آرزو | مریم رضا پور - صفحه 3 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #21  
قدیمی 14/05/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,233

اقای امجد با قیافه ای گرفته به دفتر بازگشت، پشت میزش نشست و دستها را مشت کرده و در هم قلابشان نمود و ارنجش را روی میز نهاد و لبانش را روی دستان مشت کرده و قرار داد و به فکر فرو رفت. سروناز که از ماندن و انتظار کشیدن خسته شده بود خیره به او ماند شاید اقای مدیر تکلیفش را روشن نماید. میدانست که اقای امجد خیال دارد بازخواستش کرده، محکومش نماید. دلش در سینه می لرزید،شقیقه اش دل دل می زد. با این وجود بدش نمی امد گاه با وی درگیری پیدا کرده روزش از یکنواختی در اید. دوست داشت گاه توسط مردی پر هیبت مورد بازخواستقرار گیرد. دوست داشت مردی با جبروت ناظر براعمالش باشد و گاه به گاه منعش نماید. از این رو سرش را بالا گرفت دل به دریا زد و گفت:گویا حضور منو فراموش کردید؟
اقای امجد به خود امد، سرش را بالا گرفت و نگاهی به سروناز انداخت و دید چشمان درشت و خاکستری اش می رقصد و ارام ندارد. پس صدایش را صاف نمود و گفت:خب، حرکت امروزتون رو برام توجیه کنید.
سروناز با خونسردی پرسید:کدوم حرکت؟
خودتون رو به اون راه می زنید؟ منظورم بازی کردنتونه خانم کوچولو!
خانم کوچولو؟
تا جایی که من اموختم بازی به کودکان اختصاص داشته.
منظورتون از بازی همون تنفسه؟
اقای امجد که به حال عادی بازگشته بود صندلی اش را روی دو پایه به دیوار تکیه داد و گفت:بالاخره هر بازی یک اسمی داره.
در این صورت حق با شماست. ما مشغول بازی بودیم. خودتون که مشاهده کردید
اقای امجد صندلی اش را صاف کرده با صدای بلندی که بی شباهت به داد نبود گفت: به من بگید چرا؟
چون این نیاز گاها در کلاس احساس میشه.
مگر ما زنگ تفریح نداریم خانم ملک زاده؟
البته که داریم
تعدادش کمه یا زمانش؟
هیچ کدوم
اقای امجد از جا برخاست و در حالی که قدم میزد، گفت:پس منظورتون چیه؟ ایا فکر می کنید بچه ها قانع نمی شند و نیاز به بیشتر از اون دارند؟
من احساس میکنم محیط کلاس نباید خیلی خشک و خسته کننده باشه.
اقای امجد رو به سروناز ایستاد و گفت: و به این دلیل از ساعات درسی شون ک می روید؟ بعد ناگهان صدایش را بلند کرد و گفت:خانم مگه اینجا پارکه؟
سروناز خیلی ارام و خونسرد گفت:من چنین ادعایی نکردم.
در عمل اما؟
سروناز اخم کرده از جا برخاست و در حالی که صدایش را قدری بلند تر از حد معمول کرده بود گفت: اقای مدیر من مسولیت درس بچه ها را بر عهده گرفتم و فکر می کنم حق دارم به شیوۀ خودم عمل کنم. قبلا هم ازتون تقاضا کرده بودم تحمل کنید. اما نمی دونم چرا شما اصرار دارید اعمال مرا بیش از دیگران کنترل کنید.
اقای امجد که احساس کرد سروناز میل به عصیان دارد در دفتر را بست و همان جا پشت به در ایستاده و گفت: من به وظیفه ام که نظارت به کار معلمین و دانش اموزانه عمل میکنم و اجازه نخواهم داد کاری غیر معمول در این مدرسه صورت بگیرد.
سرونازبه طرف اقای امجد رفت نفسش را با غیظ بیرون داد و گفت: اجازه بدید درو باز کنم
اما من هنوز....
می دونم که قانع نشدید. من هم نخواهم رفت. فقط میل دارم در دفتر باز باشه، بهتر نیست گاهی به اعمال خودتون توجه کنید؟
اقای امجد نگاهش کرد و چون او را دگرگون دید گفت: اوه معذرت می خوام و سپس در را باز کرده خود پشت میزش نشست و با دست به سروناز اشاره نمود بنشیند.
سروناز همان جا روی اولین صندلی نشست و خیره به اقای امجد ماند. اقای امجد پس از قدری سکوت گفت: خب؟
سروناز که خونسردی خود را بازیافته بود، گفت: جسارتا ازتون میخوام پاتون رو توی کفش من نکنید. البته من پیشاپیش معذرت می خوام. قصد امانت ندارم. می خوام ازتون خواهش کنم به من مهلت بدهید که خودمو نشون بدم. البته شاید من زیاده از حد خوشبین هستم اما تا حالا از نتیجۀ کارم رضایت داشتم. در غیر این صورت نباید این به خودم ثابت بشه؟ اگر نتیجۀ کارم نامطلوب بود حق رو به شما میدم. از اون به بعد هر چه شما بگید بعد اهی کشید و گفت: این حق رو به من می دید که ازتون مهلت بخوام؟
اقای امجد که با نوک خودکارش ارام به میز میزد فکری کرد بعد دوباره صندلی اش را به دیوار تکیه داده ان را به بازی گرفت و گفت: فقط تا پایان امتحانات نوبت اول و این رو بدونید که شاید از اون به بعد بچه ها دم به تله ندادند. بچه هایی که مدتی درس و بازی رو با هم قاطی کردند. البته این مشکل خودتونه.فراموش نکنید که پسر بچه سوای دختر بچه اس. باید خاطر نشان کنم من فقط معلمینی رو در این مدرسه نگه می دارم که از امتحان من سر بلند بیرون اومده باشند. معلمین این مدرسه همه ساعی بودند و هستند و اگر غیر این بوده به جای دیگه انتقال پیدا کردند. من ادم وسواسی و سخت گیری هستم. توی اداره همه منو می ناسند. پس اگر تمایل دارید با ما کار کنید بهتره دقت نظر بیشتری داشته باشید.
سروناز بلند شد و ایستاد و با عصبانیت گفت: برای من اینجا و انجا فرقی نداره. اگر تمایل ندارید من با شما کار کنم میتوانید از همین فردا ترتیب انتقالم رو بدید.من استخدام شدم که کار کنم کجا؟ چه فرقی میکنه؟ من تحمیل نشدم که!اصرار به اندن نداشته باشم. لبخندی محو در اعماق نگاه اقای امجد نشست. صندلی اش را صاف نمود و دستها را زیر چانه مشت کرد و گفت: باز که بچه شدید و خیال قهر و اشتی دارید!بهتره بشینید ممکنه برای شما اینجا و انجا فرقی نداشته باشه اما برای من مهمه بهترینها رو ازان خودم بکنم . پس حق بدید که پامو توی کفش همکارانم بکنم. و البته حساسیتم نسبت به نااشنایان بیشتر باشه.
دوست ندارم این موضوع را به رخم بکشید. این که تازه کار هستم و به تصور شما نای. من با در نظر گرفتن وجدانم کار می کنم و نه تنها برای ایندۀ بچه ها که برای کار خودم ارزش قائلم. امیدوار هتم که موفق باشم این دیگه با شماست که بمونم یا برم. من برای موندن هیچ اصراری ندارم.
اقای امجد تکیه داده نگاه دقیقی به سروناز کرد و همانطور که ب تسبیحش بازی می کرد، گفت: من دوست ندارم که شما برید و به همین دلیله که به اعمالتون نظارت بیشتری دارم. دوست دارم از خودتون انعطاف بیشتری نشون بدید، شما باید به میل من شکل بگیرید.
سروناز بلند شد و گفت:من موم نیستم که به دست شما حالت بگیرم. در ضمن به کمک شما به حد کافی از وقت کلاسم کش رفتم.
اقای امجد از جا برخاست کنار در ایستاد و برای اولین بار به رویش لبخندی زیبا زد و گفت: خیلی هم از وقت کلاس تون گذشته . بفرمایید.
سروناز به راه افتاد در حالی که اقای امجد همان طور با نگاه بدرقه اش می کرد. کلاس خانم رسایی نزدیکترین کلاس به دفتر بود و در ان هنگام در کلاسش نیز باز بود . خانم رسایی که در حال قدم زدن در کلاسش بود ناظر خیره شدن اقای امجد به رفتن سروناز بود از این رو از کلاس بیرون امده در کلاسش را بست و با لبخندی که بر لب نشاند، گفت: مام می تونیم مثل از ما بهترون چند ثانیه از کلاسمون کش بریم اقای مدیر؟ اندازه یه چای تلخ ناقابل؟
اقای امجد که دستها را پشت کمرش قلاب کرده بود، گفت: چیزی به زنگ نمونده، در ضمن چای هم حاضر نیست.
با کهنه دمش هم کنار میام ها.
لازم نکرده بفرمایید. در ضمن اینجا از ما بهترونی وجود نداره و اگر هم شاهد کش رفتن از ساعات درسی بودید مورد توبیخی بوده و بس.
خانم رسایی به سراسر راهرو نظری افکند و گفت: چقدر توبیخ میکنید؟ گناه داره به خدا دختر غریبه.
چه عذر موجهی! شما فکر می کیند اینجا خونۀ خاله اس که خاله چشاش رو بذاره روی هم و هر کس هر طور دلش خواست رفتار کنه؟
داغ نکنید اقای مدیر. قربون دردای دلتون برم. هر کی ندونه من یکی می دونم چرا اینقدر پا رو دم این بینوا می گذارید. بابا به خدا بی تقصیره.
اقای امجد با عصبانیت به خانم رسایی نگاه کرد واو اینطور ادامه داد: من یکی به سهم خودم شما رو درک می کنم. دیشب به پرویز میگفتم که خدا میدونه شما چه زجری میکشید. پرویز هم میگفت دلم برای هر دوشون میسوزه او معتقده خانم ملک زاده بی تقصیره شما هم حق دارید.
فضولی موقوف ازتون میخوام گذشته رو به حال ربط ندید. دیگه هم نمی خوام انگشت روی این موضوع بگذارید. برای من همه چیز تمام شده اس. لطفا شما هم دست بردارید. در ضمن اینجا محل کاره و من و شما با هم بیگانه ایم. دیگه هم دوست ندارم بشینید با پرویز زندگی شخصی منو زیر و رو کنید. ببینم اصلا چرا شما اینجا ایستاده اید؟ مگر کلاس ندارید؟
با اجازه شما اومدم بیرون.
اقای امجد اخمی به چهره نشاند و گفت: شما همنیاز به تادیب دارید؟
خانم رسایی در حالی که می خندید گفت:بدم نمیاد گوش مالی ام بدید . و در همان حال پشت بدو کرد و رفت و ندید اقای امجد از سر مهربانی به رویش می خندد.
سرونازکمتر از بچه ها درس می پرسید و بیشتر از انها امتحان کلاسی میگرفت. تا انها خود را موظف کرده دروسشان را مطالعه نموده در همه حال امادۀ پاسخ گویی باشند. ان روز توی حیاط مدرسه همهمه پیچیده و بچه ها یک به یک خبر از ورود بازرس به مدرسه می دادند. چهره ها بیانگر هراسی درونی بود. همه کتاب درسی در دست داشتند در حالی که نمی دانستند از کجا باید بخوانند! این همه را اقای امجد از پشت پنجره مد نظر داشت.
مردی نسبتا میانسال ، درشت اندام با سری بسیار کم مو و سیمایی خشک و قدری جدی نزدیک میز اقای امجد نشسته پاها را روی هم گردانده و با دقت معلمین را زیر نظر داشت. خانم ستاری با سینی چای خوشرنگ وارد دفتر شد و ان را مقابل بازرس گرفت. مرد بازرس نگاهی دقیقی به سینی و سپس به سراپای خانم ستاری نمود. استکانی چای برداشت ان را مقابل دیدگان گرفته. چرخاند بعد ان را بو کشید. سپس نچی کرده استکان را توی سینی قرار داد و گفت: اب به حد کافی جوش نیامده و شما در دم کردن چای تعجیل نمودید. در ضمن چای به دلم نکشیده و شما حرارت سماور را بالا اوردید. این چای ارزانی خودتان.
خانم رسایی با حیرت به مرد بازرس نگاه کردو زیر گوش سروناز گفت: یعنی ما هم چای رو پس بفرستیم؟
سروناز ارام گفت: چرا باید پس بفرستیم؟ دل خانم ستاری می شکنه از اون گذشته او همیشه به ما چای داده و ما شکایت نداشتیم.
یعنی ژست نگیریم که مثلا حالیمونه؟
برو بابا بیکاری؟
حالا بذار ببینم بقیه چه کار می کنند؟
خانم ستاری به طرف اقای کمالی که گویی ناظر پس فرستادن چای توسط بازرس نبوده، دست پیش برد استکانی برداشت ابرو بالا داد و گفت: کامم چسبیده بود به هم کجا بودی بابا؟
خانم ستاری به طرف خانم ارجمند رفت. خانم رسایی ارام گفت: به جون خشم بر نمی داره.
خانم ارجمند نگاهی به سینی چای کرد و پس از ان به مرد بازرس و بعد رو به خانم ستاری گفت: کم مایه اس عزیز.
بدین ترتیب نه دل خانم ستاری را شکست و نه استقبال نمود که به بازرس بر بخورد.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #22  
قدیمی 14/05/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,233

خانم رسایی گفت: نگفتم ارج این خانم زیاده؟ حواسش به همه جا هست. با این کارش نه سیخ سوخت نه کباب.
دیگر معلمین بدون اعتنا به بازرس هر یک استکان چای برداشته با هم به گفتگو نشستند. خانم رسایی هم گفت: اروای باباش. مام برمی داریم.به قول کمالی حلق و گلومون چسبیده به هم. ما از فردا با خانم ستاری طرفیم این بابا کجاست طرف مون رو بگیره؟
اقای امجد که به طرف میزش می رفت نزدیک صندلی خانم رسایی ایستاد نگاهش کرد و گفت: من اگه به جای اقای بازرس بودم نمرۀ انظباط شما رو صفر می دادم، روحیه تون رو بیست.
خانم رسایی که قند بزرگش را گوشۀ لپ جا داد گفت: همون بیسته ما رو بس جناب مدیر.
خانم ارجمند خودش را وسط معرکه انداخت و گفت: من هم با شما موافقم اقای مدیر خانم رسایی استحقاق یه صفر کله گنده رو داره. ماشاا... این چه حرفیه که تمومی نداره.
اقای بهمن نژاد گفت: مراعات پهلو دستی شون رو هم نمی کنند. من خیلی خوشحالم که جای خانم ملک زاده نیستم. مردم سر زیادی ندارند.
خانم رسایی گفت: من هم خیلی خوشحالم که شما جای خانم ملک زاده نیستید چون اون موقع مجبور بودم لالمونی بگیرم.
اقای امجد صدایش را درشتر کرد و گفت: شوخی کافیه.
سپس صدایش را بلندتر کرد و گفت: خانم ستاری برای جناب بازرس دوباره چای دم کن. گویا ایشان فراخور شغلشون مشکل پسند هستند.
اقای بازرس سر تکان داد در حالی که پای راستش را که روی پای چپ گردانده بود تکان میداد.
خانم رسایی سرش را زیر گوش سروناز برد و گفت: چه از خودش خوشش میاد کچل بینوا! ایکبیری مثل عزرائیل می مونه. ببین چه قیافه ای گرفته! گمونم پاشو نگذاشته توی کلاس زهرۀ همه اب شده رفته پی کارش. من خودم اولین نفرم.
سروناز گفت: دلم برای بچه ها میسوزه. بیرون رو ببین طفلی ها قید خوراکی هاشون رو زدند.
من یکی اگه میدونستم قراره این اژدهای هفت سر بی مو بیاد مدرسه غیبت می کردم.
اخرش که چی ؟ اون به وظیفه اش که عمل می کرد.
نبودم که ببینم.
در هر صورت اقای مدیر که شاهد و ناظر عملکردت می شد.
با اون بلدم چه جوری کنار بیام، مشکلی نیست.
زنگ خورد و همه در سکوت و ارامش نسبی به کلاسها رفتند. دل توی دل بچه ها نبود. هر یک، دیگری را از هیبت بازرس می ترساند و ان یک دیگری را ، سروناز همراه دیگر همکارانش راهی کلاس شد. بچه ها با دیدن سروناز عقده برون ریختند و یک صدا گفتند: خانم شما اقای بازرس رو دیدید؟
یکی گقت: اجازه خیلی ترسناکه؟
اجازه خط کش هم داره؟
اجازه بچه ها میگن خیلی گنده اس، میگن یه سیبلایی داره!
سروناز لبخند زد و گفت: بازرسه، دیو که نیست. بیخود ازش نترسید. اونم یه ادمه مثل من و شما. اصلا هم ترسناک نیست. خب، یه مقدار جدی و عبوسه که این ترس نداره. مگه تا حال بازرس نداشتید؟
اجازه چرا، اما میگن این یکی با همه فرق داره.
سروناز خندید و گفت: هیچ فرقی نداره. خب که میگید میگن. یعنی این که هیچ کدوم از شما از نزدیک ایشان رو ندیده اید. پس تا مطلبی برای خودتون ثابت نشده نباید خیلی راحت اونو باور کنید. انسان نباید چشممش رو بدوزه به دهن دیگران و ببینه اونا چی می کن. مردم هر روز ممکنه یه چیزی بگن. تازه، مگه این مردم یکی دوتا هستند که ما خودمون و اراده مون رو بدیم به دست اونا؟ این موضوع را به خاطر بسپارید. منظورم برای امروز نیست. فردا به دردتون می خوره. سعی کنید همیشه خودتون باشید و خیلی راحت حرف دیگران رو باور نکنید. در مورد اقای بازرس هم باید بگم هر کسی یه شکل و تیپی داره. بعضی ها عبوس ترند، بعضی ها خنده رو هستند. اما این دلیل نمی شه ما از افراد جدی و عبوس بی جهت بترسیم. این اقا هم نیومده شماها رو بخوره. شغلش ایجاب می کنه قدری موشکافانه تر از بقیه عمل کنه. امروز هم میاد اینجا چندتا سوال ازتون می کنه و میره. می دونم که شما امادگی لازم رو دارید پس دیگه ترس به خودتون راه ندید. در واقع اون ار طرف اداره مامور شده که کار معلمین رو ازریابی کنه. شما و معلومات تون حاصل کار ما هستید. البته میزان علاقه و توجه شما هم مهمه. به هر حال ما که قصوری نداشتیم که وحشت کنیم. شما بچه های ساعی و درس خوانی هستید. فقط لازمه که هول نشید و بتونید در کمال ارامش به سوالات اقای بازرس جواب بدید. بعد به طرف تخته چرخید و گفت: حالا بهتر نیست یه مروری با هم داشته باشیم؟ و با این حرف گچ به دست گرفت و کنار تخته ایستاد، که ضربه ای به در خورد و اقای بازرس همراه اقای امجد در استانۀ در ظاهر شدند. هر دو جدی، با هیبتی مردانه نفس بلندی از دل بچه ها کنده شد و همه با بک حرکت تند و ناگهانی، به امر مبصر که کلمۀ برپا را از اعماق وجود ادا کرده بود بلند شدند. اقای امجد در را پشت سرش بست و تکیه به دیوار داده و دست به سینه ایستاد. اقای بازرس به راه افتاد. شاید می خواست ارامش رخت بربسته را به بچه ها بازگرداند، شاید هم تمایل داشت هیبت و جبروتش را القا نماید و بچه ها را بیش از پیش بترساند.
پس از لختی با صدایی فوق العاده درشت و خشن بچه ها را امر به نشستن کرد ، نفسها در سینه حبس شد] چشمها گرد و چرخان، پنجه ها در هم فرو رفته، قلبها پر تپش و رنگ رخسارها باخته. سروناز همان جا کنار تخته ایستاد و گچ را در دست می فشرد. اقای امجد با قیافۀ جدی اش او را زیر نظر داشت. در اعماق نگاهش لبخندی کمرنگ موج می زد و سروناز پی برد که حق با خانم رسایی است و می شود در واری دیدگانش لبخندی کمرنگ را مشاهده نمود. اما میدانست این لبخند با ان لبخند که خانم رسایی اشاره نمود، تفاوت بسیار دارد. لبخندی که در ان روز نصیب او شده از سر بدجنسی بود.
اقای امجد احساس می کرد سورناز در امر تدریس از راه اصلی خارج شده و به بیراهه گام نهاده و ساعات کلاس را به شوخی و بازی گذرانده که این شاید مقتضای سن و سالش بود، موقعیت را مناسب دید که این اهمال کاری را به وی ثابت کند و به راه اصلی که همانا جدی گرفتن امر تدریس است هدایتش گرداند. از این رو در کمال ارامش در حالی که لبخندی حاکی از رضایت از وضع موجود در اعماق چشمانش موج می زد دست به سینه به تماشا ایستاده بود. لحظۀ امتحان فرا رسیده بود و او حاضر نبود این لحظه را با هیچ چیز دیگر در دنیا عوض نماید. احساس می کرد سروناز ارام ندارد و قلب کوچکش در قفسۀ سینه می تپد. تصمیم گرفت تمامی حالات و حرکات معلم نوپا و جوان را زیر نظر بگیرد.
سروناز هم به نوبۀ خود پی به حالات درونی اقای امجد برده احساس می کرد او در انتظار چنین روز ی بوده و اینک مسرور است که بدین غنیمت ناو شده.
اقای بازرس بی خبر از التهاب درونی سروناز، رو بدو گفت: سرکار خانم....
سروناز نگاهی گذرا به چهره ارام اقای امجد نمود. احساس کرد تا حال او را این چنین ارام و خونسرد ندیده، پس اب دهانش را قورت داده و گفت: ملک زاده هستم.
اقای بازرس نام ملک زاده را تکرار کرده و سرتکان داد. بعد به طرف دفتر نمره رفته و ان را گشود و تمامی صفحات را و نمرات بچه ها را از زیر نظر گذرانید. سپس انگشت روی اسامی بچه ها گذاشته از هر کدام سوالی پرسید و یا کنار تخته خواندشان و خواست تا مسوله ای را که خود طرح می کرد، حل کنند. بعد از ان هم نقشۀ جغرافیا را ترسیم نمود. چرخید به بچه ها نگاه کرده انگشت روی برخی نهاده می خواست محلی را که او تعیین می کرد نشان داده یا راجع به موقعیت جغرافیایی منطقه ای به خصوص توضیح بدهند. او طبق سفارش اقای امجد با وسواس بسیار زیاد در تمامی زمینه ها و از همۀ دروس از بچه ها پرسش نمود و در کمال حیرت متوجه شد که بچه ها بیش از انچه او متصور بود، می دانند. همه انها تمیز و مرتب و بسیار مودب بودند و خیلی خوب به سوالات مطرح شده پاسخ می دادند. لبخندی حاکی از رضایت بر لبان بازرس نشسته بود. سروناز هم کم کم ارامشش را بازیافته بود. بازرس شروع به قدم زدن کرده در حالی که دستها را پشت کمر قلاب نموده با انگشتانش بازی میکرد.ناگهان رو به بچه ها ایستاد و گفت: به عنوان اخرین سوال می خوام یک سوال نسبتا سخت خارج از کتاب طرح کنم، ببینم چه کاره اید. خودم تعیین میکنم چه کسی جواب مسئله رو بده و اگر موفق شد، یک جایزه از طرف اداره براش می فرستیم. سپس پشت به بچه ها کرده صورت مسئله ای را با خطی خوانا روی تخته نوشت. بعد کناری ایستاد و لبانش را به دندان گرفته، گزید و در همان حال به چهرۀ بچه ها خیره شد. چشمان کنجکاو برخی چهرۀ بازرس را می کاوید و برخی سرها به زیر افکنده شده بود، همچون کبکی، به این تصور که بازرس ایشان را نخواهد دید. بازرس با سر اشاره کرده گفت:تو.
زرنگترین شاگرد کلاس که پسرک ریزه میزه ای بود کنار دیوار کز کرده بود سرخ شده ایستاد و گفت: اقا ما؟
بله تو. بیا پای تخته این مسئله رو حل کن.
پسرک که ابراهیمی نام داشت با دست و پایی لرزان کنار تخته ایستاده گچ به دست گرفت و صورت مسئله را خواند و بعد بع فکر فرو رفت. خورده ها ی گچ از کف دستش پایین می ریخت و صدای نفسهایش به وضوح شنیده میشد. سروناز متوجه لرزش پاهای ابراهیمی شده بود و دلش برایش می سوخت. ابراهیمی که پسری کم رو و کم حرف بود خویش را باخته و مدام زیر لب می گفت: اجازه الان می گیم. و بازرس یک قدم به ابراهیمی نزدیک شد. ابراهیمی دستها را حائل سر کرده با صدایی لرزان گفت: اقا به خدا بلدیم، اقا نزنین، اقا مهلت بدین.
بازرس متعجب نگاهش کرد و گفت: نزنم؟ مگه قراره بزنم؟
سروناز گفت: ترسیده جناب بازرس، من مطمئنم که بلده، اگه اجازه بدید حل می کنه.
بازرس لبخندی زد که با ان چهرۀ عبوس ناهماهنگی داشت اما بچه ها را قدری دلگرم کرده و گفت: می ترسی؟ مگه بازرس لولو خورخوره اس؟
ابراهیمی سرش را پایین انداخته بود و هم چنان می لرزید.
بازرس که از معلومات کلاسی سروناز راضی به نظر میرسید با لحن ملایمی گفت: چرا سرت رو پایین انداختی؟ ادم خلافکار شرمش میاد سرش رو بالا بگیره، تو که پسر خوبی هستی چرا سرت رو اینقدر پایین انداختی؟
...
هان؟ سرت رو بگیر بالا ببینم. تو چشمای من نگاه کن.
ابراهیمی فقط چشمانش را قدری بالاتر گرفته باز ان را زیر انداخت. بازرس خود دست به زیر چانۀ وی برده سرش را بالا گرفت و گفت: به به چه چشمای درشتی. صاف بایست می خوام تماشات کنم.
ابراهیمی چشمانش را در چشمان مرد بازرس دوخت و او را دید که به رویش به نرمی لبخند می زند. بازرس پرسید: حتی اگر بلد نباشی ایرادی نداره. خودم اول گفتم که این قدری مشکله و خارج از کتاب مطرح شده، پس من توقع ندارم که همۀ شما حتما راه حل اونو بدونید. گفتم که در صورتی که بتونی حل کنی از طرف اداره بهت جایزه تعلق می گیره و در غیر این صورت هیچ. حالا اگر بلد نیستی برو بشین.
بلدیم اقا
حتما؟
ابراهیمی سرش را تکان داد و گفت: حتما حتما. به جون خانم بلدیم.
خانم؟ کدوم خانم؟
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #23  
قدیمی 14/05/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,233

ابراهیمی سرخ شد و با سر اشاره ای به سروناز کرد و گفت: خانم مون دیگه. اجازه خیلی دوستش داریم اگه جونشون رو قسم بخوریم یعنی که راست می گیم.
مرحبا بارک ا...! خوش به حال خانم تون که اینقدر دوستش دارید و با تحسین به سروناز نگاه کرد و چند بار سرش را تکان داده سپس به اقای امجد نگاهی کرد و گفت: باید به شما افرین گفت که چنین معلم موفقی توی مدرسه دارید. بعد نفس بلندی کشید و گفت: خب پسرجان، گفتی اسمت چی بود؟
اجازه ابراهیمی.
خب نگفتی چرا از من میترسی؟ مگه تو یک مرد نیستی ؟ مگه یک مرد از مردی دیگه میترسه ؟ هان؟
ابراهیمی نچی کرده و بازرس ادامه داد : بسیار خب ، حالا پشتت رو به من و بچه ها بکن و فکر کن. خودت تنها توی کلاس هستی. اصلا فکر کن خانمت ازت خواسته این مسئله رو حل کنی و من و اقای مدیر هم حضور نداریم. ببینم چه کار می کنی. سپس خود به طرف اقای مدیر رفته کنارش ایستاد.
ابراهیمی نگاهی به سروناز کرده و چون لبخند قشنگش را دید سر تکان داده شروع به حل مسئله نمود.
پس از حل مسئله که رضایت بازرس را جلب کرد. ابراهیمی که چون شیری فاتح سرش رابالا گرفته بود. رو به او نموده گفت: اجازه درست بود؟
مرحبا! احسنت به تو و به همۀ دوستات و به معلم خوبی که اینقدر خوب با شما کار کرده بچه ها،دوست تون رو، خودتون رو، معلم تون رو تشویق نمی کنید؟
بچه ها با حرارت کف زدند و برق شادی در چشمانان زیبای سروناز می درخشید و لبخندی زیبا بر لبانش نشسته بود. بازرس عزم رفتن نمود. سروناز دنبال او و اقای امجد راه افتاد تا مشایعت شان کند. بازرس چرخید و گفت: ابراهیمی یک جایزۀ خوب از طرف اداره طلب داری. بعد همان لبخند ناهماهنگ با چهرآ عبوسش را بر لب نشاند و از در خارج شده. ایستاد نگاهی به سروناز کرد و گفت: سرکار خانم ملک زاده امیدوارم موفق باشید. از شما باید تقدیر بشه. حقیقتش اینه که توقع نداشتم با چنین صحنه ای رو به رو بشم. من به دعوت اقای مدیر امروز به مدرسه اومدمو...
سروناز نگاهی گذرا به اقای امجد که هنوز با سماجت وی را کاوید، کرده بعد رو به بازرس نمود و گفت: برای اینکه کار من رو مورد ارزیابی قرار بدید؟ در واقع بازدید امروز خارج از برنامۀ ادراه صورت گرفته.
من جنین ادعایی نکردم.
من حدسی نزدیک به یقین می زنم و فقط می خوام مطمئن بشم.
بازرس نگاهی به اقای امجد کرد و گفت: با اجازه شما. و بعد نگاهی به سروناز کرد و گفت: اگر شمااینقدر زرنگ نبودید کی می تونستید نبض کلاس رو به دست بگیرید؟ من به سهم خودم از شما قدرانی می کنم و نمی دونم این توانایی از چه چیزی نشات می گیره؟ عشق به کار، حس وظیفه شناسی یا وجدان بیدار؟
سروناز لبخندی زد و گفت: مهم نتیجۀ کاره که رضایت شما رو جلب کرده و من خوشحالم.
زنگ تفریح اقای امجد با بازرس و اقای صیاد توی حیاط بخ صحبت ایستاده بود. خانم رسایی گفت: بیخود داشتیم زهرمونو می فرستادیم مرخصی، این بابا که بر عکس قیافه اش خیلی مهربون بود!
سروناز حرفش را تایید کرده و گفت: اره مرد خیلی خوش قلبی به نظر می اومد. تا که دید یکی از بچه ها دست و پاش می لرزه ، لحنش رو عوض می کرد. اونقدر مهربون شده بود که نگو. من یکی که خیلی ازش خوشم اومد.
منم خیلی خوشم اومد، اما نفهمیدم اصلا چرا اومد؟ اداره هم بیکاره مرد به این گندگی رو می فرسته واسه دوتا سوال؟ اقای امجد اهل پارتی بازی هم نیست که بگم رعایت فامیلی مونو کرده و ازش خواسته از بچه های من کم بپرسه
سروناز متحیر پرسید: مگه کم پرسش کرد؟
اصلا نموندند انگارا اومده بودند مهر بزنند و برند. یخ من یکی که وا رفت.
اما تا دلن بخواد توی کلاس من جبران کرد. دیگه مطلبی نمونده بود سوال کنه. مثل اینکه کم اورده بود از خارج کتاب هم می پرسید.
خانم رسایی خندید و گفت: پس اینم یکی دیگه از شیوه های چلوندن اقای مدیر بوده. خواسته به مدل جدید گازت بگیره.
سروناز سر تکان داد و گفت: احتمالا.
حالا شیر بودی یا روباه؟
خوشم اومد که دماغ فامیلتون به خاک مالیده شد. بازرسه که خیلی ازم تشکر کرد.
جدی میگی بهش نمیاد تشکر کنه. قیافه اش به طلبکارا می خوره راستش وقتی چای خانم ستاری رو رد کرد بند دل من کنده شد.
چرا؟
ندیدی چه صدای قرقری ای داره؟ انگار اب تو گلوش قرقره می کنه بعد خندید و گفت: مردم موهاشونوو فر میزنند این بینوا مو نداره صداشو فر زدند که ملت رو بترسونه.
خوبه که از دستش رضایت داری این حرفها رو می زنی، اگه حالت رو گرفته بود چه کارش می کردی؟
هیس داره میاد.
سروناز سرش را بلند کرد و او را دید که در کنار اقای امجد پا به دفتر گذاشت و معلمین مقابلش بلند شدند.
مدرسه تعطیل شد و معلمین که گویی باری سنگین بر زمین نهاده اند با رامش خاطر عزم رفتن نمودند. سروناز نیز.
اقای امجد در فرصتی مناسب رو به سروناز کرد و گفت: خانم ملک زاده ایا شما از جریان بازرسی امروز مطلع بودید؟
چرا چنین فکری کردید؟
به خاطر اینکه کلاس تون از امادگی نسبتا خوبی برخوردار بود.
سروناز حیرت زده گفت: نسبتا خوبی؟ بعد تبسمی کرد و گفت: شما فرد شکاکی هستید جناب مدیر!
حق بدید که متعجب باشم در حالی که کلاس شما بیشتر اوقاتش به ....
به بازی می گذشت. اینطور نیست؟
مثل اینکه من و شما همدیگرو خوب می فهمیم.
سرافرازم که میبینم نتیجۀ کارم رضایت خاطر مدیر سخت گیر مدرسه رو فراهم کرد.
مباهات می کنید؟
اشکالی داره؟
اقای امجد لبانش را به هم چفت کرد بعد گفت: در هر صورت من انتظار دیگه ای داشتم
همه ادمیان در زندگی دچار خطا می شن.
و این شاید از موارد نادریه که من نه تنها خجل نیستم بلکه مسرور هم هستم.
منم خوشحالم.
که من خوشحالم؟
خیر، که دچار اشتباه شدید.
اقای امجد سر تکان داد. سروناز لبخند ملایمی زد و گفت: دیر وقته، با اجازه.
غروب دلگیری بود. سروناز تنها روی تختش نشسته بود، زانوان را دز بغل گرفته چانه بر رویش نهاده و گوش به رادیو سپرده بود. تنها بود و احساس دلتنگی می کرد. او شبهای ماهان را دوست نداشت و تقریبا هر شب احساس غربت و کسالت می کرد، مگر زمانی که کاری داشت انجام دهد و کتابی تازه در دست داشت که این کمتر پیش می امد. دیکته ها و برگه های امتحانی برای او سرگرمی خوبی محسوب می شدند و شاید به همین خاطر او به هر بهانه از بچه ها امتحان می گرفت. با این همه او ان شب هیچ کار خاصی نداشت و حوصله اش سر رفته بود. برنامۀ رادیو هم چنگی به دل نمی زد. صدای باز و بسته شدن در اتاق خانم ستاری توجه اش را جلب کرد و پس از ان صدای خشک دمپایی های پلاستیکی اش که در ان هوای سرد شبانگاهی گوش را میازرد در فضای خانه پیچید. سروناز همانطور که چمباته زده بود گردنش را به سمت پنجره چرخاند و چشمانش را ریز کرد تا بهتر ببیند. از دور هیکل باریک و بلند زنی را دید که پا به حیاط گذاشته جلو جلو راه افتاد. خانم ستاری در را بست ومتعاقب ان زن به راه افتاد. خانم رسایی بود که مثل همیشه سرحال به نظر می رسید و شتابانبه طرف اتاق سروناز می امد. سروناز متعجب از جا برخاستدر حالی که تبسمی شیرین بر لب داشت خانم رسایی مشت به در کوبید و منتظر جواب نشده ان را گشود و گفت: صاحبخونه تو بودی مهمون می خواستی؟
سروناز به طرفش رفته با شادی گفت: تو کجا اینجا کجا؟
خانم رسایی دست به شال گردنش برده ان را از دور گردن باز کرد و گفت: احوال خانم خانوما؟ اومدم شادت کنم. راستش پرویز هوای مامان جونش رو کرده بود منم دیدم امشبه حوصلۀ بر دل مادر شوهر نشستن رو ندارم. خب نمی تونستم که پسری مشتاق ر از دیدن مادرش محروم کنم این بود که تصمیم گرفتم اجازه بدم اون بره اون جا. من رو هم سر راه بذاره اینجا تا بندۀ خدایی رو از تنهایی نجات بدم. با این حساب دو تا ثواب به حسابم ریخته می شه. بعد در حالی که به طرف تخت می رفت تا بر روی ان بنشیند گفت: اولا که تعارف کم بشینم، دوما گاهی لازمه مادری با پسرش تنها باشه. بالاخره اونا هم حرف هایی واسه هم دارند. مثل ما زنا که تا چپ میریم راست می ریم می ریم توی بغل ننه جانمون تا درد دل کنیم.
وای چه کار خوبی کردی اومدی.
همۀ کارام خوبه. این حرف رو اقای امجد به پرویز گفته . بعد در حالی که که ژاکتش را در می اورد ادامه داد: وای چه اتاق گرم و خوبی داری. اگه بدونی بیرون چه بادی میاد!
سروناز گفت: اقای امجد گفته تو همۀ کارات خوبه؟
اره عزیز. به پرویز گفته قدرش رو بدون خوب زنی داری. البته می دونی چی شد که این حرف رو زد؟ گاهی که سر به سرش میذارم، پرویز میگه خدا به فریاد من برسه ببین با من چه کار میکنه! اونم می خنده و میگه ماریا هر کاری بکنه خوبه. ادم ماری رو داشته باشه هیچ چیز توی زندگی کم نداره، چون دلش غم نداره، قدرش رو بدون پرویز که خوب زنی داری. زن خوب توی زندگی نعمته.
ماری ؟ یعنی تو؟
اره عزیز، اسمم ماریاست. نمی دونستی؟ تازه این تنها تو نیستی که معتقدی من امشب کار خوبی کردم، پرویز هم عقیده داشت چه کار پسندیده ای می کنم که میام پیش تو. می گفت به من میگن دوس باوفا و عروس نمونه.چرا؟ به خاطر اینکه در ان واحد دل دو نفر رو به دست میارم. میدونه که مامان جونش گاهی اونو تنها می خواد، خب ادم نباید مثل کنه بچسبه به شوهره که مادر بینوا از دوماد کردن پسرش پشیمون بشه. ما که نیومدیم پسر مردم رو بالا بکشیم. خب اون بینوا هم حقی داره. حالا از خوبی هام گفتم، بذار از بدجنسی هام هم بگم. راستش حوصلۀ خورده فرمایشات خانم بزرگ رو نداشتم. میدونستم الانه که مادر و پسر زیر کرسی لم می دن و خانم بزرگ هی می گه عروس چای نمی دی؟ عروس شکلات نمیاری؟ عروس اجیل واسه شوهرتبیار و از این قبیل. اشپزخونه کجا؟ اون سر حیاط یکی نیست بگه بابا من تو ی خونۀ خودم هم بلدم از شوهرم پذیرایی کنم، خیلی هم بهتر، گور مرگم امشبه رو اومدم مهمونی. اما باید هی خم شم هی راست شم. که مثلا رفتم بیرون دلم واشه. این بود که روی سر تو خراب شدم که تو ازم پذیرایی کنی. اونا هم خودشون می دونند با شکم شون دروغ می گم؟خونۀ خودت کار، خونه مادرت کار، خونۀ مادر شوهرت کار، پس کی اسایش؟
حالا می شینی یا قراره ایستاده به سر منبر بری؟
واسه من فرقی نداره. پس پرویز که می گه توی خواب حرف می زنم. البته تا حالا خودم خبر نداشتم. راستش رو بخوای. من با خواهرم توی یه اتاق می خوابیدیم. ماشاا... تو جونمون همه دست خروس رو از پشت بستیم از بس که خوش خوابیم. اینه که کسی تا حالا بهم نگفته بود توی خواب حرف می زنم. اما این پرویز بلا مچم رو گرفت. بعد نشست و گفت: قربون دستت یه چادری چیزی بده روی پاهام بکشم. یه وقتایی به پرویز می گم دلم می خواد برم سینما. اونم می گه تو خودت یه پا فیلمی، سینما می خوای چه کار؟
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #24  
قدیمی 14/05/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,233

سروناز چادر سفیدش را روی پاهای ماریا کشید و خود بر لب تخت نشست و گفت: خوشم میاد که به بدجنسی ات در مورد مادر شوهرت اقرار می کنی.
پرویز هم از همین اخلاقم خوشش میاد. می گه تو چیزی بارت نیست، منم میگم مگه من حمارم که چیزی بارم نیست، می گه دور از جون.
در هر صورت خوش اومدی. تو امشب واسه من ملکه بودی. داشتم از تنهایی می مردم. بد جوری دلم گرفته بود. چشمم به ساعت بود تا کی که صبح بشه.
خوب می خواستی بخوابی.
از حالا؟
مگه چیه؟ شبه دیگه. شب رو هم خدا افرید که بنده هاش بخوابند، بعد دست و پاها را کش داد و گفت: من که می میرم واسه خواب.
اما من نمی تونم زیاد بخوابم. از حالا که بخوابم نصفه شب بیدار خوابی می زنه به سرم.
اما من برعکس تو دوست دارم همه اش بخوابم. عمری رو بخوابم سیر نمی شم. پرویز می گه خدا به جون ما رحم کرد که تو شاغلی اگه نه هیچ روز چایی نداشتیم. میگه نه که فکر کنی واسه حقوقته که البته بد هم نیست. بیشتر واسه همون می خوام بری سر کار که مجبور باشی زودتر از جات بلند بشی.
گفتی چای، بهتره بلند شم چای بگذارم موافقی؟
چرا که نه؟ گفتم که اومدم تا تو ازم پذیرایی کنی
پس خیلی هم واسه من نیومدی
واسه بابام اومدم؟
نه اومدی به قول خودت مهمونی که لم بدی به قول خودت ازت پذیرایی کننند.
اون که بله. اما حس ششمم هم قلقلکم داد و گفت: چه نشستی که رفیقت از تنهایی داره دل می کنه برو دریابش وجدانم هم دست به کار شد و منو فرستاد اینجا.
چقدر خوب میشه اگه هر شب وجدانت این کا رو بکنه، چون من تقریبا هر شب تنهام.
خانم رسایی با بدجنسی گفت: تقریبا؟ بقیۀ شبا کی اینجاست؟
منظورت چیه؟
به من چه؟ خودت میگی تقریبا، ادم شک میکنه.
بی مزه هم که هستی!
اتفاقا پرویز معتقده که من خیلی هم خوشمزه ام. میگه اگه تو رو نداشتم چه کار میکردم؟ می گه تو به زندگی نشاط می دی. واسه همین هم باید خدمتت عرض کنم حتی اگه وجدانم بخواد هر شب منو بفرسته پیش تو، گوش به حرفش نمی دم. میدونی چرا؟ واسه اینکه تا بیام ترو بگیرم، پرویز جانم رو از دست می دم. بدون تعارف اول پرویز دوم پرویز، سوم پرویز، اون گوشه کنارا تو.
خوشحالم که تعارف تکه پاره نمی کنی.
پرویز معتقده این خصلتم به دنیا می ارزه.
وای ول کن اون پرویز خان بیچاره رو.
خب ولش کردم که اینجام عزیز، حالا یه چای می دی کوفت مون کنیم یا نه؟
اخ ببخشید، سروناز بلند شد و به طرف سماور رفت. خانم رسایی گفت: خب تو بگو
چی بگم؟
چه می دونم، من که هر چی گفتم تو ایراد گرفتی، البته حق داری. خانم معلم نمونه شدند، دیگه زیر پاشون رو نگاه نمی بینند. به پرویز گفتم خیلی می خواد ادم همون اولین سال استخدام بشه معلم نمونه.
نمونه کدومه؟
تویی دیگه، مگه نگفتی اقای بازرس پسندیدت.
این چه ربطی داره؟
.الله از روزی که این بازرسه اومد و رفت حس می کنم اقای مدیر کمتر دنبال بهانه اس، دیگه خیلی تمایل نداهنیشت بزنه. از نگاهش می تونم بفهمم.
چه حرفها می زنی؟
به جان خودم. قبلا یه جور دیگه نگات می کرد اما حالا انگار یه خورده مهربون تر شده
اخمش که هنوز محفوظه.
خب اینکه خصلتشه و در مورد تو یه خرده بیشتر که حق هم داره.
چرا؟
هیچی نسنجیده یه حرفی زدم.
یه منظوری داشتی.
فراموش کن
کنجکاو شدم. حس می کنم تو یه چیزی می دونی.
بابا دلش می خواد اخم کنه.
قبلا هم این حرف رو زده بودی، منظورت چی بود؟
من واسه خودم کشکی یه حدسهایی میزنم تو چرا ول نمی کنی؟ البته این که می گم کشکی بیشتر نظر پرویزه. خودم که معتقدم خیلی هم زرنگم و درست می فهمم. اما امشبه رو بذار فکر کنیم حق با پرویزه و حدسیات من پایه و اساس درستی نداره.
حالا گپ می زنیم، در عوض منم قول می دم حرفاتو باور نکنم. منم کشکی به حرفات گوش می کنم
حالا چه اصراری؟
گفتم که کنجکاو شدم، اصلا در مقام دو تا دوست می خوایم با هم گپ بزنیم.
خانم رسایی چادر را روی پاها مرتب کرد و گفت: حالا که اصرار داری، باشه منم حرفی ندارم. یادت باشه قول دادی زیاد هم باور نکنی.
قول می دم.
راستش من در مورد تو خیلی با پرویز حرف زدم، اونم عقیده داره که اینا همه خیال باطله.
چی خیال باطله؟
راستش.... می ترسم که اقای امجد خوشش نیاد که از زندگی خصوص اش برات حرف بزنم. حق هم داره، نبایدکار و زندگی خصوصی رو با هم قاطی کرد. این درست نیست که من به دلیل قوم وخویشی مون پتۀ زندگی اش رو بدم به اب اما خب.... تو که پک و پوز قرصی داری مگه نه؟
پک و پوز که نه، اما اگه ازم بخوای دهنم قرصه.
منظور منم همون بود. باشه معذرت می خوام اصلا موثت(دهان) قرصه، خوبه؟
سروناز با تعجب گفت: موث؟
همون دهنه دیگه.
سروناز خندۀ بلندی کرد و گفت: وای منو یاد هوشی انداختی.
ماریا حیرت زده ابروهاشو بالا داد و پرسید: هوشی دیگه کیه؟
هیچی، یک دوست خانوادگیه.
ای بلا، حتما خواستگاره
ای همچین.
نگفته بودی برام.
اولا که فرصت نداده بود در ثانی لزومی نداشت.
پس چه لوزومی داره من دل و جگر فامیل مون رو واسه تو به هم بزنم؟ منم حرفی برای گفتن ندارم. آ، آ. بعد دست به دهانش زد و تکیه به دیوار داد.
وای قهر کردی؟ بچه شدی؟
نخیر جانم مقابل به مثل می کنم. اصلا بگو بدونم ما با هم دوست نیستیم؟
خب چرا؟
دو تا دوست نباید از جزئیات زندگی هم باخبر باشند؟ این که از نظر من خیلی مهمه. من دوست دارم وقتی تو می کی مثلا خاله فریده من بدونم تو داری از کی حرف می زنی، یا مثلا دایی جواد دوست ندارم مثل غریبه ها بپرسم کی؟ دوست داشتم امشب که گفتی هوشی، من بدونم این هوشی خان کی بود و توی زندگی تو چه نقشی داشته. وقتی که می پرسم کی بود چی بود احساس غریبگی می کنم. سپس یکوری نشست و گفت: خوب شد که هنوز دهنم وا نشده بود. بیچاره اقای امجد کم ونده بود اسرار زندگی اش بر ملا بشه.
سروناز که هر لحظه بیشتر کنجکاو می شد دسته ای از موهای پریشان ماریا را کشید و گفت: حالا بیا اشتی کنیم. بعدا برات همه چیز رو تعریف می کنم. راستش من فکر نمی کردم این چیزا برات مهم باشه اما یه شرط داره.
ماریا چرخید و با خوشحالی گفت: چه شرطی؟
اینکه قول بدی زیاد بهم سر بزنی این حرفها که جاش تو مدرسه نیست.
نه اینکه خیلی پذیرایی می کنی؟ به قول اقای کمالی کجایی بابا؟ مردم از بس حرف زدم و چای نخوردم.
ببخشید یادم رفت.
نه بابا، خودت رو هم هلاک کنی برات استین بالا نمی زنم. مهمون نوازی ات صفره
سروناز کنار سماور نشست و گفت: معذورم که میوه ندارم اما بسکویت دارم بیارم؟
خانم رسایی پاها را روی هم گرداند و گفت: در کار خیر نه جای استخاره است و نه استشارهو بیار که من مهمان قانعی هستم. تازه خبر نداری من اهل میوه هم نیستم. می دونی چرا؟
نه.
میوه که بخورم سردم می شه. پرویز میگه خوش به حال من یعنی خودش.
سروناز نگاهی به ماریا کرد و گفت: دارم فکر میکنم اگه تو این پرویز خان رو نداشتی چی می شد؟
می مردم.
خدا واسه هم نگه تون داره.
ممنون. خدا ترو هم واسه هوشی موشی نگه داره.
اما من که خیال ندارم جواب مثبت بدم.
چرا؟ اوا خواهره؟
سروناز سینی را روی تخت کنار ماریا نهاد و گفت: چرا اوا خواهر؟
حدس میزنم. بگو که کشک نیست. اسمش که لوسه.
سروناز تبسمی کرد و هیچ نگفت.
دیدی گفتم لویه.
والله چی بگم؟ به نظر من خیلی مرد نمیاد.
خانم رسایی با حیرتی ساختگی گفت: وا؟ مرد نیست؟
منظورم اینه که ابهت مردونه نداره. چنگی به دل نمی زنه.
ای به درک که ابهت نداره. اینم شد بهانه؟ حالا مگه پرویز ابهت داره؟ مثل کوکه تو دستام. ادم حظ می کنه. ابهت می خوای چه کار؟ دوست داری زهره ترک بشی؟ مثل این اقای امجد خوبه که نفس ادم رو می گیره؟
نه که خیلی هم نفس تو رو گرفته؟
بعضی وقتا اره به جان پرویز، حالا به روی خودم نمیارم اما توی مدرسه ازش حساب می برم.
من کاری به اقای امجد ندارم اما یه جورایی طالب هیبت و وقار مردونه ام. از مردای لوس زن صفت بدم میاد. از اونایی که مثل این هوشی یا اقای بهمن نژاد مدام دور و بر زنا می پلکند و می خوان نظرشون رو جلب کنند بدم میاد.
خانم رسایی لبانش را کج کرد و گفت: پسر بابا که شوته! اسم اونم مرده که تو مثالش رو میزنی؟
منظورم اینه که از اون تیپ مردایی که توی دست زنشون فرم بگیرند و از خودشون اراده ای نداشته باشند بدم میاد.
دستت درد نکنه. توی عالم رفاقت اعلام کردی که از پرویز خان من هم بدت میاد.
من کی هستم که از پرویز خان بدم بیاد یا خوشم بیاد؟ من که هنوز اقا پرویز رو ندیدم. منظور من هوشی صفتها بود.
هر کسی بخواد به اه دل زنش پیش بره می شه بی اراده؟
منظورم . می دونی چیه؟ نحوۀ رفتار فرق می کنه. محبت خوبه، دوست داشتن خوبه، اما طریقۀ بیان کردن و نشون دادنش مهمه. خوشم نمیاد که.... اصلا ولش کن.
نه بگو داره خوشم میاد. راستش کنجکاو می شم.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #25  
قدیمی 14/05/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,233

کنجکاوی نداره تموم حرف من اینه که من از مردی خوشم میاد که رئیس خونه اش باشه. من فکر می کنم افسار زندگی باید توی دستت مرد باشه و مرد واقعی اونیه که عرضۀ چرخوندن زندگی اداره کردن خودنواده اش رو داشته باشه.
واسه همین هوشی به نظرت مرد نمیاد؟ چون زن ذلیله؟
من دیگه به صفاتی که تو بهش نسبت می دی کاری ندارم.
تقصیر تو نیست، تقصیر پدرته که توی زندگی اش زیادی کوتاه اومده و چوب قلب مهربونش رو خورده. حالا تو خیال برت داشته که مرد جماعت باید خشونت کنه.
کی گفتم خشونت؟ هیبت و وقار با خوشنت فرق می کنه.
همه شون مردا رو ترسناک می کنند. به نظر من زن و مرد باید با هم رفیق باشند.
منم با رفاقت موافقم رفاقت به این معنا نیست که شوهرت رو مثل موم بگیری توی پنجه و حالتش بدی. اینجوری مرد شخصیت خودش رو گم می کنه. حالا ولش کن این بحثها مال وقتیه که من خیال ازدواج داشته باشم. که ندارم کجا بودیم که سر از اینجا در اوردیم؟رفته بودیم سر دیگ اقای امجد و داشتیم حلیم اونو هم میزدیم.
اهان.
خب؟
خب نداره بگو دیگه قصد فضولی ندارم فقط کنجکاو شدم که اون روز منظور تو چی بود؟
خانم رسایی دست به استکان برده لمسش نمود بعد ان را برداشت و جرعه ای از ان را نوشید و گفت: می دونم به جایی درز نمی کنه اما بهتره بازم سفارش کنم بهتره حرفهای امشب بین خودمون بمونه. اقای امجد بفهمه از زندگی اش واسه ات گفتم تکه بزرگم گوشمه.
بیخود هراس یه خودت راه نده من که اینجا جز تو کسی رو ندارم بخوام براش حرف بزنم. از اون گذشته حرفهایی رو که تو می زنی پیش من امانته، خیالت راحت باشه.
ماریا پاها را کش داده روی هم گرداند و گفت: راستش ...اصلا بگو ببینم می دونستی این اقا مدیر مجرده؟
سروناز سر تکان داد و گفت:نه
و چرا؟
درباره این موضوع فکر نکردم که به دنبال چراش باشم.
خب؟
خب نداره اصلا به من چه مربوطه که چرا مجرد مونده؟
ماریا چادر را از روی پاها کنار زد و گفت: پس هیچی، ما رفتیم کاری نداری؟
وای چی شد؟
هیچی اگه قراره باشه تو مثل ماست بشینی و کنجکاوی نکنی و هیجانی نشی من چه حرفی دارم بزنم؟
چه ربطی داره؟
اولا که حتما داره در ثانی من دوست دارم وقتی با کسی حرف میزنم و یا خبری داغ بهش میدم طرف اسقبال کنه و شور و شوق نشون بده دختر یک رای و رویی بکن.
باشه قهر نکن، کنجکاو شدم. چرا؟
چرا و بلا، اصلا میدونی چیه؟ من از ادما فضول و پز تحرک خوشم میاد.
مثل سپیده.
راستی اگه جای تو سپیده اینجا بود چی میشد؟
هیچی، اقای امجد دخل هر دوتون رو در می اورد.
حق با توئه. الانم که میبینه سرم زیر گوش توئه و باهات پچ پچ می کنم زیاد راضی نیست یه وقتهایی اخمم میکنه اما تو که میدونی واسه من بیخیالیه. من به دلایلی به پرویز می گم اقای امجد حسودی اش می کنه. اما اون می گه مگه زنه که حس.دی اش کنه؟ اما مگه فقط زنان که حسودند؟ به نظر من خیلی وقتها مردا حسودترند. خدا نیاره اون روزی رو که مردی حسود باشه. دیگه واویلا! زن حسود می سوزه اما مرد حسود می سوزونه.
چه حرفها میزنی!
حالا من که نگفتم اقای امجد حسوده، حدس زدم از اینکه با تو خیلی جور شدم... اصلا تو که نمی دونی چی میگی؟
خب بگو تا بدونم.
صبر نداری.
حاشیه می ری دل ادم اب بشه.
اره داشتم می گفتم که واسه من بی خیالیه. من اگه قرار بود واسه اخم و تخم مردم شلغم خرد کنم معلوم نبود الان من کجا بودم و پرویز جانم کجا؟
سروناز حرفی نزد و چشم به دهان ماریا دوخت، ماریا گفت: بگو چرا حلوای ارد گندم.
چرا حلوای ارد گندم؟
حلوای ارد گندم یعنی تو که مثل ماست به من زل میزنی. اگ بالاخره تا اخر سال من ترو به فضولی عادت ندادم؟ پرویز می گه اقای امجد واسه این اخم ات می کنه که می ترسه این شیطنتات روی خانم ملک زاده هم اثر کنه. میترسه از راه به درش کنی. منم گفتم: خیلی هم دلش بخواد مگه نگفته که زن و شاد مثل ماری، توی زندگی نعمته؟
چه ربطی به من داره؟
پرویز هم همین رو گفت. اما من حدس میزنم که شاید بی ارتباط هم نباشه. اما پرویز می گه اقای امجده که دل یکی دلدار یکی، من من معتقدم استثنا هم هست.
من که نمی فهمم تو چی میگی!
ماریا خندید و گفت: ای مردم از خوشی، پرویز جان کجایی ببینی ماری بلات داره جز جز رفیقش رو در میاره. اینو بهش می گن بازی با اعصاب.
به اقا پرویز حق می دم تو رو ماری بلا صدا بزنه.
ماریا نشست و اب دهانش ا با صدا قورت داد و گفت: اگه بدونی این پرویز چقدر ماهه! اگه یه مرد نمونه توی دنیا باشه اون پرویزه.
حالا یه ساعت ازش جدا شدی ببین چه ادا بازی ای در میاری و سنگش رو به سسینه میزنی! حالا می زی سر اصل مطلب یا نه؟ به خدا دارم از کنجکاوی می میرم.
نگفتم عالمی داره این کنجکاوی؟ حالا کجا بودیم؟
هیچ جا نبودیم چون تو مرتب از این شاخه می پری رو اون شاخه، اخر سر هم میری سراغ پرویز خان.
اگه پرویز رو ببینی بهم حق می دی . باشه عزیز، پرویز جانم دست ماما جانش سپرده، کا بودیم؟ اهان از اقای مدیر می گفتم، اما نه از بی خیالی ام می گفتم، اول عروسسی ام مادر شوهره و دوتا خواهراش هی زیر گوش پرویز جانم وزوز کردند و از من بد گفتند، منم زدم به بی خیالی و یک گوشم رو کردم در و یک گئشم رو کردم دروازه، به جاش هی به پرویز جانم محبت کردم و توی دلم به ریش خواهر شوهرام خندیدم. پرویز جانم که می اومد خونه می دید لبام پر خنده اس لابد توی دلش گفته گور باباشون نکرده، اصل، زنمهکه من باهاش خوشم. حالا بپرس چرا گور باباشون نکرده؟ چون بابای اونا بابای خودشم می شد. دیگه خلاصه یک دل نه صد دل عاشقم بود، عاشق ترم شد و بیخیال بد گویی اونا. اون بنده خداهام که دیدند حناشون پیش پرویز رنگ نداره و منم که مرتب به همه شون محبت می کنم و به روشون می خندم،تغییر رویه دادند خب دیدند که ریگی به کفش من نیست. تازه من که پرویز رو واسه فقط خودم نمی خواستم، سهم اونا محفوظ بود. اخه می دونی چیه؟ نه اینکه پرویز یه دونه پسره، اونا میترسیدند از دستش بدن. این بود که با من دشمنی داشتند. اما حالا دیگه هر کسی سرش به زندگی خودش گرمه مادره هم سهیمه اش رو دریافت می کنه. پشم و پیلی اش هم ریخته دیگه اروم گرفته. این بود قصۀ بی خیالی من، اما دروغ چرا؟ همیشه هم بی خیال نیستم. میدونی منظورم کی هاس؟ وقتی که اصظکاک زیاد میشه واسه همین پرویز سعی میکنه دوری و دوستی رو حفظ منه، چون میبینه وقتی تماس من ومامانش زیاد میشه یک کمی کلاه مون میره تو هم.راستش وقتی حاج خانم میل به تنقل انداختن داشته باشه من اخمام می ره تو هم. نه اینکه از مهمون بدم بیاد، نه از مادر شوهرمون خوشمون نمیاد. چون میبینم مادر شوهره همین که از یک شب بمونه دیگه روش باز میشه و فرمانروایی می کنه. به اصطلاح پورو می شه و پرویز رو می گیره تو بغلش.
توی بغلش؟ جدی میگی؟
نه که جسمش رو ، روح و روانشو، مغرشو . چه میدونم یه جورایی می چسبه بهش و می خواد ذهنوش از من مثلا پاک کنه. من که می گم حسودی می کنه. پرویز اینقدر منو می خواد اما پرویز می گه مگه هووته؟ دو روزم بذار به اون برسم. اما راستش من زیاد خوشم نمیاد جلو چشم من قربون صدقۀ هم بشند. اینه که سهمیه اش رو براش می فرستم. مثل امشب که هر چقدر دلشون می خواد فدای هم بشند.
حالا بشنو از اقای مدیر.
چه عجب!
حرف بزنی باز از چیز دیگه یادم میاد می پرم اون شاخه.
چشم من لال می شم.
هنوز هیچی نگفتم برات جالب شده؟
هیچی نگفتی اما هی چراغ دادی و رفتی و منو رها کردی و توی عالم هپروت.
ماریا خندید و گفت: یه چای دیگه می ریزی؟
نه، دیگه بمب هم منفجر بشه از جام بلند نمی شم.
گدا تازه بسکوئیت هم نیاوردی.
اخ یادم شد. حالا تو بگو بعدا.
باشه جونم برات بگه که این اقای مدیر پر هیبت ما چند سال پیش یه نامزد داشت.
خب؟
اگه بگم سیبی بود که با تو از وسط دو نیم کرده باشند باورت می شه؟
سروناز با اشتیاق خودش را جلو کشید و گفت: نه.
ماریا شوخی گفت: حالا چرا میخوای بیای بغل من؟ ترسیدی؟
تعجب کردم.
پس بکش عقب تر که من ازت ترسیدم سپس خندید و گفت: دیدی به سیب رو نصف کنند نصفش رو بخورنند اون نصفۀ دیگه هوا بخوره چه رنگی می شه؟
خب؟
تو اون نصفه ای هستی که هوا خورده.
ماریا به خدا گیجم کردی، یعنی چی که هوا بخوره؟
اه که چقدر خری! بابا نامزد اقای امجد سفید برفی بود، مثل سیب تازه برش خورده اما تو برنزه ای مثل سیب هوا خورده، فهمیدی؟ منظورم اینه که تفاوت شما فقط تو رنگ پوستتونه و بس. دیگه بقیه اعضا مو نمی زنه یعنی نمی زد. نمی دونم نمی زنه درسته یا نمی زد! در هر صورت، به خصوص چشاتون. وای که وقتی تو به ادم نگاه می کنی انگار اونه که زنده شده و به ادم زل زده.
سروناز با چشمانی گشاده اب دهانش را قورت داد و گفت: زنده شده؟ مگه مرده؟
خب اره مشدی! پس چرا می گم نمی دونم مو نمی زنه یا نمی زد؟ اصلا اگه اون زنده بود چرا اقای مدیر مجرد مونده؟
نمی دونم.
پس نپر وسط حرفم. خلاصه من که روز اولی که دیدمت کم مونده بود وسط دفتر ولو شم. یادت میاد؟
اره برخوردت و نگاه های دقیقت به نظرم عجیب اومد. کنجکاو هم شدم چون اقای امجد هم با دیدن من جا خورده اما من حال خودم خراب بود و محیط برام تازگی داشت که رفتار هر دوی شما رو از یاد بردم.
بهتر، خلاصهاین دوتا خیلی خاطر خواه هم بودند هر چی بگم کم گفتم. اقای امجد حاضر بود جونش رو فدای سارگل کنه اما نگه بروز می داد؟ اخلاقش همینه من که فامیلشم می شناسمش.
سروناز چند مرتبه اسم سارگل رو زمزمه کرد و گفت: چه اسم قشنگی!
اره مثل خودش. سارگل نبود ، گل بود اخلاقش هم حرف نداشت. اونم واسه اقای امجد می مرد. نمی دونم اقا سامان شیفتۀ سرو شکلش شده بود یا اخلاقش یا هردو؟ پرویز می گه شیفتۀ همه اش بود.
منظورت از اقا سامان، اقای امجده؟
اره، اسماشون به هم می اومد، نه؟
اره خیلی زیاد.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #26  
قدیمی 14/05/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,233

خودشون هم به هم مي اومدند . همه ي ما گفتيم كه چشم زخم خوردند.
آقاي امجد سال آخر دانشگاه بود . توي دانشگاه شيراز كه با دختره آشنا ميشه. سارگل اون سال دانشگاه قبول نشده بود و داشت مي خوند واسه سال بعد . اما دوست صميمي اش قبول شده بود و سال اولش بود. سارگل قاچاقي هي مي اومده توي دانشگاه و دور و بر دوستش تاب مي خورده كه توي اين گير و دار آقا سامان رو مي بينه و بهش دل مي بنده. دوست صميمي اش هم از سر دوستي پي به اين عشق داغ يك طرفه مي بره و طي يك نقشه ترتيب آشنايي شون رو مي ده. نگو كه آقا سامان هم دورادور سارگل رو ديده بوده و اي دلكي باخته بوده اما غرورش اجازه نمي داده پا پيش بذاره . اينا رو پرويز توي عالم رفاقت از زير زبونش كشيده بود بيرون. مامان آقا سامان تا فهميد پسرش خاطرخواه شده زود دست به كار شد و پيغام داد دختره رو عقد مخفي كن كه روابطتون گناه آلود نباشه . ناگفته نباشه كه خودش هم يه سفر رفت شيراز و دختره رو ديد و پسنديد . پدر سارگل اجازه نداد جشن راه بندازن . گفته بود يك جشن حسابي مي گيرند و يك دفعه دست به دستشون مي دن. مي گفت لطف عروسي به همون يه جشنه . به قول قديما. اين دو تا هم انقدر به هم دل بستند كه ديگه يه دقيقه طاقت دوري هم رو نداشتند . درس آقا سامان كه تموم شد مي خواست برگرده ماهان پيش مادرش . اما مگه دختره مي تونست تاب بياره ؟ روحش شاد باشه . خلاصه پاشو كرده بود توي يك كفش كه الا و بلا بريم ماهان پيش سامان اينا . كارهاي خدا كه پدر سارگل هم بازنشسته شده بود و يه باغ بزرگ هم توي ماهان داشت. اين بود كه جمع كردند و نقل مكان كردند به اينجا. كه هم دل دخترشون رو به دست بيارن و هم بالاي سر باغشون باشند. چسبيدن به كار باغداري . تقريبا يك سالي بود كه با هم نامزد شده بودند . ديگه كاراشون تموم شده بود و آقا سامان هم خونه ديده بود و ميخواستند واسه شب چله عروس كشون كنند. مادر آقا سامان عقيده داشت شب چله عروس برون شگون داره و چه خوبه كه توي اين بلندترين شب سال آدم جفتش رو بياره پيش خودش . مي گفت خودم رو شب چله بردند. دوست دارم پسرم هم مثل پدرش شب چله عروسش رو بياره . اواخر تابستون بود كه پدر و مادر سارگل عزم سفر كردند . سفري بي بازگشت و مي خواستند برند دريا. سارگل خيلي به پر و بال آقا سامان مي پيچيد كه اونم باهاشون بره . اما آقا سامان قبول نكرد . اين آقا سامان مرد خيلي محترميه . خيلي مراعات حال بقيه رو مي كنه. دوست نداشت سربار اونا باشه . اين بود كه قبول نكرد . من كه مي گم پيمانه ي عمرش پر نشده بود كه نرفت . اگه رفته بود كه الان نمي تونست واسه من و تو هيبت كنه .
سروناز كه ناراحت به نظر مي رسيد گفت : حوصله ندارم بقيه اش رو بگو
- مشتاق شدي نه ؟
- آره خيلي هم زياد
ماريا نچي كرد . گفت : ديگه نمي گم
- اي واي چرا ؟
- اين طور كه تو غمبرك گرفتي من بايد دهنم رو گل بگيرم . نگفتم هيجاني بشو ،نگفتم ماتم بگير . دختر اين موضوع مربوط به شايد ده سال پيشه . حالا تو تازه داري براش گريه مي كني ؟
سروناز اشك جاري شده از چشمش را با نوك انگشت زدود و گفت دلم يهويي گرفت نمي دونم چرا ؟ شايد دلم براي آقاي امجد سوخت ، شايد هم واسه جووني دختر بينوا.
- واسه دختره دلت نسوزه . اون اينقدر خوب و معصوم بود كه يقينا روحش شاده . ماجرا به گذشته پيوسته و جاي اشك و ماتم نمونده . دختره استخوناشم تا حالا پوسيده. كو اينكه استخوني هم واسه پوسيدن نداشت.
- اي واي منظورت چيه ؟
ماريا آهي كشيد و گفت : گريه نكني ها
- باشه
- بنده خداها له و لورده شده بودند. ماشينشون فلوكس بود كه با يك تريلي برخورد كرده بود . خرد و خاكشير شده بودند . هي . هي . بيچاره آقاي امجد واسه تحويلشون رفته بود . خلاصه ترتيب كفن و دفنشون رو اون داد . درسته كه آقا سامانمون جدي و با وقاره اما اين بد اخمي اش از اون موقع اس كه ته مونده ي جنازه ي نامزدش رو ديد . انگار دنيا براش تموم شده بود . بنده خدا از هم پاشيد . مخصوصا وقتي اجسادشون رو ديد . بيچاره حق داشت . اون موقع من و پرويز تازه با هم ازدواج كرده بوديم. ميشه گفت تاريخ عروسي من و آقا سامان خيلي به هم نزديك بود منتها اونا توي عقد موندند اما پرويز دست پاچه زودي منو برد خونه ي خودش. خدا نخواد كه ديگه چنين صحنه اي رو ببينم. منظورم سر خاكه. انگار آقاي امجد رو توي زردچوبه غلت داده بودند. چشاش كاسه ي خون . صاف واستاده بود بالاي گور و با چشماي قرمز و گشاد زل زده بود توي گودي گور. شونه هاش آروم آروم مي لرزيد . ابروهاشم مي لرزيد اما اشكش در نمي اومد. هيچ كس جرات نداشت باهاش حرف بزنه . بعد هم كه همه رفتند اون نشست همون جا و سرش رو گذاشت روي زانوهاش . پرويز و من خيلي دورتر ايستاده بوديم و مراقبش بوديم. تا غروب همون جا موند . بعدش كه غروب شد پرويز رفت سراغش . اما گفت آقا سامان خيال داره تا صبح بمونه بالا سر سارگل تا نترسه . اين بود كه پرويز اومد منو رسوند خونه و خودش رفت پيش آقا سامان . صبح دو تايي مثل مرده برگشتند . آقا سامان تا هفت شب تا صبح بالاي سر گور سارگل نشست . پرويز هم باهاش مي رفت . سپس آهي كشيد و گفت : بنده ي خدا ديگه كم كم داشت به اين وضع عادت مي كرد كه يهويي تو اومدي توي زندگي اش. از دلش كه خدا خبر داره اما ديگه كمتر جلوي ما يادي از سارگل مي كرد. غمش رو ريخته بود توي دلش . سه چهار سالي مي شد كه ما دوباره شاهد خنديدن آقا سامان بوديم. اما حالا تو اومدي با اين چشات كه ناخواسته آتيش به دل جوون مردم بزني. حرف نزن ميدونم كه مقصر نيستي. از وقتي تو اومدي توي اين مدرسه باز آقا سامان كمتر مياد خونه ي ما . اگر هم بياد تا دم در مياد با پرويز حرف مي زنه و زود مي ره. فكر كنم مي ترسه من پر رو بشم و از تو حرف بزنم . اما من عاقل تر از اين حرفام كه چيزي به روش بيارم . اما پرويز ميگه كه حق داره كه ازت بترسه . تو اختيار زبونت رو نداري . اما من فكر مي كنم كه دارم ولي خب كرم هم دارم.
- چشمان خاكستري سروناز به اشك نشست . قطرات درشك اشك بي محابا از آن جاري شد و سيل اشك از چهره اش باريدن گرفت . ماريا نگاهش كرد و گفت : باور كن گريه كردنت هم آدم رو ياد سارگل ميندازه. البته به قول پرويز دور از جون تو. ميدوني من توي خونه از تو زياد حرف مي زنم . از شباهتت به سارگل مي گم. از چشات مي گم . پروير هم مرتب ميگه دور از جونش. پرويز خيلي سارگل رو دوست داشت . مي گفت آدم حظ ميكنه به سارگل و سامان نگاه ميكنه. بعد از اون ماجرا مرتب مي گفت خدا به داد دل ريش آقا سامان برسه. حالا كه پي به اصل ماجرا بردي چاي و بيسكويت مي دي يا نه ؟ سروناز حرفي نزد. گويي نشنيد . ماريا بلند شد . به سمت سماور رفت و در همان حال گفت : خير ما بايد خودمون دست به كار بشيم . از قرار خونه ي رفيق هم باز كار . باز جاي شكرش باقيه كه توي مدرسه اين خانم ستاري نمي ذاره حلق و گلومون خشك بمونه . خوبه كه مجبور نيستيم اونجا پيشخدمتي كنيم. و بعد در حاليكه سيني چاي را روي تهت مي گذاشت ادامه داد : حالا حاجيت حدس مي زنه كه تو با اون چشات ، با اون شباهتت داري آتيش به دل ريش آقا سامان مي زني . اونم نه دل بردار داره نه دل بگذار . نه دلش مياد با تيپا بندازدت بيرون ، نه دلش ميخواد سر به تنت باشه . اينه كه گاه گداري پا مي گذاره روي دمت. من كه بارها به پرويز گفتم سال ديگه دخل خانوم ملك زاده در اومده اس . منظورم اينه كه به هر بهونه ترتيب انتقالي ات رو ميده. حالا كارهاي خدا رو ببين كه اداره هم كارات رو پسنديده . منظورم بازرسه اس. اما پرويز معتقده كه تو بي گناهي و آقا سامان اونقدرها عاقل و فهميده هست كه بچه بازي در نياره . ميگه آقا سامان كه با كسي لج نداره . ولي من چي ميگم ؟ من ميگم منطق هميشه نمي تونه عنان افكار و حالات آدم ها رو به دست بگيره . گاهي توي زندگي آدم ها خل ميشن . يه كارهايي مي كنن كه دوست ندارن اما دست خودشون نيست . خلاصه عزيزكم تو شدي آينه دق آقا سامان و خبر نداري. ناخود آگاه هر روز جگرش رو خال خال ميكني.
سروناز سر به زير انداخت و گفت : متاسفم.
- نه بابا ، حضور داري ؟ چسبيدي به تخت كه چاي نريزي ؟ خب حالا كه من ريختم بلند ميشي بيسكويت بياري كوفتمون كنيم يا همه اش وعده و وعيد بود ؟
سروناز بلند شد . در كمد را باز كرد و جعبه ي بيسكويت را از آن بيرون آورده كنار سيني قرار داد . ماريا دست به جعبه برد . آن را باز كرد و گفت : خب از اول. نگاه كن آكه آكم كه هست خسيس خانوم. و بعد يكي از بيسكويت ها را به دهان برده گاز زده و در همان حال كه خرده هاي آن را از روي لباسش پاك مي كرد ادامه داد : توي فاميل ما به سامان و سارگل مي گفتند رومئو و ژوليت زمان .
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #27  
قدیمی 14/05/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,233

سروناز كه هنوز در افكار خودش غرق بود ، پرسيد : حالا آقاي امجد با كي زندگي ميكنه ؟
- تنهاس بنده خدا .
- چرا تنها ؟
- آخه پدر كه نداشت ...
- پدر نداشت ؟
- داشت كه ، اما يادش نمياد . چون خيلي بچه بود كه اون مرد . مادرش هم شش هفت سالي ميشه كه مرده. يكي از خواهراش قبل از مادرش مرد ، يكي ديگه هم كه با يك طلبه ازدواج كرد و رفت قم. اونا خيلي از خودش بزرگتر بودند. ميشه گفت جاي مادرش مي شدند. داداش ماداش هم كه مرخص
- پس بنده ي خدا هميشه توي زندگي تنها بوده !
- آره شايد هم به همين خاطر دلش رو دربست داده بود به سارگل. كه اونم بهش و.فا نكرد يعني قسمت هم نشدند. سپس آهي كشيد و افزود : گاهي وقتها انقدر دلم براي تنهايي اش مي سوزه كه نگو ، حالا ديگه فقط به من و پرويز دل خوش كرده . و باز بيسكويتي ديگر برداشته و همانطور كه به آن نگاه مي كرد ، گفت : آقا سامان و پرويز خيلي با هم جورند .
-پس بقيه ي فاميل چي؟ اونا نبايد تنهاش مي گذاشتند .
- هيچ كس جرات نداشت باهاش حرف بزنه . اونقدر كه سارگل رو مي خواست كه همه ي فاميل بعد از اون واقعه حساب كار خودشون رو كردند و نشستند عقب. تا مدتها پرويز هم آسته مي رفت آسته مي اومد. انگار اصلا آقا سامان توي اين دنيا نبود كه نبود. به قول مادر شوهرم فاميل غلاف كردند و ولش كردند به امان خدا . هي هي . روزگاره ديگه . يه وقتايي بدجوري ميندازدت زمين. ماريا در اينجا جعبه ي بيسكويت را كنار زد. پاها را كش داد ، خميازه اي كشيد و گفت : خب خب قصه ي ما كه به اينجا رسيد اما گويا قصه ي مادر شوهره به سر نرسيد.
- قصه ي مادر شوهره ؟
- آره ديگه ، اگه رسيده بود كه پرويز رو ول كرده بود . تازه خوابم مي گيره . بعد چند بار پياپي بو كشيد و گفت : از قرار شام مام خبري نيست .
- متاسفانه حدست درسته . من شب يك ليوان شير ميخورم.
- ني ني كوچولو! حقش بود مامي جانت اول از شير مي گرفتدت . بعد راهي غربتت مي كرد. سروناز خنديد و گفت : اگه مي دونست حتما همين كار رو ميكرد. گفتم كه من فراري ام !
- حالا كه چي؟ ميخواي بگي كه من اين همه معلومات رو مجاني در اختيارت گذاشتم ؟ والا تفالا هم كه توي قهوه خونه ماجراي رستم دستان رو نقل مي كنن يه چيزي گيرشون مياد ، من كه كلاس خصوصي داير كردم و يه داستان واقعي رو برات دادم. بلند شو لا اقل دو تا تخم مرغ نيمرو كن بخورم كه نا نمونده برام اين همه رفتم گذشته و برگشتم.

- وای مگه تو نمی خوای با آقا پرویز و بچه ها شام بخوری؟
- چرا با اونام می خورم. تو جوش نزن. تازه فکر کردی پرویز توی قابلمه ی مادرش دست نکرده؟ حتم دارم اونم یه ته بندی کرده . سپس انگشتانش را لا به لاب موهای بلندش فرو برد و گفت : نمیتونی به این بهانه ها قصر در بری . بالابری پایین بیای باید به من شام بدی. وای که مردم از این همه مهمون نوازی ! بلند شو که هلاک شدم از گشنگی .

**


ان شب سروناز لحظه ای از یاد آقای امجد و سارگل غافل نشد باور نمی کرد که این مرد عبوس و خشک روزی دلباخته بوده باشد.سروناز پیش خود سارگل را مجسم کرد در واقع خودش را می دید با پوستی به سفیدی برف که با نگاهی پر غمزه توی اتاق راه می رفت و گاه به پشت سرش نگاه می کرد پشت سرش آقای امجد را با آن هیبت مردانه می دید که دست به سینه تکیه به دیوار داده و با آن نگاه پر جذبه اش مشتاقانه به سارگل خیالی خیره شده و لبخندی قشنگ بر لب دارد اما سارگل خیلی محو می شد.
صبح روز بعد سروناز که خواب مانده بود قدری دیرتر از معمول پا به دفتر مدرسه گذاشت پشت چشمانش قدری پف داشت که این جذاب ترس می کرد گرچه او مدت مدیدی صورتش را با آب سر شستشو داده و چشمانش را مالانده بود آقای امجد مثل همیشه جدی می نمود تسبیح بلندش روی میز بود و او در حال نوشتن مطلبی بود با دیدن سروناز سرش را بالا گرفته قدری بیشتر از همیشه به چشمان پف دارش خیره ماند یادش امد که یک روز جمعه طبق قرار قبلی همراه پرویز و ماریا دنبال سارگل رفت تا با هم به پیک نیک بروند اما سارگل خواب بود و مدتی طول کشید تا حاضر شد آن روز آقای امجد به چشمان قشنگ همسرش خیره شد و در حالی که به رویش می خندید گفته بود من از آدمهای پر خواب بدم میاد اما این پف اینقدر با نمکت کرده که بدم نمیاد بعضی وقتا خواب بمونی.
حال سروناز معنی نگاههای دقیق آقای امجد را می دانست و دوست نداشت با حضور خود او را به گذشته اش و خاطراتش سوق دهد از این رو گفت:
-طوری شده؟
آقای امجد به خود آمد و گفت:
-دیشب برنامه ی خاصی داشتید خانم ملک زاده؟
سروناز که خیال کرد او از آمدن خانم رسایی مطلع شده با قدری تعجب پرسید:-چطور مگه؟
-خوب موندید!بهتر نیست شبها قدری زودتر بخوابید؟
بعد دست در کشوی میزش کرد و گفت:
-در ضمن نامه دارید می خواستم اونو ظهر بهتون بدم اما فکر کردم اونقدر بزرگ شدید که بتونید خودتون رو کنترل کنید و سر کلاس بازش نکنید.
سروناز از اینکه میدید آقای مدیر او را چون کودکی دست پاچه و بی طاقت تصور نوده رنجیده و با دلخوری گفت»
-شما فکر میکنید من از وقت کلاسم می زنم و به امور شخصی ما رسیدگی میکنم؟به نظر شما من این قدر بی طاقت هستم؟
-فکر کردم از سر کنجکاوی زودتر اعلام تنفس کنید و به نامه بپردازید من خرده به کنجکاویتون نمی گیرم چون این خصلت مختص سن و سال و جنسیت شماست.
سروناز سرش را بالاتر گرفته اخمی کرد و گفت:
-در این مورد اشتباه می کنید جناب مدیر مثل دیگر موارد و من متاسفم از اینکه می بینم شما در شناخت افراد بر خلاف تصور خودتون تبحر ندارید و خطا می کنید.
آقای امجد تکیه داد و همان طور که با خودکارش بازی میکرد گفت:
-امیدوارم در مورد شما اینطور باشه فکر نمی کنید از وقت کلاستون گذشته؟
-از اینکه گوشزد کردید ممنونم سپس پشتش را به او کرده و به راه افتاد اما دلش طاقت نیاورد و در چارچوب در ایستاد نیم چرخی زد و گفت:
-مقصر شما هستید که از معلمین می خواهید اول حتما سری به دفتر بزنند در غیر این صورت من مجبور نیستم این همه با شما همکلام باشم و وقت کلاسم رو به هدر بدم.
آقای امجد دفتر بزرگی را ورق زد و همان طور که به صفحه ی دفتر خیره شده بود گفت:
-اگر شبها قدری زودتر بخوابید صبح ها وقت کم نخواهید آورد بفرمایید لطفا.
سروناز تقریبا عصبی بود اما سعی کرد آرامش خود را حفظ نماید او با لبخندی ملیح پا به کلاس گذاشت و پس از احوالپرسی با بچه ها پرسید:
-خوب بچه ها مثل همیشه حساب داریم درسته؟
همه یک صدا گفتند:
-بله خانم.
-خب باید چه کار کنیم؟محبی تو بگو برنامه مون چی بود؟
-اجازه؟دیشب باید هفت تا مسئله ای رو که داده بودید حل میکردیم قرار بود امروز هم پای تخته حلشون کنیم.
قبل از آنکه سروناز حرفی بزند انگشتان بچه ها بالا رفت و هرکدام از گوشه ای گفتند:
-اجاز؟ما بیاییم پای تخته؟...خانم ما درست حل کردیم... خانم ما خیلی وقته پای تخته نیومدیم و ...
سروناز ابراهیمی زرنگ ترین بچه ی کلاس را پای تخته فراخواند تا بدون دردسر مسائل را حل کرده توضیح دهد.و خود روی صندلی اش نشست آن روز حوصله ی سر و کله زدن با بچه ها را نداشت اعصابش از شب پیش تا بدین لحظه به بهانه های مختلف به هم ریخته بود.دلش گرفته بود و هم صحبتی می خواست نامه ی توی کیفش بالا و پایین می پرید و خودنمایی میکرد آنقدر عصبانی شده بود که حتی به آدرس فرستنده هم نظر نینداخته بود حس کنجکاوی اش تحریک شده نمی دانست نامه از ظرف پدرش است و یا سپیده آسته در کیفش را باز کرد و به آدرس فرستنده نگاه کرد دلش از شادی لرزید نامه از طرف سپیده بود دلش به سوی دوست دیرینش پر کشید و هوای دیدنش را نمود وه که چه شبهای بلندی داشت ماهان و او چقدر احساس تنهایی می کرد چه سخت است دز غربت ماندن و از دوستان و خویشان دور ماندن!نامه را برداشت و آن را بو کشید بوی عطر فی جی مشامش را پر کرد بوی آشنای عطر سپیده این عادت سپیده بود که هرگاه نامه ای یا یادداشتی و حتی هیدیه ای برای شخصی ارسال می کرد آنر ا عطر آگین می نمود وسروناز آن بو را دوست داشت پس نامه را نزدیک بینی برد و با ولع آن را بویید چشمانش بسته بد لبخندی بر لبانش نشست سپیده را دید که به رویش لبخند می زند بچه ها آرام بودند و به معلم جوانشان که گویی در کلاس حضور ندارد خیره شده بوند ابراهیمی اما به آرامی مسائل را حل می کرد بدون آنکه توضیح بدهد ناگهان در کلاس باز شد و آقای امجد در آستانه ی آن ظاهر شد سروناز به صدای باز شدن در کلاس از جا پرید نامه از دستانش افتاد و خود مبهوت آقای امجد که به طرف او گامب ر می داشت شد آقای امجد به آرامی وار کلاس شد به طرف او آمد خم شد و نامه را برداشت و به دست سروناز داد چهره اش آرام به نظر می رسید و برق بدجنسی از چشمانش می جهید در حالی که لبخندی شیطانی بر لب داشت آهسته گفت:
-بیرون منتظرتون هستم خانم ملک زاده
و خود به سرعت کلاس را ترک کرد و در کلاس را پشت سر خود بشت.
سروناز نامه را روی میز گذاشت لباسش را صاف کرد دستی به موهایش کشید نفسش را بیرون داد و به بچه ها گفت:
-من زود بر میگردم.
آقای امجد با همان لبخند موذیانه بیرون انتظارش را می کشید در حالی که دستانش را پشت کمر قلاب کرده بود سروناز در کلاس را بست و روبه رویش ایستاد بچه ها آرام به جنب و جوش افتادند آقای امجد در کلاس را به ناگاه باز کرد و با چشمانی گرد و دران نگاهشان کرد همه را گویی برق گرفت سکوت محض کلاس را فرا گرفت گویی خشک شدند آقای امجد در کلاس را بست و به سروناز که قدری ترسیده بود نگاه کرد و گفت:
-فقط می خواستم خاطر نشان کنم که من تا به حال در شناخت افراد خطا نکردم نه شما و نه هیچ کس دیگه می دونستم اون نامه ای که از شهرتون اومده قلقلک تون می ده بهتره درس تون و کارتون رو جدی بگیرید انسان همیشه روی خط شانس نیست به خودتون مباهات نکنید شاهنامه آخرش خوش است و من بی تابانه منتظر آن روزم.
او این را گفت و نماند تا چیزی بشنود و با گامهایی محکم و بلند به طرف دفتر رفت.سروناز مات و مبهوت به او چشم دوخته او حرفی برای گفتن نداشت وقتی نتوانی شخصی را قانع کنی چه سود از پرگویی؟توی دلش گفت:
-آره شاهنامه آخرش خوش...
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #28  
قدیمی 14/05/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,233

است.من هم منتظر آن روزم و امید وارم خدا آن روز هم چون دگر روزها با من باشد.وای سارگل سارگل خدا تو را خواست که از چنگ این مرد نجات داد این که اجازه نمی ده لحظه ای واسه خودت باشی و ثانیه به ثانیه آدم رو دنبال میکنه!
آن روز سروناز حال خوشی نداشت قدری کم حوصله و عصبی بود مدام حرکت آقای امجد را پیش رو داشت و این پرسش با او بود که چرا دیگران از او گلایه ای ندارند؟او حتی در مقام یک مدیر حق نداشت در کلاس را به ناگاه باز کرده تا به خیال خود مچ بگیرد این حرکتش اهانت به معلم بود و سروناز را بسیار رنجانده بود زنگ تفریح این موضوع را با ماریا در میان گذاشت و ماریا گفت:-این یک ساله رو طاقت بیار عزیز که از سال دیگه راحت میشی.
سروناز با تعجب پرسید:
-چرا راحت میشم؟
-گفتم که پرت میده اگر به گفته ی پرویز پرت نده دیگه اینقدرام پا روی دمت نمی گذاره او تقریبا با همه ی تازه واردین چنین معامله هایی داره می خواد گربه رو دم حجله بکشه تا طرف حساب کار خودش رو بکنه به خصوص تو که الین سال تدریست هم هست مثلا می خواد چم و خم کار رو یادت بده محلش نده سرت به کار خودت گرم باشه تو که دیگه رفتنی هستی این چند ماهه رو هم دووم بیار.
سروناز پاروی پا گرداند کمر راست کرد و گفت:
-حالا که اینطوره از لج اونم که شده می مونم مگه به حرف اونه؟
-مدیره بابا کم که نیست مدرسه به حرف اون میچرخه نه حرف من و تو.
-من یک راهی واسه موندن پیدا می کنم اصلا من توی این شهر پارتی دارد.
-کی؟
-یکی از دوستان پدرم به سفارش اون منو توی این مدرسه استخدام کردند اجازه نمی دم آقای مدیر برای جا و مکانم تصمیم بگیره می خوام بمونم و دقش بدم.
-نقطه ضعف دادم دستت؟بابا گناه داره این خویش ما.
-تقصیر خودشه آدم رو سیخ میزنه.
-آخ جون داره بزن بزن میشه مام می شینیم به تماشا بعد دست به استکانش برد و گفت:
-از بس حرف زدی اینم یخ کرد من که میگم صبح به صبح آدم رو یه فصل کتک حسابی بزنند اما چای سرد بهش ندن بلند شم برم عوضش کنم انگار آقای مدیر خانم ستاری رو هم توی آبدارخونه خفه کرده پیداش نیست
و با این حرف خنده ای کرده و از جا بلند شد آقای بهمن نژاد که چای اش را نوشیده اما قندش هنوز به اتمام نرسیده بود با دست پاچگی آن را بر زبانش فشرد تا آب شود و جای خانم رسایی را اشغال نمود در حالی که کناره های کتش را به دست گرفته بود و آن را پایین می کشید حرکتی که سروناز را مشمئز میکرد آقای بهمن نژاد خودش را به طرف سروناز خم کرد و گفت:
-من با اجازه ی شما شنبه عازمم.
دهانش بوی چای می داد و بخار گرمی از آن متصاعد بود سروناز خودش را عقب تر کشید و به چشما درشتش که از پشت عینک دو دو می زد نگاه کرد آقای بهمن نژاد ادامه داد:
-قبلا که خدمتتون عرض کرده بودم کلی خواهش تمنا کردم تا آقای امجد موافقت فرمودند دلگیره شده بودند اما من توی عالم رفاقت از دلشان در آوردم حالا اگه ممکنه هوای کلاس منو دشاته باشید بعد لبخندی گشاد زد و گفت:
-به امید خدا در آینده جبران خواهم کرد اگر خداوند توفیق داد...
سروناز مهلت نداد او حرفش را بزند می دانست به چه نکته ای می خواهد اشاره نماید پس گفت:
-هیچ اشکالی نداره
در این هنگام آقای امجد پا به دفتر گذاشت و نگاه تند و کوبنده اش را نثار آقای بهمن نژاد کرد آقای بهمن نژاد گفت:
-پس من خاطمر جمع باشه؟
و منتظر جواب نشده سرجای خود بازگشت خانم رسایی که با استکان چای کنار میز مدیر ایستاده بود سر جای خود نشست و گفت:
-مطمئنم که سال دیگه یا جای تو اینجاست یا جای پسر بابا.
سروناز گفت:
-هیس چقدر بلند حرف می زنی!
ماریا صدایش را آرام تر کرد و گفت:
-به درک بذار همه بفهمند گو اینکه تا حتی خواجه حافظ شیرازی هم فهمیده که آقای مدیر می خواد سر به تن این بوق درشکه نباشه راستش از اول هم زیاد ازش خوشش نیم اومد بابا مردک خله اما کارش بد نیست واسه همین اینجا نگهش داشته گمون کنم منتظر یه بهتر از اونه که پرش بده بره مرتیکه حیا نمی کنه می بینه رگ غیرت آقای امجد میزنه بالا باز بند میکنه به تو چه خوش اشتها هم هست یکی نیست بگه این لقمه که برداشتی واسه گلوت خیلی بزرگه بارها به پرویز گفتم این بهمن نژاد یه لقمه برداشته این هوا!پرویز میگه ماری جان ول کن این مردم رو چه کار داری به کارشون؟بعد خندید و گفت:من چی میگم؟منم می گم نه که تو هم بدت میاد؟هر شب یه قصه ی تازه دارم برات بگم تا خوابت ببره.
سروناز به چشمان شاد ماریا که از ان لذت زیستن می بارید نگاهی کرد و گفت:
-گاهی فکر میکنم از تو خوشبخت تر و راضی تز از زندگی پیدا نخواهم کرد.
-می دونی چرا؟واسه اینکه غم به دلم راه نمی دم واسه اینکه همه اش می خندم واسه اينكه كينه اي از كسي به دل نمي گيرم و از حرف و حديث مردم نمي رنجم هر حرفي هم كه به گوشم بخوره مي گم بي خيال بابا. هيچ وقت هم حرص دنيا و مال و منالش رو نخوردم. مي دوني فقط حرص چي رو مي خورم ؟ اينكه عمرم زياد باشه . دوست ندارم زود بميرم. پرويز مي گه كه هيچ كس دنيا مون نشده. من چي مي گم ؟ مي گم از دنيا دير رفت كه شه. منم دوست دارم يكي از اونا باشم. به پرويز گفتم دوست دارم انقدر عمر كنم كه دوتايي مون رو بذارند تو فرغون و اين ور و اون ور ببرند. پول ندارم نداشته باشم. سفر نرفتم نرفته باشم. همين كه پرويز رو دارم هيچ چيز كم ندارم. از خدا مي خوام يه عمر دراز به من و پرويز بده بعد هم دو تايي با هم دست در دست هم بساطمونو از توي فرغون جمع كنيم و از دنيا بريم. هميشه بهش گفتم الهي با هم بميريم. خيلي دوستت دارم. مي ميرم برات . اما الهي پر پر بزني اگه من زودتر بميرم و تو بعد از من بري زن ديگه بگيري . اونم مي خنده ميگه : بعد از تو سراغ كي برم ؟ كه خدا چون تويي نيافريد. سپس نفس بلندي كشيد و گفت : مي دوني چيه ؟ من و پرويز از بندگان قانع خدا هستيم . خدا بخواد قراره دخترا رو زود شوهر بديم بعد به خودمون برسيم. آخه ما خيلي زود بچه دار شديم . هر دو تا هم پشت هم اومدند و مهلت ندادند ما به خودمون فكر كنيم . يه وقتهايي پرويز به شوخي به بچه ها مي گه بخوريد بخوريد تا زود زود بزرگ شيد . مي گه اينا كه رفتن خونه ي شوهر . من و تو هم قسطهامون رو داديم ، مي ريم دور دنيا رو مي گرديم . يه بار به پرويز گفتم دلت نمي خواد يه بچه ي ديگه بيارم.؟ شايد اين يكي پسر شد . مي گه نه بابا نوكرتم . باز يه عمر بايد بدويم تا اونو بزرگ كنيم . تازه پسر كه ديرتر از دختر زحمت رو كم مي كنه ، ديگه نمي خوام از خودمون غافل شيم.
در اين لحظه آقاي امجد كه در آستانه ي در ايستاده بود گفت : فعلا كه از كلاس تون غافل شديد.
سروناز و خانم رسايي كه غرق نجوا بودند سرها را بالا گرفته و ديدند هيچ كس در دفتر حضور ندارد. خانم رسايي خنده ي بلندي سر داد . از جا برخاست و گفت : اي واي كي زنگ خورد ؟
آقاي امجد با همون لحن جدي و خشك گفت :خيلي وقته . مونده بودم ببينم اين داستان زندگي كي تموم ميشه ؟ اما گويا دنباله اش زياده ! بمونه واسه فردا شيرين تر هم ميشه . بفرماييد لطفا.
خانم رسايي همان طور كه از دفتر خارج مي شد گفت : پرويز هميشه ميگه شما گوشاتون خيلي تيزه ! هميشه منو منع ميكنه از پر حرفي اما من باورم نشده بود .
آقاي امجد لبخندي زدو به آرامي گفت : هميشه فكر مي كنم خداوند چند تا گوش يدكي به آقا پرويز داده ؟
خانم رسايي باز خنديد و گفت : قدرت خدا زنگ هاي تفريح هم انقدر كوتاهه كه آدم نمي تونه دو تا كلوم حرف بزنه . تا دهن آدم گرم ميشه بايد برگرده سر كلاس. بهتر نيست در اين مورد يه تجديد نظري بكنيد جناب مدير؟
- حتما اين كار رو خواهم كرد . چون ميدونم في الواقع اين زمان كم شما يكي رو ارضا نمي كنه . به خصوص امسال كه همدم شنوايي هم داريد. ژ
خانم رسايي خنديد و رفت. سروناز خواست او را دنبال كند كه آقاي امجد گفت : مطمئنم كه آقاي بهمن نژاد شما رو در جريان سفرشون قرار دادند .
سروناز كه گويي با او قهر كرده بود سرش را يكوري كرد و گفت : درسته .
- به من نگاه كنيد لطفا.
سروناز با اكراه سرش را چرخاند و به چهره ي آرام اقاي مدير نگاه كرد و شنيد كه گفت : هفته ي آينده زحمت شما بيشتر ميشه . من زياد موافق نبودم . اما گاها انسان مجبور ميشه بر خلاف ميلش عمل كنه. به خصوص كه شما دو نفر قبلا با هم به توافق رسيده بوديد. سروناز باز سرش را چرخاند و به حياط نگاه كرد و گفت : از نظر من هيچ مانعي نداره
- زحمت شما زياد ميشه و من طالب نيستم.
- از عهده اش بر ميام.
- شما جوانتر از آن هستيد كه بخواهيم باري سنگين تر از معمول به دوشتون بگذاريم.
سروناز با غيظ نگاهش كرد و گفت : بر خلاف تصور شما من بجه نيستم آقاي مدير.
برقي از سر شيطنت از چشمان آقاي امجد جهيد و لبخندي كمرنگ بر گوشه ي لبش نشست و گفت ؟ پس چرا چون كودكان قهر مي كنيد ؟
- چرا قهر ؟ چرا اسمش رو نمي گذاريد اعتراض ؟ اعتراض به اعمال شما؟ من نمي دونم چرا شما به من فرصت نمي ديد ؟ من دنبال موقعيتي هستم كه خودم رو محك بزنم.
- اما من دوست ندارم شما رو به محك زدن و يا اثبات مسئله اي ترغيب كنم. در صورتي كه براتون مشكله قبول نكنيد. بالاخره آقاي بهمن نژاد بر ميگرده و جبران كاستي اش رو مي كنه .
سروناز بي حوصله به چهره آرام آقاي امجد نگاه كرد و گفت : اجازه مي ديد امتحان كنم ؟ من اعلام آمادگي مي كنم.
آقاي امجد كه از كلمه ي اجازه مي ديد ، خوشش اومده بود لبخندي زيبا زد و گفت : اگر شما اصرار داريد من چه حرفي دارم ؟
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #29  
قدیمی 14/05/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,233
سروناز با عجله در اتاقش را باز کرده خیلی سریع لباسش را عوض نمود و روی تختش چهار زانو نشست و نامه ی سپیده را از کیفش بیرون آورد حال می توانست بدون مزاحمت به آن بپردازد بدون آنکه زیر ذره بین قرار گرفته باشد برای خوردن ناهار عجله ای نداشت این نامه از صبح بی قرارش کرده بود تا ظهر بشود و اینک چشمان درشت و خوش حالتش را بر سطر سطر آن دوخته بود و گاه به گاه با اشتیاق آن را می بوسید.
لنگه کفشی غنیمتی برای سروناز عزیزم:
سلام و صد سلام اول از همه الهی قربونت برم که دلم برات یه ذره شده اما نه قربونت نمی رفم حرفمو پس میگیرم چرا؟آخه عزیز من وقتی قراره دنیا به روم بخنده حیف نیست قربونی بشم؟اونم قربون توب وقا دختر که رفتی در پی یک هدف پوشالی لازم نکرده بگی سپیده ی کله خراب کجای هدفم پوشالیه؟هدفت پوشالی نیست واله تو اما هست دختر دونت نوبد آبت نبود کار کردنت چی بود؟می موندی دوتایی با هم ای یار مبارک بادا می خوندیم آفرین درست حدس زدی نه چک زدیم نه چونه قراره یه دوماد ناب بیاد به خونه حالا دیدی که حیفم میاد قربونت بشم؟بالاخره سپیده هم شد سپیده خانم خانوم خانوما هول نشو چون بدون حضور تو امکان نداره جشن بگیریم صبر میکنم تا تو بیایی اینقدر معرفت دارم که قدر دوستی مون رو بدونم و از هول حلیم کله پا نشم توی دیگ حق با تو بود و من به اولین خواستگارم جواب دادم و صد البته که منم حق داشتم اونو از دست ندم اگه بدونی چی هست این دوماد ناب ما اسمش آقا شاهرخه به عبارتی شاهر خان برشماریم خصایص ظاهری ایشان را خوشگل خوش تیپ خوش سخن و خوش گفتار خوش احساس خوش جیب خوش تحصیل خوش منصب خوش قد و بالا خوش چش و ابرو خوش برو رو و خلاصه خوش شانس که چون من قدرشناس و شاکری به گیرشان افتاد خلاصه خداوند عالم همه ی محاسن رو تمام و کمال به ایشان داده و ایشان را به این بنده ی قانع شوخی ندارم باید ببینی تا باورت بشه آقا شاهرخ مهندس مخابرات هستند و دمشون کلفته سنوات عمر پدر و مادرشون بسیار زیاد است به حدی که حال و حوصله ی مداخله در زندگی اینجانب را ندارند شاهرخ ته تغاریه است و چون فاصله ی سنی اش با دیگر خواهر و برادرانش زیاد است بهمن خوش اقبال دل خوش داشته و خیلی زود دل بسته ام شده مرحبا به من با این اقبال بلندم بزنم به تخته اوخ راستی یه خبر داغ داغ ناب و بسیار عجیب اگه شاخ در نیاوردی هر چی دلت خواست نثارم کن بوی قوم و خویش به مشامم می خوره یعنی من و تو البته اگه از خر شیطون بیای پایین اگه دلت من بخواد و این همه حرفات که چقدر دوری از من برات سخته و اله و بله شعار نبوده باشه این شاهرخ ناب ما پسر عمه ی آقا منوچهر شماست عاشق دل خسته ات دیگه همون ژیگولوی محله که دل همه رو آب کرده تعجب کردی؟حق داری خود من هم کم مونده بود شاخسار بر سرم سبز شود و مبدل شوم به گوزن نر شب نامزدی مون دیدمش گله نکن عزیزکم به جان عزیز خودم و خودت خیلی ناگهانی اتفاق افتاد و فرصت دست نداد خبرت کنم یکشنبه شبی شاهرخ اینا اومدند خواستگاری و جمعه ی همان هفته مراسم نامزدی رو برگزار کردند خودت قضاوت کن که من بینوا دست تنها باید از پس همه ی کارها بر می اومدم حالا کاری نداریم خلاصه شب جشن که من و شاهرخ دوره راه افتاده بودیم تا اقوام مون رو به هم معرفی کنیم موفق به دیدارش شدم هم او خیلی تعجب کرد هم من چشای هر دومون گرد شده بود شاهرخ شک کرد و پرسید:
-شما قبلا همدیگه رو دیده بودید؟
منوچهر که مونده بود چی بگه من زود خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
-این آقا همسایه ی دوست صمیمی من هستند
شاهرخ هم سرش رو تکون داد و گفت:
-وپسر دایی من.
حالا با خودم فکر میکنم این آقا منوچهر تا منو می بینه توی دلش می خونه باز نفهمیدم کجا به کجا مقل کجا زن پسر عمه یادت میاد اون شعره رو که من و تو گاهی با هم می خوندیم؟این منوچهر که اهل حال هم هست با دیدن من این شعر رو زیر لب زمزمه می کنه خب من زن پسر عمه اس میشم دیگه حالا که باهاش قوم و خویش شدم بیشتر رفتم توی نخش از اون موقع ها لاغر تر شده من که خودم رو زدم به نفهمی و همون شب از شاهرخ پرسیدم
-این پسر دایی ات چرا اینجوری بود؟
پرسید:
-چه جوری؟
گفتم:
-انگار غم داشت مثل جوونای دیگه خیلی سرحال نبود شب جشن نامزدی که آدم نباید غم زده باشه
شاهرخ سیگاری روشن کرد اول از همه باید بیای سیگار کشیدنش رو ببینی اینقدر شیک سیگار پک میزنه که دل آدم نخ نخ میشه اینقدر جذاب میشه که دل آدم ضعف میکنه خلاصه یه پک جانانه به سیگار زد و گفت:
-بیچاره خاطر خواس.
بعد انگار دوزاریش افتاده باشه گفت:
-نکنه دوست تو همون دختره باشه؟
گفتم:
-کدوم دختره؟
جواب داد:
-همونی که منوچهر می خوادش.
گفتم:
-چطور؟
گفت:
-آخه اون عاشق دختر همسایه شونه تو هم که گفتی همسایه ی دوست صمیمی توئه
منم که میخواستم فضول جلوه نکرده باشم گفتم:
-اون موضوع که تموم شده اس دوست من جواب رد داد و الانم اینجا نیست
گفت:
-می دونم اینجا نیست واسه همین منوچهر ما این ریختی شده بینوا دلتنگه!
پرسیدم:
-مگه آقا منوچخر دست برنداشته؟
شاهرخ باز یک زد و حلقه های دود رو بیرون داد و گفت:
-قرارم نیست دست برداره هنوز امید داره به این میگن عشق واقعی منوچهر که عاشق نیست مجنونه.
بعد هم برام تعریف کرد که اون و منوچهر شاید روح باشند در دو جسم میگفت که از بچگی با هم خیلی جور بودند و همیشه حرفاشون رو واسه هم می زدند شاهرخ تو رو هم دیده منوچهر یک مرتبه تو رو دورادور بهش نشون داده و شاهرخ هم بهش گفته حقا که فرخ لقاست اگه واقعا خاطر خواهی دست برندار بالاخره یه روز رام میشه منوچهر هم گفته تا جون دارم دنبالش میروم.
وای سروناز جون الهی بمیرم برات دلم واست کبابه خیلی بده که آدم یکی رو نخواد اما بدونه که اون ول کن نیست البته من زیاد نمی تونم درکت کنم من جای تو بودم صد دفعه زن منوچهر شده بوم الانه همه بچه هام داشتند می رفتند مدرسه اما خب سعی می کنم بفهمم تو چی میکشی از اون شب به بعد دیگه منوچهر رو ندیدم یعنی فرصتی دست نداد چون دو روز بعد از شب نامزدی دست به قلم بردم تا برات نامه بنویسم در واقع پریشب ما اینجا جشن داشتیم که جای تو بسیار خالی بود به پدرت هم زنگ زدم که شماره تلفن اونجا رو بگیرم و تو رو در جریان قرار بدم اما پدرت گفتند چون اونجا مدرسه اس صلاح نیست کسی زنگ بزنه و بهتره به نامه اکتفا کنیم تازه اون طور که تو از مدیرتون غول ساختی خودم هم صلاح ندیدم واسه همینه که خبرها دیرتر به گوش ات می رسه پس دیدی که من زیاد هم مقصر نیستم.
سروناز که خبر عروسی سپیده هیجان زده اش کرده بود با ناباوری نامه را از نیمه رها کرد و به فکر فرو رفت باورش نمی شد شوهر سپیده صمیمی ترین دوستش با منوچهر نسبت فامیلی داشته باشد یا منوچهر دلش را چنگ زد وای که اگر ملوک می فهمید!
با این همه دلسوزهای گذرا سروناز خیال نداشت به منوچهر اجازه دهد پا به زندگی وی گذاشته مابقی آن را از آن خود گرداند و خویشتن را شریک زندگی وی قرار دهد او به هیچ وجه راضی نبود نیمه ی دیگر زندگی اش را با منوچهر تقسیم کند.
صبح شنبه بود و آقای بهمن نژاد طبق برنامه ی از پیش تعیین شده به مرخصی رفته بود آن روز آقای امجد به کمک سروناز آمده بچه های دو کلاس را در یک کلاس گرد آورد و از آنها خواست از جان و دل با خانم ملک زاده همکاری نموده و موجبات رنجش ایشان را فراهم نکنند نیمکتهای به هم چسبیده و بچه ها در هم فشرده بودند همه چشم بودند و گوش و تمام هوش و حواسشان را به معلم جوان معطوف کرده بودند بچه های کلاس سروناز از سر علاقه و حس وظیفه و بچه های کلاس دیگر از سر کنجکاوی سروناز پس اینکه مقداری ریاضی با بچه ها کار کرد و درس جدید داد از آنها خواست دیکته بنویسند او مثل همیشه چند سطر از کتاب فارسی دیکته گفت سپس متنی را که از پیش آماده نموده بود از کیفش بیرون آورده و آن را برای بچه ها خواند و دگر باره از ایشان خواست در حفظ و حراست متون خارج از کتاب کوشا باشند.
بچه ها در سکوت به نوشتن پرداختند و در حالی که صدای لطیف و دلنشین معلم جوان در گوششان می پیچید همچنین صدای سبک و نرم گامهایش که سکوت کلاس را در هم می شکست.
روها می آیند و می روند ساعتها سپری می شوند سالها می گذرند و در این میان چه بسیار زندگیهایی که طلوع میکند یا غروب چه بسیار پیوندهایی که بسته می شود یا از هم می گسلد چه بسیار یارانی که به وصل نائل می شوند و چه بسیار چشمانی که در آن اشک حلقه می زند اشک شوق اشک وداع اشک حسرت اشک ماتم و اما تو با تو هستم که امروز نووان هستی و فردا جوان تو ای بهرینم که امید ایران عزیزی همیشه شاد باش تا از شادی و خنده ی تو دیگرا امید زندگی یابند و با شادی تو شاد باشند عزیزم همیشه چنان زی که در هر دو جهان سربلند و سرافراز باشی و هم چون فسانه در خاطره ها جاودانه مانی.
سروناز از مبصر خواست دفترچه ها را جمع نماید و خود کنار پنجره ایستاد و چشم به حیاط بزرگ مدرسه دوخت که ضربه ای به در خورد و پسر بچه ای با یک حرکت ناگهانی آن را باز کرده در حالی که بینی اش را بالا میکشید تقریبا داد زد:
-اجازه خانم آقای مدیر کارتون دارند.
سروناز از مبصر که دفترچه ها را جمع آوری نموده و آنها را روی میز میچید خواست کلاس را اداره نمیاد و خود بیرون رفت آقای امجد دست به سینه جلو دفتر ایستاده بود و چون سروناز بدو نزدیک شد به رویش لبخند کمرنگ و گذرا زد در آن واحد برقی از چشمانش جستن نمود همان ژست و حالاتی که سروناز می پسندید بر چهره اش پدیدار شد و پس از نگاهی به چهره ی سروناز گفت روز سختی است اینطور نیست؟
-بدا به هیچ وجه.
-بچه ها شما رو اذیت نمی کنند؟منظورم بچه های میهمان است.
سروناز با دست موهایش را عقب داد و گفت:
-بچه ها موجواداتی دوست داشتنی هستند اونا رو دوست دارم چون مثل آئینه صاف هستند.
آقای امجد سری تکان داد دستی به چانه اش کشید و در حالی که تبسمی کمرنگ در اعماق نگاهش موج میزد گفت:
-غیر از این از ما انتظاری نمی رفت بعد یک گام کوچک به عقب برداشت و گفت:
-بسیار خب بسیار خب لطف خدا همیشه شامل حال بندگینا فداکار و از خودگذشته اش میشه.
سروناز که متوجه منظور آقای امجد نشده بود متعجب نگاهش کرد و منتظر ماند آقای امجد با دست به او اشاره کرد و گفت:
-چرا نمی فرمایید داخل؟
سروناز متحیر گفت:
-اما من کلاس دارم.
-اینو که من بهتر از شما می دونم.
-این از نظر شما مهم نیست؟
آقای امجد به آرامی سری تکان داده و لبخندی گیرا زد و گفت:
-البته که مهمه و شما هم می دونید که خیلی ! اما گاهی آدم مجبور میشه مهم رو نادیده بگیره چرا که امر مهم تری در اولویت قرار گرفته بفرمایید.
سروناز با شک و تردید گامی کوچک برداشت در حالی که بند کیفش را آرام می فشرد و شنید صدای آشنای پدرش را که گفت:
-چرا استخاره میکنی دختر گلم؟
سروناز که وجود پرهیبت و شخصیت پر جذبه ی آقای مدیر را از یاد برده بود خود را در آغوش پدر انداخت و گونه برگونه اش چسبانید در حالی که قطره ی اشکی گوشه ی چشمانش می نشست آقای ملک زاده به گیسوان نرم و بلند دخترش دست کشید و او را بویید سروناز نیز بوی ادکلن آشنای پدر را به مشام کشید و قطرات اشک که دیگر مهار نمی شدند را رها ساخت و فقط توانس بگوید:
-پدرجون،پدرجون!
آقای امجد که از شادی آن دو احساس خوبی پیدا کرده بود دفتر را ترک کرده ایشان را به حال خود گذارد آقای ملک زاده دخترش را از خود جدا کرد نگاهی عمیق به چهره اش انداخت و گفت:
-نه نه اصلا لاغر نشدی همه اش می ترسیدم که غریبی و تنهایی تو رو از ...
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #30  
قدیمی 14/05/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,233

بعد در حالیکه می خندید گفت : راستی از سلطانه ی کاخمون در شیراز چه خبر؟ نیومده هنوز؟
آقای ملک زاده اخمی کوچک کرد و گفت : اگر اومده بود که تو الان سر نداشتی . فکر کردی می تونی از دست نواده ی مظفرالدین شاه جون سالم به در ببری؟ بعد آرام خندید و به راه افتاد . چند گام برنداشته بود که برگشت و گفت : جون پدر اول بگو که یه ناهار درست و حسابی داری . چون اصلا حوصله ی آشپزی ندارم.
سروناز خنده ی ملیحی کرد و گفت : هر چی باشه با هم می خوریم. میهمان ناخوانده نباید متوقع باشه . شما صاف برید توی تخت و کاری به قابلمه نداشته باشید.
- مگه میشه به قابلمه کاری نداشت ؟ اونم بعد از یه رانندگی حسابی
- اونش دیگه با من . در حال حاضر هیچ چیز دلچسب تر از یه استراحت نیست.
- باشه هر چی تو بگی. من رفتم تو هم برو تا صدای آقای مدیرتون در نیومده. نشی حکایت اون کُرده؟
سروناز که با علاقه ای وافر به پدر خوش تیپ و شیک پوشش چشم دوخته بود ، گفت : شما برید خاطرم که جمع شد ، چشم.
آقای ملک زاده سر تکان داد و رفت و سروناز که آرامش تمام وجودش را فرا گرفته بود به راه افتاد و به طرف کلاسش رفت.
آقای ملک زاده کنار چراغ سه فتیله ای نشسته بود و سیب زمینی های خام رنده شده را درون تابه می ریخت تا سرخشان نماید. سروناز که سر از پا نمی شناخت با ظرف تخم مرغ کنار پدرش نشست و گفت : این تخم مرغ پدر جان اونم سیر ، دیگه چی؟
- پیاز سرخ کرده هم لازم دارم.
- آهان چشم. و در همان حال به طرف یخجال کوچکش رفت و شیشه ی کوچک در بسته ای را در آورد و گفت : حالا چی هست این غذای من درآوردی؟
- غذای مخصوص دوران تجرد که اگه انگشتاتو نخوری شاهکاره. تازه زیاد قول نمی دم خوشت بیاد. چون به قول هوشی متریالش (موادش) ناقصه.
- شما هنوز هم با یاد هوشی تفریح می کنید ؟
آقای ملک زاده در حالیکه سیب زمینی ها را هم می زد خندید و سر تکان داد . سروناز پرسید: حالا چی کم داریم ؟
- اگه اسفناج داشتی یا فلفل دلمه ، می گفتم که چی می شد . اما حالا که نیست باید ساخت . ما هم که عادت کردیم به سازش مگه نه دختر جان ؟ سپس همان طور که سیب زمینی های آغشته به روغن را تند تند هم می زد گفت : وای که چقدر دلم لک زده بود واسه آشپزی. می دونی چند ساله دور و بر تابه و قابلمه نبودیم ؟ نا سلامتی ما یه زمانی رفقای شفیقی بودیم برای هم. ملوک بیم ما جدایی انداخت. سروناز کنار چراغ سه فتیله ای چمباتمه زد و گفت : کی توی اون کاخ سلطنتی جرات داره دم از آشپزی بزنه ؟ کوثر و انسی مثل دیو از آشپزخانه مراقبت می کنند . اما من در این مدت کم احساس کردم که چه کار خوب و دوست داشتنی یه این آشپزی . کم کم داره ازش خوشم میاد . یک کمی هم راه افتادم. جای مامی خالی بود. می اومد دست پخت روزهای اول منو می خورد
آقای ملک زاده خنده ای کرد و گفت : یعنی حالا راه افتادی ؟ با اون غذایی که ظهر به شکم من بینوا کردی داری دم از پیشرفت می زنی ؟ پس وای به روزهای اول ؟ تعجبم چطور دچار سوء تغذیه نشدی!
- اما آدما همیشه از کار خودشون خوششون میاد . نه اینکه متوجه عیوب کارشون نشند . اما همون خرابه حداقل واسه خودشون خوبه . مثل اینکه شما امشب اطمینان دارید که من انگشتام رو هم می خورم اما من شک دارم.
- اما من کهنه کارم جوجه ی کوچول موچول. برو عقب تر که همین الان اگه ملوک سر برسه و ببینه که تو بوی سیر داغ گرفتی ماهان رو به آتیش می کشه
سروناز پاهایش را توی سینه جمع کرد وتکیه به دیوار داد وگفت:مامی جان کی قراره ترک فرانسه بکنه؟
آقای ملک زاده مقدار زیادی فلفل سیاه به سیب زمینی ها افزود وگفت:چه کارش داری؟هر چه بیشتر بمونه واسه من وتو بهتره.
پدرجون بدجنس شدید دلتنگش نیستید؟
تو چی؟
با همه امر ونهی ای که میکنه دوستش دارم.
معلومه که داری.
و دارید.
اما منظور من این نبود که دوستش نداری پرسیدم این سفر اشتیاق بازگشتش رو داری؟
شما چی؟
فکر میکنم به جنجالهای بعدش نمی ارزه واسه همین بدم نمیاد بازگشتش به تعویق بیفته.
اما من دوست دارم زودتر برگرده و تکلیفم روشن بشه.
تکلیف تو روشنه استخدام شدی ومجبوری به کارت ادامه بدی.
سروناز آهی کشید وگفت: اگه مامی بذاره من چه حرفی دارم ؟و بعد به ناگاه پرسید:پدرجون نگفتید که دلتنگ مامی هستید یا نه؟
آقای ملک زاده تخم مرغ ها رو درون کاسه ای شکست و با چنگال همشان زد بعد کاسه را گوشه ای نهاد حرارت چراغ را کم کرد و گفت بشر موجودیه که خیلی زود انس میگیره به خصوص به اون چیز یا کسی که بیشتر باهاش مرتبطه خب طبیعیه که منو ملوک هم سالهای زیادی رو با هم سپری کردیم ومن به اون عادت کردم.
دوستش هم دارید مگه نه؟
جوابت رو توی همین جمله می تونی پیدا کنی.
شما گفتید به اون عادت کردید و این دو سوای هم هستند.
آقای ملک زاده تخم مرغ ها رو توی تابه ریخت بعد آهی کشید و گفت : من همه مردم رو دوست دارم فطرت ادمیزاد اینه که هم نوعاش رو دوست داشته باشه ومن فکر میکنم بهره من از این خصیصه بیشتر از دیگران باشه اما همون طور که قبلا اشاره کردم این زندگی اونی نیست که من طالبش بودم با این وجود شاکرم شاید نصیب من هم از زندگی این بوده بعد تابه را برداشت توی سینی گذاشت و گفت : تا تو سفره رو پهن کنی من هم غذا رو کشیدم بلند شو دختر جان بهتر نیست به خودمون بپردازیم؟اصلا چرا منو استنطاق میکنی؟من فکر میکردم در این مدت که از هم دور بودیم حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشی.
سروناز خندید ودر حالی که سفره کوچکی را پهن میکرد گفت:معلومه که دارم دوست دارم تا صبح براتون حرف بزنم اما نمی دونم از کجا باید شروع کنم!

اول از بشقاب غذا شروع کن بعد از شام هم از مدیرتون بگو که خیلی نظرم رو گرفته اول به خاطر اینکه مرد بسیار محترمی به نظر میاد دوم هم بدین خاطر که من فقط با اون آشنا شدم بعدش هم از کارت بگو وبچه ها و هر چه که دوست داری.
سروناز بشقابها رو به دست پدرش داد وگفت:از قرار معلوم امشب از خواب خبری نیست .
من یکی که خوابم نمیاد.
منم حاضرم از خوابم صرفنظر کنم..
آقای ملک زاده بشقابهای غذا رو توی سفره گذاشت وتابه کثیف را کناری نهاد خود چهار زانو روبروی سروناز نشست وگفت:توصیه میکنم با انگشتات خداحافظی کنی.
سروناز لقمه ای را برداشت وگفت:خدا رو شکر که شما مسئول پختو پز نیستید اگه نه ما نه دست داشتیم نه پا و نه هیچ عضو دیگه ای.خدا خیر مامی رو بده که شما رو از آشپزخونه دور نگه داشته بعد لقمه را به دهان گذاشت و باز ادامه داد حالا که صحبت مامی شد می تونم بپرسم بلاخره این مامی جان کی قراره بیاد؟
آقای ملک زاده نگاهش کرد وبا لبخندی گفت: نخیر یا خیلی دلتنگشی یا خیلی ترس برت داشته باشه حرفی نیست حقیقتش اینه که عروسی رژینا بیست روز پیش بود اما اونا اصرار دارند ملوک پیش شون بمونه وبعد از برگزاری کریسمس به ایران برگرده فکر کنم مادرت تا بهمن رو شیرین اونجا بمونه بهتره بدون دغدغه شامت رو بخوری تا اون موقع خدا کریمه به هر حال جلو بعضی اتفاقات رو نمیشه گرفت توکل به خدا کن.تا خدا رو داری منو ملوک چه کاره این؟سرنوشت تو رو به این راه انداخته حتما حکمتشی توش بوده.
پدرجون شما همیشه با حرفاتون دل ادم رو قرص میکنید.
خدارو شکر میکنم که یکی هست به حرفهای من گوش کنه مدتیه تا حرف میزنم می خوره تو ذوقم.
کاش میدونستید چقدر دوستتون دارمپ1
باز خودت رو لوس کردی؟شام یخ کرد.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







گفتگو قفل شد

برچسب ها
آرزو


تاپیک های مشابه
تاپیک آغازگر تاپیک تالار پاسخ ها آخرین ارسال
داستانهای ایران باستان (شکوه گذشته ها) ساحره قندک آباد 30 08/06/2012 19:15
مقایسه‌ای میان مریم و فاطمه(علیهاالسلام) Saye زندگینامه پیامبران و امامان 12 13/05/2012 15:04
بیوگرافی {مریم حیدرزاده-مجیدخراطها-پرویز مشکاتیان-شهرام ناظری} Sanaz بیوگرافی خوانندگان ایرانی 8 26/02/2012 18:35

ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 02:06 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios