قصه عشق(رماني از صلاح الدين احمد لواساني) - صفحه 2 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک

  #11  
قدیمی 24/08/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,249

فصل دهم
××××××××××

صبح ساعت شش بود كه از خواب بيدارشدم.كمي خسته بودم. اما نازنين بايد به مدرسه ميرفت.
با يك بوسه ، آرام نازنين رو از خواب بيدار كردم.چشماش رو كه باز كرد لبخندي روي لباش نشست. با همون لبخند گفت سلام عزيزم.
گفتم سلام نازنينم.بلند شو كه بايد بري مدرسه.
لباش رو جمع كرد وگفت : من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم سر كلاس.
دستي به موهاش كشيدم ونوازشش كردم. و گفتم : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن.
يكم دلخور شد اما پذيرفت.
يه بوسه ديگه به لبهاش زدم وگفتم بلند شو خوشگلم... با ناز از جاش بلند شد با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، زن دايي يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،دايي ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود.
صبحانه رو كه خورديم نازنين كارهاش رو كرد وآماده رفتن شديم.
با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان نازنين رسيديم.
اينبار بدون ترس و لرز ، ماشين رو كمي دورتر يه جاي مناسب پارك كردم و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، نازنين با افتخار و محكم دست منو گرفته بود تو دستش و شونه به شونه من راه مي اومد. من زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هاش دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن . اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم.
معاون مدرسه كه خانم خوشتيپ و فهميده اي بنظر ميرسيد و براي خوش آمد گويي وكنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود وقتي رسيديم دم در خنده اي كرد وگفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ،رومئو رو به دام انداخت. بعد رو نازنين كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا.
نازنين خنده مليحي كرد و همراه با كمي خجالت سلام كرد.
خانم جهانشاهي دستش رو بطرفم دراز كرد و گفت سلام رمئو.
دست دادم و گفتم ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم.
بشدت تعجب كرده بودم........ من را ميشناخت ، خيلي هم خوب ميشناخت.
گفت بالاخره بدستت آورد. گيج شده بودم.
متوجه شد و گفت : تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده .
احمد فلان.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد.....
خلاصه همه فكر و ذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي.....
شرمنده شدم . از اين همه عشق و از اين همه محبت.
خانم جهانشاهي رو به نازنين كرد وگفت خب چه خبر ؟نازنين آروم وبا غروري توام با حيا دستش رو بالا آورد و حلقه اش رو به خانم معاون نشون داد .
در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورت خانم جهانشاهي خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم.
دسپاچه گفتم حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هاي نازنين دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف من سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيدم پاسخ همه رو بدم هر كي يه چيزي ميگفت.
جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . من براي اينكه قائله بخواب به نا زنين گفتم تو با دوستات برو تو من ميرم يه كارتن شيريني بگيرم بيارم . با اين حساب ما بايد همه مدرسه رو شيريني بديم.
نازنين لبخندي زد و در اين لحظه توسط دوستاش كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا رسيده . به داخل مدرسه كشيده شد.
منم رفتم ده كيلو شيريني تر خريدم و به مدرسه برگشتم .
وقتي رسيدم زنگ خورده بود و بچه ها به كلاس رفته بودند مستخدم مدرسه رو صدا زدم وگفتم از خانم جهانشاهي خواهش كنين يه لحظه بيان دم در.
مستخدم رفت و بعد از چند لحظه برگشت وگفت خانم مدير گفتن شما تشريف ببرين داخل .
ورود آقايان به داخل مدرسه ممنوع بود اما من به داخل دعوت شده بودم.
درحاليكه سنگيني جعبه هاي شيريني خسته ام كرده بود.به اتاق مدير مدرسه رسيديم معلمين هنوز سر كلاس نرفته بودند وبراي تبريك سال نو تو اتاق خانم مدير كه بعدا" فهميدم خانم جنت نام دارند جمع شده بودند.با ورود من معلمين كه انگار ياد شيطنت هاي دوران جواني خودشان افتاده بودن شروع كردند دست زدند.
خيس عرق شده بودم راستش دنبال يه راه گريز ميگشتم كه از اون مهلكه خودم رو خارج كنم.
تازه فهميدم رسواي خاص و عام بودم و خودم خبر نداشتم.
يكي از معلم ها كه مشخص بود معلم ادبيات نازنينه با من دست داد و سلام وعليك كرد و گفت: اگر بيرون از اين مجلس هم شما رو ميديم باز ميشناختمتون اونقدر كه نازنين شمارو توي قصه هايي كه برام بعنوان تكليف مياورد دقيق تشريح كرده بود.
نميدونستم چي بگم......مونده بودم.......با لاخره معلم ها سر كلاسها رفتند و من و خانم جنت و خانم جهانشاهي تو دفتر تنها مونديم.
خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت: قبل از هر چيز بهتون تبريك ميگم . شما بهترين ،خوش اخلاق ترين و مهربانترين شاگرد من رو به همسري گرفتينتشكر كردم.
ادامه داد : حتما تعجب كردين چطور اينقدر شما براي كادر و بچه هاي مدرسه ما آشنا هستين.
مو دبانه با سر اين جمله اونو تاييد ميكردمخانم جنت ادامه داد نازنين دانش آموز منظم ومرتبي بود تا اينكه اواسط سال گذشته تحصيلي دچار يه افسردگي شد و ما نفهميديم چشه تا يه روز در حاليكه مشغول تماشاي يه آلبوم عكس سر كلاس بود ، توسط معلم به دفتر اعزام شد. اون آلبوم ، آلبوم عكساي شما بود.
من با نازنين خيلي صحبت كردم تا سر درد دلش باز شد و گفت كه عاشق شما شده .
خيلي از شما تعريف ميكرد. بهش گفتم اين مطلب رو با خانواده ات در ميون بزار اما بشدت مخالفت كرد ظاهرا" دلش نمي خواست تا شما هم به اون ابراز علاقه نكردين اين مطلب تو خانواده اش مطرح بشه.
من خيلي باهاش صحبت كردم هرراهنمايي كه به ذهنم ميرسيد به او دادم .
اما روز بروز اون افسرده تر و غمگين تر ميشد. تا اينكه ديدم ديگه تامل جايز نيست . يه روز بعد ازطهر در ساعت تعطيلي مدرسه بدون اينكه او مطلع بشه پدرش را به مدرسه دعوت كردم و كل ماجرا را برايش شرح دادم.
ايشون با توجه به علاقه شديدي كه به نازنين داشت ، گفت : من هم متوجه افسردگي او شده بودم اما هر چه كردم نتوانستم دليل آن را بيابم. وبعد اضافه كرد . من ميون همه خواهر وبرادرزاده هايم احمد را بيش از همه دوست دارم ، جواني فعال وشايسته است اما تا زماني كه خود احمد احساسي متقابل نسبت به نازنين پيدا نكرده هيچكاري از دست هيچكس بر نمي آيد .
خانم جنت بعد از گفتن اين مسئله اضافه كرد . در اين مورد خواهش ميكنم به پدر نازنين نگوييد كه من شمارو در جريان مطلع بودن ايشون از عشق نازنين گذاشتم.
من خوشحالم...نه من همه كساني كه توي اين دبيرستان هستند از كادر مدرسه گرفته تا دانش آموزان خوشحالند به خاطر نازنين.
اما چند تا خواهش دارم .حالا كه به سلامتي اين ماجرا ختم بخير شد و با هم نامزد شدين. بايد رعايت يك سري مقرارت اداري مارو هم بكنين تا خداي نكرده باعث سوء استفاده ديگران نشهنازنين بايدهر روز به موقع به مدرسه بياد و راس ساعتي كه مدرسه تعطيل ميشهاز مدرسه خارج بشه .
هرگونه غيبت از مدرسه بايد با اطلاع از طرف پدر و يا مادر نازنين همراه باشه.
و شما هم با اينكه همه مدرسه شمارو ميشناسند بايد از مراجعه مجددبه مدرسهخود داري كنيدبردن و آوردن نازنين هم بعد از خروج از مدرسه ، نبايد باعث ايجاد مسئله اي بشه.
و بالا خره اينكه نازنين بايد سرو ساماني به وضع درساش كه مدتي است چنگي بدل نميزنه بده البته باكمك شماپايان فصل دهم
__________________
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







پاسخ با نقل قول

  #12  
قدیمی 24/08/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,249

فصل يازدهم
حالش رو نداشتم برم مدرسه ، خبري هم نبود ميدونستمتا دو سه روز مدرسه سر كاري و تق ولقه.......دم يه تلفن عمومي و ايسادم و تلفنمدرسه رو گرفتم هموني گوشي رو برداشت كه كارش داشتم آقاي ضرغامي معاون مدرسه كه اهلشهرستان رشت بود.خيلي باهم رفيق بوديم وشوخي ميكرديم. هواي منو خيلي داشت عاشق صدايهايده بود و حاضر بود براي گرفتن نوار جديد اون واسم هر كاري بكنه .
سلام كردمبا لحجه شيرين خودش گفت : به... به.... پارسال دوست امسال آشنا احمد آقاجان بازم كهحب جيم خوردي پسر , وقتي تنها بوديم با اين اسم منو صدا ميكرد.
گفتم :به جانآقاي ضرغامي يه خبري برات دارم كه بهت بگم پر در مياري.
ذوق زده گفت : جان من ....... خانم هايده جان ترانه جديد خونده.
خنده ام گرفت .
گفتم نه بابا از اينممهمتر
با عصبانيت گفت : حرف دهنت رو بفهم پسر جان . از اين مهمتر خبري تو دنياوجود نداره . فهميدي . بعد با دلخوري گفت:از چشمم افتادي .
به شوخي گفتم كجا آقا،رو دماغتون , هميشه در مورد دماغ گنده اش سربه سرش ميذاشتم . تا اينو گفتم : بهخنده افتاد و گفت : خيلي خوب حالا بگو ببينم چه خبره .
گفتم : با اجازتون زنمگرفتم.
از تعجب گفت:ا........ووووووو.....بگو جان من......
گفتم بجانشما.........
گفت: سر بسرم ميزاري
گفتم : بخدا نه.......
گفت: ضرغاميبميره راست ميگي؟
گفتم خدا نكنه آقا بله راست ميگم .
پرسيد تو قبل از عيد كهآدم....ببخشيد مجرد بودي
گفتم : يه دفعه پيش اومد .
گفت: احمد آقاجان عموضرغام و.... سر كار نذاشتي .
نا خود اگاه صدام بلند شدو گفتم: آقا مثه اينكه شمامارو گرفتين ها .گفتم نه.يكدفعه پيش اومد چهار روز پيش زنمون دادن خودش رو جمعوجور كرد و گفت: بله ...بله.. فهميدم بعد با لحني كه معلومبودخيلي خوشحال شدهگفت: احمد آقا جان پس شيريني رو افتاديم.
گفتم چشم روي دوتا تخم چشمام , بعداضافه كردم من امروز وفردا كار دارم نميتونم بيام خودت يه جوري قضيه رو راست وريسكن
گفت: آهان اما راست وريس كردن كار ها براي دو روز خرجت رو ميباره بالا. گفتمباشه قبولت دارم .گفت دوتا كاست با حال از خانم هايده جان.
گفتم باشه چشم
گفتچشمت بي بلا . برو خيالت تخت. آب از آب تكون نميخوره.اصلا" دو روز اول مدرسه كهمدرسه بشو نيست. فقط قولت يادت نره ها
گفتم : نه .....مگه تا حالا بد قولي همداشتيم ؟
گفت الحق و والانصاف...نه
گفتم : پس فردا وپس فردا نه چهارشنبهميبينمت.
گفت: باشه وبعد كه دوزاريش افتاد . دستپاچه گفت اين كه شد سه روز
خنديدم و گفتم امروز كه خودم نيومدم فردا و پس فردا رو هم مهمون شما وخانمهايده جان هستم.(اين تكه رو مثل خودش بيان كردم) خداحافظ
گفت: خيلي بد جنسي اگهدوستت نداشتم ميدونستم چه پوستي ازت بكنم.
گفتم دل بدل راه داره آقاي ضرغاميخداحافظ
خدا حافظي كرد وگوشي رو گذاشت. با خيال راحت از سه روز آينده بهطرف
جام جم حركت كردم.
راه خيلي نزديك بود و زود رسيدم اول يه سر رفتم اموراداري ، با بچه هاي اون قسمت سلام وعليكي كردم و يكي دوتا كار داشتم ، رديف كردم.راجع به ورودم به دانشكده بعنوان سهميه سازماني قولهايي بهم داده بودند كه اعلامكردند مصوبه اش را از مديريت گرفته اند وبمحض ارائه مدرك ديپلم ميتونم بعنوانسهميهء سازماني بدون كنكور وارد دانشكده سازمان شده و تحصيلات دانشگاهيم رو شروعكنم خيلي خوشحال شدم .بچه ها با اينكه نبايد اينكار را ميكردند اما يك كپي از نامهموافقت مديريت رو بهم دادند.
با دمبم گردو ميشكوندم خدارو شكر كردم به خاطر اينهمه محبت كه در حقم كرده بود اين دومين هديه مهم زندگيم بود كه در طول يك هفتهگذشته گرفته بودم.
خوشحال وخندان به طرف واحد دوبلاژ رفتم از در واحد كه واردشدم خدا رحمتش كنه : آقامهدي (آژير) رو ديدم .داد زد و گفت:خودش اومد. بعد يه ورقهتكست داد دستم گفت بموقع رسيدي بدو تو استوديو اين دو خط و بگو.
گفتمسلام.
گفت عليك سلام.
گفتم بزارين من بد بخت از راه برسم .
گفت خوبرسيدي.........حالا برو تو.....
بعد منو بزور داخل استوديو فرستاد. مازياربازياران و تورج نصر داشتند طبق نقشهايي كه داشتند تو سرو كله هم ميزدنند ونقششونرو ميگفتن . با سر سلام عليك كردم و نشستم پشت ميكرفون دو خطي كه آقامهدي ميگفت :يهچيزي نزديك به دوازده دقيقه فيلم بود كه تا سينك بزنيم و بگيم يه چيزي نزديك دوساعتوقتمونو گرفت بالا خره تموم شد واز استوديو زديم بيرون به آقا مهدي گفتم خب اگه مننرسيده بودم چيكار ميكردينه گذاشت و نه برداشت گفت : خب ميداديم يه خر ديگهميگفت .بعد هم زد زير خنده .
كمي شوخي كرديم و گفت تو كجا بودي پسر ، باز غيبتزده بود .
گفتم راستش گرفتاري خانوادگي داشتم .اين جمله رو با تبحتر وتفاخر گفتم
جوري كه با حالتي جواب داد : آره ارواح عمه ات حتما" دنبال خرج زن و بچه بودي؟
مازيار وتورج داشتن دهن ما دوتا رو نيگا ميكردن و منتظر بودن ببينن من چه جوابدندان شكني بهش ميدم .
آخه ما هميشه كر كري داشتيم ، البته كاملا" شوخي . چونآقا مهدي بي اغراق حكم استاد وبزرگ من رو داشت من قيافه اي گرفتم وگفتم البتهبچه كه نه ، در همين حال شروع كردم با حلقه دستم ور رفتن و ادامه دادم اما زنم خبيه جورايي بله .
يه نيگاهي به من كرد و يه نيگاه به حلقه، چند لحظه سكوت و بهت ودر حاليكه انگشتش رو سرم گذاشت گفت : ......ا..ا..ا.......فاتحه ؟........
گفتم : فاتحه ........
گفت :بالاخره كدوم يكي ماست خورتو گرفتي (منظورش دوست دخترامبود) گفتم : عمرا".....هيچكدوم .گفت: پس كي ؟
گفتم : دختر داييم .
گفت :اميدوارم ....ولش كن نفرينت نمي كنم بعد خنديد واومد باهام ماچ وبوسه كرد ودر گوشمگفت : خوشبخت باشي .خوب كاري كردي.
در اين زمان مازيار پريد وشروع به ماچ وبوسهكردن و تبريك گفتن .بعدهم نوبت تورج رسيد .
در همين حال آقا مهدي شروع كرد بهجار زدن كه: آهاي ايهاالناس . آخه من دردم رو به كي بگم . ما اين احمد به اين خوبيتو اين مملكت داريم اونوقت ميرن خر از قبرس وارد ميكنن. اصلا" انگار نه انگار اينهمون آدمي كه چند لحظه پيش در گوشي اون حرفارو بمن گفته.
بچه هاي يكي يكي جمع ميشدندكه بين چي شده باز آقامهدي شلوغ بازي درآورده كه متوجه ماجرا شده ومي اومدن بهمن تبريك ميگفتن.
خلاصه تا سرم رو چرخوندم. ديدم ساعت دوازده ونيم وبايد خودم روزود برسونم مدرسه نازنين.واسه همين از بچه ها خداحافظي كردم وبدون اينكه به گروهكودك سر بزنم به طرف تجريش حركت كردم .
اينم اضافه كنم مازيار از كهنه كارايدوبلاژ و صميمي ترين دوست من تو واحد بود با اينكه اختلاف سني زيادي با هم داشتيماما دوتا رفيق خوب بوديم.
وقتي رسيدم دم مدرسه تازه زنگ خورد . در محلي كه قرارگذاشته بوديم وايسادم تا نازنين اومد. اول كه رسيد يه ماچ آبدار منو كرد و بعد گفت:سلام.
گفتم سلام خوشگل من. خيلي كيفت كوك تر از صبحه .
گفت خبر نداري امروزخيلي ها رفتن تو خماري .بعد با دست چند تا از همكلاسيهاش رو كه كمي دورتر وايسادهبودن نشون داد و گفت : اين ماچ آبدار هم از ته قلبم براي عزيز ترين چيز تو دنيابراميعني تو بود و هم براي كم كردن روي اون بچه ها بود پرسيدم دوستات هستن گفت آرهولي حسابي حسوديشون شده.بعد گفت ماشين رو روشن كن برو بغل دستشون
گفتم هرچيشما دستور بدين قربان دوباره ماچم كرده وگفت دوستت دارم منم گفتنم : منم
راهافتادم و رفتم نزديك دوستاي نازنين
شيشه رو داد پايين وگفت ببخشين بچه ها شوهرمعجله داره وگرنه ميرسونديمتون.
يه دستي تكون داد و شيشه داد بال و گفت برو .
از خنده مرده بودم . گفتم تو اينقدر بدجنس نبودي نازنين من
گفت: هنوزمنيستم عزيزم اما تو اين يه سال و نيم گذشته ، اين چند نفر خيلي من و دق ودرد دادن وچزوندن . بعد داد زد خداجون ازت ممنونم وباز پريد ومن رو يه ماچ ديگه كرد.
خيلياحساساتي شده بود. گفتم تو مدرسه چه خبر بود.
گفت : خيلي خبر ها ،خيلي ‌. اوليه جوجه كباب دبش به من ميدي ميخورم تا برات تعريف كنم
گفتم : اي بچشم با حاتمچطوري .
گفت با تو تو جهنم هم خوبم ،حاتم كه بهشته.
گاز ماشين رو گرفتم و بهطرف ونك رفتيم. براي خوردن جوجه كباب حاتم.

پایان فصل یازدهم

__________________
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







پاسخ با نقل قول

  #13  
قدیمی 24/08/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,249
داستان ادامه دارد
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
عشق


تاپیک های مشابه
تاپیک آغازگر تاپیک تالار پاسخ ها آخرین ارسال
جنگاوران و ناماوران و اسطوره هاي نظامي Alireza_Mahan23 فناوری و اطلاعات عمومی نظامی 726 03/04/2017 08:48
رمان قصه عشق... K_pantea رمان 43 23/08/2012 01:31
ایران قرون وسطا (از طاهریان تا زیاریان) YAGHOT SEFID تاريخ 0 08/08/2012 10:06
بیوگرافی {Modern Talking-گروه Slipknot-کرت دونالد کوبین رهبر گروه نیروانا Nirvana-احمد کایا-شکییرا ایزابل-Evanescence} joli بیوگرافی خوانندگان خارجی 8 28/04/2011 12:56
بیوگرافی {محمد یاوری-احمد عاشورپور-بابک جهان بخش-حمید عسکری-گروه 7} نسيم بیوگرافی خوانندگان ایرانی 5 17/09/2009 15:43

ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 09:49 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios