غم پرست | نیلوفر لاری - صفحه 10 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #91  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,270
فصل 63


چند روز پس از مرخص شدن من همه جمع شدند خانه خانم آغا.کسی بمن نگفته بود، ولی میشد حدس زد که من و کیان یا یکی از ما دو نفر قرار بود به پای میز محاکمه کشیده شود و مورد استیضاح قرار بگیرد با اینکه انتظار میرفت با چنین محاکمه ای مواجه بشویم با این همه هر دو نفرمان دست و پای خود را گم کرده بودیم و نمیدانستیم که باید چه رفتاری در پیش بگیریم.
(( فروغ تو که به اونها نمیگی من ـــ ))
((خیالت راحت باشه کیان! من لام تا کام چیزی نخواهم گفت))
((اگه تورو تحت فشار قرار بدن؟))
((تحت هر شرایطی جلو زبان خودمو میگیرم،چند بار از من قول میگیری؟))
طوری معصومانه و تظلم آمیز نگاهم کرد که برای لحظه ای از حدت و تندی خوم پشیمان شدم و در صدد دلجویی بر آمدم: ((حتی اگه خودم هم برم زیر سوال نمیذارم کسی تورو توبیخ کنه!))
((یعنی میخوای همه تقصیر هارو بندازی گردن خودت؟))
نگاهش کردم و چون پاسخ روشنی نداشتم به فکر فرو رفتم. به راستی من داشتم با خودم چکار میکردم؟اسم این از خودگذشتگی و جانفشانی را چه میشد گذاشت؟ جز جنون مالیخولیایی؟کسی نیست تا سرم را بکوباند به دیوار تا آن مغز پوک و گجی ام خورد شود و بیرون بریزد. واقعاکه زن ایثارگر و نمونه ای بودم. کی میخواد از چنین زن فداکار و دلرحمی تقدیر به عمل بیاره؟ خانوادم؟ فایل یا کیان؟ جدا که حالم داشت از بی عرضگی و حماقت و کودنی خودم بهم میخورد سکوت طولانی مرا که دید خیره در سوتو کور چشمان من گفت : ((تو اگر موضوع خودکشی رو مسکوت باقی بذاری اونوقت منم نصف بیشتر گناهان و اشتباهات زندگی مون رو گردن میگیرم!چطوره؟ ))
چه جالب! داشت چه لطف بزرگی در حق من روا میداشت! در حالی که تمام تصیر ها متوجه او بود آن وقت میخواست منت بگذارد و نیمی از قصور هارا گردن بگیرد ! نگاه سفیهانه و سنگین مراکه دید لبخند زدو یکی از شانه هایش را انداخت بالا! به نظر میرسید حالات و رفتارش قدری دستخوش تغییراتی محسوس شده در حال که نمیدانستم این تغییر و تحول تا چه حدی مثبت است و آیا اصلا تحولی در کار هست یا نه؟
(( من قول میدم گذشته هارو جبران کنم!))
حتم دارم اگر دهانم از فرط حیرت وا میماند جیغ بی اختیاری میکشیدم . چشم هایم داشت از کاسه میزد بیرون! نمیدانم! شاید دچار تحیل و اوهام شده بودم!آیا حقیقت داشت که او گفته بود قول میدهد؟
((باور کن راست میگم ! تصمیم دارم...تصمیم دارم خودمو عوض کنم!اصلا همه چیزو عوض کنم تو باعث شدی من متحول بشم! انگار زلزله ای به جونم افتاد و همه چیزو زیر و رو کرد! اینطور شگفت زده نش من شوخی نمیکنم! دارم خیلی جدی حرف میزنم!))
اگر به لبه تاقچه تکیه نزده بودم به طور حتم دچار سرگیجه ناگهانی شده بودم و بر زمین سقوط میکردم!حرف های او بیشتر به طنز میمانست ! آخر چطور ممکن است او این قدر ناگهانی متحول شده باشد؟! این امکان ندارد که راست گفته باشد ! خیلی بعید به نظر میرسد که در عرض فقط چند روز او خودش را عوض کرده باشد نه تنها او که هیچ موجود کله شق و لجوج و خود کامه ای مثل او قادر نیست چنین شاهکاری بکند و به طور ناگهانی از این رو به آن رو شود. با اینکه دلم میخواست حرف هایش را باور کنم اما ته چشمانش برق مرموزی میجهید که نمیگذاشت خام شوم و به راستی بپذیرم که او قصد اغفال و فریب من را ندارد برای همین هم با لحنی آمیخته به ظن و تردید پرسیدم:
((چیشد که یکدفعه تصمیم گرفتی خودت رو عوض کنی؟ تو که تا همین دیروز کسی جز خودت نبودی !))
برای لحظه ای از پاسخ دادن به سوال من عاجزماند و گیجو منگ نگاهم کرد اما به سرعت تمام تغییر و تحولات رفتار های آنی خودش را تحت کنترل در آورد و همراه با تک خنده ای کوتاه گفت:
(( دیروز رو فراموش کن! وقتی گفتم همه چیز عوض خواهد شد یعنی عوض خواهد شد!))
من قانع نشده بودم و هنوز با شک و تردید نگاهش میکردم و به خودم حق میدادم که نسبت به تغییر جبهه دادن او ، آنهم به طور آنی، مشکوک شوم و در صدد جست و جو و کنجکاوی بر آیم هرچند نمیدانستم برای رسیدن به حقیقت و روشن شدن نیمه پنهان ماه باید از کجا شروع میکردم؟ دادگاه خانوادگی منزل خانم آغا تشکیل شد و من و کیان در حضور همه به طور جدی محاکمه شدیم و از ما خواسته شد به گناهان و خطاهای خود اعتراف کنیم و بپذیریم کههرکداممان قصور کرده ایم و آگاهانه و نا آگاهانه تیشه به ریشه ی زندگیمان زده ایم.چیزی که برای همه عجی و غیر منتظره بود، اعترافات صریح و تکان دهنده ی کیان بود که تمام خطاهای ریز و درشت و صرفا آگاهانه خودش را پذیرفته بود و با قاطعیت تمام اعلام کرده بود که بیشتر از همه کوتاهی از جانب او صورت گرفته و اگر زندگی را برای من بغرنج و شکنجه اور و تلخ نکرده بود من هرگز تصمیم به خودکشی نمیگرفتم.

اگر چه اعترفات تلخ و بی پروای کیان شگفتی همگان را بر انگیخته بود اما باعث شده بود که در برخورد با او قدری مسامحت به خرج دهند و راه را برای جبران و بازگشت او به زندگی زناشویی باز نگه دارند .
از نظر همه همین که او به اشتباهش پی برده بود و به تک تکشان اعتراف کرده بود کافی بود تا از بسیاری از اتهامات بزرگ خویش تبرئه شود.
او پیش از این به بی توجهی به همسر و بی وفایی متهم بود و قرار بود در محاکمه او اعمال شاقه را در نظر بگیرند اما او با ترفند زیرکانه ای که همانا اقرار به اشتباهات سهوی و عمدی خودش بود توانست توی دل هغی بزرگ تر های فامیل نفوذ کند و حکم اجرائیشان را تحت تاثیر قرار دهد. اگر چه در پایان همه اورا بخاطر قبول بی چون و چرای خطاهای خویش مورد تحسین قرار دادند و به او فرصتی برای جبران بخشیده شد اما من با بدبینی خاصی خوشحالی و شور و شعف مرموز کیان را زیر نظر گرفته بودم و مطمئن بودم همه چیز طبق نقشه ای مکر امیز پیش میرود و کیان هرگز آن طوری که وانمود میکرد نسبت به رفتار های گشته خویش نادم و پشیمان نیست!
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







کاربر زیر بخاطر پست مفید از K_pantea سپاسگزاری کرده اند :

  #92  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,270
فصل 64

نمیدانم چِم شده بود که تب کردم و تا چند روز افتادم توی بستر!دکتر میگفت آنفلانزای فصلی یه!خودم معتقد بودم تب ناشی از فشار روحی شدیده!مادر و فتانه به نوبت از من پرستاری می کردند.کیان می آمد و می رفت و به طور محسوسی همۀ کارهایش مشکوک به نظر می رسید،اما کسی چندان در کارهای او دقیق نمی شد و موشکافانه آمد و شدهای او را بررسی نمی کرد.
اینکه وسط روز به خانه می آمد و ساعتی را توی اتاق خواب به قدم زدن مشغول می شد و مدام با خودش زیر لب زمزمه می کرد!به قدری متفکر و سر توی لاک خود داشت که اگر کسی صدایش میزد،یک آن به خودش می پرید.ولی از نظر کسی ظن برانگیز نبود و هیچ کدامشان را به فکر وا نمیداشت.اما من حتی در بستر بیماری به او فکر میکردم و به اندیشه های محتملی که در سر می پروراند.
حس مرموز و ناشناخته ای در من فریاد میزد کیان تورا به زودی رها خواهد کرد و در پی معشوق دیرینۀ خویش خواهد رفت.شاید از همین ترس و دلواپسی بود که با روح و جسمی بیمار در بستر افتادم و مأیوسانه از دریچۀ زندگی ام به آن سو سرک می کشیدم.
قلبم به من دروغ نمی گفت،کیان به زودی می رفت و مرا در غم آرزوهای پرپر شده ام به سوگ می نشاند.من حتی می توانستم در ضمیر وهم زدۀ خویش صدای ضجۀ قلبم را بشنوم که بر مزار خاطره ها مرثیه سرایی می کرد.هیچ کس نمی توانست کاری بکند.سیل رها شده بود و تمام سدها را شکسته بود.چه کسی می توانست با تهوری احمقانه در برابر این سیل خروشان قرار بگیرد و با اندیشۀ سد غرق گردد؟
بی گمان کسی یادش هم به آن سیل مهار شده موقتی نبود که پشت سد پشیمانی و ندامت زدگی اندک زمانی آرام گرفته بود و حال آن سد ترک برداشته بود(یا اینکه به کلی درهم شکسته بود)،همه خود را با بی تفاوتی محض به کنار کشیده بودند تا سیل بیاید و هر چه را که بر سر راهش است،با خود ببرد!
اندیشه جدایی کیان روز به روز با تحلیل قوای روحی و جسمانی ام بر وخامت وضع ضعف و بیماری ام می افزود و من بیشتر و بیشتر در بستر می ماندم و انگار که دیگر هیچ امیدی به بهبودی کامل من نبود.
"فروغ،تورو به خدا این سوپ رو بخور!اگه نخوری،مجبورم به زور بریزم تو حلقت!"
"اوه،فتانه!من سوپ نمی خوام!من باید بمیرم!باید..."
"این تنهاترین کار معقولانه ایه که تو باید بکنی اصلا کاش وقتی خودکشی کرده بودی...."
"فتانه!خودت رو کنترل کن!فروغ مریضه!یه کمی وضع اونو درک کن!"
فتانه نگاه مستأصلانا ای به بنفشه انداخت که در نگاهش تحکم یک اندرزگوی پیر دیده می شد.فتانه خستهبود.دو هفته بود که حتی بیشتر از مادر بر بالین من حاضر بود و التماسم میکرد که غذا بخورم،حتی برای خوراندن داروهایم نیز به التماس و خواهش و قسم و تمنا می افتاد!من به او حق می دادم،جز من کسی نمیتوانست از نظر فکری و روحی تا این حد اورا بفرساید و درمانده اش کند.
"چطور خودمو کنترل کنم، بنفشه!می بینی که چقدر ادا و اطوار در می آره!مگه دکتر نگفت بهترین دوا برای اون غذاس!ولی می بینی که کوفتش نمی کنه!دیگه واقعا خسته شدم.مادر که از پا افتاده!لابد دیگه نوبت منه؟"
بنفشه ظرف سوپ را ازدست او گرفت و نگاهی به من انداخت.من حواسم به فتانه بود که زانوی غم بغل گرفته بود و صورتش از فرط عصبانیت کبودشده بود."بیا بخور، فروغ جون!همه نگران تو هستن!خواهر و مادرت رو خسته کردی!زن دایی نوری که دیشب تا صبح بالای سرت بوده حالا بی حال و مریض توی اتاق افتاده!زن دایی نفیسه داره ازش مراقبت می کنه!تو با کی لجبازی می کنی؟با ما یا با خودت؟"
دلم می خواست فریاد می زدم:با خودم ،با شما،با همه،و بیشتر از همه با کیان!او که نه به بیماری زنش توجهی نشان می دهد،ونه به اوضاع به هم ریخته و از هم گسیختۀ زندگی اش اهمیت می دهد!و حالا داشت بی سر و صدا مقدمات رفتن و دل کندن خودش را فراهم می کرد.اما نگفتم!حتی نتوانستم آن همه عقده چرکین و متعفن را از گلویم قرقره کنم بیرون!هیچ رمقی در من باقی نمانده بود.آخر چطور می توانستم فریاد برآورم،وقتی فضای سینه ام از درد انباشته بود و بغض راه گلویم را بسته بود!
"من سوپ نمی خورم بنفشه!اشتها ندارم!"
"یعنی چی اشتها ندارم؟تو به مادرت قول داده بودی که غذات رو بخوری!ببین،اگه لب به چیزی نزنی،دکتر مجبور میشه دوباره آمپول تقویتی و چه می دونم از این کوفت و زهر مارا برات تجویز کنه!"
به دنبال لبخند تلخی که نا خواسته لبان ترک خورده و سپیدم را آذین کرده بود،گفتم:"بچه میترسونین؟"
بنفشه و فتانه نگاه پریشان و دردمندانه ای به سوی هم انداختند و هر دو هم زمانآه کشیدند.
نمی خواستم با امتناع و سرسختی خودم باعث آزار و شکنجه کسی شوم،اما دست خودم نبود.اشتیاق به زندگی را از دست داده بودم.میل به خوردن و نوشیدن نداشتم .حتی اگر از دست من ساخته بود،از استشمام هوا هم صرف نظر می کردم.فایده این زندگی تاریک زده چه بود،وقتی او داشت به آرزوهای طلایی خودش نیل می بخشید و می خواست که مرا همانند دندانی پوسیده بکند و دور بیندازد!
تنها کسی که در برابرش نه جرئت مقاومت و لجبازی داشتم و نه میتوانستم حرفی بزنم،ثریا بود.او آخرین طبیبی بود که با صلاحدید خانواده به دیدارم آمد و با تحکم و قدرت جادویی کلام خویش مجبورم می کرد بیش از حد نیاز یک بیمار بخورم وبیاشامم و حتی دقایقی از توی بستر برخیزم و به هوا خوری بروم.
"ثریا من نمی تونم از جام جم بخورم،اون وقت تو می گی بریم هوا خوری؟"
"بیخود کردی!هی کسی بهت چیزی نمی گه،تو خودت رو لوس می کنی و بدتر می چسبی به بستر بیماری!امروز هوا عالیه!روز اسفندی به این قشنگی ندیده بودم!بلند شو تا با هم بریم توی حیاط!"
حتی فکر اینکه بتوانم خودم را سرپا نگه دارم را نمی توانستم به مغز خودم خطور بدهم.ثریا دیوانه بود و فکر می کرد می تواند به زور مرا ببرد!
وقتی یکدندگی مرا دید و امتناع مرا از برخاستن از بستر،دستها را به کمر زد و تشر زنان گفت:"یا خودت بلند می شی،یا اینکه مجبور میشم از جا بلندت کنم!"
باز هم که سرسختی و بی تفاوتی مرا دید،زیرکانه گفت:"اون وقت به من خیلی فشار وارد می شه!تو که نمی خوای بچه ام سقط بشه،هان؟"
تیرش به هدف خورده بود.بس که این دختر باهوش و زرنگ بود و می دانست که نقطۀ ضعف من کجاست!خبر داشت حاضرم بمیرم،ولی بار دیگر مقصر سقط جنین او نباشم!
"خیلی خوب،می بینم که انگار مخالفتی نداری!صبر کن تا فتانه و بنفشه روبگم بیان کمک!می دونی که اصلا اوضاع و احوالم برای جنازه کشی مناسب نیست!"
فتانه و بنفشه آمدند،دست زیر بازوی من گذاشتند و کشان کشان مرا به داخل حیاط بردند.خیلی وقت بود که هوای تازه به ریه هایم نرسیده بود و حالا احساس می کردم نزدیک است که از حرص و ولع ریه هایم باد کنند و بترکند.
"پس چرا می لرزی؟"
"سردمه سوری! باور کن دارم یخ می زنم!"
"خاک بر سرت کنن!تواین هوای به این نازی تو داری یخ می زنی؟"
فتانه گفت:"می رم برات ژاکت بیارم!"
او که رفت من همچنان که در خودم فشرده می شدم ودندانهایم از فرط سرما به هم می خورد.نگاهی به چهره های هاج و واج اطرافیانم انداختم.خوب می دانستم که تاچه حد همه را نگران خودم ساخته بودم.مادر در آغوشم کشید و گفت:"چه خوب که از اتاق اومدی بیرون!"بعد رو به ثریا با لحنی ملاطفت آمیز ادامه داد:"فروغ اگه ترو نداشت،چی کار باید می کرد؟"
سوری خنده ای کرد و شانه ای انداخت بالا!ژاکتپوشیدم و کشان کشان به سوی تخت رفتم. خانم آغا برایم چای ریخت.فکر کردم: یعنی هوا انقدر خوب شده که دارن روی تخت عصرانه می خورن!
همه بودند،غیر از زن عمو نفیسه و کتایون که بنفشه گفت رفتند همین دور و برها خرید!هر چه که به عید نزدیک تر می شدیم،خرید کردنهای کتایون هم بیشتر می شد!
ثریا با اینکه هنوز شکمش برجسته نشده بود،اما مانتوی گشاد تنش بود و گشاد گشاد راه می رفت.کلی گفت و خندید و سر به سر همه گذاشت.خانم اغا می گفت ثریا با روحیه شاد وشنگولی که دارد،همه را جذب خودش می کند.
هنوز هورتی به چای نکشیده بودم که در حیاط به صدا در آمد.آرزو رفت که در راباز کند.فتانه گفت:"لابد کتی و زن عمو نفیسه ن!"
حدسش درست از آب در نیامد.کیان بود که سراسیمه و نفس بریده از در آمد تو و سلام نکرده دوید به سمت پله ها!ثریا نگاه همدردانه ای به سوی من انداخت.بعد برای اینکه کیان را برده باشد زیر سؤال،خطاب به مادرش گفت:"زن عمو نوری،این آقا کیان تازگیها چش شده؟"
زنعمو نوری که انگار اصلاً انتظار چنین پرسش ناگهانی و ظاهراً بی ربط را از خودش نمی کشید،من و منی کرد و گفت:"نمی دونم! مگه چش شده؟"
فکر می کنم ثریا می خواست یک دستی بزند و دو دستی بگیرد."همین جوری!خیلی رفتارش عوض شده!شما اینو نفهمیدین؟"
مادر که ناتوان زن عمو نوری را در توجیه و توضیح دید،به یاری اش شتافت و برای اینکه جو را عوض کرده باشد،گفت:"ای بابا!هر کی افتاد دنبال پول جمع کردن،رفتارش عوض میشه!شوهر های خودمون رو بگو که خیلی وقته عوض شد ه ن و ما به روی خودمون هم نیاوردیم!"
خانم آغا گفت: مرد باید بدونه که زندگی فقط پول نیست!چیزهای با ارزش تر دیگه ای هم هست که باید به اون بها داده بشه!"
ثریا حبه قند توی دستش را انداخت بالا وبعد توی مشت خود گرفت،سری جنباند و گفت:"دقیقاً همین طوره که خانوم آغا میگن!"
بعد قند را گذاشت توی دهانش.نگاهش مظنون و تفکر انگیز بود،وقتی داشت از بالای استکان با آن حالت تیز بینانه و دقیق همه را از نظر میگذراند."راستی،کسی از شما می دونه اقا کیان طی این مدتی که افتاده دنبال درآمد و پول جمع کردن،چقدر سرمایه ....منظورم اینه که کیسه هاش رو پر کرده؟هوم؟!"
به نظر می رسید این سؤال ثریا که بیشتر جنبۀ فضولی و کنجکاوی بی مورد داشت،داس بدبینی را به جان مزرعۀ افکار همه انداخته بود که سرها در گریبان اندیشه فرو رفت و سکوت و خاموشی محضی برقرار شد.
یک لحظه نگاه من و ثریا با هم تلاقی کرد،او خیره بر نگاه مبهوت و مات من چشمکی زد و چای را لاجرعه هورت کشید!
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







کاربر زیر بخاطر پست مفید از K_pantea سپاسگزاری کرده اند :

  #93  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,270
فصل 65
گاهی خوب بودم و گاهی بد!حتی زمانی می شد که از شدت تب به هذیان می افتادم و در بر بالینم احضار می کردند.این تب مزمن لعنتی نمی خواست دست از سر من بردارد.وقتی دیگر تب نداشتم و به زحمت از بستر می آمدم بیرون،با احساس ضعف شدیدی به گریه می گفتم(من دیگه حالم خوب نمی
شه!چون نمی تونم سرپا بمونم!نمی تونم!))
دیگران دلداری ام می دادند و سعی می کردند با حرفهای امیدبخش خویش خورشید زندگی را در قلب قطب زدهء من مهمان کنند!اما من به کلی از زندگی بریده بودم و فکر می کردم که آخرین روزهای عمر کوتاه خودم را سپری می کنم!
((کتی،کاش قبل از عید جشن عروسی تون رو برگزار می کردین!))
((وا؟آخه برای چی؟))
((می ترسم،می ترسم بمیرم و اون وقت جشن شما به هم بخوره!))
کتی با تعجب نگاهم کرد و لبهایش جمع شد.انگار رفته بود توی فکر!بنفشه درحالی که داشت دکمهء پلیور کمند را می دوخت،سری تکان داد و گفت(نمی دونم چطور دلت می آد حرف از مرگ بزنی.درحالی که هنوز بیست سالت نشده!))
کتی هم دنبالهء حرفهای بنفشه را گرفت و با لحنی که بوی ملامت و نکوهش می داد،گفت(نبینم توی این خونه کسی از مرگ بگه ها!در ثانی،مگه چه مرض ناخوشی گرفتی که فکر می کنی لاعلاج هستی و به زودی می میری؟))
چشمهایم را برهم گذاشتم و به ضجه های قلبم گوش سپردم.فکر کردم اگر او را از دست بدهم،حتی اگر جسماً نمیرم،قلب و روحم خواهد مُرد!چه یأس حزن انگیز و ملال آوری دامن زندگی مرا گرفته بود و خفت مرا تنگ کرده بود!
هر صبح که می شد ناباورانه پلکهایم را برهم می زدم و پیرامونم را از نظر می گذراندم.از این که صبح کسل آور وبی لطف دیگری را تجربه می کردم،ناراحت و ناراضی بودم و بر خود می ژکیدم!با این که می دانستم به زودی کیان را از دست خواهم داد،ولی کاری نمی کردم.با سکوت و خاموشی بی جهت خویش سعی داشتم به خودم بقبولانم که این اتفاق خواه ناخواه به وقوع خواهد پیوست و من یا هیچ کس دیگر قادر به پیشگیری از آن نیست.برای همین هم در خود می سوختم و نرم نرم می گداختم و تلاش می کردم که شعاعی از این آتش به درون کسی سرایت نکند و به نوعی دامنگیر نشود.
آن روز کیان داشت به خواست خانم آغا توی اتاق خودمان سوپ به دهانم می ریخت.گاهی که قاشق سوپ توی دستش بی هوا می ماند و او به جایی خیره می ماند،متوجه می شدم که حواسش جایی گرفتار است و به سختی در اندیشهء موضوع مهمی است.
((کیان!فتانه می گفت قراره برای عقد قرارداد همکاری با چند شرکت آلمانی آخر همین هفته به فرانکفورت بری!))
مثل آدمهای گیج و کم حافظه طوری نگاهم کرد که مجبور شدم دوباره حرفهایم را تکرار کنم!او درحالی که قاشق را در سوپ به رقص دراورده بود و سوپ را زیرو رو می کرد،یکی از شانه هایش را انداخت بالا!چیزی نگفت و کلی طول کشید تا آه سوزناکی را که لابه لای قفسهء سینه اش گیر کرده بود،به شکل یک نفس عمیق بکشد بیرون.
((کیان!!!))
نگاهم نکرد.قاشق را به دهانم نزدیک کرد.از خوردن امتناع کردم و با گلایه گفتم(چرا در این مورد قبلاً حرفی به من نزده بودی؟چرا من باید آخر از همه-))
((تو باید سوپت رو بخوری،والا از پا می افتی؟))
در آن لحظه که من مثل یک رود به شدت به طغیان افتاده بودم و کرانه هایم را درمی نوردیدم،تحمل آرامش ظاهری و ساختگی او دردناک بود.((ازپا بیفتم یا بمیرم چه اهمیتی برای تو داره؟اصلاً مگه برای تو مهمه؟))
نگاهش شرربار و غضبناک شد.با این همه توانست بر خشم نهان خویش فائق آید بگوید(معلومه که مهمه!تو دختر عموی من هستی!))
((دختر عموی تو))و به گریه افتادم.
او هم با تأثر نشسته بود و نگاهم می کرد.حالت نگاهش طوری بود که آدم به خطا فکر می کرد می خواهد به گریه بیفتد.دوبلره با خاطری آزرده و لحنی پرشکوه زار زدم(همین!فقط چون دخترعموی تو هستم برایت مهمه که...اوه،کیان!یعنی من به عنوان یک همسر و شریک زندگی تو برات هیچ اهمیت و ارزشی ندارم!))
((من کی این حرف رو زدم؟))
صدایش اندکی از حالت اعتدال خارج شده بود،من هم به تبعیت از او تن صدایم را کشیدم بالا(همین حالا!تو گفتی چون دختر عموی تو هستم،مرگ و زندگیم برایت مهمه!اما نگفتی چون زنم هستی-))
احساس کردم حسابی کفری شده است.لبهایش را ورچید و گوشه چشمی نگاهم کرد.بعد بشقاب سوپ را با لج گذاشت زمین وخیلی عصبی گفت(اصلاً اگر بمیری هم برایم اهمیت نداره!خوب شد؟))
وا رفتم و چشمانم را به سختی برهم فشردم.با این که دلم نمی خواست آن اعتراف تلخ را بشنوم،اما انگار راحت و آسوده شده بودم.وقتی به عنوان همسر و شریک زندگی اش هیچ اهمیتی برای او نداشتم،با هیچ عنوان دیگری هم نمی خواستم که...
او از جا بلند شد و در حالی که هر دو دستش را لابه لای موهای بلند و لختش فرو می کرد و به سمت عروسکهای روی طاقچه می رفت،گفت(من نمی دونم تو چی از جون من می خوای!کاش می دونستم!کاش!))
دیگر اشک نمی ریخت.اشک هایم به طرز حیرت انگیزی خود به خود پس زده شده بود.با این همه لحنم هنوز هم سرکش و عصبی و گلایه آمیز بود.((من چی از جون تو می خوام یا تو؟خیال کردی نمی فهمم قراره همه چیز از هم متلاشی بشه!قراره سیلی بیاد و-))
((تو از کجا می دونی؟هان؟))
طوری وق زده و خشم آگین نگاهم کرد که ترسیدم و لحظه ای جا زدم.اما تا چنگ دیگری بر موهای خودش انداخت و نگاهش را باز هم به عروسکها دوخت،تهور از دست رفته را باز یافتم و این بار با لحن آمرانه تری که گویی حرفها را هجی می کردم،گفتم:از کجا می دونم؟قلبم به من الهام می کنه که تو...که تو به زودی راهت رو می گیری و می ری!))
این حرف من باعث شد که حالت چهره اش تمسخر آمیز شود و در همان حالت به خنده بیفتد.درحالی که نیم تنه اش را به سمت من می چرخاند گفت(اوه،قلبت!چه قلب الهام بخش شگفت انگیزی داری!تا حالا ندیده بودم قلبی پیشگو از آب دربیاید!ببینم،تو دیده بودی؟))
اگر چه خودم را تحقیر شده می دیدم و چون دریایی طوفان زده به تلاطم افتاده بودم.اما چیزی نگفتم و در سکوت تماشایش کردم.حالا دیگر کاملاً به طرفم برگشته بود و مرا از نگاه متغیر و خصمانهء خویش بی دریغ نگذاشت.((خب،حالا فکر می کنی تا چه حد قلبت درست پیشبینی کرده باشه؟))
از زیر سایش دندانهایم گفتم(مطمئنم که قلبم به من دروغ نمی گه!))
اگر چه از کلام صریح و تند من کمی جاخورده نشان می داد و از آن حالت عصیان گری خارج شده بود،اما بی آنکه از تک و تا بیفتد،گفت(خب،حالا فرض می گیریم که قلبت به تو حقیقت رو الهام کرده باشه،تو چیکار می تونی بکنی؟؟))
احساس کردم از نوک پا تا فرق سرم از آتش پر مهیبی جزغاله شد.او چطور می توانست تا این حد لاقیدانه شک و تردید مرا به یقین مبدل سازد؟چطور می توانست پایه های امید واهی و کمرنگ مرا وقیحانه بلرزاند و در سکوت و خونسردی محض به تماشای واژگونی ابدی احساسات و عواطف سرشار من بنشیند؟
چانه ام از ازدیاد بغض و فوران اشک دچار رعشه ی ملال انگیزی شد و در همان حال که مأیوسانه و گله مند نگاهش می کردم،با صدای خفه و بمی گفتم(هیچ کاری!))
گویی خوشحال شده بود!من به عجز و درماندگی خویش اعتراف کرده بودم!و او دیگر بهتر از این چه می خواست؟
((پس قبول داری که کاری از دست تو ساخته نیست؟))
بی اعتنا به ضجه های قلب مجروحم،در خود شکستم و گفتم(نمی ترسی از این که نفرینت کنم؟))
مطمئن بودم که از فرط ناراحتی و درد و حرص است که آن طور غش غش به خنده افتاده!حتی وقتی که مرا به نیشخند گرفته بود هم می فهمیدم که چه حالی دارد و چه می کشد.((اوه!پس تو می خوای نفرینم کنی!ندیده بودم عاشقی به معشوق خودش لعن و نفرین بفرسته!البته می گن آه عاشق خیلی زود دامن معشوق رو می گیره،ولی عزیز دلم،من که دامن ندارم!))و با صدای بلند خندید.بعد هم عروسکها را یکی یکی از روی طاقچه برداشت و پرتشان کرد به سمت من.
من سرم را دزدیده بودم و در حالی که بی صدا می گریستم،خطاب به او گفتم(تو قول داده بودی همه چیز رو جبران کنی!یادت نیست؟))
چشمان گشاد خود را که با جرقه های آتش خشم و نفرت شعله می کشید،به جان من انداخت و گفت(بله،قول داده بودم!اما به خودم قول داده بودم،نه به کس دیگه ای!تو که قلب پیشگوی الهام بخشی داشتی،چرا گول منو خوردی،هان؟))
فکر می کردم آتش گنگ و تند و تیزی در تمام وجودم سراسیمه شعله می کشد.چشمانم را بر هم گذاشتم و سست و بی حال گفتم(کاش این تب لعنتی جون منو می گرفت تا تو راحت بشی!یعنی همه راحت بشن!))
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







کاربر زیر بخاطر پست مفید از K_pantea سپاسگزاری کرده اند :

  #94  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,270
فصل 66


«کیان، امروز اومدم شرکتتون ، ظاهرا تعطیل بود!»
نمی دانم آیا فقط من احساس کرده بودم ، یا واقعا از این کلام کیوان رنگ از رخسار کیان پرید وآن طور به لکنت افتاد:«خب! خب! چیز....راستش گفتم چند روز مونده به عید شرکت رو تعطیل کنیم وتمام بچه ها رو به مرخصی بفرستیم!خب ، خیلی وقته که به هیچ کدومشون مرخصی داده نشده و از این بابت...از این بایت خیلی ها از دست من دلخور بودن !»
کیان اینها را گقت ویک لیوان آب را لاجرعه سرکشید.کیوان جویده جویده گفت:«اومده بودم تا یه مقدار پول ازت قرض بگیرم!»
منوچهر دیس برنج را روی بشقابش گرفته بود وداشت بشقاب خالی اش را دوباره پر می کرد.«کلی پول کم آوردیم! راستش نباید بی محابا اون همه فرش ور خالی می کردیم توی انبار!»
پدر که طرف راست کیان نشسته بود، لبهایش را جمع کرد وداد جلو! به نظر می رسیدتوی دل بی تجربگی آن دونفر را در امر تجارت به ریشخند گرفته بود.عمو مصطفی با خنده گفت:«اگه طمع نمی کردین ، این همه مقروض نمی شدین!»عمو مجتبی با لحنی میان شوخی وجدی گفت:«به من هم بدهکارین!یادتون باشه پریروز هزار تومن پول خرد از من قرض کردین!»
کیوان خندید:«لابد باید با سودش پرداخت کنیم!»عمو مجتبی چون نتوانست با لپ هایی پر حرف بزند، شانه انداخت بالا وسری تکان داد .فتانه سینه ی مرغ آب پز را قطعه قطعه کرده بود وچند دقیقه یکبار یه قطعه از آن را به زور توی دهانم می گذاشت.من همه ی حواسم به کیان بود که ظاهرا دیگر اشتهایی برای خوردن شام نداشت.فردا روز پروازش بود واین طور به نظر می رسید که بسیار هیجان زده و دلواپس است.هرچند او این هیجان زدگی را به شکل بسیار خفیفی بروز می داد وتا آنجا که امکان داشت خودش را بی تفاوت جلوه می داد.چون شب آخری بود که قبل از رفتن به آلمان در میان ما بود، همه سعی می کردند بگو و بخند راه بیاندازند ومزه پرانی کنند وسر چیز های بیخودی غش غش بخندند وبر سر وکول هم بزنند.
حسی به من می گفت کیان پیش از اینکه از رفتن خودش خوشحال وهیجان زده باشد، استرس دارد واز چیزی رنج می برد.نمی توانستم این نگرانی واسترس سر پوشیده ونهانی را به آزار وشکنجه ی وجدانش ربط بدهم!مطمئن بودم او با لالایی عشق بهنوش وجدان خودش را خوابانده وتا خودش اراده نکند، به همین راحتی از خواب بیدار نخواهد شدوگاهی که متوجه میشد در تیررس نگاه موشکافانه و اندیشناک من قرار دارد، با دستپاچگی محسوسی خودش را به چیزی مشغول می ساخت وتا آنجا که امکان داشت سعی می کرد به سوی من نگاه نیندازد! گویی با نگاه کردن به من تمام شرایط روحی اش به هم میریخت واعتماد به نفس خودش را ازدست می داد.
آن شب ، همه تا نیمی از بامداد در اتاق پنجدری خانم آغا بیدار بودند و با هم گپ می زدند ومی گفتند و می خندیدند.تنها من وکیان بودیم که گهگاهی با یک لبخند تصنعی ومحو در قهقه های بلند ودسته جمعی دیگران شرکت میکردیم وبه زور از نگاه کردن به چشمان هم اجتناب می ورزیدیم.شاید تنها من میدانستم که کیان برای همیشه می رود وآنها اگر می فهمیدند که موضوع رفتن کیان هیچ ربطی به قرار دادهمکاری با شرکت های پیمانکاری ومهندسی آلمان ندارد، بی گمان این همه گل نمی گفتند وگل نمی شنیدند.
یکی دو شبی بود که دیگر تب نمی کردم، اما هنوز بی حال و بی رمق از توی بسترم جنب نمی خوردم.فکر می کردم اگر از جای گرم ونرمم بیایم بیرون، حتما از سرما خواهم مرد.نمی دانم چه شد که کتایون بحث را به سوغاتی کشاند و به یکباره شور وهیجانی که نرم نرم داشت فرو می نشست وبا خمیازه های پی در پی بزرگتر ها رفته رفته همه خود را برای رفتن به بستر خوا ب آماده می کردند، دوباره اوج گرفت وبه شور وشادی تبدیل شد.همه از کیان چیزی خواستند ومنوچهر داوطلبانه فهرستی از تقاضاها وکادوهایی که کیان قرار بود بخرد، تهیه دیده بود.کیان در مقابل تنها لبخند زده بود.
از ان لبخندهای پوچ که آدم را احمق وکودن جلوه می دهد.مثل ادمهای کم هوش و حواس بی انکه هیچ کادویی را به خاطر بسپارد، فقط سرتکان میداد که یعنی باشد می خرم.نوبت به من رسید وسکوت معنی دار من که ادامه پیدا کرد، پچ پچ وزمزمه ها از این سو و آن سو بلند شد.
زن عمو نوری گفت:«شاید فروغ جون خجالت می کشه جلوی ما یکی یکی چیز هایی رو که می خواد لیست بگیره!»
کتی هیجان زده گفت:«وای ! مگه چه خبره؟»
فتانه گفت:«من می دونم فروغ چی می خواد!»
همه گفتند:«چی؟»
فتانه لحظه ای مکث کرد وبعد با صدای بلند وشادی بخشی گفت:«نخودچی؟»
شلیک خنده که بلند شد، عمو مجتبی دست انداخت گردن کیان وبا لحن با مزه ای گفت:«اگه قرار باشه برای من که عموت هستم یه کادو بیاری وبرای فروغ که دختر عموته چند کادو، من حسابی قهر می کنم! یادت باشه هرچی برای فروغ گرفتی ، باید برای عمو جونت هم بگیری!»
زن همو نفیسه در حالی که به نظر می رسید نزدیک است از فرط خنده منفجرشود، با تمسخر گفت:«حالا اگه خواست چیز زنونه ای برای فروغ بخره چی؟»
عمو مجتبی از رو نرفت وبرگشت وخطاب به زنش گفت:«خب، می فروشمش به تو!»من نگاهم به کیان بود که سر به زیر و متفکر داشت با گل های ریز وخوش نقش ونگار قالی دستباف زیر پایش بازی می کرد.فکر می کردم این لحظه او چه احساسی ممکن است داشته باشد؟آیا از خودش خجالت نمی کشد؟آیا وجدانش در کوره ی ندامت وتحسر نمی گدازد؟نه!دیگر مهم نیست! او می رفت برای همیشه ومن بعد از این باید به تنهایی ام عادت می کردم! چرا باید مانع از رفتنش شوم!در حالی که او دلش با من نیست؟شاید با لو دادن قضیه فقط بتوانم جسم اورا نزد خودم نگه دارم، اما قلب وروحش را هرگز! او قلب و روحش را برای ابد به محبوب خودش بخشیده وچه بهتر که جسم خودش را نیز به وصل او در بیاورد! من می خواستم مالک بی چون وچرای قلبش باشم که نیستم، پس دیگر چه اهمیتی دارد که برود یا بماند؟مطمئن بودم که در نهایت سلامت وصحت عقلی به این نتیجه رسیده بودم که باید راه را برای رفتن او هموار نگه دارم.او هرگز کبوتر دلش را بر بام خیال من نمی نشاند.او هم پرواز کبوتر خیال خودش وبد ومرا برای همیشه به زباله دان فراموشی سپرده بود!او باید می رفت ، همچنان که تقدیر مقدر کرده بود برود! من هم باید بعد از این به ناله های دلخراش قلب مجروح وزخم دیده ام عادت می کردم.بسیاری از عادت ها دوست داشتنی اند، اما رو به کهنگی که بگذارند، تکرارشان خسته کننده وملال انگیز می شود. ومن باید خودم را برای تحمل یک درد ابدی که از گزش بی وفایی او حاصل می شود، آماده می کردم.
کتایون بار دیگر از من پرسید:«تو می خواهی کیان از آلمان چه سوغاتی ای برات بیاره؟»آن لحظه همه ی حواسم را داده بودم به کیان که رنگ باخته بود ودر خود فرو رفته گویی بر خودش می ژکید.کتی از سکوت ممتد ونگاه خیره ومبهوت من فکر کرد ممکن است متوجه پرسش او نشده باشم، برای همین هم دوباره پرسید:«دوست داری کیان چه سوغاتی برات......»
کمی بی حوصله با لحنی سرد وبی روح گفتم:«من فقط سلامتی شو می خوام وهر کجا که هست خوشبختی اش رو از خدا آرزو می کنم!»
گویی حرف عجیبی زده بودم .همه جا خورده وشگفت زده نشان می دادند! انگار دچار سرگیجه شده بودند!خدای من!مگر کجای حرف های منتا این حد حیرت انگیز بود!من واقعا از ته دلم خواهان سعادت وبهروزی او بودم ، سوغاتی می خواستم چه کار وقتی او دلش را برای محبوب خویش یادگاری می برد واحساسات لطیف و مهر آمیز خود را به او هدیه می کرد!از نگاه های عجیب وسر در گم اطرافیانم دل خسته وملول شده بودم.حتی از بهت سنگینی که کیان را در اندیشه ای به ظاهر دور ودرازی فرو برده بودنیز به تنگ آمدم.روی همین اصل چون آن شب نشینی طولانی وگفت و شنودهای خالی از لطف و بی مزه را خارج از تحمل خود دیدم، خطاب به فتانه با لحن نزاری گفتم:«منو به خونه م ببر، فتانه جون!انگار دوباره تب به سراغم اومده ! خواهش می کنم کمکم کن تا...» و او کمکم کرد تا از جا بر خیزم.
در میانه ی راه ، بنفشه هم به کمکمان آمد.چشمانم هر لحظه بیشتر سیاهی می رفت ویک بار نزدیک بود میان بازوان فتانه وبنفشه پس بیفتم!
مادر با نگرانی از من پرسید:«داروهات رو خوردی؟»
درحالی که به زحمت گام بر می داشتم ، گفتم:«احتیاج به دارو نیست!» و توی دلم ادامه دادم:کار دل دیگه از این حرف ها گذشته! هنوز دارویی که بشه با اون زخم عمیق وتاول زده ی قلب شکسته عاشق رو تسکین ببخشه، کشف نشده! پس باید با این درد عظیم وبی پایان بسوزم وبسازم، مثل تمام عاشق های دنیا که دردی چون من فضای سینه هاشون رو پر کرده و قلب هاشون رو.....
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







کاربر زیر بخاطر پست مفید از K_pantea سپاسگزاری کرده اند :

  #95  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,270
فصل 67

کیان چمدانش را بسته بود. با اینکه تمام وسایل مورد نیازش را با دقت و وسواس خاصی جمع آوری کرده بود ، اما با حالی شک آمیز دو بار چمدان را باز کرد و همه چیز را بیرون ریخت و از نو چید. متزلزل و پریشان احوال به نظر می رسید. رنگ چهره اش مثل گچ روی دیوار بود! گهگاهی نگاه بی قرار و نا آرامش روی چهره ی من مات می ماند.
من با اینکه سعی داشتم کمترین توجهی به اوضاع و احوال و به هم ریختگی روحی و روانی او نداشته باشم ، اما نمی توانستم و قادر نبودم که دگرگونی های ظاهری و باطنی ام را تحت کنترل خویش درآورم و ملتهب و منقلب نشان ندهم. چیزی از درونم هر لحظه به من نیشتر می زد و من درد جانکاهش را به جان می خریدم و مجبور بودم که آن را تحمل کنم ، چرا که به خود قبولانده بودم کیان باید برود.
« فروغ! تو نمی خوای چیزی بگی؟ »
عجیب بود که پر از حرف ناگفته بودم ، اما فکر می کردم دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده است! « تو که درحال رفتنی! چرت و پرت های منم که هیچ وقت برای تو ارزشی نداشتن! »
او سرش را به زیر انداخت. داشت انگشتش را روی چمدان خود که پهلو گرفته بود ، می کشید. دیگران من و او را توی اتاقمان به حال خویش رها کرده بودند که با هم وداع کنیم. اما من ترجیح می دادم این وداع در ظاهر خصوصی ، در برابر همه صورت می گرفت! این طور هم من راحت تر بودم ، هم او که به طور شگفت انگیزی خضوع و خشوع پیدا کرده بود.
« فروغ ، چرا چیزی به کسی نگفتی؟ »
اوه خدای خوبم! کمکم کن نگاه به نگاهش ندوزم! هیچ وقت نمی خواهم اورا در هیچ حالتی تا این حد سرگشته و حیران و درمانده ببینم! درحالی که به سختی تبلور اشک در کاسه ی چشمانم جلوگیری می کردم ، گفتم :« همیشه و هر وقت از من می پرسیدی چرا ، دلم می خواست داد بزنم چون دوستت دارم ، اما امروز حسی با منه که بسیار با اون بیگانه م! حس غریبی که با سرکوب تمام علایق قدیمی م منو درحالتی خنثی با خودم رها کرده! »
گوشه چشمی نگاهم کرد و بی تأمل گفت :« معنی حرفهات رو نمی فهمم! این یعنی تو دیگه __ » و ادامه نداد.
شاید هضم این حقیقت که من دیگر او را دوست نداشته باشم ، برای او سخت و زهرناک بود که تا این حد چهره اش پر چین و چروک شده بود.
سعی کردم نسبت به تحولات ظاهری سیمای درهم کشیده اش بی اعتنا جلوه کنم. « راستش رو بخوای کیان ، خودم هم گیج شده م! نمی دونم آیا چون مثل همیشه دوستت دارم چیزی به کسی نگفتم ، و یا چون دیگه مهرت رو به دل ندارم رفتنت یا موندنت برام معنا و مفهومی نداره! »
زل زل نگاهم می کرد. با دهان نیمه باز و چشمانی گشاد و وق زده! شاید حتی در خیالات واهی خودش هم نمی دید که روزی از من بشنود به علاقه ی خودم نسبت به او دچار شک و تردید شده باشم. حتی خودم هم سخت از شنیدن حرف هایی که انگار کسی توی دهانم انداخته بود ، جا خورده بودم.
کمی طول کشید تا از آن حالت وارفتگی به خودش باز آید و وقتی به هوش شد ، با حرکتی چمدان را از زیر بغل خود سُر داد و همراه با این حرکت نصفی از بدنش انگار که تکیه گاه خودش را از دست داده باشد ، لخت و رها شد و به اجبار دوباره چمدان را به خود چسباند. بعد همان طور که پی در پی پلک می زد و به جایی روی دیوار و سقف و فرش خیره می ماند ، با لحن مشوش و از هم گسیخته ای گفت :« چه خوب! چه خوب که این حرف ها رو از زبان تو شنیدم! »
بعد خودش در تصدیق حرف های خودش سری جنباند و در ادامه با اطمینان خاطر بیشتری گفت :« خیلی خوب شد! حالا دیگر راحت شدم! شاید باورت نشود که ... باورت نشود که ... » و ناگهان زبانش گرفت.
ولی من می دانستم چه می خواهد بگوید. شاید باورم نمی شد اگر می گفت که تا چه حد از رفتن خودش و به حال خود واگذاشتن من عذاب وجدان می کشد و ناراحت است! حق داشت خیال کند که باورم نمی شود چون نمی توانستم چمدان بسته ی او را ببینم و باور کنم که به وجدانش سیخونکی زده شده و او به راستی از رفتن خویش افسرده دل و ناراضی است!
با خود عهد کرده بودم تحت هیچ شرایطی حرفی نزنم. چیزی نگویم که باز دلم را به زاری بکشانم و او خیال کند که مثل همیشه دارم محبت را از او گدایی می کنم! نه ، به هیچ وجه! دیگر حاضر نبودم به خاطر دل صد پاره ام آخرین بقایای غرور خویش را به خاک و خون بکشانم! او در هر صورت می رفت ، چه با لابه و زاری به دست و پاهایش بیفتم و چه نیفتم! او می رفت و تنها از خواهش ها و التماس های من ردپایی از خفت و خواری باقی می ماند!
« ببین ، کیان! هیچ وقت دلم نمی خواست روزی تو زندگی م با چنین صحنه ی تلخ و غم انگیزی مواجه بشم. همیشه فکر می کردم اگه چنین وضعی پیش بیاد ، من نمی دونم که چه باید بکنم و از فرط استیصال و بیچارگی نفسم بند خواهد اومد. اما حالا که خواسته و یا ناخواسته تو رفتنی شدی و من با چیزی که از رو به رو شدن با اون تا حد مرگم واهمه داشتم مواجه شده م ، دیگه تحمل هرچیز برای من سهل و آسان می شه! نمی گم با رفتن تو آب از دل من تکون نمی خوره ، چون تو می دونی که دروغ می گم. اما از تو خواهش می کنم اینو بفهم که من دیگه نمی خوام دست به هر ترفندی بزنم تا جسم تو رو در کنار خودم داشته باشم! یا روح باید به جسم برگرده ، یا جسم به روح! من که می دونم تو در هر حال نمی تونی قلب و روحت رو به جسمی که پیش منه ، برگردونی ، پس چرا جسمت رو به قلب و روحت نرسونی ... اوه! خودم فکر می کنم حرف عجیبی زده باشم! سالهای ساله که با امید واهی به دست آوردن قلب تو با خودم جنگیده م. با اینکه مطمئن بودم روزی به این آرزوی محال رنگ و بو خواهم بخشید ، اما همه چیز بر خلاف اونچه می خواستم و پیش بینی می کردم رقم خورد. نمی دونم چرا ، ولی نمی تونم مطمئن باشم که در بعضی از محاسباتم دچار خبطی نشده م! تو راست گفته بودی! ازدواج ما از همون روز اول اشتباه بود ... تو باید بفهمی که اعتراف کردن به این حقیقت دردناک تا چه حد می تونه برای من سخت و جانگزا باشه! ولی حالا که موسم جدایی سر رسیده و تو مسافر جاده های فاصله هستی ، من ناچارم به حقایق دیگه ای هم اعتراف کنم! با اینکه دلم می خواد داد بزنم که رفتن تو مرگ منه ، قَسَمت بدم که قید رفتن رو بزنی و التماست کنم که از من جدا نشی ، اما صدای فریادمو تو گلویم می شکنم! حاضرم بیش از اینها هم تو خودم بشکنم و فنا بشم ، اما دیگه به پاهات نیفتم و متعرضانه عشق رو از نگاه یخ زده ی تو تمنا نکنم! تو از آن من نیستی ، کیان! هیچ وقت از آن من نبودی و نخواهی بود! تو به کسی تعلق داری که عاشقش هستی ! شاید من تا حالا سرخر بودم و بدتر از اینها ، انگلی بودم که تو مجبور بودی در برهه ای از زمان بنا بر مصلحت هایی خودت رو به وجودش سازگار کنی و به دور از عادت ها گاهی وقت ها به اون روی خوش هم نشون بدی! اما کیان ... حالا که می خوای بری حتی دقیقه ای درنگ نکن! چمدونت رو بردار و با آخرین سرعت ممکن از اینجا برو! »
مجبور شدم برای زدودن اشکهایی که بی محابا از پهنای صورتم جاری شده بود ، میان کلامم وقفه ای ایجاد کنم. وقفه ای که داشت به سکوتی عمیق و دلهره آور مبدل می شد. فکر می کردم به عهد خودم پای بند نبوده ام! قسم خورده بودم به گریه نیفتم ، اما حالا داشتم مثل بچه های کتک خورده زار زار می گریستم. با اینکه دلم نمی خواست او را تحت تأثیر قرار دهم و یا ترحم او را نسبت به خودم برانگیزم ، با این همه نتوانستم چشمه ی جوشان اشک هایم را به تعجیل بخشکانم!
او لحظه ای لب وا کرد چیزی بگوید ، اما انگار از گفتنش منصرف شد! بعد از جا برخاست ، چمدانش را هم به دست گرفت. من قلبم درون سینه داشت پر پر می زد و انگار که هر لحظه می خواست برای همیشه از تپش بیفتد. اما ترجیح می دادم همان لحظه از حرکت بایستد تا لحظه های رفتن او را شاهد نباشم!
سر به زیر و متفکر و خموش وقتی از برابرم می گذشت ، لحظه ای برگشت و نگاهم کرد. در نگاهش حالتی که نشان دهد از تصمیمی که گرفته تا چه حد پشیمان هست یا نیست ، وجود نداشت. اما چیزی آن ته برق می انداخت. چیزی که اول خیال کردم انعکاس نور است روی مردمک چشمانش ، که بعد فهمیدم سوسوی اشک است. اشک های به هم قفل و زنجیر شده که معلوم نبود چرا از گوشه ی چشمانش نمی آویخت!
دوباره حرفی آمد تا نوک زبانش و او قورتش داد! نمی دانم ، شاید می خواست بغضی را که داشت به دیواره های گلویش می چسبید و متورم می شد ، ببلعد و ظاهراً موفق هم نبود. چون صدایش زیر فشار بغض مرتعش و دورگه شده بود! « همیشه در التهاب این لحظه می سوختم. در آرزوی رسیدن این لحظه بارها و بارها با بی قراری و بی تابی مردم و زنده شدم ، اما نمی دونم چرا حالا که به انتهای آرزوهام رسیدم و لحظه ای که مشتاقانه انتظارش رو می کشیدم پیش رو دارم، تردید و دودلی به وجودم رخنه کرده! تو می دونی چرا تردید درست لحظه ای که در تصمیم خودت مطمئن و راسخ هستی ، به ضمیر افکار هجوم می آره و مثل وزنه ی سنگینی پاها رو بر زمین می چسبونه؟! »
به سختی می توانستم از توی بسترم برخیزم. خودم می دانستم که تا چه اندازه نحیف و شکننده و پریده رنگ هستم. هنوز به سلامتی و صحت کامل نرسیده بودم. داشتم با رعشه ای مضاعف که از غم رفتن او گویی از فشار و حمله ی عصبی تنم را می سوزاند به احساس سرما و برودتی که طی این مدت همیشه با من بود ریشخند می زدم.
مثل آدم هایی که در فضای خالی از کسیژن نفس می کشند. و سعی دارند با نفس های عمیق آخرین ذرات معلق اکسیژن را با حرص و ولع ببلعند و در حال از نفس افتادن هستند، گفتم :« کیان، بیشتر از این عذابم نده ... همه بیرون منتظرت هستن! » این ها را گفتم و ناگهان انگار که چیزی از عقب پاهایم را درو کرده باشد ، زانوانم تا شد و درست در لحظه ی سقوط او که چمدانش را رها کرده بود و به سرعت به سمت من جهیده بود ، مرا روی بازوان خودش گرفت.
اولش که باورم نشد که به شانه های او تکیه زده ام ، اما وقتی نفس های مقطع و ملتهبش به گونه ام خورد، با احساسی شوریده و رخوت زده، سست و بی حال گویی که تمام اعضای بدنم شل و رها شده باشد و با حالتی دلکش و آسودگی محض چشم هایم را بر هم گذاشتم و با لحن کشداری گفتم :« تو نباید دچار تردید بشی! یا می ری یا می مونی ، ولی بدون هم تصمیمی که بگیری من دوستت خواهم داشت! »
احساس کردم در آن حالت که من به او آویزان بودم، او خودش را معذب و ناراحت می بیند. برای همین هم از آن حالت خلسه و رویازدگی خودم را کشیدم بیرون و تکیه زدم به دیوار! نمی توانستم از آن احساس عمیق و آتشینی را که روی بازوان او به قلبم سرازیر شد، فراموش کنم و مطمئن بودم حتی تا آخر عمرم نیز آن لحظه تکرار نشدنی را از خاطر محو نخواهم کرد.
در حالی که خودم را به دیوار می کشیدم و به عروسک های کیان و فروغ روی طاقچه می رساندم، با حالتی رقت آمیز گفتم :« فقط نمی دونم بعد از تو باید چی کار کنم؟ »
عروسک ها را برداشتم. نگاه کور و ماتم روی چهره های معصوم و پارچه ای شان محو مانده بود. بغض اجازه نمی داد به راحتی نفس بکشم. « واقعاً نمی دونم! ببینم ، تو می دونی من باید بعد از تو ... » و برگشتم و نگاه مملو از اشک خود را به دیده اش دوختم.
او مثل همیشه از نگاه مفتون و واله و گریان من گریخت. شاید دیدن آن چشم های غمگین بارانی دیگر از تحمل او خارج شده بود.
سرهای عروسک ها را به هم چسباندم و با حالتی میان خنده و گریه گفتم :« یادت هست روزی که عروسک رو دادم به دستت، تو چی کار کردی، هان؟ اوه! عروسک رو پرت کردی جلوی پاهام ( همراه با خنده ی عصبی ) در نهایت بی رحمی و سندگدلی! نفهمیدی من با چه عشق و شور و علاقه ای __ »
به حرف هایم ادامه ندادم و باز هم سر برگرداندم و نگاهش کردم. نه اینکه بخواهم با آن نگاه های سنگین و گهگاه ملامتش کنم ، یا به وجدان خفته اش بیدار باش بگویم. چون من با خودم عهد کرده بودم که هرگز به تضرع و تقلا نیفتم تا او را دوباره به خودم برگردانم.
عروسک فروغ را به طرفش گرفتم و گفتم :« بگیر! عروسکت رو بگیر! نمی خوام از تو چیزی به یادگار داشته باشم! عروسک منم مال خودم! »
او عروسک را از دست من کشید. حالا انگار سبک تر شده بودم. او داشت به عروسک فروغ نگاه می کرد که به او لبخند می زد. من عروسک کیان را روی سینه ام فشردم و با صدای ضجه واری گفتم :« آدم لحظه ای رو که مدتها بی تابانه در انتظارش بود ، با این تردیدها و احساسات گذرا و بی پایه و اساس خراب نمی کنه! برو ، کیان! برو! »
در صدای او هم رگه ای از بغض می جوشید ، اگر چه حزن نگاهش همچنان به جان من آتش می کشید. « تو چیزی از من نمی خوای! »
برای لحظه ای احساس کردم نفسم برای همیشه بند آمده است. اما بخت با من یار نبود ، چرا که دوباره با سماجت و تقلا خودش را از حبس رها کرد. « چرا! من ... یه مقدار پول می خوام! خیلی کم! خیلی __ »
اجازه نداد روی مقدار کم مبلغ مورد نیازم تأکید کنم. « خیلی خوب ، بگو چقدر؟ می خوای چک بنویسم؟ چون همه ی پول ها رو ریختم به حساب و پول زیادی همراهم نیست! »
دوباره لبخند بغض آلودی زدم و همراه با تکان سر که انگار خیلی هم غیرارادی نبود و شاید تأسف مرا به تصویر می کشید ، گفتم :« پول زیادی نمی خوام! فقط پنج هزار تومان! »
« فقط پنج هزار تومان؟! »
سرم را تکان دادم که یعنی بله ، فقط پنج هزار تومان! انگار ناخواسته به اعصابش ناخنک زده بودم و احساساتش را جریحه دار کرده بودم ، چرا که با لحن آشفته ای گفت :« گفتم پول زیادی همراهم نیست ، ولی نگفتم که ... خیلی خوب ، فقط به من بگو مبلغ واقعی مورد احتیاج تو چقدره؟ قول می دم از فرانکفورت به حسابت واریز کنم! »
داشتم از فرط خنده و سوزش و دردی که هم زمان سینه و قلبم را هوایی کرده بود ، بر خود می پیچیدم. اوه! شوهر من چه قلب رئوف و مهربانی داشت. می خواست با این اقدام خیرخواهانه اش دست کم گوشه ای از بدهکاری های خود را نسبت به من جبران نماید و قدری بر جراحات وجدان خفته اش تسکین بخشد.
برای اینکه هم خودم را خلاص کرده باشم و هم او را ، گفتم :« نه ، کیان! فقط پنج هزار تومان! به ثریا بدهکارم! »
چمدانش را گذاشت زمین. به سرعت از جیب کتی که به تن داشت یک بسته اسکناس کشید بیرون و بعد به طرف من گرفت. نمی خواستم خودم را ذوق زده نشان بدهم. بعد از این همه خساست و دست و دل سفتی ، حالا که داشت می رفت سرکیسه را شل کرده بود. نباید می گذاشتم خیال کند که به من باج می دهد تا دهان لقی نکنم. فقط پنج هزار تومان برداشتم. اصرار کرد همه را بگیرم ، و من فقط نگاهش کردم و در دل به او خندیدم. او معنی نگاه های خیره و گستاخ مرا خوب درک می کرد. لازم نبود خودش را بیش از این به حماقت و تجاهل بزند.
وقتی دوباره چمدانش را در دست گرفت ، انگار دیگر رمقی در بدنش باقی نمانده بود! حتی به نظر می رسید چمدان هم در دستش سنگینی می کند. عروسک فروغ را گذاشته بود توی جیب پنهان کتش. بعد نگاه غمزده ای به من انداخت ، و من از هجوم دلسردی و سرخوردگی خودم را رو به اضمحلال و سقوط ابدی می دیدم. با اینکه سفت و سخت تکیه زده بودم به دیوار ، با این همه هر آن می ترسیدم که سُر نخورم و نلغزم پایین.
« فروغ! من فقط می تونم بگم که متأسفم! »
چرا نمی فهمید که تأسف او دردی را از من دوا نمی کند؟ چرا متوجه نبود که هیچ کدام از شکستنی های سراسر وجودم را نمی شود با تألم و تأثر واپسین او بند زد؟ او داشت برای همیشه می رفت و انتظار داشت من دلم را به تأسف لحظه های آخر او خوش کنم!
« نفرینم که نمی کنی ، هان؟ »
دلم نمی خواست سوسوی اشک را در ژرفای چشمانش ببینم و منقلب شوم ، برای همین هم نگاهم به عروسک کیان بود. اگر چه قلبم از هر سو گویی به سیخ کشیده می شد ، اما با این همه گفتم :« نفرین من برای تو دعاس! »
آه ، خدای من! چرا نمی ره؟ چرا راحتم نمی ذاره؟ حتی این دقایق آخر هم به شیوه ی دیگه ای داره ذره ذره شکنجه م می کنه!
« فروغ ، بعد از من با یه مرد خوب که قدر تو رو بدونه ازدواج کن! خودت رو پاسوز من نکن! چون من ... من ... »
مطمئن نبودم زبانش گرفته بود. خودش خواسته بود که حرف هایش ناتمام بماند. شاید می خواست بگوید چون من با این همه بی مهری و بی وفایی هایم شایسته ی پاسوزی تو نیستم ، یا اینکه قصد داشت بگوید من هرگز به سوی تو باز نخواهم گشت پس بی خودی دلت را به امید واهی بازگشت من خوش نکن!
وقتی به حرکت افتاد ، مثل این بود که دارد پاهایش را دنبال خودش می کشد. می خواستم از آن همه سستی و خودداری محض درآیم و به سویش پر بگیرم و خودم را به دست و پاهایش بیندازم! می خواستم اشک ریزان تمنایش کنم که از پیش من نرود و برای همیشه به سوی من باز گردد! اما زبان به دندان گزیدم و چیزی نگفتم. او داشت می رفت. دیگر تردیدی نداشتم که برای همیشه از من جدا می شد!
خودش را که به من رساند ، اندوه نگاهش را برای آخرین بار به نگاه خیس و خواهش آلودم پیوند زد. فکر کردم شاید می خواهد چیزی بگوید ، حرفی ، سخنی ، چیزی که زخم تیر غم عشقش را در دلم التیام بخشد. اما نگفت! دوباره حرف های نگفتنی اش را با اشک های شوری بلعید و رفت!
می توانستم از دیوار کنده شوم و به دنبالش از خانه بزنم بیرون ، اما با بی تفاوتی ساختگی خویش همان جا بر زمین ماسیدم و تنها سرم را به سوی پنجره گرفتم. همچنان که او در آغوش ها فشرده می شد ، قلب نگون بخت و بیچاره ام نیز زیر فشار و سنگینی سینه ی مخدوش و متورم و ملتهبم در هم چلانده می شد و آخرین قطره های روشن و شفاف اشک خودش را بر فراز پلک هایم می آویخت.
او در آغوش پدرم بود. پدر داشت چیزی توی گوشش می گفت. همان لحظه عروسک فروغ از توی جیب کت کیان پرت شد پایین. بچه ها ریختند روی سر عروسک! عروسک افتاده بود دست فرود. کیان خیزی به طرفش برداشت و عروسک را از دستش گرفت. از همان جا برگشت و نگاه اندوهباری به سمت پنجره ی اتاقمان انداخت. عروسک کیان روی قلبم بالا و پایین می رفت. حتم داشتم این لحظه را روزی هزار بار در خاطرم مرور خواهم کرد.
از زیر قرآن که رد شد ، من جلوی دهانم را گرفتم. نمی خواستم با جیغ بی اختیاری همه را دور خودم جمع کنم که رفتنش به تأخیر بیفتد. او که باید می رفت ، پس هرچه زودتر بهتر! دل من هم می توانست خودش را از زیر فشار آن همه درد و ناراحتی خلاص کند.
کسی ندید که کاسه پر آب چشمانم با چه شور و حرارتی پشت سر او خالی شد.
آه! نرو ، کیان! از من جدا نشو! مگه نمی دونی که بی تو نقش آبی هستم در سراب! چگونه س که صدای زوزه های قلب در هم کوبیده مو نمی شنوی؟ چگونه س که بی تابانه می ری و دل منو هم به دنبال خودت می کشونی! از من جدا نشو! نرو ، کیان! نه اینکه طاقتم نیست ، دور از هوای تو موندن سخته! سخت! انقدر که نمی شه حدی برای اون قائل شد. هرجا که می ری دل منم با توئه! چطور می شه بی دل و دلدار زنده موند؟ چطور!
وقتی اتومبیل کیوان کیان را برای همیشه با خودش برد ، من عروسک کیان را به صورت خود فشردم و با هم سُریدیم پایین. نگاهم کور و مات بود. نه اینکه جایی را نمی دیدم ، حس می کردم میان آسمان و زمین معلق مانده ام!
آیا او رفته بود؟ آیا به راستی من گذاشته بودم که او برود؟
عروسک کیان حرفی نمی زد ، نگاهم می کرد و به آتش پنهان درونم بیشتر دامن می زد. و من به ناگه از صدای جیغ دلخراش زنی که دل و دلبرش را هم زمان با هم از دست داده بود ، به خود آمدم و دیدم که انگار دیگر از آن زن صبور و شکیبا هیچ اثری نیست!
با شنیدن صدای جیغ دیگری به مراتب جگر خراش تر بود یک دفعه سراپا به رعشه افتادم و به ناگه از هوش رفتم!


پایان فصل 67
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







کاربر زیر بخاطر پست مفید از K_pantea سپاسگزاری کرده اند :

  #96  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,270
فصل 68
قسمت 1

کتی خودش را از پای میز تلفن کنار کشید. گوشی را که به دستم می داد، نتوانستم نگاه مرعوبش را نادیده بگیرم.
«کیه، کتی؟»
به نظر می رسید گلویش خشک شده. چون دو مرتبه تمام اب دهانش را جمع کرد و بلعید. «آقا ... آقا وحیده!»
«آقا وحید؟!»
فکر کردم: چرا آقا وحید؟ سابقه نداشت اون با تلفن منزل ما تماس بگیره! اون موقع ها هم که با کیان همکاری داشت، هیچ وقت با تلفن خونه باهاش تماس برقرار نمی کرد. پس چی شد که ... خدایا، کمکم کن خودمو کنترل کنم! نمی دونم چرا قلبم می خواد با فشار از دهنم بزنه بیرون!
کتی با نگاه مبهم و سنگینش مراقب من بود. هنوز با خودم درگیر بودم و نمی توانستم نفس های به شماره افتاده ام را تنظیم کنم.
«فروغ، اون کار واجبی با تو داره! فکر نمی کنم انقدرها حوصله داشته باشه که ...»
چرا انقدرها حوصله نداشت که من از این طرف خط جوابگوی اون باشم؟! نکنه می خواد خبری از کیان به من بده، ولی اون که دو ماهی هست از خودش هیچ خبری به کسی نداده و تنها از طریق یکی از همکاران سابقش بر همه مشهود شد که شرکتش رو فروخته و تمام مال و اموالش رو تبدیل به پول نقد کرده و بعد هم پریده! سخت بود باور این حقیقت که اون برای همیشه ایران رو ترک کرده باشه، اما معلوم بود که همه باید برای ابد در بهت درک این واقعیت باقی بمونن!
«فروغ! دِ جواب بده، دختر!»
اما گویی من ماتم برده بود. دلم نمی خواست صدای وحید را بشنوم. به طور حتم خبرهای بدی برایم داشت. من طاقتش را نداشتم، نه، نمی خوام فکر کنم که ممکنه اون خبر یا خبرهای بد مربوط به چه کسی باشه!
کتی انگار حوصله نکرد گیجی و منگی مرا متحمل شود، چرا که گوشی را از دست من قاپید و به جای من حرف زد. «الو، آقا وحید! فروغ دستش بنده! هر کاری دارین، به من بگین ...»
«اوه! چه بد! متأسفم ...»
«بله ... بله ... من، من حتماًبه او می گم که ...»
«گفتین کدوم بیمارستان؟»
احساس کردم سرم به تنم سنگینی می کند. تلو تلویی خوردم و درست در لحظه ی سقوط به زمین، کتی به دادم رسید: «خودت رو جمع و جور کن، فروغ! اتفاق بدی برای دوستت افتاده!»
دلم می خواست به یقه اش می چسبیدم و با فریاد و ضجه و فغان می پرسیدم: «چه اتفاقی؟ چه اتفاقی برای دوست من افتاده؟» اما نتوانستم. بغضی تو در تو و نفس گیر مرا به اختناق کامل فرو برده بود.
نگاه استیصال آمیزم به دیده ی کتی بود که سرگشته و درمانده به نظر می رسید. دستم را کشید و در حالی که کمکم می کرد تا با او همقدم شوم، آرام و شمرده زیر گوشم گفت: «گوش کن، فروغ تو باید آرامش و متانت خودت رو حفظ کنی! ثریا با اتومبیل خودش تصادف کرده و حالا توی اتاق آی سی یو می خواد که ... می خواد که تو رو ببینه!»
اگر آنطور سفت و سخت به بازوانم چنگ نینداخته بود، بار دیگر تا مرز سقوط و سرنگونی پیش می رفتم. کاش کر بودم و هرگز نمی شنیدم که ...
«کجا می رین، بچه ها؟»
کتی به مادرش توضیح داد: «من باید فروغ رو برسونم جایی!»
«آخه کجا؟ فروغ چش شده؟ چرا انقدر رنگ و روش پریده؟»
کتی مجبور شد برای مادر من هم توضیح بیاورد: «یه جایی همین نزدیکی ها ! می برمش دکتر! به گمانم باز دچار حمله ی عصبی شده! شما نگران نباشین!»
و باز هم از برابر دیدگان هاج و واج و هراس زده ی همه گذشتیم. در آن حال، به این می اندیشیدم که طرز نگاه اطرافیانم بعد از رفتن کیان چه ملال انگیز و رقت آمیز شده!
فتانه مانتو به تنم کرد و بنفشه چادر به سرم انداخت. زن عمو نوری که تکیده و پژمرده نشان می داد، با صدای گرفته و زنگدار خود گفت: «می خواین یکی از ما دنبال شما بیاد؟»
کتی بی حوصله و عصبی گفت: «نه!» و بعد از فتانه خواست کمکم کند تا توی ماشین قرار بگیرم.
بنفشه چادرش را انداخته بود سرش که من هم می آیم. اما کتی تحکم به خرج داد و با تمسخر گفت: «یکی باید مراقب فسقلی تو باشه! ما زود برمی گردیم!»

* * * تا پایان صفحه 353 * * *
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







کاربر زیر بخاطر پست مفید از K_pantea سپاسگزاری کرده اند :

  #97  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,270
فصل 68
قسمت 2

در تمام آن لحظات، من حتی یک کلمه هم نتوانستم بر زبان برانم. همه ی فکر و ذکرم پیش ثریا بود. آخه چرا تصادف کرد؟ یعنی چه بلایی ممکنه بر سرش اومده باشد؟ من نمی فهمم این وحید احمق چرا سوئیچ ماشینش رو ضبط نکرد! مگر ندیده بود که چه رانندگی افتضاحی داره؟ مگه ندیده بود که بین خطها چه مانورهای خطرناکی می ده؟ مگه ندیده بود ...
«آخ! کتی زودتر!»
کتی تمام کوچه را دنده عقب رفت و رو به من گفت: «باشه! دلت خواست مثل ثریا ...»
خودش هم فهمید زمان مناسبی برای شوخی و مزاح نیست. سرم را فرو کرده بودم توی پشتی صندلی! دستم را حایل صورتم کرده بودم و به همه چیز فکر می کردم، و به هیچ چیز فکر نمی کردم. توی دلم گفتم: «خدا کنه که به خیر گذشته باشه! کاش با وحید تلفنی حرف زده بودم! اون وقت می شد از تن صدایش فهمید که ... اوه، شاید مثل مجسمه خشکم می زد ... نباید ...
«کتی، نگفت حالش خوبه یا ... یا ...»
«به من گفت ثریا می خواد فروغ رو ببینه، همین!»
«آخه، چرا نپرسیدی حالش چطوره؟ چرا؟»
کتی مبهوت مانده بود و نیم نگاهی حیرت آمیز به من انداخت. خودم می دانستم تند رفته ام.
«معذرت می خوام، کتی! اصلاً نمی دونم چرا انقدر اعصابم به هم ریخته!»
در حالی که به یک خیابان فرعی می پیچید، گفت: «حالت رو درک می کنم، فروغ! ضربه ی هولناک و غیر منتظره ای به تو وارد شده و حالا هم که قوز بالاقوز ...» و باقی حرفهایش رابا نفسی بلند فوت کرد بیرون!
بله، ضربه ی هولناکی بر پیکره ی احساساتم فرود آمده بود، اما کسی نمی دانست من مدتها قبل از فرود آمدن آن ضربه ی کذایی شکست خورده و تحقیر شده بودم. بعد از اینکه عمو و پدر در جست و جوی کیان به آلمان رفتند و به قول خودشان ت مام فرانکفورت را وجب به وجب گشتند و اثری از او نیافتند و با دستهای آویزان به ایران برگشتند، فهمیدم که بخت من برای همیشه از من برگشته است! کیان به آمریکا رفته بود تا آنجا به محبوب خودش بپیوندند. او این حقیقت را تلفنی به وحید گفته بود. او هم به ثریا و ثریا هم ...
آخ، سوری! سوری نازنین من! تو چه اشکها که برای دوست بیچاره ت نریختی! و ناگهان یادم افتاد که او باردار بود.
«کتی! بچه ش! بچه ش»
نمی دانم چرا به فرمان چسبیدم و همچنان که دانه های درشت عرق شر و شر از گوشه ی ابروانم سرازیر بود، داد کشیدم: «بجه ش ، کتی!»
کتی مجبور شد با خشونت فرمان را از چنگ من دربیاورد و در این کشمکش بیهوده اتومبیل از مسیر خود منحرف شد و به کناره های جدول کشیده شد. اگر قدرت کنترل کتی نبود، چه بسا جنون ناگهانی من به تصادم سخت و غیر قابل جبرانی می انجامید.
«معلومه چی کار می کنی، فروغ؟!»
دلم از فریاد بلند کتی بر خود لرزید. شاید اگر من هم جای او بودم، با چنین خشم و عتابی بر سر کسی که جان خود و مرا با دیوانگی اش به خطر انداخته بود، فریاد می کشیدم.
چون در خودم فرو کشیدم و صدای هق هقم را فرو خوردم، انگار که از رفتار غیرارادی خود رنجیده باشد، با حالتی اعتذارآمیز گفت: «متأسفم، فروغ! من نمی خواستم که ... که ... راستش نزدیک بود تصادف کنیم! ماشین کاملاً از کنترل من خارج شده بود ...»
من سرم را به شیشه چسباندم و بی آنکه چیزی بگویم، فکر کردم: لابد قسمت اینه که باز هم بچه شو از دست بده! آه، طفلی ثریا ! مطمئنم که با این همه زخم خوردگی نمی تونم برای اون نقش یه همدم دلسوز و مهربون و شکیبا رو بازی کنم! در حالی که خودم سخت محتاج کسی هستم که دلداری م بده و منو برای تحمل زجری ابدی به صبوری دعوت کنه!
پیش خودم گفتم: اگه خواست به هوای از دست دادن بچه به گردنم بیاویزه و ضجه و مویه سر بده که چرا خدا شانس مادر شدن رو برای بار دوم از اون گرفت، حتماً به اون خواهم پرید که به جای ناسپاسی باید شکرگزار خدا باشه که خودش جون سالم به در برد تا بتونه بار دیگه فرصت مادر شدن رو امتحان کنه.
کسی در دلم فریاد زد: از کجا معلوم که خودش هم شانس بیاره و از دست نره! از کجا معلوم ...

* * * پایان فصل 68 * * *

* * * تا پایان صفحه 456 * * *
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







کاربر زیر بخاطر پست مفید از K_pantea سپاسگزاری کرده اند :

  #98  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,270
فصل 69

«از امروز به بعد هر کسی اسم کیان رو توی این خونه ببره، من می دونم و اون!» عمو مصطفی اعتنایی به دیده ی گریان زن عمو نوری نکرد و با همان حالت پرتحکم و قاطعانه، در حالی که چهره اش از خشم گلگون و برشته شده بود و کاسه ی چشمانش خون آلود بود، ادامه داد: «اون دیگه هیچ وقت به این خونه برنمی گرده! اگه هم برگرده، خودم شقه شقه ش می کنم!»
زن عمو نوری با بال روسری اش اشکهایش را پاک کرد و فین فین کنان گفت: «آخه چطوری می تونیم حرف از اون به میون نیاریم، آقا مصطفی؟ کیان پسر ماست! پاره ی جگر ...»
نه تنها زن عمو نوری، که همه ی ما با نعره ی سرکش عمو مصطفی از ترس بر خود لرزیدیم: «کیان دیگه پسر ما نیست! امروز از همین جا اعلام می کنم که من هیچ وقت پسری به اسم کیان نداشتم! یه زمانی پاره ی تنم بود و حالا نیست. چون آبرومو به باد داد! برادرزاده مو به خاک سیاه نشوند! خاک تمام عالمو بر سرمون گل گرفت! فهمیدی اون دیگه پسر ما نیست!»
خانم آغا به آستینش چسبید و سعی کرد با کلام نرم و آمرانه او را از آن حالت طغیان زدگی خارج کند، اما موفق نبود. عمو مصطفی شانزده ماهی بود که یکپارچه آتش بود و چون رعد می غرید و تا اسم کیان می آمد، مثل آتشفشان شعله های خشم و نفرت و غضبش فوراه می شد. می گفت کیان پشتش را تا کرده و چون نمی تواند که جلوی مردم کوچه و بازار سر خودش را بالا بگیرد، دلش می خواهد از خفت و حقارت سر بگذارد به کوه و بیابان! برای من بیشتر از خودش غصه می خورد!
روزی که طلاق نامه ی غیابی مرا که با سعی و تلاش و دوندگی های زیادی به دستم می داد، با نگاهی گریزنده اما ترحم آمیز و شرمگینانه و لحنی رقت آلود گفت: «می ترسیدم بمیرم و تو هنوز در بند اون باشی!»
نمی دانست حتی وقتی طلاق نامه ام را توی مشتم می فشرد، هنوز در بند عشق او گرفتار و اسیر بودم. زن عمو نوری دیگر نطق نکشید. پدر چیزی به مادر گفت و مادر به سمت من آمد. طوری دستپاچه و هول نشان می داد که آدم خیال می کرد اتفاق مهمی در شرف وقوع است. زیر گوشم به نجوا گفت: «بیا بریم توی خونه! به چی زل زدی خوب؟»
لابد پدر بهش تذکر داده بود. امر کرده بود که من بدو بروم توی خانه! من نمی دانم چرا خیال می کردند تا عمو مصطفی چهره ی ماتم زده و مترسکی مرا می بیند، اعصابش به هم می ریزد و از خود بیخود می شود. باید مثل همیشه اطاعت می کردم. به پدر قول داده بودم از ظاهر شدن در برابر عمو مصطفی خودداری کنم. این طور که پیدا بود، ظاهراً من محرک اعصاب عمو مصطفی بودم.
حتی یک بار زن عمو در زیر پرده به این موضوع اشاره کرده بود. «آقا مصطفی دلش نمی خواد چشمش به چشم تو بیفته فروغ جون! می گه: تاب و تحمل دیدن نگاه های غمگین و دل آزار فروغ رو ندارم! می گه: تاب خودمو از دست می دم وقتی فروغ نگاه به نگام می دوزه! انگار که هوایی می شم و دلم می خواد از فرط ناراحتی سرمو بکوبم به دیوار!»
عمو مصطفی رو به مادرم نهیب زد: «کجا می فرستیش؟ چرا همه ی شما پیله کردین به این زبان بسته؟ ولش کنین راحتش بذارین!»
مادر که از لحن عتاب آلود برادر شوهرش هراسیده بود، به تته پته افتاد و گفت: «من که ... من که کاری باهاش نداشتم، آقا مصطفی! گفتم ... گفتم بره که جلوی دید شما نباشه!»
نگاه عمو مصطفی براق تر شد. ابروانش فرو افتاده بود و حالت چشمانش به طرز دردناکی اسف آمیز شده بود. صدایش بیشتر شبیه ناله ی یک پلنگ زخمی بود: «هوم؟ جلوی دید من نباشه! چرا؟ چرا همه شما می خواین اوو از جلوی چشمان من دور کنین؟ نکنه خیال می کنین تا اونو می بینم، یادم به پسر بی وفا و نمک نشناس خودم می افته! وای که شماها چقدر ساده لوح و سبک مغزین! من هر روز و هر لحظه به فکر این بی آبرویی هستم و شبها خوابش رو می بینم و نمی تونم خودمو سرزنش نکنم که من باعث و بانی بدبختی و بیچارگی برادر زاده ی معصوم و بینوایم هستم!
«بله، من! این من بودم که کیان رو وادار به ازدواج فامیلی کردم. در حالی که می دونستم و مطمئن بودم که به هیچ وجه لیاقت فروغ رو نداره! و حالا کسی جز این طفل معصوم تاوان اشتباهات و خودکامگی های منو پس نمی ده! پس من چطور می تونم فراموش کنم که این پسر ناخلفِ پست فطرت با ما و این دختر نگون بختِ غم پرست چه کرد؟ چطور می تونم به روی خودم نیارم؟
«آخه شماها چه انتظاری از من دارین، در حالی که می دونین در وجودم چه آتشفشانی نهفته س و شما تنها گوشه ای از فوران اونو می بینین! حالیتون هست؟ فقط گوشه ای از اونو، و تحملش رو ندارین! پس وای به حال من! وای به حال این دختر که توی دلش چی می گذره و شما از اون بی خبرین؟!»
من بی محابا می گریستم. عمو مصطفی راست می گفت، در وجودمان آتشفشانی نهفته بود که گهگاهی تنها گوشه ای از فوران آن به نمایش درمی آمد. عمو مصطفی آمد به طرف من. به چه کسی باید می گفتم که من نیز طاقت و تاب آن نگاه معذور و گنه آلود را نداشتم ...
«گریه نکن، دخترم! دلمو بیش از این ریش نکن! کیان استحقاق تو رو نداشت و پی دل هرزه ی خودش رفت. اگه می فهمید تو چه گوهر کمیابی هستی، به این راحتی ها از تو دل نمی کند و سر از اون طرف دنیا درنمی آورد!»
به سرعت اشکهایم را پاک کردم و در برابر آن همه شفقت و ترحمی که از چشمان مهربان و خیسش می تراوید، با خنده ای تلخ و دردمندانه گفتم: «انقدر غم منو نخورین عمو جون! من با خودم کنار می آم، شما به فکر خودتون باشین! دکترتون می گفت اصلاً خوب نیست که زیاد به قلبتون فشار بیارین!»

* * * پایان فصل 69 * * *
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







کاربر زیر بخاطر پست مفید از K_pantea سپاسگزاری کرده اند :

  #99  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,270
فصل 70
قسمت 1

امروز برای چندمین بار دلم هوای ثریا را کرده! به روی خودم نمی آوردم که چقدر دلتنگ او هستم، اما می دانم تا بر سر مزارش حاضر نشوم و یک دل سیر نگریم، قلبم آرام نخواهد گرفت.
«کجا می ری، فروغ؟»
چادرم را روی سرم می اندازم و بی آنکه از آیینه نگاهی به سویش روانه کنم، می گویم: «سر مزار ثریا ! دیشب خوابش رو دیدم! گله کرده بود چرا انقدر دیر به دیر سراغش رو می گیرم!»
مادر لبهایش را جمع کرده بود. به نظر می رسید از گفتن حرفهایی که از ضمیر مغشوشش می گذشت، دچار معذورات شده، اما نمی توانست نگوید و قید گفتنش را بزند، و عاقبت گفت و خودش را خلاص کرد.
«تنهایی می ری؟ بذار یکی دنبالت باشه!»
آه! باید حدس می زدم که مادر نگران تنها رفتن منه! از وقتی شدم یه زن مطلقه ی بیست ساله، مادر و دیگران از تنها جایی رفتن من سخن نگران و دلمشغول می شن!
«احتیاجی نیست، مادر! زود برمی گردم!»
و پشت به او می ایستم و چشمهایم را بر هم می گذارم. نفس هایم با حرص توی لپهایم جمع می شوند. مادر دست بردار نیست! تا جگرم را خون نکند، آرام نمی گیرد. «خوبیت نداره زن جوونی تنها به این ور و اون ور بره! مردم هزار جور حرف پشت سرش ردیف می کنن! آدم باید خودش مواظب رفتارش باشه تا چاک دهن مردم باز نشه و ...»
با اینکه اعصابم از حرفهای تکراری و آزار دهنده ی او به هم می ریزد، با این همه با خودداری محضی می گویم: «من مواظب رفتارم هستم، مادر!»
تلاش من برای موقر نشان دادن خویش در چشم او، به لجاجتی کودکانه تعبیه می شود و این بار با زبان تند و تلخی می گوید: «با من یکی بدو نکن، دختر! همین که گفتم، یا نمی ری و یا اگه خواستی بری ...»
«چی کارش داری، مادر! خوبه که گفته می ره قبرستون! انقدر سر به سرش نذارین!»
آخ که چقدر دلم می خواست سراپای فتانه را که نمی دانم یک دفعه از کجا پیدایش شده بود، بوسه باران کنم. مادر قیافه ی آدمهای من مأمور و معذور رابه خود گرفت و گفت: «تو که می دونی پدرت روزی چند بار توی گوش من می خونه که مواظب باشم فروغ از خونه تنهایی نره بیرون!»
فتانه همان طور که پریناز را از این دست به آن دست می کرد، خطاب به مادر با لحن موعظه کننده ای می گوید: «مادر جون من! پدر نگفت نذارین به قبرستون بره! خودتون می دونین ما نمی تونیم تا ابد این دخترک بی نوا رو توی چهار دیواری خونه محبوس نگه داریم تا چاک دهن بعضی از مردم باز نشه! خواهش می کنم کمی فروغ رو درک کنین و انقدر برای بیرون رفتن از این خونه براش ماده و تبصره نچینین!»
مادر انگار زورش به فتانه نرسید، سرانجام تسلیم و ناچار رضایت می دهد که تنها بروم. از کنار فتانه که می گذرم، نگاه حاکی از قدرشناسی ام را به چشمانش می دوزم. دریغا که پاسخ نگاه مشعوف و ممنون من یک نگاه ترحم آمیز و دلسوزانه است!
کتی باز اتومبیل بابک را برداشته بود و آمده بود به دیدن خانواده. او داشت دور و بر اتومبیلش می پلکید. مرا که آماده به خروج می بیند، می گوید: «کجا می ری، فروغ؟»
انقباض و انسداد دریچه های قبلم را به وضوح احساس می کنم، وقتی می گویم: «سر مزار ثریا !»
«وایسا تا برسونمت!»
«مزاحمت نمی شم!»
«ای بابا ! تو چقدر تعارفی هستی! تا هر کجا که مسیرم باشه می رسونمت!»
«داشتی می رفتی خونه؟»
«آره! مادر که تحویلمون نمی گیره!همه ی فکر و ذهنش پیش کیانه! وای که چقدر به خاطر اون پسر احمق و بی شعور گریه می کنه!» بعد در حالی که لنگه های در را از هم می گشود، می گوید: «قسم می خورم که دیگه دیر به دیر بیام اینجا ! آدم حالش از فضای گرفته و غم انگیز این خونه می گیره!»
می دانم که راست می گوید و حق با اوست ! سوار می شویم و به حرکت می افتیم. من داشتم با عروسک کیان که توی دستم بود بازی می کردم. کتی همراه با نگاهی کوتاه به من و عروسک لبخند می زند و می گوید: «ما که نفهمیدیم راز این عروسک چیه که تو همه جا با خودت داریش؟!»
توی دلم می گویم: هیچ کسی نخواهد فهمید که من و این عروسک چه دنیای نزدیکی به هم داریم!
او مرا پیاده می کند و پیشنهاد می دهد که باقی راه را با تاکسی بروم. ولی من ترجیح می دهم پیاده روی کنم. خداحافظی می کنیم و او پا روی پدال گاز می فشاد. گهگاهی رانندگی بی احتیاط او مرا یاد رانندگی خطرناک ثریا می اندازد: زیر لب برایش دعا می خوانم که هرگز تصادف نکند.
با افکاری درهم و مه آلود به راه می افتم. یک روز نه چندان سرد آذری بود! آفتاب در پهنه ی آبی اسمان با اینکه می درخشید، اما نمی توانست آنطور که در تابستان در ایجاد گرما کولاک به پا می کند، بتابد و شعاع گرمای کمتری از او به زمین می رسید. فکر می کنم: شاید بهتر باشه به پیشنهاد کتی عمل کنم!
از اینکه به همین سرعت از پیاده روی خسته می شوم و از نفس می افتم، از دست خودم حرص می خورم. تازگی ها انگار قوای جسمانی ام تحلیل چشمگیری داشته، چرا که حتی از ایستادن کوتاه مدت در یک نقطه دچار ضعف شدید و سرگیجه های عصبی می شوم. عروسک کیان را توی کیفم می گذارم و با تاکسی خودم را به قبرستان می رسانم!
در یک روز غیرمعمول به مزار آمده ام. این کار من یک توجیه عقلانی بیشتر ندارد. اگر در روزهای معمول خودم را این اطراف آفتابی کنم، ممکن است با او مواجه شوم. با او که ثریا در واپسین لحظات عمرش با سر و وضعی غرق در خون بسیار سفارشش را به من کرده بود که نگذارم تنها بماند. که خوابش را به تعبیر دربیاورم ...
اوه، خدای من! چقدر دلم برات تنگ شده بود، ثریا ! می نشینم و خرده سنگی را بر سنگ گران قیمت مزارش می گذارم وهنوز فاتحه را به آخر نرسانده، چشمانم پر اشک می شود! چرا باید این طور بشه، ثریا؟ چرا؟ دیگر نمی توانم از هزار توی بغض صدایم را بالا بکشانم. چادرم را روی صورتم می گیرم و زار می زنم. فقط خدا می داند که در دلم چه غوغایی برپاست!

* * * تا پایان صفحه 464 * * *
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







کاربر زیر بخاطر پست مفید از K_pantea سپاسگزاری کرده اند :

  #100  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,270
فصل 70
قسمت 2

جایی از گوشه ی قلبم را انگار تراشیده اند! با رفتن کیان تاول زد، و با مرگ نابهنگام ثریا عفونی شد!
صدای پایی از همان نزدیکی ها به گوش می رسد. خودم را جمع و جور می کنم و فینم را می کشم بالا ! امیدوارم هر که هست، سر مزار کس دیگری حاضر شود. آن روز من دلم می خواست با دوست جوانمرگم تنهایی درد دل کنم.
«سلام!»
اوه، خدای من! چیزی مثل یک خرده سنگ از قسمت انتهایی نایم غلت خورد و خودش را به دریچه قلبم رساند. شک نداشتم که بغض قلوه ای ام بود. نگاهم که به سیمای آشفته و تکیده ی او می افتد، سراپا بر خود می لرزم. خدایا، چرا باید با هم برخورد داشته باشیم؟ چرا؟ امروز که پنجشنبه و جمعه نیست! حتی فکر نمی کنم چهارشنبه هم باشه!دیروز شنبه بود، پس امروز حتماً باید ...
او می نشیند و فاتحه می دهد و صورتش را پشت دستهای خود می پوشاند. من دلم تندی می کوبد و می خواهد که از جا کنده شود. باید از جا برمی خاستم وبا سر می دویدم و خودم را از آنجا دور می کردم. ولی انگار زورم به خودم نمی رسید. تلاش می کنم از جا برخیزم، موفق نمی شوم. (گفتم که نصفی از نیرو و انرژی جسمانی ام را از دست داده ام)
صیاد زمان تور لحظه ها را بر سر من و او رها کرده بود. حالا هر دو بی آنکه بخواهیم یا حتی دست و پا بزنیم، توی تور لحظه ها ناچاریم قلبهامان را به آرامش و وقار و متانت دعوت کنیم.
«شما هم روزهای غیرمعمول به اینجا می آین؟»
ضربه های چکش وار قلبم را نادیده می گیرم و به زحمت لبخندی می زنم و سر تکان می دهم. توضیحی لازم نیست. بسیار واضح و مبرهن است که هر دو برای چه در روزهای غیرمعمول ...
«دیشب خواب سوری رو دیدم،به من گفته چرا انقدر دیر به دیر به سراغش می آم!»
دستم را می گذارم جلوی دهانم! که مبادا کنترل و اختیار خودم را از دست بدهم و بی تابانه بگویم که من هم همین طور! من هم دیشب خوابش را دیدم! به من هم همین را گفته بود! او به حالت شگفت زدگی من مظنون می شود و متعجانه نگاهم می کند، اما حرفی نمی زند.
چشمم می افتد به دسته گلی که روی زمین به حال خودش رها شده بود. هر دو انگار هم زمان یادمان به دسته گل او می افتد و به سمت گل نشانه می رویم. من به تندی دستم را می دزدم. نزدیک بود ناخواسته با دست او تماس پیدا کند. او گل را روی سنگ قبر می گذارد و نگاهم می کند.
من از جا بلند می شوم. باید بروم. دیگر طاقتش را ندارم. نمی توانم کوبش تند ضربان قلبم را تحمل کنم. او هم از جا برمی خیزد. باید از او خداحافظی کنم. باید هر چه زودتر بروم، والا ممکن است ...
«می رسونمتون!»
«نه! مزاحمتون نمی شم ...» و آب دهانم را قورت می دهم. گلویم مثل صحرای برهوت خشکیده.
لبخند می زند: «چه مزاحمتی! ثریا خیلی سفارشتون رو به من کرده بود!»
آخ، ثریا ! ثریا ! خدا الهی تو رو بیامرزه! این همه سفارش آخه برای چی!
می دانم تقدیر این است که با او بروم، با این همه با لجاجتی بیهوده می گویم: «نه! می خوام پیاده روی کنم!»
با تردید نگاهم می کند، طوری که انگار می خواست بگوید با این حال نزار و بیمارگونه و پیاده روی! پا از روی دنده ی سماجت بر نمی دارد: «می رسونمتون! می خوام در راه در مورد مطلبی با شما صحبت کنم! اوه، این طوری نگام نکنین، این مطلب هیچ ربطی به کیان نداره!»
اون طور که با محبت و صمیمت نگام می کنه، گویی می خواد بگه مربوط به خودمونه!
«در مورد به تعبیر درآوردن خواب ثریا ...»
امیدوار بودم این کلام زننده فقط از ذهن توخالی ام گذشته باشد و من سبکسرانه آن را بر زبان نرانده باشم. اما لبخند معنی دار او به من متذکر می شود که ناپختگی کرده ام و ذهن خودم را لو داده ام. در کنار هم به حرکت می افتیم، فکر می کنم: الان ثریا چه حالی داره؟
برمی گردم. هنوز از سنگ قبرش فاصله زیادی نگرفته ایم. او داشت از ثریا و آرزوهایش می گفت، و من خودم ثریا را می دیدم که نشسته بود بالای مزار خودش و نگاهمان می کرد. من دهانم خشک شده بود و از هیجان زیادی نزدیک به سرنگونی و سقوط بودم.
او انگار متوجه حالات و دگرگونی آنی من می شود، چراکه می ایستد و نگاهش را به سوی من می گیرد و با نگرانی توأم با شفقت می پرسد: «حالتون خوبه؟»
فقط سر تکان می دهم! دوباره که به حرکت می افتیم، من چادرم را تنگ به خودم می چسبانم. دوباره سردم است! خیال می کنم که تب دارم.
او داشت می گفت: «شب قبل از تصادف باز هم اون خواب رو دیده بود. نصف شبی منو از خواب بیدار کرد و با حوصله ی تمام خوابش رو برام تعریف کرد. با اینکه ... با اینکه من خوابش رو مو به مو حفظ بودم!»
او با پوزخنده ای تلخ سکوت می کند. من بار دیگر سر برمی گردانم عقب. سوری همان جا نشسته و دارد با خنده تماشایمان می کند و تا چشمانم خیس می شود، از پشت پرده های تار اشک می بینم که برایمان دست تکان می دهد.
نمی توانم جلوی هق هق بی اختیارم را بگیرم. او هم مجبور می شود با ایست من بایستد و نگاهم را تعقبی کند. نمی دانم آیا او هم می بیند که چطور ثریا با آن خنده شیرین و شاد بدرقه مان می کند یا نه؟ به نیمرخ درهم و گرفته اش که نگاه می کنم، شاهد بغض می شوم که چانه اش را می لرزاند و مطمئن می شوم که دلش برای خنده های روح بخش و دل انگیز ثریا تنگ شده است!

پـــــــــــــــــایـــــ ـــان
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







کاربر زیر بخاطر پست مفید از K_pantea سپاسگزاری کرده اند :
گفتگو قفل شد

برچسب ها
پرست


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 08:21 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios