شاید وقتی دیگر... - صفحه 2 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #11  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,237
امشب مهندس متین افتخار دادند ودختر داییشون رو به ما معرفی کردن دفعه بعد نوبت شماست کامران جان
بهروز وقیحانه دوباره تقاضاش رو تکرار کرد ومن دلم میخواست اون جمعیت فقط برای یک دقیقه خفه خون بگیرن تا بفهمم چکار بکنم
من هنوز منتظرما
بهروز دستش رو به سمتم دراز کرد ...
******
****
خانم رهنما؟خوبین خانم رهنما
باصدای بلند راننده به خودم اومد
با گیجی برگشنم وبه فضای نامانوس ماشین وبعد خیابونها نگاه کردم وپرسیدم
رسیدیم
بله یه ده دقیقه ای هس
ببخشید ممنون اقای تقوی
خوبی خانم رهنما
بله متشکرم
از ماشین پیاده شدم وباعجله وارد ساختمان سازمان شدم
از پله ها که بالا میرفتم فرزاد رو کنار در استدیو دیدم که با دلخوری نگام میکنه و داره به ساعتش اشاره میکنه
با شرمندگی لبخند لرزونی به روش پاشیدم و پشت سرش وارد شدم
فضای بسته وصمیمی استدیو کمکم کرد تا فکرمو ازاد کنم وبرگردم به حال و الان
یه نفس راحت کشیدم وبا همه بچه ها سلام واحوال پرسی کردم وکنار فرزاد نشستمو گوشی رو گذاشتم رو گوشم
فرزاد هم با دست به کارگردان اشاره کرد که اماده ایم
موسیقی پخش شد وبعد موسیقی همهگی باهم یکصدا در میکروفونهای مقابلمون گفتیم:سلام


فصل اول
(بخش دوم)

ماشین رو جلوی خونه نگه میدارم وبا بی حوصلگی ضبط رو خاموش میکنم وکیف به دست از ماشینم پیاده میشم وهمنطوری که به سمت در میرم روی جیبهام دست میکشم تا کلیدامو پیدا کنم که صدای موبایلم بلند میشه
هر چی تو جیب کت وشلوارمومیگردم پیداش نمیکنم
کیف رو میذارم ترو کاپوو از داخلش زیر یه خروار کاغذ پیداش میکنم
شماره ارش روی صفحه خاموشوروشن میشه
درحالیکه دکمه برقراری تماس رو فشار میدم دنبال بهانه ای میگردم که صحبتمو کوناه کنم
_سلام بازهم که تویی کنه
_سلام گل پسر!احوالاتت؟
_مثل اینکه تو بهتری,منم ای هنوز زنده ام
_اونکه میدونم!اونم قاچاقی!
_کدوم طرفها هستی
_همین دور وبرا! اومدم شرکت گفتن فروختی اش!
دستم گذاشتم روی پیشونی ام وتا ته خیایون خلوت رو نگاه کردم
_آره چیه مشتری بودی؟
_مشتری؟نه بابا فقط برام عجیب بود اخه حیف بود
کیفموبرداشتم به سمت خونه رفتم
_به پولش احتیاج داشتم..دارم میرم
_کجا به سلامتی
_میرم نروژ و از اونجاهم کانادا
_شوخی نکن بهروز
کلیدامو از جیب کتم در میارم در رو باز میکنم
_شوخی ندارم بهراد منتظرمه کارهامو هه رو جور کردم فقط مونده فروش خونه,میخریش؟
_مخت سالمه بهروز؟
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #12  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,237
وارد حیاط شدم و در رو پشت سرم بستم,حیاط بزرگ خونه سرد وبی روح جلوم قد علم کرد
_الو بهروز هنوز گوشی دستته
_ها! اره بگو
_خر نشو پسر چرامیخوای بذاری بری چرا ادای بچه ها رو در میاری
_چوت دیگه دلیلی برا موندن ندارم
_تو الان خسته ای بعدا درباره اش حرف میزنیم
از صبح کجا بودی؟
_دفتر هواپیمایی داشتم بلیط هامو kOمیکردم
_حالا کی عازمی
_آخر همین ماه
_لجباز!شب بهت زنگ میزنم فعلا
بی خدافظی گوشی رو خاموش کردم و وارد خونه شذم
همه جا ساکت و اروم بود منم مثل یه شبه بی صدا رفتم به سمت پله ها,دستمو روی نرده گذاشتم و سلانه سلانه پله ها رو بالا رفتم
اما چشمم روی در سبز رنگ اتاق وسطی بود..دلم هواشو کرده بود
وارد اتاقش شدم و در رو پشت سرم بستم
همه چیز مثل همن موقع بود.هیچی دست نخورده بود
به تصویر خودم تو اینه خیره شدم
با اون پیرهن مشکی و صورت اصلاح نکرده سنم بیشتر معلوم میشد
به سمت تخت رفتم و روش نشستم و از اون زاویه به فضای اتاقش نگاه کردم...چشمامو بستم ونفس عمیقی کشیدم انگار که می خواستم باقی مونده عطر نفسهاشو ببلعم
همونجوری که چشمهام بسته بود روی تختش دراز کشیدم و سرم رو توی بالشتش فرو کردم
هنوزهم بوی عطر اونومیداد
سرمو بیشتر فشار دادم و که صدا خوش اهنگش تو گوشم زنگ زد
_بهروز,من دوستت دارم
چشامو یهو باز کردم وبه وسط اتاق خیره شدم
به همونجایی که اون شب نشسته بود و من در اغوش گرفتمش
همونجایی که سرش رو گذاشت روی سینه ام و گفته بود که...
کلافه بلندشدم و رفتم بیرون
نمیدونستم میخوام چکار کنم..آرش راست میگفت اما ندایی در وجودم وادارم میکرد که برم..فرار کنم..از این خونه وخاطراتش و از گذشته ام
وارد اتاق خودم که شدم.بوی تند سیگار زیر بینی ام خورد
دیشب تا صبح داشتم سیگار میکشیدم
تمام اتاق رو بر گرفته بود
به سمت پنجره رفتم و بازش کردم و از اونجا به منظره خشک حیاط چشم دوختم ویه سیگار دیگه از بسته در اوردم وروشنش کردم و با حسرت به گوشه باغچه خیره شدم
به اون قسمتی که زمانی پر بنفشه بود
یاد اون صبح زمستونی افتادم که با چه ذوقی اونجا رو پر بنفشه کرده بود..عین یه دختر بچه شیطون
دود سیگار رو بیرون دادم وبه حلقه هایی که بال میرفت نگاه کردم دلم میخواست اه بکشم اما بی فایده بود
سوز دلم که اروم نمیشد!
پشتم به پنجره کردم وسیگار رو تو جا سیگاری خاموشش کردم
سرم بدجوری دردمیکرد..دیگه دردش ارومی نداشت..داشتم کم کم
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #13  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,237
داشتم کم کم عادت میکردم که همیشه سر درد داشته باشم
سیگار رو لبه پنجره محکم فشار دادم وخاموشش کردم,چشمم افتاد به عکس روی پاتختی
من...بهراد...بهنام!
روی تخت نشستم و کشو پاتختی رو کشیدم
عکسش اونجا بود باهمون نگان خیره و خنده زیبا واغواگر
یه بلوز و دامن ابی تیره تنش بود وشال سفید خط دار روی سرش,پشتش به درخت بید مجنون وسط حیاط بود واز ته دل میخندید
دراز کشیدم وبه چشای خندونش توعکس خیره شدم وبعد چند لحظه قاب رو گذاشتم رو صورتم وجای چشماشو بوسیدم
اما یکدفعه یه حس بدی تو وجودم شعله کشید که باعث شد اتیش بگیرم
عکس رو با نفرت به گوشه اتاق پرت کردم
اما بازهم اروم نشدم با حرص لگد محکمی به پاتختی زدم,عکس من وبهراد وبهنام افتاد روی زمین
کیفمو برداشتم وبه سمت اینه پرتاب کردم وفریا زدم;لعنتی..لعنتی..لعنتی
نفس توسینه ام گیر کرده بود وسرم تیر میکشید
چشمم افتاد به قاب شکسته گوشه اتاق
خم شدم وعکسش رو از بین شیشه خورده ها برداشتم ودوباره بهش خیره شدم وزیر لب نالیدم:خیلی نامردی..خیلی پستی شیرین..آخه چرا اینکار رو بامن کردی لعنتی!چرا؟چرا؟
سرمو گذاشتم رو زانوم ومحکم با دستهام شقیقه هامو فشار دادم..از شدت درد حالت تهوع داشتم وعرق به تنم نشسته بود
باز دوباره قیافه اش اومد جلو چشمم
قیافه اش..خاطراتش..عطر وجودش..ارامشی که با اون داشتم وحالا...!
یکزمانی اون برام مجسمه معصومیت و صداقت بود..یک فرشته به معنای واقعی فرشته,به این نتیجه تو مهمونی مهرداد رسیده بودم
مهمونی که اونو بعد از سه ماه از اون روز کذایی که جای خاله اش اومده بود دوباره دیدم!
با اینکه یاداوریش عذابم میداد اما دلم ومیخواست به یادبیارم
.................
وقتی مهرداد صدام زو وبرگشتم طرفش یک ان باورم نشد
جلوتر رفتم تا بهتر ببینم
واقعا خودش بود
خود خودش که با اون چهره برافروخته اشنا به من خیره بود
چند لحظه ای طول کشید تا به خودم اومدم وتونستم اوضاع رو بررسی کنم
اون اینجا بود..تو مهمونی مهرداد

و سوال این بود که به چه عنوان؟
به سر و وضعش نمیخورد که بازهم برای کمک به کسی پا پیش گذاشته اما پس چرا اینجا بود؟!
بی تفاوت به نگاه سرکش و پرصلابتش جلو رفتم و سلام کردم
از رفتار عجیب ما دونفر مهرداد هم متعجب پرسید:شماها همدیکه رو میشناسین
یه نگاه بهش انداختم که با اضطراب بهم زل زد و نفسش رو حبس کرد
خندیدم وجواب دادم:ای بگی نگی
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #14  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,237
ایندفعه که نگاهش کردم سرش پایین بود و به دامن لباسش چنگ زده بود
یک پیراهن خیلی ساده کرم قهوه ای تنش بود و شالی همرنگ اون
برعکس همه زنهایی که تو عمرم دیده بودم خودش بوم نقاشی نکرده بود
ساده ساده!
مهرداد که دست بردار نبود پرسید:چطوری؟
دلم نمیخواست تا ته و تو ماجرا رو درنیاوردم حرفی بهش بزنم برا همین گفتم:حالا جریانش مفصله...اماچیزی که باعث تعجب منه حضور ایشون اینجاست
امیدوار بودم که مهرداد اشاره ای به دلیل حضورش بکنه که اونم خندید وگفت:خانم رهنما..مترجم شرکت ما
باورم نمیشد..انگار جک شنیده باشم به زور جلو خنده امو گرفته بودم اما چشام ناباوری رو فریاد میزدن
متعجب تکرار کردم:مترجم!!!
یه ان سرش رو بالا اورد و نگاهش دیدم,شراره های خشم تو اون دوتا چشم تیله ای مشکی اش موج میزد
عصبانی شده بود!
مهرداد ادامه داد:بله والحق در کارش استاده
خواستم ادای یه جنتلمن رو در بیارم براهمین با لبخند دوستانه ای دستمو سمتش دراز کردم وگفتم:از دیدار مجددتون خوشحالم خانم رهنما
اما فکر کنم قبلش خیلی خرابکاری کرده بودم که اون بالحن تندی که اصلا انتظارش رو نداشتم جواب داد:متشکرم..اما برعکس شما من اصلا مشتاق این دیدار مجدد نیستم
وبعدهم نگاهی به مهرداد کرد:با اجازه تون مهندس
و از کنار ما رفت و یک گوشه خلوت نشست
اولین باری بود که چنین رفتار تند ومحکمی از یه دختر میدیدم اونم دختری که به راحتی میشد له اش کرد!
_خب نگفتی از کجا شیرین رو میشناختی
چونه ام رو در دست گرفتم و باحالت متفکری گفتم:حالا میگم..تو اینو ازکجا گیراوردی چرا اینقدر نچسبه!
مهرداد خندید و جواب داد:آره اصلا دم به تله نمیده,دو ساله دارم روش کار میکنم اما پا نمیده,ببین امشب تو میتونی
خندیدم وچیزی نگفتم,نگاهم رو دوختم جایی که نشسته بود وبه حرفهای مهرداد فکر کردم,بدم نمی اومد شانسم رو امتحان کنم ونشون بدم این دختره اینجوری که مهردادمیگه همچین هم نیست
***
اواسط مهمونی بود که مهرداد دوباره با شیرین به سمت من وکامران اومد وبراش روبه رو ما یه صندلی گذاشت
از نگاه کلافه و دستهای مشت شده اش میشد فهمید چقدر معذبه ولی من خوشحال بودم که مهرداد به حالت اون ب توجه
_خب شما ها که قبلا باهم اشنا دراومدین حالا نمیخوایین بگین چظور و کی بماند شیرین جان,دوست عزیزم کامران شایگان که تازه باهم اشنا شدیم وقراره تا چند ماه دیگه کل بازار رو با کمک هم تو مشت بگیریم
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #15  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,237
متوجه نگاه کامران بهش شدم وخوب معنی اش رو فهمیدم
_خانم رهنما هم مترجم شرکت که من روی کمکشون خیلی حساب میکنم
نمیدونم چرا اما دلم میخواست سربه سرش بذارم برا همین سرفه کوتاهی کردم وبا لحن مسخره ای گفتم:چه خوب
و اون بی اونکه عصبانی بشه نگاه سرد وبی روحی بهم انداخت که مثل یه سیلی دردناک بود
صدای کامران حواسمو جمع کرد که داشت ازش درباره سن وکارش میپرسید
یک حس دوگانه داشتم هم دلم میخواست بیشتر ازش بدونم وهم دوست نداشتم اینجوری مثل یه عروسک خوشگل وجذاب توجه کامران رو به خودش معطوف کنه!
کامران بی توجه به لحن تند وتلخش بازم سوال میپرسید شاید چون دفعه اولی بود که میدیدش ونمیدونست پشت این چهره زیبا وظریف چه زن مغرور و محکمی نهفته!
مهرداد هم کم کم متوجه کلافگی شیرین شد وبرای عوض شدن فضا دعوتمون کردکه از خودمون پذیرایی کنیم
ویکجورایی نجاتش داد
اونم از خدا خواسته سرش رو پایین انداخت وخودش رو با بشقابش سرگرم کرد
سعی کردم بطور نامحسوسی زیرنظر بگیرمش که نفهمیدم چطوری فهمید وسرش رو بالا اورد ونگاهش بانگاه خیره ام تلاقی کرد اما زودتر از این که حتی با لبخند خشک وخالی جوابشو بدم روش رو ازم برگردوند
وقتی که یکم کذشت و صدای موسیقی بیشتر شد منم وسوسه شدم و کی از اون بهتر!
بلند شدم ورفتم به سمتش وگفتم:افتخار میدین
سرش رو بالا اورد وبا یه دنیا سوال بهم خیره شد
اولش متوجه نشد اما زود به خودش اومد باهمون لحن اشنا جواب داد:ممنون اما من همراه خوبی نیستم
رفتارش..نوع فرار کردنش که ضعف نشون نمیداد..لحن محکم وقاطعش..همه برام تازه بود وباعث میشد ناخوداگاه جذبش بشم
سرم رو بهش نزدیکتر بردم وگفتم:فکر نمیکنم مشکلی باشه!
کم کم اضطراب رو توچهره اش میدیدم, با دست پشت سرم رو نشون داد وگفت:اون خانم مشتاق تر به نظر میان
متعجب برگشتم و پشت سرم اتوسا رو دیدم وفشارم باز رفت بالا و یادم اومد چطور لحظه اخر خودش خودش رو دعوت کرد و امد!
زود خودمو جمع وجور کردم و بار دیگه تقاضام رو مطرح کردم
قیافه اش درست مثل یه شکار بی دفاع بود که گیر افتاده ومنو غرق درلذت میکرد
دیگه داشت نفسای اخر رو میکشید لبخندی ناشی از پیروزی به مهرداد زدم که همزمان اونم به مهرداد نگاه کرد ونفهمیدم چی شد که یهو حالت چهره اش تغیر کرد و رگه های خشم ونفرت تو چشماش ظاهر شد
بلند شد وسینه به سینه ام ایستاد وبا لحن خیلی بدی گفت;اگه تا این لحظه متوجه نشدی
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #16  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,237
اگه تا این لحظه متوجه نشدین که من اهل اینجور برنامه ها نیستم واقعا متاسفم
و رو به مهرداد ادامه داد:از شما توقع نداشتم مهندس
و به سرعت از جمع ما خارج شد وبه سمت در رفت و پالتوش رو برداشت وبی اونکه بپوشتش از خونه بیرون رفت!
هممون خشکون زده بود راستش اصلا انتظار چنین برخوردی رو نداشتم پیش خودم فکر کردم لابد داره ناز میکنه!
دیدم بهش نسبت به سه ماه قبل به کل تغییر کرد,یکجورایی از این کاراش خوشم می اومد و دلم میخواست این اهوی گریز پا رو رام کنم
چونه ام رو تو دستم گرفتم وبا تحیر گفتم:چه جبروتی!
مهرداد بیحوصله روی مبل لم داد وگفت:ول کن بابا گند زدی رفت
_نه جدی میگم جون تو این مدلی اش رو تا حالا ندیده بودم

***
اونشب وقتی به خونه برگشتم مدام چهره اش می اومد جلو نظرم و بدجوری دلم میخواست که دوباره ببینمش
بعد کلى نقشه کشیدن که چطوری میتونم اون غرور کذاییش رو له کنم خوابیدم


سه روز بعد برای صحبت درباره قراردادهای جدیدمون به شرکت مهرداد رفتم امافقط به این امید که یکجوری اون رو ببینم
وارد دفترش که شدم یک نگاه به اتاق های دور وبرم کردم و از لای در نیمه باز اتاف کناری صورت مهتابی رنگش رو دیدم که پشت میزش نشسته بود ورنگ پریده به نظر می اومد
سرش پایین بود وباخودکارش مدام به میز ضربه میزد
_اقای متین بفرمایید
باصدای منشی مهرداد به خودم اومدم و داخل شدم
مهرداد یکمی گرفته بود امابا روی خوش جلو اومد وباهام دست داد
روبه روش نشستم وگفتم:بازحمتهای ما
خندید:چه زحمتی!از این ورا؟
_اومدم هم حال واحوالی کنم وهم درباره شرکت حرف بزنیم
نفس عمیقی کشید وگفت:قهوه میخوری
با دست اشاره کردم که نه
اونم ادامه داد:خوبه فعلا که داره میچرخه اما کامران کنار کشید!
حسابی شوکه شدم اخه شب مهمونی کامران اطمینان داد که تو سرمایه گذاری طرح مشترک من ومهرداد شریک میشه
_آخه چرا؟
خودکارش رو روی میز انداخت وگفت:چی بگم..به خاطر حماقت من
_یعنی چی؟
زیر لب چیزی گفت که فقط تونستم دختره احمق اش رو بشنوم وحدس زدم هرچی که هست بی ربط به شیرین نیست!
_نمیخوای بگی چی شده؟
_چی بگم اخه؟نفسش رومحکم بیرون داد:بخاطر شیرین
پس حدسم درست بود خواستم بپرسم سر چی که ضربه ای به در زده شد وصدای باز شدن در و بعد پاشنه های کفشی که با کف پوشهابرخورد میکرد
بوی عطر اشنایی رو حس کردم..یک بویی شبیه سیب وهلو
_سلام مهندس صبحتون بخیر
خودش بودازصداش شناختمش
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #17  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,237
مهرداد بی اونکه چیزی بگه سرش رو تکون داد که شیرین دوباره گفت:میبخشید وقت دارین؟
دیگه طاقت نیاوردم سر خم کردم و برگشتم طرفش تا اونم منو ببینه
فکر کنم جا خورد اماخیلی زود به خودش مسلط شد وباسر بهم سلام کرد
منم از جا بلند شدم و خیلی گرم باهاش احوال پرسی کردم وگفتم:بفرمایید خانم رهنما..اتفاقا همین الان ذکر خیرتون بود(آره جون خودم)
باتعجب گفت:من!
انگار خودش هم بو برده بود که مهرداد خیلی ازش دلخوره!اما
چرا؟
_بله بفرمایید تا توضیح بدم
شیرین این پا و اون پا کرد ولبخند تصنعی زد,معلوم بود که خیلی عجله داره
رو به من گفت:ببخشید مهندس اما وقت ندارم و ادامه جمله اش رو ,روبه مهرداد گفت:میخواستم بپرسم دو ساعت میشه به من مرخصی بدین؟یک کاری برام پیش اومده که..
مهرداد نذاشت جمله اش تموم بشه با لحن عصبانی گفت:چی شده باز؟شما که دیروز باهمسرتون قرار داشتدید..امروز هم اومدن دنبالتون
یکدفعه انگار برق220ولت بهم وصل کردن
شوکه شدم!مهرداد چی داشت میگفت؟!یعنی شیرین شوهر داشت!؟
خشکم زد,برگشتم و بهش خیره شدم انگار که از نگاهش بخوام بفهمم قضیه چیه!
از چهره اش فقط میشد فهمید که جا خورده..دستش رو به دیوار گرفت تا تعادلش رو حفظ کنه,با صدایی لرزان که ناشی از عمق ناراحتی اش بود جواب داد:نه مسله اون نیست.. خواهرم
یکدفعه مهرداد بلند داد زد:نخیر خانم ..کارهای شرکت مونده هنوز قرداد شرکت سولزر رو ترجمه کردین!بفرمایین سرکارتون
رنگش پریده بود بی رنگ تر هم شد انگار یک قطره خون هم دیگه تو صورتش نمونده بود
سرش رو پایین انداخت وبی حرف رفت بیرون
هنوز تو شوک بودم, به زحمت رو به مهردادگفتم:مگه شوهر داره؟
مهرداد پوزخندی زد که معنی اش رو نفهمیدم
_مگه تونگفتی..
_چرا گفتم..ولی خودمم نمیدونم!پری روز اومد جلو کامران وصحبت شد ویهو بردشت گفت شوهرش از معاشرتهای کاریش خوشش نمیاد!
یعنی اون موقع اگه چاقو بهم میزدن خونم در نمی اومد!
_کامران هم که فهمید بهانه اورد وکنار کشید
_چی میگی؟
_ول کن بهروز اصلا امروز حوصله ندارم
***
نفهمیدم کی ازشرکت اومدم بیرون تمام فکرم به چیزی بودکه شنیده بودم وحالی که از شیرین دیده بودم
اون وسط یه چیزی غلط بود وبا بقیه چیزها نمیخوند!
یکراست رفتم خونه ودنبال ثریا گشتم اون تنها کسی بود که میتونست حقیقتو بهم بگ
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #18  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,237
کل خونه رو گشتم تا بالاخره تو حیاط پشتی در حالی که داشت لباسها رو روی بند پهن میکرد پیدا کردم
منو که دید دست از کارش کشید وجلو اومد وگفت:چی شده اقا بهروز؟چرا رنگتون پریده
این پا و اون پا کردم راستش نمیدونستم چطوری ازش بپرسم تا شک نکنه و جوابم رو هم بده
گوشه حیاط نشستم وسیگاری از پاکت داخل جیبم بیرون کشیدم وروشنش کردم و زیر چشمی به ثریا نگاهی انداختم
هنوز منتظر بود,پک عمیقی زدم و تلخی دود رو در اعماق سینه ام حس کردم و همانطور که با اهی دودها روبیرون میدادم باتردید گفتم:ثریا خانم یه سوال ازت بپرسم؟
_بفرماییداقا
_یعنی منظورم اینکه میتونی یه کاری برام انجام بدی
_ایشالا که میتونم
دوباره یک پک دیگه به سیگارم زدم وسیگار رو کنارم خاموش کردم
_ببین ثریا خانم من هفته دیگه میخوام یه مهمونی کوچیک بگیرم رو راست باشم باهات اون سه ماه پیش که خواهرزاده ات اومد اینجا رفتار خوبی باهاش نداشتم وبا دلخوری رفت..اینکه میخوام یه جوری از دلش دربیارم ودعوتش کنم اما نگران اینم که شوهرش مخالف اومدنش باشه اینکه ازت کمک میخوام
حرفم که تموم شد سرمو بالا بردم و به قیافه متعجب ثریا چشم دوختم
نفسمو حبس کرده بودم تا جمله اش رو روی هوا بقاپم
ثریا خنده ای کرد وگفت:کی گفته شیرین شوهر کرده اقا؟!
نفسم رو ازاد کردم و سبک شدم مثل بادکنکی که یهو خالیش کنن
خیالم راحت شده بود اما برای اطمینان بیشتر گفتم:مطمنی ثریا خانم؟اما من چیز دیگه ای شنیدم
_نه اقا هر کی این چیزا رو گفته خواسته سر کارتون بذاره
ناخودگاه لبخند عمیقی رو لبم نشست که فکر کنم حتی ثریا هم معنی اش رو فهمید!
اما برای من اونلحظه فقط این مهم بود که اهوی گریز پای من هنوز صاحبی نداره!
********
****
_آقا؟آقا بهروز خوابیدین؟
چشمامو باز کردم,3بعد ازظهر بود..معده ام بدجوری ضعف میرفت
دستم رو روی شکمم گذاشتم وگفتم:بیا تو ثریا خانم
ثریا سینی به دست وارد اتاقم شد وگفت:نهارتون رو اوردم
روی تخت نشستم و بوی باقالی پلو رو تو هوا بلعیدم
سینی رو ازش گرفتم وگفتم:غذای مادرمم...
اما یکدفعه خودم رو با اون پیراهن مشکی و ته ریش چند روز تو اینه دیدم
ثریا زیرلب گفت:خدا رحمتشون کنه
چیزی نگفتم هنوز بغض مرگ مامان تو گلوم بود
سرم رو پایین انداختم وبه برنج های قد کشیده خیره شدم وبعد از کمی مکث گفتم:راستی ثریا خانم هنوز هم ازش خبری نداری؟
لحن صداش پر غم شد وبا ناراحتی گفت:خدا شاهدهߑ
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #19  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,237
خدا شاهده بیخبرم...خود خدا میدونن چقدر نگرانشونم! دوتا دختر تو این شهر بی درو پیکر, بی سرپناه,بی پشت وپناه!
سرش رو با تاسف تکون داد واز اتاقم بیرون رفت
بازهم همون جوابهای تکراری!
داشت نزدیک چهار سال میشد که ازش بی خبر بودم!
نگاهم از چارچوب در به سینی غذام افتاد وبعد به قاب عکس شکسته اش
چسمامو بستم وبا اهی که بی اراده کشیده بودم زیرلب گفتم:آخه تو کجایی
*******
****
فصل دوم
(بخش اول)

تمام حواسم پیش فرزاد بود که سرش رو نزدیک میکروفون مشترک من وخودش اورده بود و داشت با شنونده ها خداحافظی میکرد,چقدر زنگ صداش رو دوست داشتم مخصوصا وقتی اینجوری اروم حرف میزد
با اشاره دست اقای احدی ضبط تموم شد وبچه ها ازجاشون بلند شدند اما من هنوز نشسته بودم وداشتم به فرزاد نگاه میکردم
برگه های جلوش رو جمع کرد وبابهرام دست داد وبرگشت که کتش رو از پشت صندلی برداره که متوجه نگاه خیره من به خودش شد,خندید وگفت:چیه؟
به خودم اومدم باخجالت گفتم:هیچی
_امروز چته شیرین همه اش تو خودتی؟
همراهش بلند شدم وبه سمت خروجی اتاف رفتم
_چیزی نیست فقط خوب نخوابیدم
فرزاد به ساعتش نگاه کرد وگفت;ساعت سه ونیمه میای بریم نهار بخوریم
معده ام از شدت گرسنگی داشت ضعف میرفت باسرتایید کردم وباهم ازسازمان خارج شدیم
_نگفتی چته؟
همونطور که از خیابون رد میشدیم جواب دادم:گفتم که خوب نخوابیدم
_خب چرا؟
_مزاحم تلفنی داشتیم
_جالبه!
_چی مزاحم تلفنی ما؟!
_نه این مغازه جگرکی رو میگم!چطور تاحالا ندیده بودمش
راست میگفت منم تاحالا متوجه اش نشده بودم
به سمتم برگشت وگفت:باجگر موافقی یا بایدببرمت رستوران؟
به چشمهای روشنش که خنده وسرزندگی ازش بیرون میجهید خیره شدم وبعد نگاهی به مغازه جگرکی وگفتم:فکرنکنی قضیه بایکی دوتا سیخ تمومه حسابی گرسنه ام
خندید گفت:ما دربست مخلص شماییم
باهم داخل مغازه شدیم وپشت یه میز دونفره نچندان تمییز نشستیم
فرزاد سفارش داد ورفت دستهاش روبشوره منم با چشم دنبالش کردم,از اینه گوشه سالن به روم خندید وچشمک قشنگی برام زد
میخواستم بخندم اما خنده ام نیومد یاد همه شبهایی افتادم که بابهروز شام میرفتم بیرون! اونم هم جاهایی!
_نه مثل اینکه قضیه جدیه!کجایی باز؟
تازه متوجه اش شدم دیدم که برگشته
_هیچی باباتو ام..همین جام
_بله جسمتون بله اما روحت...!؟
چشمهاشو ریز کرد ومثلا سعی کرد از چشمهام فکرم رو بخونه که خندیدم بهش گفتم:
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #20  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,237
_بیخود به خودت زحمت نده هنوز از مادر زاده نشده
_پس خودت برام تعریف کن
_از چی؟
_از همه چی؟از کارها؟درس و زندگی و..اصلا از علیرضا چه خبر؟
_پسر عموی تویه بعد خبرش رو ازمن میگیری؟
_یعنی شوهر خواهر شما دیگه نیست ها؟
_حالا!
_والا از وقتی شیدا جواب مثبت داد مادیگه رنگ علی رو هم ندیدیم! راستی امشب شام هممونو دعوت کرده میایی که؟
_خوبه حالا رنگشو نمیبینی!نه امروز خیلی خسته شدم برسم خونه یک کله خوابیدم تا فردا صبح
_معلومه این چندوقته تو چته؟
_من خوبم!تویی که خیلی دنبال اتفاقی
همون موقع سفارشمون رو اوردن وفرزاد نون رو باز کرد وظرف رو هل داد طرف من وگفت:اگه یه سیخش بمونه به زور میکنم توحلقت
خندیدم وجواب دادم:خیالت جمع دریغ از یه تیکه اش که به تو برسه
خندید واونم شروع کرد به خوردن ودرهمون حین گفت:فردا صبح اجرا زنده داریم
_میدونم اماده ام نگران نباش
_فقط برا یاداوری گفتم
یک سیخ دیگه برداشتم وبه جگرهای جزغاله شده اش خیره شدم,یکدفعه بغضی ته گلوم نشست وصدایی که روزی گفته بود:منو دست کم نگیر به من میگن بهروز سیخی!
وبعد فضایی پر از دود وباچشمهای سرخ و پر از اشکش گفته بود:همیشه همینطوری بود!خودم دیدم بهراد اینطوری درست میکرد
_نمیخوای بگی از چی ناراحتی؟
به خودم که اومدم دیدم همونطوری به سیخ جگر خیره موندم وفرزاد هم متوجه تغییر حالتم شده
سیخ رو سرجاش گذتشتم ولیوان نوشابه ام رو پر کردم با خنده گفتم:داشتم به این فکر میکردم که چطور از دستت خلاص بشم!
فرزاد چشماشو گشاد کرد وباتعجب گفت:چرا؟
قیافه مظلومی به خودم گرفتم وسرم رو پایین انداختم وگفتم:آخه دیگه سیر شدم
فرزاد خنده بلندی کرد وگفت:پدرت رو درمیارم!میدونی چقدر پول این سیخهای اضافه رو دادم!؟بی انصاف مگه من چقدر درمیارم؟
_خسیس!خودم پولشو میدم
_پولت رو بذار تو کیفت خانم رهنما!
بعد به شاگرمغازه اشاره کرد ویک ظرف یکبار مصرف خواست وجگرهای اضافه رو گذاشت تو ظرف ودادش دست من وگفت:بیا که شام شبت جور شد
_چی میگی تو؟
_دارم سخاوتم رو بهت نشون میدم,شب ما میریم شام تو گشنه می مونی اونموقع اینارو بخور ویاد من کن!
ظرف رو گرفتم وبالحن قدرشناسانه ای گفتم:ممنون
چشمک قشنگی زد;قابلی نداشت
از مغازه که بیرون اومدیم نزدیک چهارو نیم بود,خواستم باهاش خداحافظی کنم که جدی شد وگفت:لوس بازی درنیار شیرین!تعارف هم نکن خسته ام جون فرزانه!
_خب منم برا همین میگم بذارخودم برم
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







گفتگو قفل شد

برچسب ها
شاید


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 19:23 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios