رمان ماهک | مژگان مظفری - صفحه 2 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #11  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,239
او نگاهش را به ساعت دیواری اتاق دوخت و با ناباوری دید که عقربهها ساعت ۱۱ شب را نشان میداد.با رفتن پرستار احساس تنها ایی کرد.چشممان خود را به دور تا دور اتاق گرداند.با دیدن تلفن کنار تخت خوشحال شاد.و جمله ی آخر پرستار را به یاد آورد که گفت:هر وقت به چیزی احتیاج داشتید،کافی است که این دکمه را فشار دهید.بلافاصله دکمه ی زنگ را فشرد.طولی نکشید که همان پرستار با لبی خنداند وارد اتاق شد و گفت:چیزی میخواستی عزیزم؟ماهک:میتوانم از این تلفن استفاده کنم.پرستار:البته.در حال حاضر که نمیتوانید شماره بگیرید.اجازه بدید من برای شما شماره بگیرم.ماهک:ممنون میشم.ماهک شماره ی مستانه را به ارستر گفت و او شماره را گرفت گوشی تلفن را به ماهک داد و از اتاق خارج شد.مستانه تا صدای او را صحنید گفت:کجای تو دختر؟ماهک:به تو نگفتند؟مستانه:نه چند بر به خانه شما زنگ زدم ولی کسی به تلفن جواب نداد.ایخستم بیام دم در خونتون احوالی از تو بگیرم،که مامان نگذاشت.بگو چه شده؟مردم از بس لدهره دارم.ماهک همه ماجرا را برای او تعریف کرد و گفت:میبینی چقدر بدبختم.مستانه:خودتو ناراحت نکن عزیزم،همه چیز درست میشود،فقط زمان میبرد.تو در وضعیتی نیستی که حرص بخوری،با این وضع فردا نمیتوانی به دانشگاه بیایی.ماهک:نمیدانم چه کنیم.وقتی فکرش را میکنم که باید با زینب رو به رو بشوم،تنم میلرزد.مستانه:بی خیال شو،به خدا آدم بعدی نیست،مامان میگوید همیشه تعریف تو را میکند،تو او را پیش خودت یک قول سختی.ماهک:حتما میخواهی را تبدیل به فرشته کنم.مستانه:چه اشکالی دارد به نفع خودت است.ماهک:نمیتوانم دست خودم نیست.هر کاری میکنم دلم با او صاف نمیشود.مستانه:اشتباه تو همین جاست،باورم نمیشود که تو آدم کینه ایی باشی.ماهک:به خدا از حالا ماتم گرفتم که فردا چطور به خانه برگردم...)ماهک میخواست ادامه دهد که متوج مبین شد که به در اتق تکیه داده و به او خیر شده بود.اشکهایش را پاک کرد و از مستانه خداحافظی کرد و خواست گوشی را سر جایش بگذارد که مبین با دو گام بلند خودش را رسند و گوشی را از او گرفت و سر جایش گذاشت و یک برگ دستمال کاغذی به او داد و گفت:هنوز سرتان درد میکند؟ماهک:بهتر شدم.مبین:این جا راحت هسیت؟منظورم این اتاق است؟ماهک:خوب است.فقط از تنها ایی حوصلم سر میرود.مبین:خوابتان که ببرد دیگر حوصله تان سر نمیرود.شکر خدا نتیجه ی سی تی اسکن هم خوب بود،هیچ مشکلی نداشتید،با خیال راحت بخوابید.ماهک:مشکل این جاست که اصلا خوابم نمیآید.مبین:حتما فکرتان مشغول است.هنوز هم نمیخواهد جواب من را بدهید؟ماهکچشمهای زیباهایش را بسوی مبین چرخاند و به چهر ی او زول زد.برای اولین بار بود که اینترو به او خیره میشد.وقتی نگاهشان در هم تلقی شد،ماهک حس کرد که قلبش فرو ریخت.بلافاصله نگهش را از او دزدید.مبین گفت:من عادت درممرزهایم را به اسم کوچیک صدا بزنم.شما هم همینطور،ماهک.ماهک وقتی اسم کوچک خود را از زبان مبین صحنید.دوباره قلبش لرزید و دچار همان احساس گنگ و ناشناخته شد و نتوانست جواب او را بدهد.مبین تکرار کرد:ماهک،چرا حرف نمیزنید؟شما از چه ترس دارید؟ماهک:من از چیزی نمیترسم.مبین:اما من مطمئنم شما از گفتن حقیقت واهمه دارید.و این مشکل باید توی خانه ی شما باشد.چه کسی باعث آذر شما شده؟خواهش میکنم حرف بزنید من میخواهم کمکتان بکنم.ماهک:من هیچ مشکلی در خانه ندارم و درضمن من به کمک شما احتیاج ندارم.مبین .مبین از جواب تند و تیز او ناراحت شد ولی به روی خود نیاورد و گفت:شما ازدواج کردید؟ماهک:نه.مبین نفس راحتی کشید و گفت:پس آن آقا کی بود؟نامزد شما بود؟آره؟چرا جواب نمیدهید؟حیف شما نیست که با او ازدواج کنید.شما را مجبور به این ازدواج کردند؟ماهک:دست از سرم بردارید دکتر.ماهک پاتو را روی صورتش کشید و به گریه افتاد.مبین عقب نشینی نکرد و گفت:میدانم گفتن این حرفها در این شرایط احمقانه است،اما من میخواهم که حرف بزنم.شاید به خاطره این کاری که اردم مرا مورد سرزنش قرار بدهید.راستش من اصلاً توی این کیلنیک هیچ کار هستم.غروب که شما را این جا آوردند،همان موقع من هم رسیدم،آمدم تا سر به دستم دکتر فرزام بزنم.با دیدن وضع شما نتوانستم بی تفاوت باشم.حرفهای ضد و نقیض پدر و نمزدتان من را به شک انداخت.مخصوصا نمزدتان.نمیدانام چرا حس کردم شما در خانه آرامش ندارید و به نفع شماست که امشب را این جا بمانید.از دکتر فرزام خواهش کردم که شما را امشب این جا نگهدارد.خودم شخصاً مسئولیت شما را پذیرفتم و اگر میبینید این جا ماندم فقط به عنوان همراه شما اینجا هستم.من نمیتوانستم بگذارم شما را با انهال به آن جو نا مناسب برگرداند.اگر نمیخواهد مشکله خود را به من بگویید اشکالی ندارد،فقط خواهش میکنم گریه نکنید.ماهک پاتو را از روی صورت خود کشید و گفت:اگر پدر بفهمد،میدانید چه بلائی سر شما میاورد؟مبین:من پای همه چیز ایستاد ام.ماهک:چرا برای من دل میسوزانید؟مبین:من دل نمیسوزانم،به وظیفهام عمل کردم.ماهک:این از آن تعارفات بود.من میخواهم دکتر خودم را ببینم.مبین:در حال هز دکتر معالجه ی شما من هستم.چون به جا ی دکتر فرزام ایستاد ام.در این هن پرستار وارد اتاق شد و گفت:آقای دکتر مریض اتاق ۱۲ تبش بالا رفته.مبین در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:سعی کنید بخوابید،و اگر میتوانید به چیزی جز خواب فکر نکنید.با رفتن مبین او چشمهایش را بست،اما چهره ی مبین یک لحظه هم از نظرش دور نمیشد.با خود گفت:چرا باید برایش مهم باشم؟با امان دوباره ی پرستار چشمهایش را باز کرد.پرستار گفت:میخواهم به شما خواب آور تزریق کنم.ماهک:نیازی به آمپول نیست بدون آن هم میتونم بخوابم.پرستار:من فقط دستور را اجرا میکنم،دکترت گفت که به این آمپول نیز داری.ماهک آنقدر اصرار کرد که او پذیرفت بدون آمپول از اتاق خارج شود.خیلی از رفتن پرستار نگذشته بود که مبین با چهره ی خسته وارد شد.به راحتی میشد فهمید که او روز سختی را گذرند و هم چنان ذهنش آشفته و درگیر است.ماهک وانمود کرد که خواب است.
مبین روی سرش ایستد.هر بر که نگاهش میکرد بیشتر به طرفش کشید میشد و گفت:چرا این دختر باید برای من مهم باشد؟از این زیبا تر بیر سر راهم قرار گرفته،حتا نگاهشن نکردم،اما این خدا ی من احساس میکنم سالهاست که میشناسمش. و برای من زیباترین دختر روی زمین است.افسوس که آن ابله نامزد اوست.نه،من نباید بگذارم با متد بیلیقتی مثل اون ازدواج کند،این باید مال من باشد،عشق من،نه آن مردک بی سرو و پا.ماهک هرچه صبر کرد هیچ صدای نیامد و بگمان اینکه او رفته چشمهایش را باز کرد و باز هم نگاه بهش با او تلقی کرد.مبین:هنوز نه خوابیدید؟ماهک:خواب بودم.مبین:امیدوارم.چرا نگذاشتید آمپول را تزریق کنند؟ماهک:نیازی به خواب آور نداشتم.مبین:اگر میگذاشتید الان با آرامش خوابید بودید.سوالات بسیاری در ذهنم پیچیده،اما از شما نمیپرسم،چون میدانم خسته هستید،و در این شرایط حوصله ی من و سوالاتم را ندارید.من میروم کمی استراحت کنم،اگر به چیزی احتیاج داشتید،پرستار را خبر کنید.امیدوارم بتوانید راحت بخوابید.با رفتن مبین او احساس تنهاای کرد.مطمئن بود دیگر به اتاقش نمیآید.بعد از اینکه پرستار سرم را درآورد کمی در اتاق راه رفت و بعد دوباره روی تخت دراز کشید.صبح وقتی بیدار شد باور نمیکرد که اینقدر خوابید باشد.بر عکس دیشب سر حال بود و احساس ضعف نمیکرد.پرستار وارد اتاقش شد و گفت:صبح به خیر،شکر خدا حالت خوب شده.ماهک:خودم هم احساس میکنم حالم از دیشب بهتر شده.پرستار:دکتر صبح به اتاق شما آمد که خواب بودی،گفت که به شما بگویم در بیمارستان شما را میبینم.درضمن کارهای ترخیص شما را انجام دادند.یعنی شما الان مرخص هستید،ببخشید شما با دکتر نسبتی دارید؟ماهک مانده بود که چه بگوید که پرستار با لبخند گفت:مطمئنم که برای دکتر عزیز هستید.دیشب تا صبح بیدار بودند و مدام مرا میفرستادند که به شما سر بزنم.ماهک از خجالت گونههایش سرخ شد بود.با رفتن پرستار نفس راحتی کشید و با عجله لباسهایش را پوشید،و بلافاصله از بخش خارج شد.مطمئن بود که پدرش دنبال او میاید.دعا میکرد که سیروس همراه او نباشد.حرفهای پرستار مدام توی گوشش میپیچید:مطمئنم که برای دکتر خیلی عزیز هستی....)حس کرد دلش برای مبین تنگ شد است.در آن لحظه دلش میخواست او را ببیند.با دیدن پدرش فکر مبین را از ذهنش خارج نمود. پدرش جلو آمد و گفت:چطور هنوز از پذیرش حساب نکردی.گذشتند از بخش خارج شوی؟ماهک:خودم حساب کردم.ایرج:مگر کیف بهمراه داشتی؟ماهک:نه توی جیب شلوارم به اندزی کافی پول بود.ماهک احساس کرد از دروغی که به پدرش گفت گونههایش سرخ شدند.اما ایرج موردی نمیدید که گفت ی دخترش را باور نکند.پیشانی ی دخترش را بوسید و گفت:خوشحالم که تو را مثل گذشته سر حال میبینم.به خدا دیشب تا صبح چشم روی هم نگذاشتم.آنقدر نگران تو بودم درد معدم یادم رفته بود.ماهک:زینبچیزی نگفت؟ایرج:غرش را گم کرد.ماهک:یعنی چه؟
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #12  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,239
ایرج:وقتی از این جا به منزل برگشتیم دیگر طاقت نیاوردم و با برادرش بحثم شد.او هم حاضر جوابی کرد و برایم دست بلند کرد.من هم او را بیرون انداختم.پسر بد قوارش را هم ادب کردم.بی ادب به من میگفت،باید منّت بکشی و خدا را شکر کنی که پسری مثل من به خواستگاری دخترت آمده.من هم از بس نگران تو بودم،دق و دلیمو سر او خالی کردم،طوری که به غلط کردن افتد.بعد از رفتن آنها زینب لباسهایش را جمع کرد و رفت خانه پدرش.ماهک:آخه چرا گذاشتید برود؟ایرج:همه آتیشها زیر سر اوست.ماهک:متاسفم اصلا دلم نمیخواست که زینب به خاطر من از خانه فراری شود.بابا،باید او را برگردانی.ایرج:هرگز این کار را نمیکنم باید آدم شود.خودش رفته خودش هم برمیگردد.هر چه کوتاه بیاییم کار بدتر میشود.بهتر است تو به خانه برگردی،بچهها تنها هستند.شکر خدا حالت بهتر است و میتوانی تنها برگردی.من باید به خرخن برگردم.اگر امروز هم نروم،کارم را از دست میدهم.و از آن چندرغاز پول هم بی نسیب میشویم.پول داری؟ماهک:نه همه را بابت مخارج بیمارستان دادم.ایرج دست بر جیب برد و مقداری پول به او داد.ماهک نصف پول را به پدرش برگردند و گفت:به اندزی نیازم برداشتم.هر وقت نیز داشتم،به شما میگویم.ایرج میدانست دخترش هرگز از او تقاضا پول نمیکند گفت:مراقب خودت باش.با تاکسی به خانه برگرد.ماهک:چشم بابا جان.انقدر نگران من نباشید.ایرج:نمیتوانم دخترم،تو در دست من امانتی.ماهک:یک جوری حرف میزنید که انگار شما پدر من نیستید.ایرج:چرا عزیزم اما اگر من برای تو کوتاهی کنم باید در آن دنیا به مادرت جواب پس بعدهام.به من حق بده که نگرانت باشم.ماهک به سرعت خود را به منزل رساند و ستاره را که برای مادرش بیقراری میکرد در آغوش گرفت و سعی کرد او را با نوازش آرام کند،با این که حس میکرد خوب شد احساس ضعف میکرد.تموم خانه بهم ریخته بود.و تموم رخت خوابها هنوز پهن روی زمین بود.ظرفهای شب نشسته روی هم تلمبار شده بود.پسرها هر کدام گوشه ایی کز کرده بودند و قیافه ی ماتم زده ی آنها دل او را هم بدرد آورد و به گریه افتاد،گفت:خدایا چرا روزهای تلخنمیگزرد،آخه تا کی باید غم و غصه داشته باشیم.با صدای زنگ اشکهایش را پاک کرد و خطاب به برادرش سعید گفت:برو در را باز کن.بعد از چند دقیقه مستانه همراه با سعید وارد اتاق شدند.ماهک خودش را به آغوش او انداخت و گفت:چقدر دلم برایت تنگ شده بود.مستان خیلی به تو احتیاج دارم.دلم آنقدر پر از غصه است که دارد میترکد.تو میگویی با اینهمه بدبختی چه کنم؟
مستانه:عزیزم،عزیزم،خود دار باش.ماهک:مگر میشود.مستانه از او فاصله گرفت و سر تا پا ی او را نگاه کرد و گفت:چقدر رنگ و روت پریده،زیر چشم هیات سیاه شده.ماهک:انگار فراموش کردی که مریض بودم.مستانه:حفظ این چهر ی زیبا نیست که زرد و پژ مورد شود.ماهک:برو بابا،تو خیلی حوصله داری،تو خبر داری که زینب قهر کرده؟مستانه:آره من و مامان خیلی سعی کردیم جلویش را بگیریم.ولی انگار مرغش یک پا داشت.هر چی التماس کردیم بی فایده بود.دیشب میخواستم پشت تلفن بگویم،اما دلم نیامد.ماهک:پس تو همه چیز را میدانستی:مستانه:نه کامل.ماهک:بیچاره شدم،حالا با این وضع پیش آمد چیکار کنم؟مستانه:زندگی کن.توی این مدتی که او نیست صفا کن.ماهک:مسخرم میکنی؟مستانه:نه خیلی هم جدی میگویم،مگر تو همین را نهه میخواستی که او الی چشمات نباشن.ماهک:نه باور کن نه.مستانه:نگران انبش بالاخره او بریگردد.یعنی مجبور است که برگردد،مطمئن باش که حالا هم دلش برای ستاره تنگ شد و از کار خود پشمن است..ماهک:امیدوارم.چطو دانشگاه نرفتی؟
مستانه:رفتم،خوشبختانه امروز استاد نیامده بود.اممدم کمکت که سر و سامانی به اوضاع در هم و برهم خانه بدهیم.مستانه به او کمک کرد تا خانه مثل روز اول شد.ماهک در پایان برای خود و مستانه چی ریخت.در حالی که ستاره را روی پاهایش میخوابند موضوع مبین را برای او تعریف کرد و گفت:هر طور که شده باید پولی را که بابت بیمارستان پرداخت کرد به او بازگردانم.فقط نمیدانام چطوری با او رو به رو شم.مستانه:چرا؟
ماهک:نمیدانام چرا از او خجالت میکشم،سیروس لعنتی،آبروی من را پیش او برد.بنظرت چرا هزینه ی بیمارستان را متقبل شده؟و چرا به گفت ی آن پرستار تا صبح بیدار مانده؟این سوالات مدام توی ذهنم میپیچد و هیچ پاسخی برای آنها ندارم.
مستانه:مطمئنم که به تو علاقه مند شده.ماهک:فقط با چند برخورد کوتاه؟مستانه:عشق وقتی که بیاید کاری به زمان ندارد.ماهک:به نظر مسخره میاید.مستانه:پس فکر میکنی او چه هدفی دارد؟ماهک:نمیدنمهر چه فکر میکنم،به نتیجهای نمیرسم.مستانه:مطمئن باش که این آقائ دکتر هم به ردیف عاشق کشتههای تو قرار گرفته.راستش را بگو نسبت به او هم مثل بقیه بیتفاوت هستی؟ماهک:نمیدانم.
مستانه:آخ جون،پس یک نفر پیدا شدک مورد تائید تو قرار بگیرد.باید آدم استثنأی باشد که تو او را میپسندی.یعنی از دکتر پوریا هم بهتر است؟لازم شد او را از نزدیک ببینم.خیلی دوستش داری؟ماهک:نه،مگر من گفتم دوستش دارم؟مستانه؟بی عاطفه،پس چطور میگوی نمیدانم؟ماهک:از کی تا حالا نمیدانم اینهمه معنی پیدا کرد که ما از آن بیخبریم؟تو پرسیدی دوستش داری من هم جواب دادم نمیدانم.منظور من از نمیدانم این است که هیچ فکری در مورد این شخص نکردم که بدنم نظرم درمورد این شخص چیست،فقط نمیدانم چطور بگویم از دیروز تا حالا،ذهنم را مشغول کرده،همین.مستانه:پس امیدوارم که شروع یک عشق پاک باشه.ماهک:برو گمشو،حرفهای خنده دار میزنی.دیوانه دنیا ی او با دنیای من زمین تا آسمان فرق دارد.فاصله ی ما درست مثل یک شاهزاده و گدا است.تا حالا کدمشهزد را دیدی که به گدا دل ببندد؟دنیای او با من زمین تا آسمان فرق میکند.پدر او رئیس یک بیمارستان خصوصی در بالای شهر است و پدر من کارگر ساده ی یک کارخانه،که اگر یک ماه به او حقوق ندهند از گرسنگی میمیریم.مستانه:ناتار نمیمیرید،چون اون حقوقی که تو از بیمارستان دریافت میکنی اینقدری است که از گرسنگی نمیرید.ماهک:فکر میکنی من چرا به خواستگاری مثل دکتر پوریا جواب ردّ دادم؟به گفت تو او هیچ ایرادی نداشت.او هم از لحاظ خانواده هم از لحاظ موقعیت اجتمایی در سطح بالاتری از من قرار داشت و به من نمیخوردند.چون هم سطح من نبودند.مستانه:این حرفها دیگر قدیمی شده،بالا شهر و پائین شهر نداریم.سطح بالا و سطح پائین نداریم.تو خیلی سخت میگیری.ماهک:عزیز من،وقتی آن طبقه از آدمها در ناز و نعمت و لای پر قو زندگی کردند چطور میتواند با معنی که پدرم بسختی شکمم را سیر کرده و خرج تحصیلم را داده،زیر یک سقف زندگی کنیم؟مستانه:وقتی کار دل گیر باشد،فقیر و پول دار در یک سطح قرار میگیرند.ماهک:از نظر به قول تو کار دل شاید،ولی چیزهای دیگر نمیتواند در یک سطح باشد.مستانه:تو بزودی مهندس میشوی و شاید درامدت از یک دکتر بیشتر باشد.ماهک:این چیزی را عوض نمیکند مثل این است که خری پالانش عوض میشود.مستانه:پس تو همان خری که پا لانش عوض شده.ماهک از جمله مستانه که با طنز بیان کرد،خندید و گفت:دقیقا،من باید با کسی ازدواج کنم که هم سطح خودم باشد.مستانه:و حتما آن شخص سیروس است.ماهک:پاک نه امیدم کردی.اینقدر بدبختم که او را هم سطح من میدانی؟مستانه:خوب جمله ی تو همین معنی را میدهد.بفرما منظورت چی بود؟ماهک:حداقل با یک آدم تحصیل کرده ازدواج میکنم که پدر و مدرسه مثل خود ما باشند.مستانه:بابا،عقل کلّ،کم بچه را تکان بده،طفلک مغزش پرید به حلقش.ماهک ستاره را روی زمین و پاتو را روش کشید و گفت:چایت سرد شد.با صدای زنگ تلفن او به سوئ تلفن رفت و بی حوصله گوشی را برداشت و با شنیدن صدای مبین رنگ از رخسارش پرید.مستانه که متوج تغییر حالت او شده بود تند تند میپرسید:کیه؟ماهک بی توجه به پرسش مستانه گوش به صدای مبین سپرد:ببخشید که بد موقع مزاحمتان شدم.طاقتم نگرفت که حال شما را نپرسم.خیلی نگران تان بودم.صبح وقتی رفتم خیلی آرام درست مثل یک فرشت خوابید بودید.دلم نیامد که شما را بیدار کنم.آان حال شما چطور است؟امیدوارم دیگر چنین مشکلی برای شما پیش نیاد.چقدر دعا کردم که خودتان تلفن را جواب بدهید.ماهک:ببخشید شماره ی منزل ما را از کی گرفتید؟مبین:دیروز که پدرتان آدرس منزل تان را ضمیمه ی پرواند کردند شماره تلفن هم نوشته بودند،از تماسم ناراحت شدید؟ماهک:بله.مبین از جواب تند و تیز او جا خورد و گفت:عذر خواهی من را بپذیرید.به عنوان یک دکتر حق داشتم از حل مریضم با خبر بشوم.و خیلی سرد و سریع خدافظی کرد و گوشی را گذشت.ماهک از لحن او که در اخر صحبت عوض شد،دلخر از رفتار او گوشی را محکم روی تلفن کبید و گفت:لعنتی.مستانه گفت:پدر تلفن را دراوردی.چرا با گوشی لج میکنی؟نمیگویی میشکند؟حالا کی بود؟ماهک:دکتر تابنده.مستانه:مبین.ماهک:آره .مستانه:مبارک باشد.ماهک:مستان به خدا اگر یک کلمه دیگر حرف بزنی،میزنم توی سرت.مستانه:حالا شماره ی تو را از کجا گور آورد بود؟ماهک:دیروز بابا همراه با آدرس نوشته بود که او هم از پروند ام برداشت بود.مستانه:دیدی گفتم که دوستت دارد.ماهک:خیلی بیخود کرده.مستانه:بی ادب نشو خودت هم چندان بی میل نیستی.ماهک:خفه میشوی مستان یا خفت کنم.مستان:واقعیت را گفتم کاشکی اون موقع که تلفن را برداشت بودی قیافه ی خودت را توی آینه میدیدی.ماهک:تغییر چهر ی من بخاطر این بود که اون چطور بخودش اجازه داده که به من زنگ بزند.مستانه:خوب بلدی مرا رنگ کنی.به گفته ی خودش دکتر معالجه ی توست و تا تو را معالجه نکند،دست بردار نیست.مطمئنم که از آن تیپ آدم هاست که حسابی وارد است که روی تو کار کند.ماهک:فکر کردی من چنین اجازه ایی را به او میدهم.مستانه:آینده ثابت میکند،خانم ماهک خانم.


پایان صفحه ی ۵۸.پایان فاصله
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #13  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,239
ماهک حق حق کنان در خیابان حرکت میکرد.قدرت فکر کردن نداشت،دلش بدجوری گرفته بود.و به دنبن جای میگشت که به آرامی بشیند و حسابی گریه کنف و آنقدر اشک بریزد تا بغض سنگینی را که راه گلویش را بسته بود به تدریج خارج شود.توی خانه نمیتوانست جلوی بچهها گریه کند.در این چند روز آنقدر بغض در گلویش انباشته شده بود که حس میکرد غم بعد گرفته است.آنقدر ناراحت بود که متوجه نگاه پرسش گرانه ی سایرین نبود.انگار که فراموش کرده بود که در یک مکان عمومی قرار دارد.وقتی به خود آمد نگاه همه را به سوئ خود دید.مطمئن بود که هر کس از دیدگاه خود ماجرا را تحلیل میکند.با خود گفت:به جهنم،هر جوری که میخواهند فکر کندند.چشمهایش از فرط اشک به خوبی نمیدید،تلو تلو میخورد.به ایستگاه تاکسی که رسید اشکهایش متوقف شد.حس میکرد کمی آرام شده.چند دقیقه ایی طول کشید تا سوار تاکسی شود.تمام فکر و حواسش پیش پدرش بود که روز به روز حالش بدتر میشید.از تاکسی که پیاده شد با دیدن مستانه پا سست کرد تا با او هم گام شود.مستانه تا چشمش به او افتاد گفت:چرا چشمهایت اینطوری قرمز شد؟با توقف تاکسی گفت:فعلا سوار شو،توی راه برایت تعریف میکنم.تا روی سندلی جا گرفتند مستانه دوباره پرس و جوو را شروع کرد.ماهک گفت:بیمارستان بودم که ستار تماس کرفت و خودم را سریع به منزل برسانم.مستانه:برای چه؟ماهک:حال بابا وخیم است.مستانه:نگران نباش،انشالأ که چیز مهمی نیست.ماهک:هر چه عصبی میشود،حالش بدتر میشود،آای کاش میشد زینب را برگدانیم.مستانه:خدا لنتش کند تا حالا آدمی مثل این زن لجوج و یک دنده ندیدهام.با امروز ۱۰ روزی میشود که قهر کرده.تنها راهش این است که خودت بروی دنبالش.ماهک:اگر بدانم که برمیگردد حتما همین کار را میکنم،مطمئنم با برگشتن او حاله بابا هم بهتر میشد.مستانه:بی تاثیر هم نیست،طفلک بابت چه عذابی میکشد،از یک طرف تو و از یک طرف زینب.ماهک:به خدا راضی نیستم که به خاطر من زینب را ناراحت کند.مستانه به چشمهای پر اشک او خیر شد و گفت:گریه کنی از این تاکسی پرتت میکنم پائین.فورا اشکت دم مشکت آمادست.بس کن دیگر.ماهک:خیلی دلم گرفته.بخدا هر چی اشک میریزم بی فایدهائ است.این بغض لعنتی انقدر کهنه شده که با این اشک هایی زپرتی خنثا نمیشود.مستانه سعی کرد بحث را عوض کند گفت:راستی از دکتر مبین چه خبر؟ماهک:خبر ندارم.مستانه:تو گفتی و من هم باور کردم.ماهک:دلیلی ندارد که به تو دروغ بگم.مستانه:یعنی او را توی بیمارستان نمیبینی؟ماهک:نه از آن شب که توی کلینیک بستری بودم او را ندیدم.حتا سراغ اورا از اطلاعات بیرستن گرفتم ولی آنها هم جواب قانع کنند ایی به من ندادند.کار و بارش معلم نیست هر بر که بخواهد بیمارستان میاید.باید هر طور شده حسابم را با او پاک کنم.مستانه:چه حسابی؟ماهک:مگر نگفتم که هزینه بسترری شدم را او داده.باید همه را به او برگردانم.مستانه:اگر قبول نکرد چی؟ماهک:باید قبول کند اگر ممانعت کرد،پول را به پدرش میدهم.مستانه:هنوز هم نسبت به او همان احساس را داری؟ماهک:چه احساسی؟مستانه:نمیدانام خودت گفتی.که نسبت به اون یک حس خاصی داری.ماهک:اگر گفتم اشتباه کردم.او هم با بقیه هیچ فرقی برایم ندارد.مستانه:آای بیچاره مبین،او هم در رده ی دل شکستگان قرار گرفت.ماهک:مطمئن باش او هیچ علاقه ی به من نداره.اگر علاقه ایی به داشت توی این مدت خودی نشان میداد.مستانه:پس دلخری از این که او را ندیده ایی.ماهک:بس کن مستان.گفتم که من هیچ علاقه به او ندارم.ماهک میدانست که اینطور نیست و جوابی را که به مستان داده حرف دلش نبود.در این مدت که مبین را ندیده بود دلش برای او تنگ شده بود.از تاکسی که پیدر شدند مستانه گفت:مامان رفته مادام تا شب هم بر نمیگردد.ماهک:منظورت زن داداشت است؟مستانه:آره.ماهک:پس تنهایی،خوب شد،بیا منزل ما این طوری من هم از تنهای درمیام.ایرج از درد به خود میپیچید با دیدن دخترش گفت:کجای بابا،به دادم برس مردم از درد.ماهک با بغض گفت:خدا نکند بابا جان،الهی که من پیش مرگ تان شوم.مستانه خطاب به ستاره که گوش ایی کز کرد بود گفت:پاشو برو به سعید بگو به زنگ بزند به آژانس که تاکسی بفرستد.ماهک به پدرش کمک کرد حاضر شود.با آمدن تاکسی همراه با مستانه او را به دکتر بردند.دکتر مانند همیشه یک مشت قرص و چند نوع شربت برای او تجویز کرد و یک سری ازمأش برای او نوشت که در اولین فرصت آن را انجام دهد.با امپلی که دکتر برایش تزریق کرد،درد او تا حدودی تسکین یافت.به منزل که رسیدند از تعجب خشکشان زد.زینب با روی خوش لب حوض چه به انتظارشان بود و در این فاصله خانه را تمیز کرد و بوی مطبوع غذایی تمام خانه را پر کرد بود.ایرج خوداری خود را از دست داد و با خوشحالی گفت:خیلی خوشحالم که برگشتی.مستانه آرام به پهلوی ماهک زد و زیر لب گفت:برو با او رو بوسی کن.ماهک بدون ذره ایی تردید جلو رفتوا زینب مشتاق تر از او در آغوشش گرفت و گفت:با این که اذیتم میکنی ولی باز هم دوستت دارم.توی این مدت که ندیدمت دلم برای اخمهای قشنگت تنگ شده بود.ماهک شرمند شد.صدق کلام او را به خوبی حس میکرد.وقتی خوب به این قضیه فکر کرد،حق را به زینب داد.همیشه با حالت تهاجمی با او برخورد کرده بود و هرگز به یاد نداشت که به او محبتی کرد باشد.مستانه او را به خود آورد و گفت:این هم از زن بابا خانمت،دیگر چه میخواهی؟ماهک:خوشحالم که برگشت.مستانه:میدانم،به خدا اگر سعی کنی به جای دعوا با او کنار بیایی،بیشتر موفق میشوی تا این که مدام اخم و قهر کنی.ماهک:خودم هم به این نتیجه رسیدم.مستانه:چه عجب،نه بابا داری خانم میشوی.ماهک:مگر تا حالا آقا بودم.مستانه:آقا نبودی،اجن بودی،اخمو و بد اخلاق بودی.ماهک:من؟خیلی بدجنسی مستان،واقعاً دلت میاید من را جنّ خطاب کنی؟مستانه:خودت را لوس نکن حالا که زینب برگشت بیا برویم خانه ی ما.ماهک:ببینم زینب چه میگوید؟مستانه:راستی راستی انگار مخ قشنگت جا افتاده.ماهک این بر که از منزل خارج شد آرامش دیگری داشت.مثل گذاشته غمگین و بیحوصله نبود.بعد از مدتتها کانون خانواده آاش را گرم میدید.آن قدر در افکار خود گرم بود که نفهمید چطور به بیمارستان رسید.وارد بیمارستان که شد با مبین رو در رو قرار گرفت.با دیدن او حالت عجیبی به او دست داد که برایش تازگی داشت.قلبش به شدت در سینه میتپید و حس کرد که نای راه رفتن ندارد.با این اوصاف سعی نمود خیلی خونسرد و رسمی با او برخورد کند.مبین هم متقابلا همانطور رفتار کرد و میخواست زودتر از ماهک دور شود که با صدای او پا سست کرد که گفت:ببخشید آقای دکتر.او بدون اینکه به ماهک نگاه کند جواب داد:بفرمایید.ماهک پولی عاکه قبلان کنار گذشته بود را از کیفش درآورد و دستش را بسوی او دراز کرد و گفت:باید زودتر به شما میدادم،اما نبودید،چند بر احوال شما را از دوست تان پرسیدم،که جواب درست و حسابی به من ندادند.او که نمیدانست توی پاکت نامه چیست آن را گرفت و گفت:چند روزی سفر بودم.توی این پاکت چی هست؟ماهک:اگر به خاطر داشته باشید من مبلغی به شما بدهکار بودم.مبین:شما:بابت چی؟ماهک:آن شب توی کلینیک را فراموش کردید؟مبین:پس به خاطر این پول سراغ مرا از دوستانم میگرفتید؟ماهک چنان بله را محکم گفت که او حس کرد که روی سرش آب آخ ریختند.پاکت را توی جیبش گذاشت و بدون خداحافظی از آن جا دور شد.ماهک زیر لب زمزمه کرد:چقدر خودش را برای من میگیرد.شانههایش را بالا انداخت و بیتفاوت وارد ارژنس شد.با دیدن فریما از آن حالت خارج شد.اما مبین این طوری نبود.وقتی با اتمبیلش به نقطه ی خلوتی رسید،نگاه داشت و سرش را روی فرمان گذاشت.فکر ماهک او را بدجوری بهمریخت بود.دلش میخواست او طور دیگری برخورد میکرد.سردی ی رفتارش روح لطیف او را میزرد.کم کم داشت باورش میشد که ماهک به آن پسر ی لات دل بسته است.در این ۱۰ روزی کئو را ندیده بود،بارها و بارها سعی کرده بود او را از ذهنش خارج کند اما موفق نشده بود و هر بار بیشتر از پیش به او علاقه مند میشد.صدای زنگ مبایلش در آن سکوت مطلق او را به خود آورد.برای لحظاتی در مرز رویا و بیداری و ابهام باقی ماند.روحش در میان طوفان احساس و زندگی غوطه ور بود.خد دقیقه طول کشید تا کم کم زمان و نقیت خود را بدست آورد.تا به خود آمد و دستش را برای گوشی دراز کرد صدای زنگ قطع شد.دستش را پس کشید و اتومبیل را روشن کرد.هنوز حرکت نکرد بود که باز هم صدای زنگ مبایلش بلند شد.با دیدن شماره رامش از خیر جواب دادن گذشت.در آن بحران روحی اصلا حوصله ی او را نداشت.به جای مطب به منزل بازگشت.با سکوتی که بر خانه حکم بود فهمید که مادرش جای رفته.بی حوصله و خسته روی مبل رها شد.تمام فکر و ذهنش پیش ماهک بود،با خود گفت:الان کجاست،دارد چه کار میکند؟یعنی میشود برای لحظه ایی به من فکر کند؟به خودش جواب داد:اگر که به من فکر میکرد که انقدر سرد و خشن رفتار نمیکرد.سوروس کلف و عصبی از تصمیمی که گرفته بود به سوئ تلفن عمومی رفت.با تردید شماره ی منزل عمه آاش را گرفت.مثل دفعه پیش اشغال بود.با عصبانیت مشتش را به باجه تلفن کبید.از هأجن کاری که میخواست انجام دهد حسابی پریشان بود.بر دیگر شماری گرفت،ولی این بار شماره ی دوستش را گرفت و گفت:ناصر خودتی؟ناصر:میخواستی میت من باشه؟سیروس:شوخی نکن که اصلا میزان نیستم.جان تو دارم پس میافتم.ناصر:کی میزان بودی که حالا باشی.بیا اینجا خودم میسازمت.میزنت میکنم.یک مواد برایم آوردند طلا یک بار بزنی تا یک ماه میزانی.کی میایی:سیروس:بگذار برای شب،الان کار واجب تری دارم.سر قولت هستی؟ناصر:چه قولی؟سیروس:قرار بود بیایی با متورت حال این دختره ی نکبت را بگیریم.ناصر:شّر نکن سیروس،تازه از حبس بیرون آمدم.سیروس:فقط میخواهم کمی حالش را بگیرم نمیخواهم که او را بکشم.ناصر:طرف کی هست؟سیروس:میشناسیش.
ناصر:نکند آن دختر خوشگل را میگویی که اسمش ماهک بود.آره؟سیروس:آره خود نکبتش است.ناصر:چه نقشه ی توی سرت داری؟سیروس:میخواهم یک کاری بکنم که از قیافه بیفتد.که انقدر به قیافه آاش ننازد.ناصر:گنه درد،بابا،چه کار به او داری؟نکند از او خواستگاری کردی و جواب ردّ شنیدی؟سیروس:بالایی سرش بیاورم که به پا هام بیفتد که بیا با من ازدواج کن.ناصر:آخه نکبت او که لقمی دهان تو نیست.سود دارد.خوشگل است،تو چی؟یک آدم لات بیسواد سابقه دار درک اگر یک روز به تو مواد نه رسد به درک واصل میشوی.سیروس:خفه شو تو به این کارها کاری نداشته باش.فقط بگو هستی یا نه؟ناصر:چه به ما میرسد؟سیروس:تو بیا مطمئن باش پشیمان نمیشوی.ناصر:گفت باشم.کاری نکن که پای پلیس وسط بیاید.سیروس:خیالت راحت باشد.ناصر:کی بیام؟سیروس:منتظر باش تا نیم ساعت دیگر خبرت میکنم.سیروس تماس را قطعه کرد و بر دیگر شماره ی عمه آاش را گرفت.این بر خط آزاد بود و بعد از دوبار بوق زدن عمه آاش گوشی را برداشت.و بعد از احوال پرسی گفت:میخواهم بدیدند بیایم دلم برات تنگ شده.زینب با خوشحالی گفت:خوش آمدی عمه جان،قدمت سر چشم.سیروس گفت:میخواهم وقتی بیایم که این دختر ی چشم سفید نباشد .کی میرود دانشگاه؟زینب بیخبر از همه جا اطلاعات کامل را در اختیار سیروس گذاشت.و او وقتی فهمید که ماهک یک ساعت دیگر از خانه خارج میشود از روی خوشحالی روی پا بند نبود.شیشه ی اسیدی را که آماده کرده بود از جیبش در آورد و آن را طوری لمس کرد که انگار یک شی گرانبها در دست داشت.آب دهانش را روی زمین اندخ و با نفرت گفت:با این اسید طوری صورتت را خوشگل میکنم که دیگر جرات نکنی توی اینه خودت را ببینی.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #14  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,239
ماهک بیخبر از همه چیز در آینه نگاهی به صورت زیبای آاش انداخت و خطاب به زینب گفت:من دیر برمیگردم.بعد از دانشگاه به کلاس زبان میروم.زینب از این که او دیر برمیگشت خوشحال شد.چون متوانست بعد از مدتها برادر زاده خود را ببیند و میتواند بیشتر پیش او بماند.غافل از این که سیروس اصلاً قصد دیدار با او را نداشت و فقط میخواست بداند که ماهک کی از خانه خارج میشود.ماهک هر چه منتظر شد از مستانه خبیری نشد.از زینب خداحافظی کرد و از در خارج شد.زنگ در مستانه را زد مادرش در را گشود و گفت که مستانه به منزل بردره رفته و امروز به دانشگاه نمیآید.او حسابی از دست مستانه دلخر شد که چطور به او خبر نداده.تنهایی راهی دانشگاه شد و مثل همیشه مسیری را با اتوبوس تی کرد و نزدیک دانشگاه که رسید تصمیم گرفت که مسیر بعدی را پیاده برود چون تا مقصد راهی نمانده بود و وقت به اندزی کافی داشت.از خیابان گذشت و وارد پیاده رو شد.در آن موقع روز خیلی شلوغ نبود.هوا همچنان سرد و یخ بود.او صدای موتوری را از پشت سر شنید که هر لحظه به او نزدیک و نزدیکتر میشد.به مسیر بعدی که رسید باید از عرضه خیابان ردّ میشد.همین که وارد پیاده رو شد بار دیگر صدای موتوری را شنید،ولی اصلا توجه نکرد.به نقطه ی خلوتی رسید که به جز خودش و موتوری کس دیگری نبود.صدای موتوری به اوج رسید انگار که داشت با سرعت به او نزدیک میشد.در هینی که متر خواست به او نزدیک شود،صدای مبین از طرف دیگری شنید که فریاد کشید:ماهک مواظب باش خودت را کنار بکش.ماهک با وحشت خود را کنار عقب و به سمت خیابان نگاه کرد.مبین با شتاب از اتومبیل پائین آمد و در همین حین متر نیز داشت از کنار او میگذشت.سیروس شیشه حاوی اسید را به سمت او پاشید.ماهک به موقع جا خالی داد و فقط مقداری روی پا هاش ریخت.با اینکه پتین به پا داشت اما باز هم اسید به پا هاش رسید و سوزش آن را احساس کرد.موتور با شتاب از آن جا دور شد.مبین با نگرانی به سوئ دوید و گفت:کفشها آات را در بیاور.ماهک با گریه گفت:نمیتوانم.اینها کی بودند؟مبین در حالی که زیپ پوتین او را پائین کشید گفت:الان موقع این حرفها نیست.باید هر چه زودتر به بیمارستان برویم.ماهک به سختی پوتینها آاش را از پا در آورد.اسید از لای پوتینها آاش عبور کرده و هر دو ساق پاهاش را سوزانده بود.مبین با شتاب به سراغ اتمبیلش رفت و خیلی سریع برگشت و به او کمک کرد تا سوار شود.مبین در حال رانندگی میکرد عصبی گفت:چطور اورا نشناختی؟نامزد گرامیت بود.ماهک:سیروس؟مبین:بله جناب سیروس خان.حیف این اسم نیست که تن لاشئ مثل او را یدک میکشد.ماهک از درد و غصه به گریه افتاد.مبین گفت:خواهش میکنم گریه نکنید.خیلی درد دارید؟ماهک:گریه من به خاطره سوزش و درد پا هم نیست.از این دلم میسوزد که او چرا باید با من چنین کاری را بکند.مبین:بعدا،در موردش فکر کن.حالا بیدب فکر دارمان پا هیات باشی.آخ، که اگر دستم به آن نمرد برسد.میدانم چه بالایی سرش بیاورم.ماهک میخواست بپرسد که او آنجا چه میکرد که به بیمارستان رسیدند.دکتر با دیدن پاهای ماهک گفت:شانس آوردی که پاهای شما زیاد آسیب ندیده.این سوختگی هم با معالجه دارمان میشود.پوتینهای شما باعث شد که به پای شما زیاد آسیب نرسد.بعد از بانداژ میتوانید به منزل بروید.از بیمارستان که خارج شدند ماهک گفت:نمیدانم چطور از شما تشکر کنم.مبین:نیازی به تشکر نیست.من به وظیفهام عمل کردم.ماهک:غیر از دردسر چیز دیگیی برای شما ندارم.اگر اجازه دهید خودم با تاکسی برمیگردم.مبین:من نمیتوانم بگذارم که شما خودتان برگردید،از کجا معلوم که آن نمرد هنوز در کمین باشد.لطف کنید و آدرس منزلتان را بگویید تا به دانم از کدام مسیر بروم.حرکت که کردند مبین گفت:او هنوز نامزد شماست؟ماهک:نه او هیچ وقت نامزد من نبود و نخواهد بود،او فقط از من خواستگاری کرده کمن هم به او جواب ردّ دادم.مبین:پس کینه آاش نسبت به شما این به این خاطر است.با شما چه نسبتی دارد؟منظورم نسبت فامیلی است.ماهک:با من نه.برادر زادی نا مادری من است.مبین:نا مادری؟ماهک سکوت کرد.فهمید نا خواسته اطلاعات به او داده.اصلاً دلش نمیخواست که او چیزی از زندگی خصوصی او بداند.مبین نیز با این که دلش میخواست دختر سر تا پا معما را کشف کند،سکوت کرد و سعی کرد که بحث را به سوئ دیگر کشاند گفت:شما باید از او شکایت کنید.ماهک:نه نمیتوانام این کار را بکنم.مبین:چرا؟ماهک:شما از خیلی چیزها بیتلا هستید که من نمیتوانم به شما بگویم.من اگر از او شکایت کنم ممکن است که خیلی اتفاقها بی افتاد.نمیخواهم برای یک مسئله ی جزیزندگی خانوادهام را بهم بریزم.مبین:جزئی.شما به این مساله میگیید جزئی؟اوه خدا ی من،ممکن بود که کلّ صورت شما به سوزد یا حتا بینایی تان را از دست میدادید.آن وقت میگیید که این مساله جزئی است.از شما خواهش میکنم که از این مساله به راحتی نگذرید.ماهک:حالا که به خیر گذشت.مبین:مطمئن باشی که او دست از سر شما برنمیدارد.ماهک:نمیتواند کاری بکند.مبین:اشتباه نکنید از آن شرلاتان هر کاری بر میاد.ماهک:میتونم بپرسم شما آن جا چکار میکردید.؟مبین سکوت کرد.انگار داشت توی ذهنش دنبال کلمات میگشت.بعد از یکی دو دقیقه گفت:داشتم از آن مسیر میگذشتم که متوجه شما شدم،وقتی موتوری را دیدم یقین پیدا کردم که قصد مزاحمت دارد.چون رفتن آنها غیر عادی بود و درست پشت سر شما حرکت میکردند.ماهک:امیدوارم بتوانم جبران کنم.البته به طریقه ی دیگر.
وارد کوچه که شدند ماهک پدرش را به انتظار دید.مبین که پدر او را میشناخت عمداً ماشین را تا دم در برد تا با او هم کلام شود.ایرج با دیدن دخترش در آن وضعیت نزدیک بود پس بیفتد.مبین خودش را معرفی کرد و جریان را با آب و تاب بیشتری برای ایرج تعریف کرد و هر چه ماهک به او اشاره میکرد که مبین نگوید بی فایده بود.ایرج با تشکر فراوان از مبین خواست که دعوتش را به منزل بپذیرد،اما او قبول نکرد.با رفتن مبین ایرج و دختره باهم وارد منزل شدند.ایرج آنقدر عصبانی بود که ماهک جرات حرف زدن نداشت با او را نداشت.وقتی زینب از موضوع باخبر شد با گریه و زری خودش را روی پا ی ایرج انداخت که از سر تقصیرش بگذرد.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #15  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,239
ایرج را حالی که دستش را روی معده ی خود گذاشته بود با عصبانیت گفت:پسر ی احمق را ولش کنم؟تا حق او را کفّ دستش نگذارم آرام نمیگیرم.زینب:این طوری که بدتر میشود من خودم به داداشم میگویم که او را ادب کند.ایرج:داداشم داداشم،داداش تو اگر عرضه داشت که او را درست تربیت میکرد که کار به این جا نمیکشید.اگر اسید توی صورت دخترم میریخت من چه خاکی توی سرم میریختم.به خدا دود مانش را به آتیش میکشانم.زینب دستهای ماهک را بوسید و گفت:تو را به خدا تو یک چیزی بگو.اررج فریاد کشید و گفت:غلط میکند که چیزی بگویی،دختره بی عرضه.باید همان موقع میرفتی کلانتری و شکایت میکردی.زینب و ماهک هر کاری کردند نتوانستند که جلوی ایرج را بگیرن و بزور ماهک را به کلانتری برد و از سیروس شکایت کردند.به شب کشید نشد که سیروس را دستگیر کردند و او خیلی زود به همه چیز اعتراف کرد.ایرج نه تنها از سر تقصیر او نگذشت بلکه از آنها خواست که او را قصاص کنند.خانواده ی دلفانی تا چند روز درگیر این قضیه بودن تا بالاخره با وساطت بذر گان فامیل ایرج راضی شد که رضایت بدهد.اما سیروس آدمی نبود که درس عبرت بگیرد بلکه بیشتر از پیش کینه ی ماهک را به دل گرفت.انگار متوجه شده بود که مبین به ماهک علاقه مند است و این بار مبین را مورد نظر گرفت.میدانست که اگر مبین آن لحظات به داد ماهک نمیرسید قضیه به نفع او تموم میشد.هم ضربه ی خود را به ماهک وارد کرده بود و او نیز هرگز پی نمیبرد که این کار سیروس است.سیروس این مجرا را از چشم مبین میدید و حالا دنبال فرصت بود که تلافی کند.درست مثل مار زخمی به دور خود میپیچید و جز انتقام به چیز دیگری فکر نمیکرد.ماهک تا دو هفته به دانشگاه و بیمارستان برود.زینب مدام به او زخم زبان میزدد که اگر با سیروس ازدواج کرده بود این اتفاق نمیافتد.ماهک سعی میکرد که نسبت به گفتهای او بی توجه باشد.اما نمیتوانست اگر مستانه را کنار خود نداشت از غصه دق میکرد.بدجری دلش هوای مبین را کرده بود.هر چه زمان میگذشت علاقه آاش به او بیشتر میشد.دلش میخواست که هر چه زودتر حالش خوب شود تا به بیمارستان برگردد،بلکه او را آنجا به بیند.چند باری به سرش زد که با او تماس بگیرد،اما با خود فکر کرد که صورت خوشی نداشته باشد و او در موردش طور دیگری فکر کند.حتا خجالت میکشید که مستانه در این بار حرف بزند.حس میکرد که دل بستن به او یک کار خطاست.ماهک با باز شدن بانداژها با خوش حالی روان ی بیمارستان شد.اما در ساعتی که در آنجا بود مبین را ندید و از این که موفق به دیدن او نشده بود حسابی توی ذوقش خورده بود.در راه بازگشت به ذهنش رسید که بهانه ایی بیاورد تا بدیدنش برود.کارتی را که او بهش داده بود را از کیف درور و به آدرس آن نگاه کرد.باورش نمیشد که مطب او در پائین شهر قرار داشته باشد.درست یک ایستگاه با آنها فاصله داشت.به منزل که رسید ستاره کوچولو را همانطور بیمار و بی حال دید که گوشه ایی دراز کشیده.به زینب گفت:نبردیش دکتر؟زینب:حالش خوب شده.بهتر از درز است.ماهک:بچه دارد توی تب میسوزد.زینب از این که ،ماهک به بچهها توجه میکرد خیلی خوشحال میشد.آخرین تکه ی لباس را که شسته بود محکم بین دو دستانهاش چلند و روی طناب آویزان کرد و گفت:اگر تا فردا حالش خوب نشد میبرمش دکتر.ماهک:تا فردا که چیزی از این بچه باقی نمیماند.خودم الان میبرمش دکتر.
زینب:تا تو غذایت را بخوری من ستاره را حاضر میکنم.ماهک:توی بیمارستان ناهار خوردم.فقتبید لباسهایم را عوض کنم.ماهک با دلهر و اضطراب وارد مطب شد،از هیجان این که او را میبیند گونههایش گور گرفته بود.حس کرد که طپش قلبش بیشتر از پیش شده.بر خلاف آنچه فکر کرده بود مطب پر مریض بود و منشی به سختی به او وقت داد.روی تنها صندلی که خالی بود نشست و ستاره را روی پاهایش نشاند.مثل همیش بیشتر نگاهها را به خود دید.سعی کرد که به کسی نگاه نکند.با ستاره خودش را سر گرم کرد.هر مرضی که از اتاق خارج میشد،دلش فرو میریخت.یک ساعت طول کشید تا نوبت به او رسید.وقتی منشی از او خواست که که توی اتاق برود حس کرد که پاهاهایش یارا ی راه رفتن ندارند.ستاره را روی زمین گذاشت،و دست او را گرفت و آرام بسوی اتاق دکتر رفت.ضربه ی کوچکی به در زد و وارد اتاق شد.مبین سرش پائین بود و مشغول خندان مطلبی بود.ماهک آرام گفت:سلام.مبین همان طور که سرش پائین بود جواب سلام او را داد و بعد سرش را بلند کرد،با دیدن ماهک خودکار از دستش روی میز رها شد و تا چند لحظه همانطور به او خیر شد و قادر به هیچ گونه حرکتی نبود.ماهک لبخند قشنگی به لبع آورد و گفت:شما با همه ی مریضهایتان همین طور رفتار میکنید؟مبینب خود آمد و دسپچ گفت:اه مرا ببخشید،اصلا انتظار دیدن شما را در این جا نداشتم.ماهک:نظر لطف شمست.اجازه میدهید روی این صندلی بشینم.مبین حسابی هول شده بود،گفت:اختیار دارید مطب من متعلق به شمست.کاش میدانستید که چقدر از دیدن شما خوشحال شدم و چقدر خوش حالم که شما را سالم و سرحال میبینم.ماهک نفسی تازه کرد و با ارتعاشی در صدا گفت:ممنونم...چند بار خواستم با شما تماس بگیرم که بابت آن روز از شما تشکر کنم.مبین:نیازی به تشکر نیست.هر آدم دیگری هم بود این کار را میکرد.ماهک:مشکل اینجاست که در این دنیا ی جدید آدم کم پیدا میشود.متاسفانه همه جا پر شده از گرگهای آدم نما.مبین:من هم....از آن روز منتظر تماس شما بود اما نه برای تشکر کردن شما،برای....)مبین حس کرد نه باید ادامه دهد.بحث را عوض کرد و گفت:این خانم کوچولو با شما چه نسبتی دارد.ماهک:خواهرم است.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #16  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,239
مبین:جدا،کوچکترین شباهتی به شما ندارد.ماهک شال و کلاه ستاره را در آورد و گفت:از دیر روز تا حالا مدام تب میکند.مبین مشغول معاینه کردن شد و در همان حال گفت:از پسر داعی ناتنی چه خبر؟ماهک سوالش را ندیده گرفت و گفت:آب ریزش بینی هم دارد.مبین:چرا از جواب دادن طفره میروید؟بچه را بگذارید روی وزنه.کاپشنش را در آورید.ماهک هنوز کاپشن ستاره را در نیاورد بود که در باز شد و خانم شیک پوش تقریبا زیبایی وارد شد مبین با دیدن او رنگ باخت و این از دید ماهک پنهان نماند.او خیلی صمیمی جلو آمد و با مبین دست داد و گفت:سلام،معلوم است کجایی تو؟چرا به تلفن هام جواب نمیدی؟دیر روز هم که نیمی بیمارستان.مبین:رامش میبینی که مریض دارم،بعدا در موردش صحبت میکنیم.وضعیت بعدی پیش آمد بود و مبین نمیدانست که چکار کند.اصلا دلش نمیخواست که رامش پی به علاقه او به ماهک ببرد.و بدون این که به رامش اعتنایی بکند به سوئ ماهک رفت و به درجه ی وزنه نگاه کد و گفت:از لحاظ وزنی مشکلی ندارد.انشالأ با مصرف داروهایش حالش خوب میشود.ماهک نمیدانست که این دختر شیک پوش و مغرور چه نسبتی با او دارد اما میدانست که نه باید جلوی او با مبین صحبت کند.و وقتی که رویش را برگردند و نگاهش با نگاه رامش تلاقی کرد حسادت را بلافاصله توی چشمهایش دید،اصلا توجهی به او نکرد و مشقل پوشاندن لباسهای ستاره شد.مبین هم داروهایی که لازم بود را نوشت و داشت توضیح میداد که هر کدام را چطور مصرف کند.وقتی مبین سکوت کرد رامش شروع به صحبت کرد و گفت:نمیدانام چرا مطبت را عوض نمیکنی؟آخه این جاست که آمدی،یک مشت آدم اس و پاس و.....)مبین با عصبانیت گفت:بس کن دیگر.ماهک احساس تحقیر کرد.مطمئن بود که آن خانم عمداً این حرف را زده تا خود را برتر نشان دهد.دفتر چه را از جلوی مبین برداشت و با یک خداحافظی سرد و خشک خواست اتاق را ترک کند که مبین گفت:خانم مهندس دلفانی.خیلی خوشحال شدم که منّت گذاشتید و مطب این بنده ی حقیر را به قدم خود مزین کردید.سلام گرم مرا به خانواده برسانید.ماهک به جای مبین نگاهش را به رامش دوخت تا تاثیر حرفهای میبین را در چهره ی او ببیند.رنگش سرخ و از حسادت لبهایش به لرزه افتاد.ماهک یقین پیدا کرد که او دل باخته ی مبین است.مبین خیلی ریلکس بلند شد و خود در را برای ماهک باز کرد و تا دم در او را بدرقه کرد.ماهک هرگز فکر نمیکرد که مبین این طور رفتار کند.با این وجود بغض کرد بود و نمیدانست چرا.مبین ایستد تا وقتی که او از مطب خارج شد و بعد رو به منشی پیرش گفت:چند بار به شما بگویم که وقتی مریض دارم کسی را به داخل اتاق نفرستید.حتا اگر پدر و مادرم باشد.منشی:به خدا من بی تقصیرم.هر چه به خانم گفتم که میز دارید گوش نکردند.مبین عصبی وارد اتاق شد و پشت میزش نشست و گفت:این چه حرکتی بود که جلوی آن خانم انجام دادی؟رامش صورتش را بالا آورد و در حالی که از ماهک کینه به دل گرفت گفت:مگر چکار کردم؟مبین:بس کن رامش خودت میدانی که آن حرف را عمداً زدی....)رامش میان حرف او دوید و گفت:من بدون منظر آن حرف را زدم حالا اگر بد تعبیر میکنی گونه من نیست.حالا مگر این خانم تفه کی بود که اینقدر برای تو مهم بود،چه دختر زشتی داشت.
مبین:کاری به او نداشته باش.بگو برای چه کاری این وقت روز به اینجا آمدی؟رامش دستش را روی میز گذاشت و با ناز گفت:دلم برات تنگ شده بود.مبین:ما دو روز پیش همدیگر را دیده بودیم.ببین رامش آن روز هم به تو گفتم دلم نمیخواهد خودت را درگیر من بکنی.رامش:برای این حرفها دیگر دیر شده.مبین:نه،چون هنوز بین ما اتفاقی نه افتاده.تو زیبا هستی و بهتری موقعیتها سر راحت قرار خواهد گرفت.بهتر است ازدواج کنی و من را هم برای همیشه از یاد ببری.رامش:نمیتوانم.مبین عصبی شد و گفت:باید بتوانی.چند بار به تو گفتم که من هیچ کششی نسبت به تو ندارم.رامش:بعد از ازدواج پیدا میکنی.مبین:محال است.خواهش میکنم دست از سر من بردار.برو دنبال زندگی خودت.رامش:تو زندگی من هستی.مبین:مطمئن باش اگر با من زندگی کنی روی آرامش و خوشبختی را نمیبینی.رامش بلند شد و کیفش را برداشت و گفت:این را من باید تشخیص بدم،نه تو.در ضمن این را فراموش نکن که من دست از سر تو بر نمیدارم.تو با من ازدواج میکنی،و نمیتوانی نه به گویی.کاری میکنم که مجنونم بشوی.فقط به کمی وقت نیاز دارم.روز خوش آقای دکتر تابنده.با رفتن او مبین از شدت خشم به خود میپیچید.هرگز تا این حد از رامش بدش نیامده بود.او باعث شده بود تا با ماهک طور دیگری برخورد کند.آن هم بعد از این همه مدتی که تشنه ی دیدن او بود.با دیدن او گرم شد و حس کرد که جریان خون در رگهایش دو برابر شده.گوشی را برداشت و شماره منزل آنها را گرفت.این بار هم خود او گوشی را برداشت.خیلی سرد و رسمی صحبت میکرد،مبین اصلا فراموش کرد که برای چی به ماهک تماس گرفته و وقتی که ماهک گفت کاری داشتید؟تازه به یاد آورد که هیچ بهانه ایی برای زنگ زدن نداشته،به من من افتاد و گفت:میخواستم بابت رفتارم از شما عذرخواهی کنم،با آمدن آن خانم مجبور شدم طور دیگری با شما صحبت کنم.ماهک:من به عنوان مریض به مطب شما آمدم نه چیز دیگر و برخورد شما به عنوان یک دکتر بسیار طبیعی بود و حتا بیشتر از یک مریض به من احترام گذاشتید.و این را هم بدانید که من هیچ انتظار دیگری از شما ندارم.روز خوش آقای دکتر.ماهک گوشی را گذاشت و حتا به او اجازه ی خداحافظی نداد.به اتاقش پناه برد و بغضش را رها کرد.با خود گفت:خدایا آخه چرا باید بین این همه آدم دل بکسی ببندم که خودش یار و یاور دارد و هیچ احتیاجی به گفت آن خانم به من از و پاس ندارد.خدایا چرا کاری نکردی که به جای مبین مهر سیروس به دلم بی افتاد.آخ که چقدر من بدبختم.انگار که همانطور که بدبخت به دنیا آمدم،باید بدبخت هم از دنیا بروم.آخ مادر،کجایی؟آای کاش مرا نمیزأیدی.
ماهک با چند هفته تاخیر بالاخره توانست کنفرس خود آنطور که میخواهد ارائه بدهد.با پایان رسیدن کنفرس وقت کلاس هم به پایان رسید.با خروج استاد بیشتر دخترهای کلاس به دور نیمکت ماهک جم شدند و هر کدام به نحوی از کنفرانس او تعریف میکردند.ماهک با متانت همیشگی از آنها تشکر کرد و همراه با مستانه از کلاس خارج شدند.مستانه گفت:دلم بدجوری ضعف میرود.ماهک:شکمو صبح کلی صبحانه خوردی.مستانه:صبحانه چهار ساعت پیش بود.سنگ هم میخدم تا حالا هضم شده بود.لطفا تند تر راه برو شاه زاده خانم.ماهک:باز عجله کردی؟مستانه؟تا سلف شلوغ نشده و جایی مناسبی برای نشستن انتخاب کنیم.ماهک:نترس جا برای نشستن پیدا میشود.مستانه:والا این طور که تو فس فس میکنی تا ما برویم غذا هم تمام میشود چه برسه به جا برای نشستن.با غرولند مستانه وارد سلف شدند طبقه معمول دخترها مشغول ارأش کردن و رسیدن به سر و وضع خود بودند.مستانه همین که چشم آاش به آنها افتاد گفت:مثلا فکر میکنین اگر اینجا آرایش کنید هیچ کس شما را نمیبیند.یکی از دخترها که اسمش سالومه بود با خنده گفت:جز تو فکر نکنم کس دیگری ببیند.مستانه با اشاره به بیرون از پنجره گفت:هرگز به بیرون از پنجره توجه کردید که بیبینی چه خبر است؟سالومه یک ابریش را بالا داد و به دون این که به بیرون نگاه کند گفت:اگر چیز خاصی دیدی به ما هم بگو ما هم ببینیم. ماهک که هنوز از حرفهای مستانه سر در نیاورد بود با کنجکاوی از پنجره به برون نگاه کرد.وقتی نگاهش به پنجره ی مقابل افتاد دید که یک لشگر از پسرهای دانشجو پشت پنجره ایستدند و همه به سمت او نگاه میکند.با شتاب از پنجره فاصله گرفت و گفت:سالومه رسوا شودی.هر چه پنهانی آریش کرده بودی لو رفت.
سالومه متعجب آینه دستش را کناری گذاشت و گفت:منظورت چه؟مستانه گفت:برو نگاهی به بیرون بکن متوجه میشوی.سالومه و بقیه دخترها که به بحث آنها گوش میکردند با کنجکاوی مقابل پنجره ایستاند.آنها هم با دیدم پسرهای دانشگاه که به صآف ایستادند،شوکه شدند.هرگز فکر نمیکردند که در تیررس آنها قرار دارند.یکی از دخترها گفت:من که گفتم دستشویی بهترین مکان برای آرایش است،اما گوش ندادید.مستانه دست ماهک را کشید و روی یکی از سندلیها نشستند و با صدای بلند خطاب به دوستانش گفت:حالا نمیشود که تجدید آرایش نکنید؟سالومه گفت:یکی این حرف را میزند که با لوازم آرایش کاری نداشته باشد.مستانه:من که نگفتم آرایش نمیکنم،اما مثل شما آبروی خانمها را نمیبرم.شما دیگر شورش را بردید.هر چیزی حدی دارد.فراموش نکنید که اینجا دأشگه است نه سالن مدی و آرایش.چند نفر از بچهها به طرفداری از سالومه برخواستند.ماهک آرام خطاب به او گفت:مستان،زده بسرت که با اینجور آدمها در ممیفتی.چی کار داری که در کار آنها دخالت میکنی؟مستانه:باید یک نفر جلوی آنها را بگیرد یا نه؟ماهک:حتما آن یک نفر هم باید تو باشی.مستانه:نه خیر،خانم وکیل مدافع حراست دانشگاه.جدا با حرف من مخالفی؟ماهک:من ترجیح میدم که آنچه در ذهنم میگذرد بر زبان نیاورم.فقط این را بگویم که دلم نمیخواهد که با آنها دربیفتی و برای خودت دشمن تراشی کنی.مستانه:آای بابا مگر من چی گفتم؟فقط خواستم که جلوی پسرها آرایش نکنند،همین.ماهک:خوب دیگر،قربان نیت خیرت بروم،چقدر تو ماهی.مستانه:هر وقت میخواهی به بحثی خاتمه دهی،قربان صادقام میروی.ماهک:بد است؟مستانه:نه فقط کمی موزیگری قاطی آن است.ماهک:لعنت بر جنس خرابت،پاشو برویم غذا را بگیریم تا کار به جاهای باریک کشیده نشده.از آنجا که خارج شدند نیم ساعتی وقت دستند تا کلاس بعدی شروع شود.به پیشنهاد ماهک هر دو توی هیات دانشگاه به قدم زدن بردختند.در همین حین یکی از دانشجوهای به نام که میدنستنددر مقطع فوق لیسانس تحصیل میکند سد راه آنها شد و سرش را پائین انداخت و گفت:اگر اشکالی نداشته باشد میخواهم چند کلام با شما صحبت کنم.مستانه بلافاصله از ماهک فاصله گرفت و گفت:من میروم که بتوانید راحت صحبت کنید.آرین رویش را به طرف مستانه برگردند و گفت:سو تفاهم پیش نیاد،،من با شما کار دارم.ماهک خندید و با چشمکی به مستانه گفت:پس با این حساب من میروم تا مزاحم شما نباشم.مستانه تا دهان باز کرد چیزی بگوید،آرین با دو گام بلند رو در روی او قرار گرفت.ماهک بدون این که منتظر او بماند به طرف کلاس راه افتاد.چیزی به آمدن استاد نمانده بود که دید او هم با صورت رنگ به رنگش وارد کلاس شد.ماهک تا مستانه روی نیمکت جا گرفت به او گفت:از رنگ صورتت پیداست که چقدر هیجان داری.مستانه:برو گومشو،کجای صورتم رنگ به رنگ است؟ماهک:فقط سفیدی ی چش مات قصر در رفته.تعریف کن ببینم چی به تو گفت.مستانه:حدس بزن.با آمدن استاد ماهک گفت:حدسم را میگذارم برای بعد از کلاس.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #17  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,239
او میدید که مستانه اصلا حواسش به درس و کلاس نیست.حتا وقتی که استاد او را صدا زد اصلا توی این دنیا نه بود.ماهک آرام به پهلیش زد و گفت:خدا خفت نکند معلوم هست که حواست کجاست؟استاد با توست.مستانه خواست جواب اورا بدهد که استاد گفت:خانم سوری معلوم هست که حواستان کجاست؟مستانه:ببخشید استاد،سرم بدجوری درد میکند.استاد که تا حالا کوچکترین بینظمی را از او ندیده بود حرف او را براحتی باور کرد و گفت:انشالأ که خوب میشوی.و یکی دیگر از دانشجوها را مخاطب قرار داد و به ادامه ی درس پرداخت.تا کلاس به پایان رسید آن اولین نفر از کلاس خارج شدند.ماهک با بی صبری پرسید:زود باش بگو،ارین با تو چیکار داشت؟مستانه با لبخند مرموزی گفت:قرار بود خودت حدس بزنی.ماهک:شوخی کردم.من نمیتوانم حدس بزنم.فقط امیدوارم که پیشنهاد دوستی نداده باشه.مستانه:بی خود میکند مگر من اینطور آدمی هستم؟ماهک:نه ولی خودت که میدانی دختر مثل یک پول است که همه جور آدمی از روی آن میگذرد.حالا بجای حاشیه گیی بگو چی گفت؟مستانه:از تو خواستگاری کرد.از من خواست تا با تو صحبت کنم.ماهک:این محال است.مستانه:چرا؟ماهک:چون میدانم که به تو علاقه مند است.مستانه:چطور به این نتیجه رسیدی؟ماهک:از همان روزی اولی که جلوی دانشگاه بخاطر تو چند بیچاره را به با د کتک گرفت.حالا میگویی با تو چیکار داشت یا با تو قهر کنم.مستانه خندید و گفت:میدانم که حدس میزانی.فقط به زبان نمیآوری.ماهک روی او را بوسید و گفت:مبارک است.مستانه:چی چی را مبارک است من که هنوز جواب ندادم،احتیاج به فکر کردن دارم.ماهک:حتما بین دوراهی گیرکردی که او را انتخاب کنی یا جناب قصاب باشی محلّه را.مستانه از ته دل خندید و گفت:مسخرهام میکنی؟ماهک:نه،پس چه دالی دارد که میخواهی فکر کنی؟مستانه:عجب دیوانه ایی هستی.حرف یک عمر زندگی است.ماهک:اوه اوه پس بلدی از این حرفا هم بزنی.خودت میدانی که آرین پسر خوبی است و هیچ ایردی ندارد.به جای فکر کردن برو یک کم درمورد او تحقیق کن.رفتار و کردارش توی دانشگاه که حرف ندارد.هر کس او را میشناسد از او تعریف میکند.با آمدن اتوبوس بحث را رها کرد و هر دو سوار اتوبوس شدند.ماهک بعد از مستانه سوار شد لحظه ایی که خواست سوار شود،چشمش به اتموبیل مبین افتاد.رنگ از رخسرش پرید و قلبش به تابعش افتاد.تا سوار شد از پنجره به خیابان چشم دوخت که مطمئن شود خود او است.با دیدن او که پس از ده روز او را میدید،حس کرد که جریان کهن در بدنش دو برابر شده.با خود فکر کرد:او این جا چه میکند؟با صدای مستانه به خود آمد،گفت:به نظرت قضیه را به مادرم بگویم؟ماهک در دل خوشحال شد که مستانه از بس دگیر حرفهای آرین شده،اصلا به او توجه نمیکند.میدانست اگر او حواسش را جمع میکرد متوجه تغییر حالت او میشد.در جواب مستانه گفت:آره باید به مادرت بگویی.همفکری ی مادرت بیشتر به تو کمک میکند.ماهک بر دیگر از پنجره ی اتوبوس به خیابان نگاه کرد.پشت چراغ قرمز بودند.هر چه چشم چرخاند خبری از او نبود.مستانه یک ریز حرف میزد و ماهک در آن لحظات اصلاً حوصله ی حرفهای او را نداشت و دلش میخواست تنها باشد.اما مجبور بود که جواب او را بدهد.نزدیک خانه که شدند،مستانه تازه توجه آاش به او جلب شد.و گفت:معلوم هست که تو امروز چه مرگت شده؟ ماهک:چرا مگر چه کار کردم؟مستانه:منگی،مثل آدمهای ماست تلو تلو میخوری.ماهک:حرف برایم در نیاور،اتفاقا خیلی هم سر حالم.مستانه:پس چرا هر چه میگویم میگی درست است،در صورتی که درست است برای بعضی جملهها اصلا صحیح نیست.ماهک:کمی فکرم مشغول است.مستانه:مشغول چی؟ماهک:اگر تو ازدواج کنی من از تنهایی دق میکنم.مستانه:خدا نکند،درضمن به من دروغ نگو از. چشمهای خوشگلت میفهمم که داری دروغ میگویی ماهک.ماهک:جانم.مستانه:شب میایی خانه ی ما؟
ماهک:من که هر شب خانه ینجا هستم.مستانه:لوس نشو خیلی وقت است که نیامدی.تقریبا سه چهار شعبی است که نیامدی.در ضمن امشب خیلی فرق میکند.ماهک:چه فرقی؟مستانه:میخواهم تو با مامان صحبت کنی.ماهک:منظور او صحبت.موضوع خواستگاری آرین را میگویی؟مستانه:آره،جان من قبول کن.ماهک:مگر میتوانم قبول نکنم،او دار دنیا فقط تو یک دیوانه را دارم.مستانه او را وسط کوچه بوسید و گفت:قربان دوست خوشگلم بروم.انشالأ عروسی تو جبران میکنم.ماهک:دیوانه،باز وسط کوچه مرا بغل کردی.اگر همسایهها ببینند هزار تا فکر میکنند.مستانه:بی خود میکنند،بگذار همه بدانند که چقدر برایم عزیز هستی.به دم در که رسیدند ماهک بخند گفت:باید فردا هزار دور به دور سر آرین بچرخم که باعث شده تو امروز انقدر مهربان و مؤدب شوی.مستانه در حالی که وارد منزل خودشان میشد گفت:ببین بعد او ازدواج چه میشوم.شب دیر نکنی.ماهک سرش را به نشان خداحافظی تکان داد و وارد خانه شد.او سکوتی که بر خانه حکم فرما بود فهمید که زینب و بهها منزل داعی یشان رفتند.بی حوصله برخاست و وارد خانه شد.مانند همیشه که زینب و بچهها به مهمانی میروند خانه بهم ریخته و شلوغ بود.لباس هاش را عوض کرد و به جمعع و جور کردن خانه مشغول شد.در آخر کار،لب حوضچه رفت و دست و رویش را با آب سرد لوله شست.او بس سردش شده بود،لرز کرد و به حالت دو وارد اتاق شد.دستش را روی گرمای بخاری گرفت.احساس مطبوع به دست داد.با صدای زنگ تلفن او بخاری فاصله گرفت.صدای زینب را او آن سوئ خط صحنید که میگفت:تازه رسیدی؟ماهک:نه حدود یک ساعتی است که برگشتم.زینب:شا م خوردی.ماهک:هنوز نه.زینب:برات گذاشتم توی یخچال،گرم کن و بخور،ما کمی دیر برمیگردیم.بعد او تماس زینب تصمیم گرفت که شا م بخورد و یک راست پیش مستانه برود.سکوت خانه بدجوری حصلش را سر برده بود.خودش میدانست که دلیل بی حوصله گیش مربوط به مبین میشود.وسوسه شد که به بهانه به او زنگ بزدند.کارت او را او توی کیفش برداشت.هر چه باخود فکر کرد بهانه آای نداشت تا با او تماس بگیرد.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #18  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,239
بار دیگر تلفن به صدا درامد،کارت را داخل کیف گذشت و به تلفن جواب داد.صدای شاد و سر حال مستانه به گوشش رسید که گفت:دختر خلع و چل چرا نمییای؟ماهک:دلم را خوش کرده بودم که مؤدب شودی.مستانه:خفهشو من دارم از دلهره بالا میارم،آن وقت تو لفظ قلم صحبت میکنی.ماهک:اگر آرین خان بداند که تو انقدر برایش غش و ضعف میکنی،همین امشب با تو عروسی میکند.مستانه:برو بابا من هزار نفر مثل آرین را میبرم لب چشمه و تشنه برمیگردانم.ماهک:خدا راهم کند.بلوف زدن شروع شد.مستانه:دروغ میگم دیوانه؟ماهک چهره ی با نمک مستانه را جلوی نظر آورد و گفت:نه.مستانه:قربان آدم چیز فهم.حالا کی تشریف میاورید زیبای خفته؟ماهک از اصطلاح او خندش گرفت و گفت:هر وقت که از خواب بیدار شدم.مستانه:یک شب ما به تو محتاج هستیم بیبین چه نازی برای ما میکنی.ماهک:باشه بابا تا نیم ساعت دیگر آن جا هستم.تا مستانه تماس را قطع کرد،چند ثانیه ی بعد تلفن دوباره زنگ خورد.شاکی نداشت که دوباره مستانه است.با خنده گوشی را برداشت و گفت:انگار طاقت نداری؟باشه همین الان میآیم.صدای زیبا و مردای مبین به گوشش رسید که گفت:سلام چه خوش شانسم که خودتان گوشی را برداشتید.ماهک دستش را روی قلبش گذشت و با خجالت گفتل:سلام،ببخشید من شما را با دستم اشتباه گرفتم،حال شما خوب است؟مبین:ممنونم.ببخشید که این موقع شب مزاحمتان شدم.ماهک:خواهش میکنم.مبین:راستش یک کار کوچولو داشتم،ولی این طور که از خودتان شنیدم عازم رفتن بجایی هستید.بروید به کارتان برسید من در وقتی دیگر مزاحم میشوم.ماهک:عجله ایی ندارم اگر چند دقیقه دیر تر بروم مشکلی پیش نمیداد.مبین:بدون مقدمه میروم سر اصل مطلب که مزاحم وقت شما نشم.ماهک دلش میخواست بگوید که مزاحم نیستی اما سکوت کرد.مبین ادامه داد:من یک قطعه زمین کوچولو دارم که میخواهم آن را بسازم.تصمیم دارم که کشیدن نقشه ی آن را به شما محول کنم،البته اگر من را لایق بدانید.ماهک:این چه حرفی است خوشحال میشوم بتوانم که برای شما کاری انجام دهم.شاید این طوری مقداری از زحمات شما را جبران کنم.فقط مشکل من اینجاست که آنقدر در کارم خبره نشدم که بتوانم از این کارها انجام بعدهام.مبین:شکسته نفسی میکنید.ماهک:نه جدی میگویم.فعلا این کار از عهد ی من خارج است.مبین:به نوعی محترمانه جواب ردّ میدهید؟ماهک:نه چجوری بگویم میترسم از پس آن برنیم.منظورم این است که نتوانم کار را آنطور که شما دوست دارید انجام دهم.مبین:ببینید خانم دلفانی،شما هرطور که کار را برای من انجام دهید به دیده ی منّت میپذیرم.ماهک:چرا؟مبین:چون به کار شما ایمان دارم،همینطور به سلیقه ی شما.ماهک:امیدوارم اشتباه نکرده باشید.مبین:هرگز اینقدر مطمئن نبودم.حالا میپذیرید؟ماها:اجازه بدهید که فکر کنم.مبین:البته فقط لطف کنید که زودتر به من جواب بدهید.من دیگر تماس نیگیرم و منتظر جواب شما میمانم.شماره ی موبایل من را دارید؟ماهک:بله.مبین:منزل را چی؟ماهک:روزی که کارت ویزیت خود را به من دادید یک قطار شماره تلفن پشت کارت نوشته بودید.مبین آرام خندید و گفت:جسارتم را ببخشید.پیش خودم فکر کردم که شاید روزی بدردتان بخورد.ماهک:خودم نیز همین فکر را کردم.مبین:چه عجب بالاخره شما یک بار با من هم نظر بودید.مبین مهلت جواب دادن را به او نداد و از او خداحافظی کرد و تماس را قطع نمود.ماهک دیگر فرصت فکر کردن نداشت سریع چادر را روی سرش انداخت و از خانه خارج شد.طبق معمول مستانه را دم در به انتظار خود دید.مستانه تا چشمش به او افتاد با تن گفت:خانم چادر گل گلی.خسته نباشی راه خیلی طولانی بود که اینقدر دیر رسیدی؟ماهک با خنده گفت:منتظر آژانس بودم،خودت میدانی مادر جان که من پا ندارم.مستانه:لوس، معنی الان میآیم تو یک ساعت انتظار بود.ماهک وارد خانه شد و گفت:اهعیان،چقدر قر میزانی؟مستانه:کشتی مرا از بس انتظار کشیدن.ماهک با دیدن مادر مستانه لبخندی بر لبع آورد و گفت:سلام خاله جان.مهری خانم صورت او را بوسید و گفت:سلام به روی ماهت عزیزم.کم پیدایی مادر؟ماهک:ببخشید،این روزها بدجوری سرم شلوغ است.مستانه با تمسخر گفت:راست میگوید مامان جان این خانم تازه پست ریست جمهوری را تحویل گرفتند،وقت نمیکند.مهری خانم گفت:از اینجا تا خانه شما همش دو قدم فاصله است،ما هم تنهاییم،شبها هم بیحوصله میشویم.این مستانه ی ورپرید هم که فقط برای تو بلبل است.به ما که میرسد یا خواب است یا در حال درس خندان.مستانه با اعتراض گفت:اه،مامان.مهری:دروغ میگویم؟ماهک با خنده گفت:از بس که توی دانشگاه حرف میزدن برای خانه کم میاورد.مستانه کنار ماهک نشست و گفت:ماهک خانم تو رفیق ما هستی یا رفیق شیر؟
با خارج شدن مهری خانم از اتاق او گفت:من رفیق موشه هستم.خوب حالا من اینجا هستم،امر بفرمائید،بنده در خدمت گذاری به شما حاضر هستم،شما فقط جان بخواهید کی که جان بدهد.مستانه:بیمزه،نوبت من هم میرسد برو توی آشپز خانه به مامان جریان خواستگاری را بگو.ماهک:بگذار چند دقیقه ایی بگذرد.مستانه:برو دیگر حالاست که ازشپز خانه بیرون بیاید.ماهک:آای خدا،این دوست ما چه هولی میزدند برای شهر کردن.مستانه:برو گمشو،اصلا نمیخواد بگویی.ماهک:آخ جان،به تو برخورد؟مستانه:چه جورم.مامان.مهری از آشپز خانه جواب داد:بله.مستانه:کار هیات را ول کن،یک لحظه بیا اینجا.ماهک با تعجب گفت:چه کارش داری؟مستانه:حالا خودت متوجه میشوی.مهری خانم از آشپز خانه خارج شد و گفت:چه دخترم؟مستانه:ماهک میخواهد بجا ی من زن ناصر قصاب شود.مهری خانم هاج و واج چشم به دهان ماهک دوخته.ماهک خندید و گفت:خاله جان دروغ میگوید.مگر شما مستانه را نمیشناسید.مستانه گفت:من دروغ میگویم مگر خودت همین چند دقیقه پیش نگفتی که عاشق ناصر قصاب شودی؟مهری خانم انگار باورش شده بود گفت:آره ماهک جان،راست میگوید؟ماهک:نه به خدا.موضوع چیز دیگری است.مهری خانم با تعجب گفت:چرا واضح صحبت نمیکنید؟ماهک بلند شد و گفت:برویم توی آشپز خانه تا برای شما بگم موضوع اصلی چیست.مستانه لبخند پیروز منداند ایی بر لب آورد و گفت:انگار عادت کردی برای هر کاری تو را هول بدهیم.ماهک جریان خواستگاری آرین را مفصل برای مهری خانم تعریف کرد و وقتی که با مستانه تنها شدند گفت:خیالت راحت شد،خانم؟مستانه:ممنون انشالأ توی عروسیت انقدر میرقصم که هلاک بشم.نظر مادر درمورد خواستگاری چه بود؟ماهک:نمیدانم از قیافه آاش نمیشد تشخیص داد که در ذهنش چه میگذارد.فقط گفت:تا ببینم قسمت چه میشود.مستانه:خوب از این قضیه بگذاریم تو چرا انقدر دیر آمدی؟تو مگر قرار نبود زود بیای.ماهک:کار داشتم.مستانه:با تلفن؟ماهک:نه.مستانه:پس چرا انقدر خط تلفن شما اشغال بود؟ماهک:زاغ سیاه من را چوب میزانی؟مستانه:کی بود؟ماهک:چه کار داری فضول خانم؟مستانه:اتفاقا خیلی هم کار دارم،هر که بود مطمئنم که برات خیلی مهم بود که تا دقایقی تو را به فکر فرو برده.ماهک:باز برای خودت بری و دوختی؟مستانه:میدانی که من دوزند ی خوبی هستم.مبین بود؟ماهک دیگر نتوانست که پنهان کند خندید و گفت:عجب وروجکی هستی تو از کجا فهمیدی؟مستانه:به قول خودت از رنگ و روی مبارکت که رنگین کمانت شده بود.ماهک:برو بابا.مستانه:جدی میگویم.وقتی آمدی خیلی پریشان بودی،با تموم زرنگیت نتوانستی که حالت همیشگی خودت را حفظ کنی.حالا تعریف میکنی یا حدس بزنم که چه گفت.ماهک:حدس بزن.مستانه:گفت،عزیزم.زنم میشوی؟ماهک:خاک بر سرعت با این حدس زدنت،نکند آرین اینطور به تو گفته؟مستانه:بعید نیست،بگو دیگر دارم دق میکنم.ماهک:فضول خانم.مستانه:فضول نه بگو کنجکاو.ماهک:مبین به من پیشنهاد کار داد.مستانه:کار،چه کاری؟بعد از اینکه ماهک موضوع نقش را برای او تعریف کرد او گفت:به جان خودم مبین بدجوری خاطر خواهت شده.با این کارش میخواهد یک جوری به تو نزدیک شود.ماهک:گمان نکنم چون....بگذریم.مستانه:من نمیگذارم.بگو چه میخواستی بگوی؟ماهک:هیچی.حالا میگویی چه کار کنم.آیا پیشنهادش را بپذیرم؟مستانه:چرا که نه میدانی که به نفع تو است پول خوبی به جیب میزانی.ماهک:میدانی که من اصلا به پول فکر نمیکنم.مستانه:باز شودی ژان وان ژان،تا میامیم دو کلمه درباره ی پول حرف بزنیم زود ترش میکنی. قبول کن که همه ی مشکلات زیر سر جناب پول است.ماهک:خیلی خوب هر چه تو میگویی.حالا اگر من پذیرفتم و از پس کار برنیمدم چی؟مستانه:حرف بیخود میزانی.تو تا حالا روی چند پروژه مجانی کار کردی و همه هم از کار تو راضی بودند.حالا میگویی از پس یک نقشه ی ساختمانی کوچولو بر نمییای.خدا را چه دیدی شاید همین نقشه ایی را که قرار است روی آن زمین پیاده کنی،روزی خانه ی خودت شود.ماهک:برو بابا دلت خوش است؟مستانه:چرا که نه باشد؟بالاتر از عشق مگر چیزی هم هست؟ماهک:آره،عقل،واقعیت.ای نها چیزها ایی هستند که رویایی نیستند و من هم آدم رویایی نیستم.واقعیت و حقایق زندگی را بر رویا ترجیح میدم.مستانه:بابا عقل کلّ،این بار را کوتاه بیا.ماهک نگاهی به ساعت خود انداخت و گفت:بروم که خیلی دیرم شده.میترسم بمانم و همین امشب شوهرم بدهی.مستانه:مگر بد است؟ماهک:بله،نه تنها بد است بلکه افتضاح است.مستانه:باشد شوهر نکن تو را ترشی میاندازم.نمیشود شب را اینجا به خوابی؟ماهک:زینب با متلک پدرم را در میاورد.مستانه:ناینکه از o خیلی حساب میبری.ماهک:اتفاقا این روزها خیلی با هم خوبیم.یعنی یک جورایی با هم کنار آمدیم.مستانه:الهی شکر.فقط یک کم مشکوک است.ماهک:اینکه با هم خوب هستیم؟مستانه؛آره،یا آخر عمر توست یا آخر عمر o که مهربان شده.ماهک خندید و گفت:مستان جدا اگر شوهر کنی بروی من خیلی تنها میشوم.مستانه:کاری ندارد تو را هم همراه با جهیزیام میبرم.ولی نه میترسم مرا ول کند و از تو خوشش بیاید.آن وقت من بیوه میشوم.ماهک در حالی که آماده میشد که به خانه برگردد،خندید و گفت:یعنی میشود من یک روز تو را ببینم که جدی حرف بزنی؟ماهک تمام فکر و ذهنش پیش مبین بود که چرا او چنین پیشنهادی را به او داده.در اخر به این نتیجه رسید که حتما قصد و غرضی در کار بود.با چشمهایی که از بیخوابی میسوخت بلند شد و با تنی خسته راهی بیمارستان شد.هوای سرد بیرون خواب را از سر او پرند.با خود زمزمه کرد:عجب زمستان سختی بود.بهمن دارد تمام میشود اما هنوز دارد برف میاید.سوار تاکسی که شدتز فهمید که به جای پلتو،مانتو پوشید است.بخاطر همین احساس سرما کرد.میخواست به عقب برگردد اما میدانست که دیر میشود.از تاکسی که پیاده شد سر ایستگاه منتظر ماند که بار دیگر سوار تاکسی شود،ولی به جای تاکسی اتومبیل شیک و مجلل مبین جلوی راهش قرار گرفت و با اصرار زیاد او مجبور شد که سوار شود.هر چند ته دلش راضی بود.همین که حرکت کردند مبین از آینه نگاهی به او انداخت و گفت:انگار حال شما مساعد نیست.رنگ و رویتان پریده.ماهک سرش را پائین انداخت و گفت:مال کم خوابی است.مبین؛دیشب دیر خوابید؟ماهک:تقریبا.
مبین:چرا؟ماهک:درس داشتم.مبین میدانست که او واقعیت را نمیگوید.با این اوصاف گفت:فضولی من را ببخشید،اما هر چقدر همک درس داشته باشید نباید تا این حد به خود فشار بیاورید،از بس که خسته هستی نای حرف زدن ندارید.بهتر است که امروز بیمارستان نروید.من از پدرم برایتان مرخصی میگیرم.
ماهک:از دل سوزی شما ممنونم.احتیاجی به این کار نیست.اصلا احساس خستگی نمیکنم.مبین:میدانم بعدا تاثیر میگذارد.کار در بیمارستان خیلی انرژی میبرد.ماهک:مهم نیست من عادت دارم.ماهک منتظر بود تا مبین در مورد نقشه ی ساختمانی بپرسد اما او هیچ بحثی در این مورد نکرد.او ماهک را تا نزدیکی بیمارستان رسند و گفت:چون میدانم دوست دارید که تا دم در بیمارستان برسانم.مجبورم برخلاف میلم شما را اینجا پیاده کنم.فقط امیدوارم با این مانتو ایی که پوشید سرما نخورید.ماهک میخواست بگوید که فراموش کرده که پالتو بپشد اما خجالت کشید و گفت:فکر کردم امروز هوا گرمتر از روزهای پیش است.مبین با اشاره به برفی که به آرامی میبرید گفت:حتا این برفها را ندید.ماهک در حالی که پیاده میشد گفت:تسلیم از بس خسته بودم فراموشم شد که پالتو بپوشم.از اینکه لطف کردید و من را رساندید باز هم ممنوم.مبین ایستاد تا ماهک کاملا از نظرش محو شد.بعد اتومبیل را به حرکت دراورد،اصلا حوصله ی مطب را نداشت، این هوا ی برفی بیشتر او را بفکر فرو برد.ماهک از ذهنش خارج نمیشد.دلش میخواست هر چه زودتر به او اعتراف کند.اما نمیدانست چگونه آغاز کند و آیا ماهک پذیرای عشقش خواهد بود یا نه؟


پایان فصل2
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #19  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,239
خدای من این بلوز و دامن چقدر به تو میاید.مستانه:امیدوارم که آرین هم نظر تو را داشته باشد.ماهک:مگر خیلی بی سلیقه باشد.مستانه جلوی آینه قدی چرخید و اندام زیبای خود را در لباس جدیدش نگاه کرد و گفت:وای ماهک،خیلی دلهر دارم،میترسم خانواده ی آرین از من خوششان ناید.به عبارتی مرا نپسند.ماهک چینی به پیشانی خود انداخت و گفت:فقط آرین مهم آاعت که او هم یک دل نه صد دل عاشق تو شده.درضمن خانواده آرین خیلی دلشان هم بخواهد که عروس با نمکی مثل تو نسیبشان شده.مستانه خواست که جواب بدهد که مهری خانم وارد اتاق شد و با وسواس نگاهی به دخترش انداخت و با رضایت کمه گفت:انشالأ لباس عروسی بر تنت ببینم.با شنیدن صدای زنگ در،رنگ از رخسار مستانه پرید و گفت:یعنی به همین زودی آمدند؟مادرش گفت:واه این چه رنگ و رویی است؟به خودت مسلط باش،من میروم در را باز کنم.با رفتن مهری خانم ماهک گفت:باور کن دلهر تو به من هم سرایت کرده.دست و پاهایم دارد میلرزد.بهتر است برویم بیرون.قبل از رفتن بگویم حواست را جمع کن که چای را آوردی نریزی روی پا ی آقا داماد.مستانه با خنده گفت:اتفاقا همین تصمیم را دارم.همان طور که آرین پیشبینی کرده بود مادرش با اولین برخورد شیفته ی مستانه شد و چشم از او بر نمیداشت.در پایان صحبتها بزرگ ترها به مستانه و آرین اجازه که در خلوت با هم صحبت کند.آن دو باهم وارد اتاق خواب مستانه شدن.آرین روی سندلی نشست و مستانه لب تخت خواب رو به روی او قرار گرفت و قبل از او شروع به صحبت کرد و با نفس عمیقی بر خود مسلط شد و گفت:از بس نگاهم کردن از خجالت آب شدم.آرین خندید و گفت:دلشان میخواهد عروس خشگلشان را سیر نگاه کنند،ایردی دارد؟مستانه:نه امیدوارم آنهاها مثل تو فکر کنند.آرین:مطمئن باش من رضایت کامل را از نگاه تک تک شان فهمیدم.مخصوصا مادر...اگر یک در خواست از تو بکنم ناراحت نمیشوی؟مستانه؟نه راحت حرفت را بزن.آرین:دلم میخواهد روسری سرت را برداری.فقط یک لحظه تو را بدون روسری ببینم.مستانه:آخه..)آرین:مخال فت نکن،خواهش میکنم.فقط یک لحظه،میخواهم تصویر امشب را برای همیشه در ذهنم ثبت کنم.مستانه:میترسی بدون روسری زشت باشم.آرین:برعکس فکر میکنم بدون روسری زیبا تر هستی.تو که میدانی اول و اخر مال خودمی.پس خجالت نکش.مستانه:من اصلا اهل خجالت نیستم،فقط یک مشکل وجود دارد.آرین متعجب پرسید:چه مشکلی؟مستانه:قول میده پشیمان نشوی؟آرین:پشیمان از چی؟مستانه:از این که به خواستگاری من آمدی.آرین:این چه حرفی است؟ بگو زدر که به دلشور افتادم.مستانه:این جلوی موی مرا میبینی که از روسری بیرون زده کلاه گیس است آخه من کچلم.رنگ از رخسار آرین پرید و به سرعت روسری را از سر او برداشت.موهای صاف و خوش حالت او نمایان شد.وقتی خنده او را دید خودش هم به خنده افتاد و گفت:شوخی ی بعدی بود،وای چه موهای قشنگی داری.اجزمیدهی که موهایت را نوازش کنم.مستانه دوباره روسری آاش را سر کرد و با خنده گفت:میترسم کلاه گیسم بی افتد.آرین:عیبی ندارد من قبول دارم.مستانه:واقعاً اگر کچل بودم چه میکردی؟آرین:هر ماه یک کلاه گیس خوشگل میخریدم.مستانه:از شوخی گذشته،بهتر است اول تو شروع کنی.مثلا آمدیم توی اتاق حرفهای همدیگر را بشنویم.آرین:خوب داریم همین آار را میکنیم.اجازه میدهی تو را مثل دوستت ماهک مستان صدات کنم.مستانه:آره دیگر چه میخواهی؟آرین:دلم میخواهد این شادی و سرزنده بودنت را همیشه حفظ کنی.من عاشق اخلاق شاد و شنگول تو هستم.باور کن توی دانشگاه کسی را از تو شاداب تر ندیده ام.به قول استاد فرهمند مثل اسمت همیشه مستی.مستانه خندید و گفت:تو از کجا این را فهمیدی؟آرین:روزی که تو را از کلاس بیرون انداخت بود، یادته؟مستانه:من؟آرین:آره دقیقا دو ماه پیش بود.مستانه:تو از کجا فهمیدی؟آرین:اختیار داری.فکر کردی به همین اسانی دل به تو بستم.دو سال تمام است که تو را زیر نظر گذشتم.تا حالا فقط یک بار تو را بیرون از کلاس بیرونت کردند،آن هم استاد فرهمند بود.بعد از کلاس که آمدی دفتر،من درست پشت سر تو بودم.دقیقا حرفهایت را بیاد دارم.به استاد فرهمند گفتی،استاد قول میدم دیگر تکرار نشود،خواهش میکنم اجازه بدهید یک بار دیگر امتحان بدهم.استاد هم به تو جواب داد با اینکه توی کلاس مرا جلوی دانشجوها سنگ روی یخ کردی،ولی تو را میببخشم.تو را میبخشم چون کلاس بدون شیطنتهای تو لطفی ندارد.واقعاً مثل اسمت مستی.حالا یادت آمد؟مستانه با یدوری آن روز لب خندی بر لب آورد و گفت:یادش به خیر.آن روز چقدر ترسیده بودم.آرین.
آرین:جان دلم؟مستانه:تو که با کار کردن من مخالف نیستی؟آرین: نه عزیز دلم این همه درس خواندی،باید ثمره ی آن را ببینی.در ضمن من تصمیم گرفتم که با کمک پدرم شرکتی بزنم.مقدمات کار جور شده فقط منتظر مجوز هستم که به امید خدا تا چند وقت دیگر میاید.مستانه:حتما من آبدارچی شرکت هستم.آرین:اختیار داری عزیز دلم،تو سرور معنی.رئیس شرکت تو هستی،بنده هم زیر دست تو کار میکنم.مستانه:عجب شرکتی میشود،سر یک ماه ورشکسته میشود.آرین:ولی من به تو ایمان دارم و مطمئنم حسابی در این کار موفق میشویم.یک موضوع دیگر است که نمیدانام که چطوری آن را بین کنموا نمیدانام که نظر تو درباره ی آن چیست؟مستانه:چه موذی است که نمیتوانی حدس بزنی نظر من چیست؟آرین:راستش...گفتن آن کمی برام سخت است.مستانه احساس کرد که ته دلش خالی شد و با نگرانی گفت:خواهش میکنم برو سر اصل مطلب.آرین سرش را پائین انداخت و گفت:بدون مشویت با تو کاری را انجام دادم که نمیدانام تو قبول میکنی یا نه؟هر چه سرمایه داشتم برای دایره کردن شرکت دادم.فقط مقداری از آن من که برای خرج عروسی کنار گذشتم.مستانه:اینکه خیلی عالی است.آرین:آخه من دیگر بابت رهن خانه یا خرید خانه پولی ندارم.مستانه:حالا منظورت را فهمیدم.حتما میخواهی بدانی که من قبول میکنم با پدر و مادرت زندگی کنم؟آرین:آره اما فقط برای دو سال.اینقدر که مبلغی بدست بیاورم از آنجا میرویم.مستانه :آنها هم مثل پدر مادر خودم هستند.تازه خوش حل هم میشم که با آنها زندگی کنیم.من سالهات که از محبت پدر بی نسیب بودم،با وجود پدر تو این کمبود هم از بین میرود.تازه توی این مدت هم میتونم از مادرت کلی خانداری یاد بگیرم.از حالا بگویم که من آشپزی کردن بلد نیستم همینطور اوتو کردن و کفش واکس زدن.آرین:به خدا تو فرشته ایی.البته خانه ی پدر من دو طبقه است و حتا طبقه بالا زیبا تر از طبقه ی پائین است.فقط نیز به نقشی دارد.مستانه:پس هر وقت پول دست آمد مستاجر پدرت میشویم.چرا با وجود خانه ی پدری برویم مستاجر کس دیگری شویم.مطمئن باش من با مادرت سزگاری دارم.هر چقدر شیطنت داشته باشم عروس خوبی هستم.آرین:مطمئنم عزیزم.آرین و مستانه با خاتمه ی حرفهاشان وارد جمع شدند.حرفهای اصلی شروع شد هر چه برادر مستانه میگفت،خانواده آرین با روی خوش میپزیرفتاند.و مراسم خواستگاری با نشان کردن مستانه به پایان رسید.ماهک با رفتن مهمانها مستانه را محکم در آغوش خود گرفت و گفت:چقدر خوشحالم که تو با کسی که لیقتت را دارد،ازدواج کردی.از سمیم قالب برایت آرزوی خوش بختی میکنم.مستانه اشک گوش چشم را پاک کار و گفت:امیدوارم بزودی شاهد نامزدی تو و مبین هم باشم.ماهک اخمهایش را در هم فرو برد ولی سکوت کرد.مستانه مطمئن شد که ماهک به مبین علاقه دارد.ساله را در این دید که در این مورد بحثی نکند.به خط اینکه ذهن او را منحرف کند دستش را به گردبندی که مادر آرین به گردنش آویخته بود گفت:به نظرت چرقدر میارزاد؟
ماهدک:دیوانه،واقعاً به فکر ارزش مادیش هستی؟مستانه:تو چی فکر میکنی؟ماهک:اگر به مادیت فکر کنی که خیلی دیوانه ایی.مستانه:پس بهتر است راهی تیمارستان شوم،چون فکر میکنم دیوانه باشم.مستانه خندید و گفت:از شوخی گذشته مادر خوش سلیقه ایی دارد.آرین میگفت خودش انتخاب کرده.ماهک:معلومه که خوش سلیقه است وقتی پسری مثل آرین را وارد اجتماع میکند.مستانه:تحویل جامعه نه بگو تحویل مستانه.ماهک:خدا به داد آرین طفلک برسد که زلزله ایی مثل تو گیرش افتاده.مستانه:خیلی هم دلش بخواهد.ماهک:نه اینکه تو دلت خیلی نمیخواهد.مستانه:شد یک بار پشتیبان من باشی؟
ماهک:آخه جنبه آاش نداری.راستی چه احساسی داری که دیگر مجرد نیستی؟مستانه:هنوز که به آن فکر نکردم.هر وقت که به نتیجه رسیدم جواب را میدهم.راستی امروز قرار بود به مبین تماس بگیری،تماس گرفتی؟ماهک:خیلی لوسی،چرا اینقدر با صدای بلند حرف میزانی؟نمیگیی مامانت میشنود؟مستانه:ما توی اتاق هستیم مامان توی آشپز خانه.چطور میتواند بشنود؟بهانه نیاور،بگو چه کار کردی؟ماهک:تماس گرفتم و قرار شد که فردا به مطبش بروم که در این خصوص با هم صحبت کنیم.مستانه:مطمنم که امشب از خوشحالی خوابش نمیبرد،زمین هم فقط بهانه است که بتواند خودش را به تو نزدیک کند.ماهک:برو بابا من اصلا اینطور فکر نمیکنم.چون تا حالا چیزی از چهر آاش چیزی حدس نزدم.مستانه:ماهک.ماهک:باز چه؟مستانه:باز چی یعنی چی؟در جواب من باید بگویی جانم امر بفرما.ماهک:خوب حالا بگو چی توی کله ی قشنگت میگذار؟مستانه:اگر بگویم قبول میکنی؟ماهک:تا ندانم نه.مستانه:یخ.ماهک:حرفت را بزن.مستانه:طوری زادی توی ذوقم که همه ی انرژیم تحلیل رفت.ماهک:خودت را لوس نکن تو به اندازه ی تمام کره ی زمین انرژی داری.مستانه با هیجان گفت:مگزری فردا همراه تو بیام؟ماهک خیلی خونسرد گفت:آره اینطوری من هم تنها نیستم.مستانه صورت او را بوسید و گفت:فدا ی تو بشوم.اصلا فکر نمیکردم که قبول کنی.خیلی دلم میخواهد او را ببینم.ماهک:خوب حالا بگو بدانم توی اتاق بهم چی گفتید؟مستانه:زرنگی میخواهی یاد بگیری و بروی به همسرت بگویی.مبین پریشان تر از آن بود که براحتی روی سندلی بشیند.بلند شد و شروع به قدم زدن کرد.خودش هم نمیدانست دلیل آن همه اضطراب چیست؟مدام از پنجره به خیابان نگاه میکرد.و نگاهش را که از پنجره میگرفت به ساعت دیواره مطب نگاه میکرد و با خود میگفت:این زمان لعنتی چرا این قدر دیر میگذار؟در نقطه دیگر شهر مستانه و ماهک بی خیال مشغول حاضر شدن بودند و مدام باهم میگفتند و میخندیدند،مستانه مدام سر به سا رماهک میگذاشت.رفتار مستانه باعث شده بود که بر خود مسلط شود و بر عکس مبین هیچ استرسی نداشت.وقتی به نزدیکی مطب رسیدند،مستانه متوجه رنگ پریدگی او شد،ولی به روی خود نیاورد.دستش را گرفت حس کرد قطعه ایی یخ بدست گرفته.دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و گفت:چرا اینقدر دستت سر است؟است؟ماهک میدانست که مستانه متوجه همه چیز شده بنابر این پنهان کاری را کنار گذاشت و گفت:نمیدانام چرا هر وقت او را میبینم اینطوری میشوم.مستانه:این از نشان دوست داشتن است.ماهک:واقعاً؟
مستانه:صدرصد تو علاقه قلبی به مبین پیدا کردی،اما سعی میکنی از آن فرار کنی.
ماهک با مکث گفت:آره.مستانه:چرا؟
ماهک:چون من و او خیلی با هم فاصله داریم،دنیای او طور دیگری است.مستانه:طوری حرف میزانی که انگار او از کره ی مریخ آماده.خودت را دست کم نگیر.یک گوش چشم تو به دنیا میارزد.ماهک:اما واقعیت چیز دیگری است.آای کاش او هم در سطح ما بود.با رسیدن به مطب هر دو سکوت کردند.وارد مطب که شدن منشی پیر که مطمئن بود که دکتر جوانش منتظر این دختر زیباست با خوش رویی با آنها احوال پرسی کرد و در دل سلیقه ی دکتر را تحسین نمود
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #20  
قدیمی 16/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,239
با راهنمای منشی پیر،مستانه و ماهک وارد اتاق شدند.مبین آنقدر محو تماشای ماهک شده بود که اصلا متوجه مستانه نشده بود.ماهک دستپاچه به مستانه اشاره کرد و گفت:با بهترین دوستم مستانه آشنا شوید.مبین سرش را بسوی مستانه چرخاند و خیلی مودبانه با رو برخورد کرد و آنها را دعوت به نشستن نمود و خود از اتاق خارج شد.تا در بسته شد مستانه گفت:همانطور که حدس زدم حسابی دل باخته توست.ماهک با خوشحالی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت:واقعاً؟مستانه:آره دیوانه از بس محو تمشای تو شده بود من را ندید،یعنی تو متوجه نشدی که چطور تغییر رنگ داد؟ماهک:نه.مستانه:پس خیلی بی دقتی،مطمئنم بیرون رفتنش هم به خاطره این بود که به خودش مسلط بشه.وای ماهک چقدر خوشگل و خوش پوش بود.به هیکلش میاید که ورزشکار باشد.ماهک:فکر نمیکنم،چون یکی دوبار دستش سیگار دیدم.مستانه:دلیل نمیشود.ماهک:کسی که اهل ورزش باشد دورو بر سیگار نمیرود.مستانه:به هر حال هیکل ورزشکارانه ایی دارد.ماهک:مبارک پدر و مادرش باشد.مستانه:خیلی بهم میاید.ماهک میخواست جواب بدهد که با صدای باز شدن در سکوت کرد.مبین سر حال و خندان وارد اتاق شد و ظرف شیرینی را به آنها تعارف کرد.و خطاب ماهک گفت:دوستتان هم در رشته ی شما تحصیل میکند.ماهک:بله.مستانه گفت:البته من مثل ماهک شاگرد اول نیستم،از آخر به اول حساب میام.مبین لنخندی زد و گفت:مطمئنم که شکسته نفسی میفرمایید.درست میگویم خانم دلفانی؟ماهک جواب داد:مستانه علاوه بر این که درس خان است در شیطنت هم شاگرد نمونه ی دانشگاه است.مبین:شیطنت هم یک حس خدادای هست که نصییب هر کسی نمیشود.اگر حاضر هستید برویم سر اصل مطلب.ماهک:من آمادم.مبین:امیدوارم که دوستتان از حرفهای ما حوصلشون سر نرود.مستانه جواب داد:اتفاقا برای من هم مفید خواهد بود.ماهک که سعی داشت به گوشه ی نامعلومی خیره شود گفت:شما برای نقشه ی ساختمان نظری خاصی هم دارید؟مبین:خیر من ترجیح میدهام که اول شما ناظر خود را بدهید بعد اگر من خواستم تغیراتی در آن میدهم به شما میگویم.ماهک:اتفاقا ناظر من اینکه شما اول نظر خود را بگویید بعد من بنا به نظر شما کارم را شروع میکنم.مبین:هر طور میل شماست.ماهک:شما میخواهید چند طبقه باشد؟مبین:نمیخهم بیشتر از دو طبقه باشد،میخواهم یک خانه ویلا ایی زیبا باشد.مستانه با شیطنت گفت:که وقتی خسته از کار روزانه برمیگردید همراه با ویلا ی زیبا همسر زیبایتان منتظر شما باشند.مبین نگاهش را به ماهک دوخت و گفت:چقد فکر مرا خوب خندید.ماهک بی توجه به بحث آنها گفت:اگر ایردی ندارد آدرس زمین را بدهید تا سریع به آنجا به زنم.بلکه موقعیت اطراف زمین را بسنجم.چون اگر دور تا دور زمین را آپارتمان گرفته باشد نمیتوان یک خانه ویلایی آن چه که مد نظر شماست در آورد.چون در آن صورت ماند یک قفس دلگیر به نظر میرسد.مبین:اگر شما امروز وقت داشته باشید،میتونیم باهم برویم.ماهک نگاهش را به مستانه دوخت تا ببیند چه جوابی بدهد،مستانه بلافاصله جواب داد:با اینکه من حق دخالت ندارم،اما فکر میکنم امروز وقت خوبی باشد.چون امروز ماهک وقتش آزاد است.مبین ازترس اینکه ماهک مخالفت کند بلافاصله گفت:خیلی عالی است.چای یتان را میل کنید که باهم برویم.ماهک هین صرف چای سنگینی نگاه او را به خوبی حس میکرد اما جرات نداشت که سرش را بلند کند و چشم در چشم نگاهش کند.مستانه ماند همیشه جو را به دل خواه خود عوض کرد و با بحثهای گوناگون زمان را جلو برد.اگر ماهک جلوی حرف زدن او را نمیگرفت،همینطور یک نفس ادامه میداد.ماهک گفت:مستان اگر اینطور ادامه دهی به شب میخوریم.مبین گفت:دوست خوب نعمت است.با ویجد مستانه خانم شما دیگر احساس تنهایی نمیکنید.مستانه از جایش برخاست و گفت:کی که قدر بعدند؟ماهک جلوی خنده ی خود را گرفت و به یک لب خند اکتفا کرد و گفت:اگر منظورت منم که نگران نباش،من قدر تو را میدانم.با شوخ طبیهای مستانه از مطب خارج شدند و سوار اتومبیل مبین شدند.بر خلاف آن چه که ماهک فکر میکرد زمین او دریک منطقه ی خوش آب و هوایی در بالای شهر قرار داشت و بیشتر خانههای آن کوچه به صورت ویلایی ساخته شده بود و همه نوساز بودند.ماهک گفت:زمین شما موقعیت خوبی دارد.مخصوصا که هیچ آپارتمانی در اطراف نیست که توی ذوق بزند.مستانه گفت:به راحتی میشود ویلای مورد علاقه خود را در این زمین بنا کرد.مبین گفت:با نقشه ایی که خانم دلفانی میکشند،مطمئنم که زیباترین بنای این منطقه میشود.ماهک گفت:امیدوارم که اینطور شود.من سعی خودم را میکنم.مستانه با ذوق و شوق گفت:مطمئنم که موفق میشوی.مبین گفت:من هم مطمئنم.قبل از تاره نقشه در حضور مستانه خانم بگویم که امیدوارم تا کامل شدن بنا در اینجا حضور داشته باشید.میخواهم همه چیز با نظارت شما انجام شود.همینطور تزینات داخلی و خارجی بنا.ماهک:اما وظیفه ی من فقط کشیدن نقشه است.من هیچ تجربه ایی در این مورد ندارم.مبین:با تکمیل کار تجربه کسب میکنید.در آیندهم به درد شما میخورد.شما میتوانید از مستانه خانم هم کمک بگیرید.نظر شما چیست مستانه خانم؟مستانه جواب داد:با کمال میل میپذیرم.مبین:پس دیگر مشکلی نیست.ماهک اخم آلود جواب داد:باید فکر کنم.شاید از پس آن بر نیام.مستانه:ما میتونیم از آرین هم کمک بگیریم.مبین با سؤ ظن گفت:آرین دیگر کیست؟مستانه با افتخار گفت:نامزد من است.او هم در این رشته تحصیل میکند.با این تفاوت که در کار شناسی ارشد فارغ تحصیل شده.و بزودی شرکتش را افتتاح میکند.مبین:بسیار عالی،امیدوارم هر چه زودتر ترتیبی بدهید که با او آشنا بشوم.من مقداری زمین در شمال دارم که میخواهم ویلا سازی کنم.با وجود تیم موهندسی جوانی مثل شما دیگر مشکلی ندارم.زمین از من کار از شما سرمایه از پدرم،شما هم مطمئن باشید که دستمزد شما عادلانه پرداخت میشود.چند سالی است که پدرم دنبال چند مهندس خوب مثل شما میگرد.که حلال را از حرام جدا کند.نظر شما در این مورد چیست خانم دلفانی؟ماهک:من ازجنب مستانه و همسرش نمیتوانم چیزی بگویم.اما خودم نیز به فکر کردن دارم.مستانه با نگاهی پر معنی به ماهک گفت:بهتر است برگردیم.دارد دیر میشود.مبین گفت:من شما را میرسانم.ماهک گفت:ممنونم مزاحم شما نمیشویم.با تاکسی میرویم.مبین دل خور گفت:هر طور میل شمست،لطفا چند دقیق اینجا بمندی تا من تاکسی بگیرم.او به آنها فست جواب دادن نداد و بلافاصله سرخیبن رفت و جلوی اولین تاکسی گرفت و قبل از اینکه آنها سوار شوند کرایه را پرداخت و هنگام خدق فزی با هم صدایش میلرزید.
تاکسی که حرکت کرد مستانه گفت:تو چرا با اون اینطوری رفتار میکنی؟ماهک:انتظار داری چطوری با او رفتار کنم؟مستانه:نمیدانام ولی رفتارت یک جوری بود که من اصلا خوشم نیامد.گناه دارد تو که میدانی او چقدر تو را دوست دارد.پس چرا اذیتش میکنی؟ماهک:بر عکس من اصلا فکر نمیکنم که او مرا دوست دارد.مستانه:پس چه دلیلی دارد که اینقدر خودش را به تو نزدیک میکند؟ماهک:نمیدانم.
مستانه:نظرت در مورد کاری که گفت چه؟ماهک:نمیدنم.مستانه:زهر مار و نمیدانم.همش که شد نمیدانم.ماهک:به خدا نمیدانام باید فکر کنم.مستانه:دیوانم کردی.ماهک:دیوانه بودی تو بگو من چی کار کنم.مستانه:از تو نخواستم کاری کنی فقط میخواستم نظرت را بدانم.ماهک:من از عاقبت این کار میترسم.مستانه:چرا میترسی؟ماهک:نمیدانم.مستانه :باز گفتی نمیدانم،به نظر من که عالی است.فکرش را بکن،اگر چند تا آپارتمان باشد،زندگی ما از این رو به آن رو میشود.این تویی تا چند سال نیز به کار کردن نداریم.تازه با این کار با خیلی از سرماییه دارهای دیگر هم آشنا میشویم.ماهک:اگر قبول نکنم چی؟مستانه:تو بی خود میکنی.تا کی میخواهی توی آن بیمارستان لعنتی آمپول و سرم تزریق کنی؟درضمن از حالا گفت باشم با دایره کردن شرکت آرین اولی استخدامی تو هستی.ماهک:خواب دیدی خیر باشد.مستانه:خواب نیست،واقعیت است.با مبین کار نکردیم کار کسان دیگر را میپذیریم.من دلم میخواهد من و تو همیشه باهم باشیم.حالا که فرصتی بدست آماده چرا استفاده نکنیم.دیگر موقع آن رسیده که ثمری زحمتهایم را ببینیم.بعد از آن همه سختی حق داریم به آسایش برسیم.هر چند که این آسایش توام با فعالیت است.ماهک.ماهک:جانم.
مستانه:چه عجب تیک بار مهربان جواب من را دادی.ماهک:من همیشه مهربان جواب دادم،چشم بصیرت میخواهد که تو نداری.خوب حالا حرفت را بزن.مسرن:مبین خیلی به دلم نشست.ماهک:مبارک صاحبش باشد.مستانه:ولی من مطمئنم که صاحب او تو هستی.ماهک:خیلات برت داشته.مستانه:آینده معلوم میکند که من راست میگم یا تو.
ماهک حسابی سرگرم کارش بود.دور تا دور خود را کتاب گرفته بود و مدام میخواند و یاد داشت میکرد.با صدای گشوده شدن در نگاهش را از کتاب گرفت و به در چشم دوخت.با دیدن ستار گفت:کاری داری؟ستار:تلفن با تو کار دارد.ماهک:کی؟ستار:نمیدانم خودش دکتر تابنده معرفی کرد،فکر کنم از بیمارستان تماس گرفته.ماهک بلافاصله بر خواست و بسوی تلفن رفت.مبین بعد از احوال پرسی گفت:ببخشید که بد موقع مزاحم شدم.میخواستم شماره خانم مستانه را بگیرم،البته اگر از نظر شما ایردی نداشته باشد.ماهک:از نظر من ایردی ندارد.اما ممکن است مستانه ناراحت بشود.اجازه بدهید شماره ی شما را به مستانه بدهم،که با شما تماس بگیرد.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







گفتگو قفل شد

برچسب ها
ماهک


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 06:13 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios