف میکرد.با اینکه شغل جدیدش هیچ ربطی به رشته ی تحصیلی او نداشت،اما از کارش راضی بود،چون مهلت فکر کردن به او نمیداد.
درست مثل یک آدم آهنی بی قلب و احساس شده بود.نه زیباییهای طبیعت برایش جلو داشت نه زیباییهای اطراف.حتا دیگر به آدمها هم اهمیت نمیداد.همه چیز برایش معمولی و بدون جذابیت شده بود.هر بار که مستانه میامد با او حرف بزند به نحوی از او فرار میکرد.
به ندیدن و نبودن مبین در زندگیش عادت کرده بود،اما نتوانسته بود او را از قلبش خارج کند.هر بار که خیلی دل تنگ میشد خاطرات گذاشته را که در گنجینه ی قلبش حفظ کرده بود،مرور میکرد و ساعتها غرق آن خاطرات میشد.بعد از آن روز که مبین با او آنطور رفتار کرده بود خیلی سعی کرد از او متنفر شود،اما نتوانست.

پایان فصل ۸
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







گفتگو قفل شد

برچسب ها
ماهک


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 22:11 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios