نوشته های محمد نیک زاده - صفحه 2 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > شهر ادب > دست نوشته های کاربران

دست نوشته های کاربران تمامی دست نوشته های کاربران در اینجا

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک

  #11  
قدیمی 10/07/2009
آواتار mnikzad
mnikzad mnikzad آفلاین است
بازنشسته

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: محمد نیک زاده
جنسيت: مرد
محل سکونت: مشهد
پست: 2,314
سپاس: 7,368
از این کاربر 5,121 بار در 1,467 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 247,689
ازدور دستی نه چندان دور
برقی ازروشنایی خورشِید مرا فرا می خواند
ومن بی اختیاردرپشت ابرها می گشتم
بغض سنگین غروب گلویم را می فشرد
ولی امیدوار بودم
دل آسمان پاره پاره می شد
وبا صدای ناله اش قلب من
ودر سوگ هم می گریستیم
من در چشمان تو خیره
و در برق آن مدهوش
و اشکهامان با هم آمیخته بود
آسمان نگاه تو مرا در خود گم میکرد
و در آن سوی عقل بی اختیار نالیدیم
آسمان هر لحظه بیشتر می بارید
صدای شرشر آن گوش فلک را کر میکرد
و چشمان من و تو را
هر جه بیشتر میگفتم خشمش بیشتر میشد
آری جنگ آسمان و زمین
و اکنون ناله های تو را همچون کبوتری خسته
از آسمان می گیرم
درون قلبم حفظ می کنم
و با آنها بغض خود را میشکنم
اشکهای تورادر چشمانم جمع می کنم
تادرآن خود را غرق کنم
تادستانم را بفشاری
وخودرا به دریا بیافکنم
وخیره درچشمان هم
به برق روشن امید در آسمان بنگریم
وبا ابرهای نازک پاره پاره اشکهایمان را بگیریم
مهر
__________________



پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mnikzad سپاسگزاری کرده اند :

  #12  
قدیمی 10/07/2009
آواتار mnikzad
mnikzad mnikzad آفلاین است
بازنشسته

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: محمد نیک زاده
جنسيت: مرد
محل سکونت: مشهد
پست: 2,314
سپاس: 7,368
از این کاربر 5,121 بار در 1,467 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 247,689
بازمی گشتم دراین بن بست بی پایان

تا کجا آخر شود

این کوچه های خشک و بی باران

باز میگشتم به دنبال اسیری بال گم کرده

که سر جنبان و دست افشان

به زاری و تضرع

سر به خم کرده

به مانند دیاری یار گم کرده

میدویدم تا که شاید یابمش در آخر کوچه

تا گشایم بند از پایش

قفل از آن زنجیر

ولیکن سخت تاریک است این کوچه

باز میگشتم

که شمعی یابم و بر تار شب چیره

چو شمعی یافتم آنجا

به بن بستی رسیده

روبرو در آینه چشمان من در چشم اوخیره

اسیری بود غمناک و ملول و دربدر بی جا

بدون چهره و بی پا

هزاران درد و غم ازچهره اش گویا

هزاران درد بی درمان

هزاران راه بی پایان

گدایی بود از ارباب خود رانده

پشیمان از خطای خویش

از خطای این دل بیمار وامانده

به پا افتاده بود ارباب خود را سخت می گریید

که این بد بنده را از خویشتن مرهان

گهی میگشت و از دردش به هر جا در به در می زد

و گاهی از پی درمان به هر میخانه سر میزد

به دنبال می نابی که درد و رنج او را پاک بزداید

به دنبال کلامی تا ز مهتر پوزشی خواهد

ولیکن مملو از غفلت

که می در کوزه و در خانه مجنون سرگشته

به سان روز روشن بودو او

اندر پیش در هر خمی گشته



20 آبان 1375
__________________



پاسخ با نقل قول
5 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mnikzad سپاسگزاری کرده اند :

  #13  
قدیمی 10/07/2009
آواتار mnikzad
mnikzad mnikzad آفلاین است
بازنشسته

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: محمد نیک زاده
جنسيت: مرد
محل سکونت: مشهد
پست: 2,314
سپاس: 7,368
از این کاربر 5,121 بار در 1,467 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 247,689
معراج
ز خوابی آمدم رنجور و بی حاصل
زجا بر خواستم
آنجا که هر شب بغض من می مرد بنشستم
همه در ها و روزن ها به روی خویشتن بستم
در آن تاریک وحشت زا
به روی میز من آغوش بیماری گشوده
تب پاییز در قلبی فسرده
بطن ها را خون زرد او ربوده
اندر آن غمگین بی فردا
با گلی مادام می گفتم :
کجا هستی نگارا
سوی من آی و کویر تشنه روح مرا
از نور مملو کن
به شوق دیدنت هر شب
چراغ کلبه ام تا صبح روشن ماند
گل داوودی پاییز من خشکید
کجا هستی بهاری
اینچنین در بطن عشاقان ستوده؟
بیا کز تیرگی در را بروی خویشتن بستم
بیا سردی این ویرانه را آماج رحمت کن
بیا با دست زیبایت
زروی سرد من اشک مرا برگیر
بیا سبزی رویت را به روی تیره ام بنشان
بیا از حاله شمعت
نسیبی قسمت این عاشق شوریده حالت کن
.
.
بهارا راه وصلت را
شنیدم از خزان راهیست پر آسیب
راهی پر از خون
فدیه های جان چونان مجنون...
منم صد جان فدای دوست خواهم کرد
اما راه وصلت را
من امشب ناگهان با یک نگاه راستین پیمودم و
پیمودم و با قطره اشکی
تمام سردی ویرانه خود را
با عشق اندودم
محمد نیک زاد
7/11/75
__________________



پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mnikzad سپاسگزاری کرده اند :

  #14  
قدیمی 10/07/2009
آواتار mnikzad
mnikzad mnikzad آفلاین است
بازنشسته

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: محمد نیک زاده
جنسيت: مرد
محل سکونت: مشهد
پست: 2,314
سپاس: 7,368
از این کاربر 5,121 بار در 1,467 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 247,689
(فقط كاربران عضو مجاز به دیدن لینک ها هستند)
غروبی بود بی روزن


وسرمای لطیف آب


ورودی کز افقهای خموش آن


هزاران راه ناپیموده بی راه پیدا بود


و من خاموش و ساکت


منتظر


واندر کمینم خواب


چشم های خویش را پیموده تا


آن سوی مرز آب


تا همان نوری


که می آید برون گه گاه


در شب های آرامی


که من دلگیرتر بودم


وشاید خوب می دانست


من اندر پیش


چون عاشقی بی پای و سر بودم


و شبها تا سحر در سطح رود بی کران


دنبال راهی


یا به دنبال کسی


تا راه را


بر ماهی نا پخته بنماید


شبی هم تا که سر از آب بیرون خواستم کردن


فشاری سخت بر سینه


مرا ناگه به عمق آب برگرداند


در آن هنگام،غمگین ماهی پیری


نگاه خالی چشم مرا پر کرد


و چشمانش برای من سرود دیگری را خواند


به او گفتم


که ای پیر خردمند نیالوده


گره ها از هزاران راه بگشوده


و دریاهای ناهموار پیموده


به من راهی نشان ده


تا از این زندان آبی


پر کشم تا نور آن شبها


که بر سطح زلال آب


می رقصد


همان رویای مهتابی


کمی ماند و نگاهش در نگاه من


و گاهی سوی بالا رفت


و چون میدید در من شوق بی تابی


به من آهسته گفت آنگاه


آیا عاشق آن نور مهتابی؟


به او گفتم که آن هم خوب میداند


و او هم عاشق ماهی ست


و هر شب سوی من چشمک زنان


آواز می خواند


کمی نالید و با اندوه و زاری گفت:


((من هم عاشق


ماهی درون آبی بی وسعت این آبها بودم


و من همواره بهر دیدن آن مه


هزاران راه،اندر آب پیمودم


و بعد از سال ها دیدم که ماه من


برون از آب دریاها


در آنجا آشیان دارد


وز آنجا نور او هر شب


به روی سطح آب رود


رقصی از برای ماهیان دارد


ولیکن خوب میدانم


اگر آیی زسطح آب بالاتر


وگر قدری بپَری باز بالا


باز بالاتر...))


و من هم خوب خواندم تا ته این قصه را


اما به سوی نور زیبایش


به سان برق پَریدم


ولیکن در کنار ساحل خاکی


خودم را لحظه ای تنها


چو خواب عاشق پاکی


جهانی فاصله تا ماه خود دیدم


و از شفافی رویش


در آن وا پس ترین دم


سخت خندیدم ! ...




محمد نیک زاد


جمعه 24/12/75
__________________



پاسخ با نقل قول
9 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mnikzad سپاسگزاری کرده اند :

  #15  
قدیمی 12/07/2009
آواتار mnikzad
mnikzad mnikzad آفلاین است
بازنشسته

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: محمد نیک زاده
جنسيت: مرد
محل سکونت: مشهد
پست: 2,314
سپاس: 7,368
از این کاربر 5,121 بار در 1,467 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 247,689
زندگی


گرم گرم است هوا


آسمان سرخ و کبود


و زمان در حرکت


گاه جسمی هیجان میگیرد


گاه بادی جریان


وصدای موتور مرد دهاتی در راه


شور روییدن گندم در دشت


غرق آواز شدن با خورشید


حرف های خوش و بش با گنجشک


زندگی گاه سلامی زیباست


از فقیری تنها


و جوابی آرام


از زن همسایه.


دیدن غرش سگ ها


بر سر تکه نان ، روی زمین


گاه دعوا و باز آرامش


و صف مورچه ها تا لانه


باری از تکه سوسک


و یا دانه خشک


لانه گرم کبوتر ها


لابلای این کاج


و چه زیباست جهان


و چه زیباست با هم بودن


و ترنم کردن


غرق رویا گشتن


و پریدن تا عشق


زندگی در جریان است هنوز


آسمان تیره و تار


و کبود است زمین.


همچنان غرق تماشاست دلم


آسمان بس زیباست


زندگی زیباتر


چشم هایم به افق خیره شده


چرخش دور فلک


خوشه پروین را می چینم


ماه را می بویم.


آسمان هم به تماشا ماندست


به زمین می نگرد


و به مردم شاید


یک بغل زیبایی


کلبه ها هم همه پر نور شده


زندگی در جریان است هنوز


...


محمد نیک زاده


20/4/88
__________________



پاسخ با نقل قول
9 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mnikzad سپاسگزاری کرده اند :

  #16  
قدیمی 16/07/2009
آواتار mnikzad
mnikzad mnikzad آفلاین است
بازنشسته

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: محمد نیک زاده
جنسيت: مرد
محل سکونت: مشهد
پست: 2,314
سپاس: 7,368
از این کاربر 5,121 بار در 1,467 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 247,689
دم غروب


میان دو صخره


وسایه های تیره کوه


حضور گرم درختان توت


در ذهن شیرین صبح می جنبید


و بودن آیینه های صاف در اطراف


نسیم رویش را


به فکر ناب حقیقت چه خوب می فهماند


وفکر دلهره ها در سکوت نرم اذان


وجود مرز افق را به ناکجا می برد


و رنگ طلایی خرمن گندم


در انتظار طلوعی دوباره می خوابید


و زنجره ها در تلاطم و آواز


وپنجره ها سوت و کور


عکس ماه در میان قاب سکوت


هجرت انواع پشه


در صف نور کنار مهتابی


و هجرت کلمه در بیان یک شاعر


میان ذهن و قلم


و کاغذی روشن


که با غروب تیره تر می شد


و نور سرد چراغ قوه در دست ساکت مرد


که در سیاهی شب در پی مسیر حیات


میان خارهای تیز و سرد گم می شد


عبور ناله محزون مرگ


از خطوط محو بیابان


و از کنار درخت


وباز دلهره صبح در دل تنها


میان خلوت آرام شب


که با زوزه سگ های مست


از دیدن مهتاب


تیره تر می شد


هنوز اول راه است


چه زود خسته شدیم


چه زود خسته شدیم از فضای تاریکی


میان مرگ و سیاهی و نور زنده شویم


و با عبور


از میان جاده آسایش، از کنار حضور


به تیرگی شب کمی بیارامیم


هنوز اول راه است


مانده تا خود صبح



محمد نیک زاده


24/4/88
__________________



پاسخ با نقل قول
8 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mnikzad سپاسگزاری کرده اند :

  #17  
قدیمی 18/07/2009
آواتار YAGHOT SEFID
YAGHOT SEFID YAGHOT SEFID آفلاین است
مدير ارشد بازنشسته تالار علمی فرهنگی

مدیر ارشد ماه کاربر اخلاق ماه 

 

نام: MAHDI
جنسيت: مرد
محل سکونت: IRAN ZIBA
مدرک تحصيلی: مدیریت
پست: 13,388
سپاس: 14,733
از این کاربر 13,978 بار در 7,467 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 1
به این کاربر 5 بار در 5 پست اعتراض شده
چوب: 5,478,187
محمد عزیز و گرامی ....
اشعار و دل نوشته های زیبای شما جالب و قشنگ بید ....
تشکر از حضور سبز شما ....
__________________

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است




پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر بخاطر پست مفید از YAGHOT SEFID سپاسگزاری کرده اند :

  #18  
قدیمی 20/07/2009
آواتار mnikzad
mnikzad mnikzad آفلاین است
بازنشسته

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: محمد نیک زاده
جنسيت: مرد
محل سکونت: مشهد
پست: 2,314
سپاس: 7,368
از این کاربر 5,121 بار در 1,467 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 247,689
بودا


به افق تیره شب نگاه کن


و درخشش ستارگان آسمانش را در دریا


بگو کدامین سوآ شنایی است؟


آنسوی افق؟


ما ورای ستارگان؟


چگونه اتمهای بدن من


می خواهند نظاره گرم باشند


و چگونه در تلاشند تا به من برسند


هنگامی که من


آنها را در بطن خویش


آرام در آغوش کشیده ام


آیا می دانی؟


آنها، سلولها و اندام هایم


وجودشان را از من می دانند


و اینچنین است؟


چه احمقانه می اندیشند


بلکه هستی من از آنهاست


و نمی دانند


آری اینچنین است زندگی


و اینچنین است اندیشه ووجود


پس بگو آیین من کجاست؟


ـ ای شب وهمناک دریا


برای من پیامبرانت را بفرست


بودای من در تزلزل است


معجزه میخواهم


ـ انسان


همان جاهل عرب است که بود


رو به خدا می کنم


در آنسوی افق تاریک دریا


به موج های سفید قسم می دهم


چنگال خون آلود زندگی را


از گردنم بردارد


این زنجیر فولادین زهر آلوده را


که ضخم های چرکین انسان را آب می دهد


گوش کن


کاش من آنجا بودم


به شب تیره نگاه کن


کاش من آنجا بودم


تا مشعل شرم را از آدم می گرفتم


تا مهر سکوت را بر لب دنیا می زدم


ـ ای موج های سنگین دور شوید


نیمی از صورتش محو شد


دور شوید


ـ لحظه هایم در تلاطم اند


هنوز حرف های زیادی مانده


تن ماسه ایم را با خود می برند


به چنگال موج ها نگاه کن


دستهایم را رها کن


بگذار مرا ببرند


شاید آنجا به سنگواره پدر بخورم


به نیمه ماه نگاه کن


و به قلب شکسته من ، تو و او


و باقیمانده حرفها را گوش کن


ـ ای موج های خونین دور شوید


من اینجا تنها خواهم ماند


ـ اما من خوب می دانم به کجا خواهم رفت


و اکنون آخرین دانه های ماسه ایم را


مانند شعله ای گرم در آغوش بگیر


و دور شو


شاید در افق تاریک دریا


<DIV align=right><I><FONT face=arial size=4>نیمه تاریک ماه را ه
__________________




آخرین ویرایش 20/07/2009 توسط : mnikzad در ساعت 19:25
پاسخ با نقل قول
8 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mnikzad سپاسگزاری کرده اند :

  #19  
قدیمی 22/07/2009
آواتار mnikzad
mnikzad mnikzad آفلاین است
بازنشسته

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: محمد نیک زاده
جنسيت: مرد
محل سکونت: مشهد
پست: 2,314
سپاس: 7,368
از این کاربر 5,121 بار در 1,467 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 247,689
ببخشید دوستان از شعر قبلی این چند خط جا افتاده . ظاهرا اشتباه بنده بوده . ببخشید

شاید در افق تاریک دریا
نیمه تاریک ماه را هم ببینی !
ـ و من آرام در امتداد ساحل بی انتها
قدم زدم و دور شدم
آنگاه آواز مرغ های مهاجر
گوشم را نوازش داد
و انعکاسش در امتداد ماه دور شد
و من نیز گذشتم ...
محمد نیک زاده 29/7/1377
__________________



پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mnikzad سپاسگزاری کرده اند :

  #20  
قدیمی 22/07/2009
آواتار mnikzad
mnikzad mnikzad آفلاین است
بازنشسته

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: محمد نیک زاده
جنسيت: مرد
محل سکونت: مشهد
پست: 2,314
سپاس: 7,368
از این کاربر 5,121 بار در 1,467 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 2
به این کاربر 2 بار در 2 پست اعتراض شده
چوب: 247,689
ناتمام



صدای در می آمد


آسمان پشت پنجره بود


و من پرده ها را کشیده ام


تارم در کناری افتاده


و من غافل


از اینکه نواختن هم می دانم


و باز پرده ها را بستم


به فکر فرو رفتم


به فاصله ها می اندیشیدم


به پرواز حشره در تاریکی


به سوی مهتاب


وشوق ناتمامش


و به نگاه آن کسی که هرگز انجام نشد


آنگاه تنهایی من می خندید


به صورتم سیلی می زد


دیوارها تنگ تر می شدند


ومن به فاصله ها می اندیشیدم


به جدایی قطره از دریا


و گاه با انگشتانم


پریشانی ذهنم را نظم می دادم


ولی تا به کی؟


آیا در نگاهی خاموش، عشق نهفته است؟


نا گاه زخمی در من پدیدار شد


ومن از لذت درد گریستم


و از سوزشش سوختم


هر بار که می خواست کهنه شود


با نگاهم آن را تازه می کردم


دوباره فکر می کردم


و به امتداد موازی خطوط می اندیشیدم


تا به کجا؟


آیا تا رسیدن گیلاس زنده خواهم ماند؟


و بوی خوش عشق را


از نزدیک استشمام خواهم کرد؟


با این امید


خودم را در اقیانوس بی انتها رها کردم


با لذت پرواز


با ما هی ها همسفر شدم


و طعم شیرین غرق بودن را چشیدم


و آنگاه نسیمی خنک از گوشه پنجره


به درون وزید


و بوی اقاقیا را با خود به اتاقم آورد


ومن با سازم نواختم


پرده ای که تا کنون نشنیده بودم


پردهای که تمام شور مرا به سوی خودش می راند


و من هنوز به فاصله ها می اندیشم


به تشعشع خورشید از لابلای برگها


و باز شدن گل ابریشم در سحرگاه


برای لمس نور


در حالی که دلم را می تکاندم


جواهری به زمین افتاد


وگیاهی رویید


بوی عشق را حس کردم


و در اعماق اندوه من


نیلوفری رویید


من نیز قلبم را به او بستم


تا با او بروید


رشد کند


به آن سوی ابرها برسد


و به دنبال برج ها برود.


هنوز از لذت درد می گریستم


و پرده ها را باز می کردم


تا در امواج نورانی خورشید شناور باشم


هنوز در اقیانوس معلق بودم


به اعماقش رسیده بودم


تا امتداد نگاهم دریا بود


و آب


و نه ساحلی برای رسیدن


آیا ماهیان دریا دمساز من بودند؟


و حرفهای مرا می فهمیدند؟


لیوانم را در آب فرو بردم


جرعه جرعه نوشیدم


ولی هیچ وقت سیراب نشدم


و همچنین می نوشیدم


می نوشیدم و غرق می شدم


اتاقم را در ته اقیانوس می دیدم


وتمام شهر را


وتمام انسان ها را


ولی هیچ یک


لذت جستن ساحل را نمی دانستند


و از غرق شدن لذت نمی بردند


آنگاه به ابعاد ساده اتاق نگاه کردم


و قلم را برداشتم


در دهلیز قلبم فرو بردم


و نام او را بر دیوارهای اتاق نوشتم


زخم خود را به شوری دریا سپردم


از لذت درد


و ندیدن ساحل


خندیدم !



محمد نیک زاده



__________________



پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر بخاطر پست مفید از mnikzad سپاسگزاری کرده اند :
پاسخ

برچسب ها
محمد نیک زاده


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 06:08 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios