افسانه هفت رئیس - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > شهر ادب > دست نوشته های کاربران

دست نوشته های کاربران تمامی دست نوشته های کاربران در اینجا

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک

افسانه هفت رئیس
  #1  
قدیمی 19/12/2011
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 1
افسانه هفت رئیس

مقدمه:
اين متن تلفيقيست از حقيقت و خيال در قالب داستاني که يکي از مبهم ترين و مهم­ترين اعصار تاريخ عظيم ايران زمين را به تصوير
مي کشد. دوراني که حقيقت آن بر کسي آشکار نمي­باشد و واقعيت در پس نيرنگ­ها مخفي گرديده.


دو مرد در اتاق تقريباً تاريکي روي صندلي نشسته بودند. چهره‌هايشان به سختي ديده مي‌شد. نور تنها شعله‌ي نيمه عريان اتاق از جايگاه خويش مي گريخت و پس از برخورد با آن دوروي ديوار مقابل انعکاس مي يافت تا دراثر آن اشباح چهره‌ي مردها روي ديوارهاي پشت سرشان پديد آيد. يکي از مردها آهي کشيد و گفت: من هميشه فرزند دوم باقي خواهم ماند و تا ابد از مواهب اول بودن بي‌نصيب مي‌مانم. مرد دوم يک لحظه به تاج کنگره‌ا‌ي شکل و موها‌ي بلند‌ي که رو‌ي گوش ها‌ي طرف مقابلش را پوشانده بود نگريست.
ـ سرورم، مطمئن باشيد اگر به توصيه‌هاي من گوش کنيد، امپراطوري از آن شما خواهد بود. در حال حاضر تعداد زيادي از مردم به خاطر ماليات‌هاي فراواني که برادرتان براي لشکرکشي به مصـر دريافت کرده است از حکـومت ناراضي‌اند. از طرف ديگر نمي‌شود يک امپراطوري عظيم را که ملل فراواني زير سلطه آن هستند با قوانين يک کشور کوچک اداره کرد. از ديگر عوامل نارضايتي مردم عدم اصلاح ساختار هاي اساسي حکومت، بعد از تبديل کشوري کوچک به يک امپراطوري چند مليتي است. برادر شما به جاي انجام دادن تغييرات، شورش­هاي ناهماهنگ اما گسترده‌اي را که در نقاط مختلف امپراطوري روي داده با قساوت و بيرحمي سرکوب کرده است. شورش‌ها سرکوب شده‌اند ولي اين آتش زير خاکستر است؛ با تحريک کوچکي آتش شورش‌ها دوباره شعله‌ور مي‌شود. ما مردم را تحريک مي‌کنيم و سپس بر موج احساسات آن‌ها سوار مي‌شويم. مطمئناً به تخت نشستن شما همه جا با استقبال رو به رو خواهد شد.
پس از چند ساعت مذاکرات خسته‌کننده، مرد دوم از اتاق خارج شد. مرد ديگري که اشراف‌زادگي از لباس‌هايش مشخص بود، بيرون منتظر او بود. اشراف‌زاده از مرد دوم پرسيد: به چه نتيجه‌اي رسيديد؟ مرد دوم پاسخ داد: نگران نباش؛ من دوباره قدرت را به مادها برمي‌گردانم. اشراف‌زاده گفت: مردم ما هرگز خدمات شما را فراموش نخواهند کرد. ما اشراف زادگان مادي با تمام توان پشت سر شما هستيم

***


بازي قدرت


(افسانه‌ي هفت رئيس)

پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

5 تاپیک آخر توسط a.payandeh.j
تاپیک تالار آخرین ارسال کننده پاسخ نمایش آخرین پست
منشا صدا دست نوشته های کاربران a.payandeh.j 0 809 25/10/2012 20:54
افسانه هفت رئیس دست نوشته های کاربران a.payandeh.j 24 3752 19/12/2011 09:29
مدرن وار رمان a.payandeh.j 0 845 17/07/2011 17:33
آخرين خون آشام رمان a.payandeh.j 36 6252 20/11/2010 05:25


قسمت دوم
  #2  
قدیمی 20/12/2011
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 1
قسمت دوم

داريوش در باغ بزرگ خود ايستاده بود و برگ يکي از درختان را با دست بررسي مي‌کرد. برگ درخت زرد شده بود. صدايي از پشت سرش شنيد. به پشت سرش نگاه کرد. خدمتکاري که پشت سرش ايستاده بود، دست راست را برافراشت و انگشت سبابه را به سمت جلو دراز نمود. سپس گفت: سرورم، رئيس طايفه‌ي مَرفَيان تشريف آورده‌اند. داريوش به خدمتکار پاسخ داد: راهنمايي‌شان کن. خدمتکار خارج شد و پس از چند ثانيه به همراه فرد لاغر اندامي بازگشت.
ـ دوست عزيز، اُتانِس، خيلي خوش آمدي.
ـ داريوش و اُتانِس به مانند دو فرد هم‌شأن گونه‌هاي يکديگر را بوسيدند. داريوش رو به خدمتکار کرد و گفت: ما را تنها بگذار. خدمتکار تعظيمي کرد و آنجا را ترک نمود. اُتانِس به درختان باغ نگريست و گفت: به نظر مي‌رسد باغ تو از کم‌آبي رنج مي‌برد!
ـ هوش سرشار تو مثل هميشه همه چيز را درست حدس مي‌زند. پاتي زي‌تس مغ، رودي را که اين باغ از آن مشروب مي‌شده به طرف املاک شاهي برگردانده است. در ماه‌هاي اخير، ما با اين مرد مشکلات فراواني داشته‌ايم.
ـ از پدرت تقاضا کن که در اين مورد پادرمياني کند. هنوز خيلي‌ها خدمات ويشتاسب را به شاه بزرگ، کوروش‌-که درود خدايان بر او باد- فراموش نکرده‌اند. پدر تو در جامعه از محبوبيت و احترام زيادي برخوردار است.
ـ آيا معني سخن تو اين است که پدر من براي آب بايد به يک مادي التماس کند. ما مادها را در جنــگ شکست داده‌ايم اما حالا پسر کوروش در نبود خودش يکي از آن‌ها را بر ما پارسي‌هاي اصيل حاکم کرده است.
ـ اين مشکل همه‌ي ما پارسي‌هاست. شاه کمبوجيه با اين کار تسلطش را بر طوايف پارسي افزايش مي‌دهد.
ـ از طريق اتحاد با مادها.
ـ کلام تو عين حقيقت است. اين کار به کمبوجيه اين امکان را مي‌دهد که اتکاي کمتري به سران طوايف پارسي داشته باشد و قدرت مطلق خويش را حفظ کند. شاه از رقابت شديدي که بين بزرگان مادي و پارسي در جريان است و تنفر ايشان از يکديگر به نفع خود بهره‌برداري مي‌کند. او از راه تصرف در مناصب و مشاغل تسلط خويش را بر نجبا و اعيان مملکت افزايش مي‌دهد. از حسادت و چشم و هم‌چشمي‌اي که براي رسيدن به مشاغل مهم بين اعيان اتفاق مي‌افتد سود جسته، پايه‌هاي سلطنتش را محکم‌تر مي‌کند.
ناگهان خدمتکار با عجله وارد شد. خدمتکار در حالي که به سختي نفس نفس مي‌زد، ابتدا به داريوش و اُتانِس اداي احترام کرد. سپس رو به داريوش کرد و به سرعت گفت: سرورم، اتفاق بسيار مهمي رخ داده است. شايد لازم باشد در خلوت به عرض برسد. داريوش به خدمتکار پاسخ داد: کلام خويش بي پرده هويدا کن چرا که اُتانِس از برادر به من نزديک تر مي‌باشد. خدمتکار رو به اُتانِس کرد و گفت: از شما پوزش مي‌طلبم. سپس رويش را به سمت داريوش برگرداند و گفت: شاهزاده برديا که چندي قبل از ايالت پارت آمده بود، بر ضد شاه کمبوجيه کودتا کرده است. افراد او تعداد زيادي از نگهبانان مخصوص شاه را کشته‌اند. نايب السلطنه پاتي‌زي‌تِس همراه باقيمانده‌ي نگهبان‌ها فرار کرده است. داريوش و اُتانِس به يکديگر نگاه کردند. پس از چند لحظه که ژرف در چشمان يکديگر نگريستند، داريوش گفت: اوضاع پس از سرکوب‌ شورش گسترده‌ي توده‌هاي مردم به دست ارتش امپراطوري به تازگي آرام شده است. او چه قصدي در سر دارد؟ مگر فرمانروايي بر ايالات شرقي که به حکم پدر به پسر دوم تنفيذ گرديده براي او کم است که بر ضد برادرش کودتا مي‌کند.
ـ طمع آدمي را حدي نيست. همواره در مخيله‌ي خود مي‌انديشيدم، آيا برديا به حکمراني بر پارت، گرگان، باختر و خوارزم قانع است، يا سوداي سلطنت بر کل امپراطوري‌اي را که کوروش کبير بنيان نهاده است در سر مي‌پروراند. بهتر است هر دو به خانه بازگرديم و خود را مهياي اتفاقات جديد سازيم.
ـ باشد.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

قسمت سوم
  #3  
قدیمی 21/12/2011
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 1
قسمت سوم

داريوش به سمت خانه حرکت کرد. جنب‌وجوش بيش از حد مردم همه جا به چشم مي‌خورد. او نگراني را در صورت کل مردم اعم از عادي و اشراف‌زاده، فقير و غني، زن و مرد، کوچک و بزرگ مشاهده مي‌کرد. هر کس از مقابلش رد مي‌شد، از او کسب تکليف مي‌نمود. داريوش سعي مي‌کرد تشويش خود را از ديگران مخفي نگاه دارد و با رفتار آرام خود به مردم روحيه بدهد. وقتي به خانه رسيد، در ابتدا تعدادي از خادمينش را براي به دست آوردن آخرين اطلاعات فرستاد. سپس در اتاق خود به تنهايي نشست و غرق تفکر شد. پس از دقايقي در اتاق باز شد. داريوش به قد بلند و اندام تراشيده‌ي همسرش نگريست و لبخند زد.
ـ آيا از وقايع جديد مطلع گشته ايد؟
ـ‌ بله آرتيستون عزيز. اتفاقات جديد مي‌تواند تأثيرات بسيار سوئي در بر داشته باشد.
ـ ولي من اين طور فکر نمي‌کنم.
داريوش با تعجب به صورت همسرش نگريست. آرتيستون که به مانند ديگر زنان اشراف‌زاده مي‌دانست چگونه با لحن شيرين و تأثيرگذار در اعماق وجود مردان نفوذ کند، ادامه داد: بگو ببينم اگر هر دو برادر در جنگ با يکديگر کشته شوند، چه کسي به شاهنشاهي مي‌رسد.
ـ خب... با توجه به اينکه زاده‌ي زن غيرعقدي نمي‌تواند به مقام شاهي برسد... و از کاسان‌دان همسر کوروش بزرگ فقط همين دو پسر باقي مانده اند... اين مسئله بسيار بحث‌برانگيز خواهد شد. برادران کوروش توانايي لازم را ندارند. در اين موقعيت اگر شاه از بين مادها انتخاب شود، پارسي‌ها او را قبول نخواهند کرد و شاه پارسي، مورد قبول مادها نيست. شاه بايد با هر دو ملت رابطه داشته باشد و فقط کوروش و اقوامش اين خصوصيت را دارا هستند. کوروش بزرگ از طرف پدري از نثل شاهان پارس و از طرف مادري از نژاد ماد ها بود.
ـ از نسل هخامنش، سرسلسله‌ي سلطنت پارس، چند نفر واجد شرايط هستند.
ـ افراد زيادي از نسل هخامنش وجود دارند ولي فکر نمي‌کنم از نظر قدرت، شهرت، ثروت و توانايي شخص واجد شرايطي وجود داشته باشد. هيچ کدام از آن‌ها مثل کوروش و فرزندانش با آستياگس ماد قرابت ندارند و مادها چنين شاهي را نمي‌پذيرند.
آرتيستون مستقيم در چشمان داريوش نگريست.
ـ آيا تو کاملاً مطمئني که خدايان هيچ شخص واجد شرايطي را براي در دست گرفتن سرنوشت ملت پارس در اين لحظه‌ي تاريخي نيافريده‌اند؟
داريوش و آرتيستون چند لحظه در سکوت به يکديگر نگاه کردند تا اينکه سرانجام داريوش متوجه معني سخن همسرش شد.
ـ من؟!
ـ آري تو. کوروش، کمبوجيه و برديا، مشروعيت خودشان را براي سلطنت از هخامنش، سرسلسله‌ي سلطنت پارس، نگرفته اند؛ بلکه آن‌ها خودشان را جانشينان برحق آستياگس، آخرين شاه ماد که پدر بزرگ مادري کوروش بود، مي‌دانند. حالا تو به من بگو کدام ملت در فتوحات کوروش سهم بيشتري داشته است. آيا ملت ماد؟... يا ما پارسي‌ها؟
ـ قطعاً پارسي‌ها سهم بيشتري داشته‌اند.
ـ اما اکنون در نبود شاه چه کسي نايب السلطنه است؟! اشراف‌زادگان کدام ملت پست‌هاي کليدي بيشتري را در اختيار دارند؟! آيا زمان آن فرا نرسيده است که يک پارسي اصيل به پا خيزد و قدرت را کاملاً به انقياد ما درآورد؟
لحظه‌اي آرتيستون سکوت کرد و نگاهش ژرف در عمق وجود داريوش رسوخ نمود. آنگاه ادامه داد: تو بايد با ديگر بزرگان پارسي صحبت کني. قطعاً آن‌ها هم مثل ما مي‌انديشند. اين زمان بهترين موقعيت براي ايجاد سلطنتي کاملاً پارسيست. سلطنتي که مشروعيتش را نه از آستياگس ماد، بلکه از شاهان قديمي پارس بگيرد و به نام هخامنش سر سلسله‌ي سلطنت پارس ملبس باشد.
سخنان آرتيستون به سختي بر روي داريوش اثر گذاشت. همان روز او با خود عهد کرد، راهي را که آرتيستون پيش پايش گذاشته بود، با تمام توان دنبال کند.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

قسمت چهارم
  #4  
قدیمی 24/12/2011
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 1
قسمت چهارم

چند روز بعد فرستاده‌اي از داريوش خواست که به ديدن برديا برود. برديا پس از فتح پاسارگاد، پايتخت کوروش بزرگ، در آنجا اقامت گزيده بود. داريوش به طرف پاسارگاد حرکت کرد. آرتيستون با اصرار فراوان همسفر او شد. وقتي داريوش و آرتيستون به محل اقامت برديا رسيدند، در آنجا متوجه حضور ديگر رؤساي طوايف و تعداد زيادي از بزرگان پارس شدند. ويشتاسب و اُتانِس نيز حضور داشتند. همه‌ي آن‌ها با راهنمايي مستخدمان به سالن وسيعي رفتند. همهمه‌ي عجيبي فضاي سالن را پر کرده بود. هر کس از ديگري دليل تشکيل جلسه را مي‌پرسيد و نظر خود را براي ديگران توضيح مي‌داد اما هيچ کس به درستي علت را نمي‌دانست. نگهباني با صداي بلند ورود برديا را اعلام کرد. سرها به طرف دري که در منتهي‌اليه سالن بود برگشت. برديا وارد شد. قدي بلند و اندامي ورزيده داشت. شمايل پدرش کوروش در سيماي او نمايان بود. موهاي بيش از حد بلندش با جايگاه او تناسب نداشت. برديا به سمت تخت مجللي که در مکان بلندي تعبيه شده بود رفت و روي آن نشست. همه‌ي حاضرين با حرکتي يکنواخت دست را برافراشته، انگشت سبابه را به طرف جلو دراز کردند.
برديا شروع به سخن گفتن کرد و گفت: به خواست خدايان، مقام سلطنت به من تنفيذ شده است. من از همه‌ي شما بزرگان ملت پارس تقاضا دارم که نسبت به من سوگند وفاداري ياد کنيد. همهمه‌ي ضعيفي از جمعيت برخاست. هيچ کس نمي‌دانست بايد چه عکس‌العملي نشان دهد. برديا که از قبل منتظر چنين رفتاري بود گفت: افراد من ترتيب اين کار را خواهند داد. من از همه‌ي شما انتظار همکاري کامل دارم. ناگهان صداي رسايي از ميان جمعيت بلند شد. اين صداي داريوش بود. در زماني که ديگران جرأت سخن گفتن نداشتند، صداي او به گوش مي‌رسيد: ولي ما قبلاً نسبت به شاه کمبوجيه سوگند وفاداري خورده‌ايم. همه‌ي سرها به طرف داريوش برگشت. او ادامه داد: با عرض پوزش از سرورم، تا زماني که برادر بزرگ‌ترتان زنده باشند، کسي نمي‌تواند نسبت به شما سوگند وفاداري ياد کند.
ـ درست است.
ـ درست است.
ـ قانون نيز چنين مي‌گويد.
همه با شنيدن سخنان داريوش جرأت پيدا کرده بودند. برديا که ناراحت شده بود، اندکي به بررسي اوضاع پرداخت و سرانجام تصميم خود را گرفت. او گفت: اگر اين خواست بزرگان ملت پارس باشد، من به آن احترام مي‌گذارم. مي‌توانيد برويد. يک بار ديگر همه به برديا اداي احترام کردند. آنگاه به تدريج به سمت خروجي به راه افتادند. برديا گفت: داريوش تو بمان. داريوش بر جاي خود ايستاد. نگاه‌هايي بين او، اُتانِس و پدرش رد و بدل شد. همه‌ي حاضرين سالن را ترک کردند. داريوش با برديا و محافظينش تنها ماند. برديا چند لحظه در سکوت داريوش را برانداز کرد و ناگهان گفت: داريوش، نظرت را تغيير ده. من به هيچ عنوان نمي‌توانم نافرماني رئيس اصلي‌ترين طايفه‌ي پارس را بپذيرم. پاسارگاديان از نظر قدرت، تعداد و ثروت از تمام طوايف پارسي برتر هستند. پدر من نيز از آن‌ها بود. پاسارگاديان بايد به من وفادار باشند.
ـ با اين وجود عاليجناب... نظر من همان بود که گفتم.
داريوش بدون اينکه به او اجازه‌ي خروج داده باشند، پشتش را به برديا کرد و به طرف خروجي به راه افتاد. برديا گفت: مطمئن باش، حرکت امروز تو را هرگز فراموش نخواهم کرد. داريوش ايستاد. سپس برگشت. رو به برديا کرد و گفت: باز هم از سرورم پوزش مي‌طلبم... ولي بايد بگويم شما نمي‌توانيد بدون دليل موجهي به يکي از رؤساي طوايف صدمه بزنيد. متأسفانه اين هم از قوانيني است که پدر شما و کل ملت پارس وضع کرده‌اند. داريوش با قدم‌هاي استوار سالن را ترک نمود و برديا را با خشمش تنها گذاشت.
در بيرون، ويشتاسب و اُتانِس به همراه ملازمانشان و ملازمان داريوش ايستاده بودند. ويشتاسب به طرف پسرش رفت و به او گفت: همه‌ي ما را نگران کردي. به چه سبب آن کس که قدرت را در دست دارد خشمگين مي‌سازي؟ آيا در جواني از دنيا خسته شده‌ و از جان عزيز سير گشته‌اي؟
ـ نگران نباشيد پدر. برديا به تازگي قدرت را در دست گرفته است. در اين موقعيت نمي‌تواند بر خلاف نظرات پدرش کاري انجام دهد و بدون دليل موجهي به من ضربه بزند. اين کار وجهه‌ي او را در بين پارسيان مخدوش مي‌کند.
داريوش از پدرش رو برگرداند و به يکي از ملازمينش گفت: مي‌خواهم با ديگر رؤساي طوايف ديدار کنم. ترتيبش را بده. همه‌ي آن‌ها را به محل اقامت من دعوت کن.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

قسمت پنجم
  #5  
قدیمی 25/12/2011
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 1
قسمت پنجم

رؤساي طوايف پارسي به همراه ملازمانشان به محل اقامت داريوش وارد مي‌شدند. خدمتکاران آن‌ها را به سالن مخصوصي هدايت مي‌کردند. ملازمان مجبور بودند، بيرون به انتظار بايستند. محل اقامت داريوش بسيار شلوغ شده بود. آرتيستون به همراه تعدادي نديمه مشغول پذيرايي از مهمانان بود. در سالن اصلي محل اقامت داريوش، پشت ميز بزرگي، داريوش، رئيس پاسارگاديان؛ اُتانِس، رئيس مَرفَيان و ويشتاسب نشسته بودند. رؤساي طوايف وارد مي‌شدند و بعد از سلام و احوال‌پرسي پشت ميز مي‌نشستند. اينتافِرن، رئيس طايفه‌ي ماسپيان؛ آسپاتي نِس، رئيس طايفه‌ي پانتاليان؛ گُبرياس، رئيس طايفه‌ي دروسيان و مِگابيز، رئيس طايفه‌ي گرمانيان يک به يک وارد شدند و پشت ميز نشستند. بعد از مدتي که رؤساي طوايف به انتظار نشستند، اُتانِس گفت: خب... رؤساي شش طايفه‌ي شهري و ده‌نشين هم اکنون در اين مکان حاضر هستند. اما رؤساي چهار طايفه‌ي کوچ‌نشين دايي‌ها، مَردها، دروپيک ها و ساگارتي‌ها حضور نيافته‌اند. به نظر مي‌رسد آن‌ها با ما نباشند.
ـ از قديم در ملت ما رسم بوده است که ديگر طوايف پيرو سه طايفه‌ي محوري پاسارگاديان، مَرفَيان و ماسپيان باشند؛ با اين وجود باز هم ايشان حضور نيافته‌اند.
چند لحظه‌اي حاضرين با سکوتي معني‌دار به اينتافِرن و اندام تنومند او نگريستند تا اينکه ويشتاسب که از همه مسن‌تر بود سکوت را شکست: بهتر است شروع کنيم.
در همان لحظه در باز شد و رئيس طايفه‌ي کوچ‌نشين دايي‌ها وارد گرديد. اُتانِس رو به او کرد و گفت: هيدارن، چرا اين قدر دير کردي؟ هيدارن پاسخ داد: بايد مرا ببخشيد. ويشتاسب رو به هيدارن کرد و گفت: با اين حال خيلي خوش آمديد. لطفاً بفرماييد بنشينيد. هيدارن به طرف صندلي‌اي در انتهاي ميز رفت و پشت آن نشست. اُتانِس همچنان به او مي‌نگريست. در همين حين مِگابيز شروع به سخن گفتن کرد و رو به داريوش گفت: به نظر من تو اشتباه کردي. مي‌گويند انسان عاقل همواره به سمتي مي‌رود که باد در وزش است. اگر ما با برديا همکاري مي‌کرديم، مي‌توانستيم خود و مردممان را از خطر دور نگاه...
گُبرياس ناگهان وسط حرف مِگابيز پريد و گفت: اما اين تويي که در اشتباهي. گُبرياس روي خود را به طرف حضار برگرداند و ادامه داد: همه‌ي ما به خوبي از اخلاق شاه کمبوجيه مطلع هستيم. در بين نزديکان کوروش بزرگ هيچ‌کس مقرب‌تر از پرِک‌ساس‌پس نبود. با اين وجود فقط به خاطر يک خطاي کوچک، کمبوجيه او را با کشتن فرزندش مجازات کرد. چه کسي مي‌تواند تصور کند، کمبوجيه چه بلايي بر سر همدستان برادر طغيان‌گرش مي‌آورد.
صداي همهمه از حضار برخاست. هر کس سعي مي‌کرد، نظر خودش را با صداي بلند به گوش بقيه برساند. در اين بين داريوش به سخن درآمد و با صداي بلند چيزي گفت که همه‌ي سرها را به طرف او برگرداند: اصلاً براي چه ما بايد مطيع مطلق خانواده‌ي کوروش باشيم؟
همهمه‌ي حضار ساکت شد. همه به سخنان داريوش گوش سپردند. او علاوه بر رياست قدرتمندترين طايفه‌ي پارس، در بين حاضرين از همه به هخامنش، جد بزرگ کوروش، نزديک‌تر بود. البته به غير از پدرش ويشتاسب.
ـ همه‌ي خانواده‌هاي پارسي در افتخارات کوروش بزرگ سهيم بوده‌اند. همه‌ي طوايف علاوه بر دادن قرباني، فداکاري هاي بسياري نموده‌اند. اما حالا همه چيز به نام خانواده‌ي کوروش ثبت شده است. فرزندش کمبوجيه تاکنون تعداد زيادي از نجباي پارسي را به دلايل کوچکي از ميان برداشته يا به سختي مجازات کرده است. بهترين مراتع به آن‌ها اختصاص پيدا کرده است. قوي‌ترين غلامان و زيباترين کنيزان، متعلق به آن‌هاست و ما فقط آلت دست هستيم. داريوش با صداي بلندتري ادامه داد: پس فايده‌ي آن همه جان‌فشاني براي فتح کشورها چه بوده است؟ چه چيزي از دادن قرباني‌هاي بسيار نصيب ما گشته؟ کوروش مادها را در جنگ شکست داده اما حکومت هنوز هم در دست آن­هاست. تعداد زيادي از بزرگان مادي در حکومت به وجود آمده سهم دارند. آيا زمان تأسيس حکومت پارسي مستقل فرا نرسيده است؟ داريوش مدتي سکوت کرد، تا تأثير کلامش را بر ديگران ببيند. همه‌ي نجباي پارسي سرها را به زير انداخته، در سکوت به فکر رفته بودند. داريوش با صداي آرام‌تري ادامه داد: زمان آن فرا رسيده است که به خود آييم. ما بايد حکومتي مستقل تشکيل دهيم که از مادها مجزا باشد. ما قدرت اين کار را داريم. کوروش هم بدون کمک و هم‌ياري ديگر پارسي‌ها، هيچ کاري نمي‌توانست انجام دهد.
ناگهان در سالن بزرگ باز شد و يکي از زيردستان داريوش با عجله وارد گرديد. سرها به طرف در برگشت. داريوش که از خراب شدن نطق مهيـج خود عصبـاني شده بود، به مرد گفت: اي ابله. دستـور مي‌دهم آنقدر تو را تازيانه زنند تا تمام بدنت سياه گشته، فريادت به آسمان‌ها رسد و خدايان را بيازارد. براي چه مزاحم ما شدي؟ مگر فرمان نداده بودم در حين مذاکرات ما کسي داخل نشود؟ مرد يک لحظه جا خورد اما سريع خود را جمع و جور نمود و گفت: تمناي بخشش دارم سرورم. اتفاق بسيار مهمي افتاده است و من که خادم شما هستم وظيفه‌ي خود دانستم در اسرع وقت ماوقع را به اطلاع رسانم تا نکند در اثر ديرکرد زياني متوجه ولي‌نعمتم گردد و خللي به او رسد. داريوش گفت: گزارش بده.
ـ برديا فرماني صادر کرده و تمام ملل تابعه را براي مدت سه سال از دادن ماليات معاف داشته است.
همهمه يک بار ديگر از رؤساي طوايف برخاست.
ـ آخر چگونه ممکن است؟
ـ چه حماقتي!
ـ اشتباه مي‌کنيد! اين حماقت نيست بلکه زيرکي رقيب را مي‌رساند تا ما را از خواب غفلت بيدار کرده و در مواجهه با او محتاط‌تر گرداند. اين صداي اُتانِس بود. بـرديا که از حمايت ما نااميـد شده است، با اين کار ملل تابعه را به سمت خود مي‌کشاند و آنان را شيفته‌ي شاه جديد مي‌سازد تا از حمايت برادر دست برداشته به پايش افتند و کمر خدمت به درگاه عدل‌پرور او بندند. من پيشنهاد مي‌کنم همگي ما به طايفه‌هايمان بازگرديم. ماندن ما در اينجا خطرناک است. در هر حال همگي در خطر هستيم. بايد با هم در تماس باشيم. در صورتي که تهديدي از جانب برديا يا هر کس ديگري هر يک از ما را هدف قرار دهد، بقيه بايد به آن شخص کمک کنند. چنانچه متحد باشيم، هيچ‌کس نمي‌تواند به ما صدمه بزند.
همه با سخنان اُتانِس موافقت کردند. سپس در حالي که مشغول صحبت با يکديگر بودند، کم‌کم محل را ترک نمودند. در همين اثني اُتانِس داريوش را به گوشه‌اي برد و در گوش او زمزمه کرد: هيدارن بسيار دير آمد. من به او مشکوکم. پس بهتر آن بُوَد که تو زودتر از بقيه اينجا را ترک کني. از بي‌راهه برو و مراقبت بسيار روا دار تا از گزند برديا در امان بماني. داريوش با تکان دادن سر به اُتـانِس جواب مثبت داد. همان‌طور که رؤساي پارسي آن محل را ترک مي‌کردند، خورشيد در حال غروب بود. آسمان آبي کاملاً به رنگ خون در آمده بود و از شروع دوراني بسيار پر تلاطم خبر مي‌داد.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

قسمت ششم
  #6  
قدیمی 27/12/2011
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 1
قسمت ششم

داريوش و همراهانش نيمه شب و در خفا، سوار بر اسبان تيزرو و با لباس مبدل آن محل را ترک نمودند. هنوز مدتي از شهر دور نشده بودند که سردسته‌ي محافظان داريوش به او نزديک شد و گفت: سرورم... فرمانده‌ي محافظان به پشت سرش اشاره کرد و ادامه داد: به نظر مي‌رسد گروهي در تعقيب ما هستند. داريوش به آن سو نگريست و گفت: آري چنين است که تو مي‌گويي. آرتيستون به داريوش نزديک شد و به او گفت: برديا بدون دليل موجهي جرأت ندارد در ملاء عام به شما ضربه بزند؛ بنابراين تصميم دارد در اين محل دورافتاده شما را نابود سازد. بهتر است دومين نقشه را اجرا کنيم. داريوش گفت: موافقم. شروع کنيد.
تعقيب کنندگان که تعدادشان بسيار بيشتر از همراهان داريوش بود، پس از تعقيبي طولاني به آن‌ها رسيدند و تا آخرين نفر را از دم تيغ گذراندند. سپس به بررسي اجساد پرداختند و تازه متوجه شدند که داريوش و همسرش آرتيستون در بين اجساد نيستند. سردسته‌ي تعقيب کنندگان فرياد زد: لعنتي‌ها! ما را فريب دادند. حتماً سر يکي از پيچ‌ها از هم جدا شده‌اند. داريوش و آرتيستون به يمن فداکاري محافظانشان از خطر مرگ جستند و به سلامت به طايفه‌ي پاسارگاديان پيوستند. ويشتاسب به علت احترام بيش از حدي که در بين پارسيان داشت، از تعرض برديا در امان ماند.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

قسمت هفتم
  #7  
قدیمی 31/12/2011
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 1
قسمت هفتم

پاتي‌زي‌تِس به همراه چند سوار بعد از شکست خوردن از برديا به سمت قرارگاه شاه کمبوجيه در سرزمين مصر در حرکت بود. شاه کمبوجيه قبلاً به سرزمين مصر حمله کرده و موفق شده بود آنجا را فتح کند. در همين زمان جارچياني از طرف برديا به تمام ايالات فرستاده شدند. اين جارچيان مأموريت داشتند براي برديا بيعت گرفته، مردم را عليه کمبوجيه بشورانند. شاه کمبوجيه بر زيردستان خود بسيار سخت مي­گرفت. او قبل از عظيمت به مصر ماليات‌هاي فراواني از ملل تابعه براي فراهم کردن هزينه‌هاي سفر جنگي دريافت کرده بود؛ به علاوه نظام حکومتي کمبوجيه مشکلات فراواني داشت و مردم به شدت از آن ناراضي بودند؛ به همين دلايل خبر جلوس شاه جديد، معافيت سه‌ساله از ماليات و وعده‌ي اصلاحات همه جا با استقبال روبه‌رو شد. مردم عليه عاملان کمبوجيه شوريدند و برديا به راحتي مالک قسمت بزرگي از امپراطوري شد. اما هنوز مشکل بزرگي بر سر راه برديا خودنمايي مي‌کرد. قسمت اعظم ارتش امپراطوري تحت اختيار کمبوجيه و در سرزمين مصر قرار داشت. اين ارتش قدرتمند، تهديدي جدي براي برديا بود. پاتي‌زي‌تس به سرعت در حرکت بود و موفق شد در زمان بسيار کمي‌خود را به مصر برساند. البته قبل از رسيدن او خبر اقـدامات برديا به مصـر رسيده بود. پاتي‌زي‌تس ابتدا به ديدن پرِک‌ساس‌پِس که از زمان کوروش يکي از فرماندهان اصلي ارتش پارس بود، رفت و از او محل استقرار شاه کمبوجيه را جويا شد. سپس به همراه پرِک‌ساس‌پس به سمت اردوگاه عظيم شاه کمبوجيه در مصب رود نيل حرکت نمود. پس از ورود به اردوگاه ابتدا به ديدن چند تن از کساني که قبلاً با او مراوداتي داشتند و به او مديون بودند، رفت. پاتي‌زي‌تس به خوبي از اخلاق شاه کمبوجيه مطلع بود و انتظار داشت دوستان قديمي و آن‌ها که به او مديون بودند، او را در اين موقعيـت خطـرناک از مرگ برهاننـد. يکي از اشخاصي که پاتي زي‌تس به ديدن او رفت، اُي‌بارِس نام داشت. اين شخص، رياست اصطبل سلطنتي و مهتري شاه کمبوجيه را که مقام چندان مهمي نبود بر عهده داشت. پاتي‌زي‌تِس مي‌خواست تا مي‌تواند ديدار با شاه کمبـوجيه را به تأخير بينـدازد. او از اين ديدار که مي‌توانست آخرين ديـدار زندگي‌اش باشد، بسيار هراس داشت. اما در هر حال مجبور بود. به زودي خبر ورود غيرمنتظره‌ي او در کل لشکر مي‌پيچيد و به گوش شاه مي‌رسيد. اگر شاه کمبوجيه مي‌فهميد که پاتي‌زي‌تس به مصر آمده و به حضور او نرفته است، بسيار عصباني‌تر مي‌شد. پاتي‌زي‌تس به در خيمه‌ي شاه رفت. مدتي بيرون خيمه ايستاد. به ناگاه گامي به عقب برداشت. مدتي راه رفت. سپس به کنار خيمه بازگشت. آه بلندي کشيد و سرانجام وارد خيمه شد.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

قسمت هشتم
  #8  
قدیمی 02/01/2012
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 1
قسمت هشتم

شاه کمبوجيه روي تخت بسيار مجللي در بزرگ‌ترين خيمه‌ي لشکرگاه نشسته بود. پاتي‌زي‌تس روبه‌روي او سجده کرده و سرش را پايين انداخته بود. شاه کمبوجيه شروع به سخن گفتن کرد و گفت: پاتي‌زي‌تس! در اين مدت اخبار فراواني از اختلاس‌هاي تو به ما رسيده است. ما قصد داشتيم بعد از برگشتن به شدت تو را سياست کنيم. شاه کمبوجيه ناگهان از جاي خود بلند شد؛ با سرعت به طرف پاتي‌زي‌تس رفت و در حالي که با لگد محکم به بدن پا تي‌زي‌تس مي‌کوبيد، ادامه داد: و حالا... آمدي اينجا و خبر شورش برادرم را برايم آورده‌اي. پس تو احمق آنجا چه مي‌کردي؟ پاتي‌زي تس ضربات پي‌درپي شاه کمبوجيه را تحمل مي‌کرد و جرأت سر برآوردن نداشت تا اينکه بالاخره کمبوجيه از اين کار خسته شد. کمبوجيه در حالي که نفس نفس مي‌زد، گفت: فکر کردي من از برادرم مي‌ترسم. حتي اگر تمامي ايالات با او همدست شوند، سوگند به خدايان تمام ملل، که با دستان خود او را از تخت به زير کشم و جلوي روي همه گردن زنم تا عبرتي براي تمامي خيانت‌کاران تاريخ گردد. تو احمق مي‌تواني تا آن لحظه زنده بماني. پاتي‌زي‌تس نفس راحتي کشيد. کمبوجيه رو به فرمانده‌اي که در کنارش ايستاده بود، کرد و گفت: به همه‌ي لشکر، فرمان حرکت بده.
ـ بله قربان.
فرمانده به سرعت از خيمه خارج گرديد. بلافاصله بعد از خروج او غوغاي عظيمي در بيرون خيمه به وقوع پيوست. شور و هيجان همه‌ي لشکر را فرا گرفته بود. شاه کمبوجيه رو به پاتي‌زي‌تس که هنوز سر بر سجده داشت، گفت: خواهي ديد، شاه چگونه آن کند که گويد. من به برادرم ياد خواهم داد که نتيجه‌ي خيانت چييست. اين بار ديگر هيچ‌کس نمي‌تواند او را از خشم من برهاند و چنگال عفريت مرگ را از برديا دور سازد. شاه کمبوجيه شمشيرش را برداشت و به سرعت به سمت در خيمه حرکت کرد. پاتي‌زي‌تس سر از سجده برداشت و به شمشير شاه کمبوجيه نگريست. کمبوجيه به قدري با شتاب حرکت مي‌کرد که ته غلاف شمشير افتاد. وقتي کمبوجيه از خيمه خارج شد، پاتي‌زي‌تس با احتياط از جايش بلند شد و به تعقيب او پرداخت. در بيرون خيمه غوغايي بر پا بود. همه جا سربازان و اسبان در حال حرکت بودند. شاه کمبوجيه مستقيم به طرف اسب مخصوصي که افسار آن در دست خدمتکاري بود رفت و سوار آن شد. خدمتکار که پسر اُي‌بارِس بود، افسار اسب را رها کرد. ناگهان اسب به صورتي غيرمنتظره رم کرد و به سرعت شروع به دويدن نمود. غلامان مخصوص شاه به دنبال ارباب خود و اسب رم‌کرده دويدند. اسب کمي آن طرف‌تر سوار خود را بر زمين زد و به تاخت از محل دور گرديد. تعداد زيادي از غلامان و فرماندهان به سمت سوار زمين‌خورده دويدند. فرماندهان شاه کمبوجيه را از زمين بلند کردند. هر کس به نوعي سعي مي‌کرد به شاه خدمتي کند تا خود را در چشم او جاي دهد. يکي لباسش را مي‌تکاند، آن يکي کفشش را تميز مي‌کرد، يکي ديگر بر سر خدمتکار مقصر فرياد مي‌کشيد. شاه کمبوجيه فرياد زد: مرا رها کنيد. فرماندهان وغلامان از شاه فاصله گرفتند. شاه کمبوجيه به ران پاي راست خود نگريست. در اثر برخورد نوک شمشير، زخمي بر ران شاه وارد آمده بود. يکي از فرماندهان فرياد زد: زود باشيد پزشک خبر کنيد و در اين کار تعجيل فراوان روا داريد تا نکند شاه را گزندي رسد. شاه کمبوجيه را به داخل خيمه برگرداندند و پزشک به بالينش آمد. زخم چندان جدي‌اي نبود. پزشک زخم را پانسمان کرد. اين حادثه‌ي غيرمنتظره باعث شد حرکت لشکر يک روز به تأخير بيفتد. صبحدم روز بعد، لشکر با سرعت به سمت صحراي سينا به حرکت درآمد اما چند منزل آن طرف‌تر، تب، شاه کمبوجيه را در بر گرفت. پزشک يک بار ديگر به بالين شاه آمد. تب چندان شديد نبود. شايد علت آن فقط خستگي و استرس بيش از حد بود. لشکر دوباره به حرکت درآمد. شب شد. تب شاه شديدتر گرديد. صبح فردا اصلاً قادر به حرکت نبود. بزرگان لشکر بر بالين شاه کمبوجيه حاضر شدند. پزشک شاه، پرِک‌ساس پس را که از همه ارشدتر بود، به کناري کشيد و آرام در گوش او زمزمه کرد: به نظرم تيغه‌ي شمشير زهرآلود بوده است. پرِک‌ساس‌پس ناگهان با دو دست يقه‌ي طبيب را گرفت و به او گفت: ساکت. حتي اگر حدس تو درست باشد، هيچ‌کس نبايد از اين موضوع خبردار شود. اين امر مي‌تواند باعث اغتشاش در کل لشکر شود، آن هم زماني که ما در قلب سرزمين دشمن شکست‌خورده هستيم. بهتر است تو درحال‌حاضر هر کار مي‌تواني براي بهبود شاه انجام دهي و اگر جان عزيز دوست مي داري، اين سخن با کسي مطرح نکني. پزشک مخصوص موافقت کرد. او و ديگر طبيبان هر چه در توان داشتند، براي بهبود شاه انجام دادند اما حال شاه کمبوجيه بهتر نشد. در همان زمان شايعه‌اي در لشکر پيچيد که شاه کمبوجيه به علت ظلم و ستم فراوان دارد تقاص پس مي‌دهد. فرماندهان هر چه سعي کردند منبع شايعه را پيدا کنند، نتوانستند. حال شاه کمبوجيه هر روز بدتر مي‌شد و سرانجام پس از ده روز رنج و تعب بسيار، از دنيا رفت. بلافاصله پس از مرگ شاه، پزشک مخصوص به بهانه‌ي اهمال‌کاري و عدم توانايي در تشخيص به موقع بيماري توسط پرِک‌ساس‌پس دستگير شد. پزشک مخصوص حرف‌هاي زيادي براي گفتن داشت ولي پيش از آنکه بتواند سخني بر زبان براند، براي هميشه ساکت گرديد.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

قسمت نهم
  #9  
قدیمی 04/01/2012
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 1
قسمت نهم

پاتي‌زي‌تس و پرِک‌ساس‌پس به تنهايي در خيمه‌ي بزرگ فرمانـدهي روبه‌روي هم ايستاده بودند. به دستور پرِک‌ساس‌پس همه آنجا را ترک کرده بودند.
ـ پس شکست تو از برديا فقط يک حقه بود؟
ـ آري چنين است. در واقع من نقشه‌ي اين کار را کشيدم و برديا را به انجام دادنش ترغيب نمودم. پاتي‌زي‌تس در حالي که سعي مي‌کرد، با نگاه خود در عمق وجود پرِک‌ساس‌پس نفوذ کند، ادامه داد: به تو توصيه مي‌کنم تصميم درست را بگيري. اين شاه کسي است که فرزند تو را کشته. همه‌ي مردم از حکومت کمبوجيه ناراضي‌اند. حتي اگر آن‌ها واقعيت را بفهمند از قاتلين او مثل قهرمانان استقبال خواهند کرد.
ـ به من نگو که تو براي فرزند من يا مردم نگران هستي. تو فقط به فکر منافع خودت و حزبت هستي و از مردم به عنوان وسيله استفاده مي­کني. آدم­هاي مثل تو وقتي که به قدرت برسند، اگر مردم يا حتي بهترين دوستانشان سد راهشان شوند، همه را پس مي‌زنند.
ـ درست است. در دنيايي که ما زندگي مي‌کنيم، هر کس به فکر خود است. قطعاً من هم اينطوري هستم. اما انسان زيرک همـواره تشخيـص مي‌دهد منـافع چه کسي با او همسوست. در حال حاضـر من و تو منـافع نزديکي داريم. تو مي‌تواني انتقام خون فرزندت را بگيري، ديگر هرگز چنين فرصتي را به دست نخواهي آورد. من هم مي‌توانم به هدفم برسم. ما مي‌توانيم حکومت آينده را با هم تقسيم کنيم. برديا قدرت برادرش را ندارد. حکومت کاملاً از آن ما دو نفر خواهد بود. برديا هم مي‌تواند فقط به عنوان يک مترسک باقي بماند.
پرک‌ساس‌پس عميقاً به فکر فرو رفته بود. پاتي‌زي‌تس منتظر ماند تا تأثير کلامش را ببيند. بعد از تأملي طولاني بالاخره پرک‌ساس‌پس لب به سخن گشود و گفت: کلام تو عين حقيقت است و سخنانت کاملاً درست مي‌باشد. لبخند بر روي لبان پاتي‌زي‌تس شکل گرفت.
ـ با اين وجود، خانواده‌ي ما از خانواده‌هاي بسيار اصيل و قديمي پارسي هستند. من نمي‌توانم علناً در قتل شاه دست داشته باشم. اين کار کل حيثيت خانواده‌ي ما را که با تلاش‌هاي چند نسل به وجود آمده است به هدر مي‌دهد.
ـ من کاري مي‌کنم که به نظر برسد شاه در اثر يک حادثه کشته شده است. فقط کافي است تو با من همکاري کني.
ـ چطور چنين چيزي ممکن است؟

ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده

ـ برادر زاده‌ي تو مسؤول نگهداري اسلحه‌ي شاه است. بايد به او بگويي از فرامين من پيروي کند. من ترتيب بقيه‌ي کارها را مي‌دهم. تو فقط بنشين و نگاه کن که چطور شاه کمبوجيه به دست خود کشته مي‌شود.
پاسخ با نقل قول

قسمت دهم
  #10  
قدیمی 05/01/2012
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 1
قسمت دهم

پاتي‌زي‌تِس که موفق شده بود پرِک‌ساس‌پِس را با خود همراه کند، به همراه او به طرف اردوگاه شاه کمبوجيه به راه افتاد. پس از ورود به اردوگاه به سمت اصطبل سلطنتي رفت. مردي به نام اُي‌بارِس در آنجا مشغول رسيدگي به وظايفش بود. پاتي زي‌تِس که به آرامي وارد محل کار اُي‌بارِس شده بود، از پشت سر او را صدا زد: زمان زيادي از آخرين ديدار ما مي‌گذرد. اي‌بارس با شنيدن صداي آشنايي که در مصر انتظار آنرا نداشت، از جا پريد: تو اينجا چه کار مي­کني؟! پاتي‌زي‌تس پوزخند زد: معلوم است، آمده‌ام تا به دوست قديمي‌ام سر بزنم. مگر تو از ديدن من خوشحال نيستي؟
ـ ديدن تو هميشه نشانه‌ي اتفاقات شوم است.
ـ بله درست است و اين بار... تو بايد اين شومي را رقم بزني.
اي‌بارس در حالي که برمي‌گشت تا دوباره مشغول رسيدگي به وظايف خود شود گفت: بهتر است خيلي روي من حساب نکني.
ـ بسيار خب. پس من مجبورم گزارش دزدي چند سال پيش فرزند تو را به شاه بدهم. پاتي‌زي‌تس برگشت و در حالي که سعي مي‌کرد، چندان عجله نکند، به سمت در به راه افتاد. هنوز به در نرسيده بود که اُي‌بارس بازوي او را از پشت سر گرفت: صبر کن. اين دفعه مي‌خواهي چه کار نفرت‌انگيزي را برايت انجام دهم؟
ـ بگو ببينم، آيا تو از به تخت نشستن شاه برديا مطلع هستي؟
رنگ از رخسار اي‌بارس پريد: پس تو براي اين موضوع اين جا هستي.
ـ کاملاً درست حدس زدي. برديا به من دستور داده است تا کمبوجيه را از سر راهش بردارم.
اي بارس برگشت و در حالي که راه آمده را بازمي‌گشت گفت: اين خيانت خيلي بزرگيست. حتماً همه‌ي شما کشته مي‌شويد. حتي اگر قرار باشد فرزندم مجازات شود، بهتر از آن است که همه‌ي نزديکانم کشته شوند. پاتي‌زي‌تس به سمت اي‌بارس رفت و او را گرفت. سپس به زور روي اي‌بارس را به طرف خودش برگرداند: تو چاره‌اي نداري. يا با ما هستي يا من مجبورم همين جا تو را بکشم. رنگ اي‌بارس از قبل سفيدتر شد.
ـ اگر با ما همکاري کني، پاداش خيلي خوبي مي‌گيري. آنقدر که هرگز در خواب هم نديده باشي. در غير اين صورت حتي اگر از چنـگ من فرار کني، بالاخـره يک روز شـاه تو را هم مثـل خيلي‌هاي ديگر به دليل اشتبـاه ناچيزي مجـازات مي‌کند. تا حالا هم فقط به خاطر من است که ناقص نشده‌اي. در ضمن تو و خانواده‌ات راحتي امروز را مديون من هستيد. چه کسي تو را به اين مقام و رتبه رساند که همينک رئيس اصطبل سلطنتي باشي؟ چه کسي به استعداد تو در زمينه‌ي اسب‌ها پي برد و تو را به شاه معرفي کرد؟ مطمئن باش بدون من تو همه چيز را از دست مي‌دهي.
همانطـور که پاتي‌زي‌تس شانه‌هاي اي‌بارس را گرفته بود و مستقيماً با نگاه پرنفـوذ خود به او نگاه مي‌کرد، اي‌بارس به فکر فرو رفته بود. بالاخره بعد از مکثي طولاني، اي‌بارس گفت: چکار بايد بکنم؟
ـ کار سختي نيست. فقط بايد در موقعي که من به تو مي‌گويم، اسب شاه رم کند. هيچ‌کس به خاطر چيز به اين سادگي به تو مشکوک نمي‌شود. من مطمئنم که مهتر قابلي مثل تو به راحتي از عهده‌ي اين کار برمي‌آيد.
باز هم اي‌بارس چند لحظه سکوت کرد: بسيار خب. پاتي‌زي‌تس لبخند زد و گفت: مطمئن باش به خاطر اين خدمت، شاه برديا به تو چنان پاداشي مي‌دهد که تا ابد تمـام خانواده‌ات از آن بهـره خواهنـد برد. پاتي‌زي‌تس، اي‌بارس را رهـا کرد. سپـس در حالي که آن جا را ترک مي‌کرد گفت: من بايد ديگر کارها را سر و سامان بدهم. يادت باشد... اگر کسي از حرف‌هاي ما چيزي بفهمد... حتماً تو هم همراه من به آن دنيـا مي‌آيي و در دوزخ يکديگر را ملاقـات خواهيم نمود. پاتي‌زي‌تس اصطبل سلطنتي را ترک کرد. بعد از اي‌بارس نوبت برادرزاده‌ي پرک‌ساس‌پس بود. پاتي‌زي‌تس بايد او را هم با خود همراه مي‌نمود. پاتي‌زي‌تس با کمک پرک‌ساس‌پس در اين کار هم موفق شد. بدين ترتيب ـ در حالي که فقط يک حادثه به نظر مي‌رسيد ـ شاه کمبوجيه با شمشير زهرآگين خـود مسموم شد و چند روز بعد درگذشت. بعد از مرگ شاه اغتشاشي ناگهاني که به دست پاتي‌زي‌تس برنامه‌ريزي شده بود، کل لشکر را در بر گرفت. پرک‌ساس‌پس که از قبل مترصد اين فرصت بود، چند تن از متعصب­ترين فرماندهان وفادار به شاه کمبوجيه را به بهانه‌ي اغتشاش دستگير و اعدام کرد. با اين کار همه فهميدند که بايد ساکت بمانند وگرنه جان خود را از دست مي‌دهند. پرک‌ساس‌پس بعد از تعيين پادگاني براي حفاظت از سرزمين مصر و جلوگيري از شورش مصريان که در اين موقعيت بسيار محتمل به نظر مي‌رسيد، مابقي لشکر را جمع‌آوري نمود و به همراه پاتي‌زي‌تس جهت پيوستن به برديا به حرکت درآورد. او قبلاً، بلافاصله پس از مرگ شاه، پزشک مخصوص او را که از توطئه مطلع شده بود به بهانه‌ي ناتواني در درمان کمبوجيه از ميان برده بود. اي‌بارس هم که از ماجرا مطلع بود، بايد از ميان مي‌رفت. کمي بعد، اين شخص ناپديد شد و حتي جسدش هم هرگز پيدا نشد. تنها برادرزاده‌ي پرک‌ساس‌پس، آن هم به لطف عمويش، توانست از چنگال مهيب مرگ بگريزد..
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
پاسخ


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 08:17 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios