شاید وقتی دیگر... - صفحه 3 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #21  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,238
ریموت ماشینش رو در اورد و از دور قفل درها روباز کرد
_فعلا که ماشینت تعمیرگاهه حالاهروقت درست شد جبران این گاری سواری امروز رو بکن ویه سواری مجانی بهم بده
_اما اون قراضه من مثل مال تو سواری نمیده
همونطور که سوار میشد کتش را روی صندلی عقب انداخت وگفت:ما به همونش هم راضییم!
خندیدم وسوار شدم, رادیو ماشینش رو روشن کرد وبه راه افتاد
_ما اهالی رادیو باید پشتیبان رادیو وهنرمندا باشیم
_بله البته!
موجها رو بالاو پایین کرد و روی شبکه ای که داشت موسیقی سنتی بی کلامی پخش می کرد تنظیمش کرد
فضای ایجاد شده تو ماشین نذاشت تا رسیدن به خونه هیچکدوم سکوت رو بشکنیم
من تو خیالت خودم غرق بودم واون هم لابد زندگیش!
جلوی در خونه نگه داشت وگفت:مواظب خودت باش
_ممنونم...تو هم همینطور!راستی به فرزانه سلام برسون
_قربانت..حتما, خدافظ
باهش خداحافظی کردم و اونم با یه تک بوق رفت
کلیدم رو توی قفل چرخوندم و داخل اپارتمان شدم
یک نگاه به تابلو روی اسانسور انداختم,هنوز خراب بود واجازه سوار شدن نداشتیم
باخستگی شدیدی که تو بدنم حس میکردم به سمت پله ها رفتم وسعی کردم خودم رو تا طبقه سوم بکشونم
پشت در خونه که رسیدم انگار که بزرگترین قله رو فتح کرده باشم خندیدم و وارد شدم
همه جه تاریک بود وصدای چک چک اب از اشپزخونه می اومد
ظرف غذا رو روی اپن گذاشتم و چراغ حال رو هم روشن کردم وهمونطور که به سمت اتاق میرفتم پیغام گیر رو هم روشن کردم
بعد از صدای بوق:
_سلام شیرین خانم ما همه امشب میریم بیرون گفتم اگه دوست داری بیام دنبالتون,شیدا گفت ضبط داری اگه خواستی بیایی بهم یه زنگی بهم بزن
_خانم رهنما خسروی هستم..داریم یه برنامه جدید طراحی میکنیم اگر وقتتون ازاده خوشحال میشیم درخدمتتون باشیم,تماس میگیرم
مانتوم رو دراوردم و روی تخت انداختم,حوصله عوض کردن بلوز نخی تنم رو هم نداشتم اما از بوی عرق داشتم خفه میشدم
_شیرین؟هنوز نیومدی؟من باعلیرضام نگران نباش
خودمو روی تخت انداختم ومقنعه ام رو کشیدم از سرم وچشام رو بستم
_سلام خانم رهنما جهانگیرم..خواستم بگم صبح به خواهرتون زنگ زدم وگفتم ماشین اماده است اماعصر فهمیدم کمک فنرهاش هم اشکال داره تشریف نیارین برای تحویل!خدانگهدار
قلتی روی تختت زدم وبه شکم خوابیدم..موهام دور صورتم رو گرفته بود ونمیذاشت چیزی رو ببینم
هر کاری کردم خوابم نبرد,ناچار بلند شدم وبه ساعت نگاه کردم,نزدیک شش بود
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #22  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,238
هوا تقریبا رو به تاریکی بود,حس بدی داشتم خیلی بی حس وحال بودم به این فکر کردم که شاید دوش اب سرد حالمو بهتر کنه.
شیر اب روباز کردم وکناری ایستادم صدای بلند اب با کف پوش حمام ذهنم رو خالی میکرد چشمامو بستم رفتم زیر دوش
یک ان حس کردم قلبم از تپیدن ایستاد!نفسم بند اومد..اب یخ یخ بود!اما من به طرز احمقانه ای میخواستم لجبازی کنم پس همون زیر دوش موندم تا کم کم بدنم به سردی اب عادت کرد وتونستم نفس حبس شده ام رو ازاد کنم..
چشمامو بستم واجازه دادم قطرات اب روح وجسم خسته ام رو بشوره وجلا بده..یکم گذشت احساس بهتری داشتم شیر اب رو بستم وخودمو تو حوله پیچیدم واومدم بیرون..همینکه پامو تو هال گذاشتم لرزم گرفت.پنجره ها باز بود وهوای خنک شهرویور ماه در جریان!با اینکه دندونهام از شدت سرما تیک تیک بهم میخورد اما همونجا روی کاناپه نشستم وبه تلوزیون خاموش زل زدم!
خونه بدون شیدا بی صفا بود...دلم گرفته بود ودوباره ذهنم داشت گرم میشد وبه کار می افتاد!
هرچقدرهم میخواستم که مقاومت کنم بی فایده بود
صداش رو دوباره از پس کوه خاطرات تلمبار شده ام به یاد اوردم که گفته بود:برای اینکه پشت درنمونی باید کلید داشته باشی..کلید خونه رو خودم بهت دادم اما درهای دیگه باخودته هرچند توقبلا بی کلید وارد شدی!
صدای زنگ تلفن رشته افکارم رو پاره کرد,نفس عمیقی کشیدم وبدون اینکه از جام تکون بخورم منتظر شدم تا بره روی پیغام گیر
_الو...شیرین خوابیدی؟اگه خوابی که هیچی اما اگه بیداری و دلت خواست بیایی یه زنگی بزن فرزاد وفرزانه هم همین الان اومدن
صدای فرزاد روهم شنیدم که باخنده گفت:اون جگرها رو هم بیاری
اما من خنده ام نگرفت.تماس قطع شد ومن با بدنی کرخت شده بلند شدم واون ظرف جگر رو داخل یخچال گذاشتم,یه پیاله ماست داشتیم انگشتمو توش فرو بردم ومزه کردم که ترش شده بود ودلمو بهم زد,ظرف رو گذاشتم تو ظرفشویی وبالاخره اون شیری رو که چکه میکرد سفت کردم وسلانه سلانه رفتم سمت اتاق خوابم.
تا زیر چشمام رفتم زیر پتو ونفسم رو تند تند ها میکردم تاشاید کمی گرمم بشه درهمون حال چشمم افتاد به عکس خودم وشیدا که به روم میخندید!
چقدر شبیه هم بودیم!خیلی کم پیش می اومدکه کسی درنگاه اول متوجه تفاوتمون میشد!و چقدر از این مساله سو استفاده کردیم وجاهامون رو باهم عوض کردیم!من جای اون واون هم جای من!
و چه گندی زد شیدا بعد از ماجرای مهمونی!
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #23  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,238
شیدا وقتی فهمید تو اون مهمونی چی شده ومن چکار کردم کلی حرص خورد وگفت خودش تنهایی مهرداد رو ادب میکنه!
انگار همین دیروز بود که دوتایی تا اخرشب بیدار بودیم وحرف میزدیم تا راه حلی پیدا کنیم من تصمیم خودم رو گرفته بودم دیگه نمیخواستم تو شرکت مهرداد کار کنم!اما شیدا نظر دیگه ای داشت.
اون شب شیدا باشیطنت گفته بود:میگم شیرین بیا این مهرداد رو حسابی ادبش کنیم
_چطوری اخه؟
_بدجوری زده به سرم که حالش روبگیرم,تو که دیگه از شنبه نمیری سرکارت ها؟
_اگه از گرسنگی هم بمیرم هم دیگه پامو اون طرف هم نمیذارم..میخوام استعفا بدم
_استعفا چرا دیونه؟من خودم برات ردیفش میگنم
_چی توسرته شیدا؟
_شنبه من به جات میرم وبه این مهندس حالی میکنم که دنیا دست کیه!
_شیدا تو رو به روح مامان وبابا ابروریزی نکنی!
_خیالت جمع همچین بپیچونمش که نفهمه از کجا خورده!
_پس کار خودت چی؟
_زحمتش باشماست!
***
شنبه صبح دل تو دلم نبود از شیدا هم که یک کلمه در نمی اومد ونمدونستم چی توسرشه!
اخرش بیخیال شدم وگفتم هرچخ باداباد وبه جای اون رفتم دفتر انتشارات.شیدا تو یک دفتر انتشارات مترجم بود,کتاب ومقاله وداستان ترجمه میکرد,چون رشته تحصیلی هر دومون مترجمی بود مشکلی از این بابت نبود
وارد دفتر انتشارات که شدم حسابی دست وپام رو گم کرده بودم
شیدا اخلاق بدی که داشت این بود کخ هیچی از محیط و همکاراش برام نمیگفت ومن واقعا نمیدونستم حالا باید چکار کنم.
تو حال وهوای خودم بودم وداشتم به شیدا بد وبیراه میگفتم که صدای مرد جوانی رو از پشت سرم شنیدم:صبحتون بخیر خانم رهنما
سریع برگشتم طرفش و بالبخندجوابشو دادم وباهاش احوال پرسی کردم که پسره باتردید نگام کردوگفت:خانم رهنما حالتون خوبه؟
_بله ممونم
_خوشحالم..واقعا خوشحالم
منظورش رو نفهمیدم!پسره دیگه حرفی نزد رفت به اتاف روبه رویی که کنارش روی تابلوی برنجی نوشته شده بود;مدیریت!
باورم نمیشد رییس شیدا این باشه!همیشه جوری ازش میگفت که فکر میکردم محسنی یاهمون ریسسش یه پیرمرد هفتاد ساله است!
هنوز همون وسط ایستاده بودم که پسره با یه بغل کاغذ اومد بیرون ومنو که اونجا دید وایستادوگفت:مشکلی پیش اومده خانم رهنما
_نه ببخشید الان میرم
_خانم رهنما؟
_بله؟
دوقدم جلو اومد وسرش رو انداخت پایین وباتردید گفت:عذر میخوام جسارته اما میشه ازتون خواهش کنم نهار درخدمتتون باشم؟
جا خوردم اصلا انتظارش رو نداشتم!
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #24  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,238
واقعا نمیدونستم چکار کنم؟قبول کنم یانه؟من هیچی تا اونروز از کارها وبرنامهای شیدا نمیدونستم
سکوتم که طولانی شد مرد جوون با لحن مودبی گفت:سوتعبیر نشه خانم رهنما حقیقتش یه مساله ای هست که مکان کاری محیط خوبی برای مطرح کردنش نیست اگر قبول کنین که لطف بزرگی بهم کردین
تو منگنه گیر افتاده بودم اخرسر هم نفهمیدم چی شد که قبول کردم واون مرد بارضایت رفت!
_سلام شیدا جون!
چشمم که به خانم سعادت افتاد یه نفس راحت کشیدم بالاخره یه اشنا پیدا کردم
_سلام
_چی میگفت این علیرضا خان؟
_هیچی احوال پرسی!شما خوبین؟
_آره عزیزم بیا بریم چرا وایستادی؟همراه خانم سعادت رفتم داخل اتاق اول صبر کردم اون بشینه تا بفهمم میز شیدا کدومه!
پشت میز که نشستم فضولیم گل کرد وکشوهای میزشیدا رو وارسی کردم ودیدم اون میز جز شیدا به هیچکس دیگه ای نمیتونه تعلق داشته باشه ازبس که شلوغ بود!به قول خودش کمد اقای ووپی!
تو حال خودم بودم که متوجه نگاه زیر چشمی خانم سعادت شدم نمیدونستم گفتن حقیقت به اون که هم منو میشناخت وهم شیدا رو خوبه یابد اما به اینکه حداقل برایکی فیلم بازی نکنم احتیاج داشتم
دل رو زدم به دریا گفتم:یه چیزی میخوام بگم بهتون
_چی عزیزم بگو!مشکلی پیش اومده
_نه به اون شکل!راستش من شیدا نیستم
متعجب نگام کرد وگفت:شیرین؟؟
بالبخند سرمو تکون دادم وتایید کردم
_خدایآ! اون کجاست؟
_جاهامونو عوض کردیم
یکدفعه بلند زد زیرخنده وگفت:میگم امروز چی شده اینقدر ارومی وبه پرو پای این علیرضا بدبخت نمیپیچی!
_خانم سعادت؟شیدا با اقای محسنی مشکلی داره؟
_نه مشکل که نه!شیدا رو که میشناسی نکه علیرضا مستقیم روکارهای شیدا نظارت داره و پسر رییس انتشارات هم هست شیدا ابش باهاش تو یه جوی نمیره
_آخه چرا؟
شانه ای بالا انداخت که یعنی من نمیدونم
_یعنی من دعوتشو قبول نکنم؟
_دعوت؟
_آره برای نهار دعوتم کرد!
_اوه اوه پس اونم فهمیده شیدای امروز دیگه تکرار نمیشه میخواد نون رو به تنور بچسبونه!حالا ماجرا چیه که شماها اینکار رو کردین؟
خندیدم وچیزی نگفتم که خودش گفت:از من میشنوی قبول کن,برو ببین حرف حسابش چیه هرچی به این شیدا ورپریده میگم حیفه جوون به این خوبیه تو مخش نمیره که نمیره!
یاد برخورد صبح افتادم..علیرضا! تنها چیزی که ازش یادم اومد چشمها ونگاهی بود که ازم میدزدیشون!
****
ظهر که شدوخانم سعادت برای نهار رفت علیرضا اومد و
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #25  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,238
در باز کرد وسلام کرد,منم از جام بلند شدم وسلامش رو جواب دادم وبه وضوح متوجه لبخن عمیقش شدم
_آماده اید خانم رهنما
_بله خیلی وقته!
****
وقتی پشت میز رستوران نزدیک انتشارات نشستیم مثل یه بازپرس زل زدم به علیرضا میخواستم بفهمم چه جور پسری؟
اما اون از همون اول سرش رو انداخت پایین ومنو شیفته محجوبیتش کرد
واقعا پسرخوبی بود ومن تعجبم از این بود که چرا شیدا تابه حال ازش برام نگفته!
_حقیقتش خانم رهنما غرض از این درخواست سوالی بود که مدتیه میخوام ازتون بپرسم اما شرایطش پیش نمیاد
قیافه مشتاقی به خودم گرفتم وگفتم:خواهش میکنم بفرمایید
سرش رو بالا گرفت ونگاه کوتاهی به چشمام انداخت ولبخند محوی روی لبش نشست واروم گفت:راستش امروز خیلی برام عجیبه که اینقدر...
و دیگه جمله اش رو ادامه ندادباتوجه به توضیح خانم سعادت خودم تا اخر منظورش رو گرفتم وترجیح دادم وسط حرفش نپرم اما با اومدن گارسون وسفارش دادنمون کلا فضا تغییر کرد وهر دو سکوت کردیم,منم که فکرم حسابی مشغول بود ودلنگران شیدا وشرکت بودم به کل فراموشم شد کجام وبا کی که یهو علیرضا خیلی جدی پرسید:مشکل شما با من چیه خانم رهنما؟

به خودم اومدم وباتعجب به خودم اشاره کردم وگفتم:من؟
_میبخشیدکه اینجوری صریح مساله رو عنوان کردم اما دیگه تحمل این رفتارها رو ندارم!ما ناسلامتی همکاریم مگه نه؟
مکثی کردم وبه تصمیمی که گرفته بودم یکم فکر کردم وبالبخندی دوستانه گفتم:عذر میخوام اقای محسنی اما گمونم اشتباهی رخ داده
_متوجه منظورتون نمیشم
انگشتهامو درهم قلاب کردم نفسم رو حبس کردم گفتم:حقیقتش من شیدا نیستم
چندلحظه خیره نگاهم کرد بدون اینکه پلک بزنه:شوخی میکنین؟
_ابدا من شیرین خواهر دوقلوشم,بخاطر مشکلی که پیش اومده بود ناچار شدیم که...
پرید وسط حرفمو گفت:حالشون خوبه؟
از رفتارش واقعا شوکه شدم;بله بله خوبه مساله چیز دیگه ای بود
_دارین راستش رو میگین دیگه
_راست راست!ببینید اقای محسنی قرار نبود من چیزی بگم اما جواب سوال شماپیش من نیست ومن نمیتوم نقش شیدا رو بازی کنم
علیرضا یه چند دقیقه ای تو خودش فرو رفت ومنم بهش فرصت دادم تا خوب مساله رو هضم کنه,بعد از اون سکوت کوتاه مدت سری تکان داد وگفت:شاید اینجوری بهترباشه,تا اونجایی که بنده متوجه شدم شما از شیدا خانم منطقی تر هستین راستش من وایشون از اولین برخورد دچار سوتفاهمی شدیم که هنوز هم ادامه داره
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #26  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,238

شما ازمن چی میخوایین اقای محسنی؟
_میخوام اگه ممنکنه باهاشون صحبت کنید,من اصلادلم نمیخواد روابط کاریمون تا این حدتحت فشار باشه ودلم نمیخواد ایشون پیش خودش فکر کنه چون من پسر رییسشم چیزی میگم,من اصلا ادعای برتری نسبت به ایشون یا باقی پرسنل رو ندارم باورکنید حقوق منم اونجا مثل باقی کارمنداست!
_من هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم مطمن باشین
لبخند عمیقی زد و خیلی باوقار ازم تشکر کرد:ولی اصلا متوجه تفاوتتون نشدم شماخیلی شبیه هم هستید
چون نمیدونستم الان داره ازم تعریف میکنه یامنظور دیگه ای داره جز یک لبخند محو جواب دیگه ای براش نداشتم!
بعدظهر ساعت از چهار هم گذشته بود که کلید رو تو قفل خونه چرخوندم وبا شونه درد وسوزش چشم وارد شدم,اون روز دوبرابر کار خودم تو شرکت کار کرده بودم کلی ازکارهای مونده شیدارو ترجمه واصلاح کردم.
وقتی پا به داخل خونه گذاشتمو شیدا رو دیدم که جلو تلوزیون نشسته وداره بهم میخنده حسابی تعجب کردم اخه اون ساعت هنوز شرکت باز بود وشیدانباید خونه میبود
_سلام سلام شیرین جون من,خواهری زودی اسممو پس بده که اصلا به اسمت عادت ندارم
_سلام! تو خونه چکار میکنی؟الان که باید شرکت باشی!
_بیا حالا بشین نهار بکشم بخورب
حسابی به رفتارش مشکوک شده بودم هروقت اینقدر مهربون میشد یه گندی زده بود ومیخواست ماست مالیش کنه:نه..نهار خوردم!حرف میزنی یانه؟
یک تای ابروش رو بالا برد وگفت:نهار خوردی؟کجا؟
_نمیخوای حرف بزنی؟
خنده مستانه ای سر داد وخودش رو روی مبل رها کرد وگفت; از فردا بدون هیچ نگرانی ودلواپسی برو شرکت دیگه هیچکی بهت کار نداره!
_تو چکار کردی؟!
_هیچی به خدا!فقط یه دروغ مصلحتی گفتم
_یکدونه؟!
_آره به جون خودم فقط یه دونه اونم مصلحتی
_میگی چکار کردی یا پاشم برم شرکت
شیدا حرفی نزد وبلند شد ورفت تو اشپزخونه وسرش رو کرد تویخچال دیگه واقعا داشتم عصبانی میشدم رفتم دنبالش وخیل جدی گفتم:شیدا باتوام
سرش رو ازیخچال بیرون کشید وچند تاسیب گذاشت روی میزوگفت:دعوام نکنی ها! بخدا به نفع خودت بود
کلافه وعصبی نگاهش کردم که ادامه داد:فقط فقط
_فقط چی؟
_فقط وانمود کردم تو ازدواج کردی! خاک عالم بر سر اون مهردادت بکنن چیه این باهاش کار میکنی اصلا انگار نه انگار که تو مثلا پریده بودی!
ناباورانه نگاهش کردم وفقط تونستم بگم:شیدا!!
_به جون خودم خیلی طبیعی بازی کردم هیچکی نفهمید فقط شرمنده اتم که
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #27  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,238
فقط شرمنده اتم که دیگه نمیتونی برای مهندسهای شرکتت تور پهن کنی!تا الان دیگه حتما همشون فهمیدن
_شیدا!
سرش رو پایین انداخت وتندتند مشغول پوست گرفتن سیبهاشد
_خب از اینکه استعفابدی که بهتره تازه از این ببعد هم خیالت راحته که کسی پیشکشت نمیکنه
خودمم درست نمیدونستم چرا ناراحت شدم,شاید چون تکلیفم باخودم ومهرداد معلوم نبود!رفتارها ومحبتهای گاه وبی گاه مهرداد نمیذاشت درست تصمیم بگیرم
_راستی یادم بنداز ببرمت یه انگشتر بدلی برات بخرم
متعجب به چشمهای شیطونش خیره شدم که ادامه داد:ناسلامتی ماشمارو گرفتیم دیگه فردا یکی چپ نگاه کنه به ناموسم تقصیر خودمه که نشونش نکردم
نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم وهمراهش خندیدم وزیر لب گفتم:دیوونه
یه قاچ سیب داد دستم وگفت:بخورش تابرات قشنگ تعریف کنم چی شد!
سیب رو گرفتم وشیدا شروع کرد به گفتن
_خودمونیما شیرین این مهرداد چه شرکتی بهم زده!کوفتش بشه!
بگذریم حالا صبح که رفتم با هزارجور دنگ وفنگ اتاقت رو پیدا کردم وتازه رفته بودم تو دفترت و داشتم دید میزدمش که تلفنت زنگ زد ومنشی شرکت گفت که مهرداد کارم داره که یعنی کارت داره!خلاصه بعد کلی سلام وحال واحوال ازم خواست که برم به اتاقش که یکی از دوستاش روببینم,منم که ازخدا خواسته گفتم همین الان میام وزودی یه دستی به سروصورتم کشیدم رفتم تو اتاقش اونجا دوتامرد جوون بود یکیشون بور وقدبلند واون یکی هم خپل ومعمولی از روی تعریفهای تو فهمیدم اون بور وقدبلنده مهرداد واون یکی هم که خیلی مهم نبود,وارد اتاق که شدم همون خپله بلند شد وهمچین سلام ملیک کرد انگار لاا..الا ا...الان باز یه چیزی گفته بودما!خلاصه بلند شد وخواست دست بده که توهم خوب میدونی که من از مردهای چاق چندشم میشه اینکه زود خودمو مشغول نشون دادم واونم بیخیال شد وگفت:اون شب خیلی زود تشریف بردین تازه داشتیم اشنا میشدیم
باورکن شیرین اصلا نفهمیدم چی شد که اون حرف رو زدم اصلا خودمم گیجم هنوز ولی خب گفتمش دیگه!
گفتم:حالا وقت بسیاره ولی میدونین چیه مهندس من مثل خانمهای دیگه ازاد نیستم یکسری محدودیتهایی دارم که نمیشداونشب...
متعجب پرسید:چطورمگه؟منم که دیگه توموقعیت بودم ومجبور به ادامخ دادن پس گفتم:اخه همسرم خیلی بامعاشرتهای کاری من موافق نیست
اخ شیرین کاش بودی ومیدیدی که چطور یهویی مهرداد روی میزیش خم شد وگفت:همسرت؟!
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #28  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,238
منم به زور خنده امو جمع کردم وگفتم:بله عذر خواهم که زودتر نگفتم خیلی یه دفعه ای شد!
مهرداد باز گفت:آخه چطوری؟
دیگه اون لحظه میخواستم از خنده منفجر بشم:مثل همه ادمها دیگه!خواستگاری وبله برون وعقدو...
بعد برای اینکه حالشون رو بگیرم گفتم:باید قول بدین تو مجلسمون باشین
اون پسر خپله همچین زل زده بود بهم انگار که ارث باباش دستمه بعدهم به زور گفت:حتما
یه جو بدی شده بود هممون ساکت بودیم دیگه داشت حوصله ام سر میرفت که گفتم:مهندس امرتون رو نفرمودین
که اونم گفت;عرضی نبود فقط کامران میخواست باهاتون حال واحوالی کنه!اگر کاری دارین میتونین تشریف ببرید
منم از خداخواسته خدافظی کردم وخوشحال وخندون رفتم تو اتاقت واز اونجایی که خیلی به خودم فشار اورده بودم وتاتر بازی کرده وخسته شده بودم وسایلمو برداشتم ورفتم به منشی گفتم امروز برات مرخصی حساب کنه چون شوهرت اومده دنبالت ومثلا دارین میرین باهم صفا
همچین موقع گفتن این حرفمژچشای منشی گشاد شده بود که نگرانش شدم وای شیرین صحنه ای رو از دست دادیا!
حرفاش که تموم شد نگاهم کرد ومنتظرتاییدم شد اما ته دل منوباحرفاش حسابی خالی کرده بود.
چون نمیدونستم فردا که میرم شرکت چطور باید بامهرداد روبه رو بشم

*فصل دوم
(بخش دوم)

ساعت شش بود که زنگ خونه رو زدن اول باخودم گفتم شاید آرش باشه اماوقتی ثریا اومد وگفت که مشتری از بنگاه اومده خورد تو پرم
اصلاحوصله نداشتم خونه به اون بزرگی رونشونشون بدم!
زورکی ازاتاقم بیرون اومدم ورفتم پیششون که تو سالن یه خانم قدبلند وجوون رو همراه بنگاهی دیدم
وتا چشمم افتاد بهش نفس توسینه ام گیر کرد
نمیدونم چرا؟!
شاید بخاطر شباهت خیلی زیادش بااون بود
نگاهم هنوز روی اون زن بود که لبخندی زد وسلام کرد وپرسید:اینجا چندمتره؟
برعکس ظاهرش رفتارش کوچکترین تشابهی با اون نداشت,به بنگاهی اشاره کردم وبالحن جدی گفتم:اقای شکوهی راهنماییتون میکنند
بعدهم منتظر نشدم حرفی بشنوم ورفتم تو حیاط
هواخنک بود وحالم روبهتر کرد
اواسط شهریور بود ماهی که همیشه ماه مورد علاقه ام بود امادیگه احساسی بهش نداشتم یعنی نزدیک چهارسال بود که دیگه به هیچ چیزی توجهی نداشم!
درست از روزی که یکدفعه اون ناپدید شد..اب شد ورفت تو زمین..اونم بااون حالش!درست تو شبی که فکر میکردم همه چیز مال من واونه!
برای هزارمین بار از خودم پرسیدم یعنی بازیم داد؟؟
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #29  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,238
توافکارخودم دست وپا میزدم که ثریا تلفن به دست اومد توحیاط وگفت:آرشه
تلفن رو ازش گرفتم
_تو ول کن نیستی بابا مگه زندکی نداری؟
_علیک سلام,چطوری تو هنوزهم که زنده ای!
_فکر نکنم ازظهر به این طرف اتفاقی افتاده باشه!
_نه شانس تو نیفتاده,ببیندمن واتوسا وچندتا ازبچه ها داریم میریم بگردیم میایی؟
سرمو بالا بردم وبه پنجره اتاقش خیره شدم چقدر دلم میخواست الان اونجا بود مثل گذشته!
_الو مردی بهروز؟
_اخراشه دیگه خوشحال باش
_میایی؟
_نه امروز خیلی خسته شدم اصلا حوصله ندارم
_پس نیستی دیگه؟
_قربانت! یه دفعه دیگه
_باشه پس خدافظ
تلفن رو که قطع کردم تازه متوجه این شدم که چطور تابه حال متوجه شباهت صدای ارش واتوسا باهم نشدم؟! اشتباهی که قبلا هم مرتکبش شده بودم امانه درمورد ارش بلکه درباره اون!
*****
**
برای اینکه دعوتش کنم دل تو دلم نبود اماجراتش رو هم نداشتم از برخوردی که ممکن بودپیش بیاد میترسیدم
اخرش دل رو زدم به دریا ومساله رو باثریا درمیون گذاشتم واونم خودش گفت که دعوتش میکنه با اینکه بی احترامی بود اماچاره ای نداشتم
شماره رو گرفت وگذاشت روی ایفون...
بعد از چندتا بوق صدای گرم وقشنگی تو خونه پیچید
_بفرمایید؟
ثریا نگاهی بهم انداخت وسلام کردکه لحن صداش صمیمی شد وگفت:سلام خاله جون..حالتون چطوره؟محسن خوبه؟
_خوبیم خاله هم من هم محسن
بعدباتردید گفت:شیرین خاله خودتی؟
_چطور مگه؟
_هیچی میخواستم بگم مهندس متین برای فردا شب که شب یلداست مهمونی داره به من گفتن که دوست دارن تو هم اینجاباشی
_منو خاله مطمنی؟
_آره دیگه شیرین جان
_آخه برای چی؟
ثریا نگاهم کرد انگار مونده بود چی بگه,دستمو تکون دادم که ادامه بده که قبل اون صدای شیرین گفت:اینجوری که نمیشه خاله ازطرف من معذرت خواهی کنین وبگین نتونست قبول کنه
_چرا؟
_آخه خاله کسی که یکی رو میخواد دعوت کنه خودش زنگ میزنه دیگه پیغام پسغام یعنی چی؟
از لحن گرفته اش فهمیدم که باز خراب کردم فوری گوشی رو از ثریا گرفتم وبالحنی که سعی داشتم محکم باشه گفتم:سلام عرض شد خانم
چند لحظه سکوت...انگار حسابی جا خورده بود وبعد با تپه تته گفت:س..سلام
_باید ببخشید بی ادبی بنده رو,حقیقتش فکر میکردم هنوز ازمن دلخور باشید و قبول نکنین تشریف بیارین باخودم گفتم اگه از جانب خاله تون مطرح بشه شاید امیدی باشه
خنده سرخوشی کرد که ته دلمو لرزوند
_خواهش میکم این چه حرفیه..دلخوری کجا بوده
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #30  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,238
ايندفعه نوبت من بود که سکوت کنم وحسابی جابخورم!
چندلحظه مکث کردم تافکرم رو جمع وجور کنم وبفهمم این دختر چه جور موجودی؟
کنارهم گذاشتن رفتار امروز و عکس العملش تو مهمونی مهرداد غیرممکن به نظر می اومد! به خودم مسلط شدم وگفتم:یعنی تموم شد؟فراموش کردین؟
_دیگه..میگن ببخشش از بزرگانه
همون لحظه صدای ارومی به گوشم خورد که گفت داری باکی حرف میزنی؟خاله است هنوز؟با توام کیه پشت خط؟
گوشهام رو تیز کردم تااز اونطرف خط چیزی سردربیارم امالحن شاد وگرم شیرین دوباره حواسمو پرت کرد:بهر حال ممنون مهندس..باعث خوشحالیه!حتما مزاحمتون میشم
اصلافکرنمیکردم که توقدم اول موفق شده باشم,پیش خودم اعتراف کرذم که شکار این اهوی گریزپا خیلی هم سخت نیست!
_پس منتظرتونم
_افتخاریه!
خدافظی کردیم و وقتی تماس رو قطع کردم از شادی روی پابندنبودم
*******

_خیلی ممنون اقا..میبخشیدکه مزاحمتون شدیم
زنی که برای خرید خونه اومده بودجلو روم ایستاده بود وداشت باهام حرف میزد اما من انگار نمیدیدمش..سرم رو چندبار تکان دادم که یعنی باشه وبدون خداحافظی رفتم تو خونه که صداش رو شنیدم که به بنگاهی گفت:این واسه چی اینطوریه!نوبرش رو اورده؟
عصبانی که نشدم هیچ خیلی هم خوشم اومد که تو بی توجهی بهش موفق بودم!تو این چندسال از هر زن ودختری دوری میکردم وبه نوعی حالم از همشون بهم میخورد.
اماهنوزم نسبت به اون تردید داشتم,تردید تو اینکه نکنه براش اتفاقی افتاده ویا..
شقیقه هامو فشار دادم وافکار مزاحمم رو به عقب روندم, در رو که پشت سرم بستم چشمم افتاد به گوشه سالن کنار پنجره,یک تصویر قدیمی ازش اومد جلو چشمم شیرین بود با بلوز وشلواری زیتونی رنگ وروسری که بالای سرش بسته بود وبا چشمهایی که ازتعجب دوبرابر حد معمول بود به من خیره مونده بود!
بازهم مثل اونروز که با اون سرو وضع دیده بودمش خندیدم!
مخصوصا با اون تی که دستش گرفته بود!
درست یادمه صبح یکشنبه ای که قرار بود شبش خونه ام مهمون باشه بود, وسط راه رفتن به شرکت یادم اومد که دسته چکم رو فراموش کردم وبرای همین برگشتم خونه که بااون صحنه روبه رو شدم!
اون روز جلو رفته وجلوش ایستاده بودم وبهش سلام کرده بودم
صورتش پر از دونه های عرق شده بود وگونه هاش گل انداخته بود,وقتی صدام رو شنید انگار بهش شوک داده باشند تکان خورده بود جواب سلاممو اروم داده بود.آنقدر محکم دسته تی رومحکم فشار میداد که
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







گفتگو قفل شد

برچسب ها
شاید


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 06:07 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios