رمان ماهک | مژگان مظفری - صفحه 6 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #51  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,248
نمیگویی سرما میخوری؟
ماهک دستی به موهای آشفته آاش که روی شانههایش سور خورده بود،کشید و گفت:پشیمان شودی؟
مبین با عشق نگاهش کرد و گفت:برعکس مشتاق.نه ببخشید شیفته تر از قبل شدم.صورتت بدون آرایش خیلی زیباتر است.این طوری معصومیت خاصی توی چهره آات است که هزار بار زیبا تر میشوی.واقعاً حیف نیست با آرایش این معصومیت زیبا را از بین میبری؟
ماهک:نگفت،چطور بی خبر آمدی؟
مبین:راستش دارم میروم،کرج،البته تا غروب بر میگردم.با خودم گفتم بیایم سر راه تو را هم ببینم،بعد بروم.مادرم از من خواست که حتما تو را برای شا م دعوت کنم.به به خاطره همین ترجیح دادم به جای تلفنی حضورا از تو دوتکنم که بهانه نیاوری.از کرج که برگشتم خودم میام دنبالت
.ماهک:لطفا اجازه بده خودم بیایم.
مبین:اگر اینطور راحتی حرفی نیست.
فقط من عاشق دل خسته را زیاد منتظر نگذار
.ماهک:اگر فضولی نباشد میخواهم بدانم برای چه کاری به کرج میروی؟
مبین:قربان فضول خوشگل خودم بروم.آخه،عزیزم به این که نمیگان فضولی،بگو کنجکاوی.میروم مادر بزرگم را از کرج بیاورم
.ماهک:ساکن کرج هستند؟
مبین:نه چند رزی است که به مهمانی برادرش رفته.خودش میخواست با آژانس برگردد که من از او خواستم که منتظر بماند که خودم دنبالش بروم.این روزها که مطب را سپردم به تعمیر کار حسابی بی کار شدم.مخصوصا که بیمرستانهم نمیروم.با این حساب گفتم کار مثبتی انجام داده باشم.
ماهک:تعمیر مطب تا کی طول میکشد؟
مبین:احتمالاً بیست روزی کار دارد.هنوز کاف سالن درست نشده.تا آخر هفته امکان دارد نقاشی آن هم تمام شود.بعد هم که به تعطیلات نوروزی بر میخورد.
ماهک:پس حسابی خانه تکانی کردی.
مبین:تقریبا،مستانه هنوز از بیمارستان نیامده؟
ماهک:نه اما حالاست که از راه برساند.
مبین:حسابی وقت تو را گرفتم.به امید شب که دوباره ببینمت.از حالا دارم برای شب لحظه شماری میکنم و از خدا میخواهم که آغاز و پایان خوبی داشته باشد.
ماهک:امیدوارم.
ماهک با رفتن مبین با شتاب به پتقش رفت.از میان لباسهایش یک دست را انتخاب کرد بعد از پوشیدن لباس با آرایش ملایمی صورتش را آراست و موهایش را ساده پشت سر جم نمود و با آمدن گروه اول از مهمانها که خانواده ی آرین بود از اتاق خارج شد و به شقایق پیوست که در کارها کمکش کند
.ساعتی بعد نیز مستانه به همراه مادرش و آرین به خانه برگشتند.
مستانه بلافاصله به توصیه مادر شوهرش به حمام رفت.از حمام که بیرون آمد احساس راحتی کرد.خانه حسابی شلوغ شده بود.
اقاین طبقهٔ بلا بودند و خانمها طبقه ی پائین.بعد از ظهر که تعداد مهمانها کم شد و فقط اقوام نزدیک مانده بودند مستانه فرصت کرد مستانه فرصت کرد ساعتی با ماهک تنها باشد،.
سرش را به بالش تکهٔ داد و گفت:چقدر خسته هستم.تمام بدم درد میکند.
ماهک بچه را که آرام در بغلش به خواب رفته بود را سر جایش گذاشت و گفت:طبیعی است که خسته باشی و یا بدنت درد بگیرد.دیروز این موقع میدانی چه حالی دشتی؟
مستانه:وای وقتی یادم میافتد وحشت زده میشوم.هرگز فکر نمیکردم زیمان به این سختی باشد
.ماهک:تازه شانس آوردی طبیعی زیمان کردی،اگر سزارین بودی که حالا حالاها درد دشتی.
مستانه:ماهک،به نظرت اسم آرشام خوب است؟
ماهک:خیلی،مخصوصا که به اسم آرین هم میخورد.باید نظر پدر و مادر آرین را هم بدانی.شاید آنها بخواهند برای اسم بچه نزاری داشته باشند.
مستانه:ببخشید مگر آنها زأیدند که اسم بچه را انتخاب کنند؟
ماهک:فرقی نمیکند،پدرش را که زأیدند.
مستانه:اسم بچه را فقط پدر و مادر بچه انتخاب میکنند.
ماهک:وای چه عروس بدجنسی.
مستانه:خودت را هم میبینم ماهک خانم،راستی چطور مبین برای ناهار نیامده بود؟
ماهک:رفته کرج،به قول خودش رفته که مادربزرگش را بیاورد
.مستانه:سر کارت گذاشته،رفته به زنهای دیگرش سر بزند.
ماهک:از این عرضهها ندارد.سه سال است که هنوز نتوانسته یکی را بگیرد.
مستانه:آخه اینیکی سوگلی بود.بالاخره نگفتی موضوع را به او گفتی؟
ماهک:نه میخواهم امشب بگویم.مرا به شا م دعوت کردند.
مستانه:پس میخواهی در حضور خانواده آاش بگویی.
ماهک:آره،ولی دلم بدجوری شور میزند.
مستانه:دیگر برای چی دلت شور میزند؟آن دل شور زدنها مال موقع بود که نمیدانستی پدر و مادرت کیست
.ماهک:حالا هم نمیدانم کی هستند.
مستانه:حداقل میدانی که آدمهای درست و حسابی بودند.
ماهک:از کجا معلوم که آقای بهرامی درست گفته باشد.
مستانه:تو دیگر کی هستی.آخه چه به او میرسد که بخواهد حقایق را پنهان کند؟
ماهک:منظورم این نیست که او دروغ گفته،میگویم شاید اشتباهی گرفته.
مستانه:مگر نمیگیی گردندبند را به او نشان دادی و عکسها را شناخته است؟باز هم باور نمیکنی.مطمئن باش گردنبند را که به خانواده ی مبین نشان دهی خودشان میفهمند که تو در یک خانواده ی مددین و تحصیل کرده متولد شودی.
ماهک:از کجا معلوم که من بچه ی آنها بودم؟
مستانه:وای دیوانهام کردی،پس توله ی کی هستی؟
ماهک با خنده گفت:حالا چرا عصبانی میشوی؟فقط فکری را که در ذهنم بود به زبان آوردم.
مستانه:ذهن تو حسابی گندیده،به فکرنمک زدنش باش.از بس فکر و خیال بافی کردی خل شودی.
ماهک:هر هس دیگری هم جای من بود خل میشد.یک عمر با پدری زندگی کردم که با جان و دل دوستش داشتم و فکر میکردم تنها کس من است و بعد میفهمی او فقط یک غریبه ی مهربان بود که مرا نجات داده و پدر و مادرم کس دیگری است.تو هم جای من بودی فکر و خیالت جور واجر به ذهنت میامد.
مستانه:شاید تو درست بگویی،ولی اینکه دلیل نمیشود که خیال بافی کنی.اگر پدرت در قید هیات بود و پدر و مادر اصلیت را پیدا میکردی کدام را بیشتر دوست دشتی؟دوست دارم صادقانه جواب بدهی
.ماهک:معلوم است بابا ایرج.من تمام روزهای تلخ و شیرینم را با او گذراندم.زحمتی که او برایم کشیده مطمئنم اگر با پدر و مادر خودم بودم چنین کاری برای من نمیکردند.
حیف که خداوند او را خیلی زود از من گرفت.او آنقدر خوب و مهربان بود که هیچ کس حتا مبین که تمام قلبم را تسخیر کرده نمیتواند جای او را برای من پر کند.
با اینکه دو ماه از مرگ او میگذرد،اما هنوزباور ندارم.هر گوشه از خانه را میبینم یاد و خاطراتش برایم زنده میشود.شاید باور نکنی که بعضی وقتها بوی او به مشامم میرسد و حس میکنم که کنارم است.مستان من انقدر او را دوست داشتم که اگر جلوی من به زینب بیچاره محبت میکرد حسودیم میشد.دوست داشتم فقط محبت او متعلق به من باشد و تمام مشکلات گذشته ی من با زینب سر همین مسله بود.عقلم نمیرسید و بچه بودم.گمان میکردم او میخواهد جای مرا توی قلب بابا بگیرد.
مستانه از سوالش پشیمان شد.

فکر نمیکرد با مطرح کردن این سوال،او آنقدر ناراحت میشود.ماهک به وقفه اشک از چشمانش سرازیر بود و چنان با احساس از گذشته میگفت که او هم بغض کرده،اما سعی نمود خودش را کنترل کنند و جلوی ریزش اشکهایش را بگرد.
،گفت:متاسفم که ناراحتت کردم.تو را به خدا گریه نکن
.بگذار برای شب چشمهایت متورم نشود،به جای گریه کردن بگو برای شب چه میپوشی؟
ماهک با دستمال اشکهایش را پاک کرد و گفت:هنوز نمیدانم،شاید با مانتو نشستم.
مستانه:زشت است،بعد فکر میکنند که لباس نداشتی.بهتر است کت و دامنی را بپوشی که مبین برای تولدت خرید بود.اینطوری هم او خوشحال میشود و هم لباس هیات شیک است.
ماهک:خیلی رسمی است.
مستانه:خوب مهمانی که تو داری میروی رسمی است،پس باید لباس رسمی بپوشی
.مستانه لحن صدایش را به طنز آمیخته کرد و ادامه داد:به قول مامی دایه ی اسکارلت باید مواظب باشی سر میز شا م پر خوری نکنی.باید به اندازه ی یک گنجشک بخوری.یک خانم متشخص هیچوقت پر خوری نمیکند.
ماهک با لبخند غمگینی جواب داد:من اینقدر دلهر دارم که گمان نکنم بتوانم یک ذره هم آب بخورم،چه برسد به غذا
.مستانه:چه نوع گلی با خودت میبری؟
ماهک:هیچ نوع.
مستانه:یعنی چه؟ دهاتی،مگر میشود بدون گل بروی.
ماهک:چرا نمیشود؟در ضمن من که نمیخواهم بروم خواستگاری که گل ببرم.
مستانه:بدبخت بی کلاس،مگر گل را فقط برای خواستگاری میبرند؟
ماهک:نه ولی امشب گل بردن من صورت خوشی ندارد.نمی خواهم پیش خودشان جوره دیگری فکر کنند.یک جعبه شیرینی یا کیک با خودم میبرام
.مستان به نظرت خانواده ی مبین با این مسله چطور برخورد میکنند؟
مستانه:مطمنم به حال آنها فرقی نمیکند،چون خود تو برای آنها مهم هستی،نه اصل و نسب تو
.ماهک:آخه آنها خانواده ی با اصالتی هستند و حتما دوست دارند تنها عروس خانواده از یک خانواده با اصالتی باشد
.مستانه:با این افکار ذهن خود را درگیر نکن.پاشو حاضر شو که وقت نداری.
ماهک:هنوز ساعت پنج است
.مستانه:تا حاضر شوی ساعت شیش میشود
.ماهک:من ساعت هفت به بعد میروم
.مستانه:می خواهی کلاس بذاری یا مبین عاشق را در انتظار بگذاری؟
ماهک:هیچ کدام،بلکه میخواهم سر وقت بروم.
مستانه:آها،پس داری یادم میدهی اگر به خانه ی بخت رفت مرا برای شا م دعوت کردی ساعت هفت به بعد بیام؟به جان خودم تا ناهار خوردم میام
.مستانه سعی کرد با شوخ طبعی روحیه ی ماهک را عوض کند و خوب هم موفق شد.
مبین هر چه به ساعت نگاه میکرد انگار عقربههای ساعت حرکت نمیکردند.از بس نگرانی و دلهر داشت جرات نمیکرد از اتاقش خارج شود.
دوست نداشت خانواده آاش متوجه نگرانی او بشوند
.با ورود مبینا به اتاقش نگاهی به سر تا پاهایش انداخت،،سوت بلندی کشید و گفت:اوه،چه شیک کردی خواهر شوهر.
مبینا:میخواهم زهر چشم بگیرم
.مبین:یعنی چه زهر چشم بگیرم؟کاری نکنی به او بربخورد
.مبینا از سر به سر گذاشتن مبین لذت میبرد،گفت:واه واه چقدر نگران هستی.اتفاقا میخواهم حسابی حالش را بگیرم.تلافی امام روزهایی که به خاطره او از ما دور بودی را از سرش در میآورم.فقط ببین و تماشا کن که چه حالی از او میگیرم
.مبین متعجب گفت:جدی میگویی؟
مبینا زد زیر خنده و گفت:چه باورش شد،اصلا به من میاید که اینقدر بدجنس باشم؟
مبین:برای همین تعجب کردم.دوست دارم طوری با او برخورد کنی که احساس غریبی نکند.
مبینا:خیالت راحت باشد داداشی،از ته دل میگویم که خیلی خوشحالم که یک عضو جدید به خانواده ی ما اضافه میشود.مخصوصا عزیز تو باشد،برای ما هم عزیز است.ساعت هفت شد چرا نیامد؟
مبین:اگر تا نیم ساعت دیگر نیامد با او تماس میگیرم.
مبینا:چرا نرفتی دنبالش؟
مبین:خودش اینطور خواست.
مبینا با خنده گفت:از حالا اینقدر زن ذلیلی؟
مبین:نه که شوهر تو نیست؟
مبینا:آای کاش همه ی زن ذلیلان مثل رضا باشند.پاشو برویم بیرون که الان است که صدای مادربزرگ در بیاید
.مبین:تو برو من هم بعدا میآیم
.مبینا:چی؟میخوای بیشتر از این به خودت برسی.به خدا خوش تیپی.راستی بعد از شا م بیبی خانم مادر رضا میاید
.وقتی شنید که امشب مآهک میاید،گفت من هم میآیم.برایم خیلی عجیب است،از من موقع که توی بیمارستان به هوش آماده مدام در مورد ماهک از من میپرسد
.مبین:ماهک آنقدر خوب و مهربان است که خیلی زود تو دل همه جا باز میکند
.مبینا:کم از او تعریف کن.کم کم حسودیم میشود.
مبین:من هم کم کم دارم باور میکنم که تو داری خواهر شوهر بازی در میآوری
.مبینا:صدای زنگ در آمد.بدو برو پائین حتما خودش است.چرا رنگت پریده؟مثل دخترها وقتی خواستگار میاید،هل کردی.
مبین:بسه مبینا کم اذیتم کن.کجا رنگم پریده؟
مبینا با خنده جواب داد:توی آینه به خودت نگاه کن.بعد برو پائین.
حالا باورم شد که واقعاً عاشق او هستی.مبین نفهمید چطور خودش را به در رسانید
.با دیدن ماهک که زیباتر از همیشه به نظر میرسید نفس عمیقی که شید که باعث شد لبخند بر لبهای زیبای ماهک بنشیند.
مبین گفت:خوش آمدی عزیزم،کشتی مرا چرا اینقدر دیر آمدی؟
ماهک:خودت بهتر از من از ترافیک تهران خبر داری
.مبین:اگر زودتر میآمدی به ترافیک بر نمیخوردی.
ماهک:اگر قرار است به جای پیشواز مرا استنطاق کنی،برگردم عقب؟
مبین دستی به موهایش کشید و گفت:ببخشی عزیزم از ساعت پنج تا حالا از انتظار داشتم دیوانه میشودم.چرا دم در ایستادی،بیا تو.همه بی صبرانه منتظر تو هستند.
ماهک:اگر از دم در کنار بروی،ممنون میشم
.مبین با شرمندگی کنار رفت تا او وارد شود.او جعبه ی کیک را به مبین داد و گفت:چرا اینقدر مضطرب به نظر میرسی؟
با آمدن خانم و آقای تابنده مبین جوابی نداد.همه آنقدر با او با محبت رفتار میکردند که تمام اضطراب و دلهوره ی قبل از وردش را فراموش کرد و از همه بیشتر رفتار مبینا بود که یک لحظه او را تنها نمیگذاشت.
هنگام صرف شا م او میخواست کمک کند که خانم تابنده اجازه نداد و گفت:از وقتی که آمدی تا حالا نگذاشتیم یک دقیقه هم با مبین تنها باشی،برای چیدن میز کمکی زیاد دارم.
مبین که منتظر این لحظه بود بلافاصله کنارش نشست و با رفتن مادرش گفت:چطوری ملکه ی زیبایم؟وای چقدر این کت و دامن به تو میاید.مثل جواهر میدرخشی.بیا برویم تا حاضر شدن شا م اتاقم را به تو نشان دهم.
ماهک:بماند برای وقتی دیگر
.مبین:امان از این نه گفتنهای تو
.ماهک:الان من با تو بیام توی اتاق دیگران چه فکری میکنند؟
مبین:مطمئن باش هیچ فکری نمیکنن.در ضمن من برای آنها قسم میخورم که تو اینقدر نامهربانی که حتا به من اجازه ندادی در آغوشت بگیرم و تو را ببویم.
ماهک:اگر قسمت هم شدیم برای این کارها وقت بسیار است.
مبین:ماهک تو را به خدا کم اگر تو جملههایت بیاور.من همین طوری هم دلهر دارم.وقتی اینطور حرف میزانی بیشتر نگران میشوم.نمی دانی از من روز تا حالا چه حال و روزی دارم.می خواستم مطلبی را به تو بگویم..از تو خواهش میکنم و به عشق پاکمان قسمت میدهم که به حرفم گوش بده و قول بده بپذیری.
ماهک:تا نگویی که من نمیتوانم بپذیرم
.مبین:چقدر برای عشقمان ارزش قائلی؟
ماهک:بی انتهاست.
مبین:قربان تو بروم عزیزم،مطمئن باش من به ضرر عشقمان کاری نمیکنم.پس به من اعتماد کن.
ماهک:بگو بدانم چه میخواهی بگویی؟
مبین:عنوان کردن من کمی برایم دشوار است.می خواستم بگویم من راضی که من نمیدانم چیست را هرگز به زبان نعیار.چرا ساکت شودی؟دوست دارم حرف بزنی
.ماهک:متاسفم نمیتوانم،چون به آینده ی من بستگی دارد.
مبین:پس قبول نمیکنی؟
ماهک:باید بگویم،بعدا خودت هم متوجه میشوی حق با من است.
مبین:چقدر احتمال میدهی این موضوع بین ما فاصله میاندازد؟
ماهک:عجول نباش مبین،در این مورد نمیتوانم قضاوت کنم.تا یکی دو ساعت دیگر همه چیز روشن میشود
.مبینا به آنها نزدیک شد و گفت:تا شا م سرد نشده افتخار بدهید.مبین که فکر نکنم اشتهایی به خوردن داشته باشد،اما شما را نمیدانم.ماهک در جواب فقط لبخند مهربانی بر لب آورده.
سر میز شا م رضا و مبینا رو به روی آنها قرار گرفته بودند.
رضا آرام بطوری که دیگران نشنوند،گفت:مبینا نگاه کن چقدر به هم میآیند.در آینده زوج مناسبی میشود
مبینا نیز همان آرامی جواب داد:درست مثل من و تو....چرا مادر برای شا م نیامد؟
رضا:نمی دانم.ساعت نه میروم دنبالش.مطلبی در ذهنم میچرخد،میترسم بگویم برداشت بد کنی
.مبینا:در چه مورد؟
او صدایش را پائین آورد و گفت:در مورد ماهک است.
مبینا با کنجکاوی گفت:بگو برداشت بد نمیکنم.
رضا:مطمئن باشم خانمی؟
مبینا:مگر شک داری؟
رضا:نه راستش از من روزی که این دختر را دیدم یک حس عجیبی نسبت به او پیدا کردم.
مبینا با شوخ طبعی گفت:چشمم روشن.
رضا:قول دادی که برداشت بد نکنی.
مبینا:همینطور است.شوخی کردم.خود من هم خیلی دوستش دارم.حالا بگو چطور احساسی پیدا کردی؟
آقای تابنده که متوجه پچ پچ آنها شده بود گفت:بلند تر بگویید ما هم بشنویم
.رضا گفت:مبینا است دیگر،هر چه به او میگویم توی جمع پچ پچ کردن کار درستی نیست به خرجش نمیرود.
مبینا از تعجب مردمک چشم هایش دو برابر شد و گفت:من شروع کردم یا تو؟
مبین گفت:چه فرقی میکند کدام شروع کردید.به هر حال تو هم پاسخ دادی،پس شریک جرم به حساب میایی
.مبینا با خنده گفت:واه،یعنی برای یک جمله در گوشی صحبت کردن باید مجازات بشوم.
مبین در حالی که به ماهک خیره شده بود گفت:بله،باید بعد از صرف شا م تو و شوهر گرامی آات کلّ میز را جمع کنید
.رضا گفت:دیواری کوتاه تر از ما گیر نیاوردی؟
مبینا گفت:نوبت ما هم میرسد مبین خان
.شا م را با شوخ طبعی رضا و مبینا صرف نمودند
.از پشت میز ناهار خوری که بلند شدند مبین با صدای نسبتا بلندی گفت:مادر خواهش میکنم جمع کردن میز را بگذارید برای بعد.من خودم در جمع کردن میز به شما کمک میکنم.ماهک میخواهد مطلبی مطلبی را در حضور جمع به من بگوید.من بیشتر از این طاقت ندارم صبر کنم.روز هاست که انتظار این مطلب یا بهتر بگویم این راز هستم.
همه متعجب و مشتاق کنار ماهک نشستند.رضا میخواست به دنبال مادرش برود که مبین از او خواهش کرد او هم حضور داشته باشد.
همه که نشستند رویش را به طرف ماهک برگرداند گفت:ما همه منتظر هستیم که تو شروع کنی.
ماهک حس کرد صورتش گر گرفته،نمیدانست چطوری شروع کند.صحبت کردن میان یک جمع غریبه برای او دشوار بود
.نا خودآگاه نگاش را به مادربزرگ مبین،ملک خانم افتاد که با لبخندی نگاه میکرد
.گفت:قبل از اینکه شروع کنم از همه ی شما پوزش میطلبم که وقت گرانبهایتان را میگیرم.
مقدمه چینی نمیکنم و میروم سر اصل مطلب.مبین از من خواست که این راز را برای همیشه در دلم نگاه دارم و حتا به خود او هم چیزی نگویم،اما من نتونستنم چنین در خواست او را بپذیرم و لازم دانستم برای ورود به خانواده ی شما هیچ حرفی در مورد من ناگفته نماند و این حق شماست که اگر میخواهید مرا به عنوان عروس خانواده بپذیرید بدانید که عروس شما چه گذشته ی داشته است.ماهک سکوت کرد.نفسها در سینه حبس شده بود که او چه میخواهد بگوید
.حتا مبین هم جرات نداشت بگوید ادامه بده.خود او دوباره سکوت را شکست و با لرزشی که در صدایش بود،گفت:این راز بر میگردد به سالها پیش.زمانی که من هفت ماه بیشتر نداشتم.
ماهک تمام من چه را که از ایرج شنیده بود و ماجرای سفرش را به قصر شیرین و گفتههای آقای بهرامی در مورد پدر و مادرش را بر زبان آورد.
هنگامی که او صحبت میکرد همه هاج و واج به رضا خیره شده بودند.
خود ماهک هنوز متوجه این موضوع نشده بود،چون در حین صحبت فقط نگاهش به مبین بود که با تعجب به گوشه ی خیره شده بود که نمیدانست او به رضا خیره شده.صحبتهایش که به پایان رسید،گردندبند را از کیفش خارج نمود در حالی که من را باز میکرد،گفت:این هم عکس پدر و مادر واقعی من است.اولین کسی که بلند شد عکس را نگاه کند،رضا بود.با دیدن عکس خواهر و شوهر خواهرش مقابل ماهک ایستاد.سر تا پای بدنش خیس عرق شده بود و از هیجان میلرزید
.او از رفتار رضا متعجب شده بود.هیچ کدام حرف نمیزدند،انگار به همه یک شوک قوی وارد کرده بودند.
رضا بی اختیار جلوی پای ماهک زانو زد.اصلا کنترل آمال خو را نداشت.
از بس هیجان زده بود که نمیدانست چطوری احساسات خود را بین کند.در حالی که صدایش به شدت میلرزید و گردندبند را محکم در دست خود نگاه داشته بود گفت:حالا میفهمم که چرا تو برای مادرم اینقدر مهم هستی.او تا حدودی پی برده بود که تو نوه ی عزیز او هستی
.و این بار ماهک بود که مات و مبهوت با رنگی پریده بدهان رضا خیره شده بود و انگار صدایش از اعماق چاه بلند میشد،گفت:منظور شما را نمیفهمم
.رضا دوست داشت او را در آغوش بگیرد اما خجالت میکشید.با همان احساس گفت؛تو ماهک خواهر زده ی عزیز من هست.خدایا بزرگی و عظمتت را شکر.باور کردنش سخت است.بعد از این همه سال و پیدا شدن تو من هم به این طریق بیشتر شبیه یک معجزه است.
ملک خانم خطاب به عروسش گفت:یک لیوان آب برای این طفل معصوم بیاورید،صبر کن رضا جان،آرام آرام پیش برو.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #52  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,248
رضا دیگر یارای صحبت کردن نداشت.نزدیک ماهک روی زمین به مبل تکه داد واز خوشحالی به گریه افتاد.ماهک نگاهش را ملتمسانه به مبین دوخت که او توضیح بدهد،
اما مبین همانطور یخ ایستاد بود.آقای تابنده با لبخند رویش را به طرف ماهک برگرداند و گفت:ما باید خدا را هزار مرتبه شکر کنیم که عروس گلی مثل تو قسمت ما شده،آشنای تو با مبین فقط کار خدا و دست سرنوشت میدانم.تو گمشده ی خانواده ی بزرگ موحدیان هستی.همه ی ما فکر میکردیم تو اسیر دشمن یا کشته شودی

.مبینا که انگار تازه از شک خارج شده بود بسوی ماهک دوید و او را در آغوش کشید و خوشحالی خود را ابراز کرد.
او بعد از اینکه از مبینا فاصله گرفت با دلهر گفت:پدر و مادرم زنده هستند؟
این بار مبین به زبان آمد و بدون رودربایستی گفت:آره عزیز دلم،آره عشق من،پدر و مادرت زنده هستند.بعد از سالها هنوز نتوانستند تو را فراموش کنند.
رضا گفت:و برای یک لحظه دیدنت حاضرند جان و مال خود را بدهند
.مبینا گفت:رضا جان مادر جان را فراموش کردی؟او الان منتظر تو است.
آقای تابنده خطاب به رضا گفت:چه طور است که همه با هم برویم دنبال مادرت و از جا برویم خانه ی آقای موحدین.
خانم تابنده گفت:ساعت نه و نیم شب است.بهتر است بگذاریم برای فردا شب.
ملک خانم گفت:نه همین امشب باشد بهتر است.چرا بگذاریم یک شب دیگر حسرت به دل سر به بالین بگذارند.
هر کدام تصمیمی میگرفتند و این وسعت ماهک مات و مبهوت فقط به حرکات شتاب زده آنها خیره شده بود
.مبین کنارش نشست.دست او را که روی مبل بود آرام نوازش کرد و گفت:دلم میخواهد مثل بچهها از شوق گریه کنم.هرگز فکر نمیکردم آخر مهمانی به این خوشی تمام شود.آخ ماهک اگر زودتر از این زن من میشدی من اینقدر درد سر نمیکشیدم.
ماهک با لبخند گفت:از آب گٔل آلود ماهی نگیر.
مبین:آب به این زلالی را میگویی گٔل آلود .
رضا جلو آمد و گفت:آهی آقا،لطفا توی گوش خواهر زده ی خوشگل من ورد نخوان.
مبین:قبل از اینکه خواهر زده ی تو باشد،همسر عزیز بنده است.
مبینا از پشت سر آنها گفت:هنوز که عروس خانم بله را نگفتند
.مبین گفت:فراموش نکن رضا خان،پیدا شدن این دسته گول صدقه سری بنده است
.اگر من و ماهک عزیزم با هم آشنا نمیشدیم....
خانم تابنده نگذاشت مبین ادامه بدهد،گفت:بچهها زود باشید حاضر شوید.
مبین گفت:اول کجا میرویم؟
رضا گفت:باید برویم بی بی را برداریم بعد برویم منزل خواهرم.
آقای تابنده رو به همسرش کرد و گفت:تلفن با کی صحبت کردی؟
خانم تابنده:با آقای موحدیان و مختصر ماجرا را برای که خودش آرام آرام تا رسیدن ما موضوع را به ریحانه بگوید.
آقای تابنده خطاب به مبین گفت:پسرم شما برای آمدن عجله نکنید،بگذارید اول ما برویم.شما هم نیم ساعت بعد از ما بیایید
.با رفتن آنها سکوت سنگینی با خانه حکم شد.ماهک کنار تلفن نشست و گفت:با اجازه من یک تماس با منزل بگیرم.
مبین عاشقانه به او خیره شد و گفت:چرا اجازه میگیری؟انگار فراموش کردی اینجا هم منزل خودت است
.ماهک تلفنی با مستانه تماس گرفت و به او گفت که دیر بر میگردد.
بعد از تماس با مستانه از روی مبل بلند شد و گفت:موافقی ظرفهای روی میز را جمع کنیم؟
مبین:نه مادر بعدا خودش جمع میکند.
ماهک:چه پسر بدی.
مبین:من هم کمکش میکنم،حالا راضی شودی؟
ماهک:این شد.
مبین:باورم نمیشود که تو با من فامیل هستی.برها برها ماجرای تو را از زبان خواهرم شنیدم.هیچ وقت فکر نمیکردم در مورد این گمشده ی که دارد حرف میزند روزی عشق و امید من میشود.ماهک،از اینکه میخواهی پدر و مادر واقعت را ببینی چه احساسی داری؟
ماهک:شاید باور نکنی.خیلی برایم مهم نیست.چون من مرحوم ایرج دلفانی را پدر خود و زینب را مادرم میدانم.آنها زحمت بزرگ کردم را کشیدند مرا تا به این مرحله رساندند
.مبین:یعنی الان خوشحال نیستی میخواهی به دیدن آنها بروی؟
ماهک:چرا،البته بیشتر دچار استرس هستم تا ذوق و شوق دیدار.
مبین:پدر و مادرت فرشته هستند.هردو مهربان و دل سوز
.ماهک:خواهر یا برادری هم دارم؟

مبین:فقط یک برادر خوشگل مثل خودت که اسمش ماهان است
.ماهک:چند سالشه؟
مبین:درست نمیدانم،احتمالاً باید بیست سالش باشد.دانشجوی سال دوم رشته ی مدیریت است.از مبینا شنیدم که عاشق یکی از هم دانشجوهای خود شده و قرار است به زودی با او نامزد کند.هیچ میدانی اگر جنگ نبود ما زودتر به هم میرسیدیم؟
ماهک:از کجا معلوم،شاید آن موقع شرایط فرق میکرد و تو به جای من کس دیگری را انتخاب میکردی
.مبین:محال بود چنین کاری را بکنم.تو برای این دنیا آمدی که مال من بشوی.از همان روزی که به دنیا آمدی خداوند تو را برای من انتخاب کرده.
ماهک:اوه چه شاعرانه و رمانتیک
.مبین:جناب مهندس آهن و بطن و ارامه و سیمان و گچ،تو را چه به شاعرانه و رمانتیک حرف زدن.با تو باید با این لحن صحبت کرد،تو بدنیا آمدی که فقط مال من باشی و بس،غیر از این کسی بی خود میکند به تو نگاه کند
.ماهک خندید و گفت:بهترست برویم دیگر،نیم ساعت شده.
مبین به او نزدیک شد و گفت:میرویم،ولی اول باید بوس بدهی.
ماهک:دست بردار،بگذار به موقع آاش.
مبین او را بسوی خود کشید و گفت:چه موقعی بهتر از این و چه شعبی زیباتر از این
.او سعی کرد مقاومت کند،اما از بس مبین بر نمیآمد و در اخر هم توی بغل او ولو شد
.همین که میخواست او را ببوسد صدای زنگ تلفن بلند شد.
ماهک از فرصت استفاده کرد و بلافاصله از او جدا شد.مانتو و روسری آاش را بر داشت.کیفش را از روی مبل برداشت و گفت:من دم در منتظرم
.مبین نگاهی به صفحه ی نمایش تلفن انداخت.شماره ی موبایل مادرش افتاده بود
.گوشی را برداشت به مادرش گفت:دم در بودیم که شما زنگ زدیند.
خانم تابنده:پس چرا موبایلت را خاموش کردی؟
مبین:شارژ آن تمام شده،وضعیت روحی ریحانه خانم چطور است؟
خانم تابنده:عالی بیاد دیگر.همه منتظر شما هستند.
مبین:تا ده دقیقه دیگر آنجا هستیم.
خانم تابنده:نمیخواهد عجله کنی،احتیاط کن.
همان طور که مبین فکر کرده بود او با دیدن خانواده آاش خجالت و اضطراب را به کلی فراموش کرد و بعد از سالها در آغوش پدر و مادرش پناه گرفت
.لحظه ی به هم رسیدن آنها بقدری زیبا بود که همه اشک به دیده آوردند.ماهک بین پدر و مادرش قرار گرفته بود.هر دو چنان به او زل زده بودند که انگار میخواستند تلافی تمام سالهای دور بودن را با نگاه از او بگیرند.
ماهان و رضا و مبینا از جمع پذیرایی میکردند.ماهان وقتی به پدر و مادرش و خواهرش نزدیک شد با لبخند مهربانی به ماهک گفت:خواهر جان،یک ذره به پدر و مادر سفارش مرا بکن بلکه مرا هم تحویل بگیرند.
رضا رویش را به طرف آنها برگرداند و گفت:چه دایی جان حسودیت شد؟
ماهان با همان لبخند مهربانش گفت:کم نه
.ماهک از مادرش خواست که به گذشته برگردد و همه چیز را از زبان او بشنود
،اما ریحانه از او خواست بگذارد برای فرسرتی دیگر
.گفت:الان فقط دوست دارم به صورت ماهت نگاه کنم.هنوز هم باورم نمیشود که تو برگشتی.نمی دانی در این سالها چه بر من و پدرت گذشته است.امشب دوباره مزه ی تو را داشتن را میچشم.همه از من خواستند که تو را فراموش کنم،اما من نتوانستم و به امید اینکه روزی تو را پیدا کنم زندگی میکردم و نفس میکشیدم.هنوز تمام لباسهای بچگی و حتا اسباب پازی هیات را نگاه داشتم.
ماهک در سکوت به صحبتهای مادرش گوش میداد ک با احساس همراه با اشک از دیده بر زبان میآورد و هر چه بیشتر صدای او را میشنید بیشتر به علاقه مند میشد
.لحظه ی اول با او غریبی میکرد،اما حالا دلش میخواست او را بار دیگر در آغوش بگیرد و سرش را بر روی شانههای مهربانش بگذارد.
هنگامی که دید بغض راه گلوی او را بشته و دیگر نمیتواند به صحبتهایش ادامه بدهد،دست او را گرفت و بوسید و بار دیگر مادر و دختر در آغوش هم فرو رفتند و بیش از همه مبین از دیدن آنها لذت میبرد
.مستانه از شنیدن حرفهایی که از دهان ماهک خارج میشد خشکش زد.با چشمهای که یک دنیا تعجب در آن موج میزد به او خیره شد بود.،ماهک بدون توجه به عکسو اعمال او تمام ماجرا را با آب و تاب تعریف کرد و در آخر گفت:می بینی مستان،تقدیر چه کارها میکند.آب در کوزه و ما تشنه گرد جهان میگردیم،هنوز هم فکر میکنم در خواب هستم.
مستانه:زندگی تو بی شباهت به فیلم هندی نیست.یک قصه ی رویایی.حالا باور میکنم که آشنا شدن تو با مبین یک اتفاق نبوده بلکه کار خدا بود
.ماهک چهره آاش را غم گرفت و گفت:آای کاش بابا زنده بود و با چشم خود همه چیز را میدید.
مستانه:مطمئن باش الان روحش در آرامش است.الان میخواهی چه تصمیمی برای زندگی آات بگیری؟
ماهک:در گذشته چه میکردم،الان هم همان کار را میکنم.
مستانه:باز هم میخواهی با زینب زندگی کنی؟
ماهک؛نمیدانم،اگر تو جای من بودی چه میکردی؟
مستانه:معلوم است به سراغ پدر و مادر خودم میرفتم.اونها الان تشته ی دیدن تو هستند و دوست دارند که در کنار آنها باشی،شاید چیزی در این مورد به تو نگویند ولی مطمئن باش همین طور است.
ماهک:شاید خنده دار باشد،اما من از آنها خجالت میکشم.
مستانه:دو سه روز که با آنها باشی به آنها عادت میکنی.حداقل برای یک مدت هم که شده پیش آنها باش،چون تو بزودی ازدواج میکنی و دوباره از آنها فاصله میگیری.پس فرصت را از دست نده
.ماهک:پس زینب و بچهها را چه کنم؟
مستانه:میتوانی هر روز به او سر بزنی.تو که نمیتوانی تا آخر عمرت با آنها باشی.فکر کن ازدواج کردی.راستی با مبین چه کار کردی؟بالاخره بله را به او گفتی؟
ماهک:تقریبا.
مستانه با خوشحالی او را بوسید و گفت:چقدر خوشحالم که سر عقل آمدی.آرزو میکنم خوشبخت شوی.راستی مادربزرگت بیبی خانم چه حالی داشت؟
ماهک:آنقدر هیجان زده بود که ترسیدام دوباره سکته کند.هر بار که نگاهش به من میافتد یاد نگاه عجیب و غریبی که آن روز توی بیمارستان به من خیره شده بود،میفتادم.
مستانه:یادت میاید گفتی وقتی اسمت را به او گفتی جا خورده و رنگش عوض شده؟باور کن عامل سکته ی او تو بودی.پاشو برویم بخوابیم که فردا یک دنیا کار داریم.مگر نمیگویی فردا شب شا م اینجا هستند؟
ماهک:می خواستند مهمانی را در منزل بی بی برگزار کنند که من نگذاشتم.
روز بعد ماهک وقتی بیدار شد که خوشید واست آسمان آماده بود.قرلندکنان به مستانه گفت:تو که میدانستی چقدر کار داریم،چرا بیدارم نکردی؟
مستانه:دلم نیامد،طفلک مبین از کی منتظر است که تو بیدار شوی.با آرین توی اتاق آرشام هستند.چنان با ذوق و شوق بچه را بغل میکند که آدم را به شوق میاورد.پاشو برو بالا کم او را در انتظار بگذار.
ماهک:با این سر و وضع؟باید دوش بگیرم.
مستانه:پس به مبین بگویم تا شب منتظر بماند.
ماهک:مگر قرار است چند ساعت توی حمام بمانم؟نیم ساعت دیگر بالا هستم.وای خدا یک دنیا کار دارم
.مستانه:نگران نباش تنبل خانم،زینب صبح اول وقت رفته خرید و تقریبا همه ی کارها را انجام داده.نمیدانی وقتی ماجرا را برایش تعریف کرد چقدر خوشحال شد.حالا پاشو برو حمام که خیلی کار داریم.
ماهک با شتاب بلوز و شلوار سفید شیکی بر تن کرد و مشغول سشوار کشیدن موهایش بود که چند ضربه به در اتاقش نواخته شد.همان طور که در حال سشوار کشیدن بود،گفت:بیا تو.
با دیدن مبین که وارد اتاق شد و در را پشت سر خود بست لبخندی بر لب آورد و سشوار را خاموش کرد.
مبین از دور به تماشای او ایستاد.چشمهایش سرشار از عشق و عاطفه بود.لبخندی مهربان بر لبهایش نقش بسته بود،
چه عجب،فرشته ی زیبای من بالاخره از خواب بیدار شد.
ماهک:ببخشید منتظرت گذشتم
.مبین:نمی دانی چه انتظار شیرینی بود.دیشب بعد از مدتها با آرامش خوابیدم و صبح با قدرت عشق از خواب بر خواستم که هر چه زودتر خودم را به تو برسانم.نمیدانستم که فرشته ی من اینقدر خواب الود است.
ماهک سرش را بلند کرد و با گونههای که از شرم سرخ شده بودند به او نگاه کرد و گفت:نزدیکهای صبح بود که خوابم برد به همین خاطر دیر از خواب بیدار شدم.
مبین:می دام عزیزم،از موهایت درد آب میچکد.زودتر موهایت را خشک کن تا سرما نخوردی.اجازه میدهی بشینم.
ماهک:اه مرا ببکهش،اینقدر از آمدنت به اتاقم تعجب کردم که فراموش کردم تعارف کنم.ببخشید که توی اتاقم صندلی ندارم.مجبوری لبه ی تخت بشینی
.مبین طوری نشست که درست رو به روی سر تا پای او را نگاه کرد و گفت:فدای قد و بالایت بشوم که هر چه بپوشی به تو میاید.
ماهک سعی کرد بحث را عوض کند،گفت:اولین بار است که به اتاق من میای.
مبین:چون حالا دیگر تو را متعلق به خودم میدانم.البته از مامان خانمت اجازه گرفتم.
ماهک با لبخند گفت:از کدمشان؟اولی یا دومی؟
مبین:زینب خانم تا ساکن اینجا هستی باید از او کسب اجازه کنم
.مبین نگاهیش را دور تا دور اتاق چرخاند و گفت:اتاق قشنگی داری.همیشه دلم میخواست اتاقت را ببینم.
ماهک:از وقتی که به این خانه نقل و مکان کردیم اتقم به این شکل در آماده.البته قبلان سرویس خواب نداشتم،هر چند حالا هم چیز ساده و ارزان قیمتی است.
مبین:قیمت کالا زیاد مهم نیست.شکل و سلیقه ی انتخاب کردن مهم است.تو که دیشب افتخار ندادی به اتاق من بیی.تقریبا مثل اینجاست،ولی ساده تر
.ماهک سشوار را توی کشو گذاشت و کنار لبه ی تخت نشست.او دستهای لطیف و کوچک و ظریف ماهک را در دستهای قوی و مردانه آاش گرفت.قبلان هم این کار را کرده بود،اما حالا هر دو احساس دیگری داشتند.به طوری که دوست داشتند زمان از حرکت بیستاد و آنها در آن حالت بمانند.
مبین گفت:از دیشب تا حالا فقط از خدا میخواهم این خوشبختی را از من نگیرد.عزیزم،حالا که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده دوست دارم زودتر ازدواج کنیم.من دیگر طاقت دوری تو را ندارم.می خواهم همین امشب در مهمانی در حضور همه از تو خواستگاری کنم.دلم میخواهد تو هم در حضور همه موفقتت را اعلام کنی.
ماهک:یعنی بدون خواستگاری؟
مبین:آره عزیزم مراسم خواستگاری میخواهم چه کار.همه چیز ما بر مبنای عشق است.ما عشق را داریم که حرف اول را میزند.تازه این طور لذت آن بیشتر است.چون از فردا من و تو را نامزد میدانند و این خیلی قشنگ تر از مراسم خواستگاری است.قبول میکنی عزیزم؟
او فقط با تکان سر موافقت خود را اعلام کرد.مبین غرق در شادی آرام دستهای او را به لبش نزدیک کرد و چندین بار پشت سر هم بوسید.آنگاه بدون اینکه کلامی بر زبان آورد از اتاق خارج شد.
ماهک بعد از رفتن مبین خودش را روی تخت ولو کرد.چنان احساس شیرینی به او دست داده بود که دلش نمیخواست آن را با دنیایی عوض کند.دستش را روی قلبش فشرد و گفت:خدایا از تو ممنونم،خودت میدانی که چقدر دوستش دارم
.ماهک در لباس بلند آبی رنگش درست مثل فرشتههای اسمانی شده بود.به کمک مستانه موهایش را مدل شینیون درست کرد که خیلی به او میامد.پدر و مادرش با دیدن او چنان غرق لذت و شادی بودند که چهره ی هر دو برق میزد.بعد از صرف شا م ماهک از مادرش خواست که درباره ی گذشته توضیح بدهد.
ریحانه که دلش نمیآمد خواهش دخترش را ردّ کند مجبور شد به حرف او گوش بدهد.هنگامی که جمع شدند در حضور همه گفت:هر بار که با خودم خلوت میکردم و به آن سالها بر میگشتم تا چند روز پکر بودم،اما امشب با وقتهای دیگر فرق دارد،چون اکنون جگر گوشه و پاره ی تنم را در کنارم دارم و دیگر به این فکر نمیکنم که آیا روزی را به چشم میبینم که دخترم را ببینم.حالا که خداوند لطف بزرگش را شامل حال ما کرده دگر هیچ آرزیی در این دنیا ندارم.
درست سال ۱۳۵۷ بود که من وابدرت زندگی مشترکمان را شروع کردیم و چند سالی بعد از زندگی مشترک،پدرت را به خسروی که در نزدیکیهای قصر شیرین بود انتقال دادند.اوایل زندگی در آنجا برایم دشوار بود،اما بعد از تولت تو همهٔ چیز تغییر کرد و به آنجا دل بستم.بسختی توانستم انتقالی بگیرم و در یکی از مدرسههای قصر شیرین مشغول به خدمت شدم.
پدرت به خاطره راحتی من توی قصر شیرین خانه ی بزرگ و شیکی را اجاره کرد که به محل کار من نزدیک بود.پرستاری را به نام سکینه برای تو استخدام کردیم.خداوند روحش را قرین رحمت کند.زن فوق العاده زرنگ و با محبتی بود.تقریبا همه ی کارهای تو و خانه را به او سپرد بودم.همه چیز به خوبی پیش میرفت تا کم کم زمزمه ی جنگ شروع شد و ما مرز نشینان در اولویت خطر آقاrar داشتیم.پدر و مادر مدام با من تماس میگرفتند و از ما میخواستند که به تهران بر گردیم که امنیت بیشتری داشت،اما پدرت قبول نمیکرد و میگفت،ما هم مثل این همه آدمی که در اینجا زندگی میکنند.مگر خون ما از آنها رنگین تر است.روز به روز اوضاع خراب تر میشد و خطر بیشتر ما را تهدید میکرد.کم کم مدارس شهر تعطیل شد و مردم گروه گروه شهر را ترک میکردند.صدای گلولههای توپ و تانک دشمن یک لحظه قطع نمیشد.
همه ی شهر وحشت زده بودند.وقتی اوضاع تا این حد خراب شد پدرت از من خواست که همراه با تو شهر را ترک کنیم،اما من نمیتوانستم بدون او بروم.
موقعیت شغلی او طوری بود که نمیتوانست همراه ما بیاید.التماسهای او برای فرستادن ما بی فایده بود.خلاصه میکنم آن روزی که این اتفاق افتاد از شب پیش حمله ی دشمن به شهر شروع شده بود.همه ی شهر زیر آماج گلوله ی توپ و تانک دشمن بود
.آن شب قریب پدرت شیف کاری آاش بود و باید شب را آنجا میماند.قرار بود با روشن شدن هوا به اتفاق هم شهر را ترک کنیم.دلشوره ی عجیبی داشتم.من و سکینه هر کاری میکردیم خابمان نمیبرد.سیستم برق و تلفن شهر از کار افتاده بود.
صدای جیغ و داد مردم و انبولانس همراه با صدای توپ و تانک محشری به پا کرده بود.چیزی به سپیدی صبح نماند بود که دیدم در را با صدای محکمی کوبیدند
.با خوشحالی به سکینه گفتم که برو لباس تن ماهک کن که معطل نشویم.اما وقتی در را باز کردم مردی غریبه در چارچوب در دیدم.با چهره ی عرق کرده و نگرانش دلم هری ریخت گفت:آقای موحدیان زخمی شده،
با گریه گفتم،الان کجاست
.گفت توی بیمارستان است.آقای موحدیان از من خواستند به شما بگویم که حالش خوب است و شما بدون آقای موحدیان شهر را ترک کنید،خودش هم بعدا به شما میپیوندد.من سر کوچهٔ ماشینم را پارک کردم.لطفا زودتر راه بیفتید که وقت نداریم.

هر چه او اصرار کرد من نپذیرفتم و از او خواستم مرا به بیمارستان برساند،تو را به سکینه سپردم و خودم راهی بیمارستان شدم
.با دیدن پدرت در آن وضعیت که سر تا پایش خونی بودی ،واا رفتم.او زخمی بودن خود را فراموش کرد و سعی میکرد به من آرامش بدهد.
سرش را بطور موقت بانداژ کرده بودند.با همان حال وخیمی که داشت با من راه افتاد که به خانه برگردیم و به اتفاق تو و سکینه شهر را ترک کنیم.
خانواده ی سکینه اهل روستایی بودند که سر راه ما قرار داشت.در آن موقعیت راه رفتن برای پدرت خیلی سخت بود.هیچ وسیله ی نقلیه ی نبود تا ما را به منزل برساند
.ماشین خودمان هم بدون بنزین توی پارکینگ افتاده بود.در آن شرایط اصلا بنزین پیدا نمیشد.در طول راه با دیدن مردی که دو پیت بنزین در دست داشت ذوق زده به طرف او دویدم و از او خواهش کردم یکی از پیتها را به ما بدهد.تمام طلاهایی را که در دست و گردن داشتم را دادم تا راضی شد که پیت بنزین را به ما بدهد.با گرفتن پیت بنزین حس کردم دنیا را به ما دادند.انرژی پدرت داشت تحلیل میرفت و به زور گام بر میداشت.رنگ و رویش مثل گچ سفید شده بود.
با هر مصیبتی که بود خود را به منزل رساندیم،اما آای کاش هرگز نمیرسیدیم.با دیدن خانه که با توپ داغان شده بود هر دو خود را باختیم.در حالی که قلبم به سان پرنده کوچک که به سید عقابی تیز چنگال گرفتار شده باشد و خود را به در و دیوار سینهام میکوبید.ترس چنان بر من فشار آورد بود و بغض راه گلیم را گرفته بود که صدایم بالا نمیآمد.پدرت زودتر از من وارد خانه شد
.با صدای فریاد او میخکوب شدم و از همان جا فریاد کشیدم ماهک.
با پاهی لرزان وارد خانه شدم.چشمهای سکینه بی حرکت مانده بود،سرم را روی قلبش گذاشتم،بی فایده بود.پدرت بدون توجه به گریه و زاری من از خانه خارج شد.
لحظات سخت و تلخی بود.ملافه ی روی سکینه کشیدم و غیر از گریه و زاری کاری از من بر نمیآمد.به سراغ اتاق خواب رفتم و دیدم ساک تو نیست.همانطور طلا و پولهایی که کنار گذاشته بودم صدای توپ و تانک دشمن هر لحظه بیشتر میشد.زانو ی غم بغل گرفته بودم و به آینده شومی که در انتظارم بود میاندیشیدم.نمی دانم چند ساعت گذشت،فقط وقتی به خودم آمدم دیدم همه جا تاریک است.
کم کم ترس برم داشت که حتما پدرت را هم از دست دادم.بعد از شلیک چند گلوله از توی کوچهٔ صدای در شنیده شد.ابتدا گمان کردم که پدرت است،ولی وقتی صدای غریبه ی را شنیدم که به زبان عربی صحبت میکرد از ترس نزدیک بود غالب تهی کنم.خودم را زیر تخت پنهان کردم.آنها وارد خانه شدند،ظاهراً بدنبال پول و اشیا قیمتی میگشتند
.با صدای بلند آواز میخندنند و قهقهه میزدندهر چه سر راه خود میدیدند میشکستند و چیزهای کوچکی را که میتوانستند در جیب پنهان کنند،بر میداشتند و بعد از آنجا خارج شدند.
هنوز از زیر تخت بیرون نیامده بودم که پدرت بر گشت.تا او را دیدم زدم زیر گریه.بلافاصله دستش را روی دهنم گذاشت و آرام گفت:الان هر دوی ما را به کشتم میدهی،عراقیها دارند شهر را به تصرف در میاورد.اگر قبل از روشن شدن هوا از شهر فرار نکنم اسیر دشمن یا کشته میشویم.
به همان آهستگی گفتم:پس دخترم چه میشود؟
جواب داد،توی راه به تو میگویم،فعلا باید از اینجا دور شویم.بی مروتها هر که را که میبیند اسیر میکند.به زن و بچه هم رحم نمیکنند.چند نفر از بچههای رزمند دو کوچهٔ بالاتا هستند که مرا از شهر خارج میکنند.لحاظت نفس گیری بود.با ترس و دلهور از آنجا خارج شدیم.
تقریبا تمام راه را دویدیم.چون تمام آن روز را چیزی نخرده بودیم من کاملا از پا در آمدم.اگر پدرت دستم را نمیکشید نمیتوانستم گام بردرم
.هر چند خود او هم دست کمی از من نداشت.فقط چند گام مانده بود که به نقطه ی مورد نظر برسیم که توسط عراقیها شناسایی شدیم و ما را به رگبار گرفتند.واقعاً معجزه ی الهی بود که ما جان سالم به سر بردیم.زیر رگبار گلوله خود را به ماشین رساندیم.هنوز توی ماشین جا نگرفته بودیم که ماشین با سرعت حرکت کرد.
غیر از ما دو زن دیگر هم توی ماشین بودند که از ترس میلرزیدند.به هر سختی بود به کمک نیروهای خودی از شهر خارج شدیم.
بعد از خارج از شهر ما را تحویل یک گروه دیگر دادند که مستقیم ما را به سر پول ذهاب میبرد.در تمام طول راه من فقط برای تو گریه میکردم.پدرت هم انگار از پیدا کردن تو نا امید شده بود او هم آرام آرام گریه میکرد.تمام شیر خوارگاههای شهر را به امید اینکه تو را به آنجا تحویل داده باشند،گشتیم.اما هیچ اثری از تو نیافتیم.با سر و وضع اسف باری که داشتیم به تهران برگشتیم.دوری از تو برای من خیلی سخت و عذاب آور بود.مدام صدای گریه آات توی گوشم میپیچید و بیشتر شبها کابوس میدیدم.حتا بعد از تولد ماهان هم هنوز امید داشتم که تو را پیدا کنم..
ریحانه به گریه افتاد و با همان بغض گفت:و حالا خوشحالم که بعد از سالها دوباره به آغوشم بازگشتی.امیدوارم تا زنده هستم دیگر از من دور نشوی.
ماهک خودش را در آغوش مدرسه انداخت.
آقای تابنده گفت:خداوند نتیجه ی صبر شما را داد و دخترتان را به شما باز گرداند.شکر خدا از این امتحان الهی سربلند بودید که ماهک را پیدا کردید.حالا اگر اجازه بدهید در این لحظات شیرین من جسارت به خرج بدهم و شادی مجلس را دو چندان کنم.
آقای موحدیان در حالی که دستهای ماهک را در دست داشت و میبوسید،گفت:منتظر فرمایشات شما هستیم
.آقای تابنده گفت:من میخواهم با اجازه ی شما و ریحانه خانم و زینب خانم از ماهک جان برای تنها پسرم خواستگاری کنم،زیرا که میدانم هر دو به هم علاقه مند هستند و رنج بسیار برده اند تا به این مرحله رسیدند.اگر ماهک جان نظر مساعد داشته باشد،آنها را امشب در این شب زیبا نامزد اعلام کنم.
مبین از خوشحالی صورتش گل افتاده بود.هرگز فکر نمیکرد پدرش حرف دلش را بزند و کار را برای او راحت کند.
همه ی نگاهها بسوی ماهک چرخید.او از خجالت سرخ شده بود.بی اختیار نگاهش روی پدرش ثابت ماند و او با لبخند مهربانی سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و با اشاره به او فهماند که نظرش را اعلام کند
.ماهک در حالی که صدایش میلرزید،گفت:خیلی دلم میخواست در این لحظات پدر خواند ام،کسی که مرا با هزاران سختی بزرگ کرد و به اینجا رساند در این جم بود تا نظر او را هم میدانستم،هر چند قبل از مرگش نظر مساعد خود را به من اعلام کرد،درست است که از او به وجود نیامده ام،ولی به اندازه ی یک پدر مهربان و شاید بیشتر از یک پدر زحمت مرا کشید،روحش شاد باشد.
همینطور زینب مادرم مهربانم،برای پدرم که دنیا را ترک کرد هیچ کار مثبتی انجام ندادم،فقط از خدا میخواهم روحش را قرین رحمت کند و اما مادرم زینب،امیدوارم بتوانم گوشه ی از زحماتش را جبران کنم و تا زمانیکه زنده هستم مدیون او خواهم بود و همچون مادر خودم دوستش دارم و هرگز تنهایش نمیگذارم،زیرا که خود من نیز به او احتیاج دارم.
تمام خاطرات کودکی و نوجوانی من با او و خواهر و برادرانم بود.اما در مورد ازدواجم،پدر عزیزم با نگاه مهربانش به من فهماند که به این وصلت راضی است و من با اجازه ی او و مادرهای عزیزم زینب و ریحانه موافقت خود را اعلام میکنم
.صدای دست زدن همه و کلّ کشیدن مستانه خانه را پر کرد
.خانم تابنده به ماهک نزدیک شد،او را در آغوش گرفت و یک گردندبند زیبا به گردنش انداخت و گفت:خیلی خوشحالم و به خود میبالم عروسی چون تو دارم.سعی خود را میکنم که خوشبخت زندگی کنی.
تک تک حاضران به ماهک تببریک گفتند
.نفر آخر مبین جلو آمد گفت:اجازه میدهید اصل کاری هستم سلامی به عروس خانم بدهم؟
همه از شوخی او خندیدند.او از جیب کتش جعبه ی کوچکی را بیرون آورد و جلوی دیدگان همه انگشتر بسیار زیبا و گران قیمتی را از داخل جعبه بیرون آورد،رو به زینب و ریحانه گفت:با اجازه ی مادرهای گرامی.
و انگشتر را به انگشت ظریف ماهک انداخت و آرام گفت:بالاخره مال خودم شودی.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #53  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,248
این رمان به پایان رسید.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







گفتگو قفل شد

برچسب ها
ماهک


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 09:46 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios