رمان عاشقانه و فوق العاده زيباي♥بـــامــ ـــــداد خـــــمـــار♥ - صفحه 6 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #51  
قدیمی 21/03/2012
آواتار میرمهنام
میرمهنام میرمهنام آفلاین است
آماده دریافت درجه
 

نام: وحید پاشایی
جنسيت: مرد
شغل: کارمند
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: لیسانس ادبیات ودیپلم گرافی
پست: 2,757
سپاس: 206
از این کاربر 607 بار در 419 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 192,532
باز هم دایه آمد. باز هم پدر و مادرم پیغامی برایم نفرستاده بودند.

-دایه جان، حال خجسته چه طور است؟

- آقا جانت به او زبان فرانسه درس می دهد. می خواهند پیانو بخرند تا خجسته خانم مشق پیانو كند. به آقا گفته می خواهم امتحان بدهم بروم به مدرسه ناموس. آقا جانت گفته اند خودم بهترین معلم ها را برایت می گیرم توی خانه درست بدهند.

خاری در دلم خلید. نه از روی حسادت كه از روی تحسر. پرسیدم:

- نمی خواهند شوهرش بدهند؟ مگر خواستگار ندارد؟

می ترسیدم دایه باز هم بگوید به خاطر ازدواج نامناسب من او در خانه مانده است. خدا خدا می كردم كه این طور نباشد. كه او پاسوز من نشده باشد. دایه گفت:

- چرا ندارد؟ خیلی خوب هم دارد. ولی نه خودش قبول می كند، نه آقا. یك دفعه خودم شنیدم كه پدرتان فرمودند راستی راستی خجسته هنوز بچه است. دلم می خواهد تمام هنرها و آداب را به كمال یاد بگیرد و بعد شوهر كند. شوهری كه جبران آن یكی را بكند. حسرت هر دو یكجا از دلم در بیاید.

دیگر نگراننبودم. خیالم از بابت خجسته راحت شد. ولی بار غم در دلم نشست. تلخی كلام پدرم را به فراست دریافتم و كامم تلخ شد.

همچنان حال تهوع داشتم. از بی كسی، از خانه ماندن در ایام عید. در سیزده بدر. از حالت ویار حساس و عصبی بودم. مرتب استفراغ می كردم. رحیم به حیاط می آمد، مرا از كنار حوض بلند می كرد و توی اتاق می برد.

- نه رحیم. نباید این جا بخوابی. برو جایت را توی تالار بینداز.

نوازشم می كرد. دست هایش زبر بودند. بوی چوب می داد. بدم می آمد. یك شب بی طاقت شدم. بی مقدمه یك قوطی از جعبه آرایشم برداشتم و به سوی او دراز كردم.

- این دیگر چیست؟

__________________

  #52  
قدیمی 21/03/2012
آواتار میرمهنام
میرمهنام میرمهنام آفلاین است
آماده دریافت درجه
 

نام: وحید پاشایی
جنسيت: مرد
شغل: کارمند
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: لیسانس ادبیات ودیپلم گرافی
پست: 2,757
سپاس: 206
از این کاربر 607 بار در 419 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 192,532
- هیچ. بمال به دستت. پوستت نرم می شود.

- لابد از پوست دست من هم حالت به هم می خورد. حالا دیگر باید مثل زن ها از این جور چیزها بمالم؟

- نه به خدا ... ولی این كه فقط مال زن ها نیست ... خب، دستت نرم می شود. خودت راحت می شوی. آقا جانم هم از این چیزها می مالند. آن قدر دستشان نرم بود كه نگو. جوان ها هم می مالند. همه استفاده می كنند، منصور .....

فورا زبانم را گاز گرفتم ولی او نگاه تند و خیره ای به من كرد و قوطی را محكم به گوشه ای پرتاب كرد و از جا بلند شد. فكر كردم به اتاق دیگری می رود تا بخوابد. گفت:

- چرا بهانه می گیری محبوبه؟ من از این چیزها نمی مالم. اگر تو خوشت نمی آید دیگر به تو دست نمی زنم.

در را به هم زد و رفت و از در خانه هم خارج شد. این چه كاری بود كه كردم؟ چرا بهانه گرفتم؟ ولی بهانه نبود. مگر او نمی دانست كه من حامله هستم. به خاطر خودش بود. دلم می خواست آقا باشد. تمیز و مرتب باشد. چرا نمی خواهد بهتر بشود؟ كسر شانش می شود؟ می ترسد از مردانگیش كم بشود؟ می ترسد بگویند تو سری خور است؟ ولی نباید می گفتم. لوس شده ام. راست می گوید، به بهانه حاملگی و ویار هر چرندی را كه دلم می خواهد به او می گویم. كجا رفت؟ نكند برنگردد! من بمانم و این خانه! تك و تنها! حق من همین است. بد كردم. با همه بد می كنم. آخ كه دلم از همین حالا برایش تنگ شده. به یادم می آید كه چه گونه قوطی را پرت كرد. حركت دستش را، حركت زلف هایش را. برق غضب چشمانش را، دلم هوایش را كرد. دلم می خواست همین الان در كنارم بود.

هوا تاریك شده بود كه آمد. خود را به خواب زدم. در را باز كرد. از پله ها بالا آمد. پاها را به زمین می كشید. وارد تالار شد. در بین دو اتاق را گشود و گفت:

- من آمدم.

آرام نفس كشیدم. چشمانم را بسته بودم. یعنی خواب هستم. گفت:

- خودت را به خواب نزن. می دانم كه بیدار هستی.

جلو آمد تا نزدم بنشیند. برخاستم تا كنارش بنشینم. نفس بوی تندی می داد. گفتم:

- حالم خوش نیست رحیم. برو بگذار بخوابم.

رفت و در تالار خوابید.
__________________

  #53  
قدیمی 21/03/2012
آواتار میرمهنام
میرمهنام میرمهنام آفلاین است
آماده دریافت درجه
 

نام: وحید پاشایی
جنسيت: مرد
شغل: کارمند
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: لیسانس ادبیات ودیپلم گرافی
پست: 2,757
سپاس: 206
از این کاربر 607 بار در 419 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 192,532
اواخر اردیبهشت ماه بود. حالم كم كم بهتر می شد. یك روز جمعه صبح كسل از خواب بیدار شدم.

- رحیم حوصله ام سر رفته. از بس توی خانه ماندم پوسیدم.

با حالتی عبوس پرسید:

- كجا ببرمت؟ باغ دلگشا؟

- آره.

نگاهم كرد و خندید:

- بلند شو ببرمت.

- حالا نه. بعدازظهر برویم لاله زار، برویم گردش.

بعد از ناهار خسته و بی حال خوابیدم. ظرف ها كنار حوض مانده بود. نه من حال شستن داشتم و نه رحیم. دم غروب چادر به سر كردم، پیچه را زدم درشكه گرفتیم و رفتیم خیابان لاله زار. رفتیم جاهای تماشایی. آفتاب غروب می كرد. جمعیت خیلی دیدنی بود. گفت:

- می خواهی راه برویم؟ یك چیزی بخوریم؟ حالت خوب است؟

- آره خوبم.

پیاده شدیم و كمی راه رفتیم. خیلی صفا داشت. رحیم با كت و شلوار و جلیقه و زنجیر طلای ساعت كه از دكمه جلیقه اش آویخته بود خیلی خواستنی تر شده بود. پیرمردی با یك گاری دستی می گذشت و خوراكی می فروخت. اصلا یادم نیست چه بود. هر چه بود در گاری دستی انباشته بود. پرسید:

- از این ها می خواهی؟

ذوق زده مثل بچه ها گفتم:

- آره برایم بخر.

دو زن و یك مرد جوان از كنار ما می گذشتند، هر دو زن ها پیچه ها را بالا زده بودند. لب ها و لپ هایشان به نظرم بیش از حد سرخ آمد. قیافه های وقیحی داشتند. چشم ها سرمه كشیده و بی حیا.

یكی از آن ها دست جلوی دهان گرفته بود و می خندید و دیگری كه قد بلندی داشت با صدایی كه آماده شلیك خنده بود آهسته گفت:

- خفه شو، خوبیت نداره.

مرد همراهشان حواسش جای دیگر بود. به نظرم رسید آن كه قد بلند داشت به چشم های رحیم نگاه كرد و غمزه آمد. رحیم همچنان كه ایستاده بود، نیم دایره چرخید و ناگهان خیال كردم كه آن نگاه شیطنت آمیز و آن لبخند نیمه كاره فرو خورده را كه تصور می كردم فقط به خود من تعلق دارد، بر لب هایش دیدم. شاید بیش از چند لحظه طول نكشید. من آن جا ایستاده بودم و او را نگاه می كردم و چشم او به دنبال آن زن ها بود. برگشت و پرسید:

- چه قدر بخرم؟

- هیچی.

با حیرت به من نگاه كرد:

- یعنی چه؟ تو كه گرسنه بودی!

جلو جلو راه افتادم و با غیظ گفتم:

- حالا نیستم. درشكه بگیر، می خواهم برگردم خانه.

- محبوب، چرا این طور می كنی؟

- چه كار می كنم؟ خسته شده ام. می خواهم برگردم خانه.

و مثل اینكه تازه متوجه شده ام كت و شلوار و كفش چرمی پوشیده گفتم:

- امروز خیلی مشدی شده ای! دكمه های بسته و تر و تمیز. ارسی چرم!

- مگر تازه دیده ای؟ خودت این طور می خواهی. چرا بهانه می گیری؟

با غیظ سر به سوی دیگر گرداندم. و به انتظار درشكه ای ایستادم كه از دور نمایان شده بود. یك قدم جلو رفت تا درشكه را صدا كند. بی اختیار دست بالا بردم و پیچه را از صورتم بالا زدم. خواست كمكم كند تا سوار شوم. دستم را كنار كشیدم. توی درشكه نشستم. داغ شده بودم. از مغز سر تا نوك پا از حسد و از توهینی كه تصور می كردم به من روا داشته می سوختم. جوانكی قرتی از كنار درشكه گذشت و چشمان وقیحش به صورت من افتاد. سوتی زد و دور شد. رحیم كه سوار شده بود، تازه متوجه من شد و دید كه پیچه را بالا زده ام. لبش را جوید. رگ گردنش برجسته شد.

- چرا پیچه ات را بالا زده ای؟ می خواهی مرا به جان مردم بیندازی؟ دلت می خواهد خون به پا كنم؟

- نخیر، می خواهم بدانی من هم بلدم پیچه ام را بالا بزنم.

با لحنی تلخ و گزنده گفت:

- این را كه از اول می دانستم.

تیر صاف به هدف خورد. به قلب من. ولی با خونسردی به پشتی كهنه چرمی تكیه دادم و گفتم:

- خوب، خوب است كه دانسته مرا گرفتی.

و از دیدن رگ گردنش كه از خشم متورم شده بود دلم خنك شد.

تا خانه با آن چشم های خشمگین به من خیره شد و من با پیچه بالا زده كوچه و گذر را تماشا كردم. خیلی خونسرد. ولی در دلم غوغایی برپا بود. به خانه رسیدیم. در را گشود و به دنبال من وارد حیاط شد. میان حیاط چادر از سر برداشتم. از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم. با غضب به دنبالم می آمد. پایش به آبكش گیر كرد با لگد آن را گوشه ای پرتاب كرد:

- بر پدر هر چه آبكش است لعنت.

خنده ام گرفته بود. بالا آمد. بیرون تالار كفش ها را از پا بیرون آورد. آرام وارد شد و با خونسردی در را پشت سرش بست. با نهایت احتیاط تكمه های كتش را گشود و آن را بیرون آورد. من گوشه اتاق نشسته بودم. زانوها را قائم گذاشته، دست ها را روی آن ها قرار داده او را تماشا می كردم. یقه كتش را گرفت و آن را با غیظ روی پشتی انداخت. رو به من كرد و پرخاشجویانه گفت:

- بر پدر و مادر من لعنت اگر دیگر این را بپوشم. پشت دستم داغ اگر دیگر با تو از خانه بیرون بیایم. تو شوهر نكرده ای، فقط نوكر گرفته ای كه ظرف هایت را بشوید.

از جا پریدم:

- نوكر نگرفته ام. ظرف شستن هم مرا نكشته.

با عجله از پلكان پایین دویدم. هوای اول شب هنوز خنك بود. ولی من اهمیت نمی دادم. با حرص لب حوض نشستم به ظرف شستن. كاسه را به كوزه می زدم و دیگ و قابلمه را محكم به زمین می كوبید. پیش خود می گفتم الان می آید. الان می آید. باید بیاید و این ها را از دست من بگیرد. ناز مرا بكشد. عذر بخواهد. ولی مدتی طول كشید و او نیامد. بعد چراغی در اتاق روشن شد. هوا تاریك شده بود. در سمت به ایوان را گشود و همان جا ایستاد. باز به چهار چوب در تكیه داده بود. باز همان لبخند شیطنت آمیز.

- دق دلت را سر كاسه و بشقاب در می آوری.

جواب ندادم. به صورتش هم نگاه نكردم. كار خودم را می كردم.

- بلند شو بیا. سرما می خوری. هوا سرد است.

ساكت بودم. بغض گلویم را گرفته بود. آن وقت گفت:

- محبوب؟!!

سرم را بی اراده به سویش چرخید. با دست چپ چراغ گرد سوز را بالا گرفته بود كنار صورتش. كنار حلقه های زلفش. و دست راست را كه آستین آن تا آرنج بالا رفته بود به سوی من دراز كرده بود. همان عضلات، همان رگ ها، همان مجسمه ای كه دلم می خواست ساعت ها نظاره اش كنم. آیا می دانست كه چه اثری روی من دارد؟ باز پرسید:

- محبوب نمی آیی؟

مثل خرگوشی كه افسون مار شده باشد از جای برخاستم. ظرفی كه در دستم بود در ته حوض فرو رفت. به راه افتادم. حتی جلوی پایم را هم نگاه نمی كردم. بی اراده دست هایم را به دامنم مالیدم تا خشك شود. مقابلش رسیدم. چانه ام لرزید. گفت:

- آهان ، این طور دوست دارم. این طور كه چانه ات می لرزد. دلم می خواهد سیر تماشایت كنم.

وارد اتاق شدیم. در را بست. اشك هایم سرازیر شد. رو به رویش ایستادم. دستم را گرفت. لرزیدم. تازه فهمیدم كه چه قدر سردم است. چه قدر یخ كرده ام. از گرمای دست او و سردی دست خودم لرزه سرما از تیره پشتم گذشت. گفتم:

- آن شب كه قهر كردی فهمیدم كه چه خورده بودی.

- از غصه تو بود.

- از غصه من؟

- از غصه این كه توی اتاقت راهم نمی دادی.

از آن شب به بعد دوباره توی اتاق من خوابید.

__________________


  #54  
قدیمی 21/03/2012
آواتار میرمهنام
میرمهنام میرمهنام آفلاین است
آماده دریافت درجه
 

نام: وحید پاشایی
جنسيت: مرد
شغل: کارمند
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: لیسانس ادبیات ودیپلم گرافی
پست: 2,757
سپاس: 206
از این کاربر 607 بار در 419 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 192,532
مثل بوم غلتان شده بودم. پا به ماه بودم. دایه خانم بیشتر به خانه ما می آمد. مرتب به من سر می زد. از آمد و رفت های مكرر او نگرانی مادر و پدرم را احساس می كردم. هوا سرد شده بود. دست و پای من باد كرده و صورتم متورم بود. پره های بینی ام گشاد و لب هایم كلفت شده بود. از آیینه بدم می آمد. زشت شده بودم.

- دایه جان، چرا این شكلی شده ام؟

دایه با بی حوصلگی می گفت:

- درست می شوی مادر. درست می شوی. رحیم آقا، این آدرس قابله ای است كه بچه نزهت خانم را به دنیا آورد. منوچهر را هم او به دنیا آورده. خیلی ماهر است. بگیرید. لازمتان می شود.

رحیم خندید:

- حالا كه زود است دایه خانم.

- نه جانم. كجایش زود است؟ پا به ماه است. تو را به خدا هر وقت دردش شروع شد فورا قابله را خبر كن. دست دست نكنید ها! یك وقت یك نفر دیگر او را زودتر می برد سر زائو.

رحیم گفت:

- دایه خانم، چیزی كه فراوان است، قابله. از دو روز قبل كه نباید این جا زیچ بنشیند. قیمت خون پدرش پول می گیرد.

دایه التماس كرد:

- خوب بگیرد. فدای سر محبوبه. تو را به خدا شما غصه پولش را نخورید. زود خبرش كنید. یك مرد دست تنها كه بیشتر نیستید. یك وقت خدای نكرده كار دستتان می دهد.

دلم می گرفت. سعی می كردم به خودم بقبولانم كه استنكاف رحیم از سر دنائت نیست. از روی مآل اندیشی است. رحیم گفت:

- نترس دایه خانم. اگر خیلی ناراحت هستی همین فردا می روم مادرم را می آورم پیش محبوبه كه تا وقت زایمان همین جا بماند.

صبح روز بعد رحیم اتاق آن سوی حیاط را كه انتهای دالان ورودی قرار داشت مرتب كرد و مادرش به طور موقت به خانه ما آمد. راحت شدم. خرید را او به عهده گرفت. جارو و ظرف شستن و آشپزی را تقبل كرد و گویی از این كارها لذت می برد. من به خاطر هر كار صد بار از او تشكر می كردم. می گفت:

- وای كه چقدر تعارف می كنی. خانه پسرم است. نباید مهمان بنشینم و دست روی دست بگذارم كه جلوی رویم دولا و راست بشوند.

بله، می گفت خانه پسرم است!

رختشویی آمد و در زد. مادر رحیم در را گشود. مدتی با او حرف زد و پچ پچ كرد. رختشویی بلاتكلیف كنار حوض ایستاده بود. از وقتی مادر رحیم پیش ما آمده بود و من نمی توانستم لباس های كثیف را در انباری كنار اتاقی كه حالا به تعلق گرفته بود بگذارم. آن ها را تا می كردم و در یك صندوق حصیری كهنه و نیمه شكسته پایین پله های آب انبار می گذاشتم. مادر رحیم از پله های تالار بالا آمد. می خواستم از پنجره صدا كنم و به رختشویی بگویم برود لباس ها را از پاشیر آب انبار بیاورد. مادر شوهرم وارد شد و گفت:

- محبوبه، رختشویی می خواهی چه كنی؟ خوب بده من رخت هایت را می شویم.

- نه خانم. این چه حرفی است. كه دیگر كار شما نیست. او همیشه می آید. پانزده روز یك بار. بعدا كه شما تشریف ببرید دست من بسته می ماند.

پشت چشم نازك كرد:

- وای وای. شماها چه طور پولتان را دور می ریزید! دو تا جوان جاهل، هر چه در می آورید به توپ می بندید.

دلم نمی خواست او دست به لباس های كثیف ما بزند. او مادر رحیم بود، مادر شوهر من، نه رختشوی محله.

رختشوی لباس ها را شست و در حیاط روی بند آویخت و رفت. دو ظهر بود. نزدیك آمدن رحیم. ناگهان دیدم مادر شوهرم طشت كوچكی را پر از آب كرد و لخ لخ كنان به اتاق خود رفت. دو سه تكه از لباس ها چرك و كثیف خود را بیرون كشید و برگشت. كنار حوض نشست و شروع به شستن كرد. نمی فهمیدم چه نقشه ای دارد. چرا لباس هایش را صبح به رختشوی نداده. ناگهان خشم در وجودم زبانه كشید.

سنگین شده بودم. نمی توانستم از پله ها بالا و پایین بروم. از پنجره صدا زدم:

- خانم، پس چرا لباس هایتان را به رختشوی ندادید تا برایتان بشوید؟

قری به سر و گردنش داد:

- خودم می شویم. ننه ام رختشوی داشته یا بابام؟ از شستن دو تا تكه لباس هم كه آدم نمی میرد!

سوءنیت او را به خوبی احساس می كردم ولی نمی دانستم چه واكنشی باید داشته باشم. بی اعتنا به او سفره ناهار را گستردم. صدای پای رحیم را شنیدم. وارد حیاط شد. پشت پنجره آمدم و تماشا كردم. رحیم نگاهی به بند رخت كرد كه سرتاسر حیاط بسته شده بود و نگاهی به مادرش انداخت.

- مگر امروز این جا رختشو نبود؟!

- چرا بود.

- پس چرا تو لباس هایت را نداده ای بشوید؟

- خوب، محبوبه كه به من حرفی نزد. یك كلام هم نگفت اگر لباسی داری بیاور و بده این زن برایت بشوید. عیبی ندارد. دو تا پیراهن كه بیشتر نیست.

بدنم می لرزید. به این موذی گری ها عادت نداشتم. احساس می كردم مادرش قصد آتش افروزی دارد. میل به دو به هم زدن دارد. رحیم متوجه شد یا نه نمی دانم. فقط صدایش را شنیدم كه حرف دل مرا می زد:

- می خواستی خودت بیاوری بدهی برایت بشوید. مجانی كه كار نمی كند؟ پولش را می گیرد. اگر هم می خواستی خودت بشویی، وقتش اول صبح بود نه حالا كه وقت ناهار است. می خواهی مرا عصبانی كنی؟

با پایش به طشت كوبید:

- جمع كن این را. اگر ناراحت هستی برگرد برو به خانه ات.

- اوا مادر جان، من آمده ام كمك زنت، كجا بروم؟

- همین كه گفتم. اگر می خواهی از این اداها در بیاوری، زن من كمك لازم ندارد.7

دلم خنك شد. غائله ختم شد.

از خانه پدرم سیسمونی فرستادند. از مشمع و كهنه قنداق و بند ناف گرفته تا لباس زمستانی و تابستانی و ژاكت و بلوز دست باف. مادرم نهایت سلیقه را به كار برده بود پشه بند نوزاد هم با پروانه های كوچك زینت شده بود. مادر شوهرم از دور دید و اعتنایی نكرد. حتی نزدیك هم نیامد. دلم می خواست زودتر فارغ شوم تا او به خانه اش باز گردد.
گفتگو قفل شد

برچسب ها
ـــامــ


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 02:03 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios