تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #21  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,255
مبین:عالی است،لطف میکنید اگر الان با او تماس بگیرید،و به گویید ،که من منتظر تماس او هستم.البته قبل از اینکه ایشان تماس بگیرد،لازم میدانم که اول به شما بگویم.من یک مهمانی کوچولو ترتیب ددم که با نامزد مستانه خانم آشنا بشوم و دلم میخواهد اولین مهمان این جشن،در واقع گول سرسبد مهمانی شما باشید.آن طور که مستانه خانم گفتند،نظر آنها در مورد کار مثبت است.میماند شما که فکر کنم هنوز مرا لایق همکاری نمیدانید.ماهک:اختیار دارید من هنوز وقت نکردم که در این مورد فکر کنم.این روزها بد جوری درگیر امتحانات هستم.تمام فکر و ذکرم دانشگاه است.اگر وقت بیکاری داشته باشم کار در بیمارستان آن را پر میکند.مبین:بله حق با شماست....من یک سوال خصوصی از شما دارم.دلم میخواهد که سوال من را بی پاسخ نگذرید و راستش را بگویید.ماهک:مطمئن باشید از من دروغ نمیشنوید.مبین:من فکر میکنم شما دوست ندارید که با من کار کنید.میخواهم بدانم اگر طرف کار شما شخص دیگری بود بلافاصله قبول میکردید؟ماهک:باز هم باید فکر میکردم.مبین:پس قبول میکردید.ماهک:من کی این حرف را زدم؟مبین:انتظار پاسخ دیگری داشتم.ماهک.ماهک:....)
مبین:جوابم را نمیدهی؟مبین اه حسرت باری کشید و بدون خدافظی تماس را قطع کرد.ماهک هم بغض آلود گوشی را سر جایش گذشت و به اتاق خود برگشت اما نتوانست مثل قبل روی درس تمرکز کند،مانتوهایش را پوشید و یک راست پیش مستانه رفت.وقتی که مستانه در آستانه ی در قرار گرفت از دیدن رنگ پریده و سر و وضع شلخته او خندش گرفت.هر کدام از موهاهایش به یک طرف رفته بود،بلزش وضع نمرتبی داشت که نصف آن توی کمر شلوارش و نصف دیگر آن روی شلوار آویزان بود.مستانه وقتی دید که ماهک به او میخندد،زبانش را در آورد و گفت:چه بیچاره،تا حالا هیچی دانشمندی را در حال مطالعه ندیدی؟ماهک خندید و گفت:اگر تو یک نمونه از آن دانشمندان هستی،باید بگویم که یک تخته ی دانشمندان کم است.مستانه از جلوی در کنار رفت و گفت:بیا تو داشتم دیوانه میشودم...هزار بر به خودم لعنت فرستادم.آخه بگو دختر مگه مرز داری قول دادی که نفر اول دانشگاه بشوی.آخه من را چه به درس، وای خدا دارم دیوانه میشوم.اصلا گیج شدم،همه چیز را باهم قاطی کردم.ماهک:مگر این آرین تو را آدم کند.مستانه:بگذار عروسی کنیم دار از روزگارش در میآورم.یک آشی برایش میپزم که بجای یک وجب،یک متر روغن روی آن باشد.ماهک:بد است که میخواهد زنش نمونه و زرنگ باشد؟مستانه:این جوری؟قیافهام را که میبینی.انگار دو تا دستم رو کردم توی پریز برق.آخه زورکی که فایده ندارد.ماهک روی سندلی نشست و گفت:خاله کجاست؟مستانه:رفته بازار.ماهک:آرین زنگ نزده؟مستانه:کلافه کرده از صبح تا حالا سیصد بار زنگ زده.عزیزم خیلی خودت را خسته نکن.عزیز جان،وقتی درس میخوانی حتما یک چیزی بخور.خانومم حتما سعیت را بکن که بهترین نمره را بگیری،خانمی...)مستانه آنقدر قشنگ تقلید آرین را در میاورد که ماهک زد زیر خنده.بعد از اینکه او حرفهایش را زد ماهک جریان مبین را تعریف کرد.مستانه بدون لحظه ایی تحمل گشی را برداشت و به مبین تماس گرفت.گوشی را که سر جایش قرار داد گفت:آای ناقلا نگفتی اول تو را دعوت کرده.ماهک:نپرسیدی که من بگویم.مستانه:ماهک صداش یک جوری بود انگار که ناراحت بود.باز چیزی به او گفتی؟ماهک:نه او را ول کنخندن را تا کجا پیش بردی؟مستانه:کم این بنده خدا را اذیت کن.ماهک:چه کارش کردم؟یک کلام گفتم،هنوز فکر نکردم که به تریپ قبای آقا برخورد.مستانه:پس چی که برخورد ۱۵ روز از این موضوع قزاشت و تو هنوز فکر نکردی.ماهک:چرا نمیخواهی بفهمی؟من از عاقبت این کار میترسم.احساس میکنم نباید زیاد به او نزدیک شوم.مستانه:آخه چرا؟ماهک:چون میترسم وابسته شم.مستان نمیخواهم این اتفاق بی افتاد.مستانه:واقعا تو تصمیم نداری او را برای زندگیت انتخاب کنی؟ماهک:نه.مستانه:پس تصمیم درستی گرفتی که با او کار نکنی.فقط کار زمین او را انجام بده چون قول دادی.ماهک:آره حین تصمیم را دارم.مستانه:پس برای مهمانی نمیای؟ماهک:متاسفانه نه.مستانه:حسابی اورا ناراحت میکنی.ماهک:مجبورم.مستانه:نم یتوانم که تو را وادار به آمدن کنم.اما نمیدانام چرا ته دلم یک جوری حس میکنم که تو داری اشتباه میکنی که او را از خودت میرانی.
حداقل به او زنگ بزن و بگو که نمیای که منتظر نماند.ماهک:نیازی به این کار نیست.مستانه:مهمانی را زهر مارش میکنی.ماهک:مستان،اگر یک کلمه ی دیگر در مورد او حرف بزنی،پاا میشوم.مستانه:باشد بابا،توهم این روزها شودی عین برج زهر مار.فقط امیدوارم کار در شرکت آرین را ردّ نکنی.ماهک:بر دیده منّت دارم.مستانه:چه عجب تو یک چیزی از ما پذیرفتئ،اه که این عشق و آشقیچ بر سر آدم نمیاورد.ماهک:کدام عشق و عاشقی؟مستانه:کتمان نکن که رنگ رخسار خبر میدهد از سٔر درون.ماهک:حوصله ندارم مستان،تو را به خدا اذیتم نکن.مستان:وقتی که میبینم بهترین دستم اینطور عذاب میکشد مگر میتوانم بی تفاوت باشم.اگر من جای تو بدمتر دیگری برخرد میکردم که متوجه علاقهام نسبت به خودش بشود،نه اینکه بر عکس فکر کند که تو از او بیزاری.ماهک:به شرط آنکه علاقه دو طرف باشد.مستانه:مطمئن باش که همینطور است.ماهک:مشکل اینجاست که من مطمئن نیستم.متن خواهش میکنم بس کن.راجب چیز دیگری صحبت کن.
مبین تمام روز را در نگرانی بسر برد.یک ساعت به مهمانی مانده بود که او تماس گرفت.بلافاصله از لرزش صدای ماهک پی برد که به مهمانی نمیاد.ماهک بعد از سلامی کوتاه گفت:من خیلی فکر کردم.مبین:مطمئنم به این نتیجه رسیدید که با من کار نکنید.یعنی سفارش من را نپذیرید.ماهک:درست متوجه شدید.من فعلا تجربه ی کافی ندارم.فکر میکنم برای اقدام به چنین کاری هنوز زود است.مبین:پس امشب نمیایید.ماهک:لزومی به حضور من نیست.چون کسینی در مهمانی حضور دارند که میخهند با شما قرار داد ببندند.مبین:آنها برای شما غریب نیستند.آای کاش میشد که بیایید.حداقل به عنوان ناظر.ماهک:بماند برای وقتی دیگر.مبین:ببخشید،نقشه ی زمین خودم را نیز قبول نمیکنید؟ماهک:چرا چون قول دادم انجام میدهم.مبین:نمیخواهم که به اجبار باشد.ماهک:مطمئن باشید.من تا یک هفته دیگر آن را آماده میکنم و انشالأ کار را شروع میکنیم.درضمن به شرطی این کار را قبول میکنم که به جز خودم هیچ کس دیگری نظر ندهد.مبین:حتا من؟ماهک:بله البته اگر به گفت خودتان به کار من ایمان دارید.مبین:باشد من به شما قول میدهام که جز خودتان کسی در کار شما دخالت نکند.میتوانم شماره حساب شما را داشته باشم؟ماهک:برای چه میخواهید؟مبین:میخواهم قبل از شروع کار مبلغی به حساب شما واریز کنم.ماهک:من تا پایان کامل کار هیچ پولی از شما نمیپذیرم.مبین:هرطور میل شماست.ماهک:بعد از این که نقشه را کشیدم با شما تماس میگیرم که کار را چگونه شروع کنیم. بهتر است پیش از این وقت شما را نگیرم،چون تا دقیقی دیگر مستانه و آرین از راه میرسند.هنگامی که تماس قطع شد.مبین حس کار دستهای قوی قلب او را میفشارد.فکر نمیکرد که او پیشنهاد کارش را ردّ کند.فقط به خاطره او شروع کرده بود و حالا نمیدانست با مستانه و آرین چه گونه برخورد کند.صبح روز بعد ماهک به اتفاق مستانه روان دانشگاه شدند.مستانه وقتی سکوت او را دید،گفت:نمیخواهی بدانی نتیجه ی کار ما به کجا رسید؟ماهک:نه.مستانه:یخ ولی من میخواهم حرف بزنم.با اجازه ی شما من از طرف تو عذر خواهی کردم و گفتم که بخاطر اینکه سر درد داشتی،نتوانستی بیایی.قرار شد که یک جلسه ی دیگر بگذریم که تو هم حضور داشته باشی،البته ضرر نکردیم.آرین و مبین در آن زمان کوتاه چنان با هم صمیمی شدند که انگار سال هاست همدیگر را میشناسند.ماهک:یعنی شما قرار داده کاری نبستید؟مستانه:نه.مگر من خر هستم.تا تو نباشی محال است من چیزی را امضأ کنم.ماهک فهمید که مبین در مورد تماس تلفنی او چیزی نگفته و بهتر دانست که خودش هم سکوت کند.مستانه ادامه داد:مبین گفت انشالأ دفعه بعد با حضور ماهک قرار داد را میبندیم.ماهک،جان خودت کار را خراب نکن.من و آرین به این کار خیلی نیز داریم.این کار زندگی ما را از این رو به آن رو میکند.با قبول این پروژه خود تو هم از این وزیت نجات پیدا میکنی و دیگر مجبور نیستی که در بیمارستان هم کار کنی.حداقل میتوانی بیشتر به خانوادت برسی.کمی به این قضیه بیشتر فکرکن.قرار شده با ساخت هر آپارتمان یک واحد به ما تعلق پیدا کند،به اضافه مزدی که میگیریم.البته فکر نکنی که دارد دست و دل بازی میکند.اصلا اینطور نیست.خودت که میدانی آرین خیلی وقت است که به این کار مشغول است،او میگفت مبین مقداری ارزانتر از جاهای دیگر با ما حساب میکند.البته حق هم دارد،چون برای این پروژههای بزرگ به جای مهندسین تازه کاری مثل ما سراغ مهندسین گردن کلفت پول دار میروند.آرین گفت،باید به کمک همدیگر پروژه ایی برایش بسازیم که در کلّ منطقه مازندران بینظیر باشد.خودت میدانی که ما به کمک تو نیز داریم.با کار روی این پروژه ما خیلی تجربه کسب میکنیم.خیلی هم به درد آینده ی ما میخورد.نظرت چیست؟ماهک:چه بگویم؟تو که خودت میبری و میدزی این یکی هم روش.مستانه وسعت خیابان ماهک را بغل کرد و گفت:الهی قربان دوست فداکار خودم بشوم.به خدا جبران میکنم.نمیدانی چه کار بزرگی به ما کردی؟به مبین خبر بدهم؟ماهک:نه خودم به او میگویم.مستانه:پس از مخابرات دانشگاه به او زنگ بزن.ماهک:مخابرات؟
مستانه:منظورم تلفن کارتی است.ماهک:چقدر عجولی،شب با او تماس میگیرم.مستانه:نه تو را به خدا گناه دارد.نمیدانی دیشب چه حالی داشت.حتا جلوی آرین تو را ماهک صدا میزد.هر وقت اسم تو میامد اه میکشید و چشمهایش پره اشک میشد.وقتی از او جدا شدیم،آرین گفت:بد جوری عاشق کشته ی ماهک است.اما توی دیوانه باورت نمیشود.مستانه آنقدر التماس کرد تا ماهک مجبور شد از همان جا با او صحبت کند.وقتی ماهک شماره را گرفت،مستانه او را تنها گذاشت تا راحتتر صحبت کند.مبین از شنیدن صدای او چشمهایش از شادی پر اشک شد.ماهک گفت:شاید حدس بزنید برای چه با شما تماس گرفتم.مبین:حتما میخواهید نقشه ی ساختمان را هم قبول نکنید.ماهک:برعکس میخواهم با شما قرار داده کاری ببندم.مبین با نه باوری گفت:درست میشنوم؟یعنی شما حاضر هستید که با من قرار داد ببندید؟ماهک:بله.مبین:خیلی خوشحالم،آنقدر که زبانم بند آماده که چه بگویم.مطمئنم که به خاطره مستانه خانم این کار را قبول کردید.اما باز هم غنیمت است، من خوشحالم که مهندس لایقی مثل شما وارد کار میشود.ماهک:امیدوارم که از پس لکر بر ایام.مبین:خودتان میدانید که میتوانید پس کم این جمله را به زبان بیاورید.با یک مهمانی برای امشب موافقید؟ماهک:نمیدانم.
مبین:من با آرین هماهنگ میکنم.به جای منزل هم میتونیم به یک رستوران دنج برویم.که بتوانیم در مورد کار راحت صحبت کنیم.نظر شما چیست؟چیست؟ماهک:نمیدانم،هر چه آنها بگویند من میپذیرم.مبین:اما من دلم میخواهد شما بگویید و آنها بپذیرند.ماهک:پس اگر اشکالی ندارد مهمانی را بگذارید برای فردا شب.چون ما امروز تا سات هفت شب کلاس داریم تا برگردیم منزل ساعت نه میشود.که دیگر فرصتی باقی نمیماند.
فردا صبح نیز باید به بیمارستان بروم.مبین:هر چه شما بگویید پس با این حساب برنامه ی ما برای فردا شب است.فقط امیدوارم اولین نفری که میاید شما باشید.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #22  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,255
مبین سر حال و شاداب پشت میز رستوران به انتظار مهمانانش نشسته بود.همانطور که حدس زده بود،اول ماهک از راه رسید
.چقدر خوشحال شد که بدون مستانه و آرین میتوانست با او احوالپرسی بکند.ماهک با مانتو و روسری ابی فیروزه ایی مثل گل زیبا شده بود.مبین توانست جلوی احساس خود را بگیرد،لب به تحسین گشود و گفت:شما در انتخاب لباس بسیار با سلیقه هستید.
ماهک:نظر لطف شماست.مبین:تعارف نمیکنم،باور کنید.شما طوری لباسهایتان را باهم هماهنگ میکنید که هر کسی شمارا ببیند در دل سلیقه شما را تحسین میکند.هر کدام از لباسهای شما ممکن است به تنهایی قشنگی نداشته باشد،ولی در کنار هم زیبا و شیک به نظر میاد.مخصوصا که صاحب لباس هم زیبا باشد.ماهک باور نمیکرد که این مبین است که بدون ذره ایی مکس و پشت سر هم از او تعریف میکرد.حس کرد از خجالت صورتش سرخ شده.
با آمدن مستانه و آرین او نفس راحتی کشید.بعدا از شم بحث را به کار کشاندند.ماهک بعد از امضأ قرار ددهس کرد که بیشتر به مبین نزدیک شده است.مطمئن بود که با این کار بیشتر از قبل میتواند با او مراوده داشته باشد.
ماهک این را نمیخواست،چون میترسید وابستگیهایش به او بیشتر شود.هنگامی که میخواستند از رستوران خارج شوند
،درست دمدار رستوران با سیروس سینه به سینه شدند.ماهک با دیدن او حسابی دستپاچه شد و رنگش به سپیدی گرایید به طوری که مبین هم متوجه تغییر قیافه او شد.مستانه دست او را به سوئ خود کشند و آرام گفت:به او اعتنا نکن.ماهک صورتش را برگردند.سیروس نگاه کینه توزانه آاش را به مبین دوخت در حالی که دندانهایش را از حرص به هم میسایید،صورتش را به صورت مبین نزدیک کرد و گفت:بچه خوشگل با بد کسی در افتادی.مبین از فرط عصبانیت صورتش شد و گفت:لطفا مزاحم نشوید واگر نه مجبور میشوم طور دیگری با شما برخورد کنم.سیروس خنده ی تمسخر آمیزی زد و گفت:مثلا میخواهی چه کار کنی؟آرین جلو آمد و گفت:آقا چرا سد راه شدید؟سیروس:تو یکی بکش کنار،دوای ما ریشه دار است.آقا خودش میداند.
آرین رو به مبین گفت:دکتر جان این آقا را میشناسی؟مبین در حالی که به چهره ی رنگ پریده ی ماهک خیره شده بود گفت:چه جور هم.مستانه آرام کنار گوش ماهک گفت:بهتر است من و تو از اینجا برویم.ماهک خواست لب باز کند که صدای آژیر اتومبیل گشتی او را به سکوت وااا داشت.سیروس با شنیدن صدای آژیر بلافاصله آنجا را ترک کرد و هنگام عبور از کنار مبین یقه ی پیراهن او را آرام کشید و گفت:به هم میرسیم،بچه خوشگل.با رفتن سیروس مستانه نفس راحتی کشید و سعیت کرد جو را عوض کند گفت:به خیر گذاشت،چرا همینطور ایستدید؟نمیخواهید از جلوی در کنار بیایید؟مبین از جلوی در خودش را کنار کشید و رو به ماهک گفت:امیدوارم این آقا پا پیچ شما نشود،واگر نه حالش را میگیرم.ماهک حس کرد قدرت حرف زدن ندارد.بدجوری اعصابش خورد شده بود،در آن شرایط سخت نمیدانست چه جوابی بدهد،نا خسته گفت:بهتر است شما خودتان را قاطی این ماجرا نکنید.من خودم از پس او بر میآیم.مبین حس کرد ماهک دوست ندارد او در زندگی خصوصی او دخالت کند.آنقدر از این موضوع ناراحت شد که نمیدانست در جواب او چه بگوید.جلوی مستانه و آرین احساس حقارت میکرد.
آرین نگهش را به مستانه دوخت.مستانه با التماس آرام گفت:چرا کاری نمیکنی؟آرین دستش را روی شانه ی مبین گذشت و گفت:خوب دکتر جان خیلی به تو زحمت دادیم.مستانه گفت:انشالأ جبران میکنیم.مبین جواب تعارف آنها را داد و بعد نگاهش را به صورت آشفته ماهک دوخت و با لرزشی که در صدایش بود گفت:ببخشید که در کار شخصی شما فضولی کردم.قول میدهام که دیگر تکرار نشود.،از اینکه امشب بر من منّت گذاشتید و دعوت مرا پذیرفتید،از شما بسیار سپاس گذارم و شب خوشی را برای شما آرزو میکنم.ماهک فقط در یک کلام گفت:ممنونم
.و به همراه مستانه به طرف اتومبیل آرین راه افتادند.کمی که فاصله گرفتند مستانه عصبی گفت:رفتارت افتضاح بود ماهک.ماهک:چرا؟مگر چه کار کردم؟مستانه:خودت میدانی که رفتارت توهین آمیز بود.ماهک:چرا رفتارم توهین آمیز بود؟مگر من به او چه گفتم؟ببین مستان،من اصلا دلم نمیخواهد این آقا توی زندگی خصوصی من سرک بکشد
.مستانه:خیلی لوسی.از اینکه میخواهد پشتیبان تو باشد،بدت میاید؟
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #23  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,255
ماهک:بله.مستانه:بله و بالا،چه بله ی محکمی هم میگوید.آای کاش بلد بودی برای چیزهای دیگه هم اینطوری بله بگویی.ماهک:مستان خواهش میکنم،سر به سر من نگذار،اصلا حوصله ندارم.آرین را صدا کن برویم.اگر نمیاد،من خودم با تاکسی میروم.در این هین آرین به طرف اتومبیل امدوا مبین با سرعت زیاد از کنارشان گذشت
مستانه آرام بطوری که آرین نشنود،گفت:هوو این ا تو هم دیوانه تر است.هنگامی که به منزل رسیدند،زینب را نگران دم در به انتظار خود دیدند.ماهک جلو رفت و سلام کرد و گفت:اتفاقی افتاده؟زینب با دل خوری گفت:نمیدانم؟باید از تو پرسید.ماهک:بابا خون است؟زینب:شکر خدا نه،واگر نه دیوانه میشد.ببین ماهک قبل از اینکه وارد خانه بشوی باید خیلی چیزها را توضیح دهی.ماهک:چه شده چرا واضح حرف نمیزنید که من هم متوجه بشوم.زینب؛باشد واضح حرف میزنم.یک ساعت پیش سیروس زنگ زد.رنگ از رخسار ماهک پرید.سعیت کرد با درایت پیش برود.در حالی که آب دهنش را بزور قورت میداد،گفت:خوب.زینب:یعنی تو نمیدانی چرا به من زنگ زده؟ماهک:از کجا باید بدانم؟زینب:میگفت تو را با یک مرد غریب دیده...)ماهک:توضیح میدهام.زینب محکم توی صورت خود زد و گفت:وای خدا بدبخت شدیم رسوا شدیم.پس واقعیت دارد؟از کی تا حالا با او رابطه داری؟ماهک فهمید سیروس حرف بی ربط زیاد گفته است.هر کاری کرد توانست جلوی عصبانیت خود را بگیرد و با لحن تندی گفت:نمیدانم آن سیروس احمق چه گفته،منظور از رابطه چیست؟زینب هم عصبانی تر از او گفت:وقتی میروی به رستوران و بدون اطلاع به خانواده با مرد غریب شا م میخوری،میپرسی رابطه یعنی چه؟ماهک،اگر بابت بداند هم تو را میکشد هم مرا.ماهک:زیاد شلوغش میکنی،من که کار ننگی نکردم.زینب:دیگر میخواستی چه کار کنی؟از این بدتر؟افتادی دنبال یک مرد غریبه.ماهک لبخند تمسخر آمیزی بر لب آورد و گفت:مگر برای تو اهمیت دارد که من چه کار میکنم؟زینب:وقتی پا ی آبرو وسعت باشد معلومه برای من اهمیت دارد.ماهک رو به ساختمان کرد و گفت:پس بگذار خیالت را راحت کنم که من بی آبرویی نکردم.زینب پشت سرش رفت و گفت:پس چرا این وقت شب با یک مرد غریب بیرون بودی؟ماهک:به خودم مربوط است.زینب:د اشتباه میکنی به من هم مربوط میشود.تا وقتی توی این خانه و زیر این سقف با من زندگی میکنی به من مربوط میشود.من از دختر بی بند و بار خوشم نمیآید.نمیتوانام اجازه بعدهام که هر غلطی که میخواهی انجام دهی.ماهک عصبی تر از پیش داد زد:بس کن دیگر از جانم چه میخواهی؟چرا دست از سرم بر نمیداری؟زینب در را محکم به هم کبید و پشت سر ماهک وارد اتاق شد و گفت:صدایت را بیاور پائین،چرا داد میزانی؟این تو هستی که آسیأش ما را بهم زادی.هر کاری میکنم که با من راه بیایی نمیشود.حالا هم دور افتادی با این مرد و آن مرد توی خیابانها ول هستی.
ماهک:برو به آن عزیزت بگو بجای اینکه دنبال سر من بی افتند و زاغ سیاه من را چوب بزند،خودش را اصلاح کند،معلوم نیست چه غلطی کرده که تا صدای اژیر پلیس را میشنود رنگ عوض میکند.زینب:بس کن ماهک به خدا خسته شدم.چرا نمیگذاری یک روز خوش داشته باشم.شودی آتیش و به زندگیم افتادی.ماهک:بر عکس،تو هستی که نمیگذاری یک روز خوش داشته باشیم.زینب:راست میگویی این من هستم که آتشم.از روزی که یادم میاد وارد زندگی پدرت شدم تا میآمدم حرفی بزنم،ورد زبانش تو بودی.تا آمدم خودی نشان بعدهام،فکر و ذهنش فقط تو بودی و بس.اصلا منی وجود نداشتم و ندارم.هر چه سعیت کردم که توی دلت جا باز کنم نشد که نشد.بر عکس تنفرت از من روز به روز بیشتر میشد...)زینب گریه میکرد و پشت سر هم حرف میزد،انگار عقده ی این چند ساله را داشت با حرفهایش بیرون میریخت.ماهک هرگز او را اینطور ندیده بود.خواست از او عذر خواهی کند بلکه کوتاه بیاید،اما غرورش اجازه نداد.از اتاق خارج شد و به بهانه ی دست شستن وارد هیات شد.احساس سرما کرد.با خود فکر کرد بهتر از این است که صدای زینب را بشنود.خواست به سوئ حوض برود که صدای برادرش سعید او را به طرف خانه کشند.تا در را باز کرد ستار داد زد: بدو مامان مورد.ماهک قلبش از ترس فرو ریخت.با شتاب خود را به بالا سر زینب رساند.دید دستش را روی قلبش گذاشته و بی هوش وسط اتاق افتاده.جریت نزدیک شدن به او را نداشت.میترسید که مورد باشد.با صدای گریه بچهها به خود آمد و وحشت زده سرش را روی قلب او گذاشت.با شنیدن ضربان قلب او نفس راحتی کشید.تمام کارهایی که لازم بود تا او را به حالت اولی برگرداند،را انجام داد.او با گریه به هوش آمد.ماهک لیوان شربت را به لب هاش نزدیک کرد و در همان حال گفت:آخه چرا اینطوری میکنی؟چرا به فکر ستاره نیستی؟بچه از ترس قبض روح شد.او فقط در جواب گریه میکرد.ماهک با بغض ادامه داد:اگر فکر میکنی حالت بد است برویم دکتر.زینب با اشاره ی سر فهمند که حالش خوب است و از ماهک خواست که تنهاهایش بگذارد.سعید به طرف آنها آمد و گفت تلفن با تو کار دارد.مستانه از صدای گرفته او فهمید که بازهم درگیری داشته.به او گفت:خروس جنگی،باز دعوا راه انداختی؟ماهک:همه چیز زیر سر آن سیروس لعنتی است.زنگ زده به زینب قصه سرایی کرده.مستانه:راست میگویی؟ماهک:دروغم چه؟مستانه:پسر ی احمق حالا چه گفته؟ماهک:آنقدر چرت و پرت گفته که بکل ذهن زینب را خراب کرده.مستانه:خوب تو چرا توضیح ندادی که از اشتباه درآید؟ماهک:خواستم اول با بابام صحبت کنم.مستانه:تو دیگر شورش را دراوردی.چرا هیچ وقت آن بیچاره را آدم به حساب نمیاوری؟همیشه میگویی بابام بابام.هرگز به این فکر کردی که برای یک بار هم که شده اول در مورد کار هیات با او مشورت کنی.به خدا ماهک در بیشتر موقع توی دعواها تو مقصر هستی.ماهک:میشود تو یکی خفه شوی.مستانه:تو خفه شو بگذار من حرفم را بزنم.باور کن رفتارت خیلی غیر انسانی است.ماهک:یک دفعه بگو خرم دیگر.مستانه:هستی دیگر.اگر نبودی که این رفتار را نمیکردی.تو حتا با آن مبین ننه مرده هم این رفتار را میکنی.تا این حد مغرور و خودپسند نباش.گناه مبین چیست که اینطور با او رفتار میکنی؟ماهک:انگار حالت خوش نیست.زنگ زادی این حرفها را بزنی؟مستانه:آره چون هر چه فکر میکنم دلیلی نمیبینم که تو با او این رفتار را بکنی.ماهک:ببین مستان،رفتار من به خودم مربوط است.تو هم لازم نیست در من تغییری بوجود بیاوری.من اینطوری بار آمدم.اگر میخواهی من تغییری رفتار بدهم باید از ریشه قطع شود.مستانه:باز از آن چرت و پرتها تحویل من دادی.باشد اگر لازم بحد ریشه کنت میکنم.اصلا تو را میکشم.ماهک:اگر مبین بعدند که وکیل مدافع دلسزی مثل تو دارد،از خوشحالی توی آسمان پرواز میکند.مستانه:بحث طرفداری از مبین نیست.آخه سزاوار همچین رفتاری نیست.تو دختر خوب و مهربانی هستی.میدانم رفتاری که انجام میدهی ظاهر قضیه است و این را هم میدانم که میدانی رفتارت اشتباه است.فقط نمیدانم که چرا کاری میکنی که طرف نسبت به تو کینه به دل بگیرد.ماهک:تو درست میگویی.اما یکی مثل مبین نباید به خودش اجازه بدهد که توی زندگی من دخالت کند.مستانه:بیچاره چه دخالتی کرده؟غیر از اینکه میخواهد از تو حمایت کند؟ماهک:ولی من این حمایت را نمیخواهم.مستانه:به جهنم که نمیخواهی.لیاقتش را نداری.حالا میخواهی با زینب چه کار کنی؟ماهک:نمیدانم،تو میگویی چه کار کنم؟مستانه:به نظر من با او حرف بزن.تو فردا دانشگاه داری،بد از ظهر هم که با مبین قرار داری.پس تا فردا شب هم پدرت را نمیبینی.معلوم نیست فردا زینب در نبود تو این مساله را چطوری پیش پدرت عنوان میکند.به این فکر کردی که پدرت چه عکس عملی نشان میدهد،وقتی پدرت جریان را از زبان زینب بشنود،جور دیگری فکر میکند.تو باید نگذاری که این اتفاق بی افتاد و پدرت در مورد تو و مبینزهنیت بعدی داشته باشد باشد.عقل باش و امشب هر جوری شده شده دل زینب را به دست بیاور و با او صحبت کن.

ماهک بعد از تماس تلفنی به فکر فرو رفت..حق را به مستانه داد.اما نمیدانست چطوری سر صحبت را با زینب باز کند.بلند شد و خواست برود با او صحبت کند که دید توی حیات در آن سرمای سخت با آن حالش مشغول شستن ظرف است.با خود فکر کار با اولین پولی که بدست بیاورد.یک سنگ ظرف شویی برای آشپز خانه نصب میکند که زینب مجبور نباشد توی این سرما ظرفها را بیرون بشوید.
بدون اینکه بخواهد ذهنش به گذاشتهها پر کشید،به آن روزهایی که زینب تازه با پدرش ازدواج کرده بود.ماهک آن وقتها دختر بچه شیرین و خواستنی بود که هیچ کس نمیتوانست بی تفاوت از کنارش بگذارد.زینب هم از او خوشش آماده بود و از همان روزهای اول زندگی مشترکش تصمیم گرفت او را مثل فرزند خود بداند و از او نگهداری بکند،اما ماهک از او بدش آمده بود.فکر میکرد این غریبه ی تازه آماده مابین او و پدرش فاصله میاندازد.روزی را به خاطر آور که زینب عروسک بسیار زیبایی برای او گرفته بود.با چه ذوق و شوقی عروسک را به دست ماهک داد و او را بوسید و گفت:خوشگل من دلم میخواهد از امروز دیگر من را مامان صدا بزنی.ماهک بر خلاف آنچه زینب فکر کأد بود،عروسک را به زمین کبید به طوری که در همان لحظه یک دست عروسک شکست.بعد داد زد:من هیچ وقت به تنمیگویم مامان.چون تو مامان من نیستی.من ازتو بدم میاید.ماهک حالا بعد از سالها از رفتار خود خجالت میکشید،زیر لب با خود گفت:مطمئنم اگر من آن روزها رفتار بهتری داشتم الان به نفع خودم بود.خدای من،چرا من هیچ وقت سعیت نکردم ربع این زن زجر کشیده میانه ی خوبی داشته باشم.
او وقتی خوب فکر میکرد،متوجه شد که هرگز سعی نکرده محبت زینب را به سوئ خود جلب کند.بر عکس همیشه کاری کرده که باعث تنفر خود و او شود.بدون لحظه ایی مکث بسوی هیات دوید.تصمیم گرفته بود گذشته را جبران کند.


وقتی به زینب رسید شیره آب را بست.زینب صورت خسته و رنگ پریده آااش را را به سوئ او چرخاند و متعجب گفت:چرا را آب را میبندی؟ماهک:تو برو داخل،خودم باقی ظرفها را میشیم زینب:آب را باز کن.تنمیتونی آب لوله خیلی سرد است.حوصله ی مریض تو یکی را ندارم.ماهک:تو خودت هم حالت خوب نیست.زینب متعجب گفت:من عادت دارم.ماهک:پس حداقل بگذار کمکت کنم زودتر تمام شود.زینب اعتراضی نکرد.او بدون معطلی جلو آمد و مشغول شستن شد.ظرف هارا در سکوت شستند.وارد ساختمان شدند او برای خودش و زینب چای ریخت.ستاره و سعید و ستار هر سه خوابید بودند
.فرصت را برای صحبت کردن مناسب میدید.بعد از کمی من و من کردن گفت:میخواهم در مورد موضوع ایی با تو صحبت کنم.زینب:در مورد همان هسی است که سیروس او را با تو دیده بود؟ماهک:یک قسمت کوچک از حرفم به او مربوط میشود.زینب:دوستش داری؟ماهک:نه.زینب:پس موضوع سر چیست؟او جریان قرار داد و نقشهها را کامل برای زینب تعریف کرد و اضافه کرد:امشب من و مستانه و نامزدش آرین،مهمان او بودیم.موقع خارج شدن از رستوران سیروس را دیدیم.اگر پلیس به موقع نمیرسید آبرو ریزی میکرد.زینب:حرف هیات را باور میکنم،چون به پاکی و نجابت تو ایمان دارم.خیلی خوشحالم که برای یک بار هم که شده مرا لایق دانستی و قبل از پدرت با من صحبت کردی.میدانم در تمام این سالها خودم مقصر بودم و خیلی اذیتت کردم.شاید اگر من طور دیگری با تو رفتار میکردم موضع ما این نبود.ماهک:من هم بی تقصیر نبودم.به هر حال گذشتهها گذشته.اگر کارم خوب بگیرد حتا نیز نیست پدر سر کار برود.زینب:تو باید پلهیت را برای خودت نگاه داری.
ماهک:که چی بشود؟درست است که بد اخلاقم،اما نا سپاس نیستم.شما و بابا زحمتهای زیادی برای من کشیدید.حالا دیگر نوبت من است که جبران کنم.فقط دعا کن توی این کار موفق بشوم.میترسم بابا با این کار مخالفت کند چون مدام باید به شمال برویم،البته تنها نیستم مستانه و آرین هم همراه من هستند.زینب:نگران بابت نباش راضی کردن او با من.فقط این پسر،آقای کی بود؟ماهک:تابنده.زینب:چطور آدمی است؟ماهک:زیاد نمیشناسمش.فکر نمیکنم آدم بعدی باشد.زینب:انشالأ که خوب است.ماهک بی اختیار سرش را روی زانوهای زینب گذاشت.چشمهایش را بست و گفت:خیلی وقت است که دلم میخواهت تو را مامان صدا کنم،اما این غرور لعنتی اجازه نمیدهد.می خواهم بدنم هنوز دوست داری تو را مامان صدا کنم؟...آره،مامان؟زینب اشکهایش را پاک کرد و پیشانی او را بوسید و گفت:از روزی که تو را دیدم مهرت به دلم افتاد.خدا میداند که همیشه تو را دختر خودم بحساب میاوردم.و از این دلم میسوخت که فکر میکردم تو از من متنفری.برای یک مادر خیلی سخت است که بچه آااش از او متنفر باشد.ماهک پشیمان از رفتارهای گذاشته ی خود گفت:این دختر نا سپاس خود را ببکهش.من هیچ وقت از تو متنفر نبودم.شاید یک وقتهایی از دست تو ناراحت شده باشم،ولی هرگز از تو متنفر نشدم.آن شب او بعد از سالها تا نزدیک سحر با زینب درد و دل کرد و بر عکس تمام آن سالها با آرامش عجیبی سر به بالین گذاشت.زینب نیز همان احساس را داشت.وقتی متوجه شد ماهک به خواب رفته افسار اشکهایش را رها کرد و بغض تمام آن سالها را بیرون ریخت و با خود گفت:خدایا شکرت که بالاخره او مرا مادر خود به حساب آورد.خدایا به خودت قسم که قول میدهام بهتر از همیشه در حقش مادری کنم.تو هم کمکم کن که هرگز کاری نکنم که او را از خود برنجانم.خدایا اگر ایرج بفهمد چقدر خوشحال میشود.


پایان فصل ۳
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #24  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,255
مستانه توی محوطه ی دانشگاه رو به روی به روی ماهک نشستبد و با ولع بسیاری تمبر هندی را میخورد.ماهک با غز به او نگاه کرد و گفت:تو داری میخوری من حالم بد میشود.مستن انگشتش را که به تمبر هندی آغشته شده بود را لیس زد و گفت:آدم نیستی.ماهک:بی فرهنگ در ملأ عام انگشتت را لیس نزن.مستانه:برو بابا کی حواسش به من است.جان من یک ذره بخور ببین چه مزه ایی میدهد.ماهک:کم بخور بی چاره میترشی.مستانه:کار من از ترشید شدن گذاشته.من خودم را به آرین قالب کردم.تو مواظب خودت باش که نترشی.ماهک:بی چاره آرین.نمیدانم توی خل و سهل را چگونه میخواهد تحمل کند.مستانه:خیلی دلش هم بخواهد.فقط کافی است به او بگویم عزیزم.سینه خیز جانش را برایم فدا میکند.ماهک:مطمئنم مغز او تاب برداشته که سراغ تو آماده.مستانه:پس توی بد انق برج زهرمار بی خاصیت،خوبی؟ماهک:با وجود دوست با محبتی مثل تو که این همه از من تعریف میکند چه نیازی به دشمن دارم.در همین حین چند نفر از پسرهای دانشگاه از کنار آنها رد شدند.یکی از آنها به اشاره ی مستانه گفت:نمیدانم چرا غش نمیکند.از کی تا حالا دارم میبینم مشغول خوردن تمبر هندی است.بعد از اینکه آنها رد شدند،ماهک گفت:خاک بر سرت کنم.مضحکه ی مردم شودی.بس کن دیگر کم کوفت کن.مستانه:حیف که به آرین قول دادم جواب این اراذل را ندهم واگر نه میدانستم چه جواب دندان شکنی بشان بدم.ماهک:مستان بعضی موقعها بد جوری به کله آات میزنه ها.مستانه:الان از آن موقع هاست؟ماهک:چه عرض کنم؟مستانه:از خل بعضی گزسته بعد از دانشگاه برویم تجریش؟ماهک:تجریش خبری هست و ما نمیدانیم؟مستانه:میخواهم برایت شوهر پیدا کنم.ماهک:مگر آنجا مردهای دم بخت صاف کشیدند؟مستانه:نخیر بی عقل میخواهم ببرمت امام زاده بلکه بختت باز شود.ماهک با خنده گفت:خدا خدا خفت نکنه،کم لیچارد بگو.مستانه:چرا فکر میکنی شوخی میکنم؟به خدا جدی میگویم.این سیروس بد قواره ی لعنتی تو را طلسم کرده که تو از جنس مرد جماعت بیزار شودی.
ماهک:نگران من نباش،یک روز شاه زاده ی من هم میاد و این طلسم را میشکند.مستانه:آخه میترسم تا اون موقع بوی ترشی تو دنیا را بردارد.ماهک:نگران من نباش شاه زاده ی من به موقع میاید.مستانه:وجدانی بخواهی حساب کنی،لقب شاه زاده فقط به مبین میاد.ماهک:پاشو برویم از بس تمبر هندی خوردی،فلج عقلی گرفتی.مستانه:بر عکس تو عقلت فلج شده.باز ما امدیم یک کم از این ننه مورد تعریف کنیم تو رو ترش کردی.باشه دیگر از او چیزی نمیگویم.حالا میایی تجریش؟ماهک:برای امام زاده؟مستانه:پس معلوم شد که دلت شوهر میخواهد.ماهک:خاک بر سرت کنم.مستانه:الهی،بخت این دوست خوشگلم باز بشود.الهی،این قطار پسری که به این دل باختند سوزن بانش به دل این ماهک ما بنشیند.الهی...)ماهک با خنده گفت:نگران نباش.تا تو را دارم نمیترشم.بالاخره نگفتی تجریش میخواهی چه غلطی بکنی؟
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #25  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,255
مستانه از جایش بلند شد و پشت مانتویش را تکند و گفت:فردا تولد آرین است.احتمالا خودش فراموش کرده.میخواهم غافل گیرش کنم.خودت میدانی من در خریدن کادو سلیقه تو را ندارم.ماهک:به عنوانی داری خرم میکنی که همراهت بیام.درست است؟مستانه:آخه تو به هیچ صراطی مستقیم نمیشوی.ماهک:چرا نرویم امام زاده حسن خرید نکنیم؟اینجا ارزان تر است.مستانه:خیلی بی کلاسی.ماهک:چرا؟مستانه:همه جنسها از مدی افتاده و از رده خارج است،آنجا ریختند.ماهک:این همه کلاس دشتی و ما نمیدانستیم؟مستانه دنبال ماهک دوید،و ماهک سعی مکرد از دست او فرار کنند.هر دو با شیطنت وارد کلاس شدند.با دیدن استاد هر دو جا خوردند.استاد بهرامی با دیدن دست به سینه گفت:چه عجب خانمها یادشون افتاد که کلاس دارند؟هر دو ازرخهیکردند.استاد بهرامی اجازه ی نشستن به آنها داد گفت:حیف که شاگردان زرنگ کلاس هستید.واگر نه الان پشت در کلاس بودید.استاد سرش را برگرداند و ماهک اخم آلود رو به مستانه کرد و گفت:همه آاش تقیسر توست.مستانه:بی خیال بخیر گذشت.


مستانه:کم حرف بزن،خانم مهندس برویم داخل پاساژ قائم.ماهک:نگفتی میخواهی چه بخری؟مستانه:یک جفت جوراب.ماهک:مسخره میکنی؟مستانه:چرا مسخره خونم،فقط به اندازهی یک جفت جوراب پول دارم.یک شیشه ادکلن هم میخرم میزارم روش.از ماه آینده انشالأ وضع ما بهتر میشود.اگر مبین کهن پول ما را بدهد.ماهک:چه میترسی کلاه بردار باشد:مستانه:اوه اوه به تو برخورد ماهک خانم.ماهک:نه خودم هم به او مشکوک هستم.مستانه:خاک بر سر دروغ گیت کنم.بالاخره ما نفهمیدیم تو این مبین ننه مورد را دوستش داری یا دشمن او هستی؟
با صدای سلام آرامی که از پشت سر خود شنیدند هر دو بر جای میخکب شدند.با دیدن مبین،از این دیدار ناگهانی هر دو رنگ باختند.او مثل همیشه خونسرد و مغرور با آنها احوال پرسی کرد و گفت:مزحمتان شدم.هر دو با هم گفتند:نه ابدان:مبین:میتونم بپرسم برای چه کاری اینجا آمدید؟مستانه:کار خاصی نداریم،فقط ماهک جان میخواست کمی خرید کند.مبین:امیدوارم خرید خوبی داشته باشید.مستانه:ممنون.شما هم برای خرید آمدید؟مبین:خیر.من گهی اوقات که فرصت پیدا کنم اینجا میآیم،البته فقط طبقه بالا.مستانه میخواست به پرسد برای چه کاری به طبقه ی بالا میروید که با چشم غر ی شدید ماهک مواجه شد مبین فهمید و با لبخند مهربانی گفت:مادر من در طبقه بالا آموزش نقاشی میدهد.روزهایی که بی کارم و حوصلم سر میرود پیش او میروم.شما هم اگر بخواهید میتونینم باهم برویم،مادرم خوشحال میشود با شما آشنا بشود.ماهک بلافاصله تند و تیز جواب داد:از شما ممنون هستیم.مزاحم کارشان نمیشویم.مبین:هر طور میل شماست.مبین رویش را به طرف مستانه چرخند و گفت:سلام مرا به آرین برسانید.
با رفتن او مستانه اخمهایش را در هم کشید و گفت:آای خدا با یکی مثل رامین جوجه تیغی آنطور مهربان و مودب رفتار میکنی اون وقت با این مبین ننه مورد چطو حرف میزدند.بی چاره تف توی دهانش خشک شد.ماهک:مستان خرید میکنی یا بر گردم؟مستانه:باز آمدم دو کلام حرف حساب بزنیم ترش ایکنی.بد عنق.ماهک:حرف حساب هم میزدی و ما بیخبر بودیم؟آخه تو را چه به حرف حساب.مستانه:امیدوارم مبین حرفهای ما را نشنیده باشد.ماهک:گمان نکنم،چون ما آرام حرف میزدیم.مستانه:آخ فاصله آاش به ما نزدیک بود.ماهک:شنیده باشد،چه کار کنیم،اصلا برایم مهم نیست.

چند پسر شرور از کنار آنها گذاشتند و یکی از آنها خطاب به ماهک گفت:فدای چشمهای خوشگل و تو دل برو تو بروم جیگر.مستانه آرام گفت:تو این طور آدمهایی بدردت میخورند نه مبین.ماهک در دلش آشوب بود.بیشتر از این حرص میخورد که مجبور بود جلوی مستانه ظاهر سازی کند.مستانه مدام قر میزدو از این مغز به آن مغز میرفتند،اما تمام حواس او پیش مبین بود.وقتی فکر میکرد فقط چند قدم با او فاصله دارد،دلش میلرزید.هنگامی که مستانه موفق به خرید شد،نفس راحتی کشید و گفت:مستان.مستانه:وقتی با این لحن صدام میزانی مطمئنم که چیزی از من میخواهی.ماهک:خیلی لوسی برویم دیر شد.مستانه:آای خدا باز هم به پر گوشی قبای خانم برخورد.ماهک:قبا نه مانتو.هر دو باهم خندیدند.مستانه گفت:مطمئنم میخواستی بگویی برویم طبق بالا.ماهک:در تعجبم که تو چطور اینقدر قشنگ فکر مرا میخوانی.مستانه:چون مثل خودم کله خراب عاشقی.برویم ولی چه فایده،دوستش داری ولی بهش نمیگی.به خدا خیلی به هم میاید،هر دو مثل ماه هستید.ماهک:مشکل ینجست که ماه ماه کنار نمیآید.مستانه:بی مزه.ماهک:با مزه طوری برویم که ما را نبیند.مستانه:باشه،ولی مطمئن باش ماه هیچ وقت پشت ابر باقی نمیماند.به طبقه بالا که رسیدند اضطراب ماهک بیشتر شد.مستانه گفت:دیوانه.باز که یخ کردی.طوری رنگت پریده که مثل شیر برنج وارفته شودی.ماهک:ممنون از تشبیه قشنگت.مستانه به رو به رو اشاره کرد و گفت:انجاست.حتما او که روسری شالی سفید سر کرده مادرش است.بیا اینجا،اینجا نمیتواند ما را ببیند.نگاه کن ببین چه مادر باکلاسی دارد.با این سنّ و سالش چه شلوار جین شیکی پوشیده.پابند پایش را ببین.ماهک:وقتی میگویم ما بدرد هم نمیخوریم به خاطره همین چیز هاست.زینب بیچاره را با آن پیراهن گول منگولی و دامن بلند و آن روسری که محکم از پشت سر یا بالای سر گره میزند را باهم مقایسه کن،درست مثل کلفت این خانم است.حالا قضاوت کن.مستانه خندش گرفت،ولی خودش را کنترل کرد و گفت:او که مادر تو نیست.ماهک:فرقی نمیکند.بهار حل نقش مادر من را بازی میکند و من را بزرگ کرده.مستانه:مادر بزرگت تو را بزرگ کرده.ماهک:به هر حال من توی آن خانواده زندگی میکنم.پدرم چی؟پدر او رئیس یک بیمارستان خصوصی در بالای شهر است و فقط کراواتش به تمام لباسهای پدر من میارزد.مستانه:تو چه کار به پدر و مدرسه داری.اصل کار مبین است که دلش برای تو پر پر میزند.ماهک:برویم،انگار تو آدم بشو نیستی.مستانه:معلومه که نیستم فرشته را چه به آدم شدن؟ولی خدمانیم نگاه کن ببین چقدر دختر دور و بر مبین را گرفته است.ماهک:به من چه مربوط است.مستانه:به جان خودم الان توی دلت از حسادت داری منفجر میشوی.یک فکر جدید به ذهنم رسید.ماهک:خدا راهم کند.مقر بیا ببینم باز چی تو کله یات نقش بسته؟مستانه:از فردا بیا پیش مادرش آموزش نقاشی ببین.مطمئنم بلافاصله تو دل مادرش جا باز میکنی.ماهک:اولا من از نقاشی بیزارم.دوما من هرگز چنین کاری را نمیکنم.مستانه:راست میگویی.تو را چه به نقاشی؟نقاشی ارواح لطیف و مهربان میخواهد که تو نداری.تو فقط بدرد همان آهن و بطون و تیرچه میخوری.ماهک دست مستانه را کشید و بسوی طبقه پائین برد تا از پساژ خارج شدند مستانه یک ریز حرف میزد.سوار تاکسی که شدند او بدون مقدمه گفت:مستان بد جوری بین دو راهی قرار گرفتم.مستانه:منظورت را نمیفهمم؟ماهک:مبین را میگویم.مستان:اینکه به او بگویی دوستش داری؟ماهک:نه هرگز اینکار را نمیکنم.مستانه:پس چه مرگته؟ماهک:مطمئن نیستم که او مرا دوست دارد.مستانه:ولی من مطمئنم،خیلی هم مطمئنم.اینقدر که حتا ذره ایی شک ندارم.حالا که تو نمیخواهی با او ارتباط عاطفی بر قرار کنی چه فرقی به حل تو دارد که دوستت داشته باشد یا نه؟ماهک:اگر بدنم دستم دارد طور دیگری با او بر خورد میکنم،شاید هم....)مستانه:شاید چی؟ماهک:نمیدانم،شاید ارتباطم را با او قطعه کنم.مستانه:دوباره بسرت زد.تو نمیتونی چنین کاری را بکنی.ماهک:چرا؟مستانه:تو با او قرار داد بستی.ماهک:مهم نیست آن را لغو میکنم.مستانه:خیلی ضرر میکنی.ماهک:چاره ایی ندارم.مستانه:ولی من نمیگذرم تو چنین کاری را بکنی.تو به این کار احتیاج داری.نهایت آن دو یا سه سال با او کار داشته باشی.بعد از او میتوانی از او فاصله بگیری.ماهک:میترسم دیر بشود.مستانه:برای چه؟ماهک:از اینکه او به مکونات قلبی من پی ببرد.تا کی میتوانم خود دار باشم.مستانه:پی ببرد،بهتر است.اینطوری بیشتر قدرت را میدند.ماهک:نه مستان،من نمیخواهم بازیچه ی دست او بشوم.مستانه:نگران نباش.اینطوری که تو داری پیش میروی او هرگز فکر نمیکند که تو ذره ایی به او علاقه داری.فقط امیدوارم کاری نکنی که باعث شود او ازتو متنفر شود.سعی کن کمی با ملایمت با او رفتار کنی.رفتارت با او خیلی خشن و غیر عادلانه است.ماهک با خنده گفت:تو که راه عادلانه را میدانی به من هم کمی یاد بده.مستانه خندید،لحن صدایش را نازک کرد و گفت:وقتی او را میبینی بگو سلام مبینم،اه که دیشب تا صبح به عشق تو نخوابیدم.هر دو با خنده از تاکسی پیاده شدند و بسوی خانه خود رفتند.
مستانه:ببین آرین اگر تو بخواهی مبین را دعوت کنی ماهک نمیآید.ارین:آخ عزیزم،من که نمیتوانم به او بگویم نای چون او میداند که ۵ شنبه ما مراسم داریم،خودت یک جوری ماهک را قانع کن.مستانه:خ چطوری؟آرین:نمیدانم،به هر حال دوست تو است.

__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #26  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,255
مستانه:حالا نمیشود برایش کارت نفرستی.آرین:نه من هیچ وقت چنین کاری را انجام نمیدم.اصلا دور از آداب است.تازه شاید او به مراسم نیاید.مستانه:اتفاقا مطمئنم به خاطره ماهک هم شده میاید.آرین:من نمیدانم این دوست لجوج تو چرا اینقدر با این مرد لج میکند.هر بار که با او جلس ی کاری داریم او به بهانه ایی نمیاد.فکر نمیکنم تا حالا حرکت زشتی از مبین دیده باشد.نکنه پولش را به حساب نریخته که اینطور با او برخورد میکند؟مستانه:قبل از اینکه نقش را تحویل بدهد،نصف پولش را به حساب ریخته بود.آرین:پس آخ مشکل سر چیست؟با ورود ماهک آرین سکوت کرد.ماهک گفت:ببخشید کمی دیر کردم.آرین از جایش بلند شد و گفت:اتفاقا درست سر وقت آمدید.آن وقت رو به مستانه کرد و گفت:عزیزم من باید بروم آگهی کارتها را بخش کنم.با آمدن ماهک دیگر نیازی به من نیست،تا شما به کارها سرو سامان بدهید من برگشتم.مستانه با دل خوری گفت:یعنی ناهار منتظرت نباشم؟آرین با عشق او را نگاه کرد و گفت:من بدون تو غذا از گلویم پائین نمیرود،هر جور شده خودم را برای ناهار میرسانم.با خارج شدن آرین ماهک:گفت:هنوز خانه ی شوهر نرفتی همه را از یاد بردی.مگر قرار نبود باهم به شرکت بیام؟مستانه:چرا مگر دیشب مامان باهات تماس نگرفت؟ماهک:نه.مستانه:راست میگویی؟ماهک:دروغم چیه؟برای چه کاری قرار بود تماس بگیرد؟مستانه:دیشب من منزل داداشم بودم.داداش برای چند روز به ماموریت رفته بود خاله ناز نازی را نمیتوانستم تننهاهایش بگذارم،خانم از تاریکی میترسد.ماهک:خفه میشدی اگر از آنجا با من تماس میگرفتی؟مستانه:مگر نمیدانی منزل جدید آنها تلفن ندارد.تازه قرار شده آخر این هفته برایشان نصب کند.به خدا چند بار به مامان سپردم به تو بگوید.حتما یادش رفته.ماهک:بگذریم،دیروز لباس عروسی انتخاب کردی؟مستانه:آره وای نمیدانی چه لباس شیکی است.مستانه با ذوق و شوق از خریدهایی که کرده بود تعریف میکرد،او هم مثل همیشه با لبخند به صحبتهای او گوش میداد.وقتی شنید مبین هم جز دعوت شدگان است لبخندش محو شد.مستانه دست او را گرفت و گفت:فراموش نکن که عقد کننان بهترین دوستت است.اصلا دل نمیخواهد به خاطره مبین اوقاتت را تلخ کنی.ماهک شانهٔهایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:من که به او کاری ندارم.مستانه او را در آغوش گرفت و گفت:وای خدا چقدر خوشحالم.تو چقدر خوبی،مدام دلهر داشتم که نکند تو بگویی چون مبین هست من نمیام.ماهک:کاری با او ندارم.اگر توی جشن او را نبینم از این به بعد هفته ایی دو سه روز او را در ساختمان میبینمش.مستانه:حال بابت چطور است؟ماهک:افتضاح روز به روز درد معده آاش بیشتر میشود از فردا او را بستری میکنیم .مستانه:تو همراهش میروی؟فقط کارهای مربوط بستری او با من است.خودت که میدانی بیمارستان دولتی بسختی همراه میپذیرند.مستانه:چرا توی همان بیمارستانی که کار میکردی او را بستری نمیکنی؟ماهک:همین تصمیم را داشتم ولی بابا قبول نمیکرد میگفت هزینه ی آنجا بالاست هر چه به او میگویم فکر خرج و مخارجش نباش به خرجش نمیرود.مستانه:انشالأ که خوب میشود.ماهک:امیدوارم.
در پایان کار،آرین تا مسیری مستانه و ماهک را همراهی کرد و باقی راه را از آنها جدا شد و یک راست به مطب مبین رفت.مثل همش مبین از دیدن او بسیار خوشحال شد.کمی در مورد کار صحبت کردند،بعد مبین صحبت را به ماهک کشند و گفت:من خیلی نگران ماهک هستم.آرین متیج گفت:از چه بابت؟مبین:سیروس پسر دایی ناتنی او را میشناسی؟آرین:آره کسی که همان شب دم رستوران دیدیم.درست است؟مبین: بله.آرین:مشکلی پیش آورد؟مبین:فعلا که نه،بد جوری پا پیچ من شده.آرین:آخه چرا؟مبین:نمیدانم مثل سایه دنبال من است.آن روز که با ماهک سر زمین بودیم از دور ما را زیر نظر داشت.آرین:ماهک چه او را دید؟مبین:نه چون طوری قرار گرفته بودم که او نمیتوانست ببیند.میترسم ماهک آسیبی برساند.اخلاق او هم طوری است که جرات نمیکنم به او بگویم مواظب خودش باشد.
آرین:مبین.مبین:جانم.
آرین:نمیدانم چطور بگویم،با اینکه مدت کمی است که با تو دوست شدم.اما حس میکنم سال هاست که میشناسمت و دوستت دارم.مبین:دل به دل راه دارد.باور کن منم همین احساس رو نسبت به تو دارم.آرین:به خط همین به تو احساس نزدیکی میکنم دلم میخواهد بیشتر ازت بدونم.مبین:خوب تو هرهای دلت میخواهد بپرس مطمئن باش سوالهایت را بی پاسخ نمیگذرم.آرین:جسارتم را ببخش.من احساس میکنم تو به ماهک علاقه مندی.مبین با اه حسرت باری گفت:آره درست متوجه شودی من خیلی هم دوستش دارم.در طول عمرم تا به حال کسی را هرگز اینقدر دوست نداشتم.وقتی مقابلش قرار میگیرم یک جور خاصی میشوم.وقتی به او نگاه مکنم دلم میخواهد زمان از حرکت بأییستد آنقدر نگهش کنم تا همانطور بمیرم.حتا موقع موقع بردن اسمش هم دلم میلرزد.از وقتی که با او آشنا شدن تا به حال یک لحظه هم از فکرش غافل نشدم.آرین:پس چرا چیزی به او نمیگیی؟مبین:منتظر یک فرصت هستم.آرین:شاید دیر شود.مبین:نمیدانم به هر حال الان قدرت اعتراف کردن را ندارم.احساس میکنم او نسبت به من احساس خوبی ندارد،این رو از رفتارش میشد تشخیص داد.آرین:گمان نمیکنم،ممکن است به تو احساس قلبی نداشته باشد اما از تو بدش نمیآید.وقتی احساسات خود را صادقانه بگویی شاید او هم به تو علاقه مند شاد.مبین:نمیدانم نمیتوانم روی شاید ریسک کنم.عشق یک طرف خریدار ندارد باید او هم بخواهد.آرین اگر چیزی از تو بپرسم قول میدهی راستش را به من بگویی؟آرین:مطمئن باش جز راستی از من نخواهی صحنید.مبین:توی این چند سالی که دانشگاه بودی ماهک را با کسی دیدیی؟آرین:نه امیدوارم به پاسخم شک نکنی،صادقانه بگویم که نه او نه مستانه را با هیچ کس ندیده ام.البته نگفته نماند که چشم تمام پسرهای دانشگاه به دنبال ماهک است،خودت میدانی ماهک در زیبا ایی همتا ندارد و جنس مرد جماعت از جنس زیبا نمیتواند بی تتفوت بگذارد.خیلی از دوستهای خود من هم سعی داشتند به طریقهای مختلف با او ارتباط برقرار کند اما او به هیه کدام از آنها اعتنا نمیکرد به نظر من بهتر است از او خواستگاری کنی.مبین:نه مطمئنم که جواب او منفی خواهد بود.آرین:از کجا میدانی؟موقعیت تو با دیگر خواستگاران آاش متفاوت است.مبین:اینطور هم نیست که تو فکر میکنی.خیلی از دکترهای بیمارستان که موقعیت آنها بهتر از من است از او خواستگاری کردند،به همه ی جواب ردّ داده.اتفاقا خیلی دلم میخواهد بداند که برای چه به خواستگارهایش جواب ردّ میدهد.آیا دلیل خاصی دارد.آرین:اینطور که من از مستانه شنیدم گفت فعلا قصد ازدواج ندارد.مبین:شاید اینطور باشد.آرین،امیدوارم اینطور که من به تو اعتماد کردم و راز دلم را پیش تو باز گو کردم تو هم به اعتماد من احترام بگذاری و هرگز رزم را بر مالا نکنی حتا برای مستانه خانم.آرین:خیالت راحت باشد،تا خودت نخواهی من لب باز نمیکنم.

مستانه با لباس عروسی دنبال دارش بی صبرانه منتظر آرین بود.قلبش از شدت هیجان به تپش افتاده بود.هر چه به عقربههای ساعت نگاه میکرد هیجانش بیشتر و بیشتر میشد.وقتی صدای توقف اتومبیل را دم در آریشگاه شنید دستش را روی قلبش گذاشت.شاگرد آریشگاه از لای در به بیرون نگاه کرد و گفت:اینهم از شاه داماد.آرین با کت و شلوار یک دست سفیدشدر پائین پلههای آریشگاه لحظه شماری میکرد.وقتی مستانه از پلهها پائین میامد،شوکه شد.هرگز فکر نمیکرد مستانه اینقدر تغییر کند و در لباس عروسی اینقدر زیبا و خواستنی بشود.با دستهایی که از شوق میلرزید دستهای او را گرفت و با یک دنیا عشق گفت:چقدر زیبا شودی مستان من.مستانه لب خواند زیبای بر لب آورد و آرام گفت:تو هم با این کت و شوار خیلی خوش تیپ و زیبا شده ایی.آرین او را بسوی اتومبیل کشید و گفت:نه به اندازه ی عروس خانم.در اتومبیل را برای او گوشد و کمکش کرد تا روی سندلی بنشیند و بعد خودش پشت فرمان قرار گرفت و قبل از این که حرکت کند دستش را زیر چانه ی مستانه گذاشت و با عشق و شقفرون به او خیره شد.آرام پیشانی او را بوسید و گفت:خیلی دوستت دارم مستان.خوشحالم از این که جفت مورد علاقهام را بدست آوردم.امیدوارم توها همین احساس را دشته باشی.مستانه فقط با چشمهایش جواب داد.او با خنده گفت:قربان چشمهای نازت بروم.بهتر است برویم،همه منتظر ما هستند.مستانه:چطور تنها آمدی؟آرین:خودم خواستم چون در حضور دیگران نمیتوانستم را ببوسم و آن طور که دلم میخواهد با تو صحبت کنم.مستانه:حداقل با فیلم بردار میامدی.او با اشاره به دوربینی که توی ماشین کار گذاشته بود گفت:مگر میشود از این لحظههای زیبا فیلم نگرفت.عروس و داماد در میان دود اسفند و هلهله و شادی مهمانان وارد شدند.ماهک با دیدن مستانه در لباس عروسی توانست جلوی هیجان خود را بگیرد،او را در آغوش گرفت و گفت:وای خدا جان،چقدر خوشگل شودی.مستانه به سر تا پا ی ماهک نگاه کرد و گفت:تو هم خوشگل شودی،چقدر این لباس به تو میاید.ماهک:دست مامانت درد نکند،خیلی زحمت کشیده.مستانه:مامان همیشه میگوید،وقتی برای ماهک لباس میدوزم اصلا احساس خستگی نمیکنم.چون بعد از دوخت،لباس را تان او میبینم خستگیم بر طرف میشود.خلاصه امشب حواست باشد که خیلی دل بری نکنی.با آمدن آرین ماهک از آنها جدا شد.بی قرار بود و خودش میدانست که تمام حواسش به در است تا مبین از در وارد شود.انتظارش خیلی طولانی نشد که مبین با کت و شلوار مشکی و پیراهنی به هامان رنگ و کروات صدفی رنگی که خیلی به لباس هیأش میامد وارد شد و چشمش به اولین نفری که افتاد ماهک بود.با دیدن او در لباس اطلسی رنگ بلندش که درست مثل مانکنهای پشت مغازهها بود نفسش بند آمد.با خود گفت:خدایا موهای جم با این آرایش ملایم چقدر به او میاید.زیبایی او را دو چندان کرده.ماهک بدون اینکه لبخند بزند با سر به او سلام داد.او خواست که به سمت ماهک برود که متوجه شد مجلس آنها بر خلاف مجلسهای خودشان زن و مرد جداگانه است.با آمدن آرین نفس راحتی کشید و سبد گول را به او داد و برایش آرزوی خوش بختی کرد و گفت:خطبه ی عقد را جاری کردند؟آرین:هنوز نه منتظر عاقد هستیم.مبین:هنوز نیامده؟آرین:نه زنگ زدیم در راه است.مبین:میتونم عروس خانم را ببینم و این روز فرخنده را به او تبریک بگویم.آرین:البته.مستانه از ماهک خواهش کرد که او هم همراهش باشد.ماهک اول مخالفت کرد،اما با اصرارهای مستانه مجبور و راضی شد و شال زیبایی روی سرش انداخت و از اتاق خارج شد.وقتی مبین با او صحبت میکرد اشکرا صدایش میلرزید.مبین هم دست کمی از او نداشت و پیشانیش به عراق نشسته بود.بعد ازتبریک گفتن آرین او را راهنمایی کرد که کجا بنشیند.طوری روی سدلی قرار گرفته بود که به خوبی میتوانست خانمها را ببیند.چقدر از خدا ممنون شد که ماهک درست رو به روی او قرار گرفته بود.
ماهک هنگامی که متوجه مبین شد،بلافاصله شال خود را روی سرش انداخت.هر بار که نگاه میکرد نگاه او را به خود خیره میدید و هر بار که نگهشان به هم گره میخورد دلش پیشتر از دفعه پیش میلرزید.وقتی او را صدا زدند مجبور شد اونجا ترک کند.ماهک نمیدانست با رفتنش از جلوی مبین چقدر او را ناراحت میکند بطوری که او طاقت نیاور تا صیغه ی عقد جاری شود بدون اینکه به چیزی لب بزند مجلس را ترک کرد.ا در که خارج شد بسوی اتوموبیلش رفت که در آخر کوچه پارک شده بود.هنوز سوار نشده بود که دید ماهک با رنگ و رویی پریده به سوی خانه ی خودشان میدود.میخواست به دنبالش برود که دید با شتاب وارد خانه شد.کنجکاوی تحریکش کرد که چند لحظه ایی را بایستد.طولی نکشید که در خانه بار دیگر باز شد و اینبار ماهک با مانتو و شلوار از در خارج شد.همیهرکتش توام با شتاب بود.مبین شکی نداشت که اتفاقی برای او افتاده.بلافاصله جلوی راهش سبز شد و گفت:اتفاقی افتاده؟ماهک متعجب از اینکه او سر از آنجا در آورده بود،آرام گفت:نه.مبین:میتونم بپرسم با این عجله کجا میروید؟ماهک:مسئله ی مهمی نیست.یک کار کوچولو برایم پیش آماده.مبین:هر چه هست مطمئنم خیلی مهم است.چون جشن بهترین دستتان را به خاطره این کار دارید ترک میکنید.ماهک:از من بازجویی میکنید؟مبین خودش را از سر راه او کنار کشید و گفت:غلط بکنم.فقط قسط کمک داشتم.حالا اگر من را لایق نمیدانید بحث آن جداست.ماهک:این چه حرفی است.مبین:پس اجازه بدهید شما را تا مقصد همراهی کنم.ماهک:ممنونم خودم با تاکسی میروم.مبین:هر طور میل شماست.فقط امیدوارم که به اندازه ی راننده ی تاکسی پیش شما ارزش داشته باشم.ماهک:ارزششما خیلی بیشتر از این حرفها است.مبین:پس اجازه دهید شما را برسانم.ماهک در آن شرایط اصلا حصلی بحث کردن را نداشت،فقط دلش میخواست زودتر خودش را به بیمارستان برساند.منتظر جمله اضافی نشد و بسوی اتومبیل او راه افتاد.او هم بلافاصله به طرف اتومبیل رفت و در را برای ماهک گشود و خودش پشت فرمان نشست.از کوچه که خارج شدند او گفت:مقصد کجاست؟ماهک آدرس بیمارستان را با صدای لرزان به او داد.مبین متعجب گفت:یعنی اینقدر حال پدرتان وخیم است؟ماهک:نمیدانم از بیمارستان تماس گرفتند که خودم را برسانم.مبین:نگران نباشید،انشالأ که چیزی مهمی نیست.چرا توی بیمارستان خودمان بستریش نکردید؟ماهک: نظر پدرم این بود که اینجا بهتر است.نظرش اینست که این بیمارستان خیلی به منزل ما نزدیک است.اینطوری برای رفت و آمد مشکلی نداریم.مبین دلش میخواست با او صحبت کند،اما وقتی دید او به فکر فرو رفته سعی کرد سکوت کند و ارامشش را بهم نزند.به بیمارستان که نزدیک شدن ماهک گفت:ببخشید که باعث شدم جشن را ترک کنید.مبین:نه اتفاقا من داشتم به منزل بر میگشتم که شما را با آن حال دیدم.ماهک:اگر همین جا نگاه دارید ممنون میشم.اتومبیل را نگه داشت و گفت:صبر کنید من هم با شما بیایم.ماهک:خودم میروم. دیگر مزاحم شما نمیشوم.لطفا به منزل برگردید.من اینطوری راحت تر هستم.مبین:حالا که اجازه نمیدهید داخل شوم.همین جا منتظر میمانم تا شما برگردید.ماهک:آخ مشخص نیست که من کی بر میگردم.مبین خواست جواب بدهد که دید سیروس رو به روی اتومبیل یستاده و به آنها زول زده.ماهک هم متوجه شد،از اتومبیل پیاده شد و بدون توج به سوروس گفت:خیلی لطف کردید.مبین با نگرانی گفت:موزه خودتان باشید.اگر کاری داشتید حتما با من تماس بگیرید.با وجود این آقا ماندن من در اینجا جایز نیست.ماهک منتظر ماند که او برود،سیروس را ندیده انگشت و بدون توجه به اورده بیمارستان شد.سیروس با دو گام بلند خود را به او رساند و با طعنه گفت:سلام دختر عمه.ماهک با قیز نگهش کرد و گفت:من دختر عمه یتو نیستم.سیروس:حق داری با من حرف نزنی.وقتی ماشین کلاس بالا سوار میشوی که چرخ ماشینش به تمام زندگی من میارزه،حق داری دیگر ما را تحویل نگیری.عمه میگفت،این روزها وضع پولیت خوب شده.ماهک:عمه جانت دیگر چه به تو گفته؟ببین سیروس با زبان خوش میگویم کا دست از سر من بردار.من الان در شرایطی نیستم که با تو جر و بحث کنم.ماهک به سرعت قدمهایش افزود و سعی کرد از او فاصله بگیرد.دم آسانسور که رسید با زینب سینه به سینه شد.نفس راحتی کشید و با بغض گفت:حال بابا چطور است؟زینب:همان طور که بود.از صبح تا حالا فقط سراغ تو را میگیرد.به همین خاطر مجبور شدیم به تو زنگ بزنیم.که بیایی.با آمدن سیروس زینب با پرخاش گفت:تو که هنوز اینجایی؟سیروس با من من گفت:کتم بالا جا مانده.ماهک در آسانسور را باز کرد و خطاب به زینب گفت:میایی بالا؟زینب:نه من باید برگردم.بچهها تنها هستند.تو هم سعی کن تا قبل از تاریک شدن هوا برگردی.او میخواست در اسانور را ببندد که سیروس در را گرفت و وارد آسانسور شد.ماهک سعی کرد اصلا به او نگاه نکند.اما سنگینی نگاه او را به خوبی حس میکرد.تا آسانسور به طبقه مورد نظر رسید حس کرد یک قرن گذشته.زودتر از او از آسانسور خارج شد.سوروس پشت سرش داوید و گفت:قبل از اینکه بروی میخواستم سالی از تو بپرسم.ماهک عصبی رویش را برگردند و گفت:حتما انتظار داری جوابت را هم بدهم.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #27  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,255
سیروس شانههایش را بالا انداخت و گفت:فکر نمیکنم جواب یک سوال دادن انتظار زیادی باشد.ماهک:برای تو چرا خیلی هم زیاد است.او میدانست سیروس مثل خانه است و تا پاسخ خود را نگیرد دست از سرش بر نمیدارد،با قیز گفت:بپرس.سیروس نیشخند زد و گفت:حالا شد.ماهک:منتظرم.سیروس:این یارو چرا دست از سر تو بر نمیدارد؟ماهک با اینکه میدانست منظور او از یارو مبین است،اما خودش را به بیراهه زد و گفت:یارو دیگه کی؟سیروس:دکتر مبین.دکتر مبین را با چنان تمسخر ادا کرد که او بزور خود را کنترل کرد و در جواب گفت:اولا به تو هیچ ربطی ندارد که او چرا دست از سر من بر نمیدارد.مگر تو وکیل وصی من هستی؟دوما میتنی از عمه جانت بپرسی و اطلاعت کسب کنی.لزومی نمیبینم که بیشتر به تو توضیح بعدهام.درضمن من لهش ندارم که کسی توی کارهای من دخالت کند.او با شتاب از سیروس دور شد و در حالی که قلبش از ترس به تپش افتاده بود وارد اتاق پدرش شد.با دیدن پدرش در آن وضعیت همه چیز را فراموش کرد.فکر میکردسیرس وارد اتاق میشود اما هر چه منتظر شد نیامد.
با آمدن پرستار که از او خواست بیمارستان را ترک کند،خطاب به پدرش گفت:بابا خیلی دلم میخواهد بیشتر پیش شما بمانم،اما مقررات اجازه نمیدهد.ایرج با عشق به دخترش نگاه کرد و گفت:همین که زحمت کشیدی امدی کافی است.

از صبح تا حالا چشمم به در خشک شد تا تو آمدی
ماهک:گفتم که بابا جان اگر بخاطر مستان نبود از صبح میآمدم،وقتی سعید آمد دم در خانه مستان و گفت مامان از بیمارستان تماس گرفته و از من خسته خودم را برسانم،نمیدانید که چه حالی شدم فکر کردم زبانم لال اتفاقی برای شما افتاده.ایرج اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد و گفت:ببکهش دخترم روزت را خراب کردم،از بس حالم بد بود نمیدانستم چه کار کنم مطمئن بودم که تو را ببینم خوب میشوم.خودت میدانی که من از بیمارستان بیزارم.اینجا دلم میترکد. لحظه شماری میکردم که تو را ببینم.برو دخترم برو به امان خدا.او دستان پدرش را بوسید و بر خلاف میلش بیمارستان را ترک کرد.
با دیدن مبین که دم در بیمارستان ایستده دلش لرزید و با خود گفت:خدای من،این کت و شلوار با این کراوات چقدر به او میاید.مبین با دیدن او با نگرانی جلو دوید و گفت:حال پدرتان چطور بود؟ماهک:تغییر نکرده فقط امروز خیلی درد داشت.مبین:خیلی دلم میخواست ایشان را ببینم اما چون شما گفتید منتظر ماندم تا احوالش را از خودتان بپرسم.ماهک:ممنون که اینقدر به فکر من و خانوادهام هستید.شما مگر قرار نبود برگردید؟مبین:نتونستم شما را در این شرایط تنها بگذارم.میدانستم که شب را اینجا نمیمانید و به منزل برمیگردید.او دیگر منتظر تعارف مبین نماند و یک راست به سمت اتومبیل او رفت.مبین هم وقتی دید او راضی است با خوش حالی پشت فرمان نشست.حرکت که کردند گفت:سیروس برایتان ایجاد مزاحمت که نکرد؟ماهک:نه چنین جراتی را ندارد.مبین:اتفاقا هر چه از این آدم بگویید بر میاید.در مورد من چیزی از شما نپرسید؟ماهک مانده بود که چه جوابی بدهد.ناچار شد که واقعیت را بگوید،گفت:از من پرسید که چرا شما دست از سر من بر نمیدارید.مبین:خوب شما چه پاسخی به او دادید؟ماهک:مجبور نبودم که به او توضیح بعدهام.فقط از او خواستم که در کارهای من دخالت نکند.مبین:دیگر چیزی نگفت؟ماهک:نه چون من به فرصت حرف زدن ندادم.مبین حس کرد وقت آن رسیده که اعتراف کند.با صدائی که از هیجان میلرزید گفت:چرا به او نگفتید که سلطان قلب مبین شدید؟چرا به او نگفتید که مبین خیلی وقت است که بدون ماهک نمیتواند نفس بکشد؟چرا نگفتید اگر من نباشم او هم وجود ندارد؟چرا نگفتید که مبین بی چاره چنان دلش را به من باخته که حاضر است بخاطر من از همه چیز و همکس بگذرد؟چرا به او نگفتید که عشق مبین مثل عشقهای دیگر توخالی نیست؟...)مبین بغض کده بود.اتومبیل را گوشه ی خیابان نگه داشت و چشمهای قهوه ایی رنگش پر از اشک شده بود را به او دوخت و گفت:ماهک،خیلی دوستت دارم،خیلی خیلی.به خدا دیگر نمیتوانم تودار باشم.وقتی تو را میبینم حس میکنم تازه متولد شده ام.باور کن در تمام طول زندگیم تا به حال دچار چنین حس شیرینی نشده بودم.از همان روزی که مثل یک فرشته در آن روز سرد برفی جلوی ماشینم ظاهر شودی دلم را بردی.من من....)مبین رویش را برگردند.ماهک میدانست مبین رویش را به این خاطر برگردند که او اشکهایش را نبیند.
خودش هم دچار همین حس شده بود.حس میکرد سرعتش گر گرفته،هرگز فکر نمیکرد مبین تا این حد او را دوست درد و به این راحتی به خیدش اعتراف میکند.دلش میخواست لب باز کند و بگوید من هم مثل تو فکر میکنم،اما غرورش اجازه نمیداد.خواست از اتومبیل پیاده شود،اما ترسید که او ناراحت شود.خودش را با بند کیفش سرگرم کرده بود.دید که او در اتومبیل را باز کرد و همانطور که او رویش به آن طرف بود با صدای گرفته ایی گفت:مرا ببکهش.و از اتومبیل پیاده شد،پشتش را به ماهک کرد و به در اتومبیل تکیه داد
.بعد از یک و دو دقیقه دستش را به موهایش کشید و سوار اتومبیل شد.خجالت میکشید به ماهک نگاه کند.در سکوت اتومبیل را روشن کرد و به راه افتاد.سکوت ماهک عذابش میداد، اما نمیتوانست از او بخواهد که حرف بزند.میدانست او الان در وضع روحی بعدی قرار دارد.او را تا سر کوچ رساند،وقتی خواست پیاده شود آرام گفت:ماهک.او در حالی که صدایش میلرزید به همان آرامی گفت:بله.مبین:از دستم که ناراحت نیستی؟او با سر جواب منفی داد.مبین:میخواهم از زاب بشنوم که از دستم ناراحت نیستی.
ماهک با لبخند مهربانی که به دل او نشست گفت:نیستم،مطمئن باشید.مبین:از اینکه نتوانستم جلوی احساساتم را بگیرم از تو عذر خواهی میکنم.ماهک وقتی میدید او خیلی راحت و صمیمی با او صحبت میکند احساس رضایت میکرد.حس کرد علاقه ی خودش هم بیشتر شده.
دستش را بالا برد که خداحافظی کند در همین حین آرین رو به روی آنها قرار گرفت.ماهک دستش را پائین آورد و به آرین سلام داد.مبین هم بلافاصله از اتومبیل پائین آمد.آرین گفت:حال پدرتان چطور است؟ماهک:به مرهمت شما خوب است.آرین:خدا را شکر مستانه خیلی نگران شما بود.اگر خسته نیستید یک سری به او بزنید.ماهک بعد از تشکر کردن از مبین خداحافظی کرد و بلافاصله به خانه بر گشت.بلوز و شلوار آبی رنگی پوشید و منتش را تان کرد و خطاب به زینب گفت:اگر با من کاری ندارید میخواهم بروم پیش مستان.زینب:نه فقط وقتی برگشتی پشت در را بنداز.از در که خارج شد دید که اتومبیل مبین دم در پارک شده.از هیجان قلبش به تپش افتاد.حالا که دیگر میدانست او چقدر دوستش دارد دلش میخواست بیشتر او را ببیند.فقط هنوز نمیدانست وقتی مقابل او قرار میگیرد چه واکنش از خود نشان دهد.دلش با تمام وجود او را میخواست،اما عقلش به او نهیب میزد که از مبین فاصله بگیرد.بد جوری بین منطق و عشق گیر کرده بود.با خودش مدام تکرار میکرد،که آای کاش او هم مثل ما بود.
آای کاش این فاصله ی طبقاتی وجود نداشت.با ذهن آشفته ایی که داشت زنگ در را فشرد.
چند لحظه بعد مستانه در را برای او گشود.مستانه لباس عروسی را در آورد بود و یک پیراهن صدفی رنگ پوشیده بود که خیلی به او میامد.تا چشمش به ماهک افتاد گفت:چقدر دیر آمدی،از دل شور داشتم میمردم.چرا از بیمارستان تماس نگرفت که خیال من را راحت کنی؟ماهک:به خدا فراموش کردم.همه مهمانها رفتند؟مستانه:آره فقط مبین اینجاست.هنگامی که باهم وارد سالن شدند مبین با دیدن او گل از گل شکفت.او هم سعی کرد مثل گذاشته رفتار کند،فقط کمی مهربان تر بر خورد کند.
مستانه به اطرافش چشم دوخت و گفت:میبینی چه ریخت و پاشی شده؟ماهک:وقتی که جمعیت زیاد باشد.این مسائل هم پیش میاید.جم کردنش کار دو ساعت است.مستانه:خواهرهای آرین گفتند که دست به هیچی نزنم تا فردا صبح.قرار است فردا به کمک بیایند.تو شا م خوردی؟ماهک:نه ولی اصلا گرسنه نیستم.مستانه:مگر میشود که گرسنه نباشی.سهم تو و مبین را کنار گذاشته ام.حدس میزدم که مبین بیاید،چون آرین با او تماس گرفته بود،گفت بود منتظر آمدن تو است.بیا برویم توی آشپز خانه باید غذا را گرم کنم.هنگامی که بلند شدند که به آشپز خانه بروند مبین هم بلند شد و گفت:با اجازه ی شما من از خدمت مرخص میشوم.آرین او را مجبور کرد که دوباره بنشیند و گفت:مگر من میگذارم بروی.باید باهم شا م بخوریم.بعد از شا م خواستی برو.مبین:شا م چه وقت؟میدانی ساعت چند است؟آرین:آره ساعت ۱۲ است.تازه سر شب لات هاست.مبین:قبول کن که الان وقت شا م نیست.من سر شب ساندویچ خوردم.آرین:مطمئأ که تا الان هضم شده،مگر من میگذارم از شا م عقد ما نخوری.مهری خانم گفت:پسرم،شگون نداره شا م نخرده از این در بیرون بروی.مبین به حالت تسلیم گفت:چشم هر چی مادر بفرمایند.مهری خانم:ممنون پسرم،انشالأ شا م عروسی خودت.آرین گفت:انشالأ.مستانه در حالی که دست ماهک کشید وارد آشپز خانه شد و گفت:من و آرین هم شا م نخوردیم.ماهک:شما دیگر چرا؟

مستانه:آن موقع میل به غذا نداشتم و آرین هم به خاطره من نخورد.در عوض حالا باهم میخوریم،اینطوری بیشتر مزه میزهد.ماهک.ماهک:بله قربان.مستانه:حس میکنم میخواهی چیزی به من بگویی.ماهک:خدا راهم کند،باز کارآگاه بعضی خانم گول کرد.مستانه:حسام به من دروغ نمیگوید.ماهک:اشتباه میکنی عزیزم.مستانه:محال است حرکات تو مشکوک است.ماهک:برو بابا.مستانه:به جان خودت اشتباه نمیکنن،جان بابات اگر اشتباه میکنم بگو.ماهک:تو هم تا یک چیزی میشود از جان بابای من مایه بذار.مستانه:خداوند صد و بیست سال به او عمر بدهد.پس حدسم درست بود؟ماهک":آره ولی فعلا نمیتوانم چیزی بگویم.مستانه:بعد از شا م باید بگویی.ماهک:چقدر عجولی بعد از شا م باید برگردم خانه،فردا صبح باید بروم بیمارستان نتیجه ی عکس و آزمایش بابا را فردا میزهند که ببینیم که بیاد برای عمل آماده بشه.باور کن از دل حره و اضطراب مدام حالت تهوع دارم.نمیدانم چرا اینقدر دلم شور میزند.مستانه:دلوپس نباش انشالأ حالش خوب میشود.حالا حرف را نپیچان،چه میخواستی به من بگویی.ماهک:مستان تو را بخدا اذیتم نکن.الان اینقدر خسته هستم که اصلا حوصله ی هیچ حرفی را ندارم.مستانه:بی عاطفه.حداقل بگو در چه مورد؟ماهک:نمیشود گفت:مستانه:لوس داری اذیت میکنی.یک کلمه گفتن که حال تو را بد نمیکند.ماهک:امان از دست تو.دس رحمت به کنه.مستانه:خوب منتظرم،بگو دیگر.ماهک:در مورد مبین است.مستانه:مبین.ماهک:آرام تر اسم ببر.الان میشنود،چه؟چرا اینطور نگاه میکنی؟مستانه:باز با او دعوا راه انداختی؟ماهک:نه.مستانه:پس قضیه چی؟ماهک:نکند انتظار داری همین حالا برایت توضیح بدم.مستانه:پس چی؟ماهک:شرمند.مستانه:ماهک تو را به خدا بگو.ماهک:آسم نده،دیوانه.مستانه:من اینطور اعصابم خورد میشود.تا حرف نزنی فضولی من دست از سرت بر نمیدارد.پس به نفع توست که زودتر حرف بزنی.
مهری خانم وارد آشپز خانه شد و گفت:چه کار میکنید؟هنوز که ایستادید.مستانه گفت:گذاشتم که گرم شود.ظرفها را هم آماده کردیم.مهری خانم:دخترم من خیلی خستهام میخواهم بروم بخوابم.مستانه:برو معما جان،انشالأ که خوب بخوابی.مهری خانم:مگر میتوانم.مستانه:چرا؟مهری خانم:باورم نمیشود که از من جدا شودی و بزودی مرا ترک خواهی کرد.مستانه مادرش را در آغوش گرفت و گفت:الهی دور مامانه مهربانم بگردم.مهری خانم:خدا نکنه.مستانه:من که هنوز از پیش شما نرفتم.تا یک سال دیگر وبال گردن تان هستم.تا آن موقع هزار تا تصمیم میگیریم.مهری خانم در حالی که آشپز خانه را ترک میکرد گفت:هر جا باشی از خدا میخواهم که سفید بلخت شوی.ماهک گفت:انشالأ.مستانه گفت:انشالأ یک روز برای خودت.خوب حالا دیگر تنها شدیم،حرف بزن ببینم چه خبر شده؟ماهک:هیچ خبری نشده.مطمئن باش.الان است که غذا بسوزد.آرین توی آشپز خانه سرک کشید و گفت:خانم مردم از گرسنگی.مستانه:عجب شکمویی هستی از غروب تا حالا یک جعبه شیرینی خوردی.آرین:شیرینی که جای غذا را نمیگیرد.مستانه:برو پیش مهمنت الان غذا را میآورم.آرین:اگر روی این میز را خلوت کنی،همین جا غذا میخوریم.اینطوری بهتر است.با رفتن آرین ماهک مشغول جم آوری میز آشپز خانه شد.مستانه هم کوتاه آمد و مشغول کشیدن غذا شد.سر میز آشپز خانه مستانه گفت:ببخشید آقای تابنده که دیر شد.او در حالی که با سالادش مشغول بعضی بود گفت:شما ببخشید که من بد موقع مزاحم شدم.آرین گفت:شا م که چه عرض کنم ساعت از ۱۲ هم گذاشته به این میگویند سحری.ماهک تمام حواسش به او بود که بیشتر از دو قاشق نخورد و فقط با غذایش بعضی میکرد.چهره آاش گرفته و غمگین به نظر میرسید.هر چه مستانه و آرین سعی کردند با شوخیهای مختلف او را بخنداند،بی فایده بود.او به احترام بقیه پشت میز ماند که همه قزیشان را صرف کندند.بعد گفت:آرین جان،اگه اجازه بدهی من دیگر زحمت را کم کنم،خیلی خسته هستم،فردا هم صبح زود باید بیمارستان باشم.

آرین دست او را صمیمانه فشرد و گفت:ممنونم که ما را لایق دانستی و در جشن ما شرکت کردی.مستانه گفت:امیدوارم بزودی در عروسی شما جبران کنیم.مبین نگاه کوتاهی به ماهک انداخت و گفت:انشالأ.مبین جمله آاش را به صورت طنز بیان کرد.مستانه گفت:انگار خیلی مایل به ازدواج نیستید.مبین باز هم نگاه کوتاهی به او انداخت و در جواب مستانه گفت:تا طرف کی باشد.آرین گفت:به هر حال باید کسی را انتخاب کنی که با جان و دل دوستش داشته باشی.مبین:به شرط اینکه طرف هم همین احساس را نسبت به من داشته باشد.تا آرین و مبین از در خارج شدند،مستانه رویش را به طرف ماهک گردند و گفت:صبر کن با تو کار دارم.ماهک:ساعت یک و نیم است،باید برگردم،واگر نه صبح خواب میمانم.درضمن تو که تنها نیستی آرین با تو است.مستانه:میخواهد برود.ماهک:چرا؟
مستانه:نمیدانم،راسم و رسومات مسخره.مامان خانومش فرموده باید شب برگردی.ماهک خندید و گفت:از حالا با مادر شوهرت این طوری رفتار میکنی؟مستانه:اگر بخواهد آرین را از من جدا کند،آره.ماهک:خدا به دادش برسد،فردا که از بیمارستان که برگشتم یک میام اینجا.حالا بگذار بروم،به خدا نای ایستادن ندارم.مستانه:باشد برو،مطمئنم تا سپیدی روز خواب به چشممانم نمیرود.ماهک:این هم یک نوع مرز است که گریبانگیر تو شده.مرز فضولی.تا آرین نیامده من بروم.مستانه:حرفهای آخرش را با مبین شنیدی؟حس کردم منظورش تو هستی.ماهک:از بس خسته ایی خیال پرداز شودی.مستانه:نه اینطور نیست.اصلا حرفهایش حالت طعنه داشت.تازه چرا موقع حرف زدن نگهش به `تو بود؟ماهک:چه میدانم؟مستانه:به خدا مطمئنم،بد جوری دل باخته ی تو شده است.قبول کن دیوانه ی تو است.ماهک:خوبه خودت میگویی دیوانه،پس یک دیوانه بدرد من نمیخورد.ترجیح میدهام با یک آدم عاقل زندگی کنم.مستانه:تو عمرم دختری به لوسی تو ندیده ام.ماهک دستش را بالا برد و گفت:خداحافظ عروس خانم بد اخلاق.مستانه:صبر کن ماهک کجا میروی؟
تا ماهک از در خارج شد آرین جایش را گرفت و گفت:خانم ملوس خودم چرا اخم هاش تو هم رفته؟مستانه سعی کرد بیشتر اخم کند و گفت:به خاطره اینکه تو میخواهی بروی.آرین آرام خندید و گفت:یا بخاطر اینکه ماهک تنهایت گذاشت؟مستانه:او هم مثل تو بی معرفت است.آرین:عزیزم،عزیزم،این چه حرفی است.دلت میاید به من بگویی بی معرفت؟مستانه:چه جور هم،تو چطور دلت میاید من را تنها بگذاری؟آرین:خوشگل خانم،خودت میدانی که نهایت آرزوی من است که پیش تو بمانم.اما نمیشود.مستانه:چرا نمیشود؟مگر من زن قانونی تو نیستم؟آرین:قربان زن خوشگلم بروم.مستانه:یاله به مادرت زنگ بزنی بگو امشب اینجا میمانی.آرین او را در آغوش گرفت و گفت:عزیزم او الان خواب است.تو که دختر حرف گوش کنی بودی.مطمئنم تا دراز بکشی خوابت برده.وقتی کشم هیات را باز کنی قول میدهم که من در اتقت باشم.مستانه:چطوری؟آرین:صبح اول وقت میآیم بیدارت میکنم.مستانه:داری گولم میزانی؟آرین:عزیزم چرا مثل بچهها حرف میزانی؟کاری نکن که با بغض از تو جدا شوم.با صدای پا ی مهری خانم آرین بلافاصله از مستانه فاصله گرفت.مهری خانم با چشمهای خواب آلود به آنها ملحق شد و گفت:چرا دم در ایستادید؟مستانه جواب داد:آرین میخواهد برود.مهری خانم گفت:پسرم،چرا اینجا نمیمانی؟آرین:ممنون ادر اینجا لباس راحتی ندارم.با این کت و شلوار راحت نیستم.مهری خانم:پس برو به امان خدا.با رفتن آرین،مستانه خسته و بی حوصله روی تخت دراز کشید و زود تر از آنچه که فکر میکرد به خواب رفت.


پایان فصل ۴
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #28  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,255
مبین:بس رامش،چرا این قصه ی کهنه را تمام نمیکنی؟رامش:حالا دیگر شد قصه ی کهنه؟تو قول دادی باید هم پای قولت باشی.مبین:چه قولی؟رامش:انگار یادت رفته که ما قرار بود با هم ازدواج کنیم.مبین:این ذهنیتی که تو برای خودت ساختی،و گرنه ما چنین قولی را با هم نذاشتیم.رامش:به همین زودی همه چیز را فراموش کردی؟مبین:چیزی نبود که بخواهم آن را توی ذهنم نگاه دارم.رامش:فکر نمیکردم که روزی برسد که تو زیر قولت بزنی.مبین:بس کن دیگر،در مرا عصبی میکنی.
من کی به تو قول دادم؟دو سال پیش مادرم همینطوری تا را عروسم خطاب کرده،آن هم فقط یک بار.دیگر بعد از آن که فهمید من هیچ کششی نسبت به تو ندارم،اسم تو را به عنوان عروس خود نیاورد.حتا جلوی خودت چند بار گفت که من خیلی دوست داشتم که دختری مثل تو عروسم باشد،اما پسرم مثل تو فکر نمیکند و گار یادت باشد من همان موقع به تو گفتم که قصد ازدواج ندارم،توی این مدت هم یک بار به تو ابراز علاقه نکردم یا حتا کوچکترین حرکتی هم که دال بر دوست داشتن من باشد نکردم.اما تو نخواستی باور کنی.رامش:اما مرا امیدوار کردی.مبین:خودت خودت را امیدوار کردی.رامش:اگر از من بدت میاید چرا با ما رفت و آمد میکنی؟مبین:انگار فراموش کردی که ما باهم فامیل هستیم.
وقتی پدر یا مادرت ما را دعوت میکنند،آداب حکم میکند که دعوتشان را ردّ نکنیم.در ضمن من هیچ وقت از تو بدم نیامده،تو هم مثل خواهرم مبینا هستی.اگر تو را مثل خواهرم نمیدانستم که از تو حمایت نمیکردم.انگار فراموش کردی که تو را از چه منجلابی بیرون کشیدم.رامش سیگار بعدی را روشن کرد و عصبی گفت:چرا اون موقع آداب حکم نکرد که بدبختی مثل مرا به خودت امیدوار نکنی؟چرا هر بار که تو را دود میکردم بدون چون و چرا دعوتام را میپذیرفتئ؟مبین:چه میدانستم که در ذهن تو چه میگذاشت.راستش را بگو،اصلا شد در طول این مدت من تو را برای یک بار هم که شده دعوت کنم؟من تو را به عنوان یک دوست و خواهر پذیرفته بودم.
رامش:یعنی الان دیگر مرا مثل خواهرت قبول نداری؟مبین:نه خودت میدانی از وقتی که گفتی علاقه ی قلبی به من پیدا کردی،دیگر با تو بیرون نایامدم،و هتلا امکان در مهمانیهایی که تو توی آن شرکت داشتی شرکت نکردم.
رامش:آای کاش هرگز مرا به گفته ی خودت از منجلاب بیرون نمیکشیدی.مبین:بد است که دوباره فرصت پیدا کردی یک زندگی سالم و خوب داشته باشی؟رامش:من این زندگی به گفته ی تو سالم را با تو میخواهم.مبین از روی سندلی بلند شد و گفت:میخواهم مطب را تعطیل کنم.رامش:داری من را بیرون میکنی؟مبین:ساعت ۱۰ شب است.
منشی من دو ساعت است که رفته.میبینی که این موقع شب مریض ندارم.پس ماندنم بی فایده است.الان مادر نگران دیر آمدن من است.رامش:گوشی را بردار.فکر کن من هم مریض تو هستم.مبین:ببخشید من روان شناس نیستم
.رامش:یعنی من دیوانه شدم؟مبین:بنده چنین جسارتی نکردم.رامش:معالجه ی من فقط دست تو است.مبین:رامش خواهش میکنم.من خیلی خسته ام.دیگر حوصله ی این بحث بیهوده و بی نتیجه را ندارم.رامش:بی نتیجه؟اما من کوتاه نمیایم.
مبین:مجبوری.رامش:چرا؟مبین:چ ون من هیچ علاقه ایی به تو ندارم.رامش:مهم نیست.بعد از ازدواج این علاقه به وجود میاید.مبین:محال است من چنین حماقتی را بکنم.رامش:حماقت،بهتر است با من راست باشی.تو به تازگی تغییر کرده ایی.تا چند ماه پیش طور دیگری بودی.پای کسی در میان است؟
مبین:نه،در ضمن من اصلا دوست ندارم که تو وارد حریم خصوصی من بشوی.رامش:تو باید با من ازدواج کنی.مبین عصبی شد.دستش را محکم ریمیز کبید و گفت:میروی یا بروم؟رامش هرگز تا این حد خود را خار و خفیف ندیده بود،با بغض گفت:همیشه فکر میکردم که میتونم روزی تو را از آن خود کنم،اما حالا میبینم که در تمام مدت خودم را گول میزدم.مبین:خدا را صد هزار مرتبه شکر که خودت هم به این نتیجه رسیدی
.رامش:مسخرهام میکنی؟مبین؛نه چرا مسخره کنم؟تو جوان و زیبا ایی.مطمئن هستم که بهترین موقعیتها سر راهت قرار میگیرد.من لیاقت تو را ندارم.هرگز نمیتوانم تو را خوش بخت کنم.رامش:همه ی اینها یک مشت شعار بی اساس است.تو اگر بخواهی میتوانی.مبین:مشکل اینجاست که نمیتوانم.چون دلم پیش تو نیست.رامش:این همه مردم تو این دنیا زندگی میکنند همه از روی عشق با هم ازدواج میکنند؟مبین:نه ولی اکثریت وقتی کسی را برای زندگی خود انتخاب میکنند نسبت به آن طرف تمایل دارند.رامش:این تمایل را تو خیلی راحت میتونسی به وجود بیاوری.مبین:نمیشود باور کن.رامش:اگر میخواستی میشد.
چون میدانستی که من عاشق تو هستم.مبین:من ادامه این بحث را بی خود میدانم.جز اینکه وقت ما گرفته شود چیزی عاید ما نمیشود.پس نه وقت خودت را تلف کن،نه وقت مرا.
رامش از روی سندلی بلند شد و بدون اینکه به او نگاه کند به سمت در رفت و گفت:این روز تلخ را هرگز فراموش نمیکنم.مطمئن باش از این رفتارت پشیمان میشوی.
رامش تا از در خارج شد بغضش را رها کرد و با گریه سواره ماشینش شد.اتومبیل مبین درست پشت اتمبیلش پارک شده بود.با حسرت به اتومبیل مجلال او نگاه کرد که تا چند ساعت پیش فکر میکرد روزی صاحب آن میشود.سوار اتومبیل شد و سرش را روی فرمان گذاشت و با صدای بلند شروع به گریه کرد.یک دفعه هم از گریه باز ایستاد. و با خود فکر کرد:فکر نکن کوتاه میآیم،بالایی سرت میارم مبین که از رفتارت پشیمان شوی.
رامش اتومبیل را روشن کرد و بجای اینکه اتومبیل را بسمت خیابان هدایت کند،به سمت جلو هدایت کرد.برخورد با اتومبیل مبین چنان صدایاش خراشی داشت که خودش بیشتر ترسید.بلافاصله عقب رفت و با سرعت وحشتناکی از آنجا دور شد.
وقتی فکر میکرد که وقتی مبین اتوموبیلش به چه روزی در آماده چه حالی میشد،احساس خاصی به او دست داد،یک نوع آرامش جنون آمیز،انگار داشت ذره ی انتقام را زیر دندانهایش مزه مزه میکرد.
بدون اینکه بخواهد به گذشته فکر کرد.به آن روزها که تازه وارد باند قاچاق بحرام کله خر شده بود.اگر مبین به موقع به داد او نمیرسید حالا یک معتاد مفنگی بدرد نخور بود که توی اجتماع هیچ جایی نداشت.وقتی به رابطه ی خودش با دار و دستی بهرام کله خر به یاد میاورد به مبین حق میداد که او را برای زندگیش انتخاب نکند.با خود گفت:او یک آدم پاستوریز و از صافی گذشته است اما من چی؟یک حس موذیانه او را وادار میکرد که مبین را زیر نظر بگیرد تا سر از کار او در بیاورد.
مبین با دیدن اتوموبیلش حسابی از دست رامش عصبانی شد و از این حرص میخورد که هیچ کاری ازدستش بر نمیآید.پشت فرمان نشست و یک راست به بیمارستان رفت تا احوال پدر ماهک ببپرسد.نیمههای راه تزیدشفتد که این موقع شب او بیمارستان نیست.میخواست دربزند که به طرف منزل برود که به او بخردکرد داشت با چشمهای گریان از عرض خیابان میگذاشت.با دیدن چهره ی غمگین و گرفته ی او انگار به دلش چنگ میزنند.با بوق زدن او را متوجه خود کرد،اما او بی اعتنا به را راهش ادامه داد.بلافاصله اتومبیل خود را گوش ایی پارک کرد و با حالت دو خودش را به ماهک رساند.پشت سر او که رسید گفت:ماهک.ماهک همان طور که پشتش به او بود با بغض گفت:خواهش میکنم تنهایم بگذار


.مبین رو به روی او قرار گرفت و با محبت گفت:مگر میتونم تو را با این حالت و در این موقع شب تنهایت بگذارم.ماهک:اما من میخواهم تنها باشم.مبین:حداقل بگو بدنم چه اتفاقی افتاده؟ماهک چشمهای گریانش را به او دوخت و گفت:حال پدرم خیلی بد است.مبین:نگران نباش.امیدت به خدا باشد.ماهک:کار از این کارها گذشته.مبین:دکتر چیزی به تو گفت؟ماهک نتایج آزمایش را به سوی او گرفت و گفت:نیازی بگفتن دکتر نیست،همه چیز روی این ورقه ی لعنتی نوشته شده.مبین نگاهی به عکسها و آزمایشها انداخت. با دیدن آنها قلبش از وحشت لرزید.آنها را به او برگرداند و آرام گفت:وقتی خداوند درد میدهد،درمان را هم میدهد.ماهک:کار از دارو گذشته.دکترش میگفت،بیماری او خیلی پیشرفت کرده.سرطان تنها بیماری است که انسان از دستش خلاصی ندارد.مبین:اشتباه فکر میکنی.خألیها هستند که به این بیماری مبتلا میشوند و درمان میشوند.ماهک:قضیه ی پدر من فرق میکند،بیماری به همه جای بدنش ریشه دوانده.مبین:شیمی درمانی...)او نگذاشت مبین ادامه دهد،با گریه گفت:خیلی سخت است.من بدون پدر چه کار کنم؟این بچههای قد و نیم قد،خیلی سخت است.مبین:خدای من،این چه فکرهایی است که به ذهن خود راه میدهید.هنوز اتفاقی نه افتاده.باید قوی تر از این حرفها باشی. گریه ماهک افزایش یافت.و گفت:چه طوری؟از بعد از ظهر که با دکترش صحبت کردم،دارم راه میروم،و اشک میریزم،اما سبک نشده ام.حتا نمیتوانم خود دار باشم.مبین سعی کرد او را آرام کند اما انگار بی فایده بود و انگار که اشکهای او تمامی نداشت.از بس نگرانش بود،مجبور شد با آرین تماس بگیرد و از او بخواهد که مستانه را پیش او بفرستد.ماهک آن شب تا صبح بیدار بود.حتا نمیتوانست دراز بکشد.تمام ذهنش در گیر بیماری پدرش بود.حتا ذره ایی به مبین فکر نمیکرد.

مبین هم حالی بهتر از او نداشت.مدام توی اتقش راه میرفت و به این میاندیشید که در آن لحظه ماهک چه میکند.از خدا میخواست که به او صبر عطا کند تا راحت با این غذأ کنار بیاید.صبح روز آن روز وقتی او رسر کوچ به انتظار دید از دادن چهره ی خسته و غم زده ی او فهمید شب سختی را پشت سر گذشته.در سکوت راه بیمارستان را پیش گرفتند.
ماهک خودش به حرف آمد،دیگر مثل گذشته رسیمی صحبت نمیکرد.برای او جای تعجب دست که به این راحتی با مبین کنار بیاید و در کنار او احساس راحتی میکرد.با لحن محزونی گفت:حسابی باعث درد سر تان شدم.مبین:امیدوارم باور کنی که نهایت افتخار من است که در کنار تو باشم و بتوانم کار کوچکی را برایت انجام دهم.
ماهک در دل خوشحال شد اما خود را بی تفویت نشان داد.بحث را عوض کرد و گفت:حالا باید چه کار کنم؟اگر پدرم پرسید چه مریضی دارد،چه جوابی به او بعدهام؟مبین:به هیچ عنوان نباید بگذاری او بفهمد،واگر نه کلّ روحیه آاش را از دست میدهد.من دیشب با دکتر بینش که یکی از دوستان پدرم است صحبت کردم.گفت که بعد از دو یا سه روز دیگه که حالش بهتر شد،میتوانید او را به منزل بر گردانید.منزل که باشد برای شما بهتر است.اینطوری راحت تر از او پرستاری میکنید.ماهک.ماهک:بله.
مبین:میدانم که کنار آمدن با این مساله برایت سخت است.دوست ندارم زیاد غصه بخوری.میدانم که حق ندارم که در زندگی خصوصی تو دخالت کنم،اما نمیتوانم تو را اینقدر پژ مورد ببینم.در ضمن میخواستم بگویم اگر حوصله ی شمال رفتن نداری،تا یک مدت نمیخواهد بروی.میتوانی دورا دور کارهایت را انجام دهی.
ماهک از اینکه میدید او تا این حد به فکرش است علاقه به او دو چندان میشد.اما سعی کرد خود را خونسرد نشان دهد.آرام گفت:ممنونم که به فکر من هستید.اما من نمیخواهم برای من تبصره قائل شوید،من باید کارها را همانطور که بود انجام دهم.با رسیدن به بیمارستان بحث خاتمه یافت.هم زمان با آنها،مستانه و آرین و مادرش نیز ازراه رسیدند.


ماهک با تشکر از آنها گفت:چرا به زحمت افتادید؟این موقع روز گمان نکنمک ملاقاتی بگذارند
.مبین گفت:این مشکل با من.هنگامی که وارد بیمارستان،مستانه خطاب به ماهک گفت:دو سه روز است که دارم از فوضولی میمیرم.چند روز پیش قرار بود مطلبی را راجع مبین به من بگویی.اما با این مشکل پدرت به فراموشی سپرده شد.ماهک:حتامان انتظار داری الان بگویم؟مستانه:حالا که نه اما وقتی که از بیمارستان برگشتی باید به من بگویی.ماهک:عجب آدمی هستی،مگر نمیبینی در چه شرایط سختی بسر میبرم؟مستانه:اتفاقا شاید با گفتن آن سبک شوی و کمتر بیماری فکر کنی.
ماهک سرش را به نشانه تأسف تکان داد و قبل از مستانه وارد اتاقی شد که پدرش بستری بود.از اینکه میدید پدرش روز به روز ضعف تر میشود،احساس بیچارگی کرد.نا خواسته اشکهایش جاری شد.
زینب بلافاصله نزدیکش آمد و گفت:چرا گریه میکنی؟اینطوری حال او بد تر میشود.ماهک سعی کرد جلوی اشکهایش را بگیرد.به بهانه ی صحبت با دکتر از اتاق خارج شد.مبین خواست دنبالش برود،اما از ترسینک او طور دیگری فکر کند از رفتن منصرف شد،اما دلش برای او پر پر میزد.
وقتی دید مستانه دنبال سرش رفت،نفس راحتی کشید.مستانه سر آستین ماهک را کشید و او را وادار به ایستادن کرد.به چشمهای گریان او زول زد و گفت:چرا اینطوری میکنی؟گریه آاش تبدیل به حق حق شد و گفت:دست خودم نیست.وقتی فکر میکنم او را به زودی از دست میدهام،میخواهم دیوانه شوم.مستانه:اولا مرگ و زندگی دست خداست.هر چه خودش بخواهد،شکر.در ضمن فکر میکنی با گریه و زاری تو او خوب میشود؟
ماهک:اگر گریه نکنم بغض مرا منفجر میکند.مستان چرا من اینقدر بدبختم؟
روی نیمکت نشستند.مستانه سر او را به سینه خود گرفت و خودش هم به گریه افتاد گفت:این جوری حرف نزنخدا قهرش میگیرد.در ضمن هنوز که برای پدرت اتفاقی نه افتاده.اگر خوب نگاه داری کنی شاید عمر طولانی داشته باشد.باز هم اشکهای ماهک سرازیر شد و گفت:اگر خیلی عمر کند شاید دو سال هم کمتر باشد.تحمل این وزیت درد ناکبری من خیلی سخت است.او از مادرم که حتا چهر آاش را به خاطر ندارم.این هم از پدرم که در سختترین شرایط زندگیم میخواهد مرا تنها بگذارد.
مستانه:پاشو گریه و زاری بس است. برویم بالا،پدرت الان منتظر تو است.برو یک آبی به صورتت بزن تا باهم برویم.بعدا از پایان وقت ملاقات او به همراه مستانه و آرین به منزل باز گشت.
آرین آنها را سر کوچه پیاده کرد و گفت:من باید یک سر به شرکت بزنم.شما هم سعی کنید نقشه را به جایی برسانید.اتومبیل آرین که دور شد آنها به ترفمنزل راه افتادند.مستانه گفت:برو لباس هیات را عوض کن که راحت باشی.فقط خیلی طولش نعدی.ماهک:شاید خانه کار داشته باشم.مستانه:چه کاری:مگر زینب قبل از ما با مبین بر نگشته؟مطمئن باش تا حالا همه ی کارها رانجام داده.ماهک وارد خانه که شد زینب را در حال جم و جور کردن خانه دید.ستاره کوچولو تا چشمش به او افتاد خودش را به آغوش او انداخت و با لهجه ی شیرین کودکان آاش گفت:آجی،برایم پفک خریدی؟ماهک اورا بوسید و گفت:نه عزیزم،بد از ظهر خودت را میبرم هر چی دلت بخواهد،برایت میخرم.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #29  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,255
ستاره را پائین گذشت و و اتاق خود رفت.
لباس هایش را عوض کرد و وسایل مورد نیاز کارش بود را دخل کیف جا داد.مانتو آاش را به تان کرد و بدون اینکه دکمههایش را ببندد یک روسری سالی روی سرش انداخت و از اتاق خارج شد.زینب یک نگاهی به سر تا پا ی او انداخت و گفت:میروی پیش مستانه؟ماهک:آره خیلی از کارهایم عقب افتاده.باید تا پس فردا که به شمال میرویم بخشی از کار را انجام داده باشم.زینب:آقای دکتر تابند وقتی که من را رساند،توی ماشین به من گفت که به تو بگویم که برای رفتن به شمال عجله نکنی رفتن آرین به تنهایی کافی است.ماهک:به او ربطی ندارد،کار من است،تعهد دارم و باید هر چه زودتر کارم را انجام دهم.
زینب از او حرصش گرفت اما به روی خود نیاورد و گفت:بنده خدا که حرف بعدی نزده.کیلید را با خودت ببر.من یک سر میروم خانه خواهرم.بعد از زهر از همان جا به بیمارستان میروم.ماهک:بچهها چی؟زینب:سعید و ستار با خود به بیمارستان میبرم،ولی ستاره را پیش خواهرم میگذارم.بابات از من خواست که بچهها را به دیدنش ببرم.میگفت دلش برای بچهها تنگ شده.آای کاش میگذاشتند ستاره را هم ببرم.
ماهک:مقررات بیمارستان همین است.البته به نفع خود ستاره است که توی آن محیط نرود،بچه است،خدای نکرده مریض میشود.انشالأ بابا همین روزها برمیگردد خانه.
زینب:انشالأ،تو بعد از زهر میایی بیمارستان؟
ماهک:آره البته شاید دیر تر از شما برسم.چون باید سری هم به دانشگاه بزنم.زینب:هنوز امتحاناتت تمام نشده؟ماهک:چرا،کار دیگری دارم.ماهک هنگامی که از در خارج شد مستانه را به انتظار خود دید.
که اخمهای قشنگش را در هم فرو رفته بود،به او گفت:انگار هفت ماه به دنیا آمدی.مستانه خود را از جلوی در کنار کشید تا او وارد شود،گفت:بر عکس من که برای برای هر چیزی عجله دارم،تو آنقدر فس فس میکنی که جانم را به لب میرسانی.ماهک:اینکه خیلی خوب است من و تو مثل آب و آتیش میمانیم.
اگر من خاموشت نکنم اوضاع خراب میشود.شکر خدا آرین هم مثل من خونسرد است.هنوز شروع به کار نکرده بودند که باز مستانه پا پیچ او شد و گفت:به خدا اگر نگویی آن روز بین تو و مبین چه اتفاقی افتاده من کار نمیکنم.تمام فکرم مشغول توست که بدنم آن راز نا گفته چیست.ماهک خندید و گفت:در شگفتن تو چه جوری دانشگاه قبول شودی.مستانه:کی میگوید من قبول شدم.شانسی مرا جزو قبول شدگان گذاشتند.حالا حرفت را میزانی یا بازم میخواهی رجز خانی کنی.ماهک ماژور شد آن چه را که از زبان مبین شنیده بود را برای او تعریف کند،در اخر گفت:فزولیت فرو کش کرد خانم خانم ها؟مستانه:هنوز نه تا شما را به هم نرسانم فضولیم ادامه دارد.ماهک:باز حرف بیخود زادی؟مستن:یعنی تو دلت نمیخواهد مرد آیندت مبین باشد؟
ماهک:نه.مستانه:پس دوستش نداری.
ماهک با بغض به مستانه جواب داد:اتفاقا در طول عمرم تا به حل تا این اندازه کسی را دوست نداشتم
.مستانه:تو دیگر کی هستی.پس چرا از او فرار میکنی؟ماهک:چون دیی ما باهم فرق دارد.مستانه:باز وارد حریم سیاسی شودی.طوری حرف میزانی که انگار او از کره ماه آماده.ماهک:ببین مستان اصلا دللم نمیخواهد کلمه ایی در این مورد بشنوم.اگر آن چه را که در دلم میگذاشت به تو گفتم،چون حس میکردم باید به تو بگویم.تو تنها کسی هستی که میتوانی محرم اسرار من باشی.پس به جای اینکه آزارم بدهی در این مورد فقط شنونده باش و بگذار گاه گداری آنچه را که بر دللم سنگینی میکند پیش تو به زبان بیاورم.اگر میخواهی مدام از این حرفها بزنی،مجبورم میکنی که اگر چیزی هم وجود دارد به تو چیزی نگویم،و شاید یک جورایی بین ما فاصله بی افتاد.افتاد؟
متن:نه خیر نیفتاد.چون دوزاری بنده سال هاست که کج است.ماهک:خودت هم کجی ،خبر نداری
.مستانه:باشه قبول هر چه تو بگویی.صبح زینب به مامان گفت بود که میخواهی تعطیلات نوروزی را به روستا بروی.ماهک:خبرها زود میرسد.مستانه:تو که نم پس نمیدی.واقعاً که من باید آخرین نفر باشم که بفهمم؟چقدر دلم را خوش کرده بودم عدا را با هم میگذارانیم.
ماهک:اگر تو دوست داشتی با آرین بیا.مطمئنم که آنجا آنقدر جا هست که شما هم بیایید.مستانه:چطور به کله آات زد که به ولایت بروی؟ماهک:تصمیم پدر بود.سال هاست که به آنجا نرفته.
ماهک بغض کرد و با لحن غمگینی ادامه داد:انگار خودش هم متوجه شده که رفتنی است.میخواهد این چند صباحی را که زنده است را در آنجا بگزارند.من هم دیدم ایام تعطیلات فرصت خوبی است که او را همراهی کنم.مطمئنم که دیگر چنین فرصتی برایم پیش نمیآید.که اینطور با او تنها باشم.مستانه:مگر زینب و بچهها نمیایند؟ماهک:نه فقط من و پدر میرویم.میدانی که آنجا یک خانه ی کوچک دارم با مقداری زمین که ارثیه مادری است.در آنجا سر بار کسی نیستم.تو و آرین هم با مادرت میتوانید چند روز مهمان ما باشید.خیلی نقشهها در سر دارم.مستانه:مثلا چه نقشه ایی؟ماهک:پولی را که مبین برای کارم به حسابم ریخته،میخواهم همه را خرج آنجا کنم
.مستانه:خاک بر سر خرت کنم.خیلی چیز ها واجب تر از آنجا توی زندگیت وجود دارد که میتوانی به آن برسی،نه اینکه خرج یک خانه روستایی دور افتاده بکنی.ماهک:خیلی هم دور نیست،فقط یک ساعت با تهران فاصله دارد.مستانه:نکند تصمیم داری بروی آنجا زندگی کنی؟ماهک:مگر ایردی دارد؟
مستانه:نه اتفاقا گوسفند چرانی هم به تو خیلی میاید.پخته ی همین کاری.
ماهک:خودم هم میدانم.مستانه:بعضی وقتها اینقدر حرصم میدهی که دلم میخواهد خفه آات کنم.ماهک:به جای اینکه اینقدر حرص من را بخوری زود باش کار را شروع کنیم من وقت ندارم.
انگار که باران همه شهر را شسته بود.همه چیز زیبا ایی خاصی داشت.مبین با حظّ به خیابانها نگاه میکرد.بی هدف گام بر میداشت و نمیدانست این وقت روز پرنده هم پر نمیزند او بیرون چه میکند.او عاشق این محله ی اشرافی بود.تمام خاطرات کودکی و نوجوانی ی او در این محله شکل گرفته بود.هر بار که در سکوت در آنجا قدم میزد خاطرات گذشته برایش زنده میشد.
چقدر در این کوچه دویده و شیطنت به خرج داده بود.با صدای بوق اتومبیلها فهمید که زندگی باز هم به جریان افتاده.نگاهی به ساعتش انداخت.

هنوز ساعت شیش بامداد بود.حسابی پیاده روی کرده بود.راه آماده را بازگشت.به دم در که رسید آرام کیلید را در قفل چرخاند و وارد هیات شد.نگاهی به باغچه کوچک منزل انداخت.حس کرد درختان به روی او لبخند میزنند.با این فکر و خیال وارد آامارات شد.مادرش را رو به رو خود دید.
همراه با لبخندی که مادرش عاشق آن بود گفت:صبح به خیر مادر.خانم تابنده:صبح تو هم به خیر عزیزم،معلوم هست این وقت صبح کجا رفته بودی؟مبین:رفته بودم کمی قدم بزنم.جای شما خالی پیاده روی خوبی بود.
خانم تابنده:خسته نباشی.هوای بیرون که سرد نبود؟مبین:نه عالی بود بهاری بهاری.باران دیشب کار خودش را کرده.سرما را کاملا شسته.
خانم تابنده:این باران نوید بهار بود،دیگر چیزی به بهار نماند.خسته که نیستی؟مبین:نه چه طور کاری دارید؟خانم تابنده:فکر کردم شاید بخواهی بخوابی.مبین:حیف نیست.بعد از لذت بردن از هوای پاکیزه چشمم را به خواب گرم کنم.

خانم تابنده:پس بیا برویم آشپز خانه،صبحانه آماده است.مبین:منتظر پدر نمیمانیم؟
خانم تابنده:تا ما مشغول شویم،او هم میاید.خانم تابنده نان داغ را از تستر خارج کرد و روی میز جلوی پسرش گذاشت.شیر را داخل لیوان ریخت و گفت:مبین جان.
مبین:جانم.
خانم تابنده:چیزی هست که به من نگفته باشی؟

مبین متعجب به مادرش نگاه کرد و گفت:اتفاقی افتاده؟
خانم تابنده:نه عزیزم چه اتفاقی؟مبین:واقعاً منظور شما را نمیفهمم.خانم تابنده روی سندلی مقابل او نشاط و گفت:اتفاقا میفهمی.فقط سعی میکنی از زیر آن در بروی.مبین:مادر.خانم تابند:اینطوری نگاهم نکن.مبین:یعنی شما اینطور من را شناختید؟خانم تابنده:پس چرا به مادرت نمیگیی که عاشق شده ایی؟و چرا آن دختر خوش بخت را با من آشنا نمیکنی؟این حق من است که بدنم عروس نازنینم کیست و در چه جایگاهی قرار دارد.

مبین:مادر دست بر دار.من حوصله ی شوخی ندارم.خانم تابنده:اما من کاملا جدی هستم.
مبین:اشتباه فکر میکنید مادر من،این فقط زاده ی تخیل شماست.خانم تابنده:مبین تو عاشقی.حاضرم به تمام مقدسات عالم قسم بخورم.مبین خندید و دستش را بالا برد و گفت:تسلیم.خانم تابنده از شادی چشمهایش پر اشک شد.کره و مربا را روی نان مالید و به دست او داد و گفت:الهی قربان پسر عاشق خودم بروم
.مبین:خدا نکنه.خانم تابنده:پس حدسم درست بود؟او با اندکی شرم جواب داد:بله.
خانم تابنده:آخ نمیدانی چقدر خوشحالم.چند سال است که منتظرم این اتفاق بیفتد.خسته شدم از بس انتظار کشیدم.هر چه دفتر خاطراتت را زیر و رو میکردم،بی فایده بود.مبین:مادر یعنی شما مرا میپاییدید؟خانم تابنده:پس چی خیال کردی؟فکر کردی که دیگر بزرگ شودی کاری باتو ندارم.مبین:مرا باش که فکر میکردم هرگز بدون اجازه ی من وارد اتاقم نمیشوید.خانم تابنده خندید و گفت:هر وقت زن گرفتی آن موقع دیگر بدون اجازه وارد اتاقت نمیشوم.در حال حاضر مجرد تشریف داری،تمام و کامل متعلق به شخص بنده هستی و بعد از ازدواج متعلق به همسرت هستی.مبین:اگر قرار باشد با ازدواج بین ما فاصله بیفتد من هرگز ازدواج نمیکنم.خانم تابنده با خنده گفت:بچه ننه نباش،چرا فکر میکنی که فاصله میافتد.تازه ما بهم نزدیک تر میشویم.فقط من کارم با تو تمام میشود چون مطمئنم یک نیروی تازه نفس از تو حمایت میکند و بهتر از من از تو مراقبت میکند.او با شیطنت گفت:اگر زودتر اینها را گفت بودید تا حالا دو جین بچه دور و اطرافم را گرفته بود.خانم تابنده خندید و گفت:از شوخی گذشته میخواهم او را ببینم.مبین:فعلا نمیشود.خانم تابنده:چرا؟لحن مبین غمگین شد و گفت:نمیدانم.خانم تابنده:پسرم چیزی تو را آزار میدهد؟مبین:نه.خانم تابنده:پس چرا یک دفعه به هم ریختی؟

مبین سکوت کرد.واقعاً نمیدانست چه جوابی به مادرش بدهد.
خانم تابنده با اضطراب گفت:نکند که او متأهل است؟مبین:نه مادر،چه فکرهایی در مورد من میکنید،من اصلا به زن شوهر دار نگاه نمیکنم.خانم تابنده نفس راحتی کشید و گفت:حتما هنوز به علاقه او نسبت به خودت پی نبردی.درست حدس زدم؟او با سر گفته ی مادرش را تایید کرد.مادرش ادامه داد:او چه؟میداند تو دوستش داری؟مبین حس کرد نباید واقعیت را به مادرش بگوید.با اینکه وجدانش ناراحت بود که مجبور است که به مادرش دروغ بگوید،گفت:نه،هنوز چیزی به او نگفتم.خانم تابنده:پس چرا زودتر اقدام نمیکنی؟
مبین:فعلا وقتش نرسیده.خانم تابنده:از دستت میپرد ها.مبین از اصطلاح مادرش خندش گرفت و گفت:مگه پرند است؟خانم تابنده:این مسائل شوخی بردار نیست دیر بجنبی رقیب پیدا میکنی
.با آمدن آقای تابنده به آشپز خانه مادر و پسر سکوت کردند.آقای تابنده پشت میز نشست و گفت:مادر و پسر خوب باهم خلوت کردید.چرا بحث را ادامه نمیدهید؟ما نا محرم بودیم.اگر چیزی هست بگویید ما هم بشنویم.
مبین با لبخند میز صبحانه را ترک کرد.همیش از صمیمیت بین پدر و مادرش لذت میبرد.تا وارد اتاق شد خود را با سستی روی تخت رها کرد.دست هایاس را در هم زنجیر کرد و زیر سرش گذاشت.فکرش پیش ماهک بود که الان چه کار میکند،چقدر دلش میخواست او را با مادرش نشان بدهد.اما میدانست که وقتش نیست.اول باید ماهک را راضی کند.بد جوری دلش تنگ شده بود.مخصوصا که او دیگر بیمارستان هم نمیآمد.دنبال بهانه ایی میگشت تا به شرکت آرین برود بلکه او را آنجا ببیند.هنگی که از آرین شنید که او میخواهد تعطیلات نوروزی را به همراه پدرش به مسافرت برود،حسابی دلش گرفت.نمیتوانست بدون او این شهر را تحمل کند.هنوز نرفت بود،حس میکرد که هوای شهر برایش سنگین است
.همان طور که دراز کشیده بود دستش را به طرف تلفن برد و بدون لحظه ایی تردید شماره ی منزل آنها را گرفت.با شنیدن صدای او از روی تخت پرید و به حالت ایستاد با هیجان گفت:سلام.ماهک با اندکی تایب گفت:سلام آقای تابنده،احوال شما.مبین:از احوال پرسی شما بد نیستم.بوی طعنه از حرفهای مبین شنید میشد.خود او هم دلش برای او تنگ شده بود.در این یک هفته ایی که از او بی خبر بود حسابی دلش هوای او را کرده بود.هگمی که صدای او را شنید از خوشحالی دلش میخواست فریاد بکشد،اما سعی کرد مثل همیش احساساتش را از او پنهان کند و در جواب گفت:طعنه میزنید؟مبین:حق ندارم؟ماهک:چه عرض کنم؟فکر نکردم کوتاهی کرده باشم.مبین:کاری به علاقهام نسبت به شما ندارم.اما به عنوان یک شریک کاری توقع دارم که گاهی احوالی از من بپرسی.ماهک:به فکرتان بودم،فقط نمیخواستام برای شما مزاحمت ایجاد کند.
مبین:برای توجیه کردن جمله ی قشنگی را به کار نبردی.مزاحمت یعنی چه؟خودت بهتر میدانی که من در هر لحظه و در هر شرایط شنیدن صدایت یا دیدنت خوشحالم میکند و خیلی آرام میشوم.ماهک.مبین چنان اسم او ربع هرارت و عشق به زبان آورد که قلب او لرزید و با مکس کوتاهی جواب داد:بله.مبین:دلم برایت یک ذره شده
.ماهک نمیدانست که چه جوابی به او بدهد حس کرد گونههایش گر گرفته.
مبین دوباره سکوت رتا شکست و گفت:میخواهم ببینمت.خواهش میکنم که نه نگو.ماهک:آخه...)
او نقزاشت ماهک جمله آاش را کامل کند،گفت:خواهش میکنم.به خدا اگر قبل از سفرت تو را نبینم دق میکنم.فقط یک لحظه ی کوتاه ببینمت کافی است.اگر نمیخواهی رویت را ببینم فقط سایه آات را نشانم بده.همین هم آرامم میکند و از سرم هم زیاد است.قبول میکنی،ماهک؟
ماهک:این طوری که شما حرف میزنید من چه میتوانم بگویم.
مبین:قول میدهام زیاد وقتت را نگیرم،الان بیایم دنبالت؟ماهک:این وقت صبح؟مبین:راست میگویی دوری تو حسابی گیجم کرده.پس هر وقت که تو بگویی.ماهک:تا یک وا دو ساعت دیگر با مستانه به مطب شما میاییم.
مبین:چرا با او؟ماهک:مگر هدف شما فقط دیدار با من نیست؟مبین:چرا،فقط من از مستانه خجالت میکشم.
ماهک:نگران نباشید میتوانم به بهانه ی کاری به دیدار شما بیایم.مبین:باشد هر طور خودت راحت هستی.من الان میروم مطب و منتظر شما میمانم.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #30  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,255
ماهک گوشی را سر جایش گذاشت قرار داد و لباس مناسبی پوشید و یک راست به سراغ مستانه رفت.
مستانه تا او را دید سوت بلندی کشید و گفت:چه تیپی زادی دختر.نکنه قرار است به دیدن یار بروی؟
ماهک بزور جلوی خنده ی خودش را گرفت و گفت:یک جوری حرف میزانی که انگار من همیشه بد لباس میپوشم.
مستانه:این دفعه تیپ تو با همیشه فرق میکند.ماهک:خوش تیپ ندیدی؟حالا میگذری حرفم را بزنمیا میخواهی همچنان متلک بپرانی؟مستانه:بابا خوش تیپ،ا ا،لال مشوم اگر یک کلمه حرف بزنم.او جریان تلفن مبین را مو بمو برای مستانه باز گو کرد و گفت:حاضر شو باهم برویم.زیاد نمیمانیم.قول میدم که با رفت و برگشت یک ساعت طول بکشد.
مستانه:معلوم است که دل خودت هم بد جوری برای او تنگ شده.ماهک باندکی خجالت گفت:آره این چند روز که او را ندیدهام حس میکنم علاقم به او بیشتر شده
.مستانه:پس معطل چی هستی؟برو دیدنش دیگر
.ماهک:به روم نه،میرویم.مستانه:متاسفانه من نمیتوانم همراه تو بیام.
ماهک:مستان شوخی میکنی؟مستانه:اصلا.هرگز اینقدر جدی نبودم.ماهک:یعنی تو میخواهی من را تنها بفرستی؟
مستانه:آره به نظر من که اشکالی ندارد.ماهک:اما من تنها نمیروم.مستانه:چرا؟او شانههایش را بالا انداخت و گفت:دلیل قانع کنند ایی ندارم.فقط این را میدانم که نباید تنها ایی بروم،تو بیدهمره من بیا ایی.
مستانه:دیوانه،من تا نیم ساعت دیگر باید با مادر آرین به بازار بروم.ماهک:میتوانی بعد از زهر بروی.
مستانه:ببخشید خانمی،آنها زود تر از تو نوبت گرفتند.ما چند روز پیش بر نامه ریزی کردیم.ماهک:دروغ میگویی.
مستانه:میتوانی از مامان بپرسی.
ماهک:پس من با مبین تماس میگیرموا و قرار را برای بعد از زهر میگذارم.
مستانه:خیلی بیخود کردی،ماهک تو را به خدا به خدا لوس بازی را کنار بگذار.وقتی هر دو به هم علاقه دارید،چرا باید بین شما فاصله به افتاد؟
ماهک:باز شروع کردی،انتظار داری تنهایی به دیدنش بروم و بگویم من تو را دوست دارم؟
مستانه:مگر چه ایرادی دارد؟نه تو دختر چهار ده ساله هستی نه اون پسر هیجده ساله است که تابع هوا و هوس باشد.ذره ایی اون مغز پوکت را به کار بنداز،من ترا میشناسم.به خدا بهتر از خودت.مطمئنم وقتی دلت پیش مبین است تا اخر عمر نمیتونی دل به کس دیگری ببندی.اگرقیر از این بود تا حالا به این همه خاطر خواه که دور و اطرافت گرفتند،نظری انداخته بودی.کم بیچاره را آزار بده.به خدا هر وقت او را میبینم اینقدر دلم برایش میسوزد که اشکم در میاید.در زمنهالا اگر نتوانستی به او ابراز علاقه کنی پیشکش،هدیقلب تنهایی پیشش برو.او که نمیخواهد تو را بخورد.من نره وار را میخواهی چه کار؟
ماهک خندید و گفت:واقعا اسم برازند ایی برای خودت انتخاب کردی.مستانه:چه عجب،نیش مبارکت باز شد.
حالا میروی یا خودم را بکشم.ماهک:ترجیح میدهام خودت را بکشی.مستانه:چقدر برایت ارزش دارم و خودم نمیدانستم.
مستانه هر طور که بود او را راضی کرد که به تنهایی به دیدار مبین برود و او با هزار جور فکری که در ذهنش پیچیده بود به طرف مطب مبین راه افتاد.از بس غرق در افکارش بود نفهمید که چطوری به آنجا رسید.تا به حال به یاد نداشت که اینطور دچار اضطراب شده باشد.هنگامی که از پلهها بالا میرفت حس میکرد یارای راه رفتن ندارد.لرزش زانوهایش را به خوبی حس میکرد.
به مقابل در که رسید با نفس عمیقی سعی کرد کمی بر خود مسلط شود.دستش را بالا برد که به در ضربه بزند در همین حین مبین در را گوشد و با هیجان گفت:سلام،کم کم داشتم از نامید میشودم.ماهک شرم زده گفت:ببخشید دیر کردم،تقصیر مستان بود.
او از جلوی در کنار رفت که ماهک وارد شود،پرسید:پس مستانه خانم کجاست؟
ماهک:کاری برایش پیش آمد که توانست همراه من بیاید.مبین در دل خدا را شکر کرد که او تنها آماده،ولی سعی کرد که خوشحالی خود را بروز ندهد و خید را بی تفاوت جلو بدهد.
ماهک نگاهی به اطراف انداخت و گفت:انگار هنوز منشی شما نیامده؟مبین:مگر نمیدانید در این روز مطب من تعطیل است؟ماهک از بی حواسی خود تعجب کرد،ولی با سکوت جواب او را داد.روی سندلی که نشست مو هم یک صندلی رجلو کشید و درست رو به روی او نشست.با صدائی که از خوشحالی و هیجان میلرزید گفت:بی نهایت خوشحالم از اینکه بر من منّت گذاشتی.ماهک احساس راحتی نمیکرد.نمی دانست که باید چه بگوید.او خیلی زود متوجه رفتار ماهک شد و گفت:اگر فکر میکنید اینجا راحت نیستید،میتونیم بیرون قدم بزنیم.
ماهک بلافاصله در جواب او گفت:بله فکر میکنم این طوری بهتر باشد.هوای اینجا کمی سنگین است.
او با کنایه گفت:سنگین است یا موضوع چیز دیگری است؟
ماهک با اخم قشنگی گفت:منظور شما را نمیفهمم؟او در دل گفت:قربان اخم قشنگت بروم.
در جواب ماهک گفت:خوب میفهمی،اما نمیخواهی توضیح دهی.با هم که از مطب خارج شدند،مبین گفت:اگر دیرت نمیشود با ماشین برویم توی شهر چرخی بزنیم.
او با نگاهی به ساعت مچی خود جواب داد:تا زهر وقت دارم.
مبین از خوشحالی دستهایش را به هم مالید و گفت:بسیار عالی است،از این بهتر نمیشود..او میخواست روی صندلی عقب بشیند،اما مبین خواهش کرد که جلو بنشیند.
اتومبیل را به حرکت آورد و گفت:با پارک رفتن موافقی؟
ماهک:این وقت روز؟مبین:ایردی دارد؟ماهک:نه،فقط فکر میکنم پارک الان خیلی خلوت است.
مبین:مگر برای تو فرقی میکند که شلوغ باشد یا خلوت؟ماهک:نه،به حال من فرقی نمیکند
.مبین:اما من فکر میکنم اینطوری بهتر باشد.ماهک کوتاه آمد و چشم به خیابان دوخت.دچار احساس عجیبی شده بود.از یک طرف دوست داشت که با او باشد و از طرف دیگر احساس میکرد کارش اشتباه است.با صدای مبین به خود آمد که گفت:به چی فکر میکنی؟ماهک:هیچی.مبین:هیچی که نمیشود.اینطوری که به بیرون زول زدی نشانگر آن است که فکرت بد جوری مشغول است.ماهک در دل باخود گفت:بد جنس، میخواهد از من حرف بکشد.در جواب او گفت:فکرم پیش آدمها بود که با چه عجله ایی به دنبال کارهای خود میروند.اگر کمی دقت کنید همه مثل مورچههایی میمانند در پی آذوقه ی زمستان خود هستند.
مبین:من در حال حاضر به تو فکر میکنم و در ذهنم برای چیز دیگه ایی جای خالی نیست.به تو میاید که روان شناس باشی تا یک ارشیتک ساختمان.
ماهک:اتفاقا به شما هم نمیآید که پزشک باشید.
مبین:مگر یک پزشک باید چه شکل و قیافه ایی داشته باشد؟ماهک:هر قیافه ایی به جز قیافه ی شما.
مبین از جواب او که با لحن شوخی ادعا شد،خندید و گفت:میتوانم بپرسم قیافه ی من برای چه شغلی مناسب است؟ماهک:به شما میاید که بادی گارد باشید.مبین با خنده جواب داد:خوب یک جورایی هستم.ماهک با تعجب گفت:واقعاً؟ نمیدانستم.مبین این بار بیشتر خندید و گفت:فکر کنم به تو ثابت کرد باشم که بادی گارد هر کی نباشم،بادی گارد تو که هستم.
او توانست که جلوی خندی خود را بگیرد.
مبین در حالیکه اتومبیل را پارک میکرد گفت:چه عجب،من خنده ی تو را دیدم.در کنار هم وارد پارک شدند.صدای پرندگان و هوای نیمه سرد اسفند ماه حال هوای خاصی داشت.کوهها هنوز سفید پوش برف بودند و درختان هنوز عریان.آسمان آبی و هوافتابی و دل چسب بود.مبین نگهش را به صورت زیبای او دوخت و گفت:هرگز به یاد ندارم که در زندگیم با دختری به این اندازه راحت صحبت کرده باشم.من از وقتی که به تو اعتراف کردم خیلی راحت و بدون تشریفات کلامی با تو صحبت میکنم.البته ممکن است رفتارم برای تو خوشایند نباشد.این را نیز میدانی که هرگز توی جم با این لحن با تو صحبت نمیکند...ماهک.ماهک":بله.مبین: ...خیلی..خیلی دوستت دارم.ماهک:....)مبین:نمیخواهی جواب بدهی؟ماهک:ممنون از اینکه دستم دارید.مبین:فقط همین؟مبین بخند اضافه کرد:چه میشد که اگر تو هم مثل من فکر میکردی؟آن وقت...)
ماهک:چرا جمله تان را نیمه تمام گذاشتید؟
مبین:ادامه ی آن بماند برای بعد.هر وقت خسته شودی بگو تا بنشینیم.ماهک:فعلا که خسته نیستم.این پارک هوای لطیفی دارد.مبین:خیلی.من بیشتر اوقات که حوصلهام سر میرود به این پارک میآیم.ماهکبا طعنه گفت:تنها؟مبین:اکثر اوقات با دوستانم میآیم.ماهک:میتونم چند سوال خصوصی از شما بکنم؟مبین:خوشحال میشوم و حاضرم تا صبح روز بعد از من بپرسید و من هم جواب بدهم.ماهک:شما خواهر و برادر هام دارید؟

مبین:برادر خیر،امیک خواهر دارم که به اندازه ی تمام دنیا دوستش دارم.چند سالی از من بزرگ تر است.به خاطره شغل شوهرش مجبور شده که تهران را ترک کند.در حل حاضر ساکن اصفهان هستند.دو پسر دو قلو دارد که به قول خود خواهرم مثل صاعقه هستند،البته خیلی شیرین و دوست داشتنی هستند.شاید اگر مبینا اینجا بود من تا این حد احساس تنهایی نمیکردم.خواهر و برادر نعمت بزرگی است که خداوند به ما انسانها عطا کرده.خداوند نعمت بزرگی به تو عطا کرده که هم خواهر داری هم برادر.قدرشان را بدان.
ماهک:البته که میدانم و از خداوند سپاس گذارم
.مبین با لبخند گفت:وحالا سوال بادی.ابا لبخند شیرینی گفت:شما چرا تا به حال ازدواج نکردید؟
مبین:چون تا چند وقت پیش همسر مورد علاقهام را پیدا نکرده بودم و حالا که پیدایش کردم،نمیدانم آیا او هم همین احساسی را که من نسبت به او دارم به من دارد یا نه؟ماهک سعی کرد بحث را عوض کند،گفت:شما تا به حال چند تا دوست دختر داشتید؟مبین:اگر منظورت دوستی ساده است ،توی دانشگاه بیشتر دوستهای من دختر بودند که با همه ی آنها رابطه ی سالم و دوستانه ایی داشتم که هنوز هم با بعضی از آنها که در تهران هستند با وجود اینکه ازدواج کردند گاه گاهی با خانواده به دیدنم میآیند.ماهک:منظر من از دوستی نوع دیگری بود.منظورم ربتهی عاطفی است.
مبین:دوست دارم حرفهایم را باور کنی.تو اولی و آخرین دختری خواهی بود که به تو دل بستم.من آدم دروغ گویی نیستم و از دروغ هم بیزارم.تابع حال دخترهای زیادی سر راهم قرار گرفتند،ولی هرگز دلم برای آنها نتپید.ماهک:آنها چی؟
مبین:باید جواب بعدهام؟ماهک:پرسیدم که جواب بدهید.
مبین:سوال سختی است.اگر اجازه بدهی،وقتی دیگر با آن پاسخ میدهم.

ماهک:پس بودند کسی که به شما دل ببنند؟مبین سعی کرد در مورد چیز دیگه ایی صحبت کند.او دل خور شدو با اخم گفت:من خسته شدم.اگه اجازه بدید من برگردم.
مبین:بیا کمی روی نیمکت کنار دریاچه بشینیم.کمی خستگی پاهات بر طرف شد،بر میگردیم.در سکوت به طرف نیمکت رفتنند.مبین او را به بهانه ی خریدن نوشیدنی تنها گذاشت.او در آن لحظات که تنها بود تمام فکرش درگیر مبین بود که چرا به او جواب نددا بود.با خود فکر کرد:یعنی در گذشته ی او کی بود که نمیخواهد در مورد او حرف بزند؟با آمدن مبین فکرش منحرف شد و محو تماشای او شد.با پولیور پشمی یشمی رنگ و شلوال کتانی به همان رنگ،تیپ اسپرت و قشنگی داشت.در دل سلیقه آاش را ستود.همیش آرزوی اینطور مردی را داشت که لباسهایش در عین سادگی شیک و زیبا به نظر برسد.از بخاری که از لیوانها بر میخواست حدس زد که نوشیدنی گرم آورد.
مبین نزدیک آورد یکی از لیوانها را به طرف او گرفت و گفت:تا سرد نشده آن را بخور.ماهک لیوان را از او گرفت و از او تشکر کرد.او به جای نشستن روی صندلی سر پا مقابل ماهک ایستاد.در حالی کیرم آرام نوشدنی خود را مزه مزه میکرد،گفت:مطمئنم الان ذهنت مشغول همان سؤالی است که جوابش را از من دریافت نکردی.
ماهک:اشتباه فکر میکنید.مبین:محال است.با اینکه این سال سختی است،اما تصمیم دارم جوابش را بدهم.
ماهک:بگذارید برای بعد.مبین:نه،باید حالا گفته شود.از اول میگویم.زمانی که دوم دبیرستان بودم نامه ایی پرسوز و گداز از دختر همسایه دریافت میکردم که به من ابراز علاقه کرده بود.
ماهک:شما هم جواب دادید؟مبین:نه،ولی او کوتاه نیومد.هر وقت از کلاس بر میگشتم،میدیدم پشت پنجره به انتظارم ایستاد.با سرسلم میداد و همین که من وارد خانه میشودم،او هم میرفت.تا دو سالین کار او ادامه داشت.هر چه در قلبم جستجو میکردم جایی برای او نبود،اما دروغ نمیتوانم بگویم که به حضورش عادت کرده بدمگر یک رز او را نمیدیدم دل نگرانش میشودم.
ماهک:بعد چی شد؟دست از سر شما بر داشت؟مبین:ازدوجکرد.ماهک:به همین راحتی؟مگه شما را دوست نداشت؟مبین:نمیدانم،ولی اینکه معلوم بود از من نامید شده بود.حتا برای مراسم عروسیش مرا دعوت کرد.ماهک:شما رفتید؟مبین:نه
.ماهک:چرا؟
مبین:شاید به نظرت خنده دار باشد،اما من از او خجالت میکشیدم.ماهک:اسمش را به یاد دارید؟مبین:آره،اسمش پریناز بود.ماهک:جالب است.بعد از سالها هنوز او را فراموش نکردید.مبین:به خاطره اینکه به گفت ی تو بعد از سالها هنوز پدر و مادرش همسایه ی ما هستند.ماهک:پس هنوز او را میبینید.مبین:نه بعد از ازدواج به خارج ازکشور رفت.هر بار به ایران برگشت من اینجا نبودم.ماهک:دوست دارید بار دیگر اورا ببینید؟مبین:نمیدانم به آن فکر نکردم.سالها از آن روزگار میگذرد.در ضمن او هیچ نقشی در زندگی من نداشته که برایم مهم باشد.فقط جزو خاطرات نوجوانی من محسوب میشود.ماهک:و غیر از پریناز؟مبین خندید و گفت:میترسم جرمم بالا برود.او با خنده سرش را به نشان تأسف تکان داد.مبین جدی شد و گفت:بعد از دیپلم که وارد دانشگاه شدم در آنجا هم چند مردی بود که مدام مثل کنه دنبال سرم بودند.ماهک:با آنها هم بیرون میرفتی؟مبین جواب داد:هرگز،هرقدر هم شیطان بودم،ولی هرزه نبودم..ماهک:منظور من این نبود.مبین:باز هم سوال مانده؟ماهک:بعد از دانشگاه چی؟مبین:فقط یک مورد که آن هم چند وقت پیش جوابش کردم.ماهک:همان کسی نبود که آن رز به مطب شما آمد؟مبین:درست حدس زدی،خودش بود.ماهک:چطور با او آشنا شدید.مبین:از آشنایان ماست.ماهک:پس با او فامیل هستید؟مبین:تقریبا.
ماهک:میخواهم بدنم چطور فهمیدید که به شما علاقه مند است.مبین کلافه شده بود،اما میترسید جواب ندهد او را برنجاند با بیلقگی گفت:تقصیر مادرم بود.یک بار او را عرسم خطاب کرده بود که او هم خوش باورانه به خود قبلاند بود که حتما خبرهایی است.ماهک پی به کلافگی او برد و کوتاه آمد و گفت:این مورد اخربماند برای بعد.چهره ی شما نشان میدهد که خسته شدید.
مبین عراق پیشانی آاش را با دستمال کاغذی پککرد و گوف:نه خسته نیستم،اگر نقطه ی مبهمی وجود دارد بپرس.ماهک با لبخند مرموزی گفت:بماند برای بعد.در این حین پسر گل فروشی به آنها نزدیک شد ،گفت:آقا گل بدم؟مبین گفت:ظاهراً بین گلهایت فقط یک شاخه رز قرمز داری.پسر:بله آقا.مبین شاخه گل را از پسر خرید و باقی پول را از او نگرفت.با دو شدن پسرک شاخه گل را به سوی او گرفت و گفت:با یک دنیا عشق به عزیزترین کس زندگیم
.او با خجالتز این همه احساسات گل را گرفت بدون اینکه کنترل حرکاتش را داشته باشد گل را بیید و آرام با صدائی لرزان گفت:بهتر است تقدیم کنند ی این گل زیبا بداند که بالاخره موفق شد.
مبین با نا باوری و خوشحالی گفت:خواهش میکنم یک بار دیگر تکرار کن که چه گفتی.
او نگاهش را به گل برگهای لطیف گل دوخت و گفت:شما پیروز شدید.مبین در حالی که از خوشحالی چشمهایش پر از اشک شد و گفت:یعنی تو به من علاقه مندی؟او سرش را پائین انداخت و شرم زده آرام بسر جواب داد.
مبین از خوشحالی از روی نیمکت بلند شد.نمیدانست از خوشحالی چه عکس عملی از خود نشان بدهد.با شادی دور خود چرخی زد.دستش را توی موهایش فرو برد و گفت:باور کن از شوق زبانم بند آماده.هرگز به یاد ندارم در تمام طول عمرم تا این حد خوشحال شده باشم.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







گفتگو قفل شد

برچسب ها
ماهک


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 08:39 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios