منشا صدا - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > شهر ادب > دست نوشته های کاربران

دست نوشته های کاربران تمامی دست نوشته های کاربران در اینجا

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک

منشا صدا
  #1  
قدیمی 25/10/2012
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
منشا صدا

منشأِ صدا
روز اول
صدا مي آمد. زشت. ناهموار. ناسور، ناجور، پشت سر هم، خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. پتو را کشيدم روي سرم اما نمي شد. هِي مي رفت و هِي مي آمد جوري که طاقتم طاق شد؛ پشت سر هم، خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. گفتم، عجب همسايه هاي بي مراعاتي. پتو را کنار زدم. ناراحت از جا برخاستم. ساکت شد. سکوت. آرامش. خواب. و... دوباره. همين که پلک سنگين شد، شروع شد. پشت سر هم؛ خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. لعنت به اين همسايه. بلند شدم. صدا از آپارتمان هاي مجاور نبود، از آپارتمان خودم بود. اِي واي که موش آمده. گشتم. گشتم. نبود. نمي يافتمش. ساکت ايستادم تا خودش را نشان دهد؛ نيامد. پشت کمدها زدم تا بيرون بيايد؛ نيامد. کوبيدم؛ نيامد. موش زرنگي بود. بيشتر دقت کردم. صدا از دريچه ي کولر بود. پخش مي شد تويِ ساختمان. جايش تغيير مي کرد. سکوت مي شد و باز مي گشت. حرکت مي کرد. با حرکت من حرکت مي کرد. هوشمند. به ياد آوردم روزي را، سال ها پيش، که گربه اي در کولر خانه ي پدري ام گير کرده بود. اينجا آپارتمان بود! گربه آنجا چه مي کرد؟! موش بود، موش. خرابکارترين موجود عالم. اگر مي آمد تو چه؟ دريچه‏هاي کولر را بستم. عصبي بودم. لباس پوشيدم. صبحانه نخورده، رفتم. فرار کردم. رها کردم خانه را با او.

روز دوم
باز هم. صدا. صدا. صبح زود. زودترين موقع عالم. عنفوان خواب و بيداري. پتو را کشيدم. محکم. محکم تر. سفت تر. متکا را گذاشتم روي سرم. فشار دادم. نمي شد. بلند شدم؛ ساکت شد. خوابيدم؛ شروع شد. پشت سر هم. خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. بلند شدم. بايد مي يافتمش. بايد کولر را، دريچه ها را، همه جا را به دنبالش مي گشتم. بايد هر چه بود، اين مانع آرامش، از ميان مي رفت. صندلي ها را جا به جا کردم. در تراس را گشودم. پريد. خودش بود. کبوتر. و رفت. نفس راحتي کشيدم. لااقل موش نبود. کبوتر بود. و رفت.
روز سوم
باز هم صدا، صدا. همان بود. خودش بود. کبوتر. برگشته بود. بلند شدم؛ ساکت شد. خوابيدم؛ شروع شد. در تراس را گشودم؛ پريد و رفت. و دوباره خواب از چشمان من رفت.
روز چهارم
صبح شد؛ آمد. صدايش. خِر خِرَش. در تراس را گشودم. پريد و خواب و آرامش را با خود برد. برد تا دورترين عمق پرواز. رفتم. صبحانه نخورده. درست نخوابيده. عصبي. از هر کس که مي شد پرسيدم. گفتند، حتمن لانه ساخته و جفت گرفته. برگشتم. گشتم. درست مي گفتند. بالاي کولر بود. فضايي کوچک و تنگ که تاکنون به چشمم نيامده بود. چوب هاي سست در هم تنيده شده. ويرانش کردم و نفسي به آرامش کشيدم. حتمن ديگر نمي آمد.
روز پنجم
باز هم صبح. باز هم آمد. خودش؛ خِرخِرَش؛ بي خوابي اش. پشت سر هم. خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. دوباره صندلي ها را کنار زدم. دوباره پريد و رفت. و دوباره خانه اش؛ همانجاي سابق؛ انگار نه انگار که خرابش کرده بودم، درست به همان شکل، همان جا سبز شده بود، و... تخمي هم دورنش بود. زردتر و کوچک تر و بدشکل‏تر و کثيف تر از تخم مرغ. اِي بابا. حالا که تخم گذاشته ديگر برو نبود. لباس پوشيدم. صبحانه نخورده. عصبي و ناراحت که با اين مهمان ناخوانده چه بايد کرد. هنگام باز کردن دَرِ ماشين به تراس آپارتمانم نگاه کردم. دو تا بودند. همين که من مي رفتم، مي رفتند سر خانه و زندگي شان. همينکه احساس خطر مي کردند، مي رفتند آن طرف حياط مجتمع، روي چراغ بلند محوطه مي نشستند. از اين سو به آن سو مي رفتند و بَغ بَغو بَغ بَغو مي کردند. شايد هم بغ بغو نبود، شايد... شايد... بيشتر به هو... هو... شبيه بود. رفتم در مغازه اما حواسم به کار نبود. درست جواب مشتري ها را نمي دادم. بيشتر سعي مي کردم رَدِشان کنم. در فضاي کم از اين سو به آن سو مي رفتم. همسايه ها متوجه شدند. پرسيدند، چه شده؟ گفتم، کبوتري آمده. بعضي ها خنده يشان گرفت. اِي بابا؛ حالا گفتيم چه شده؛ انگار مار آمده خانه اش. يک نفر گفت، برو از سلماني طبقه ي بالا بپرس. پرنده باز قهاريست. راست مي گفت. دکانش پر بود از پرنده هايي که نمي دانستم به آنها بُلبُل مي گويند يا سحره يا چمي دانم چه. گفت چه شده؟ گفتم. گفت، اذيتِ شان نکن، نفرينت مي کنندا. گفتم چاره چيست، ذله شدم. گفت هر جور ميلت است. تا تخم آن جاست آن ها تکان نمي خورند. حالا تو هر کار مي خواهي کن. تخم... تخم... تغيير مکان تخم. رفتم سراغ تخم. آرام، آرام. لانه را آرام بلند کردم که... همين که بلندش کردم تخم از ميانش سر خورد و اُفتاد. پخش شد کف تراس. عجب خانه ي سستي! پرتش کردم بيرون. تراس را شستم. ابر آوردمو و بريدمو و تکه تکه کردمو و جايِ شان را مسدود کردم. ديگر نمي توانستند بيايند. نفس راحتي کشيدم. عصر که مي رفتم سر کار، به بالا نگاه کردم. بيچاره ها هِي مي رفتند و باز مي گشتند و نمي دانستند که خانه يشان چه شده و تخم کجا رفته و فاصله ي بالاي کولر چرا اينطوري شده. بالاخره خسته يشان مي شد. حتمن مي رفتند و دست از سر ما بر مي داشتند.
روز ششم
صبح. خِر خِر. باز هم! ديگر چه شده؟ ابرها را خورده بودند؟! پتو را کشيدم روي سرم اما نمي شد. پشت سر هم؛ خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. اِي بابا. بلند شدم. صندلي ها را جا به جا کردم. در تراس را گشودم. دوباره آن جا بودند. پريدند و رفتند و روي پاتوقِ شان، چراغ بلند محوطه نشستند. چشم هايم داشت از حدقه در مي آمد. لانه بود، تخم بود، کثافت هاشان بود، تکه هاي چوبِ شان اين طرف و آن طرف بود، انگار نه انگار که من اين خانه و اين تخم و اين آت و آشغال ها را ويران کرده بودم. همه چيز درست به همان شکل، فقط جايش عوض شده بود. روي حفاظ سيماني تراس بود. عِين دفعه ي اول. عجبا! چه بايد مي کردم؟ نفس عميقي کشيدم. خُب چاره چه بود؟ راهي نبود. بايد صبر کرد تا بچه يشان به دنيا بيايد، شايد آن وقت دست از سر ما برداشتند و دست نورسيده يشان را گرفتند و رفتند دنبال کار و زندگي شان. بايد تحمل کرد. نکند يک وقت واقعَن نفرينم کنند؟ برگشتم. يک پايم را گذاشتم داخل که... اما... يادم آمد که چند روز بعد بايد رخت‏هايم را بشويم. اگر آن ها آنجا باشند که نمي شود. لباس هاي تازه شسته را به گند مي کشند. چه بايد مي کردم؟
روز رختشويي
کيشتِ شان کردم. لانه يشان را دوباره ويران کردم. زندگي شان را از هم پاشيدم. تخم شان را شکستم. رفتند و ديگر پيدا يِشان نشد. آخيش! حالا مي توانستم با خيال راحت به کارم برسم. تا مي توانستم اين کار را به تأخير انداخته بودم. شروع کردم. شستم و سابيدم و روفيدم لباس ها را در لباسشويي. تمام شد. پَهنِ‏شان کردم روي طناب هاي در هم تنيده شده در فضاي کَمِ تراس. چقدر بي چِرک و عرق زيبا به نظر مي رسيدند. با رضايت عرق پيشانيم را گرفتم. پايم را گذاشتم تو که... همين که رفتم اولينِ شان آمد. نشست روي لباسِ تميزِ عزيزِ من. حتمن قصد داشت رويش کثافت کاري هم بکند. فرياد کشيدمو و کيشتش کردم. رفت. رفتم. دوباره آمد. دوباره کيشتش کردم. رفت. من رفتم. دوباره آمد. خدايا چه بايد بکنم؟ حتمن اين نفرين شکستن تخمِ شان بود. از فاصله ي نزديک خيلي بزرگ تر از آنچه من فکر مي‏کردم به نظر مي رسيدند. ديگر مثل وقتي در حرم ها مي ديدمِ شان زيبا نبودند. زشت بودند و کريه. آمدم داخل. دور خود مي چرخيدم و نمي دانستم چه بايد بکنم. از اين سر سالن به آن سر و داخل اين اتاق و آن اتاق مي رفتم و مثل ديوانه ها با خودم حرف مي زدم. ناگاه نگاهم به تفنگ بادي پنج و نيم اُفتاد که زيرِ ميزِ اتاقِ کنارِ تراس قرار داشت. چند لحظه به آن چشم دوختم. نگاهم چند بار ميان کبوتر ها و تفنگ رَد و بدل شد. سرانجام به سمتش رفتم و برداشتمش. خاک رويش را تکاندم. بسته ي ساچمه کنارش بود. مسلحش کردم. اما درون تراس که نمي شد تيراندازي کرد. به شيشه هاي آپارتمان آن طرف خيابان نگاه کردم. تفنگ باديه قوي اي بود و بردش زياد. اگر تيرم خطا مي رفت چه؟ تازه همين که من کنار تراس مي رفتم، کبوترها پر مي کشيدند و مي رفتند. دوباره تفنگ به دست از اين سو به آن سو رفتم و با خودم حرف زدم. فکري به ذهنم رسيد. کبوترها را کيش کردم. همانطور که فکرش را مي کردم، پر مي کشيدند و مي رفتند در پاتوقِ‏شان. پنجره ي سمت راست اتاق کنار تراس را باز کردم. ديد خوبي نداشت. سراغ پنجره ي سمت چپ رفتم. ديدش عالي بود. يکي شان درست مقابلم بود. نشانه گرفتم. نفسم را حبس کردم. آرام... چکاندم. بَنگ... کبوتر تکان نخورد. با تعجب به او چشم دوختم. دوباره تفنگ را مسلح کردم. کمي به چپ نشانه رفتم. آرام... بَنگ... کبوتر کمي تکان خورد و به راست رفت. دوباره تفنگ را مسلح کردم. اينبار زيرش را نشانه رفتم. آرام... بَنگ... پر کشيد و دور خودش چرخ خورد و در صحراي سمت چپ نشست. پرَ پرَ مي زد. نمي‏توانست بلند شود. زده بودمش اما نه به جاي حساسش. سگي از کنار جاده منحرف شد و به سمتش آمد. بيشتر پَر پَر زد. توجه ام رو به جفتش رفت. روي تير چراغ نشست. مضطرب از اين سو به آن سو مي‏رفت و هو... هو... مي کرد. سريع تفنگ را مسلح کردم. حالا پس از سال ها قلقش دوباره دستم آمده بود. زيرش را نشانه رفتم و... بَنگ... پَر پَر زد و سرنگون شد. پنجره را بستم. خدا کند کسي نديده باشدم که در مجتمع تيراندازي مي کنم. تفنگ را در جاي سابقش قرار دادم و جلوي لباس ها نشستم. وقتي خيالم راحت شد، دَرِ تراس را بستم.
چند روز بعد
داشتم ناهار مي خوردم که دوباره آمد. خودش بود. همان صدا. همان بَغ بَغو. همان هو هو. ديگر به خوبي مي‏شناختمش. عصبي به سمت تراس دويدم. هيچ چيز نبود. حَتمَن خيالاتي شده بودم. نفسي کشيدم و دوباره سر سفره نشستم. چند دقيقه به سکوت گذشت اما... اينبار خيالات نبود. دقت کردم تا منشأِ صدا را بيابم. بله درست بود. دوباره کبوتر بود و دوباره هم دو تا بودند. سايه هاشان از پشت همان پنجره اي که من به قبلي ها شليک کردم بودم پيدا بود. درست همان جايي که تفنگ را گذاشته بودم تا ثابت بماند و تيرم خطا نرود. آرام دو لنگه ي ابتدايي پرده را از هم باز کردم. صدا شان قطع شد. خيلي خيلي آرام بند پرده را کشيدم و آن را کنار زدم. يکي شان پريد و رفت. احتمالَن کبوتر نَر بود. آن يکي بي صدا و مبهوت در لانه نشسته بود. سر سفره رفتم و مشتي برنج برداشتم. آرام دريچه را باز کردم. همين که لبه ي در باز شد، دومي هم پريد و رفت. برنج ها را آنجا ريختم و دريچه را بستم. تا چند روز وقتي از خواب بلند مي شدم، اولين کارم اين بود که آن پرده را کنار بزنم و به برنج هاي دست نخورده اي که هر روز پلاسيده تر مي شدند چشم بدوزم. کبوتر ها هرگز باز نگشتند.
نوشته: علي پاينده
پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

5 تاپیک آخر توسط a.payandeh.j
تاپیک تالار آخرین ارسال کننده پاسخ نمایش آخرین پست
منشا صدا دست نوشته های کاربران a.payandeh.j 0 809 25/10/2012 20:54
افسانه هفت رئیس دست نوشته های کاربران a.payandeh.j 24 3756 19/12/2011 09:29
مدرن وار رمان a.payandeh.j 0 845 17/07/2011 17:33
آخرين خون آشام رمان a.payandeh.j 36 6254 20/11/2010 05:25

پاسخ


تاپیک های مشابه
تاپیک آغازگر تاپیک تالار پاسخ ها آخرین ارسال
داستانهای کوتاه shabe_mahtabi قندک آباد 1222 24/01/2014 15:50
نرم افزار ها Mohanad آیفون (iPhone) 5 12/03/2012 21:45
اشنایی با فرمتهای صدا sepideh نرم افزار های چندرسانه ای 0 14/01/2008 03:06
صدا خفه کن اگزوز چگونه کار می کند..؟ Dr.cyrexxx لوازم جانبی و اجزاء خودرو 6 13/10/2007 10:37
حداكثر كيفيت صدا و تصوير با عملكرد Hdcp EXIR سي پي يو ، رم ، مادر برد و پاور 0 20/09/2007 20:25

ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 02:06 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios