دست نویس های آزاد(زاییده های ذهن و قلممان) - صفحه 33 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > شهر ادب > دست نوشته های کاربران

دست نوشته های کاربران تمامی دست نوشته های کاربران در اینجا

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک

  #321  
قدیمی 26/02/2012
آواتار ساز دهنی
ساز دهنی ساز دهنی آفلاین است
مدیر ارشد بازنشسته تالار شعر و ادبیات

مدیر ارشد ماه تولید کننده محتوا ماه مدیر نمونه ماه کاربر اخلاق ماه 

 

جنسيت: زن
شغل: گرافیست
محل سکونت: گرگان
مدرک تحصيلی: کارشناس گرافیک
پست: 2,773
سپاس: 11,278
از این کاربر 7,630 بار در 2,783 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 4 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 128,013
نقل قول:
نوشته اصلی به وسیله dariush71 نمایش پست
امروز هم نوشته ای که برای او نوشته بودم در گره مشتم مچاله شد
تنها کاغذی که خط خطی کرده بودم و حرف دل روی آن نوشته بودم
به سمت سطل آشغال گوشه ی اتاق پرتاب نشد
همراه آن احساسم ،غرورم و قلبم مچاله گشت
و با یک هدف گیریه بی نقص به آشغال تبدیل شد
آری از امروز من بی احساس بی غرور وبی قلب زندگی خواهم کرد
زنده خواهم بود و حس عجیبی خواهم داشت
حسی که تا به امروز نداشتم
بغض ها را خواهم ترکاند
چشم ها را تر خواهم کرد
ودل ها را خواهم شکست
آخ که چه خوب است بی احساس زنده بودن....

چقدر خوشحالم که داریوش هم دست به قلم شد و به جمع ما پیوست،به امید خوندن دستنوشته های زیبا از این دوست خوبمون



تاریخ تولدم را گمـــــــــــــــــ کرده ام
از نوستراداموس پرسیدم
گفت: قبل از جنگ جهانی قبلی و بعد از جنگ جهانی بعدی!
کنجکاو ِ اصل و نسبم شدم
پرسیدم مادرم؟
گفت:هرزه ای که هیتلر را تف کرد تو را هم بالا آورد
_پدرم:
دستی به ریشش کشید و گفت:(اصلا نوستراداموس ریش داشت؟؟!!)
_طی پیگیری های به عمل آمده از تخم و ترکه ی آتیلا یا نرونی
گفتم:پس خیلی معروفم
گفت:خیلی..به اندازه ی معروفه های شهر!
گفتم: عاقبتم چه میشود؟
گفت ):نه چیزی نگفت!)
دستش را دراز کرد و مجمسه ی "تائیســـــــــــــــــــ ـــ " را نشانه گرفت...


پی نوشت:تعطیلم اساسی...







پاسخ با نقل قول
5 کاربر زیر بخاطر پست مفید از ساز دهنی سپاسگزاری کرده اند :

  #322  
قدیمی 01/03/2012
آواتار sarabb
sarabb sarabb آفلاین است
کاربر متخصص ادبیات

مدیر نمونه ماه کاربر نمونه ماه 

 

نام: محمد
جنسيت: مرد
شغل: daneshjoo
محل سکونت: چابهار
مدرک تحصيلی: دانشجوی کارشناسی ارشد
پست: 2,625
سپاس: 9,139
از این کاربر 7,069 بار در 2,598 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 4 بار در 4 پست اعتراض شده
چوب: 3
آن دورها همیشه کنجکاوم میکرد"همیشه وقتی دلتنگ و بی احساس به رسم مألوف بلند میشدمو
بازهم همان کفشها"وراه باریک کوچه مان"خیابان خلوت وبازهم سر در آوردن از جایی که صدایش همیشه
برایم آرامش بخش و عاشقانه بود.
همیشه دوست داشتم جای همیشگیم باشم جایی که روزهای متمادی همدردو همراه لحظه های دلتنگیو بیقراریم بود.
مینشینم وبازهم آن دوردستها کنجکاوم میکند"
وای خدایا ...آنجا چقدر دور است؟آیا آنطرف هم دنیا همین شکلیست"درختها همینقدر کوتاهند؟
چقدر دلم برای آن وقتهایی تنگ شده ...آن تابستانهای گرمی که همراه با آمدن پرستوها بود
خوب یادم هست"روزهایی که با عشق کودکانه تابستان را با آمدن پرستوها مصادف میدانستم
ولی حالا چندین سال است که نه از پرستوها خبری هست ونه از سنجاقک ها
به هر کدام از لحظه های ناب و معصومانه ی گذشته نگاه میکنی"فقط حسرت لحظه های زیبایی را میخوری که همراه با نسیم نازیبای عمر به اسارت تقدیرگرفتارو محبوس و فنا شدند.
دیگر امیدی به بازگشت هیچکدامشان"نه سنجاقکهاونه پرستوها "ندارم
میدانم آنروزها که من هم داشتم برای بزرگ شدن و قد کشیدن وفهمیدن روی دیگر زندگی تلاش میکردم
آنها نیز برای رفتن از اینجا آماده میشدند.رفتنی که هرگز بازگشتی در آن نبود.....خدایا چه درناک
میدانم هرگاه توانستم به کودکی و زیبایی آن لحظات برگردم آنها نیز باز خواهند گشت....ولی حیف میدانم که محال است

اینروزها دیگر آسمان هم به همین راحتی به زمین می آید و موجوداتی بنام انسان "از جنس خودم"چقدر راحت شانه بالا می اندازند و راه خودرا میروند
واینکه امروزها اگر آسمان هم زمین بیاید مهم نیست"چه برسد اگر قلبی بشکندیا آبرویی بریزد
سرم را بالا میگیرم"حالا دیگر شب شده"نمیدانم آن دور دستها روزی خواهم رسید یانه
وزیر لب زمزمه میکنم
این دنیا را دوست ندارم"باتمام وجود حسش میکنم"اینجا جای من نیست"
آن دوردستها باید بروم"شایدآنجا پرستوها وسنجاقکها منظرم باشند
(صبر کن سهراب
قایقت جادارد
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم)
__________________
و مهربانیت از دور چه نزدیک است
عجیب حس میکنم که جغرافیا دروغ تاریخ است.
پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر بخاطر پست مفید از sarabb سپاسگزاری کرده اند :

  #323  
قدیمی 11/07/2012
آواتار iran banoo
iran banoo iran banoo آفلاین است
مدیر ارشد بازنشسته تالار شعر و ادبیات

مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
پست: 1,375
سپاس: 3,243
از این کاربر 2,135 بار در 916 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 55,135

چه فرقی می کند؟
این چند صبای باقی مانده
به خاطرت بگذرد
یا با خاطراتت ...
__________________


چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذر ما نرسد

پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر بخاطر پست مفید از iran banoo سپاسگزاری کرده اند :

  #324  
قدیمی 30/09/2012
آواتار sarabb
sarabb sarabb آفلاین است
کاربر متخصص ادبیات

مدیر نمونه ماه کاربر نمونه ماه 

 

نام: محمد
جنسيت: مرد
شغل: daneshjoo
محل سکونت: چابهار
مدرک تحصيلی: دانشجوی کارشناسی ارشد
پست: 2,625
سپاس: 9,139
از این کاربر 7,069 بار در 2,598 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 4 بار در 4 پست اعتراض شده
چوب: 3
زمانی میرسد که فکر میکنی اگر نباشی روحت آرام میگیرد
نفس کشیدن برایت راحت تر میشود
میتوانی راحت قدم بزنی وفکر کنی
به اینکه چرا رویاهایت دانه دانه و یکی یکی مانند قاصدکی اسیر دست باد شدند.
آسمانی که باخودت غریبه اش کردی"دستانی که بی تحمل ردشان کردی
وقلبهایی که بی هوا ..............
و به جایی برسی که هیچ چیز دستت را نگیرد
صدایت را نشنود
نگاهت رانفهمد
سکوتت را نخواند.
و آخر سر هم درجواب دلت فقط باید بگویی"شرمنده ام......... تمام مسیری که آمدیم اشتباه بود.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه.
فدای سرت همنفس
مهم نیست"خیال تو که هست عزیزم"اگر دستانت همراهم نشد "خیالت که هست.
جای من همینجاست "میان همین صفحه"
لابلای همین خطهاوکلمات
بگذار هر روز پنج عصر با خیالت روی برگهای خشکیده ی پارک قدم بزنم
سرانگشتان خیالت را از حالا میان انگشتانم احساس میکنم
خسته که شدی روی نیمکت گرد و خاک گرفته ی ته پارک مینشیینیم و عاشقانه تر از هرلحظه در زندگیم تنگ در آغوشت میکشم
آرام شاید قطره ای اشک ازچشمانم بر روی صورتت بلغزد ومن آرام کنار گوشت زمزمه کنم
میتوانم روزها آن چیزی را که درقلبم نمیتوانستم بگویم "اکنون با خیالت بگویم

عزیزم....."دوستت دارم"

همین

این تمام دنیای من است.
__________________
و مهربانیت از دور چه نزدیک است
عجیب حس میکنم که جغرافیا دروغ تاریخ است.
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر بخاطر پست مفید از sarabb سپاسگزاری کرده اند :

گاهى...
  #325  
قدیمی 04/10/2012
آواتار iran banoo
iran banoo iran banoo آفلاین است
مدیر ارشد بازنشسته تالار شعر و ادبیات

مدیر نمونه ماه 

 

جنسيت: زن
پست: 1,375
سپاس: 3,243
از این کاربر 2,135 بار در 916 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 55,135
گاهى...

پاييز است
اما
گاهي
روزها به سختي مي گذرد
به سردي زمهرير
و داغي خورشيدِ تابستان
سرد و خشك و سوزان
چون كويري بي همتا
نه قطره آبي و نه بوته علفي هرز!
تا چشم كار مي كند خاك است و باد است و ديگر...

پ ن : مرا به شوند نوشتن ناموزون اين خط هاي كج و معوج در كنار دلنوشته هاي ارزشنمدتان ببخشاييد.
اميد كه اين تاپيك چون روزهاي ديروز روشن و فروزان باشد در امروز و فرداهاي گرم و سرشار از اميدِ زندگي تان.
سراب گرامي منتظر خواندن بيشتر و بيشتر از شما و حضور گرم ديگر دوستان هستيم.
__________________


چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذر ما نرسد

پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر بخاطر پست مفید از iran banoo سپاسگزاری کرده اند :

  #326  
قدیمی 01/11/2012
آواتار sarabb
sarabb sarabb آفلاین است
کاربر متخصص ادبیات

مدیر نمونه ماه کاربر نمونه ماه 

 

نام: محمد
جنسيت: مرد
شغل: daneshjoo
محل سکونت: چابهار
مدرک تحصيلی: دانشجوی کارشناسی ارشد
پست: 2,625
سپاس: 9,139
از این کاربر 7,069 بار در 2,598 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 4 بار در 4 پست اعتراض شده
چوب: 3
چقدرزودگذشتند
روزهایی که میتوانست برایمان بهترین و زیباترین لحظه های زندگیمان باشد.
روزی آنقدر عزیزی که همه انتظار آمدنو دیدنت را دارند"وبه شوق شنیدن صدایت لحظه شماری میکنند"
اما روزی میبینی که چه ساده بر روی نامت خط سیاهی کشیده شده"وحتی از یادت هم خبری نیست.
چرا باید از روزگار بنالم؟؟
آدمی همین است"ذاتش که آلوده ی ریا باشد"وجودش تشنه ی بزرگ بینی
دیگراصالتها"دوست داشتنها"وحتی تعهدش را هم به قدرت میفروشد.
چه دنیایی شده...
چه آدمهایی....
خدا میبیند وپنهان میکند"بنده هایش نمیبینندوفریاد میکشند"جارمی زنند.
درجایی که حتی محبت ولختی تبسم هم به ریا و دروغیست"
کجاست "حوا" که "آدم "برایش به دانه ی گندمی هم از بهشت بگذرد.
کاش روز اولی که آمدم اینجا باز میگشت
دلم برای تک تک بچه های قدیمی تنگ شده
بیادتون هستم
__________________
و مهربانیت از دور چه نزدیک است
عجیب حس میکنم که جغرافیا دروغ تاریخ است.
پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر بخاطر پست مفید از sarabb سپاسگزاری کرده اند :
پاسخ


تاپیک های مشابه
تاپیک آغازگر تاپیک تالار پاسخ ها آخرین ارسال
تغییر مناظر با نقاشی KING عکس های متفرقه 0 25/11/2010 22:24
چرا من تغییر نمیکنم؟ سبا روانشناسی 4 11/11/2010 18:30

ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 08:22 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios