تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی

نویسندگان ایرانی تمامی آثار نویسندگان ایرانی در اینجا

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک

نقد و شرح کتاب
  #1  
قدیمی 31/01/2012
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,633
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,391 بار در 11,526 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 621,930
نقد و شرح کتاب

آلبر کامو مرد خوبی بود






ماشين به سرعت در جاده حركت ميكرد و رفته رفته به سرعت آن افزوده ميشد و تصور ميرفت خيلي زودتر از آنكه ميبايست به مقصد ميرسيد ولي افسوس لحظه اي بعد از جاده منحرف شد و با درخت بزرگي كه كنار جاده قرار داشت روبرو گرديد و از هم متلاشي شد و با اين حادثه زندگي يک مرد نيز پايان پذيرفت .

كامو در الجزاير در سواحل درياي موسوم به سعادت بازيافته پا به عرصه وجود گذاشت او از ابتدا از شوريدگيها و اضطراباتي كه از شمال سرچشمه ميگرفت تنفر داشت و گردانندگان آنرا كه چون شياطين مطلق به هر كار و رويه اي پشت پا زده بودند كوچک و حقير ميشمرد اعتقاد فلسفي هلنيک يعني آنچه دال بر قراين و موازين و حدود ميكرد و ريشه هاي آن در قلب ادب و هنر يونان قديم نهفته بود ، در نظرش معني و مفهومي نداشت زيرا كامو آموزنده ترين الوهيت نسل كهن بود كه آنرا نميسيس رب النوع اعتدال نيز ميگفتند و از انتقام و انتقامجو نفرت داشت .
او ميگفت : «هيچ طرز فكري تا اين حد نميتواند از اشتباه و عصيان بر حذر باشد» و عقيده داشت كه انسانها بايد تا حدي كه برايشان امكان پذيرست از آن تبعيت كنند و اضافه ميكرد . «من از مردماني كه فقط به خاطر يک عقيده جان ميبازند نفرت دارم آنچه برايم اهميت دارد اين است كه به خاطر آنچه دوست ميدارم زندگي بكنم و بميرم»

آلبركامو دومين كسي بود كه در سنين جواني به دريافت جايزه بزرگ ادبي جهان يعني جايزه نوبل نائل آمد راديارد كيپ لينگ در چهل و سه سالگي و كامو آنرا در چهل و چهار سالگي گرفت .

او به نسلي تعلق داشت كه نهالش در جنجال عظيم افكار و عقايد متناقض جنگ دوم جهاني پي ريزي شده و با غرش طبلهاي آن تكامل يافته بود و هنوز بوي جنايت و بيدادگريهاي دستهاي بزرگ از تاريخ آن برميخاست . روشنفكران اروپائي كه بيش از هر كس ديگر دستخوش اين تاريخ بودند فاشيست و كمونيست و نهيليست و هواخواران ضد ملي و غيره و غيره از آب در آمدند كه در بين آنها فقط عده معدودي توانستند در سايه علم و خرد خويش از اين ورطه جان سالم به در برند و آلبركامو يكي از آن مردان نادر است .

او متفكر بزرگي است كه در پاكي و تماميت بيش از حد زياده روي كرده است و مانند جرج ارول حريم نيروبخش استقلال را در آغوش كشيده و آشوبي به پا كرده است كه چند قرني است دنيا شبيه آنرا به خود نديده است . و در حقيقت از هر حيث آلبركامو مرد خوبي است . كامو از تظاهر بر تقوي و حقيقت نفرت داشت و هرگز راضي نميشد كه از پيروان اخلاقي و كمال به شمار آيد و بر اين عقيده بود كه نيروي اخلاقي در جسم او حلول نكرده است .
و ميگفت : «اگر در باغ عمومي به مادر بزرگم تجاوز بكنم ممكن است كسي اسم آنرا يک عمل خلاف اخلاقي بگذارد» برخلاف ميل و خواست او هواخواهان او در تمام اروپا او را وجدان عصر خود نسبت داده بودند كميته جايزه نوبل و آكادمي سوئد كه همواره در قضاوت جانب احتياط و نكته سنجي را رعايت ميكند كامو را ملحد به تمام معني قلمداد ميكند مع الوصف او را به دريافت جايزه نوبل مفتخر گردانيد هيئت داوران رأي بر آن دادند كه كامو نه تنها بزرگترين آثار ادبي جهان را خلق كرده است بلكه عرصه وجدان انساني عصر ما را با شعاع آثار جاويدان خود روشن ساخته است و براي هميشه در مستي مستغرق گردانيده است .

«با انتشار اين كتاب قطعه ابري كه براي مدت بيش از يک قرن افكار و پندار اروپا را تيره و تار ساخته بود پراكنده ميشود»

ديگر از علائم بزرگي كامو اينست كه تا به حال بيش از شش جلد كتاب از جانب اشخاص مختلف درخصوص نوشته ها و عوالم و خصوصيات افكار و انديشه هاي فلسفي او به طبع رسيده است كه در بين آن «افكار و هنر كامو» از توماس هنا و كتاب معروف فيليپ تودي با نام «آلبر كامو» بيش از سايرين شخصيت ادبي و فلسفي او را توجيه ميكنند .

كامو كه خود را يک هنرمند قلمداد ميكرد تا يک فيلسوف ، مشيت علمي خود را با عين احساس خود ملي كرده است كه معمولاً يک هنرمند را مقيد ميكنند . توماس هلنا در مطالعه ای كه اخيراً از آثار كامو به عمل آورده اظهار داشت كه عمل متقابل احساس فلسفي و ادبي كامو بيشتر به خاطر عمق و ارزش سرشار نوشته هاي اوست وگرنه انجام اين مقصود براي يک فرد عادي امكان پذير نميشد .

كامو چون اكثر نويسندگان قرن بيست نخست خود را با وضع پر اضطراب و ملال انگيز دورانهاي پيشين روبرو يافت صخره بزرگي در نظر او مانع تسخير ناپذير جلوه ميكرد و با اينكه آنرا قبول داشت همواره در بند شک و ترديد عجيبي گرفتار بود . او در اجتماعي بار آمده بود كه طبيعت بخشنده و لذات جسماني بيش از حد در آن رواج داشت و بيش از بيش بيهودگي آنرا ثابت ميكرد ، كاموي جوان همچنانكه در دو كتاب خود Lemvers et Lendroit و Noces عرضه ميكند خورشيد و دريا دو عنصر بزرگي هستند كه بشر را به طور مصرانه به خوشبختي جاويدان دعوت ميكنند بدنهاي عريان ساحل و نفس هاي پر احساس كه هنگام رقص در فضا به هم ميآويزند و يا هر چه در پيرامون آن دو قرار دارد از جمله عوالم مجهول طبيعت هستند كه نماينده زندگي مادي و تنها معطوف به حقيقت لمس شدني است او به ما ميآموزد كه چگونه آنرا آنطور كه بايد و شايد درک كنيم و در عين حال ايجاز و اختصار آنرا نيز در نظر داشته باشيم .

كامو هنگاميكه بيش از بيست سال نداشت نوشت : «خوشبختي با فوق خوشبختي بشر وجود خارجي ندارد ... دنيا زيباست و در ماوراء آن رستگاري نيست ... من نمي گويم كه انسانها بايستي به شكل حيواني در آيند ولي خوشبختي فرشتگان نيز در نظر من مفهومي ندارد»





اعتقاد تزلزل ناپذير او به حدي استوار بود كه بيمي نداشت ديگران آنرا ارزيابي كنند و يا اينكه به ستيزه جوئي عليه او برخيزند در طول اين زندگي كوتاه او هرگز در قضاء غير انساني به كاوش و تحقيق نپرداخت او اعتقادات فلسفي خود را فقط در يک جمله كوتاه فشرده است «دوست دارم بدانم آيا با آنچه از جزئياتش آگاهم زندگي برايم امكان دارد يا نه و جز اين هدف ندارم»

فيليپ تودي اظهار داشته است كه كامو مردي بود داراي يک احساس عادي با مغز يک انسان روشن فكر . احساس او هميشه تمايل معلومي به سر حد چيزهاي عادي نشان ميداد درصورتيكه مغز او با طغيان عجيب و شوريده اي به روشن كردن مراحل تاريک هنر امروز اهتمام فراوان مصروف ميداشت هنگاميكه پا به سن گذاشت وضعيت حياتي و طرز فكر مردم دگرگون شده بود سستيها و بيهودگيها و فريب ها و دروغها همراه يأس و نوميدي دامنه داري زندگي آدمهاي معمولي را فرا گرفته بود و سالهائي كه پس از آن آمدند او را چون فردي منكر وجود كه تناقضات عميقي در برداشت شكل دادند چنانكه خود او معتقد بود . اين دنيا از لحاظ معني مانند يک تبعيدگاه پر خصمي است كه تحمل آن براي يک انسان عادي دشوار است .

از اين رو انديشه اي را پي ريزي كرد كه از آن زمان هاي خيلي پيش در گوشه از از وجود او كمين كرده بود چون نميتوانست با آنچه در نظر او چون اصل مسلمي جلوه ميكرد آداب و مباني اخلاق ديرينه مردم را ارزيابي كند و براساس همين شک و ترديد كه چون سمي تمام وجودش را مقهور ساخته بود انسانيت خاصي را پايه گذاري كرد كه از حيث شكل و قابليت و اصول و موازين به شيوه حياتي انسانهاي قرون قبل شباهت داشت .

كامو ما را به درون تمام جهان راهبري ميكند و معقولات و حقايق پنهان عالم هستي را بر ما آشكار ميسازد گرچه او در سكوتي آراميده است و پيوسته در نوشته هاي خود ما را به فهم عميق جزئيات تصورات و انديشه هاي خود منع ميكند و ميگويد دلايل و اثبات هواخواهان او نميتوانند نماينده و معرّف افكار وي باشند

وي اظهار ميداشت : «من نقاش بيهودگيها و پوچيها نيستم ... در حقيقت كار مهمي هم انجام نداده ام من فقط در پيرامون عقيده انديشيده ام كه آنرا هرگز در هر كوچه و خياباني ميتوان مشاهده كرد . گرچه من هم چون ساير اعضاء نسل خويش در آن مستغرق شده و شامل آن گرديده ام ولي در هر حال سعي كرده ام كمي از آن فاصله بگيرم تا بتوانم آنرا به حد كمال بسنجم و حدودي براي آن و منطق آن تعيين كنم»

در اينجاست كه كامو كليدي در اختيار ما ميگذارد تا بتوانيم به وسيله آن به هسته اصلي آثار وي راه يابيم . روش وي در زمينه هنر بايد يک روش آزمايشي ناميده شود . و اين همان مشيتي است كه ژيد انتخاب كرده است . آنچه در نوشته هايش گنجانيده است وقايع يک داستان يا نمايش نيستند زيرا هدف آثار وي عموماً گِرد دو نقطه متفاوت دور ميزند يكي به آنچه كه گذشت زمان آن را به وجود آورده است و ديگري وسوسه هائي كه زندگي انساني را در چنگال خود گرفته است و آن را مدت مديدي است مقهور خويشتن ساخته است . و اين مسئله را خواه از راه ادبي و فلسفي و خواه از طرق درام نويسي و تئاتر به مرحله منطقي خود سوق داده است و آنگاه در كليه آثار خود داوري را به اختيار خواننده ميگذارد تا آنچه در يک لحظه به خصوص توصيف گرديده است به دست خود او حلاجي شود .

آلبركامو در هفتم ماه نوامبر 1913 در شهر موندوي الجزاير از مادري اسپانيولي به دنيا آمد . پدرش از كشاورزان الستيني بود و در نبرد مارن كشته شد او در مقدمه اولين كتاب خود در باب حوادث اين ايام مينويسد .
«فقر براي من مصيبت بزرگي نبود چون هميشه ابعاد ظلمت و نور زمان در مورد من تعادل خود را حفظ كرده است ... و من توانسته ام از شرائط اطراف حداكثر استفاده را ببرم .شايد براي اينكه بتوانم لاقيدي ناچيزي را كه مرتكب شده بودم جبران كنم مرا در مكاني مابين فقر و خورشيد جاي داده بودند فقر باعث شد كه به حقيقتي بزرگ واقف شوم و آن اينكه آنچه از مقابل چشمان ما ميگذرد همه از لذات ، خوشيها تشكيل نيافته است و خورشيد به من آموخت كه تاريخ نميتواند قدرت مطلق باشد»

كامو همواره به گزيده هاي خود وفادار مانده است در نوشته هاي او خصوصيت «من» Ego آزادي مجعول ، اراده با تكامل جبري «كل» تصادم ميكند .

اسپانيا زادگاه مادري او محسوب ميشد و جنگهاي داخلي آن تا حدي او را مدتي مشغول داشته است تا اينكه بالاخره در سال 1952 از يونسكو استعفا كرد و به عمليات ديكتاتوري فرانكو شديداً اعتراض كرد .

آموزگاري با كوشش زياد امتياز تحصيل رايگان را در دبيرستان براي كامو كسب كرد و او تحصيلات دانشگاهي را نيز با اشتغال به كارهاي مختلفي به اتمام رسانيد . از جمله مشاغلي كه او عهده دار آن بود مهر زدن به پروانه ها ، تصدي نظارت فشار بارومتر، يا فروختن قطعات يدكي اتومبيل و بالاخره استخدام نزد دلال كشتي را بايد نام برد روزنامه نگاري او را متوجه كار تئاتر كرد و او به منظور ايفاي رلهاي كوچک به تئاتري تقاضاي كار داد و خوشبختانه مورد قبول واقع شد تا اينكه بالاخره با تروپ سياري به شهرهاي الجزاير مسافرت كرد و در آثار كلاسيک درام فرانسه شركت جست . با استفاده از تجارب و اطلاعاتي كه در عرض اين مدت اندوخته بود شخصاً تروپي تشكيل داد و براي نخستين بار نمايش معروف برادران كارامازوف و پرومتيوس شيللر را روي صحنه آورد . و چندي از اين نگذشته بود كه او چهار نمايشنامه به وجود آورد و آثار متعددي از نويسندگان چون لوپدوگا و كلدرون و ويليام فالكنر را به فرانسه ترجمه و آماده بازي روي صحنه كرد ترجمه اي كه او از اثر معروف فالكنر به نام «سوگواري براي راهبه» كرده بود تعداد سيصد سانس در تئاترهاي پاريس بازي شد .




تمام نمايشنامه هاي وي در پاريس اجراء شده است و فقط يكي از آنها با موفقيت زيادي روبرو گرديده است و آن «كاليگولا» است منتقدان بر آنند كه نمايشنامه هاي كامو به حد زيادي با مسائل رواني آميخته است و ايفاي آنها در صحنه تئاتر با مشكلات فراواني روبرو ميگردد .

كامو هنگاميكه در دانشگاه به تحصيل اشتغال داشت به مرض سل دچار شد ولي دامن تحصيل را رها نساخت و دكترا گرفت و پايان نامه خود را نيز در باب «مسيحيت و اعتقادات هلنيک» Hellenice and Christlanlty به پايان رسانيد .

اولين كتاب او ره آورد سفر ايتاليا و استراليا و چكوسلواكي بود و متعاقب اين كتاب اثر معروف وي Noces به چاپ رسيد كه عبارت از مقالاتي بود كه قبلاً در خصوص جهان مديترانه تحرير كرده بود در آغاز جنگ كامو سرگرم ترغيب و تهييج روزنامه نگاران الجزاير بود تا حدي كه امكان داشت از حقوق اعراب حمايت كنند ، او در سال 1940 به پاريس رفت و بلافاصله روزنامه Combat را كه از انتشارات محافل زير زميني بود تأسيس كرد و اندكي نگذشت كه همين روزنامه ارگان رسمي نهضت مقاومت گرديد . در فاصله اين مدت گاليمارد Gallimard دو كتاب او را به اسامي «غريبه» و افسانه سيزيف به چاپ رسانيد كه هر يک به نوبه خود شهرت وي را بيش از پيش افزود . اين آثار به همراه كاليگولا و نمايشنامه ديگري به نام «سوء تفاهم» كه به ترتيب در سال هاي 1938-1942 نوشته شده بود مراحلي را در زندگي كامو عرضه ميكند كه ممكن است دوران كشف و تسخير پوچي و بيهودگي نام نهاده شود و يا حد كمال كامو را نشان دهد .

تحليلي كه كامو از پوچي ميكند به آساني مورد قبول يک آدم عادي در زندگي روز مره واقع نميشود بلكه با گذشت زمان يک روز وقتي با «يعني چه» مواجه ميشود از خودش ميپرسد كه «آيا زندگي معني اي در بر دارد يا نه و منظور از اين تكاپو و سير زمان چيست» انسان خود را غفلتاً در بن بست مشاهده ميكند و در يک لحظه پنهاني تخيلات و تصورات زمين و زمان رنگ مي بازد و انوار و تشعشعات عالم هستي به ظلمت ديگري مبدل ميگردد و شخص چون يک آدم غريبه و بي دفاع به هويت واقعي خويش پي ميبرد .

مرسالت Meursault قهرمان داستان غريبه منشي يكي از ادارات الجزاير است . مردي است كه در مقابل تمام فريادها كر، لال است براي او فقط احساس جسماني كه در يک لحظه ممكن است به او دست دهد حائز اهميت است پوچي در خون او وارد شده است ولي او از آن آگاه است مرگ مادرش و اخذ ترفيع اداري ، عشق دختري كه با او هم بستر ميشود كوچكترين ارزش و مقامي در برابر ديدگان او ندارد و همينطور كه روزها سير عادي خود را طي ميكنند او با وضعيتي مواجه ميشود كه فكر ميكند عربي با چاقوي برهنه او را تهديد ميكند و بالاخره او را ميكشد وكيل مدافعش به او اطمينان ميدهد كه در صورتيكه بتواند در دادگاه احساس واقعي خود را هنگام ارتكاب به جنايت به هيئت قضات توجيه كند او را تبرئه نمايد ولي مرسالت قادر نميشود احساسي را كه در حيطه وجودش ندارد شرح دهد . اعترافات صادقانه او، او را هيولائي جلوه ميدهد و او به مرگ با گيوتين محكوم ميشود و هنگاميكه مرگ را در برابر ديدگان خود مي بيند غفلتاً از چيزي آگاهي مييابد كه در گذشته برايش يک فريضه مبرهن مينموده است يعني زندگي پوچ و بيهوده است و اين نداي عظيم روحي يعني چه .

بيگانه براي اين به وجود آمده است تا به وضوح نشان دهد رفتار و رويه انساني قابل قضاوت بر طبق قوانين و موازين اخلاقي نيست فقط قتل يک عرب مرسالت را در چشم قانون مقصر نميكند او بدين دليل گناهكار ناميده ميشود كه قواعد كل و ضروري دادگاه جنائي را به رسميت نمي شناسد و به همين دليل تمام انسان ها مشمول اين نظر شده گناهكار محسوب ميشوند .

تقلا براي رسيدن به اوج فقط همينقدر كافي است كه در قلب انسان جاي گيرد انسان بايد سيزيف را مرد خوشبختي به شمار آورد .

اين طرز بسط مطلب شالوده ايست كه كامو در حيطه طغيان متافيزيک و با حكمت نظري ميريزد و پايه هاي آن را براساس عصيان و طغيان بنا ميگذارد و ميگويد اين عصيان رشد و تكامل اخطار باطني نيست و از اميد محروم است . عصياني است كه سرنوشت خورد كننده اي را سر راه انسان قرار ميدهد و بايد كمتر تسليم همراه آن باشد .

كامو در آخرين روزهاي زندگي در آپارتماني در پاريس زندگي ميكرد او بر حسب عادت صبح ها را صرف نوشتن آثار خود ميكرد و هميشه اينكار را با وضع ايستاده و يا خوابيده انجام ميداد . و بعد از ظهر را صرف اظهار نظر در باب نويسندگان ميكرد كه سپس توسط گاليمارد به طبع ميرسيد كامو با زني پيانيست ازدواج كرده بود و از او نيز دو بچه دو قلو داشت او چون فالكنر از زندگي خصوصي خود لذت ميبرد و حاضر نبود كه كسي اسباب مزاحمت او را فراهم بياورد .


منبع : ماهنامه آتلانتيک
__________________
آنـجـا کـه زنـگـهـای خـوشـبـخـتـی
خـامـوش مـی شـود
در واژگـونـی ِ بـخـت بـر آنـم
تـا بـه رقـص بـرخـیـزم
بـر ویـرانـه هـای خـیـال
و کـودکـانـه ، گـوش
بـه زنـگـولـه ی فـرداهـا بـسـپـارم ...
پاسخ با نقل قول

5 تاپیک آخر توسط ساحره
تاپیک تالار آخرین ارسال کننده پاسخ نمایش آخرین پست
مكاتب ادبي ادبیات پارسی ساحره 15 3864 07/06/2012 16:22
بهرام صادقی (نویسنده ی داستانهای کوتاه) نویسنده و اثرش ساحره 4 2461 27/04/2012 18:04
افسانه ی گیل گمش قندک آباد ساحره 13 4704 31/01/2012 22:02
نقد و شرح کتاب نویسندگان ایرانی ساحره 8 3326 31/01/2012 17:58
برتولت برشت (نمایشنامه ‌نویس و کارگردان تئاتر و... شعر و ادبیات جهان ساحره 17 4855 23/11/2011 21:00


  #2  
قدیمی 09/02/2012
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,633
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,391 بار در 11,526 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 621,930
نقدي بر كتاب " شناخت كافكا " نوشته دكتر بهرام مقدادي






در كتاب «شناخت كافكا» بهرام مقدادي با زباني ساده و روان به نقد و بررسي يكي از پيچيده ترين و پر ابهام ترين نويسندگان دوران معاصر كه شناخت او كليد فهم بسياري از آثار ادبي و فلسفي زمان ماست ، پرداخته است .

فرانتس كافكا در محله اي قديمي در پراگ در سوم ژوئيه 1883ديده به جهان گشود . از نخستين روزي كه فرانتس گام به دبستان گذاشت يعني 16 سپتامبر 1889 در راه مدرسه آنگونه كه بعدها در نامه اي به دوستش ميلنا جسينكا نوشت با چشمان هوشيارش جهان بيرون از خانه را زير نظرگرفت .

جهاني كه او بعدها آن را مورد نقدي انديشمندانه قرار داد . كافكا در دوران دبيرستان به مطالعه ی آثار سورن كه ير كه گور و اسپينوزا پرداخت و با وجود فضاي متحجر و خشک مدارس سختگير چكسلواكي قرن نوزدهم كه زير تسلط اتريش قرار داشت به آزاد انديشي روي آورد و با ميخكي سرخ به گوشه كت خود برخلاف تفكر رايج رؤياي دنياي ديگري را در سر پروراند .

در شناخت كافكا يكي از دغدغه هاي مهم مقدادي آموزش شيوه نگاه و نقد ادبي به دانشجويان و پژوهشگران جوان است تا آنها با روش هاي نقد علمي آشنا شده و به جاي پذيرش تئوري هاي رايج ادبي شجاعانه گام در راه انديشه ي جدي درباره ي نويسندگان مهم و انديشمندان معاصر بگذارند .

در اين كتاب در بخش نخست زندگي نامه ي فرانتس كافكا و مسائل خانوادگي او مانند ارتباط او با خانوادهاش به ويزه پدر كافكا كه شخصيتي مستبد داشت مورد بررسي قرار گرفته است . همچنين خصوصيات فردي او از جمله علاقه اش به ارتباط با مردم عادي ، قرار گرفتن در صف تهيه ي ارزاق عمومي همچون بقيه مردم و احترام او براي ديگران آمده است . در اين بخش همچنين فضاي پراگ در اواخر قرن نوزد هم و شرايط خاص حاكم بر زندگي كافكا به عنوان يک يهودي آلماني زباني توصيف شده است . در اين بخش مي خوانيم كه كافكا موفق شد دكتراي حقوق را در 18 ژوئن 1906 در پراگ دريافت كند و در دفتر حقوقي يكي از بستگانش به كار مشغول شود . او پس از مدتي كار در داد گاههاي پراگ سرانجام وارد اداره ي بيمه سوانح گرديد و از نزديک با اوضاع جامعه ي چلسلواكي آن روز آشنا شد . هر چند كافكا با توجه به خصوصيات و ويژگي هاي شخصي در فعاليت هاي جمعي سياسي شركت نكرد اما با آگاهي عميق اجتماعي ، شرايط زمان را درک كرده و با نگاهي معطوف به حقيقت بزرگي چون آزادي انسان به نوشتن روي آورد . فرانتس كافكا در اين زمان خود را چنان از لحاظ روحي و دلهره هاي فكري به كي يركه گور نزديک مي ديد كه در نامه اي به دوستش اسكارباوم ، كي يركه گور را ستاره اي درخشان در سرزمين دست نيافتني ناميد .



در اين بخش همچنين تآثير مكاتب ادبي و هنري زمان نويسنده چون سورئاليسم و اكسپرسيونيسم بر او مورد بحث و قرار گرفته است . كافكا هرگز نتوانست بين زندگي شخصي معمولي و نوشتن به يک آشتي دست يابد و سرانجام رابطه اش را با نامزدش فليسه در آستانه ي سي سالگي قطع كرد و با ذهني كمال گرا براي هميشه با جهاني كه فليسه نماينده ي آن بود ، جهان پر زرق و برق ظواهر مادي و اشرافيت متكبر بدرود گفت . نامه هاي كافكا و يادداشت هاي روزانه او به اضافه ي گفتگوهاي او با گوستاويانوش همكار وي در اين برداشت از زندگي كافكا به عنوان منبع مورد استفاده قرار گرفته است . در پايان بخش نخست جايگاه هنري كافكا در جهان غرب و بلوک شرق سياسي بررسي شده است . سپس مصاحبه خواندني بهرام مقدادي با پرفسور رومن كارست از هواداران پر شور بهار پراگ درباره ي كافكا آمده است .

يكي از گفتارهاي شورانگيز سارتر را در پايان اين بخش مي خوانيم . سخنان ژان پل سارتر در زمينه ي نگاه به آثار كافكا در كنفرانس صلح مسكو در ژوئيه 1962 در زمينه تحريف انديشه و پيام كافكا در غرب و سكوت در شرق تصوير جامعي از رفتار جامعه جهاني با كافكا را ترسيم مي كند .

در بخش دوم داستان «داوري» كه داستاني سورثاليستي بر مبناي كشمكش عاطفي ذهن نويسنده در انتخاب هنر نويسندگي يا زندگي معمولي است ، با نگاهي به زندگي خصوصي كافكا تحليل شده است . كافكا در رمان «آمريكا» تصوير خود از جامعه ي آرماني كه به جاي رقابت ها در آن مناسباتي انساني حاكم است را ارائه مي دهد . در داستان «مسخ » گره گوار سامسا قهرمان اصلي از پذيرفتن كابوس دردناک اجتماعي كه در آن ويژگي هاي انساني او سلب شده است سرباز مي زند و به رؤياي ترس آور ديگري پناه مي برد .

در فصل سوم مي خوانيم كه فرانتس كافكا از چهارم تا هجدهم اكتبر 1914 يعني در همان سالي كه دست اندركار نوشتن رمان محاكمه بود ، داستان گروه محكومين را نوشت . او در گروه محكومين وحشتي كه جنگ جهاني اول در جهان ايجاد كرده بود و چهره ماشين زده همه چيز حتي مرگ را به تصوير كشيد . كافكا در اين داستان به شكل زير كانه اي همچنين استعمار قرن نوزدهمي اروپا در جهان سوم را محكوم كرد . در "محاكمه" كافكا پوچي و شكست مبارزه ي فردي "ژوزف كا"را كه صرفاً به نيروهاي خود متكي است در برابر اجتماع نشان مي دهد . در اين داستان بزرگترين نقطه ضعف او يعني عدم وجود تصوري ديگر از جامعه جز جامعه رايج توصيف شده است . ژوزف كا نمي تواند مبارزه فردي خود را با مبارزات اجتماعي توأم كند و بنابراين به تلخي شكست مي خورد .



در فصل چهارم داستانهاي كافكا در 1916 در مجموعه پزشک دهكده نقد و بررسي شده است . در داستان" در رديف آخر" كافكا از ديد يک تماشاگر جوان زن سوار كار معلولي را توصيف مي كند كه نشسته بر اسبي ميدان سيرک را دور مي زند . در قسمت بعدي داستان خانمي زيبا وارد ميدان مي شود . در اين داستان تبعيض زشتي كه تماشا چيان بين زن سوار كار و زن زيبا مي گذارند و فرهنگ شي زده و بي احساس مورد انتقاد واقع مي شود و تماشاگر جوان ، به نمايندگي از انسانيت در حالي كه به نرده اي تكيه مي دهد به تلخي روزگار مي گريد . دلهره ي انتخاب بين عوامل مختلف و مسئوليت انسان در برابر زندگي در داستان پزشک دهكده تم اصلي داستان است .
در بررسي اين داستان زندگي خصوصي كافكا و نمادهاي به كار رفته مانند : مهتر، زمستان و اسب ها كاملاً مورد تحليل و نماد شناسي قرار گرفته اند .


در بخش پنجم كافكا و انتقادات وي از تعاليم كليسا در داستان" گراكوس شكارچي" تشريح شده و نگاه كافكا به آموزش هاي مسيح و پيام او با نظر به انديشه هاي كي يركه گور مورد بررسي قرار گرفته است . در اين بخش همچنين در داستان "ديوار بزرگ چين" مناسبات استعماري اتريش در چكسلواكي با قلم تند كافكا به باد انتقاد گرفته شده است اين برداشت با خوانش دقيق متن و تحليل فاكت هاي اجتماعي روزگار نويسنده به دست آمده است .

در فصل ششم در داستان" قصر" كافكا روايتگر از خود بيگانگي انسان معاصر است . در اين بخش داستان از منظر چهار ديدگاه كه يكي قصر را مظهر نيروي متافيزيكي ، يكي مظهر ناخودآگاه انسان و ديگري مظهر استبداد پدري دانسته است و همچنين ديدگاه جامعه شناختي مورد تحليل قرار گرفته است .

آلبر كامو مي گويد كه "محاكمه بيماري زمانه ما را بيان مي كند اما قصر راه درمان آن را نشان مي دهد"

تلاش قهرمان قصر براي شناخت و تغيير شرايط راهكار او است . در" هنرمند گرسنگي" كافكا آرزوي خود براي جهاني معنوي را در داستاني نمادين بيان مي كند كه اين نمادها پزوهش و نمادشناسي شده است . ديد منفي كافكا نسبت به شناخت جهان تنها باتكيه بر علم و تكنولوژي در داستان" كاوشهاي يک سگ" تشريح شده است .

در فصل سخن آخر يكي از آخرين داستانهاي كافكا به نام" لانه" فرار هنرمند از اجتماع و درون گرايي او به تصوير كشيده شده است .

در"شناخت كافكا "خوانندگان مي توانند با خط سير انديشه ي يكي از بزرگترين نويسندگان تاريخ بشري آشنا شوند .

كافكا تا سوم ژوئن 1924 در چهل و يک سالگي با شهامت با بيماري سل مبارزه كرد و با آرزوي جهاني با مناسباتي انساني ، عادلانه و زيبا در آسايشگاه معلولين كي يرلينگ درگذشت . كافكا تا آخرين روزها با قلمي سرشار از احساسات انساني از دنيايي يكسره متفاوت نوشت و با قلم خود دين خويش را به حقيقت ادا كرد .



نویسنده : جواد لگزيان
منبع : (فقط كاربران عضو مجاز به دیدن لینک ها هستند)
__________________
آنـجـا کـه زنـگـهـای خـوشـبـخـتـی
خـامـوش مـی شـود
در واژگـونـی ِ بـخـت بـر آنـم
تـا بـه رقـص بـرخـیـزم
بـر ویـرانـه هـای خـیـال
و کـودکـانـه ، گـوش
بـه زنـگـولـه ی فـرداهـا بـسـپـارم ...
پاسخ با نقل قول

  #3  
قدیمی 19/02/2012
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,633
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,391 بار در 11,526 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 621,930
علی و حوض




ديد روانشناختي ادبيات ، در روند هنري اقليمي ، ديدي است تازه و تم آن ، اما ، و مصداقها و رهنمودهايش خاصه نمادين ، كه گوهر اشياء را مي شكافد و درون ذات پديده ها را درمي نوردد ، به شدت كهنه .

با بي فيشر در كتاب ژرف آگين خود : «باد و نما» چنين آورده است :
«با گذر از ادبيات و هنر ملي توسط ژرف پژوهان است كه مي توان ، اما ، نمادها را از تنگناهاي تنش به سطح آفتابي كنش باز تابانيد . اين فرايندي است كه بايد هر چه زودتر فنومن روانشناختي را با نماد اپيستمو لوژيكي روندها آشتي دهد و ژرفناي دهشت انگيز روح را باز نمايد ... روح ، به ويژه ، و جسد ، وحشت زاست ...»


با اين ديد نو، گويا ، بايد يكي از فولكلورهاي كهن خودمان را به ديده ها ، از روند روانشناختي و - مهمتر از آن زيرساختي - بازشناسانيم :
نخست بايد گفت كه علي- نام قهرمان اسطوره ايراني - اَلي است ، مركب از پيشوند او پساوند «لي» . بدين گونه برخورد عين و ذهن بهتر نموده مي شود : (هرچند عربي شده الي مي تواند ، به خودي خود ، نماد مردانگي باشد و شمشير هم) اما ما با ادبيات ملي سر و كار داريم نه عربي .


الي ، نهاني به مادر خود چشم دارد . اين از نظر روانشناسي نو، امري است قطعي . اما داستان كهن بسي گوياست : مادر، كه خود نيز بنا بر فرآيند كنش و واكنش نسبت به الي ، پسرش ، بي نظير نيست ، به او مي گويد كه : بترس و كنار حوض مرو .

مفهوم نمادين «حوض» (كه مي توان آن را حوز هم نوشت و رابطه آن را با خور بهتر آشكار ساخت) ، اما ، و بهتر نيز، سخت جا افتاده است ، و بي نياز از تشريح نماد . اما اين كه مادر مستقيماً الي را طرف خطاب قرار مي دهد ما را بهتر به هدف رهنمون مي شود : مادر ، مستقيماً با پسر تماس مي گيرد . در اينجا نياز به واسطه نيست . و اگر پسر، در اينجا ، خاموش است ، نا گفته هويداست كه چرا . و چگونگي و چرائي و چرا بودن آن ظاهر . كه ما را با نادانان كار نيست . پدر، اما ، در اين ديالوگ غايب است ، و ما مي دانيم كه چرا . زيرا حضور او ، به مثابه دشمن روانشناختي و جامعه شناختي پسر، مي توانست مخرب نماد باشد ، اما مونولوگ او را به حدس مي توان در ژرفنا و حتي خفا ، دريافت .




به الي گفت مادرش روزي . بر كلمه روز تكيه كنيم . اين جا مراد ، اما شب است . چون شب تيرگي روح و آركه تيپ ها را روشن تر به ضمير ناخودآگاه نمود مي كند . هنرمند ، فنومن را ، هنرمندانه به ضد فنون بَدَل مي كند ، و چه خوب . پسوندي «ي» اما ، ما را به زمان دور، زماني كه اوديپ مي توانست عقده خود را به آساني از مادر بگشايد ، رهنمون مي شود . و اين ادويپ مي تواند ، در ديدي جهاني ، نيما باشد يا هدايت ، هر چند نيما هنر گونه سخن گفته باشد ، اما او از درياست ... بگذريم .

مادر، به وضوح اين بار، از «ترس» سخن مي گويد : ترس ازلي . ترس غارهاي بشر نخستين . كه از آنجا بگير تا اليوت و هنري ميلر و من . كه بترس و كنار حوض مرو . اسطوره مي توانست «ميان حوض» باشد كه پرمعني تر است ، اما چه كسي مي تواند از كنار «كنار» كه آئينه تمام نماي بوس و كنار است ، بي توجه نمادين ، بگذرد و نكته رواني - زيرساختي را درنيابد . در فعل امر، «مرو» باز با امر مادر سروكار داريم كه نمادي است از دوران خوش مادرشاهي و باز اركه تيپ ازلي .
در بيت بعدي ما با طغيان بي روند پسر روبروئيم كه اشاره اي به تضاد جاوداني ولاينحل ضمير ازلي و ضمير غير ازلي - (Arcopolo)- كلمه رفتن ، اما ، سخت به جاست . تكاپوي نيهيلستي كه هم Abserd است و هم بي نتيجه : الي از ازل محكوم به شكست بوده . پس كلمه رفتن مي تواند معناي نرفتن و «نبايست رفته بودن» را (به وام از اصطلاح هايدگر) به ذهن القاء كند .


افتاد معناي نمادين روشني دارد كه از ابتدا منتظرش هستيم . بهتر است بگوئيم : «مي بايست مي افتاد» كلمه حوض (كه مركز ثقل اسطوره است) تكرار مي شود . در پايان اما ، به نتيجه اي مي رسيم كه مي بايست برسيم : بچه جان حرف مادرت بشنو . كلمه بچه (يادآور نمادين پسر، هر چند خردسال) و جان (حاكي از عشق اركه تيپ) سخت به جا و مختصر و مفيد است ، اما كلمه حرف كه به نظر ساده لوحان ، سخت نابه جا مي نمايد ، يادآور ضد خود ، عمل ، است .

و اين ديالكتيک فرايند ، خود برايندي است از تنشهاي دروني پردازنده قصه . مي بينيم كه باز سخن از «مادر» است و «فعل امر» به معناي پاسيف . همان كه پيشين نيز بود : يادآور دايره بسته قصه ، دايره بسته روان و دايره بسته زمان و مكان .


نویسنده : فروغ فرخزاد
منبع : ن - فزاينده
__________________
آنـجـا کـه زنـگـهـای خـوشـبـخـتـی
خـامـوش مـی شـود
در واژگـونـی ِ بـخـت بـر آنـم
تـا بـه رقـص بـرخـیـزم
بـر ویـرانـه هـای خـیـال
و کـودکـانـه ، گـوش
بـه زنـگـولـه ی فـرداهـا بـسـپـارم ...
پاسخ با نقل قول

  #4  
قدیمی 24/02/2012
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,633
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,391 بار در 11,526 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 621,930
قربانی
نویسنده : كورتزيو مالاپارته




مالاپارته نويسنده ايتاليائي به سال 1898 زاده شد و در 1957 درگذشت . در جنگ اول جهاني شركت كرد و مجروح شد و نشان گرفت . در سال 1921 عضويت حزب فاشيسم را پذيرفت ، سپس به فرانسه و انگلستان سفر كرد . در 1931 كتابي به نام «فن كودتا» به زبان فرانسوي انتشار داد كه نخستين كتاب بر ضد هيتلر است و انتشار آن در ايتاليا و آلمان ممنوع شد . بر اثر انتشار اين كتاب در ايتاليا محاكمه شد و به پنج سال تبعيد به جزيره اي در شمال سيسيل محكوم گرديد . در سال 1941 با سمت مخبر جنگي روانه جبهه روسيه و فنلاند شد كه گزارشهاي او آلماني ها را خوش نيامد . به اين گناه به چهار ماه اقامت در اردوگاههاي كار اجباري محكوم شد . از 1943 تا پايان جنگ جهاني دوم در «گروه مبارزان ايتاليائي براي آزادي» فعاليت كرد و رابط متفقين و پارتيزانهاي ايتاليائي بود . مالاپارته ، نويسنده چندين رمان روايت گونه ، يا روايت رمان گونه و دو نمايشنامه است . در كار فيلم هم دست داشت . از اين نويسنده، كتاب «ترس جان» (يا پوست) سالها پيش به ترجمه بهمن محصص به فارسي برگردانده شده ، و اينک ترجمه كتاب ديگر او «قرباني» به ترجمه محمد قاضي ، در دست ماست . ترجمه در نهايت خوبي است ؛ آنان كه منكرند بگو روبرو كنند .




اما «قرباني» ... خود نويسنده درباره اين كتاب مي نويسد :
«قرباني كتابي است كه به طرزي وحشتناک كوبنده و شاد است. شادي بيرحمانه كتاب عجيب ترين تجربه اي است كه من از منظره اروپا طي اين چند سال جنگ گرفته ام . از ميان عوامل مهمي كه در اين كتاب مطرح اند جنگ در واقع نقش دوم ر ا بازي مي كند . قهرمان اصلي كتاب ، «كاپوت» يا «قرباني» است ، و آن جانوري است شاد و بيرحم و خونخوار . هيچ واژه اي بهتر از اين اصطلاح خشن و نيمه مرموز آلماني يعني «كاپوت» كه در لغت به معني خرد شده و له و په و تكه تكه و نابود شده است نمي توانست حال فعلي ما ، يعني اروپاي بعد از جنگ را توصيف كند . «كاپوت يعني تلي از خرده ريزها و شكسته هاي يک شيئي درست ...»

و بلافاصله بيفزائيم كه مترجم ظاهراً نام قرباني را از آن رو براي ترجمه فارسي انتخاب كرده است كه نام فرنگي اش براي فارسي زبانها رسا نيست . كاري است پسنديده . اگر در كتاب «ترس جان» با توصيف ايتالياي لهيده و درهم شكسته پس از جنگ روبرو بوديم ، در «قرباني» با اروپاي كوفته و متلاشي شده سر و كار داريم . متلاشي شده از چه؟ از جنگ؟ نه ، از فاشيسم . و آيا فاشيسم مسئله اي است مربوط به گذشته؟ ... مي ماند اين سؤال كه چگونه نويسنده اي كه خود ابتدا فاشيسم را پذيرفته بوده مي تواند تصوير تمام نمائي از آن به دست دهد؟ با خواندن اين كتاب متوجه مي شويم كه نويسنده نيز چون ميليونها اروپائي ، فريب تبليغات فاشيسم را مي خورد ولي برعكس آن همه زود به حقيقت پي مي برد ؛ حقيقت فاشيسم ... و چنين است كه در گرما گرم جنگي آن چنان وحشيانه و نابودكننده (جبهه شورو ي در سال 1941) جنگ براي نويسنده امري «درجه دوم» است . آنچه در درجه اول اهميت قرار دارد ، بي گمان فاشيسم است . پس آن «جانور»ي كه نويسنده ازش سخن مي گويد اروپاي فاشيسم زده است . ابتدا فاشيسم ، بعد جنگ . ابتدا علت و سپس معلول .

با اين همه مالاپارته نااميد نيست : «حال اميدواريم كه زمانهاي نو واقعاً نو باشند» ... و باز : «اميدواريم كه زمانهاي نو براي همه ، حتي براي نويسندگان زمان آزادي و احترام باشد ، چون تنها آزادي و احترام به فرهنگ است كه مي تواند ايتاليا و اروپا را از اين روزهاي تيره و ظالمانه ... نجات بخشد»
ما شبي دست برآريم و دعائي بكنيم ...

كتاب «قرباني» امروز چه بسا براي ايتاليا و اروپاي عزيز مالاپارته كهنه باشد ، اما براي آنها كه همچنان قرباني اند ، نه . اينان آن معنائي را كه در پشت كلمات «خرد شده و له و په و تكه تكه و نابود شده» است به خوبي درک مي كنند و ياد مالاپارته و پاس و سپاس مترجم ملتزم را گرامي مي دارند .

به گفته نويسنده ، كتاب «كوبنده» است زيرا زوايا و پنهانگاههاي فاشيسم را آشكار نموده است ، از زبان و قلم كسي كه روزگاري مي پنداشته است اين آئين شايد راه به جائي ببرد . اما «شاد» بودن كتاب در بادي امر محل تأمل است . شايد منظور آن باشد كه آنجا كه قهرمانها خنديده اند يا مي خواسته اند بخندند ، نويسنده در دل گريسته و خواننده را گريانده است .

نويسنده در تشريح علل و روانشناسي پيدايش فاشيسم عقايدي دارد كه مي توان با آن موافق بود يا نبود ، اما در هر حال ، مطالبي است قابل بحث و در خور تأمل . به گفتگوي او با اكسل مونته ، نويسنده مشهور، گوش كنيم . «... پرسيد : آيا راست است كه آلماني ها آن همه تشنه خون و ويراني هستند؟ «جواب دادم : براي اين كه مي ترسند . بلي آنها از هرچيز و همه چيز مي ترسند . مي كشند و ويران مي كنند ، فقط به علت ترس . نه اين كه از مرگ بترسند، نه ... از يخ و حرارت هم نمي ترسند ، و حتي به معناي خاصي مي توان گفت كه درد و رنج را دوست دارند . اما آنها از هر چه زنده است ، از هرچه در خارج از وجود خودشان نفس مي كشد و نيز از هر چه غير از خودشان است بيمناكند ... ترس ايشان هميشه يک حس ترحم عميق در من برانگيخته است ...»

و شگفت تر : «نجات اسرارآميز ستمديدگان و بيماران و ضعيفان و مردم بي سلاح و پيرمردان و زنان و كودكان را آلماني مي بيند و حس مي كند و به آن غبطه مي خورد و شايد بيش از هر ملت ديگر اروپائي از آن مي ترسد و لاجرم از آن انتقام مي گيرد . در بيشرمي و خشونت اروپائي يک نوع رذالت ارادي ، در قساوت بيرحمانه او نيازي عميق به خود خوار كردن و در «ترس» مرموزش عشقي شهودي به دنائت وجود دارد ...»

در تشريح اردوگاههاي كار اجباري ، من ، نويسنده اين سطور ، نمي دانم از كجاي كتاب نقل كنم كه مطلب گزنده تر باشد . يادداشتهاي خودم را مرور مي كنم : صفحه 114... مالاپارته از يک «گتو» بازديد مي كند : نعش ها آن ميان افتاده است در انتظار «گاري متوفيات» . نعش ها زياد است و گاري كم . روزهاي متمادي ... در هشتي خان ها ، در داخل اتاقهاي مملو از موجودات پريده رنگ و خاموش ... نه ، اينها كه چيزي نيست . بروم سراغ صفحه 119 . مثل اينكه بايد نقل كنيم : (نويسنده پيرمردي و كودكي را مي بيند كه لخت مادرزاد ميان دو مأمور اس اس مي روند . از فرماندار آلماني علت را مي پرسد) «فرمانده مؤدبانه جواب داد كه بسياري از يهوديان وقتي كه مأمور گشتاپو توقيفشان مي كرد لباس تنشان را مي كندند و بين افراد خانواده شان و دوستانشان توزيع مي كردند ، چون آن لباسها ديگر به دردشان نمي خورد . در هواي يخبندان صبح زمستاني لخت روي برف ها راه مي رفتند و سرماي سي و پنج درجه زير صفر ...»
[و روزي ، سر كلاس ، يكي از شاگردانم از من پرسيد : بشر از بشر چه ميخواهد؟...]
صفحه 121 چي؟ با هم مروري بكنيم ، خيلي تند ، چند خط در ميان ، و فقط جمله هائي كه زيرشان خط كشيده ام :
«- خيلي جالب بود؟ Niche What (اين طور نيست؟)
«در جواب گفتم : بلي ، به راستي خيلي جالب بود»
« بانو وشتر گفت : من دوست ندارم به تماشاي اقامتگاه اجباري يهوديان بروم . آنجا خيلي غم انگيز است .
«بانو فرانک گفت : واي كه چقدر كثيف است!
«فرماندار آلماني ورشو از خوشحالي سرخ شد و به لحني متواضعانه گفت : - حيف كه من جاي اندک وسيع تري نداشتم .

«اميل خنده كنان گفت : يهوديان خودشان دوست دارند اين طور زندگي كنند .
«فرانك [فرماندار آلماني لهستاني] گفت : از طرف ديگر ، ما كه نمي توانيم مجبورشان كنيم طور ديگري زندگي كنند .
«من لبخندزنان گفتم : بلي مجبور كردن ايشان به اين كه طور ديگري زندگي كنند برخلاف حقوق بشر خواهد بود! ...»

راست است ، حق با نويسنده كتاب بوده . من اشتباه كرده ام ؛ كتاب شاد است و كوبنده . ما فارسي زبانها در برابر «اشک شوق» چه داريم؟ تبسم غم؟ خنده سياه؟... نمي دانم .

«... فرماندار ادامه داد : آيا شما هرگز در كوچه و خيابان آلمان ديده ايد كه يهوديان را قتل عام كنند؟ البته كه نديده ايد . مگر نه؟ فوقش چند فقره تظاهرات دانشجوئي يا چند داد و بيدار معصومانه از بچه هاي ولگرد ...
«فيشه [فرماندار آلماني ورشو] گفت : اين مسئله به اسلوب و سازمان بستگي دارد .
«فرانك گفت : كشتن يهوديان در سبک و اسلوب آلماني نيست . اين يک كار احمقانه است كه به جز اتلاف وقت و نيرو نامي ندارد . ما ايشان را به لهستان مي بريم و در اقامتگاههاي اجباري نگاه مي داريم . آنجا آزادند هر كاري دلشان خواست بكنند . در اقامتگاههاي شهرهاي لهستان يهوديان طوري زندگي مي كنند كه انگار در يک جمهوري آزاد به سر مي برند .
«من جام شرابي را كه بانو فيشر با لطف خاصي پر كرده و به دستم داده بود بلند كردم و شعار دادم : «- زنده باد جمهوري آزاد اقامتگاههاي لهستان! ...»

و در زمينه اي ديگر و صحنه اي ديگر :
«من پرسيدم : چرا شما هم خودتان را به يک كار ظريف زنانه مشغول نمي كنيد؟ چنين كاري به هيچ وجه به شخصيت شما به عنوان فرماندار كل لهستان لطمه نمي زند . گوستاو پنجم دوست دارد شخصاً به كارهاي زنانه بپردازد . «مثلاً شبها كه افراد خانواده و نزديكانش به دورش جمعند ، او گلدوزي مي كند .
«فرانک به خنده گفت : گوستاو پنجم بي مسئوليت گلدوزي نكند چه بكند؟ اگر گوستاو پنجم فرماندار كل لهستان بود خيال مي كنيد وقت گلدوزي پيدا مي كرد؟
«در جواب گفتم : بي هيچ شكي اگر فرماندار كل لهستان گلدوزي مي كرد ملت لهستان بسيار خوشبخت تر مي بود ...»

و باز در زمينه اي ديگر :
«... اين موسوليني و پاپ نيز در آغاز كل اختلافات شديدي بروز كرده بود . هر دو ساكن يک شهرند و هر دو مدعي اند كه از عيب و اشتباه مبرا هستند ، و بنابراين مسلم بود كه بينشان نزاعي در خواهد گرفت . وقتي يک فرد ايتاليائي از مادر متولد شد موسوليني او را تحت حمايت خود مي گيرد ؛ اول او را به پرورشگاه مي سپارد ، بعد او را به مدرسه مي فرستد ، پس از آن حرفه اي به او ياد مي دهد ، بعد او را وارد حزب فاشيست مي كند و تا بيست سالگي از او كار مي كشد . در بيست سالگي او را به نظام اجباري مي برد و دو سالي در سربازخانه نگاهش مي دارد . بعد مرخصش مي كند و باز به كارش مي گمارد و وادارش مي كند كه زن بگيرد ، و اگر زن و شوهر بچه دار شدند با بچه هاي آنها همان معامله را مي كند كه با پدرشان كرده بود . وقتي هم پير شد و ديگر قادر به كار نبود و به هيچ دردي نخورد به خانه روانه اش مي كند و وظيفه ناچيزي به اومي دهد و به انتظار مرگش مي نشيند . بالاخره وقتي يارو مُرد موسوليني تحويل پاپش مي دهد تا او هرچه دلش خواست با آن مرده بكند ...»

از صابوني كه از فضولات آدمي مي سازند و فرماندار كل آلماني در تمجيد آن داد سخن مي دهد مي گذريم زيرا نقل قولها كم كم طولاني شد . همين قدر كافي است اضافه كنيم كه جناب فرماندار در بيان كرامات اين صابون مي گويد كه براي اصلاح صورتش از آن استفاده كرده و «لذت برده» و صابوني است در خور ... اما نمي توان از داستان آن قهرمان مشت زني آلمان گذشت كه با چتر در جزيره «كرت» فرود آمده و راديوي آلمان درباره فرود قهرمانانه او داد سخن داده است . روزنامه نويسها كه چند قهرماني را درهم و با هم ديده اند به مصاحبه با او برخاسته اند . و مرد ساده دل به روزنامه نويسها گفته است كه او به هيچ وجه قهرمان جنگي نيست ، حتي وقت جنگيدن هم پيدا نكرده تا چه رسد به اين كه زخمي شده باشد . بلكه در پنجاه متري زمين خودش را از هواپيما پرت كرده است پائين . بدبختانه افتاده است ميان بوته هاي درشت خار . و اگر مدتي دراز كشيده به علت دل پيچه شديد بوده ، نه پيروي از فلان تاكتيك نبرد ... البته گوبلز هيچگاه اين بيان را كه تكذيب صريح اظهارات راديوي قهرمان پرواز بوده بر او نمي بخشايد . خدا به قهرمان مشت زني رحم مي كند كه آلمان در اين جزيره فاتح مي شود والا مي داده اند قهرمان دل پيچه گرفته را تيرباران كنند .

اختلاط رنگها ، آميزه طنز و سياهي ، هميشه يكدست نيست . گاه سياهي چنان غليظ است كه هر رنگ ديگر را فرو مي پوشاند .
«... سربازان با تلاش و تقلا به باز كردن دريچه واگن اول پرداختند . در بزرگ چوبي و آهني واگن مقاومت مي كرد . گوئي يک صد دست از داخل نگاهش داشته بودند و زندانيان درون واگن زور مي زدند كه نگذارند در باز شود . يک وقت صداي رئيس ايستگاه خطاب به آدمهاي درون واگن بلند شد كه : اي بابا! شما هم كه آن تو هستيد زور بدهيد! از درون واگن كسي جواب نداد . آن وقت همه با هم شروع كرديم به زور دادن . ساتوري [كنسول ايتاليا] جلو واگن ايستاده ، سر بالا گرفته بود و با دستمال صورتش را پاک مي كرد . بالاخره ، در، دست از مقاومت برداشت و باز شد . «در كه ناگهان باز شد انبوه زندانيان درون واگن به روي ساتوري ريختند ، او را بر زمين انداختن و روي او توده شدند . مرده ها از درون واگن رها مي شدند ... ساتوري زير نعش ها به خود مي پچيد و دست و پا مي زد ... مرده ها كينه جو و لجوج و بيرحمند و هيچ چيز سرشان نمي شود . مثل بچه ها و زنها هوسباز و خودخواهند . مرده ها ديوانه اند . واي بر وقتي كه مرده اي از زنده اي نفرت پيدا كند ...»

مي خواهم جائي دنباله كلام مالاپارته را قطع كنم . حيف است . يک جمله ديگر . يک جمله ديگر ... و باز ... خوب . نقل قول هم در يک مقاله حدي دارد . اما چگونه مي توان از آن صحنه گذشت كه ... فاشيستها هم بالاخره آدمند و دلشان به بي سوادي بعضي از روسي ها مي سوزد و براي آنها كلاس تدريس زبان روسي (بله زبان روسي نه آلماني) در هواي آزاد تشكيل مي دهند و قول مي دهند هر كه در امتحان قبول شد از خدمات مشكل معاف شود و به كارهاي دفتري گمارده شود . روز امتحان فرا رسيد : مردودها 87 نفر، قبول شدگان 31 نفر . «اينان كه در امتحان قبول شده بودند. به رفقاي بيچاره خود با حالي تسخيرآميز نگاه مي كردند» تنبل ها! مي خواستيد ، چشمتان كور، درس بخوانيد تا از مزاياي قانوني آن بهره مند گرديد . با سوادها را به صف مي كنند . قدم ... رو ... ايست! نيم به راست راست! و بعد فرمان نهائي : آتش!...

نتيجه حكايت : «دهقانان و كارگراني كه خوب بلدند بخوانند و بنويسند خطرناكند ...» گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را .

فاشيستها دهي را محاصره مي كنند و به آتش مي كشند . در ده فقط چند چريک اند كه مقاومت مي كنند . محاصره كنندگان همه چيز را به توپ مي بندند ، حتي درختها را . در اندک مدتي دهكده تبديل به كنده هيزمي سوخته و مشتعل مي شود . مقاومت كنندگان تسليم مي شوند . افسر دشمن باز هم فرمان مي دهد : آتش! سپس چند لحظه اي خاموشي . ظاهراً همه چيز تمام شده است . اما باز هم از داخل شعله ها صداي تيراندازي بلند مي شود . افسر آلماني فرياد مي زند : فقط يک تفنگ است . پس از مدتي آخرين چريک هم اسير مي شود : پسر بچه اي است ده ساله .
«افسر گفت : اين كه بچه است! من به روسيه نيامده ام كه با بچه ها بجنگم» ...
سپس : «افسر بي مقدمه گفت : ساعت چند است؟»
و بعد : «گوش كن بچه! من نمي خواهم صدمه اي به تو بزنم . تو خيلي بچه اي . من با بچه ها سر جنگ ندارم . تو به روي سربازان من تيراندازي كردي ، ولي من با بچه ها جنگ نمي كنم . Lieber Gott! اي خدا! تو كه مي داني! من مخترع جنگ نيستم! «در اينجا افسر مكث كرد ، و بعد با ملايمت عجيبي باز به بچه گفت : «- خوب گوش كن! من يک چشم شيشه اي دارم كه تشخيص آن از چشم سالمم بسيار مشكل است . اگر تو بلافاصله و بي تأمل بگوئي كه كدام يک از اين دو چشم من شيشه اي است آزادت مي كنم و اجازه مي دهم بروي.
«بچه بي درنگ جواب داد : چشم چپت .
«- از كجا فهميدي؟
«- چون از دو چشم تو تنها در چشم چپت است كه نشاني از آدميت مي بينم»

خانمي از مالاپارته مي پرسد كه كار بچه به كجا انجاميد :
«- هيچ . افسر آلماني هر دو گونه او را بوسيد ، جامه اي زربفت و نقره بفت به تنش كرد ، بعد دستور داد يک كالسكه سر بسته سلطنتي كه هشت اسب سفيد آن را مي كشيدند آوردند و يكصد سرباز سوار زره پوش نيز كه لباسشان چشمها را خيره مي كرد به عنوان مشايع همراه كالسكه كرد و پسرک را با اين تشريفات به برلن دعوت كرد . در برلن هيتلر به استقبال او آمد و او را در ميان ابراز احساسات عمومي ، نظير يک شاهزاده به كاخ خود برد و دخترش را به زني به او داد ...» چنين است كه كتاب ، كوبنده است و «شاد» ...

سخن را تمام كنيم ، هر چند سخنهاي گفتني و بازگفتني بسيار مانده است .

و آخرين حرف من با محمد قاضي مترجم شايسته كه ما را نه تنها با ترجمه هاي خوب ، كه با كتابهاي برگزيده نيز عادت داده ، اين است كه چرا كتاب بي ارزش و پرتي مثل «زن نانوا» را ترجمه كرده است . اين كتاب ارزاني مجله هاي هفتگي . آيا قاضي خواسته است تفنن كند؟
اي عزيز، تفنن براي من و تو ممنوع است!
__________________
آنـجـا کـه زنـگـهـای خـوشـبـخـتـی
خـامـوش مـی شـود
در واژگـونـی ِ بـخـت بـر آنـم
تـا بـه رقـص بـرخـیـزم
بـر ویـرانـه هـای خـیـال
و کـودکـانـه ، گـوش
بـه زنـگـولـه ی فـرداهـا بـسـپـارم ...
پاسخ با نقل قول

  #5  
قدیمی 16/03/2012
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,633
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,391 بار در 11,526 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 621,930
يادداشتي بر سه كتاب : «موسيقي با اعمال شاقه»
«خانم شعبده ‌باز» و «ماشين مشق شب نويس»





نویسنده : شل سيلور ستاين
برگردان : علي مراد حسيني

شل سيلورستاين در سال 1932 ميلادي در شيكاگو چشم به جهان گشود . از نوجواني آغاز به كار نوشتن كرد اما فعاليت هنري حرفه‌اي ‌اش در سال 1952 با سرودن شعر و كشيدن كاريكاتور براي نشريات آغاز شد . در سال 1964 با «درخت بخشنده» نام ‌آور شد و از آن پس در زمينه‌هايي چون نوازندگي ، آهنگسازي ، نمايش ‌نامه نويسي و فيلم‌ نامه نويسي به فعاليت هنري خود ادامه داد . در زمينه ‌ي موسيقي فيلم با «كارت پستال‌هايي از لبه‌ي دنيا» نامزد دريافت جايزه‌ ي اسكار شد .

او با كتاب «اين پياده رو به كجا مي‌رسد» (1981) جايزه‌ي خوانندگان جوان ميشيگان ، جايزه ‌ي ژورنال بهترين كتابها را با «فانوس زير شيرواني» (1981) و با كتاب «قطعه‌ ي گمشده در جستجوي دايره‌ي بزرگ» (1982) جايزه‌ي انجمن بين‌المللي كتاب كودک را از آن خود كرد .

سيلورستاين براي بزرگسالان نيز بسيار سروده است اما شهرت او در آمريكا و كشورهاي ديگر بيشتر به خاطر داستانها و شعرهايي است كه با زباني گرم و مهربان و با سبكي ساده براي كودكان نوشته و نقاشي كرده است . وي با تخيل پربار، طنز ژرف و سبک و زبان تازه‌ي خود نگاهي نو به ادبيات كودک عرضه كرد . شل اميد داشت كه مخاطبانش بدون در نظر گرفتن سن و سال با آثارش ارتباط نزديكي پيدا كنند .

در تاريخ ادبيات جهان ، به كمتر شخصيتي چون سيلورستاين برمي‌خوريم كه تا اين اندازه ، براي كودک و بزرگسال ، زباني مشترک دريافته باشد . او از معدود نويسندگان واگرا و غريب نويس اما مورد پذيرش و دوستي دنياي كودكان است . به نظر اين نويسنده ، ايده‌آل انساني همان كودكي است و كودكي همان دلدادگي به تازگيها ، تفاوت‌ها و تجربه‌ هاي نو . او مي‌خواهد بچه‌ ها به عبور از روي خطوط امني كه كساني پيش از اين كشيده‌اند ، خو نگيرند و چيزهايي را با تجربه ‌هاي نو بياموزند كه تجربه نشده‌اند .

اين آزمون بيرون از مرزهاي آموزش و پرورش كلاسيک ، گاه به تنها ماندن انسان مي‌انجامد اما چه باک كه سيلورستاين مي‌گويد : «مهم نيست! كافيست چيز تازه‌اي فرا گرفته باشي» نگاه طنزآلود به رخدادهاي پيرامون ويژگي ديگر آثار شل است ، او بارها از كمدي موقعيت و رفتار بهره مي‌گيرد .

از خودخواهي كودكي براي ما مي‌گويد كه دعا مي‌ كند :
«همه‌ي اسباب بازي يام
يهويي ، با هم ، بشكنه
تا هيچكدوم بچه‌ها
نتونه ، باشون ، بازي كنه
آمين!» (خانم شعبده ‌باز، ص 16)




اين نگاه طنزآميز، حتی در زاد روز اژدها رخ مي‌نمايد :
«اون وخ ، تماشاش بكنين
كه چه جوري با اون فوتش
شما رو .... روشن مي‌كنه!» (خانم شعبده ‌باز، ص 23)

ديگر ويژگي نوشته‌هاي سيلورستاين ، شگفت آفريني آنهاست . او خواننده را غافلگير مي‌كند به همين سبب به درگير شدن مخاطب با آثارش ياري مي‌رساند .

هميشه فرفري بودن سر، از موي فرفري نيست :
«موهام ، خوبم صاف بوده ‌ن و در عوضش
كله‌ ي من فرفريه!» (ماشين مشق شب نويس ، ص 9)

كوتاه سخن اينكه آثارش پلي است از كودكي به بزرگسالي و از بزرگسالي به كودكي .

برگردان تازه‌اي كه اكنون به بازار كتاب آمده است ، نخستين ترجمه‌ ي منظوم به پارسي است كه با توجه به ويژگي‌هاي سبكي شعر سيلور پرداخته است و برگرداننده تا جاي ممكن ، متن را از ديدگاه محتوايي نيز ايراني مآب كرده است :
«تموم روز، نگاه مي‌كرد
تموم شب نگاه مي‌كرد
از «صب بخير ايران» بگير
«تا سر زد از افق ...» ، تو اون آخر شب ؛ (خانم شعبده باز، ص 30)




گام نهادن به دنياي كودكان در حقيقت بازگشت به خويش و آشتي كردن با گذشته‌هاست كه دستاويز نوشتن و سرودن براي انبوهي از نويسندگان و شاعران جهان بوده است اما سيلورستاين از معدود كساني است كه توانسته بي ‌گسستن از حال و بزرگسالي خويش ، در هنگامه ‌ي آفرينش اثر ادبي به خويشتن خويش ، درگذشته بپيوندد . چنين است كه در عين اينكه كودكان از آثار وي لذت مي‌برند ، بزرگسالان نيز كيف مي‌كنند و نشاط مي‌گيرند . اگر سعدي را ، شاعر شيوه‌ي سهل و ممتنع مي‌شناسيم ، روان شاد شل سيلورستاين را بايد شاعر كودكي و بزرگسالي توأمان شمار كنيم .

بدين ترتيب مطالعه‌ ي سروده‌هاي اين مجموعه را به پدران و مادران بچه‌هاي اين مرز و بوم هم توصيه مي‌كنيم ، ويژه اينكه در ايران چاپ شعر به زبان عاميانه و گفتاري پارسي تداول نداشته و بي ‌شک براي كودكان كه تجربه ‌ي اندكي در خواندن متون پارسي گفتاري دارند با دشواريهايي همراه خواهد بود .
__________________
آنـجـا کـه زنـگـهـای خـوشـبـخـتـی
خـامـوش مـی شـود
در واژگـونـی ِ بـخـت بـر آنـم
تـا بـه رقـص بـرخـیـزم
بـر ویـرانـه هـای خـیـال
و کـودکـانـه ، گـوش
بـه زنـگـولـه ی فـرداهـا بـسـپـارم ...
پاسخ با نقل قول

  #6  
قدیمی 30/04/2012
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,633
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,391 بار در 11,526 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 621,930


عرفان جمالي
نویسنده : علي اكبر افراسياب پور



اين روزها كتابي تازه با نام عرفان جمالي (زيبايي پرستي ايراني در انديشه هاي عين القضات ، روزبهان ، ابن عربي ، ابن سبعين و حافظ) به بازار آمده كه نويسنده ي آن علي اكبر افراسياب پور داراي دكتراي عرفان و مدير مسؤول و سردبير مجله ي علمي - پژوهشي عرفان است و توسط انتشارات ترفند به چاپ رسيده است . (192 ص . چاپ نخست 1386)

عرفان با استقبال جهاني مواجه گرديده و در دو سال گذشته پرفروش ترين كتاب شعر آمريكا ، كتاب مثنوي بوده است . جهان در هزاره ي نو ، بيش از هر چيز به عرفان ، عشق ، زيبايي ، فلسفه و انديشه هاي نويني نياز دارد كه از طريق آنها طرحي نو در افكنده و بر بحران هاي مادي و معنويِ موجود فايق آيد . انسان امروز اسير زنجيرهاي خود ساخته اي شده كه از آنها به تنگ آمده و به هر ريسماني چنگ مي زند تا از اين مرحله ي خطرناک نجات يابد و بتواند كره ي زمين را به ويژه در بخش زندگي گياهي ، حيواني و انساني از آسيب هاي جدّي برهاند .

در چنين شرايطي بهترين گزينه «عرفان» است زيرا از چنان نقاط قوّتي برخوردار است كه مي تواند بحران هاي امروز را مهار سازد و از چنان فلسفه اي قدرتمند برخوردار است كه مي تواند روح كنجكاو بشر را سيراب نمايد . يكي از برجستگي هاي عرفان كثرت گرايي يا پلوراليسم است كه به همه ي عقايد و مذاهب احترام مي گذارد و با هيچ عقيده اي دعوا ندارد . حتّي چون مولوي مثال مي آورد كه اگر فيل را در تاريكخانه كنند هركسي بخشي از حقيقت را لمس خواهد كرد و همه ي حقيقت در اختيار انسان قرار نمي گيرد . همچنين عرفان در عشق ورزي به همه چيز است و انسان را از زندگي راضي و خشنود مي سازد و فلسفه ي خوشبيني را ترويج مي دهد ، به گفته ي سعدي : به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست / عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

با اين نگاه زيبا عارف به همه چيز عشق مي ورزد و عرفان داروي مبارزه با پوچ گرايي ، افسردگي و بدبيني است . ديگر اين كه در عرفان « صلح كلّ» برقرار است يعني عرفان ما را به صلح و آشتي با همه ي موجودات جهان فرا مي خواند .




به گفته ي شيخ بهايي : صلح كلّ كرديم با كلّ بشر / تو به ما خصمي مكن نيكو نگر

عرفان ايراني داراي مكتب هاي برجسته و ارزشمندي است كه تا كنون معرفي نشده اند و از اين ظرفيت بزرگ استفاده ي مناسب نشده است و به همين دليل در بازار كتاب جوانان به سوي عرفان سرخ پوستي ، ذن بوديسم و مانند آن روي آورده و نشان داده اند كه اشتياق فراواني در ايران نيز به عرفان وجود دارد و چون عرفان ايراني ارائه نمي شود ، خوانندگان و علاقه مندان به سوي عرفان هاي بيگانه گرايش پيدا مي كنند و كتاب هاي آنها از رونق خاصي برخوردار شده است . اگر عرفان ايراني به خوبي معرفي گردد نه تنها نيازهاي داخلي و خواسته هاي ايرانيان را پاسخ مي دهد بلكه مي تواند در سطح جهان بالاترين مشتاق را داشته باشد چنانكه آثار مولوي در آمريكا و اروپا همين مطلب را اثبات نموده است .

يكي از مكتب هاي عرفان ايراني ، مكتب جمال يا زيبايي پرستي نام دارد كه نويسنده ي كتاب «عرفان جمالي» در چند كتاب و مقالات متعدد به معرفي آن پرداخته و جالب اين كه كتاب «زيبايي پرستي در عرفان اسلامي» از اين نويسنده بيشترين فروش را در خارج از كشور داشته است و متأسفانه در ايران با آن استقبال لازم مواجه نگرديده كه علّت اصلي آن مشكلات بازار كتاب در ايران است كه هنوز راهكار مناسبي براي چاپ ، انتشار و معرفي كتاب ها به علاقه مندان وجود ندارد و اغلب كتاب هاي منتشره به دست علاقه مندان نمي رسد . اين عدم برنامه ريزي باعث گرديده كه ناشران ضرر نموده ، كتاب ها با تيراژ پايين چاپ شوند و مشتاقان بدون اطلاع از اين كتاب ها محروم بمانند و نويسندگان نيز انگيزه ي لازم براي كار و كوشش بيشتر را از دست بدهند . كساني كه به حرف نو و مطالب تازه علاقه دارند مي توانند با مطالعه ي كتاب «عرفان جمالي» به بخشي ارزشمند از عرفان ايراني دست يابند كه مبنايي مستحكم و فلسفي دارد و نوعي جهان بيني و مكتبي جديد را ارائه مي دهد كه پاسخگوي نيازهاي فردي و اجتماعي ، مادي و معنوي انسان امروز است .

در اين كتاب پرسش هاي اساسي انسان در حوزه هاي معرفت شناسي ، خداشناسي ، انسان شناسي ، دين شناسي ، شناخت شناسي و بررسي ادبيات عرفاني در ايران با پاسخ هايي تازه روبه رو مي گردد و انديشه هاي بزرگان عرفان ايراني و اسلامي مانند عين القضات ، روزبهان ، ابن عربي ، ابن سبعين و حافظ با ديدگاهي نو بررسي مي گردد همچنين جايگاه اين عرفان در مقايسه با ديگر مكتب ها روشن مي شود .



در مكتب جمال يا زيبايي پرستي در عرفان ايراني اصالت به «زيبايي» داده مي شود و ادعا دارد كه اگر هستي را زيبا بدانيم و انسان را موجودي زيباپرست معنا نماييم ، آن وقت سرمايه اي به نام عشق به دست خواهيم آورد كه مي تواند جهاني نو و انساني ديگر بسازد ، زيرا نه تنها انسان عاشق زيبايي است بلكه همه ي موجودات نسبت به زيبايي حسّاسيت نشان مي دهند چنانكه صداي زيبا در گياهان و جانوران و بلكه بر مايعات هم تأثير مي گذارد و نتايج آزمايش هاي علمي اين مطلب را اثبات نموده است . در مكتب جمال ، هستي زيباست و آفريننده ي آن مطلق زيبايي و زيبايي مطلق است .

عشق قانوني است كه بر هستي حاكميت دارد و با اين ترتيب اديان معنايي ديگر يافته و تعاليم آنها با ديدگاهي ديگر قابل ارائه خواهند بود . همه ي مصيبت هاي انسان و بحران هاي دنياي امروز زاييده ي غفلت از جمال پرستي انسان و ناديده گرفتن عشق است .
وگرنه به گفته ي حافظ : عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد / اي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست

بنيان گذار مكتب جمال را ابوحلمان فارسي در قرن سوم هجري نوشته اند كه در برابر زيبايي ها سجده مي كرد و خدا را در جمال مي ديد . آنها زن را بزرگ ترين جلوه ي زيبايي خدا در هستي دانسته و سده ها پيش از نهضت هاي زن گرايانه ي امروز به حقوق زن و احترام به او پرداخته اند . جمال و عشق مجازي را پلي براي رسيدن به جمال و عشق حقيقي دانسته اند و عشق زميني و مادي و اين جهاني را مغتنم دانسته و از آن راهي براي رسيدن به خدا ساخته اند .

عين القضات در آثار خود به بهترين شكل اين فلسفه را ابراز نموده و در حوزه ي عرفان نظري ابن عربي آن را با وحدت وجود عرفاني هماهنگ كرده است . روزبهان بقلي شيرازي و حافظ شيرازي همين راه را ادامه داده اند و در تاريخ عرفان ايراني راهي زيبا ترسيم كرده اند كه در هر عصر و زماني نمايندگاني برجسته داشته كه عقايد برخي از آنها در اين حوزه در كتاب «عرفان جمالي» بررسي گرديده است .
__________________
آنـجـا کـه زنـگـهـای خـوشـبـخـتـی
خـامـوش مـی شـود
در واژگـونـی ِ بـخـت بـر آنـم
تـا بـه رقـص بـرخـیـزم
بـر ویـرانـه هـای خـیـال
و کـودکـانـه ، گـوش
بـه زنـگـولـه ی فـرداهـا بـسـپـارم ...
پاسخ با نقل قول

  #7  
قدیمی 04/05/2012
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,633
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,391 بار در 11,526 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 621,930
یادداشتی درباره‎ رمان «از پائولوکوئلیو متنفرم»






بی‎تردید یک کتاب برای اینکه در کوتاه ‌مدت از مخاطبانی انبوه برخوردار شود (مخاطبانی که در درجه بعد بتوانند ارزش‎های کتاب را دریابند) ، ضروری ا‎ست ابزاری برای معرفی و تبلیغ وجود داشته باشد که علاقه ‌مندان را قانع کند به مطالعه‎ یک کتاب بنشینند . این ترویج می‎تواند گونه‎های مختلفی داشته باشد ، از تبلیغ مستقیم کتاب بگیر تا نقد و معرفی آن و حتی جذابیت عنوان خود کتاب که می‎تواند کارکردی مؤثر در این زمینه داشته و به ‌مثابه‎ ابزاری برای جلب توجه و کنجکاوی مخاطب ، طیفی از آنها را قانع کند که کتاب را برای مطالعه به ‌‌دست گیرند . این مسئله در رابطه با کتاب مورد بحث ما در این یادداشت ، اثری از «حمیدرضا امیدی سرور» که به تازگی توسط نشر «آموت» منتشر شده نیز صدق می‌کند . عنوانی که بی‎اغماض انتخاب لایقی برای این رمان بوده ، البته نه ‌تنها به‌دلیل ماهیت کنجکاوی ‎برانگیز و دعوت‌کننده‎اش ؛ زیرا در متن رمان ، شاهد دگرگونی‎های شایسته‎ توجهی هستیم که عنوان و روایت داستانی رمان را در تناسب با یکدیگر قرار داده ‎است .

پیش از هر چیز باید به این نکته اشاره کنم که «از پائولوکوئلیو متنفرم!» رمانی ا‎ست که خوب شروع نمی‎شود ، کند پیش می‌رود و با سیر منطقی خاص خودش به پایان می‌رسد ؛ اما از سوی دیگر از ساختاری باز برخوردار است که چشم‌اندازها و صداهایی چندگانه را به‌ کار می‎گیرد ، به سراغ به امور معمولی و لحظه‌های عادی زندگی‎می‎رود و پای آنها را در قالب مصالحی داستانی به ساحت رمان می‎کشاند و آغوشش را برای مواد غیرداستانی‌ای که اقتدار مؤلف را کاهش می‌دهد می‌گشاید .

دراماتیزه کردن این لحظه‌های معمولی در طول روایت تجربه دشواری‎ است که نویسنده می‎کوشد به انجام برساند و مهمتر از همه اینکه فرآیند آفرینش خود را بی‌پرده آشکار می‌کند و در مجموع شرایطی را فراهم می‎آورد که مخاطب فرصت اندیشیدن داشته باشد. شخصیت‎های رمان از طبقات و حلقه‎های اجتماعی متفاوت به شیوه‎های ویژه‎ خود و از دیدگاه‎های گوناگون خود سخن می‎گویند و قهرمان اصلی رمان در روند داستانی آن از زندگی خصوصی خود جدا و به ‌صورتی هیپنوتیزه درگیر یک رویداد شده‎اند، همچنین به ‌دلیل اشاره‎ رمان به مکان‎ها و اشخاص حقیقی و نام‌های آشنا (صادق هدایت ، بهرام صادقی و...) گویی یکپارچگی و درهم‌آمیختگی زندگی شخصی خواننده، با تجربه‎ای که رمان عرضه می‎کند ، برهم کنش یافته و حسی تازه و عمیق را می‎آفریند . از حیث فضا ، این رمان ، حجمی‌ را ترسیم می‎کند به دام افتاده در میان شخصیت‎های خود ، فضایی که در آن می‎توان اندیشه ، احساسات و اعمالی انسانی را یافت و دست آخر اینکه نویسنده در اولین کتاب خود توانسته بیان شایسته‎ای را پیدا کند و با آن ، چرخش دراماتیک - تراژیک رویدادهایش را پیش ببرد ؛ رویدادهایی که گویی تعمدا هیچ اجبار و تعهدی برای دراماتیزه کردن یا غافلگیر ساختن مخاطب خود ندارند .

با توجه به این موضوع باید گفت که طرح اساسی رمان «حمیدرضا امیدی سرور» چیزی جز تراژدی وجود انسانی نیست که به ‌واسطه‎ نحوه‎ ارائه‎ متفاوت و دو وجهی‎اش که البته مخاطب را به زحمت نمی‌اندازد تغییر شکل داده است . در صورت اول ، می‎تواند حکایت نویسنده‎ای باشد در پی نوشتن یک رمان و در صورت دوم ، رمانی‎ است نوشته شده که شخصیت اصلی داستانش مملو از بدبینی‎های طعنه‌آمیز یک نویسنده‎ متفکر است که جامه بر تن خوش‌باوری‎ها و قوانین خوش ظاهر امور اخلاقی و شخصی و اجتماعی‌اش در طول رمان دریده می‌شود و در پایان با تمام افکار به ظاهر درخشانش ، لخت و بی‌حفاظ در مقابل خود قرار می‌گیرد .

شخصیت‎های دیگر در صورت اول رمان واقف بر وضع و حال و موقعیت خود و تمام اشخاص دیگر هستند و در صورت دوم ، به‌ کلی از وضع آینده‎ خود و دیگران بی‌خبرند و همانند عناصر شیمیایی‎ای هستند که دست نویسنده ، آن‎ها را به جان یکدیگر می‌اندازد تا نتیجه‌ گیری‎هایی کند . از این نگاه «امیدی سرور» با نوع نوشتار تجربی‌ای که به‌وجود آورده به امیال وهدف‎های پنهانی روح اشخاص رمانش دست می‌یابد و شاید این همان موضوعی است که باعث شده است صحنه‎ها ، زمان و روابط در این رمان چهارصد صفحه‌ای ، لغزنده و فرار باشند . اثر کلاسیک مدرنی مثل «از پائولو کوئلیو متنفرم» نمودار بارز تمایل نویسنده برای ارائه اثری ا‎ست که درک بهتر و عمیق‎تر آن نیازمند آگاهی و دانشی پیرامون ارجاعاتی ا‎ست که نویسنده به شکلی بینامتنی به‌کار گرفته و با وارد کردن آن به دنیای رمان خود و بخشیدن هویتی تازه بدانها به اثر خود غنا می‎دهد . از این ‌رو مخاطب این رمان مدام با این دغدغه روبه‎رو می‎شود که در میان خیل کدهای نیازمند رمز گشایی در این اثر ، کدام یک از چشم او پنهان مانده است . به ‌نظر می‌رسد که «حمید رضا امیدی سرور» هنگام نوشتن این رمان ، با تدارک مآخذ و اشاراتی که با دقت و ریزبینی تحسین‌برانگیز، به فیلم‎ها ، داستان‎ها و رمان‎ها و شخصیت‎های حقیقی دارد ؛ نویسنده‎ کهنه‌کار و با تجربه یا استاد دانشگاهی را در نظر داشته که پیش روی شاگردان و مخاطبان خود، شیفته‎ ذکر منابع و مآخذ و تلویحات است ، از این منظر بر این باورم که در جغرافیای ما این نوع نگارش رمان، که گویی نویسنده‌اش در رویارویی با بار انبوه گذشته و همچنین دلواپسی عدم‌تاثیر اثرخویش و گذشتگان، کوشیده است بی‌ثباتی زیبایی‌شناسانه‎ ادبیات و هنر زمان خود را با سطرها ، روایت‎ها ، عنوان‎ها و شخصیت‎های ادبیات و هنر گذشته جبران کند و در آفرینش‎ها ، کشف‎ها و فضاهای خود ؛ ادبیات و هنر گذشته را به خدمت بگیرد ، نگارشی سودمند خواهد بود . چراکه نه‌تنها نوعی نگارش پیشتاز به‌حساب می‌آید بلکه نمونه‎ آغازین انعکاس این واقعیت عجیب تاریخی است که «زمان حال» برخلاف نام خود صرفا بدین معنا نیست که بعد از «زمان گذشته» آمده است ، ظاهراً زمان حال در کل مسیر خود زمان گذشته را زیر سایه‌اش گرفته است و این موضوعی است که در ذات روایت داستانی «از پائولو کوئلیو متنفرم» نیز در جریان است .

با توجه به این ، گویی هیچ انگاری فلسفی ، زیربنای رمان «از پائولوکوئلیو متنفرم» بوده و بسیاری از شخصیت‎هایش این موضوع را به‌طور نهان و آشکار به‌عنوان بزرگ‌ترین کشف خود به خواننده ارائه می‌دهند . در این رمان نویسنده ، اثر خود را به‌عنوان قله‎ فرآیند تاریخی معرفی می‌کند ؛ فرآیندی که هیچ انگاری ، به ‌مثابه یک حقیقت ذره‌ذره در آن آشکار می‌شود و گویی رمان به آگاهی خود از این حقیقت فخر می‌فروشد و وانمود می‌کند که انگار تنها رمانی است که نیاز به تغذیه از راه توهم ندارد .

در پایان از حیث بار روانی اثر باید اشاره کرد که «از پائولوکوئلیو متنفرم» مخاطب را نیز همچون شخصیت‎هایش در یک «زمان روانی» قرار می‌دهد ، زمانی که به دلایل متعددی همچون تردید ، عدم قطعیت ، استیصال و نومیدی ، غیر از آنکه فضای حسی یک شخصیت داستانی را متبادر می‌کند ، فضای حسی مخاطب را نیز به چالش می‌کشاند. لذت به ظاهر احمقانه‎ یک شخص برای رسیدن به مقصودش که گویی می‌تواند دریچه‎ تازه ای را به روی نویسنده‎ به روزمرگی رسیده‎ای باز کند که انگار به‌ سختی خود را به دنیا و پیرامونش وصل کرده است ، پیش از آنکه یک درد شخصی را منعکس کند نوعی داغ اجتماعی را عرضه می‌نماید ، داغی که انگار حرف دل یک نسل و البته یک قشر را به میان می‌کشد . دست آخر اینکه «کافه‎های کنار هم قرار گرفته»، «پارک دانشجویی که دیگر جای دانشجو‎ها نیست» ، «پارک دونفره‎ها که قبل از این انبار مهمات بوده» ، «دکه‎ روزنامه ‌فروشی» که بیشتر از روزنامه ، سیگار می‎فروشد و ... به ‌نوعی ، وارونگی ارزش‎های یک شهر و اجتماعش را بیان می‌کند. بیانی که با قلمی ‌یکدست ، روایتی گیرا و عمیق و نشانه‎هایی قابل ‌تأمل نوشته شده است .


منبع :‌ tehrooz.com
__________________
آنـجـا کـه زنـگـهـای خـوشـبـخـتـی
خـامـوش مـی شـود
در واژگـونـی ِ بـخـت بـر آنـم
تـا بـه رقـص بـرخـیـزم
بـر ویـرانـه هـای خـیـال
و کـودکـانـه ، گـوش
بـه زنـگـولـه ی فـرداهـا بـسـپـارم ...
پاسخ با نقل قول

  #8  
قدیمی 10/05/2012
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,633
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,391 بار در 11,526 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 621,930
يادداشتي درباره تي صفر





نویسنده : ايتالو كالوينو
منبع : ميلاد زكريا



قبل از هر چيز بگويم كه بي حساب عاشق ايتالو كالوينو هستم . هر چه كه از او خوانده ام بسيار دوست داشته ام و هر چه درباره اش شنيده ام به مذاقم خوش آمده و ديگر اينكه از بچگي هر چيزي را كه مي گفتند «علمي- تخيلي» است مي خواندم . كميت اين قدر كم بود كه نمي شد روي كيفيت شرط گذاشت ، تا بعدها كه زبان ياد گرفتم و توانستم سخت گير باشم . به هر حال از ميان شخصيت هاي همه اين كتابها ، Qfwfq و يون تيخي قهرمان «سفرهاي ستاره يي» استانيسلاو لم ، كه جور جالبي شبيه هم هستند(را بيش از همه دوست مي دارم .

تي صفر را اولين بار پنج شش سال پيش خواندم . در حال ترجمه كمدي هاي كيهاني بودم . شباهت دو كتاب كه آشكار است ، ولي تفاوت شان بود كه نظرم را گرفت . جايي خواندم كه ايتالو كالوينو در دوران كودكي ، وقتي هنوز خواندن نمي دانست ، كتاب هاي پدر و مادرش را ـ كه گياه شناس بودند و در نتيجه كتاب هايي پر از عكس گياهان و جانوران داشتند ـ برمي داشت و تصاويرشان را تماشا مي كرد و براي شان قصه مي ساخت . توجه داشته باشيد كه اين كار با نگاه كردن تصويرسازي هاي كتاب كودكان فرق دارد ، چون اينجا تصاوير به داستاني آماده مرتبط نيستند . اين پايه همان كاري است كه او چهل سال بعد در «كمدي هاي كيهاني» و «تي صفر» بخش نخست مي كند . يک بند خشک و موجز كه خلاصه قسمتي از يک نظريه علمي است پس زمينه و فضاي داستان را فراهم مي كند و بعد ناگهان تخيل و ماجرا آغاز مي شود و داستان در اين چارچوب تنيده مي شود و شكل مي گيرد . ويليام ويوًر ، مترجم كارهاي كالوينو به انگليسي از اصرار او بر «استفاده از بعضي لغت هاي تازه وارد فني» مي گويد و به نظرم دليل اين اصرار حفظ آن چارچوب اوليه است كه كار همان تصاوير را مي كند . مشخص بودن اين ساختار در متن داستان در عين آسيب نزدن به جريان متن و عدم مغايرت آن با خيالات مجرد و بديع كالوينو ، هنر اوست و به وضوح بايد تلاش كرد در ترجمه حفظ شود .

ولي نثر كالوينو به جز اين ، خاصيت فني ديگري هم دارد كه به خوانش متن مربوط است . نوعي ضرباهنگ يا چند ضرباهنگ كه با هم تركيب مي شوند و مثلاً با كنار هم گذاشتن جملات كوتاه و پي درپي علاوه بر مثلاً القاي پريشاني ، تقابل مواد تركيبي و «بلورها» يا توالي قاب هاي متوالي و مرتبط يک داستان كميک استريپ را در «منشاء پرندگان» تداعي مي كند .

تي صفر را بسياري حركت كالوينو به سوي رمان نو مي دانند و بازتاب رب گري يه و بيش از همه بورخس را در آن باز شناخته اند . اين رويكرد از اين قرار است كه اگر نوشتن وصف است و وصف با كلمات صورت مي گيرد ، چرا كلمات را وصف نكنيم . كلماتي كه كلماتي را وصف مي كنند كه ماجرايي را وصف مي كنند كه در درجه دوم اهميت قرار دارد ... اين گذار در بخش دوم كتاب، «پريسيلا» مشخص است كه از سه داستان مرتبط تشكيل شده كه به عشق و مرگ مي پردازند .

اينجا زبان از وسيله به موضوع تبديل مي شود . هرچند راوي اين داستان ها هنوز Qfwfq است ، ولي تغيير محسوسي در شخصيت او رخ مي دهد ، او به تدريج متفكرتر مي شود و كمتر بازيگوشي مي كند و شوخ طبعي به خرج مي دهد . به جاي يک بند در اول هر داستان ، چند قطعه از كتاب هايي از گاليله تا سارتر و باتاي در اول فصل آمده است و در متن مي توان آثاري از صداي اين نويسندگان را بازيافت . در متون كالوينو (نه فقط در تي صفر و كمدي هاي كيهاني) خيلي وقت ها ايهامي در معني و تأويل كلمات هست كه كالوينو آن را عدم قطعيت مشخصه دوران مدرن مي داند .

خيلي سعي كردم اين كيفيات را حفظ كنم ، بديهي است كه به خاطر تفاوت زبان نمي توانستم هميشه موفق باشم ، ولي در بسياري موارد شد و خيلي برايم راضي كننده بود .

اين تغيير در بخش پاياني كتاب كاملاً به ثمر مي رسد . ديگر خبري از آن بند اوليه نيست و داستان ها در فضايي آشناتر رخ مي دهند . بر خلاف گذشته كه Qfwfq از وضعيتي خوب شروع مي كرد و در نهايت به نوستالژي و اندوه مي رسيد ، اينجا وضعيت راوي (كه حتي مشخص نيست خود Qfwfq باشد) از همان اول بد است و تا آخر هم چندان تغييري نمي كند و فقط سير افكار او براي خواننده توصيف مي شود . سه داستان اول تأملاتي در مورد ماهيت زمان ، تقدم و تأخر و همزماني اند ، داستان آخر «كنت مونت كريستو» براي خودش شاهكار كوچكي است .

داستان ادموند دانته نااميد زنداني و تلاش هاي ناموفق او كشيش فاريا براي فرار با روايت چگونگي نوشته شدن رمان به دست الكساندر دوما و دستيارانش درهم مي آميزد . موضوعات داستان هاي قبلي ، درون و بيرون ، گذشته ها و آينده هاي ممكن كه همه در قلعه ايف با كلمات كالوينو ساخته مي شود ، روي هم منطبق مي شوند . گور ويدال عقيده دارد كنت مونت كريستو بهترين داستان «بورخسي» كالوينو است ، ولي بورخسي كه كالوينو در ذهن خود ساخته و نثر منتظم اين دو در موازنه اي ظريف و مبهم با هم يكي مي شود .
__________________
آنـجـا کـه زنـگـهـای خـوشـبـخـتـی
خـامـوش مـی شـود
در واژگـونـی ِ بـخـت بـر آنـم
تـا بـه رقـص بـرخـیـزم
بـر ویـرانـه هـای خـیـال
و کـودکـانـه ، گـوش
بـه زنـگـولـه ی فـرداهـا بـسـپـارم ...
پاسخ با نقل قول

  #9  
قدیمی 07/06/2012
آواتار ساحره
ساحره ساحره آفلاین است
بازنشسته

مدال افتخار پادشاه ایرانی مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: حسابدار
محل سکونت: تهران
پست: 15,633
سپاس: 23,950
از این کاربر 20,391 بار در 11,526 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 3 بار در 3 پست اعتراض شده
چوب: 621,930




يادداشتي بر كتاب بررسي آثار چوبک از ديدگاه ناتوراليسم و رئاليسم
مؤلف : فاطمه حسيني


ساموئل جانسون در كتاب «زندگي‌ گري» آورده است : «من با شادماني موافقتم را با خواننده‌ي معمولي اعلام مي‌كنم ، زيرا سرانجام عقل سليم خوانندگان است كه به دور از شائبه‌ي تعصبات ادبي با آن همه ظرافت‌هاي نكته ‌بينانه و جزم انديشي علامه وار، بايد براي افتخارات ادبي حكم صادر كند » (1. منتقد معروف قرن هجدهم انگلستان . رک : مباني نقد ادبي ، ويلفردگرين و ديگران ، ترجمه‌ي فرزانه طاهري ، ج 2 ، مقدمه ص 17، نيلوفر ، تهران ، 1380)

بيان اين نظر از سوي يک منتقد معروف به معني نقد «نقد حرفه‌ اي» و تأييد واقعيت غيرقابل انكاري است كه پيش رو داريم ؛ روند فزاينده‌ي تبديل ادبيات به درس با مصارف تعليم و علمي شدن آن به رونق بازار نقد انجاميده است ، اما هنوز هم سخت‌ گيري متخصصان ادبيات خيل «خوانندگان معمولي» - غيرمدرسي - را از بينش‌هاي غني و عميقي كه نقد ادبي قادر است هوشمندانه در ايشان برانگيزد ، تارانده است .

حتي با وجود توسعه ‌ي روز افزون «نقد» در دانشگاه نيز عملاً آزردگي خاطر دانشجويان و اجتناب آنها از پرداخت جدي به اين مقوله مشهود است . عدم اعتبار شيوه‌هاي فردگرايانه و كمتر فني تحليل‌هاي ادبي در محيط درس از يك‌سو و ديگر هراس و پرهيز خوانندگان معمولي (غيرمتخصصان علمي – ادبي) از مباحث نقد فني پيچيده ، انديشمندانه و بشدت تحليلي با تكيه بر شاخه‌هاي متعدد علوم (همچون روان‌شناسي ، جامعه‌شناسي ، تاريخ و علوم ادبي) همواره شيوه‌ي دو سويه ‌ي خوانش درست و نقد صحيح اثر ادبي را براي ايشان مشكل ساخته است .

اگر از يک خواننده‌ي معمولي بخواهند نظرش را درباره‌ي داستان «تنگسير» يا «سنگ صبور چوبک» بگويد ، به سادگي و با عباراتي كه حاكي از ميزان تأثير ، جذبه يا لذت او از داستان بوده و طبعاً ميعار ارزش‌گذاري نيک و بد آن است ، سخن مي‌گويد اما اگر همين سؤال را از يک دانشجوي رشته ادبيات بپرسند ، او براي پاسخ عالمانه و درست تأمل بيشتري خواهد كرد ؛ چون آموخته است كه پاسخ مقبول حتماً بايد مبتني بر اصول علمي نقد باشد . شيوه‌ اي كه حتي بسياري از منتقدين حرفه‌ اي تأثير منفي آن را بر خواننده پذيرفته ‌اند .

چاره كار در معتبر داشتن هر دو ديدگاه «واكنش مقدم بر نقد » و «واكنش نقادانه» اثر ادبي است . واقعيت آن است كه واكنش خواننده‌ي معمولي نسبت به يک اثر به دور از مباني علمي نقد ، واكنش ناشي از «لذت» است و اين مفهوم راستين ادبيات است ، چه ادبيات پيش و بيش از هر چيز براي «التذاد و حظّ خاطر» است .

سال‌هاي متمادي رشته ‌ي ادبيات در حوزه‌ي دانشگاه ، تنها با بررسي آثار كلاسيک سر و كار داشت و آن را قابل مطالعه‌ ي علمي مي‌دانست و حتي زماني كه «نقد» وارد اين حوزه شد ، تنها بررسي و نقد آثار كلاسيک و تشريح آنها در دستور كار بود .

واقعيت اين است كه شيوه‌ي متعصبانه ي متخصصان ادبي ، خوانندگان معمولي را از «التذاذ ناب» باز مي‌داشت ، ازين رو منقدان بسياري به تأثيرات منفي و دافعانه ‌ي نقد اذعان كرده و از معيارهاي جديد حمايت كردند ، از جمله عده‌ اي با «ردّ تفسير» به انواع نقدي كه جاي اثر هنري را غصب كرده و مانع واكنش آزادانه خواننده بودند ، حمله كردند .

پس از آن عده‌ اي با حمايت از شيوه‌هاي فردگرا در تحليل ادبي به تأثير يک قطعه ادبي در خواننده ، واكنش ، درک و بالاخره توصيف وي از اثر ، تحت عنوان «نقد ذهني» تأكيد كردند و مدعي شدند كه يک اثر ادبي هستي مستقل ندارد و كاركرد آن صرفاً در تعامل با نويسنده و خواننده است . بدين ترتيب «هويت فردي» وارد ماجراي نقد شد و آن را شيوه‌ اي روان‌شناسانه بخشيد ، با اين بيان كه «تفسير يک خواننده از اثر ادبي هميشه از «درونمايه‌ ي هويت» و نحوه ادراک منحصر به فرد او از جهان هستي سرچشمه ميگيرد . در اين شيوه ، بيشتر از هر چيز «روان فرد» اهميت يافت .

شيوه‌ اي كه البته بي‌معارض نماند وعده‌ اي كه پيشتر در نقد سنتي بر «نظريه ‌ي صوري » ادبيات تكيه داشتند ، دوباره علم مخالفت افراشته و به تمامي «لذت ناب» و «تداعي آزاد» ناشي از خوانش اثر ادبي را محكوم كردند . اما اين جدل‌ ها هنوز ادامه دارند و تا به اكنون هيچ چيز به اندازه‌ي ديدگاه‌هاي افراط‌ گرايانه‌ي هر جبهه به اصل «نقد ادبي» و «ارزش اثر ادبي» ضربه نزده است .

تجربه‌ ي مناقشات و مجادلات ديرينه ، نشان مي‌دهد كه بهترين راه برخورد نقادانه با اثر ادبي ، رعايت استراتژي «تحليل و نقد معتدل» با به كارگيري درست ابزار كار از جمله «واكنش مقدم بر خواننده» است . موازنه بين واكنش مقدم بر نقد - كه براي التذاذ واقعي و درک كامل ادبيات الزامي است - و نقد علمي - با تأكيد بر زيبايي‌شناسي صوري اثر و اصول نقد جنبه‌هاي بيروني و اخلاقي آن - امكان دستيابي به برداشت درست و فراگير را بيشتر مي‌سازد . به بيان ديگر اثر ادبي را بايد به قصد «لذت ناب» خواند ، از آن پس هر نقد و تحليلي كه حواس را در درک اين لذت ، آگاهي بيشتري ببخشد ، پسنده و بسنده است .

به تجربه بايد گفت كه بهترين راه در برخورد عادلانه با اثر ادبي ، نگرش توأم با سعه ي صدر در عين اشراف به معايير مكاتب و مباني نقد ادبي است . خواندن آثار ادبي براساس نقدهاي موجود صاحب ‌نظران افق‌هاي ديد را صد البته وسعت مي‌بخشد اما حق آن است كه پيش از هر نقد ، اولين برخورد موضع‌ گيرانه‌ي شخص خواننده با اثر ادبي ، همواره به عنوان «نقد ناب» ارزشمند و داراي اعتبار است .

كتاب حاضر با تكيه بر استراتژي نقد معتدل ، با جمع اصول و ديدگاه‌هاي دو مكتب شاخص ادبي - رئاليسم و ناتوراليسم - به بازخواني ، بررسي و نقد مجدد داستان‌هاي صادق چوبک پرداخته است و با تأكيد بر تعامل اين دو مكتب در آثار چوبک ، بر اين واقعيت مهم صحه گذارده است كه با وجود وجوه متعدد تجارب هر نويسنده و درک منحصر به فرد او از محيط زندگي ، زمانه و جامعه ‌اش ، امكان تعيين مرز روشن و قطعي براي سبک و مكتب او به آساني دست نمي‌دهد .

در اينجا با تحسين تلاش مؤلف در پرداختن به وجوه نقد اخلاقي - اجتماعي اين آثار ، گوشزد مي‌نمايد كه هيچ نقدي قطعي و هميشگي نيست و هرگز براي يكبار و هميشه انجام نمي‌شود بلكه همواره وابسته به روند تكامل تاريخي اجتماعي است و با هر تغييري آثار ادبي محتاج بازخواني و نقد مجددند و پرسش‌هاي انتقادي هميشه پيش روست .

آثار جديد پيوسته پديد مي‌آيند و تفسيرها و برداشت‌هاي روز ، تعبير و برداشت ما را از آثار پيشين ديگرگون مي‌سازد . آنچه در اين كتاب فراهم آمده نيز مشمول قاعده است و بديهي است ذهن‌هاي تغيير يافته‌ ي هر نسل نيازمند دگرگوني در چيزهايي است كه بايد ذهن آنان را ارضا كند .

مؤلف منتقد تنها با استناد به بخشي از ادبيات گذشته (داستان‌هاي چوبک) به بيان پاره‌ اي از تجارب حال پرداخته است و اين خود بخشي از روند مستمر تاريخي است كه يقيناً در بوته‌ ي نقد خوانندگان و آيندگان قرار گرفته و مورد قضاوت واقع خواهد شد .
__________________
آنـجـا کـه زنـگـهـای خـوشـبـخـتـی
خـامـوش مـی شـود
در واژگـونـی ِ بـخـت بـر آنـم
تـا بـه رقـص بـرخـیـزم
بـر ویـرانـه هـای خـیـال
و کـودکـانـه ، گـوش
بـه زنـگـولـه ی فـرداهـا بـسـپـارم ...
پاسخ با نقل قول
پاسخ


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 15:04 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2020 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios