شاید وقتی دیگر... - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

شاید وقتی دیگر...
  #1  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,231
Icon012 شاید وقتی دیگر...

رمان شاید وقتی دیگر...

*مقدمه*

من رشته محبت تو را پاره میکنم
شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم






فصل اول

(بخش اول)

_بعضی وقتها به خودم میگم کاش اون روز که خاله ازم خواست به جاش برم خونه متین پام قلم میشد یه بلایی سرم می اومد ...یه چیزی میشد و هیچوقت پام به اونجا نمیرسید
_تو هنوز به اون روزا فکر میکنی؟
_فکر که نه...اما گاهی..آ
_نمیدونم چی بگم شیرین اون موقع شاید بهترین تصمیم رو گرفتی ماجرای مهرداد و اون مهمونی کذایی اش رو که یادته
_اوهوم هیچوقت یادم نمیره....شیوا؟
_جونم؟
_به نظرت من...
_تو چی؟
_هیچی بخواب
شیوا همانطور که دستم رو فشار میداد چشمهاش رو بست و خیلی زود خوابیذ یا شاید من خیال کردم خوابیده
چشمام به سقف بود و تو تاریکی به رقص نور مغازه کنار خونه که روی سقف افتاده بود خیره شدم...یک آن انگار چشمهای براقش رو جلوم دیدم!
چشامو بستم و سعی کردم به خودم مسلط بشم

همه چیز تموم شده بود...همون سالها همه چیز از بین رفت ونابود شد
بهروز برام همون شب مرد...
شیدا اروم گفت:ببین شیرین اگر فردا صبح خواب موندی من وعلیرضا رو واسطه نکنی که با فرزادحرف بزنیم ها
_هنوز بیداری؟!
_مثلا...
_باشه دیگه واقعا شب بخیر
_شب بخیر
چشمامو بستم ...میخواستم بخوابم...بیشتر از هر وقت دیگه ای! اصلا امشب چه مرگم بود؟فردا از صبح اول وقت باید میرفتم استدیو
آخ بهروز خدا لعنتت کنه که نمیذاری به زندگیم برسم
صدای تلفن پلکای روی هم افتاده ام رو باز کرد
ساعت روی دیوار رو نگاه کردم1:30بود
یهو هول و ولای عجیبی افتاد تو دلم!یعنی کیه این وقت شب!؟
شیدا خوابش برده بود پس باعجله به هال رفتم و گوشی رو برداشتم
_الو....الو بفرمایید
اما سکوت فقط وفقط سکوت!
_الو...مزاحم...ساعت نداری تو خونه ات!؟؟گوشی رو گذاشتم اما دستم رو از روش برنداشتم نمیدونم چرا فکر میکردم دوباره هم زنگ میزنه! اما نه...خبری نشد
سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و چشامو بستم سکوت عجیبی در خانه حکم فرمابود!
تنها صدای تیک تاک ساعتهای اتاق خواب و هال رو میشد شنید
دوباره به تلفن نگاه کردمو یاد اونروز صبح افتاد
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








5 تاپیک آخر توسط K_pantea
تاپیک تالار آخرین ارسال کننده پاسخ نمایش آخرین پست
قصه عشق(رماني از صلاح الدين احمد لواساني) رمان K_pantea 12 2320 24/08/2012 18:33
رمان ستاره های بی ستاره رمان K_pantea 53 3813 23/08/2012 11:45
رمان قصه عشق... رمان K_pantea 43 3383 23/08/2012 01:15
امیدی به بهار نیست | نیلوفر لاری رمان K_pantea 59 3888 23/08/2012 00:12
آرزو | مریم رضا پور رمان K_pantea 77 6877 14/05/2012 08:21


  #2  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,231
_شیرین؟امروز کلاس داری
از اشپز خونه بیرون اومدم و رو به شیدا گفتم[مشاهده فقط برای اعضا امکان پذیر است . (فقط كاربران عضو مجاز به دیدن لینک ها هستند) ]
نه چطور
_خاله است میگه حال محسن دوباره بهم خوره و صاحب کارش هم میگه تا یکی جات نیاد نمیذارم بری!میگه تو میتونی جاش بری؟
_جای خاله؟من؟
_خب اره
_یعنی چیکار کنم!
گوشی را گرفت طرفمو وگفت:اصا بیا خودت حرف بزن من دیرم شده
گوشی را گذاشتم کنار وگوشم وبا دنیایی از سوال به شیدا که داشت ازخونه بیرون میرفت نگاه کردم
_شیرین خاله خودتی؟
_سلام خاله ..آره خودمم چی شده خاله
_سلام خاله...شیرین خدا عمرت بده الهی ..دستم به دامنت محسن باز حالش بهم خورده باید ببرمش بیمارستان این مهندس بیرحم هم مرخصی نمیده واسه این مهمونی کوفتی اش!تو میتونی بیایی؟
_چکار باید بکنم خاله
_هیچی جونم...امشب خبر مرگم اینجا مهمونی تو فقط بیا که این بذاره من برم محبوب همه چی رو بهت میگه
_خاله من..اخه منکه
_شیرین تو رو ارواح خاک پدر مادرت زود باش محسنم از دست رفت
_باشه باشه ادرس رو بدین الان راه می افتم
_الهی قربونت بشم الهی که خوشبخت شی عزیزم
ادرس رو نوشتم وسریع رفته بودم تو اتاقم اون روز بیخود وبی جهت دل تو دلم نبود!
به ساعت نگاه کردم ده بود! باز یه نگاه به ادرس..اون سر شهر بود تا میرسیدم ظهر میشد
سریع مانتو وشلوارم پوشیدم وموهامم محکم با کش بستم ومقنعه رو کشیدم به سرم, زیر غذای نیمه کاره روی گاز رو خاموش کردم واز خونه زدم بیرون
دستم رو تو جیبم که فرو بردم فقط چند تا اسکناس ازش بیرون اومد! آخر ماه بود واون ماه هم حسابی کفگیرمون خورده بود ته دیگ ومجبور بودیم تا اخر ماه خودمون رو بکشونیم
با اینکه باید عجله میکردم اما پول کافی برای سوار شدن تاکسی نداشتم...خدا خدا میکردم این متین از خدا بی خبر تا من برسم گذاشته باشه که خاله بره
همون لحظه اتوبوس ومد ومنم نفهمیدم چطوری پریدم بالا
تا برسم مدام دلهره واضطراب داشتم هم برا خاله ومحسن هم سر این ماجرایی که پیش اومده بود اصا نمیدونستم باید چکار کنم
به جرات میتونم بگم که اون لحظه هیچ احساسی جز انزجار ونفرت از بهروز متین کنج قلبم نداشتم!
*
به ادرسی که خاله داده بود نگاه میکردم نوشته بودم پلاک19..خودش بود همون در قهوه ای سوخته!
دستم رو روی زنگ که گذاشتم دقیق ساعت 12بود ونمیدونستم چی برای اونهمه تاخیر بگم
پیر مردی در رو به روم باز کردو زل زد تو چشام..فهمیدن اینکه اون مردبهروز متین نیست اصلا کارسختی
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #3  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,231
فهمیدن اینکه اون مرد بهروز متین نیست اصلا کار سختی نبود
مرد با صدای زنگ داری گفت:بفرما
_سلام من خواهر زاده ثریا خانومم..قراره که به جای خاله ام...
نذاشت حرفم تموم بشه وسطش پرید وگفت:بیا دنبالم
منم دیگه چیزی نگفتم وپشت سرش راه افتادم دهنم خشک خشک بود وقلبم گروپ گروپ صدا میداد..چند بار لبهامی خشکمو با زبون تر کردم وخواستم حرفی بزنم که نشد
پیرمرد دو قدم دیگه هم رفت ویهو بی هوا بلند داد زد:محبوب...محبوبه ییا بالاخره اومد
همون موقع زنی هم قد وقواره خاله ثریا از خونه زد بیرون وبه حالت دو دوید سمت من
_کجایی تو دختر چقدر دیر کردی
_ببخشید راهم به اینجا خیلی دوره خیابونها هم که...
این یکی هم نذاشت حرفمو تموم کنم دستمو گرفت وکشید دنبال خودش وهمونطوری گفت:ولش کن این حرفا رو شکر خدا که اومدی اقا حسابی کفری شده
_خاله ام رفته؟
_آره همون موقعی که به تو زنگ زد اقا اجازه اش رو داد اما فکر کنم از بس دیر اومدی پشیمون شده باشه
ترجیح دادم حرفی نزنم اینجوری بهتر بود اخه مثلا چی میخواستم بگم؟
وارد خونه شدیم ومحبوبه هنوز دستمو مکم گرفته بود ودنبال خودش میکشوند
صدای بلندی از طبقه بالا می اومد و معلوم بود داره تلفنی یکی رو تهدید میکنه
نگاهم به صورت محبوبه افتاد که داشت لبشو محکم گاز میگرفت
_حالا قراره من چکار بکنم
_بیا تا بهت بگم ..میدونی امشب اینجا قیامته اقا کلی مهندس و کوفت وزهرمار رو دعوت کرده نمیدونمم برنامه چیه که اینقد اخلاقش کوفتیه!
تقریبا داشتیم از سالن خارج میشدیم که با صدای همون مرد عصبانی طبقه بالا در جا میخکوب شدیم
_محبوبه
محبوبه با ترس برگشت:ب...بله اقا
_چی شد بالاخره اومد یا نه
_بله اقا خیالتون جمع ایناهاش ایشونن
نگاهم رو پله ها به صورت اون مرد جوون بوکه با اون چشمای عصبی وبه خون نشسته اش انگار داشت تیکه تیکه ام میکرد
بافشار دست محبوبه به خودم اومدم وسلام کردم
مرد با همون صدای بلندش داد زده بود:این چه وقته اومدنه خانم؟چطور تونستید تا این حد بی مسولیت باشید
حسابی جا خوردم اصلا توقع چنین لحنی رو نداشتم اومدم بگم داری اشتباه میکنی که مرد با لحن تحقیر امیزی گفت:لازم نکرده چیزی رو توجیه کنی بفرمایید سرکارتون
از بس از شدت حرصم دندونامو محکم روهم فشار داده بودم فکم درد گرفته بود سوزش اشک رو توچشام حس کردم
تا اون روز اینقدر تحقیر نشده بودم.
_به دل نگیر اقا بهروز دیگه
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #4  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,231
سرم رو تکون دادم که مثلا مهم نیست وخواستم با محبوبه برم که باز دوباره صداش موهامو سیخ کرد
_محبوبه بهش بگو بیاد بالا این لباسهای منو اتو کنه...اینجا کی قراره سر وسامون بگیره
محبوبه لبش رو به دندون گرفت وگفت:خدا به دادمون برسه امروز از اون روزاست! برو بالا هیچی هم نگو هر چی که گفت انگار نه انگار...اتاقش طبقه بالا دست چپیه
نفس سنگینمو بیرون دادم وبا ترید به اتاقی که محبوبه نشون داد نگاه کردم
هزار بار خودمو لعنت کردم که چقدر ضعیفم و با دوتا داد اینجوری دستو پامو گم کردم
دستمو به نرده پله گرفتم و با ارامشی که سعی میکردم تو وجودم پرتویی ازش رو پیدا کنم رفتم بالا
پشت در که رسیدم انگار دوباره خودم شده بودم نفس عمیقی کشیدم وضربه ای به در زدم
_بفرمایید
در رو باز کردم و داخل شدم..بهروز روی تخت شیک وقشنگی نشسته بود و داشت با حرص سیگار میکشید.. یک پاش رو هم مدام تکون میداد
نگاه خیره ای به صورتم انداخت و با دست اشاره به لباسهای روی مبل کرد وگفت:اینها رو اتو کن...مفهومه
لحنش انقدر تلخ و زهردار بود که نتونستم تحمل کنم
احساس کردم تا حد یک برده داره منو پایین میاره
سعی کردم دوباره به خودم مسلط بشم وجلوی لرزش دستامو بگیرم
_ببخشید اقای محترم فکر کنم اشتباهی شده من مستخدم شما نیستم از شماهم حقوق نمیگیرم که با من اینطوری رفتار میکنید! اگر میبینید الان اینجا هستم صرفا بخاطر کمک به یه زن تنها و بی یاور بود که پسر جوونش مریضه!
از نگاه خیره اش فهمیدم زدم به سیم اخر وخوب حقشو گذاشتم کف دستش
یکم که خیره زل زد و چشام پک محکمی به سیگارش زد وبعد در حالیکه پوزخندی رو لبش نقش میگرفت گفت:اما شما الان اینجایین
محکم جواب دادم
_بله اما نه به عنوان مستخدموتون پس بهتون اجازه نمیدم به شخصیت من توهین کنین! از اشنایی دلچسب با شما خوشحال شدم اقای متین
اصلا دلم نمیخواست عکس العملش رو ببینم روی پا چرخیدم و از اتاقش رفتم بیرون.
تقریبا وسط پله بودم که صدای محکمش نگه ام داشت
_کجا تشریف میرین
نمیخواستم ریختش رو ببینم همونجوری بدون اینکه برگردم جواب دادم
برمیگردم خونه
و خواستم به راهم ادامه بدم که صداش رو بلندتر کرد وگفت:اگه الان بری منم مجبورم خاله ات رو اخراج کنم
با نفرت چرخیدم و زل زدم تو چشاش تا بفهمه چه ادم تهوع اوریه اما چهره سخت وبی تفاوتش نذاشت بازی رو ادامه بدم!فهمیدم که اصلا شوخی نداره
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #5  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,231
پس فقط بخاطر خاله تمومش کردم وگفتم:باشه...باشه
_حالا بهتر شد! اگر امکان داره بیا بالا و پیراهن منو اتو کن
وبعد از مکث کوتاهی گفت:لطفا
متین به داخل اتاقش رفت ومنم پشت سرش.پشتش بهم بود و داشت به پیراهن های داخل کمدش نگاه میکرد من هم به سمت لباسهای روی مبل رفتم و پیراهن وشلوار وکراوات رو برداشتم که برم بیرون
_ از دست من دلخورین؟
اینبار صداش اروم بود اما برای منی که اونجوری له شده بودم و زیر تهدید مجبور به ادامه دادن شده بودم حتی اون لحن اروم هم زجر اور بود
ترجیح دادم سکوت کنم و چیزی نگم که دوباره گفت:معذرت میخوام
بازهم چیزی نگفتم چیزی نداشتم که بگم قد تمام ادمها دنیا ازش بیزار شده بودم. از اون چشای درشت وبراقش از اون صدای بم ومردونه اش!
چیزی نگفتم واز اتاق خارج شدم
*********
شب شده بود داشتم دیگه از خستگی میمردم تقریبا همه کارها انجام شده بود و میزهارو هم چیده بودیم و غذاها هم اماده سرو شدن بود
به دیوار اشپز خونه تکیه دادم و بادیوار سر خوردم وروی زمین نشستم
_خسته نباشی دخترم
_ممنون ساعت چنده؟
_ده
_اصلا نفهمیدم چقدر اینجا کار بود
_ازشانست چه روزی هم خاله ات مشکل دار شد,یکهفته است اینجا همه چی بهم خورده شریک اقادبه کرده ونیست واقاهم حسابی برزخی شده! ایشالا تو این مهمونی گره کارش باز میشه و اون روی دیگه اش رو هم میبینی!
برام اصلا مهم نبود که این مرد متکبر و خودخواه چه جور ادمیه,من امشب از این جهنم میرفتم و دیگه هیچوقت بهروز متین رونمیدیدم وبعدا هم اون نگاه گستاخ و مغرور رو فراموش میکردم
********
مهمانی تانیمه هی شب طول کشید و من دیگه از شدت خستگی روی پا بند نبودم. خیر سرم پنجشنبه ها تعطیلیم بود
هنوز خستگی یه هفته کار شبانه روزی تو شرکت مهرداد وکلاسهای دانشگاه تو تنم بود حالا هم که خوب نقش یه کلفت بی دست وپارو داشتم بازی میکردم!
بالاخره صدای خداحافظی ها که بلند شد یه نفس عمیق کشیدم وقت رفتن از اون جهنم رسیده بود
داشتم اماده میشدم که صداش رو باز شنیدم!
محبوب؟
_بله اقا
_اون خانمی که صبح اومدن کجاست بگو بیاد تواتاقم
_چشم
مانتوم رو پوشیدم وبدن اینکه مهلت بدم محبوبه حرف بزنه رفتم طبقه بالا..معلوم نبوباز چه خوابی برام دیده!
در زدم و وارد شدم که دیدم اقا روی تختشون دراز کشیدن, منو که دید با تاخیر بلند شد و ایستاد
_بفرمایید بنشینید
_راحتم
نگاه خیره ای بهم کرد وسرش روپایین انداخت
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #6  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,231
کمی مکث کرد,دوباره سرش رو بالا اورد وگفت:هنوز از دستم ناراحتید
سکوت کردم اگر تا این حدنادون بود که معنی رفتارم رو نمیفهمیدهمون بهتر که هیچوقت نفهمه
_حرف بزنین خانم
لحنش وادارم کرد چیزی بگم
نگاه تیزی بهش کردم وگفتم:ناراحتی درجه کوچکی از احساسی که من امروز داشتم هرچند وقتی پامو تو این خونه گذاشتم باید از در و دیوارش خیلی چیزا میفهمیدم
بهروز یک تای ابروش را بالا داد وپرسید:مثلا
_مثلا اینکه پول وثروت خیلی چیزها به ادم میده اما خیلی چیزای دیگه رو هم از ادم میگیره!مثل انسانیت...حس همنوع بودن!محبت و احترام متقابل!!
متین نگاه عجیبی بهم انداخت ولبخند کجی روی لبش نشست
_بهرحال من عذرخواهی کردن
_عذرخواهی شما چیزی رو تغییر نمیده!
_من چیز دیگه ای نذارم که بگم
با اون خونسردیش اتیش به جونم انداخت
دیگه حوصله نداشتم روم رو برگردوندم وگفتم ;یا اجازه تون
_منزل تشریف میبرید
_بله
_الان!از نیمه شب گذشته
_مشکلی ندارم
_امشب رو اینجا بمونید الان که نیمه شبه خسته هم هستین
_ترجیح میدم زودتربرم خونه...خدانگهدارتون
بهروز شانه اش را بالا انداخت وگفت:هرطور راحتین! به امید دیدارتون
از اتاقش بیرون اومدم ودر دل ارزو کردم که هرگز این سعادت دوباره نصیبم نشه!
**********
*****
_شیرین..شیرین چرا اینجا خوابیدی
چشمامو باز کردم و شیدا رو روبه روم دیدم
_سلام
_سلام به روی نشسته ات!چرا اینجا خوابیدی
_نمیدونم خوابم برد دیگه
_خوابالو پاشو نمازت رو بخون الان افتاب میزنه وفرزین هم میاد دنبالت
خمیازه طولانی کشیدم واز روی کاناپه بلند شدم
گردنم درد میکرد اما از اون بیشتر سر درد بودم
خاطرات گذشته بازم مثل سایه دنبالم بودن! یک مشت اب پاشیدم به صورتم و به قیافه ام تو اینه خیره شدم
به چشمهام! به همون چشمامی سیاهی که روزگاری بهروز بهشون خیره میشد
یکدفعه صدایی از پس ذهنم شنیدم که روزی گفته بود:تو رو خدا شیرین اینجوری نگام نکن! چشات با ادم بازی میکنه
به عقی برگشتم وبه فضای خالی پشت سرم چشم دوختم!
یک مشت دیگه اب به صورتم پاشیدم و چشمامو بستم وزیر لب گفتم:اشغال کثافت
از دستشویی بیرون امدم,شیدا داشت نماز میخونه,چادر نمازم رو که سر کردم والله اکبر رو که گفتم واقعا ارومتر شده بودم
-_-_-_-_-_-_
_امروز علیرضا میاد یانه؟
_فکر کنم که بیاد یعنی قرار بوده که بیاد حالا دیگه معلوم نیست چی بشه
یک برش باریک پنیر روی نونم مالیدم ونون رو
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #7  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,231
و نون رو لوله کردم وگذاشتم تو دهنم,شیدا داشت تند تند کارهای نهار رو میکرد
_امروز کی برمیگردی شیرین
_امروز تا ظهر ضبط داریم..غروب خونه ام
_خوبه اگه اومدی نبودم احتمالا با علیرضا رفتم خونشون
همونطور که چاییم رو هم میزدم خندیدم وزیر لب گفتم:بدبخت علیرضا
_چیزی گفتی
_نه چی مثلا
شیدا از پنجره بیرون رو نگاه کرد و بادست بهم اشاره کرد که بلند بشم
_بدو بدو امدن دنبالت
زود بلند شدم و دویدم طرف در
_هی شیرین از کی رادیو رو روشن کنم
با خنده جواب دادم:از همین الان
_مگه بی کارم من فقط میخوام برنامه تو رو گوش بدم
_شرمنده امروز اجرا زنده ندارم! خدافظ
از پله پایین رفتم و جلو در اپارتمان اقا تقوی راننده گروه رو دیدم.
باعجله سوار شدم و در ماشین رو محکم بستم, درهای ماشینش همیشه مشکل داشت
_صبح بخیر خانم رهنما
_صبح شماهم بخیر اقای تقوی خوبین
_شکر
اقای تقوی رادیو ماشینش رو که خاموش شده بود روشن کرد و به راه افتاد
موسیقی ارام ومحلی در حال پخش بود و عجیب به من حال خوبی میداد
_خانم رهنما شما از همون اول تو رادیو بودین
_نه اقا تقوی..اتفاقی اومدم قبلا تو یک شرکت مترجم بودم
بلافاصله یاد بهروز افتادم و زمزمه وار نالیدم و یه احمق برا یه خودخواه کثیف
_نوه عموی منم مترجمه اما تو روزنامه کار میکنه!میگه پولش خوبه. دخترمم برا همین میخواد تو دانشگاه زبان بخونه..شما چی میگین
از پنجره به بیرون خیره شدم وبه یاد اون روزایی افتادم که تو شرکت مهرداد مترجم بودم
یاد اتفاقاتی که افتاد و سواستفاده هایی که اون مهرداد نامرد میخواست ازم بکنه..
سرم رو تکون دادم و جواب دادم; رشته خوبیه به شرطی که محیط سالمی واسه کارش پیدا کنین..یامثلا پیش یه اشنا کار کنه اما در کل به درد اینده اش میخوره
_آره والا الان دیگه همه باید این زبون بی صاحبو یاد داشته باشن
دیکه چیزی نگفتم وبه خیابونا چشم دوختم..چهره مهرداد اومد جلو چشمم.آخ که چقدر من از اون وبهروز ضربه خوردم
تو تاریکی پشت پلکهام یاد دفتر کارم تو شرکت لعنتی مهرداد افتادم و اون روزی که....
********
*****
تو اتاقم نشسته بودم و داشتم متنهای شرکت وقرداد ها وفکس ها رونگاه میکردم که مهندس مهرداد وارد اتاقم شد وبا روی باز بهم صبح بخیرگفت
تمام قد ایستادم وگفتم:صبح شماهم بخیر بفرمایید بنشینید مهندس
_راحت باش
_امری داشتین؟
_آره پیغامم به دستت رسید؟
_بله بله خواهرم گفت
_خوبه پس تااخر هفته
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #8  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,231
_خوبه پس تا اخر هفته,ادرس رو هم که داری
_راستش مهندس میخواستم راجع به همین مسله باهاتون صحبت کنم,اگه امکان داره بنده رو معاف کنید,اخر سال و امتحان هام وکارهای شرکت و خونه و...
_نه خانم!حضور شما ضروریه!من واقعا ازتون میخوام تو این مهمونی شرکت کنید,این مهمونی برای اینده شرکت سرنوشت سازه!
به ناچتر قبول کردم وگفتم باشه هر چی شما بفرمایین
_خوشحالم...
مهرداد که رفت نشستم سرجام و سرم رو گذاشتم روی میزم,اصلا دلم نمیخواست پا تو اون مجلس بذارم,اصلا..
_+_+_+_+_+
اون پنجشنبه زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم رسید
ساعت پنج بود ومن هنوز هیچکاری نکرده بودم,شیدا همون موقع از دفتر انتشارات برگشت و وقتی دید که جلوی تلوزیون نشستم و بیخیال دارم کارتون برنامه کودک رونگاه میکنم محکم زد پس کله ام وگفت:این چه قیافه ایه!تو چرا هنوز اینجایی
بی حوصله رو برگردوندم:هنوز زوده
_چی میخوای بپوشی
شانه بالا انداختم یعنی نمیدونم
شیدا هم رفت تو اتاق چند دقیقه بعد با یه پیرهن کرم قهوی که جفتمون ازش داشتیم برگشت,پیراهن رو پرت کرد طرفم وگفت:تا سه شمردم حاضری ها
پیراهن رو از روی صورتم پایین کشیدم و دستی تو موهام بردم وبا بی حالی گفتم:دلم نمیخواد برم
_پاشو پاشو ادا درنیار
به زور شیدا پیراهن رو پوشیدم و اماده شدم وقتی کارام تموم شد یک نگاه بهم انداخت و با لودگی همیشگی اش گفت:مث فرشته ها شدی اباجی
و من با خنده:الان داری از خودت تعریف میکنی یا من؟
_چه فرقی میکنه من و تو کپ همیم!پس اگه تعریفی هم باشه من وتونداره! داره؟
خندیدم و کیفمو برداشتم وگفتم:برای همینه که همیشه جای تو دلم یه داداش دوقلو میخواست!
***
وقتی رسیدم به اون ادرسی که مهرداد داده بود دیگه شب شده بود
برف نرمی هم داشت می اومد
قبل از اینکه در بزنم نگاهی به اسمون قشنگ وبرفی انداختم واز ته دل ارزو کردم زود خلاص بشم
زنگ رو فشار دادم وبا باز شدن در پا به باغ ورودی گذاشتم...بادیدن اون برفی که داشت می اومد وزمین باغ رو پوشانده بود از ذوق لرزیدم و چندلحظه ای ایستادم تا به اون فضا نگاه کنم که در خونه باز شد ومهرداد اومد تو چارچوب:سر نخوری!
_سلام مهندس
_سلام عزیزم خوش اومدی..بیا تا سرمانخوردی
سعی کردم به لحن صمیمی اش بی توجه باشم با احتیاط از رو برفا رد شدم و وارد خونه شدم
هرم گرمت و بوی عطر زنانه ای که با عطر مردانه مخلوط شده بود و سر وصداحال خوبم رو بهم زد...ߑ

دیگه از اون هیجان وذوق و شوقم خبری نبود
وارد محفل شلوغ شدم و با اونهایی که اشنا بودم سلام و احوال پرسی کردم,مهرداد هم هر جا میرفتم باهام می اومد
نگاهی به جمعیت کردم..حدس میزدم مهمونی انچنانی باشه اما دیگه نه تا این حد!!
جمع بیشتر مهمانان رو مهندسهای شرکت مهرداد و چندتا شرکت اشنایی که باهاشون همکاری داشتیم تشکیل داده بودن وچهره هایی غریبه والبته چندتایی هم زن که با دیدن ظاهر زننده اشون از زن بودن خودم خجالت کشیدم
با دیدن لباسهایی که پوشیده بودن عرق شرم به تنم نشست,همونجور بیکار وایستاده بودم که مهرذاد کنار گوسم گفت:سردته؟
_نه برای چی
اشاره به پالتوم کرد وگفت:گفتم شاید سردت باشه
_ممنون, راحتم
خنده ای کرد وگفت:درش بیار بذار ما هم مستفیض بشیم
از خجالت گونه هام گر گرفت نمیدونستم اون لحظه باید چکار کنم!
مهرداد دستش رو دراز کرد:افتخار میدی
_خواهش میکنم این چه حرفیه
کمکم کرد که پالتوم رو در بیارم و بعد اون رو به خدمتکاری داد تا برام اویزونش کنه
سرم پایین بود وجرات نداشتم به چشماش نگاه کنم اما خوب میتونستم سنگینی نگاهش رو حس کنم
_شیرین؟
سرم رو بالا گرفتم وبه چشمهای خندانش خیره شدم
_دوست داری با همکارهای جدیدمون اشنا بشی؟
_باعث خوشحالیه
_خوبه
روش رو ازم گرفت وتو جمعیت برای کسی دست تکون داد وصدا زد:بهروز..بهروز جان یکلحظه
به سمت نگاه مهردادبرگشتم و اون چیزی که نباید میدیم رو دیدم!!
همون چیزی که چند ماه تمو سعی کرده بودم فراموشش کنم
حالا..اون لحظه..اون روبه روم بود و داشت با تعجب بهم نگاه میکرد
<<بهروز متین>>
جلوتر اومد و لیوان شربتش رو روی میز کنار دستش گذاشت,سرتا پام رو نگاه کرد وباخنده مسخره ای گفت; سلام! مشتاق دیدار مجددتون بودم
مهرداد ابرویی بالا انداخت:همدیگه رومیشناسین
_ای همچین بگی نگی
مهرداد دوباره پرسید:چطوری
یه ان نزدیک بود قالب تهی کنم,اگه بهروز میگفت چطوری..
_جریانش مفصله, اما چیز که باعث تعجبه حضور ایشون اینجاست
واقعا مبتونم بگم اون لحظه نفسم گیر کرده بود وباا نمی اومد!
مهرداد خندید وجواب داد:شیرین رهنما...مترجم شرکت من!
بهروز روی دوپا بلند شد وبالبخندی که حالمو بهم میزد گفت:مترجم!
انقدر کفری شده بودم که حد نداشت,دلم میخواست با پاشنه کفشم صورتش رو له کنم,اما مهرداد با توضیحش حواسمو پرت کرد
_بله والحق هم در کارش استاده
بهروز دیتش رو به سمتم دراز کرد وگفت:
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #9  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,231
از دیدار مجددتون خوشحالم خانم رهنما
نگاهم از دست دراز شده اش سر خورد رو چشمهایی که ازشون تمسخر وخنده به روم پاشیده میشد
و با لحن رسمی جواب دادم
متشکرم! امابرعکس شما بنده اصلا تمایلی به این دیدار ندارم
وبعد رو به مهرداد گفتم:با اجازه اتون مهندس
وقبل از اینکه منتظر عکس العملی بشم رفتم اون طرف سالن
تو دلم اشوب بدی به پاشده بود واصلا نمیتونستم خودمو اروم کنم,خواستم حواسمو پرت کنم برا همین زل زدم به اون قسمت شلوغ سالن که بلافاصله حالم از چیزی که دیدم منقلب شد
مهندس صامت که یکی از بچه های خوب شرکت بود رو دیدم که همراه دختر جوونی درحال بگو بخند بود وهمون لحظه دختره رو بوسید
از درون داشتم خودم خودمو میخوردم,هر پی فحش بلد بودم نثار خودمو شیدا ومهرداد کردم و از شدت حرص ناخنم رو تو گوشت دستن فرو کردم
_چیه؟تو فکری!
با تعجب سر بلند کردم و دیدم مهرداد کنارم ایستاده
با لحن دلخوری جواب دادم;چیزی نیست هوای خونه یکم گرفته است
مهرداد یک تای ابروش رو بالا داد و با طعنه گفت:فکر کردم گفتی سردته
متوجه کنایه اش شدم اما محل ندادم و سرم رو پایین انداختم که باز صحنه جدیدی نبینم
_تنها نشستی که چی!ناسلامتی قرار بود کمک کنی ها
_چکار باید انجام بدم
مهردادباانگشت گوشه لبش رو خاروند وگفت:ما باید یه قرداد مهم با شرکت متین وشایگان ببندیم و من به کمکت احتیاج دارم!لطفا شیرین
به ناچار بلند شدم وهمراهش رفتم انتهای سالن درحالیکه اصلا متوجه منظورش نشده بودم
انتهای سالن فقط بهروز و یه مرد نسبتا جوون دیگه دور میز مدوری نشسته بودند وسرگرم حرف زدن بودند
مهرداد صندلی روبه روی بهروز رو برام بیرون کشید و با دست اشاره کرد که بنشینم.خودش هم کنارم نشست و به مرد نا اشنا اشاره کرد وگفت:دوست عزیزم کامران شایگان که تازه باهاش اشنا شدم
خیلی رسمی باهاش سلام واحوال پرسی کردم که مهرداد من رو هم به اونها معرفی کرد
_خانم شیرین رهنما مترجم ودست راست بنده تو شرکت که پیشنهادهاشون همیشه راه گشا بوده
بهروز سرفه کوتاهی کرد وبا لحن مضحکی گفت:چه خوب
حرکات و رفتارش واقعا عصبی ام میکرد
انگار فقط میخواست مسخره ام کنه
هرچند حق هم داشت به دید اون من یه کلفت بودم نه چیزی بالاتر!
کامران صندلی اش رو جلو کشید و روبه من گفت:اصلا بهتون نمیاد مگه چند سالتونه
_23
کامران سوت کوتاهی کشید وگفت:با این سن کم باید خیلی کاردان باشید
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #10  
قدیمی 04/04/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,231
جالبه پس باید خیلی کاردان باشید که تو این سن کم مهرداد تا این حد روتون حساب میکنه
_البته ایشون نسبت به من لطف دارن
_درستون تموم شده
دندونهام رو باحرص بهم فشار دادم وبرای اینکه به بحث خاتمه بدم با لحن تلخ و تندی گفتم:خیر ارشد میخونم
کامران متجه منظورم شد لبخندی زد و گفت:موفق باشی
مهرداد هم که متوجه جو حاکم شد با خنده مصنوعی گفت:خب حالا وقت برا اینجور اشنایی ها زیاده فعلا از خودتون پذیرایی کنین
منم از خدا خواسته خودم رو با بشقاب مقابلم سرگرم کردم
صدای ملایم موسیقی با همهمه و سروصدا مهمانان در هم پیچیده بود وباعث میشد بیشتر کلافه بشم
سرم همونطور پایین بود که سنگینی نگاهی رو حس کردم و وقتی که سرم رو بالا بردم و دیدم بهروز گردن کج کرده و بهم خیره شده
یه دفعه گر گرفتم..داغ شدم..عصبانی و یاشاید هم یه جور حس بد مثل حقارت!
نمیدونم چی بود ولی حال خیلی بدی بود
همون موقع بلند شد و با نگاهی سراسر خنده اومد به طرفم گفت:افتخار میدین بنده رو همراهی کنین
اولش متوجه منظورش نشدم با گیجی نگاهش کردم و وقتی که رد نگاهش رو دنبال کردم و رسیدم به وسط سالن تازه فهمیدم چه تقاضایی داره
سکوت ناشی از شک من باعث شد رو به مهردادبگه:این مهرداد بخیل امشب به تعداد خانم دعوت نکرده..آدم باید زرنگ باشه واگرنه سرش بی کلاه میمونه
اصلا نمیفهمیدم کجای کارم اشتباه بوده که اون به خودش چنین جسارتی داده
من که همیشه رفتارم رو زیر ذره بین میذاشتم تا دست از پاخطا نکنم
به زحمت سعی کردم جواب بدم:ممنون از توجهتون اما لطفا بنده رو معاف کنین
سرش رو خم کرد و نزدیکم اورد وگفت:فکر نمیکنم مشکلی باشه!خواهش میکنم
کلافه نگاهی به اطرافم انداختم تا شاید راه فراری پیدا کنم که با دیدن خنده چندش اور مهرداد حقیقت مثل پتک خورد تو سرم
نیشش تا بناگوشش باز بود وبا رضایت به صحنه ایجاد شده خیره بود
ناباورانه نگاهم بین بهروز ومهرداد در گردش بود
نمیتونستم باور کن
چطور تونسته بود
چطور به خودش چنین اجازه ای داده بود؟
مگه من جز مایملکش بودم؟
اصلا به چه حقی!؟
با صدایی که از شدت عصبانیت میلرزید به پشت سر بهروز اشاره کردم وگفتم:اون خانم مشتاق تره نظر میرسن من همراه خوبی نیستم
برگشت و ب اون دختر ی که اشاره کرده بودم نگاه کرد و با خنده بلندی گفت:آتوسا رو میگی؟ اونکه دختر دایی خودمه
مهرداد هم با رضایت ادامه داد:امشب مهندس متین افتخار دادند
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







گفتگو قفل شد

برچسب ها
شاید


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 02:01 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios