دلنوشته های یک رهگذر... - صفحه 3 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > شهر ادب > دست نوشته های کاربران

دست نوشته های کاربران تمامی دست نوشته های کاربران در اینجا

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک

  #21  
قدیمی 02/05/2011
آواتار rahgozar_65
rahgozar_65 rahgozar_65 آفلاین است
كاربر ساده
 

نام: امیر
جنسيت: مرد
شغل: دانشجو
محل سکونت: در جاده ایی بی ان
مدرک تحصيلی: مهندسی برق
پست: 53
سپاس: 85
از این کاربر 152 بار در 53 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
سند مهرش.....


اگر همین یک خودکار و چند کاغذ هست همدم شب های تنهایی
اما میدانم و باور دل بر اینست که آخر یک روز تو می آیی
نیست هیچ صدایی در سکوت قلبم، جز تیک تاک ساعت انتظار
می گوید هر لحظه من در آغوش می گیرمت برای حتی یکبار
سند مهرش همین کاغذ نامه هایی ست که پر است از اشک های شبانه
شب هایی کز فراغش باریدم تا سحر ، گه طوفانی و گه نم نم و دانه دانه
او میخوابد هر شب آرام و من می مانم تا صبح بیدار
خدایا او را تا ابد سالم نگهدار و من را فقط تا لحظه دیدار
نیست از تو نشانی و روزگار با دلم بی رحم است هر روز
هر روز زند یک زخم و سینه ایی که شد پر ز گداز و سوز
امید هست کسی برای این دل یک عمر بیقرار
نه بر وفق مراد اما باز ساکن نیست و میچرخد این چرخ دوار

میچرخد چرخ روزگار













دلنوشته های یک رهگذر شماره 22


پنج شنبه 01/07/1389 ساعت 22:43
__________________
مسافری همیشه محکوم به سفر

آخرین ویرایش 31/05/2011 توسط : ساحره در ساعت 21:30 دلیل: تغییر اندازه ی فونت بنا به درخواست کاربر محترم
پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر بخاطر پست مفید از rahgozar_65 سپاسگزاری کرده اند :

  #22  
قدیمی 03/05/2011
آواتار rahgozar_65
rahgozar_65 rahgozar_65 آفلاین است
كاربر ساده
 

نام: امیر
جنسيت: مرد
شغل: دانشجو
محل سکونت: در جاده ایی بی ان
مدرک تحصيلی: مهندسی برق
پست: 53
سپاس: 85
از این کاربر 152 بار در 53 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
جوانی...


جوانی کجا رفتی، رفیق سالهای دیرینه من
که پیری آمد و سخت همراه کرده خود را با تن
چنانم سخت در آغوش کشیده که نیستم هیچ اختیاری
نتوان رها یابم هرگز از این زندان اجباری
گفتمش: گرت یابم بگیریم دست بی مثالت را
بگفتا: که تو رفتی و ترک گفتی دگر ما ر ا
الا ای که بهتر از تو نیست هیچ دورانی
چه میشد بودی تا ابد با من ای جوانی
دگر نیست خبر از آن چشمان از آن ابرو
همه رفتند با تو، آن شادی ورخ و آن طراوت رو
حال دگر کار روزگار بازی خطوط است در چهره ما
هر چه خیره میشوم در خود نیست نشانی از آن سالها
بیا و مگذر تنهایم که من ندارم دگر آن صبر و آن تاب را
غولی است این نامراد کز من بریده حتی خواب را
اول راهم و مرا چه وقت است افتادن در دام پیری
دیدی روان بودم و مرا به نامردی زدند تیری
در فقس افتاده ام هر چند در نیز باز است
چیده اند بالم را و گرنه هنوز دل اهل پرواز است
من ز پا افتاده ام در راه تاریکی در یابم دوباره
بیا و نوری باش برای دل و آسمانی بی ستاره
گویند شدم پیر و ندارم دگر هرگز چاره
جوانی رفت و هرگز نبینمش من دوباره
یار دلم تنها تو هستی، نخواهم دیگری را
بیا و بشکن این پیری و طلسم ابدی را


دلنوشته های یک رهگذر شماره 23


شنبه 03/07/1389 ساعت 3:45
__________________
مسافری همیشه محکوم به سفر

آخرین ویرایش 31/05/2011 توسط : ساحره در ساعت 21:31
پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر بخاطر پست مفید از rahgozar_65 سپاسگزاری کرده اند :

  #23  
قدیمی 04/05/2011
آواتار rahgozar_65
rahgozar_65 rahgozar_65 آفلاین است
كاربر ساده
 

نام: امیر
جنسيت: مرد
شغل: دانشجو
محل سکونت: در جاده ایی بی ان
مدرک تحصيلی: مهندسی برق
پست: 53
سپاس: 85
از این کاربر 152 بار در 53 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
سفر...


سفر یعنی دویکصد گاه میباید رفت و گاه ماند!
وقتی نیست به شوقش باید شعر شادی خواند
نتوان هر رفتن ز جایی را سفر گفت
یعنی قبل رفتن ز دنیا باید دست می شست
سفر یعنی بریدن از همه جز رخ یار
با دعایش تا سحر باشی تو بیدار
ویرانی ست اولین گام، در آخر اما می رسی به آبادی
باید اما تا انتها رفت، نه توقف بر هر سرابی
مهمتر از همه اینست و نگردد هرگز فراموش
در این ره بسیار کسان که برایت باز میکنند آغوش
نه هر رهگذر که گذشت از کنار، بود اهل سفر
هر مرغ خوش بال وپر نشاید برایت بود همسفر
سفر همه اش نیست تنهایی و جایی باید کرد پرواز
دگر تنهایی تمام است و فصلی نو میشود آغاز
حال سفر میشود پرواز، اما هدف همان است به انتها رسیدن
انتها که گویم زیبایی محض است، یعنی فقط خوبی در نگاه دیدن
و اما پرواز نه یعنی هر پریدن،یعنی به اوج رسیدن
دست در دست معشوق در آغوش محبوب آرمیدن


دلنوشته های یک رهگذر _ شماره 24


سه شنبه 06/07/1389

__________________
مسافری همیشه محکوم به سفر

آخرین ویرایش 31/05/2011 توسط : ساحره در ساعت 21:31
پاسخ با نقل قول
5 کاربر زیر بخاطر پست مفید از rahgozar_65 سپاسگزاری کرده اند :

  #24  
قدیمی 14/05/2011
آواتار rahgozar_65
rahgozar_65 rahgozar_65 آفلاین است
كاربر ساده
 

نام: امیر
جنسيت: مرد
شغل: دانشجو
محل سکونت: در جاده ایی بی ان
مدرک تحصيلی: مهندسی برق
پست: 53
سپاس: 85
از این کاربر 152 بار در 53 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
همدم رویاهای من...



من تنهایی و یاد یار، سه همدم بودیم از اول و هستیم تا لحظه دیدار...


آری من و تنهایی و آغوشی پر از خالی وجود یاری خیالی!

یاری که از بهترین ها ساخته شد و رفتم تا بیابم او را

برای من تنها او بهترین است، معشوقی از جنس آسمان و روح باران!

گاهی به اندازه دو یکصد دنیا دل تنگ میشوم برایش

برای کسی که ندیده ام رخش و نه لمس کرده ام دستانش را

اما میدانم گر بیاید، کار ظلمت تمام است.

همگان ظلمت این آسمان را که می بینند، برایم آرزوی آسمانی پر ستاره را دارند

اما من همیشه گفته ام و میگویم: من نه آسمانی پر ستاره را خواهانم نه و آسمانی با تک ستاره!

من ماه میخواهم، ماه...

همقدم با من شود در جاده تنهایی و حضورش شب ها را سازد مهتابی

او که باشد دگر معنایی ندارد حتی روزهای آفتابی

او ماه من است، کسی که بودنش تمام نبودنی ها را حذف میکند

من و دیده و دل و دست و راه، همه با هم چشم انتظاریم و تشنه!!!

من و دل فقط بودنش را خواهانیم

دیده سخت دلتنگ دیدن آن ماه روست

دست که از سرمای روزگار پناه به دستان او خواهد برد

راه و جاده! آری جاده زندگی ام، عمریست تشنه قدم های اوست

آری چشم انتظار کسی هستم که...............

کسی که گرمای دستانش مرا برای عبور از تمامی زمستانها کافیست...

کسی که با نگاه می شود در دریای دلش غوطه ور شد و از اعماق آن با خبر...

کسی که تنها چشمهایش برایم یک دنیا شعر شادی دارد

کسی که بی آن خزانم و گر باشد در کنارم می شوم تا ابد بهار

کسی که برایش بیش از دو یکصد بوسه در صندوقچه لبانم کرده ام پنهان

کسی که فقط سیل نهان در سد چشمان او این کویر تشنه را میکند سیراب

کسی که برایش شانه هایم چتر است در ایامی که آسمان هست بارانی

آری چشم انتظار و بیقرار او هستم

آن که با آمدنش پیری از تن بار بر می بندد، و جوانی سکنی میگزیند تا ابد..........

















دلنوشته های یک رهگذر شماره 25



جمعه 09/07/1389 ساعت 20:16
__________________
مسافری همیشه محکوم به سفر

آخرین ویرایش 31/05/2011 توسط : ساحره در ساعت 21:32
پاسخ با نقل قول
5 کاربر زیر بخاطر پست مفید از rahgozar_65 سپاسگزاری کرده اند :

  #25  
قدیمی 23/05/2011
آواتار rahgozar_65
rahgozar_65 rahgozar_65 آفلاین است
كاربر ساده
 

نام: امیر
جنسيت: مرد
شغل: دانشجو
محل سکونت: در جاده ایی بی ان
مدرک تحصيلی: مهندسی برق
پست: 53
سپاس: 85
از این کاربر 152 بار در 53 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
دلتنگی....


وقتی دلتنگ میشم، همه میرن از اینجا، میرن ستارها و حتی ماه
وقتی دلتنگ میشم، فاصله دیوارهای اتاق تنهایی هم کمتر میشه و نفس کشیدن سخت تر و روزگار محکمتر تیشه میزنه یه ریشه
وقتی دلتنگ میشم، حتی جاده های خیالی آرامش هم میشه پر از خرده شیشه
وقتی دلتنگ میشم، غریبی و غربت می باره از در و دیوار روزگار
وقتی دلتنگ میشم، حتی آینه میکنه با من قهرو داره سر پیکار
وقتی دلتنگ میشم، عقرب های ساعت از حرکت می ایستن انگار
وقتی دلتنگ میشم، دنیا میشه هزار رنگ و سینه ام میشه یه تیکه از سنگ
وقتی دلتنگ میشم، انگار تموم قصه های روزگار میاد تو قصه ما
وقتی دلتنگ میشم، زیر بارونم و نیست هیچ چتری یا یا یه تیکه سرپناه
وقتی دلتنگ میشم، فقط درد می کشم و دیگه نمیخوام بمونم و میخوام نباشم
وقتی دلتنگ میشم، میگم ای کاش بمیره این دل، تا راحت بشم من!
و امشب یه دنیا دلتنگم، یه دنیا.................
ای کاش بمیره این دل و من بشم آزاد، دیگه نمیخوام این دنیا و اون آخرت!
امشب یه دنیا دلتنگم چون همون یه ذره امیدی هم که داشتم ناامید شد
لیست تکمیل شد و متاسفانه جای خالی نموند برای من!
فردا صبح همه حرکت میکنن به سمت مشهد و من و دل جامونده از کاروان...
جاموندیم از کاروان زوار امام رضا..................
راستی چه قدر خوشبختن مشهدی ها! خوشا بحالتون
وقتی یاد عکس بچه های مشهد افتادم باز دلتنگ تر شدم
خدایا ای کاش منم بودم یکی از مشهدی ها!!!
کاش........................
کاش میشد این فاصله ها رو برید
کاش میشد از این فاصله ها پرید
کاش میشد به دور دست ها رسید...
کاش دلم آدم میشد و من میشدم آزاد!
کاش لیاقت مسافر شهر عشق بودن رو داشتم....
ای کاش من و دل با هم بشیم زائر............
ای کاش...........



















دلنوشته های یک رهگذر شماره 26


یکشنبه 11/07/1389 ساعت 22:53
__________________
مسافری همیشه محکوم به سفر

آخرین ویرایش 31/05/2011 توسط : ساحره در ساعت 21:32
پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر بخاطر پست مفید از rahgozar_65 سپاسگزاری کرده اند :

  #26  
قدیمی 23/05/2011
آواتار rahgozar_65
rahgozar_65 rahgozar_65 آفلاین است
كاربر ساده
 

نام: امیر
جنسيت: مرد
شغل: دانشجو
محل سکونت: در جاده ایی بی ان
مدرک تحصيلی: مهندسی برق
پست: 53
سپاس: 85
از این کاربر 152 بار در 53 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
اشک عشق!!!


به راستی اشک چیست ای دوست من؟
همان آبی کز سقف چشم ببارد بر پوست تن؟
اشک خود عشق است، از همه برتر
پس اشک عاشقانه چیست دیگر؟
به هر باریدنی مگر اشک گویند؟
هر آنچه آب را در بر گرفت مگر مشک گویند؟
باران همان عشق است یا عشق است، باران؟
آنست اشک، ترنم دل در فراق و هجر یاران
اگر جز درد دوری اش بر غیر بارید
این باریدن را میتوان آیا اشک نامید؟
اشک یعنی رفتن با یاد او تا بی نهایت
در آغوشش بگیری و با او روی تا به غایت
نه هر آبی که از چشم، سرچشمه گیرد
اشک نام است و این نام والا را پذیرد
برای اشک دل باید شود ابری و بارانی
سد چشمت بگشایی برای فرار از سیل و ویرانی
آنست اشک که با خود میبرد هر بار را
میشوید از دل همه غم، جز جای پای یار را
سهم من از این باریدن بود فقط یکبار
مهرش در دل من عمری خفته را کرد بیدار

مثل همگان روز رفتنش بود که من سخت گریستم
نه برای رفتنش، بلکه چرا تا بحال بی عشق زیستم
گرچه من عاشق نبودم، اما عشق است او، تا ابد
می پذیرد در دامان خود، چه خوبان و چه بد
نامش هست مولا رضا و رسمش بنده پروری
رسم بندگی میدهد یاد، میشکند شاخ غرور و سروری























دلنوشته های یک رهگذر شماره 27


پنج شنبه 15/07/1389 ساعت 22:49

__________________
مسافری همیشه محکوم به سفر

آخرین ویرایش 31/05/2011 توسط : ساحره در ساعت 21:32
پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر بخاطر پست مفید از rahgozar_65 سپاسگزاری کرده اند :

  #27  
قدیمی 30/05/2011
آواتار rahgozar_65
rahgozar_65 rahgozar_65 آفلاین است
كاربر ساده
 

نام: امیر
جنسيت: مرد
شغل: دانشجو
محل سکونت: در جاده ایی بی ان
مدرک تحصيلی: مهندسی برق
پست: 53
سپاس: 85
از این کاربر 152 بار در 53 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
اشک های عاشقانه

پیرزن همیشه به سیگار کشیدن پیرمرد گیر میداد، اما اون هیچ نمی گفت!!!
پیرمرد عجب صبری داشت
اما می دیدم که در نبود پیرزن هوای پیرمرد رو داشت
یکبار ندیدم پیرمرد کوچکترین حرف یا حرکتی انجام بدهد تا ذره ای دل پیرزن برنجد
من دیوانه احساس پیرمرد بودم!
اما منه غافل از دو دنیا! فکر میکردم این دو به رسم عادت روزگار کنار هم هستن
حال پیرزن بد شد...
و این تا مدت زادی ادامه داشت و این اواخر....
حرفای دکترها خبر از پیشامد بدی میداد
و بعد از یک ماه........................
************************************************** *******
من میون اون همه همهمه و شلوغی فقط محو پیرمرد بودم
محو ریختن اشک هایی که حتی یاد آوریشون هم منو ابری میکنه
بین اون همه جیغ و فریاد من فقط به ناله های پیرمرد گوش میدادم
حرفای عاشقانه ایی برای یار
برای یاری که اکنون نبود در جمع...
من ساده فکر میکردم این جملات فقط برای ما جوونهاست!!!
اما اون تمام عاشقانه های زندگیش را برای یار خاموشش زمزمه میکرد
با همان لهجه شیرین خودش....
او می بارید و .....
بازهم می بارید
بارانی که بوی خون میداد و رنگ عشق داشت
می بارید تنها بر همان زمین یار
اشک های پاکی، که خاک گور را غسل میداد
او بارید چون همان باریدن، دنیا را از دل پیرمرد شست
و اینست اشک عاشقانه، این
من هم گریستم اما نه عاشقانه
اشک من اشک عشق نبود
و شاید آن ترنم چشمانم اشک نبود
اما پیرمرد به رسم عشق گریست
و حال پی بردم عشق چیست و عاشق کیست
حال فهمیدم اشک عاشقانه چیست
دل شکستن که گویند به چه معناست
وای اگر دل شکسته ایی بگرید و ناله کند













دلنوشته های یک رهگذر شماره 28


سه شنبه 20/07/1389 ساعت 1:19 بامداد
__________________
مسافری همیشه محکوم به سفر

آخرین ویرایش 31/05/2011 توسط : ساحره در ساعت 21:33
پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر بخاطر پست مفید از rahgozar_65 سپاسگزاری کرده اند :

  #28  
قدیمی 31/05/2011
آواتار rahgozar_65
rahgozar_65 rahgozar_65 آفلاین است
كاربر ساده
 

نام: امیر
جنسيت: مرد
شغل: دانشجو
محل سکونت: در جاده ایی بی ان
مدرک تحصيلی: مهندسی برق
پست: 53
سپاس: 85
از این کاربر 152 بار در 53 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
عاشقانه ببار...

بعد از سالها هنوز هم، گر هستی به یادش
گر رفت و با خود نبرد یادش را
گر میخوابی هر شب با بغض در آغوش یادش
تنها یک شب غرورت را با خودت مبر زیر پتوی تنهایی
هر آن لحظه که با یادش در خلوت، خلوت کردی
همان لحظه که گرمای سینه اش سینه سردت را گرم کرد
آرام سر بر شانه اش بگذار
و در همان لحظه ببار
فقط در آنگاه ببار
ببار، اما عاشقانه ببار














دلنوشته های یک رهگذر شماره 29


سه شنبه 20/07/1389 ساعت 7:29
__________________
مسافری همیشه محکوم به سفر

آخرین ویرایش 31/05/2011 توسط : ساحره در ساعت 21:35
پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر بخاطر پست مفید از rahgozar_65 سپاسگزاری کرده اند :

  #29  
قدیمی 31/05/2011
آواتار rahgozar_65
rahgozar_65 rahgozar_65 آفلاین است
كاربر ساده
 

نام: امیر
جنسيت: مرد
شغل: دانشجو
محل سکونت: در جاده ایی بی ان
مدرک تحصيلی: مهندسی برق
پست: 53
سپاس: 85
از این کاربر 152 بار در 53 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
نمیخواهمت....


و اما تو همیشه گفتارت این بود که خواهان منی!


اما نمیدانم چرا تنها با من نماندی؟


مرا جمع نبند، من در قافیه همگان جای ندارم


برایم شعر با فعل مفرد بگو........


و آخر گفتی تو روزی این شعر را...............!!!


ای داد! چه شعری برایم سرود آن چشمانت!


شعر تلخ و آتشین خیانت


و حال عمریست که من دگر خواهان نخواهم!


دگر نخواهم


بگذار تا خود، خواهان شوم
















دلنوشته های یک رهگذر شماره 30
سه شنبه 20/07/1389 ساعت 20:22
__________________
مسافری همیشه محکوم به سفر

آخرین ویرایش 31/05/2011 توسط : ساحره در ساعت 21:35
پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر بخاطر پست مفید از rahgozar_65 سپاسگزاری کرده اند :

  #30  
قدیمی 31/05/2011
آواتار rahgozar_65
rahgozar_65 rahgozar_65 آفلاین است
كاربر ساده
 

نام: امیر
جنسيت: مرد
شغل: دانشجو
محل سکونت: در جاده ایی بی ان
مدرک تحصيلی: مهندسی برق
پست: 53
سپاس: 85
از این کاربر 152 بار در 53 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
تنها از تو ...

هر آن لحظه که با منی، هرگز از من برای من مگو
من مشتاق شنیدن از توام، تنها از تو بگو
عمر درازیست سر کردم با تنهایی، تا تنها تو بیایی...
بیایی تو و برایم بگویی بسیار
اما گفته هایت را نمیخواهم
همگان گفته هایت را شنیده اند
من نیز از همگان شنیده ام گفته ها را
گر آمدی در کنارم و یا در برم
تشنه شنیدن ناگفته هایت هستم
تنهابگو، اما فقط از ناگفته هایت.....
























دلنوشته های یک رهگذر شماره31


چهارشنبه 21/07/1389 ساعت 23:17
__________________
مسافری همیشه محکوم به سفر

آخرین ویرایش 31/05/2011 توسط : ساحره در ساعت 21:36
پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر بخاطر پست مفید از rahgozar_65 سپاسگزاری کرده اند :
پاسخ


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 08:21 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios