رمان زیبای زن ، قهرمان بی مدال | مریم عباس زاده - صفحه 11 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #101  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,268
لطیفش رو بوسیدم. ماشین الهه رو که دید با تردید پرسید: کی باهاته؟!
گفتم: حدس بزن.
بی اعتنا گفت: بابا که نیست می دونم. هیچوقت نمی یاد دنبالم، امام بچه های دیگه با باباشون میان یا بر می گردن.
تو دلم چیزی شکست، طفلک بچه م که چشم به دره یه روز آسمون سکندری بزنه و بابا جونش لطف کنه و بره دنبالش.. دوباره بوسیدمش: یه نفره که تو خیلی دوستش داری.
دستاشو بغل کرد: دایی آرش که نیست می دونم، راستی چرا نیومد دنبالم؟ دوستش دارم مهربونه! بد اخلاق و غرغرو ونیست . سیگارم نمی کشه. هر چی م دلم می خواد برام می خره.
-اووَه، چه قدر شلوغش می کنی؟ بریم که زنعمو منتظره.
خوشحال شد و بالا و پایین پرید: آخ جون زنعمو!
دوید طرف ماشین وسوار شد، با الهه روبوسی کرد! الهه یه جعبه کوچولو از داشبور درآورد و داد دست پرستش: اینم واسه خانوم گل که اینقدر نازه و لباسش بهش میاد.
پرستش با غرور گفت: این دامن رو مامان از دامن خودش که یه تیکه ش سوخت درست کرد. ، بلوزش رو هم مامانی برام خرید گفت خوشگله، به دامنت میاد.
از خجالت سرخ شدم، دلم نمی خواست پرستش موضوع دامن رو بگه لابد قبلا م گفته، ممکنه تموم مربی های مهد از این مساله با خبر باشن.
لبم رو گاز گرفت: چه بد! الان پیش خودشون چه فکری می کنن؟!
صدای الهه من. به خودم آورد: خیلی م خوشگله و بهت میاد . تو باید به داشتن چنین مادر هنرمند و با سلیقه ای افتخار کنی. مامانت خیلی زحمت می کشه ها. قدرش رو بدون.
پرستش گفت: چشم. حالا می تونم کادو رو باز کنم؟
-چرا که نه، عزیزم.
الهه رو به من گفت: سگرمه هات رفت تو هممگه چی شده؟ کار بدی نکردی، سلیقه و صرفه جوئیت رو نشون دادی... پارچه ش نو و خوب وبده، چرا می بایست اصراف کنی و بندازی دور؟
راست می گفت، جرم و جنایت که نکرده بودم... زهر خنده زدم: اونوقت زور نداره ما جهیزیه بگیریم؟!
دنده عوض کردو پا گذاشت روی گاز: بر منکرش لعنت.
با لبخندی ملیح ادامه داد: نمی خوای هدیه ت رو باز کنی و ببینی جاریت خوش سلیقه س یا نه؟!
شروع به کندن چسبها کردم: تو سلیقه ش شک ندارم.
کادو که باز شد یه شال صورتی که طرخ های آبی و سفید داشت به همراه یه کیف پول قشنگ خودش رو بهم نمایوند.
خندیم: راضی به زحمت نبودم.
-قابل تو رو نداره عزیزم! برگ سبزیست تحفه درویش، چه کند بینوا ندارد بیش! کم ما رو زیاد ببین آویشن جون.
-از سرم زیاده، مرسی.
-تو داشبورد یه چیز کوچولوم واسه ستایش. برش دار.
-شرمنده کردی.
-نه این حرف رو نزن، من به تو مدیونم. بعد از اونشب مسعود عاقلتر شده. اگه خونه ی شما نبودیم منم در خودم نمی دیدم اونجوری حرف بزنم. مثل اینکه تهدیدام کار ساز بوده، چون دو شب پیش صدای مسعود رو شنیم که داشت با فخری خانوم حرف می زد و به هزار زبون می گفت در توانش نیست برای خرید جهیزیه کمک کنه. بعدشم یه دور تسبیح انواع معذرت خواهی و ابراز شرمندگی و این حرفا!
پرستش با موش کوچولوش حسابی سرگرم بود و برای اولین مرتبه وسط حرف دو نفر دیگه نمی پرید. الهه بازم توضیح داد به چه دلیلی با کمک مخالفه.دلایلش همون دلایل خودم بود. رسیدیم جلوی خونه ی آقا جون، تعارفش کردم بیاد تو. قبول نمی کرد، اما بلاخره با اصرار من و جیغ داد پرستش که آستین مانتوش رو می کشید راضی شد بیاد ، یکی دو ساعتی م بمونه.
آذین م اونجا بود، دور هم گل و گفتیم گل شنفتیم. اتفاقا قرار بود مامان از خونواده ی مهدیه خبر بگیره که اینکارو هم کرد. قرار بله برون گذاشته شد. اینطوری دست آویز حرف و حدیث م پیدا شد و فبها المراد! کلی خاطره در مورد خواستگاری و بله برون خودمون تعریف کردیم .
حالا نیم ساعتی هست الهه رفته! جاش خالیه، مهربون و خوبه.
منصور ناراحت و نگرانه. می گه دل مامانش رو شکسته و می ترسه آهش دامنش رو بگیره و بیفته رو دور بد بیاری.براش توضیح دادم اینطوری نیست و نفرین و آه بی دلیل زندگی کسی رو خراب نمی کنه اما قانع نمی شه. حالا خر بیار و باقالی بار کن.
گفتم: منصور جان اگه پولاتم رو هم تلنبار شده و بدون اینکه بهش نیازی داشته باشی گذاشته بودی توی بانک، بازم آه و نفرین مامانت کارساز نبود چه برسه حالا که این جیب از خالی بودن روی اون یکی رو سفید کرده. عزیز من ، جان من ، چند بار بگم؟! زبونم مو درآورد. وقتی خونوادت توان تهیه بهترین چیزا رو دارن چرا از تو می خوان کمک کنی... تویی که نداری و بابتش شرمنده می شی.
اونقدر گفتم و گفتم تا راضی شد. زیبا ترین و تاثیر گذارترین جمله هایی که بلد بودم رو به زبون آوردم تا قبول کرد. الانم دهنم تلخ و بد مزه س! برم شکلاتی
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #102  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,268
آب نباتی بذارم دهنم ، طعمش عوض میشه.


14:00 دوشنبه

این جور که ریحانه میگه شوهرش چند روزیه به موقع میاد ، اما کلافه و بی حوصله اس ريال مثل برج زهرمار میشینه و روزنامه می خونه یا تلویزیون نگاه می کنه . این که عادیه ، همه مردا وقتی می خوان خودشون رو تو جمع خونواده عصبانی یا خنثی نشون بودن یکی از این دو کار رو می کنن . نه ، نه ، کار سومی هم هست بعضی هاشون غذا رو با سر و صدا می خورن.
چیکار میشه کرد ، فقط صبر و تحمل !
مثل اینکه تهدیدای مامان کاوه کار خودش رو کرده و حساب کار دست فرناز خانوم اومده . امیدوارم هیچ فرنازی پاش تو زندگی کاوه باز نشه...نه تنها کاوه بلکه بقیه مردای زن دار ، البته فرناز نوعی رو می گم ، هر دختری که نسجیده و نفهمیده مرد زندگی یه زن رو از چنگش در میاره.
اگه این خانوم یه لحظه فقط یه لحظه خودش رو میذاشت جای ریحانه و این احتمال رو در نظر می گرفت زن دیگه ای این کار رو با زندگیش بکنه ، امکان نداشت چنین عمل زشتی ازش سر بزنه!
بگذریم...
با مرجان حسابی ریحانه رو نصیحت کردیم و ازش خواستیم صبور باشه و دندون رو جیگر بذاره ، کاری نکنه که صداش در بیاد. همینطور تشویقش کردیم یه رژیم و ورزش ادامه بده چون داره خوب نتیجه میگیره
ما که نمی تونستیم بذاریم کف دست ریحانه که دل ِ شوهرش از کجا پره!
راستی باید یه خبر از مامان کاوه بگیریم ببینیم پسرش رفته سراغش یا نه !
اگه رفته باشه خوب معلومه فرناز خانوم همه چی رو گفته و اگه نرفته باشه بازم دو حالت داره ، ممکنه دختره بهش گفته باشه اما کاوه شرمش شده به مامانش حرفی بزنه ، چون اعتراف بوده ، اعتراف به اینکه ریگ تو کفشش بوده.
حالت دوم اینکه دخترم بهونه آورده و از رفت و آمد با کاوه طفره رفته.
شایدم گفته خواب نما شده و فهمیده کارش قبیحه ، ارتباط با یه مرد زن دار.
اوه او ! هم دنیا رو می سوزونه هم آخرتو !!

19:41

ریحانه که واسه نماز خوندن رفت ، مرجان دفترچه تلفنش رو از تو کیفش پیدا کرد ، شماره مامان کاوه رو برداشتیم تا سر فرصت زنگ بزنیم و سراغ بگیریم.
به قول مرجان فضولی آخرش کار دستمون میده. بعد خودش توجیه می کنه
(( نه ما داریم واسه حفظ زندگی دوستمون تلاش می کنیم کار بدی که نمی کنیم. ))
یه ساعت پیش زنگ زدم و با مامان کاوه صحبت کردم ، کاوه سراغش نرفته و در نگاه اول ، شهر در امن و امان است. اطلاعاتم رو به مرجان منتقل کردم.
شکر خدا پای این دختره ی چشم سفید از زندگی ریحانه بریده شد.
حالام مدتی طول میکشه تا همه چی به روال عادی خودش برگرده.
زمان می بره تا دو مرتبه چشم کاوه به روی خوبیها و محسنات ظاهری و باطنی ریحانه باز شه.
امیدوارم به زودی قلب کاوه دو مرتبه با دیدن ریحانه با شدت بیشتری بتپه.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #103  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,268
523-527

23:30 سه شنبه

امروز با اذین راه افتادیم تو خیابون دنبال خرید پارچه واسه مهدیه جون.آخه پس فردا بله برونه.فردام قراره بریم یه انگشتر نشون بخریم،البته بدون مهدیه جون،ظاهرا اعتقادی به این چیزا نداره و هر قدر آرش ازش خواسته با هم برن قبول نکرده.
قرار شده آرش خودش رو از خرید خفه نکنه،پارچه و حلقه!البته فعلا.بقیه ی چیزای واجب موند برای سر عقد و اعیاد منسبتی.اینم رتبه انتخاب معقول و منطقی!امیدوارم هر دو خوشبخت باشن.
پدر من و آذین دراومد تا یه پارچه شیک و قشنگ انتخاب کردیم.از اونجایی که مهدیه جون خودش رو تو دل من و خواهرم جا کرده حسابی واسش مایه گذاشتیم و تمام مغازه ها رو دیدیم تا پارچه مناسب و خوش نقشی پیدا کنیم.آخرش تور سفید کار شده قشنگی که تو بافتش رنگ های روشن و ملیحی داشت پیدا کردیم.خیلی قشنگ بود!البته قیمتش قشنگ تر بود!ولی خوب مهدیه جون از این بیشترا ارزش داره.پارچه زیرش رو هم خریدیم و آش و لاش برگشتیم خونه.
منصور دنبالمون نیومد،ماشین نداشتن م خوب دستاویزی یه که از بار وظیفه و مسوولیت شونه خالی کنه،طبق معمول آرش منو رسوند.
چقدر روابط زن و مرد بعد از چند سال متفاوت میشه،نمیدونم چرا گرما و شور و شوق اولیه جای خودش رو به سردی و رخوت می ده.یه جورایی نسبت به هم بی تفاوت میشن،البته به نظر من بی تفاوتی مردا بیشتره.حالا شاید از آقایون یکی اینو بپرسه کل تقصیر رو بندازن گردن خانوم ها!
یعنی دلیل درست و به جایی یه که بگن از ما گذاشته؟این لوس بازیا یعنی چی؟
سالها قبل منصور خیلی مهربونتر بود و بیشتر ابراز علاقه و عشق می کرد اما مدتیه از اون حرفا اصلا خبری نیست،مگه تو مواقع خاص!
در حالیکه به نظر من عشق مثل شرابه هر چی کهنه تر بهتر.
با این وضعیت لابد عشقی وجود نداره،اگرم وجود داره کمرنگ و بی رمقه مثل آفتاب غروب پاییز.

10:15 جمعه

مراسم دیشب به خوبی و خوشی برگزار شد.همگی شیک و اراسته با جعبه شیرینی و دسته گل رفتیم خونه عروس خانم.همه چی طبق سنت و عرف معمول پیش رفت،بدون هیچ کدورتی.هر دو خانواده با هم کنار اومدن و ملاحظه همدیگه رو کردن.الحق والانصاف خونواده ی مهدیه اصلا جلوی پای آرش سنگ ننداختن و با توقعات و رسم و رسوم سنگین آزارش ندادن.
مهریه هم تعیین شد،مامان و اقا جون جو گیر شدن و خودشون مبلغ مهریه رو بردن بالا،پدر مهدیه جون پیشنهاد داد پونصد سکه،ولی مامان و آقا جون که حسابی برخورد و رفتار گرم و محترمانه اونا به دلشون نشسته و آوازه نام نیک خانواده به گوششون رسیده بود مهریه رو کردن هشتصد تا سکه!همه دست زدن و ابراز شادمانی کردن.
قرار عقد و عروسی م گذاشته شد،هر دو یک روز اخر تابستون.
اینم از داداش ته تغاری که تکلیفش روشن شد،با آرزوی خوشبختی!

17:00 چهارشنبه

چند روزه خیلی حال و حوصله نوشتن ندارم،انگار زندگی و حرفام تکراری شده و خودمم از این تکراری بودن و یکنواختی به ستوه اومدم.
همه اش تکرار!اداره،کار حونه،رسیدگی به درس و مشق ستایش!آشپزی و گاهی هم مهمونی با حرف و حدیثای تکراری...سر و کله زدن با مشکلات شوهر و خونواده...خواب!
الانم نزدیک تمتحانای اخر سال ستایشه و حسابی درگیرم.باید به درساش برسم،یه روز علوم،یه روز ریاضی،یه روز فارسی....منصورم که پاک از قافله پرته!حتی به خودش زحمت نمی ده یه دیکته به بچه بگه.
دلم می خواد بشینمو گریه کنم.نمیدونم چه م شده!باید یه فکری به حال خودم بکنم.یه سرگرمی ای برای خودم بتراشم.شایدم برم کلاس ورزش،هم برای روحیه م خوبه هم واسه حفظ تناسب اندام و هم سلامتی م،احساس می کنم عضلاتم شل شده.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #104  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,268
528 تا 532
بالاخره باید یه کاری بکنم دیگه!از بین میرم.
14:12 سه شنبه
ریحانه حدود شش کیلو لاغر شده.باورم نمیشه شش کیلوی ناقابل اینقدر تو خوش اندامی اثر مثبت داشته باشه.مانتوهاش به تنش زار میزنه.فکر کنم شش کیلو دیگه هم کم کنه حسابی بیاد رو فرم.
اینو که بهش گفتم خندید:نه بابا دکترم گفته باید بیست تا بیست و پنج کیلو وزنم بیاد پایین و یعنی هنوز 14 تا 19 کیلو دیگه جا دارم.
گفتم:برو بابا حوصله داری ها مانکن که نمیخوای بشی همین قدر دیگه کم کنی خوبه.بیشتر از اونش سلامتی ت به خطر می افته.
مرجان دخالت کرد:تو بیشتر حالیته یا دکتر؟!
خندیدم همون موقع چای هم رسید.ریحانه از کیفش توت خشک در آورد.
مرجان گفت:خیلی موضوع رو جدی گرفتی ها!
-این مرتبه میخوام فعل خواست رو صرف کنم باید حسابی لاغر شم.همین مقدار وزنی که کم کردم اعتماد به نفسم رو برده بالا به نظرم خوش تیپ تر شدم.
پشت چشمی نازک کرد:رفتار کاوه بهتر شده البته که دورم بگرده و قربون صدقه م بره نه!از اخم و تخم و بد اخلاقی خبری نیست زیاد به پر و پای بچه ها نمیپیچه و از منم ایراد نمیگیره تازه به غذام گیر نمیده از تموم اینا گذشته دیشب واسم یه تاپ خوشگل سرمه ای خریده البته هنوز تنگمه.فکر کنم ماه دیگه اندازم بشه.
خوشحال شدم:نکته سنجی کاوه رو ببین.تاپ سرمه ای گرفته تا با رنگ چشای تو هماهنگ باشه.
مرجان گفت:به این موضوع فکر نکرده بودم.
ریحانه گفت:تو مگه مغزم واسه فکر کردن داری.
مرجان دست به سرش زد:شاید یه مثقال.
با این وضعیت شوهر ریحانه سر براه شده هر دوشون همینطوری پیش برن آینده ی روشنی دارن فکر منم یه کم راحت شد.
راستی از شنبه دارم میرم ایروبیک آذین هم میاد.بیچاره مامانم که مجبوره سه تا بچه رو تحمل کنه.باشگاه نزدیک خونه ی اوناس.بعد از اداره میرم خوبه...مربی بالا بلند و باریک اندامی داریم که یه گر چربی اضافه نداره.
دیدنش انگیزه س.
11:50 شنبه
ریحانه امروز اومد با خبرای خوش و تکون دهنده من و مرجان باز دهن باز نگاش میکردیم.
کاوه چقدر شجاع و با شهامته.
الان میگم چرا.
عصر جمعه کاوه به ریحانه پیشنهاد میده برن بیرون.دوری بزنن و شام هم تویه رستوران خوب بخورن البته بدون بچه ها.واسه همین دوقلوها تشریف میبرن خونه مامان ریحانه.تا کاوه و ریحانه بتونن دوباره همدیگه رو کشف کنن.مثل دو تا نامزد میرن پارک و بستنی میخورن فارغ از غم زمونه میگن و میخندن بعدش میشینن روی نیمکت.کاوه دست ریحانه رو میگیره توی دستش زل میزنه توی چشمای دریاییش:چقدر زرشکی به صورتت میاد قشنگ شدی.
ریحانه م گر میگیره و از خجالت سرشو می اندازه پایین بیچاره مدتها بود یه همچین جمله ای از زبون شوهرش نشنیده بود.اونم اینطوری بی ریا و از ته دل.
بعدش شروع میکنه به اقرار اشتباهات و گناهاش از اینکه مدتها از زن و زندگیش غافل بوده ابراز ندامت میکنه و از ریحانه میخواد که اون رو بابت تموم کارای غلط و رفتارهای زشت و بد اخلاقی هایش ببخشه.از صمیم دل قول میده تکرار نکنه و ریحانه باور میکنه چون تو حالت نگاهش چیزی بوده که حرفش رو تایید میکرده کاوه بعد از مقدمه چینی و آماده کردن ریحانه شروع میکنه از خطای زشت و نابخشودنی خودش حرف زدن و دلیل تغییر خلق و خوش رو میگه.به حضور فرناز تو زندگیش اعتراف میکنه و از ریحانه میخواد از سر تقصیراتش بگذره.
ریحانه م میزنه زیر گریه علت جفا و خیانت همسرش رو میپرسه کاوه شونه بالا میندازه و میگه:نمیدونم واقعا نمیدونم...اولش از روی سرگرمی و تفنن بود نفهمیدم چه جوری غرق شدم و فرو رفتم.انگار مسخ شده بودم.اما قول میدم قول شرف میدم تکرار نکنم.
بعد رفته بودن رستوران هندی ها و یه غذای تند و تیز خورده بودن که اشک چشمشون در اومده بود ریحانه م بیخیال رژیم شده بود البته استثنا.
واقعا خوشحال شدم از اینکه برق خوشحالی تو چشمای ریحانه میدرخشید شاد بودم.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #105  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,268
533-537
21:25 پنج شنبه
عمر شادی و خوشی خیلی کوتاهه.شایدم زورش کمتره.ه نظر من کمترین غصه بزرگترین شادی ها رو تحت تاثیر قرار میده.این چند روزه حسابی خوشحال بودم.از طرفی واسه ریحانه که الحمدا...رابطهی خوب و دوستانه ای با شوهرش ایجاد کرده،از طرف دیگه واسه ی آرش که شریک مناسب زندگی خودش رو پیدا کرده و روزگار خوشی رو میگذرونه.
خودمم زندگی آرومی داشتم.مثل همیشه!
ظهر که از اداره می اومدم سیمین رو دیدم،همون دوست دبیرستانی و شنگولم.پرستش رو بغل کرد و چپ و راست بوسیدش.طفلک از نعمت فرزند محرومه!دلم آتیش گرفت.بعدم اصرار پشت اصرار که بیا خونه امون نفسی تازه کن.نتونستم در برابرش مقاومت کنم.
با پرستش رفتیم اونجا.آپرتمان بزرگ و شیکی داره.زندگی تر و تمیز و مرتب.هیچی ام کم و کسر نداره البته از نظر مادی.ولی از نظر معنوی کمبود داره!خدا حاجت دلش رو بده.
یه اتاق داشتن پر از اسباب بازی،چشمای پرستش گرد شد،وقتی سیمین بهش پیشنهاد داد بره اونجا بازی کنه با کله رفت.منم زنگ زدم به آقاجون و گفتم نگران نباشن چون در میرم.
سیمین میوه و چای و شیرینی آورد.شروع کردیم به صحبت از نامهربونی های زمونه.بازم رفتیم به دوران دبیرستان،سیمین با خنده گفت:چه زود گذشت!کی پیش بینی میکردیم این روزا رو؟!الان آویشن دوتا بچه داره،هفده ساله دیپلم گرفتیم و افتادیم تو فراز و نشیب زندگی.اون موقع تمام هم و غم و نگرانیمون نمره و کنکور و دوست پسر بود.بیخیال بودیم ها!تازه فکر میکردیم چقدر مشکلات داریم.در باربر الان اون روزا بهشت بود.
شروع کردم به چایی خوردن،سیمین با خنده گفت:یادته سر پرسپولیس و استقلال چه بلوایی به پا کردیم؟انگار نه انگار دختر بودیم.اون رتبه که سر همین موضوع از نمره انضباطمون کم کردن مامانم میخواست کله ی منو بکنه.سه ساعت پند و اندرز داد که این حرفا واسه دخترا زشته.قباحت داره،دخترو چه به فوتبال!
حرفشو قطع کردم:ولی مگه تو سر کسی فر میرفت؟اون دوران تب فوتبال بدجوری ما رو گرفته بود.چه تعصبی م داشتیم.
سیمین با خنده گفت:چه شعارایی م میدادیم. سر یکی از همین شعارا بود که از نمره مون کم کردن دیگه.حق داشتن خوب!شعارای بی تربیتی از زبون یه دختر پونزده-شونزده ساله براشون تعجب آور و زننده بود...بیچاره ها!ولی الان عادت کردن.بچه های دبیرستانی حرف زدن معمولیشون بی ادبیه،فکر میکنن هر قدر اصطلاحات خلاف عرف بیشتر به کار ببرن کلاسش بالاتره.
نگاهش جدی شد:آویشن جان تو وامثال تو که بچه دارین باید خیلی مواظب باشین.مسئولیت بزرگی به گردنتونه،تربیت بچه ها خیلی مهمه.
سرتکون دادم:نمیدونی چقدر سخته،تو دورانی زندگی میکنیم که همه چیش مایه ی دردسره!صبح تا شب رادیو و تلویزیون برنامه روانشناسی داره.اغلب م دیدگاه هاشون با هم فرق دارن،آدم توی هزارتوی زندگی سرگردون میشه.نمیدونه چیکار کنه؟یکی میگه بچه ت هرچی میخواد اگه در توان دارین براش بخرین آرزو به دل نمونه،اون یکی میگه نه نباید هرچیزی رو براش تهیه کرد متوقع بار میاد،این یه نمونه ی کوچیک،آدم سر در گمه دیگه.
خندیدم:تو که بچه نداری یه غصه داری،من که دارم هزار تا غصه.فکر راحت ندارم.
لبخند محزونی زد:اینو نگو.وجود بچه دلگرمیه،مشکلاتشم شیرینه.
آه کشید:نگاه کن،این خونه یه بچه کم داره،صدای خنده و گریه رو می طلبه.از این همه سوت و کوری بدم میاد.دوست دارم صدای مامان گفتن رو بشنوم.
یه پرده اشک روی چشمش بود.صداش خش داشت،آویشن حاضرم ده سال از عمرمو بدم و یه بچه داشته باشم.
به زور خندید:حتی از این بچه هایی که سر چهار راه گل میفروشن،از اون بچه های دماغو و فین فینو!
دوباره خندید:مادر شدن نعمته.نعمتی که خدا منو ازش بی نصیب گذاشته.دنبال جمله ای میگشتم تا آرومش کنم:هنوز جا داری سیمین جون!علم پزشکی ام خیلی پیشرفت کرده و تازگی ها روش های مدرنی واسه بارداری ابداع شده.
با تاسف گفت:جواب نمیده عزیزم.هر پزشک متخصص و اسم و رسم داری سراغ داشتم یا بهم معرفی کردن رفتیم.شیوه های جدیدم روم اثر نداشت.مداوای دکترای خارج از کشورم بی نتیجه بود.پیشونی نوشت منم اینه دیگه،دوبارم باردار شدم اما به سه ماهم نرسید و بچه از بین رفت.هربار چند هفته تو خلوت خودم ضجه میزدم.
لبخند محزونی زد،باور نمیکردم سیمین اینقدر بابت این مسئله غصه میخوره.دلم خیلی سوخته بود.آروم گفتم:عزیزم،خودت رو با خواهر زاده و برادر زاده هات سرگرم کن.تا جائی که میدونم چند تایی داری،به هر حال اونام از خودتونن.بچه ی خواهر آدم یا برادر،با بچه ی خود آدم زیاد فرقی نداره.
- درست میگی.اما تو این زمینه پدر و مادرا زیاد دوست ندارن به بچه هاشون محبت کنی،اگه زیاد به بچه برادرم محبت کنم و بهش سر بزنم و واسش هدیه بگیرم،خانوم برادرم ناراحت میشه و میگه بچه رو لوس میکنم و اگه زیاد لی لی به لالاش بذارم اون دیگه از عهده ش بر نمیاد،البته بد هم نمیگه...از اون طرف شوهر خواهرم زیاد خوشش نمیاد در و بر بچه هاش بپلکم.البته بروز نمیده ها،ولی میدونم دلش نمیخواد بچه هاش وابسته بشن.
- پوز خند زد:حالا مونده اون یکی برادرم که هنوز بچه نداره و خواهرکوچیکم که تازه نامزد کرده.
بلند خندید:اگه یه زمانی مجلسی-مهمونی،جایی بخوان برن و جای بچه ها نباشه خاله سیمین و عمه سیمین عزیز میشه!تنها کسیکه لیاقت نگهداری از بچه ها رو داره.
- به دل نگیر عزیزم،همیشه همین طوره!
- میدونم آویشن جون،میدونم دیگه عادت کردم.
با من و من گفتم:خوب چرا یه بچه نمیارین و بزرگ نمیکنین؟!امکانات مالی بدی م که ندارین.اینطوری یه تیر و دو نشونه!هم خودت طعم مادر بودن رو می چشی،هم یه طفل بیگناه یه سر پناه امن پیدا میکنه و لذت خونواده دار شدن رو حس میکنه.
-شوهرم راضی نیست،میگه بچه باید از صلب خود آدم باشه.
نگاهش رو به قندون دوخت:وقتی خودش میتونه بچه دار بشه معلومه زیر بار بزرگ کردن بچه ی دیگری نمیره،من نا امیدم اون که نیست.
اما از خودخواهی مردا،حالا خوبه سیمین رو طلاق نداده.
کسی که اینقدر متعصب و خشکه چطور صداش در نیومده؟!
سیمین گفت:خسته ات کردم،نه؟!
-نه،نه!چه حرفیه؟!فقط فکر نمیکردم نداشتن بچه اینقدر باعث آزارت باشه چون...
حرفم را قطع کرد:چون همیشه میخندم،نه؟!به روی خودم نمیارم،نه؟1چون زدم به طبل بیعاری،نه؟!
آه بلند و کشداری کشید و قطره ی اشکی که روی گونه اش میغلتید،با نوک انگشت پاک کرد:خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است.
لبخند زد:دل آدم که سفره نیست،نمیشه هرجایی پهنش کرد،اونقدر درد تو سینه ام جا خوش کرده ه نگو!اما همیشه حفظ ظاهر میکنم،پوسته م رو
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #106  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,268
نمی شکنم نمی ذارم کسی بفهمه چه میکشم.
الانم نمی دونم چه شد سردرد دلم باز شد؟ باور کن نمی خواستم ناراحت بشی.
نه دوست من قربونت برم آدم باید حرفشو بزن بعضی حرفاو نمی شه به خونواده زد اما یه دوست می تونه محرم اسرار خوبی باشه من خودم بعضی مسایل زندگی ام رو ب دوستم میگم ولی به مامانمنه نمی خوام غصه بخوره چون مادر یه مادر تحمل دیدن کوچکترین مشکل بچه اش رونداره و گاهی م از روی عشق و علاقه و تعصب کاری می کنه مشکلش دو چندادن بشه اما محبت میون دو دوست منطقیه و بهتر می تونن به هم کمک کنن.
زدم زیر خنده: ببین اگه اینقدر دوستداری با بچهها سر و کله بزنی فکر و اعصابتم براتمهم نیست بیا و یه ثواب کن این تابستونا بچه های منو نگه دار این طوری فکرو خیال من راحت میشه تو هم می فهمی بچه داری آش دهن سوزی نیست
چشماش درخشید: راست می گی؟ من از خدامه چی ازاین بهتر
دستامو گرفت : بدون شوخ سه ماه تابستون بچه هات رو تخم چشم نگه می دارم
حسابی جدی بود گفتم : مگه از جونت سیر شدی
اگه کلاسی جایی بخوان برن خودم در خدمتشونم می برم و می یارمشون اینطوری عالی می شه منم از تنهایی درمیام و حس خوب مفید بودن پیدا می کنم
حالا من یه چیزی گفتم
بیخود گفتی آدم یا حرف نمی زنه یا اگه زد پاش میایسته
تو چشام نگاه کرد : اینطوری روزای سیاه و خاکستری زندگیم رو صورتی ونارنجی می کنی از کسالت و یکنواختی در میام و دلم پر شادی می شه
دستامو گرفت : من در حق تو لطف نمی کنم این تویی که با این کارت منو به آسمون می بری
متفکر گفتم: تو این مورد باید با منصور مشورت کنم اگه قبول کرد باشه.
باالتماس گفت : هر طور شده راضیش کن ثواب داره.
از جا بلند شد : با یه نسکافه چطوری؟
مرسی
وقتی رفت آشپزخونه رفتم تو فکر: سیمین واقعی چدر عجیبه چقدر متفاوت چقدر غم و غصه داره طفلک
من خنگو باش که همیشه می گفتم دنیا به کامشه و عین خیالش نیست بچه نداره کیف دنیا رو می کنه اما حالا می بینم تصوراتم چقدر اشتباه بود!
برای همین نمیشه از روی ظاهر آدما قضاوت کرد .
سیمین با دوتا فنجون نسکافه اومد تو یه بشقابم یه لیوان شیر کاکائو و دوتا برش کیک شکلاتی گذاشته بود گفت: اینم مال گل دخترم پرستش.
طبق عادت نسکافه رو داغ خوردم سیمین به هوای من از نسکافه نوشید که دهنش سوخت لیوان رو گذاشت توی سینی : دهنم سوخت دختر مگه دهن تو آستر داره که اینطوری داغ داغ می خوری؟
خندیدم : اگه داغ نخورم بهم نمی چسبه
سرزنشم کرد: این اخلاق بد رو از سرت بنداز خطرناکه!
اتفاقاض منصورم خیلی بهم می گه اما عادت کردم و فقط نسکافه داغ دوستدارم
ابروهامو بردم بالا : خوب چکار کنم ؟ اینم ایراد منه
نسکافه خوش طعمی بود تشکر کردم و گفتم: عالی بود
سر تکون داد یه دفعه فکری به ذهنم رسید: سیمین جون تو که اینقدر ح.صله اتت سر میره چرا یه کاری سرگرمی واسه خودت دست و پا نمی کنی؟
با بدجنسی گفت: پیدا کردم دیگه می خوام بچه های تو رو نگه دارم.
بی شوخی می گم نشستی تو خونه و فکر و خیال می کنی اینطوری موهات از غصه سفید میشه
شده دیگه البته منن وسواس دارم و صبح به صبح با قیچی می افتم به جون موهام و سفید ها رو پیدا می کنم و از ته کوتاه!
خودتو لوس نکن دختر گنده
خودش رو زد به مظلومیت :آخه تو سن و سال من کسی رو استخدام نمی کنن
اونقدر کارا هست که تو انجام بدی
خنده رو لبش ماسید: شوهر جونم دوست نداره برم سرکار
با دست اطرافش رو نشون داد: همه جوره تأمینم دیگه سرکار برای چی؟
حالا هر چی می گم این یه نیاز روحیه میگه پول که هست برای چی می خوای بری سرکار؟
صداشو بالا برد : افکارش پوسیدس
متعجب گفتم: اما تو که همیشه ازش تعریف می کردی می گی خوبه و حرف نداره همیشه فکر می کردم خیلی خوشبختی
نیشخند زد: مرد بدی م نیست وسایل و امکانات لوکس و رفاهی از هر نوع که بخوام هست لباس خوب گردش و تفریح عالی مسافرت اما همدلی نه!
خودمو به آب و آتیش زدم اما راضی نشد یه بچه از پرورشگاه بیاریم.
با بغض گفت: الانم راضی نمی شه حتیبرای دل من! خودش که سوار خر مراد
احساس کردم چیزی رو دلش سنگینی می کنه و آزارش می ده ، چیزی که از گفتنش ابا داره شایدم باعث خجالت و شرمش میشه . دلم می خواست در موردس می پرسیدم اما نمی تونستم . حتماً پیش خود فکر می کرد زیادی فضولم یا اینکه زود دختر خاله شدم.
نگاهمو به نگاهش پیوند زدم طوری که روش بشه حرف بزنه دوست داشتم دردش رو بدونم و اگه درتوانم باشه یه درمونی براش پیدا کنم حداقل اینکه مرهم زخمش باشم و باهمدلی سبکش کنم پس دوستی برای چه وقتیه؟
هیچوقت تا این حد خودمو به سیمین نزدیک ندیده بودم سالی دو سه مرتبه ای که دور هم جمع می شدیم فقط بگو و بخند و شادی فکر می کردم سیمین خوش ترین و فارغ ترین زنیه که تو زندگی دیدم اما حالا می فهمم چقدراشتباه می کردم
بعد ازدقایق طولانی سیمین شروع به حرف کرد: خواستگاری و بعدش عاشقی و نامزدی روزای پر خاطره یه ازدواج رویایی یه شروع خوب1
همه چی عالی بود ، عاشقانه زندگی می کردیم شیرین ترین حرفا رو می زدیم و خنده ازلبامون دور نمی شد از دور و نردیک می شنیدیم که همه در مورد زندگیم حرف می زنن ازاینکه بخت و اقبال نیک در خونه ی ما رو زد می دونستم خیلی ها به زندگیم حسودی می کنن و پشت سرم هزار تا حرف نامربوط می زنن.
جوون بودم و سرم پر باد شونه بالا می انداختم ویه این حرفا اهمیت نمی دادم مامانممی گفت: واسه زندگیت اسفند دود کن تو چشمی! خیلی ها دوستن دارن ازشون سر باشی
اما من به این حرف های خاله زنکی بها نمی دادم فکر می کردم به دعای گربه سیاه بارون میاد
زهر خندی روی لب سیمین نشست اما راسته تنگ نظری و چشم زخم زندگی روداغون می کنه البته تا چند سال پیش متوجه ی این مطلب نشدم
چند وقتی که اززندگی گذشت مامانم توصیه کرد بچه دار بشیم گوش نکردم فکر می کردم خودم بچه ام منو چه به بچه داری فکر می کردم بهتره از روزای جونیم بهرهمند بشم با شوهرم برم گردش مسافرت بچه دست و پا گیره و نمی ذاره مامانم می گفت: سیمین یه دونه بیار دو سه سال بعد که از آب و گل دراومد باز می تونی به همه کاری برسی هنوز جونی تازه حوصلتم برایرسیدگی به بچه بیشتره همین الام کم گردس و تفریح نکردی یه سال بسه حالا دیگه آستین بالا بزن و منو به آرزوم برسون از مامانم دلگیر شدم دلم نمی خواست کسی بهم بگه چیکار کنم چی کار نکنم حتی اگه اون شخص مادرم بود!
مادری که اونقدر دوستش داشتم و دنیام بود فکر می کردم فرصت هست سه سال دیگم به قول خودمم زندگی کردم کلاس های مختلف تفریحات جور و اجور گردش مسافرت داخلی و خارجی!
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #107  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,268
طوري كه ديگه خسته شدم. حالا احتياج به يه تحول داشتم، وجود يه بچه مي تونست متحولم كنه، به نظر خودم ديگه وقتش بود.
اشك هاي سيمين بي اختيار روان بود: اما خدا نخواست، خدا دلش نمي خواست كسي براش تعريف كنه، من كه نبايد وقت مشخص مي كردم!
شايدم چوب ناشكري مو خوردم.
بعد از يه سال صبر رفتم دكتر و آزمايش دادم. جواب آزمايش مثل پتك خورد تو سرم!
مشكل داشتم، نمي تونستم بچه دار بشم. دنيا پيش چشمم تيره و تار شد، اما نااميد نشدم، شروع كردم به مداوا، نذر و نياز! به درگاه همه ي معصومين متوسل شدم و ياري خواستم. اما تو طالع من بچه وجود نداشت.
هنوز به كسي چيزي نگفته بودم، فقط من و مامان و شوهرم مي دونستيم. ولي همه متوجه تكاپو و تغييرات من شده بودن، گاهي از روي دلسوزي، زماني از روي بدجنسي توصيه مي كردن بچه دار بشيم و اشاره به اينكه داره دير ميشه و بعد از پنج سال بايد بچه داشته باشيم.
مثل مرغ سركنده بودم،براي مداوا هر كاري كردم، هر روش جديدي رو امتحان كردم، دو سال رفتيم اين كشور و اون كشور كلي پول خرج كرديم. اما تا خدا نخواد يه برگ از درخت نمي افته. خدا نخواست و آرزوي بچه موند روي دل ما.
كم كم كنايه ها و متلك ها جدي شد، حالا همه مي دونستن خونواده ي خودم برام دل مي سوزوندن و خونواده ي شوهرم دلم رو مي سوزوندن. گاهي حرفي مي زدن كه جيگرم آتيش مي گرفت. مي رفتم تو يه كنج، سرم رو ميذاشتم رو زانوهام و اشك مي ريختم. شوهرم باهام بود. مثل هميشه گرم و مهربون، هيچوقت حرفي نزد غصه دار بشم.
سيمين سر تكون داد: به معناي واقعي پام وايستاد.
تو دلم به همچين مردي احسنت گفتم. مردي كه واقعا مردِ !
سيمين از جا بلند شد: چاي مي خوري؟
سر تكون دادم كه آره. از جا بلند شد. من هنوز مبهوت بودم!
چاي كه مي خورديم سيمين ادامه داد: به شوهرم پيشنهاد دادم يه بچه بياريم و بزرگ كنيم، شوهر منطقي و دوست داشتني من تو اين مورد خاص متعصب و سخت گير بود، رضايت نداد.
خواهش كردم، تمنا كردم، به پاش افتادم اما قبول نكرد كه نكرد.
خوب حق داشت. وقتي خودش مي تونست پدر بشه چرا بايد از بچه يه مرد ديگه نگهداري كنه؟ دوست نداشت بچه غريبه تو خونه اش باشه، هر دليل و برهاني آوردم زير بار نرفت، يه گوشش در بود اون يكي دروازه.
به من هيچي نمي گفت ولي تغيير كرده بود. گوشه گير و منزوي شده بود ... كم حرف مي زد. مي دونستم رنج مي كشه ولي كاري نمي تونستم بكنم. يه عده به ظاهر دلسوز ازم خواستم برم دنبال دعاگرفتن و جادو و جنبل! اما هيچوقت اعتقاد نداشتم. قدرت خدا بالاتر از اين حرفاست. هنوز نااميد نبودم، دنبال درمون مي رفتم. اما زندگيم داشت از دست مي رفت. شوهرم بي روحيه و كسل بود. مي دونستم عاشق بچه س اما به روش نمياره.
بعد از هشت _ نه سال از شروع زندگي يه بار ديگه شانس خودمو امتحان كردم. باالتماس ازش خواستم يه سقف مطمئن و يه خانواده واسه يه بچه فراهم كنيم، ما كه در توانمون بود چرا نكنيم ... ولي بازم امتناع كرد. خيلي سرسخت و لجباز بود! فقط دوست داشت بچه خودش رو بزرگ كنه.
يه مدت به اين فكر كردم كه اگه شرايط برعكس بود چه اتفاقي مي افتاد؟!! اون وقت بازم حاضر نبود بچه به قول خودش يه غريبه رو بزرگ كنه؟!
البته ممنونش بودم و هستم، به پام موند و هيچ وقت م سركوفتش رو نشنيدم. بالاخره تصميم گرفتم خوشحالش كنم، اونم با يه پيشنهاد.
سيمين ساكت شد، مشتاق شنيدن بودم، اما حرفي نمي زد، بالاخره طاقت نياوردم: چه پيشنهادي؟!!
صداش بي رمق بود: نمي دونستم درسته يا غلط! پيشنهاد دادم ازدواج كنه.
صدام اونقدر بلند بود كه خودم تعجب كردم:نه.
سر تكون داد: آره.
باورم نمي شد سيمين خودش با دستاي خودش زندگيش رو دفن كرده باشه. اين چه كاري بود؟!
شجاعت يا حماقت؟ فداكاري يا قبول شكست؟
مگه آدم عاقل با دست خودش رقيب مي تراشه اونم رقيب با ريشه!
هيچ وقت نمي تونم خودمو جاي سيمين بذارم. من چنين ظرفيتي ندارم ... نه!
سيمين دل دريايي داره. كسي كه همسرش رو، هم بالين شبهاش رو با شخص ديگه اي تقسيم مي كنه.
مطمئنم خيلي سخت بوده، جانكاه و زجرآور! لابد لباش مي خنديده و تو دلش عز بوده!
سيمين دستاش رو چنگ زد:وقتي بهش گفتم ازدواج كن رنگش پريد و لباش شروع به لرزيدن كرد. عصباني ازم خواشت ديگه اين حرف رو نزنم. ولي من بدجوري پيله كرده بودم، دوست نداشتم چند سال بعد ازم متنفر بشه! اونم واسه كشتن آرزوهاش. خونواده ش كه شنيدن استقبال كردن، افتادن به جونش و دوره ش كردن و ازش خواستن قبول كنه ... مي ترسيدن منصرف شم.
يه عده م اومدن سراغ من، گفتن: يه زن واسه شوهرت بگير كه فقط بچه شو دنيا بياره بعد تو بزرگش كن، اينطوري واسه تو هم خوب ميشه.
قبول نكردم. به نظرم پست ترين كار دنيا بود.
گفتن:" زني پيدا كن كه پول نياز داشته باشه و در قبال پول بچه بياره ..." يه جورايي مادر كرايه اي؟! اما مادرِ مادر! فرق نمي كنه بچه اولش باشه يا بچه پنجم همه رو به يه چشم مي بينه. مگه ميشه پاره تن كسي رو ازش گرفت؟ خيلي بي رحميه.
بهم گفتن:"لااقل زني پيدا كن مسن و زشت كه شوهرت جذبش نشه".
سيمين با پوزخند گفت:اتفاقا دوست داشتم اين كار رو بكنم. لااقل شوهرم از اين بابت به من دلخوش بود. ولي مگه ميشد ازش بخوام زندگيش رو با كسي تقسيم كنه كه بهش رغبت و كشش نداشته باشه؟ مردارو كه مي شناسي!
تظاهر مي كرد از وضعيت پيش اومده راضي نيست، اما مي دونستم ته دلش خوشحاله. كار خوبي كردم، اينطوري عزت و احترامم به جا بود. چون اگه خودش مي رفت زن مي گرفت، مي شكستم و هيچي برام نمي موند. شايد از ترس رسيدن همچين روزي خودم پيش قدم شدم.
به ماه نكشيد كه زن مورد نظر پيدا شد. يه خانم بيوه ي جوون و خوش قيافه! البته با خدا كه بهم قول داد هيچ مزاحمتي براي زندگيم ايجاد نمي كنه. منم متقابلا قول دادم. مراسم ازدواجشون ساده برگزار شد. اوايل شوهرم خجالت مي كشيد تو چشمام نگاه كنه ولي به مرور زمان همه چي عادي شد. بيشتر اوقات پيش من بود و كمتر به اون خانوم سر ميزد تا اين كه يه سال بعد بچه ها متولد شدن، يه دختر و يه پسر همزمان.
مرد سابق من بال در آورده بود، از خوشيش خوشحال شدم. رفتم ديدن بچه ها. بهشون علاقه مند شدم. غريبه نبودن. بچه هاي شوهرم بودن.
يه ذره كه گذشت احساس كردم اضافه م و بايد برم ... ازش خواستم طلاقم بده، اما عصباني شد و داد و هواز راه انداخت كه دوستم داره و به هيچ قيمتي از دستم نمي ده.
منكه از دست رفته م ...
خنده داره ...
بچه سومشون م چند روز پيش دنيا اومد، در عرض سه سال سه تا بچه!
حالا من موندم و اين خونه درندشت و سوت و كور! شوهرم بهم سر ميزنه، دوستم داره، تو رفاهم اما تنهام ... تنهاتر از هميشه.
دلم مي خواست به جاي سيمين داد بزنم.
ناخواسته اشكام جاري شد.
تو فرهنگ لغتم، هيچ كلامي واسه تسكين يا همدردي پيدا نكردم.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #108  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,268
امروز تعطیل ِ ، چند روزیه چیزی ننوشتم ... چقدر حرفای تکراری بنویسم ! حوادث مهمی پیش نیومده که !
نه ، نه ! پیش اومده ... البته خیلی م مهم نیست ها ! من زیادی شلوغش کردم.
دیشب منصور با یه ماشین ظرفشونیی اومد خونه ، بی خبر! مات و مبهوت مونده بودم که الان چه وقت خرید ماشین ظرفشوئیه؟ صدتا چیز واجب تر از اون داشتیم.
بعله ، کاشف به عمل اومد آقا منصور در عمل انجام شده قرار گرفته و مجبور شده لااقل یه ماشین ظرفشویی واسه گیتا جون بخره ، اونوقت برای اینکه عذاب وجدان نگیره ، یکی م واسه خونه خودش خریده و صد البته حسابی باعث عصبانیت مامانش شده که « تو که پول تو دست و بالت پیدا میشه چرا اون چیزایی که گفتم واسه خواهرت نخریدی ... خلاصه بماند»
حالا من موندم و این ماشین ظرفشوئی که کجا بذارمش ! ...
پیدا کردم ، تو انباری ! تا خونه ی بعدی ،آخه آشپزخونه ش یه هوا از این جا بزرگتره.
تو دلم از منصور سپاسگزار بودم، می دونستم خرید این وسیله براش سنگینه ، اما اینطوری واسه من ، واسه زندگیش ارزش قایل شده.
دیگه اینکه همچنان رابطه ریحانه و کاوه خوبه. توبه کاوه نصوح بود. شکر خدا دیگه قدم کج نذاشت.
اما پس فرادا آخرین امتحان ستایش ِ و تعطیل می شه. حالا باید کلی برنامه ریزی بکنم تا اوقات فراغتش به طور مثبتی پر شه و وقتش تلف نشه.
یه اعتراف مهم: واقعیتش نوشتن خاطرات روزانه برام جذابیتش رو از دست داده و حوصله ی نوشتن ندارم ، ممکنه بعدها دو مرتبه عاملی باعث شه دست به قلم ببرم، شاید سال دیگه یا پنج سال دیگه !
خدا داند.


سه ماه بعد

19:30شنبه

دلم نیومد خاطراتم رو اونطوری بی مقدمه و یهویی تموم کنم و صد البته اتفاق های هم این چند وقت رو ننویسم. اولین رویداد مهم ازدواج گیتا بود. بالاخره این دخترم رفت سر خونه و زندگیش ! جهیزیه شم همونی بود که می خواست ، عالی !
هیچ کم و کسری ای نداشت ، خونواده ی داماد چپ و راست تشکر می کردن و فخری خانم باد به غبغب می انداخت و فقط سر تکون میداد. البته خانواده ی حامد هم سنگ تموم گذاشته و یه جشن عروسی مفصل تو یه باغ قشنگ و شیک ، خرید آنچنانی ، بلیط سفر به دوبی و رهن یه آپارتمان بزرگ تو یه منطقه ی اعیون نشین از کارایی بود که برای گیتا کرده بودن.
بگذریم که شب عروسی م فخری خانم دست از سر کچل من برنداشت و می خواست جشن رو به کام من تلخ ... اما اون شب سعی کردم کر و لال باشم .
دیگه مهم نیست !
ته دلم برای گیتا و حامد آرزوی سعادت و عاقبت به خیری کردم.
آخر شهریور بازم شادی بود و عروسی ، این مرتبه جشن آرش و مهدیه که اونم به میمنت برگزار شد. مهدیه شکل فرشته ها شده بود، ملیح و قشنگ. مثل قرص ماه !
آرش حتی برای یه لحظه م از نگاه کردن به عروس جذابش غافل نبود. انگار نه انگار باید به مهمونا هم توجه کنه ! چشم از مهدیه بر نمی داشت.
اونام زندگی خودشون رو تو یه آپارتمان جمع و جور شصت و پنج متری که هدیه آقا جون بود شروع کردند و دو روز بعد از جشن ازدواج رفتن پابوس امام راضا!
امیدوارم اون دو تا هم به پای همدیگه پیر بشن ، خوشبخت و شادکام و موفق !
مث مامان بزرگا شدم ... نشستم و دعا میکنم !
حالا مگه بده؟!
دعا پر از انرژی مثبته.
تابستون خیلی خوبه بود ، به همه خوش گذشت، علی الخصوص به ستایش و پرستش که بیشتر روزهایی که من اداره بودم سیمین ازشون مراقبت می کرد و حسابی م دل به دلشون می داد. تو عروسی هام حسابی کیف کردن ، مخصوصاً اینکه برای هر دو لباس عروس دوخته بودم و سر از خودشون نبود. جالب این
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #109  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,268
جاست كه فكر مي كردن عروس واقعي اون دو تا و بقيه م بايد به اونا توجه كنن. قربون هردوشون برم.
راستي هنوز براشون تخت نخريدم. منتظرم تو يه فرصت مناسب. تابستوني كه گذشت اونقدر خرج و مخارج داشتم كه به اين يكي نرسيد.
ريحانه و كاوه م خوب و خوش دارن زندگي مي كنن، البته به شوري روزاي اوا نيست، اما براي زن و شوهري، اما براي زن و شوهري كه چند سال از شروع زنگي مشتركشون گذشته عاليه!
واما رخداد غيرمترقبه!
نگران نباش اتفاق نيست! اما غيرقابل پيش بيني و عجيبه!
چيزي كه ممكنه خيلي خيلي به ندرت پيش بياد...
خودم بعد از شنيدن تا چند روز گيج و منگ بودم.
باور نمي كردم.
هنوزم مات و مبهوتم.
چند روز پيش سيمين اينجا بود با يه بچه تو بغل، صورتشپر از شادي بود، از ديدن متعجب شدم، آخه هفته پيش كه ديدمش باردار نبود، تازه اگرم بود بچه ش چند ماه ديگه دنيا مي اومد. تازه بچه چند ماهه بود... گيج بودم. بچه رو داد بغلم و گفت: همدم و مونس من، عشق من!
چه دختر تپل و نازي بود، پرسيدم: اين كه از كجا رسيده؟ چه فرشته ايه!
خنديد: يه فرشته اينو بهم بخشيده
چشام گرد شد: شوهرت راضي شد و بچه آوردين؟!
با نُچ بلند و كشدار منو بيشتر حيرتزده كرد، همونطوري كه صورت گرد و قشنگ دخترك رو مي بوسيدم گفتم: بگو ديگه. طاقتم طاق شد.
خنديد: بچه ي غريبه نيست.
دوباره سكوت كرد، آروم گفتم، بچه ي شوهرته؟ پيش تو مهمونه؟!
با خوشحالي جواب داد: بچه شوهرم هست. اما پيشم مهمون نست.
ـ سردر نميارم، يعني چي؟
ـ يعني اينكه سومي رو سپردن به من تا بزرگش كنم.
عجيب تر از اين امكان نداشت، بلند گفتم: باور نميكنم، چطور ممكنه؟
خوشحال دستاشو رو به آسمون بلند كرد: خدا رو شكر ممكن شده، اين بچه هديه خداست.
چند روز پيش مامانش اونو آوردم و ازم خواست بزرگش كنم. گفت از اولش قصدش همين بوده و به همين باردار شده. دلش مي خواسته من از تنهايي در بيارم و به رزوم برسم. فقط سه ماه بچه رو نگهداشته تا با شير خودش تغذيه بشه.
آويشن مادر اين بچه فرشته س! جاش تو اين زمين خاكي نيست. نميدوني با چه محبتي بچه رو گذاشت تو آغوشم. باورم نميشد، انگار دو تا وزنه به پاهام آويزان بود، رو زمين نشستم و زدم زير گريه، دلداريم داد، كلي حرف زد كه هيچ كدومش يادم نيست. دو ساعت بعدم شوهرم اومد با كلي بچه. اون شب تا صبح با هم حرف زديم.
حالا اين هديه خدا با من زندگي مي كنه. نفسم بهش بند، قرارِ مامانش باشم...
حالا ديگه من نمي شنيدم سيمين چي مي گه؟ تو باورم نمي گنجيد يه همچين زن فداكارم وجود داشته باشه كه پاره تنش بگذره و هووي خودش رو به آرزويش برسونه. هيچ اسمي واسه اين كار نميشه پيدا كرد.
اينم از اين...
حالا ديگه راست راستي از نوشتن خاطرات روزانه م خسته شدم، چون جز چيزهايي كه گفتم تو اين سه ماهه م اتفاق خاصي نيفتاد، همون حرفاي هميشگي و كاراي روزمره.
فقط بچه هام حاضر جواب تر شدن و تا يه چيزي ميگم از تو آستين جواب درميارن و تحول مي دن. مثلاً چند ورز پيش داشتم ميگفتم مطالعه تو خونواده ي ما ارثيه كه يه مرثيه ستايش بلند گفت: وت! مگه مطالعه ارثيه؟!
بعد دست به كمر گذاشت و يه ابرو شو برد بالا: وا... تا شنيده بوديم و ديده بوديم مردم واسه بچه هاشون خونه و ماشين و زمين ارث ميزارن، حالا كارا برعكس شده؟!
مونده بودم چي بگم؟ من و آذين مات و مبهوت همديگر رو نگاه كرديم. اما منصور و نادر زدن زير خنده. ستايش هم ژست تماشامون مي كرد.
حالا با اين بچه ها چيكار بايد بكنم؟ خدا ميدونه.
مدرسه ها باز شده ستايش داره ميره. از طرف مدرسه پيغام دادن بچه ها نفري دو هزار پونصد تومن پول بيارن كه دفترهاي ديكته شون متحدالشكل باشه.
يادم رفت به ستايش بگم تو جيب كيفش براي دفتر پول گذاشتم، از طرفي بچه م پاشو كرده وبد تو يه كفش بايد به من پول بدي واسه خودم از بوفه مدرسه خوراكي بخرم، اما من توجيهش مي كردم و هميشه خودم براش تغذيه آماده ميكردم.
به هرحال، از حواس پرتي من اون روز كه پول كيف ستايش بوده فوق برنامه داشتن و معلم ودش نيومده بود، بچه م كه چشمش به پول ميقته به هواياينكه واسه خريد خوراكيه، از خوشحالي بال در مياره. بقيه ماجرا از زبون خودش شنيدني بود،چنان با آب و تاب تعريف مي كرد كه نگو:« د.ستام كه پول رو ديدن از سر و كولم رفتن بالا، يكي صد تومن مي خواست، يكي دويست تومن... بيچاره ها پول نداشتن كه!من بهشون دادم، ندا دوستم دويست تومن گرفت تا آب نبات بخره، باهاش دعئا كردم كه چرا؟! تو گفتي پول براي آب نبات مي خواي، چرا اسمارتيز خريدي؟ واي مامان چپ و راست ازم پول مي خواستن، ديگه خسته شدم، جيغ كشيدم « دست از سرم بردارين،اينقدر از سر و كول من بالا من بالا نرين.. تموم شد، مگه چقدر داشتم؟» حالا دروغم مي گفتن، مثل ندا! به جاي آب نبات اسمارتيز خريد، تازه دو تا دو نهم بيشتر
بهم نداد، هرقدر گفتم رنگ صورتي و آبي ش رو بده گوش نكرد، بهم سفيد و قهوه اي داد... منم انداختم دور » خلاصه همين جور گفت و آخرش اضافه كرد:« ديگه پول نده ببرم مدرسه، مايه دردسرِ»
عجب!
دو مرتبه دو هزار و پونصد تومن گذاشتم توي كيفش و توصيه كردم بهش دست نزنه چون مال دفتر ديكته اس.
چقدر روده درازم، خوبه چيزي م واسه نوشنن ندارم. رفت تا سري بعد كه هوس نوشتن خاطرات بزنه به سرم.
هرچي فكر مي كنم مي بينم چيز ديگه تي نمونده ، فقط اينكه خدا رو شكر مي كنم همه تعمت هاش!
آرزوي سلامتي و بهروزي واسه تك تك اعضاء خانواده و دوستام مي كنم ديگه...
خدانگهدار
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #110  
قدیمی 25/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,268
این رمان به پایان رسید.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







گفتگو قفل شد

برچسب ها
مدال


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 08:16 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios