افسانه هفت رئیس - صفحه 3 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > شهر ادب > دست نوشته های کاربران

دست نوشته های کاربران تمامی دست نوشته های کاربران در اینجا

پاسخ
 
ابزارهای تاپیک

قسمت بیستم
  #21  
قدیمی 20/02/2012
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
قسمت بیستم

چند شب بعد، سران هفت طايفه در منزل داريوش پشت ميز بزرگي نشسته بودند. مشعل­هاي بزرگ، فضاي سالن وسيع را روشن مي­کرد. مِگابيز رو به داريوش کرد و از او پرسيد: مي­شود علت تشکيل جلسه ­ي امروز را بگويي؟ داريوش رو به خادمي که دم در ايستاده بود کرد و گفت: او را بياوريد. خادم از در خارج شد. پس از چند لحظه خادم به همراه چند تن از همکاران خود در حالي که مرد قد بلندي را به زور وارد سالن مي‌کردند، برگشت. دستان مرد از پشت به هم بسته بود و ريش کوتاهي داشت. خادمين مرد را کشان کشان به سمت ميز سران قبايل بردند. آنگاه به زور او را جلوي ميز روي زمين نشاندند. داريوش به سخن درآمد و به ديگران گفت: نام اين مرد گئومات است. با دقت به چهره­ ي او نگاه کنيد. سران طوايف پارسي به يکديگر نگاه کردند. داريوش که مي­دانست آن­ها متوجه منظور او نشده ­اند گفت: بيشتر به قيافه­ ي او دقت کنيد. کافي است ريش بلندي را بر روي صورتش در نظر بگيريد. چند لحظه­اي به سکوت گذشت تا اينکه ناگهان آه از نهاد سران طوايف بلند شد. گُبرياس گفت: آه خداي من! اين غير ممکن است! چه شباهتي!
ـ‌ درست است. جاسوس­هاي همسرم آرتيستون، اين مرد را در بابل پيدا کرده­اند. همسرم متوجه اين شباهت شد و پيشنهاد جالبي به من کرد. اين مرد شباهت باورنكردني اي به شاه برديا دارد. کافي است بگذاريم ريشش بلند شود. آن وقت... هيچ­کس اين دو را از هم تميز نمي­دهد. وقتي ريشش کاملاً بلند شد... من دستور مي­دهم او را بکشند، به شکلي که هيچ زخمي بر بدنش ديده نشود. سپس با کمک کاهني که همسرم آرتيستون از مصر آورده است، بدن او را سالم نگاه مي­داريم و به پارسي­ها نشان مي­دهيم. ما به آن­ها مي­گوييم، اين مرد بردياي واقعي است که به دست برادرش شاه کمبوجيه با زهر کشته شده و شاهي که بر ما حکومت مي­کند، فقط از نزديکان پاتي­زي­تس است و به كمك او به تخت نشسته است. پاتي­زي­تس که از مرگ برديا مطلع بوده است با حيله ترتيب کشته شدن شاه را مي­دهد. با مرگ شاه کمبوجيه او از فرصت استفـاده مي­کند و يکـي از نزديکان خود را که شباهت زيـادي به برادر شاه داشته است به تخت مي‌نشاند. اکثر پارسي­ها از پاتي­زي­تس که يک مادي است تنفر دارند و رفتار برديا را در تبعيت از او نمي­پسندند. مردم به راحتي حرف ما را باور مي­کنند. اينتافِرن گفت: اما هيچ­کس چنين دروغ بزرگي را باور نمي­کند. ما... اُتانِس وسط حرف اينتافِرن پريد و گفت: اشتباه مي­کني... دروغ هر چه بزرگ­تر باشد، باورکردني­تر است. من و داريوش با هـم بارها اين نقشه را بررسي کرده­ايم. اين کار تا حد زيادي مشروعيت شاه برديـا را در بين جامعه از بين مي­برد. بدين ترتيب عزل او از مقامش راحت­تر مي­شود. اينتافِرن در حالي که پي در پي کلماتي را به سرعت بر زبان مي­آورد، به اُتانِس پاسخ داد: احتمال دارد پرک­ساس­پس که خود را در شرف سقوط مي­ديده است، فقط سخني را از روي کينه­ورزي بر زبان آورده باشد. ايکسابات و بَغَ­پَتَ هم که از نظر سياسي به پرک­ساس­پس وابسته بودند، مثل او خود را در شرف نابودي مي­بينند. حرف­هاي آن­ها قابل اعتماد نيست. ما نمي­توانيم فقط بر اساس حرف آن­ها عمل کنيم. اگر خلاف صحبت پرک­ساس­پس و ايکسابات ثابت شود، کل اعتبارمان را در بين جامعه از دست مي­دهيم. برخلاف اينتافِرن که با عصبانيت صحبت مي­کرد، اُتانِس با آرامش پاسخ او را داد: اين مشکل راه حل ساده ­اي دارد. اُتانِس روي خود را به طرف آسپاتي­نِس تغيير داد و گفت: دوست عزيز، آسپاتي نِس، دختر تو رِديمه، يکي از زنان شاه کمبوجيه بود که پس از فوت او با زنان ديگر شاه متوفي وارد حرم برديا گرديد. او مي­تواند حقيقت را بر ما آشکار نمايد. آسپاتي­نِس لحظه ­اي مبهوت ماند. سپس گفت: من نمي­توانم اجازه دهم دخترم جانش را براي مطامع شخصي من به خطر بيندازد.
ـ دختر تو از خانواده­ي نجيبي است. اگر موقعيت اقتضا کند... بايد حيات خود را به خطر بيندازد. مگر نمي­بيني که اين شاه، فردي ضعيف و آلت دست يک مغ مادي است. برديا دارد کل فتوحات و افتخارات پدرش و ديگر پارسي­ها را بر باد مي­دهد. چنانچه اوضاع همين­طور ادامه پيدا کند، ديرزماني نمي­گذرد که پارسي­ها يک­بار ديگر دست­ نشانده­ ي مادي­ها مي­شوند. آسپاتي­نِس سرش را پايين انداخت و گفت: بسيار خب. من ترتيب اين کار را خواهم داد. اُتانِس به او پاسخ داد: متشکرم. هيچ­کس فداکاري دختر تو را فراموش نمي­کند.
سخنان سنجيده ­ي اُتانِس باعث شد اينتافِرن از درون، آتش بگيرد. اُتانِس هميشه و همه جا از او پيشي مي­گرفت. اما او نمي­توانست خشم خود را آشکار سازد. در بين آن جمع، فقط داريوش متوجه اين موضوع شد.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

قسمت بیست و یکم
  #22  
قدیمی 02/03/2012
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
قسمت بیست و یکم

فرداي آن روز، آسپاتي­نِس از رِديمه خواست تا در اولين مرتبه­ اي که شاه برديا با او همبستر مي­شود، در مورد گوش­هاي شاه تحقيق کند. اما براي اينکه رِديمه به حقيقت دست يابد، بايد مدتي منتظر مي­ماند. شاه زنان فراواني داشت. رِديمه بايد آنقدر صبر مي­کرد تا سرانجام شاه، شبي با او همبستر شود. از خوش­ شانسي سران طوايف اين انتظار چندان طولاني نشد. يازده روز بعد به رِديمه اطلاع دادند که شب هنگام خود را براي پذيرايي از شاه آماده کند. شب فرا رسيد. بعد از عشق­ بازي­هاي معمول برديا به خوابي سنگين فرو رفت. رِديمه به عمد مقداري ماده ­ي آرامش­بخش در نوشيدنی شاه ريخت تا خواب او سنگين­تر شود اما خودش با فريبکاري­هاي زنانه از خوردن سر باز زد. برديا هم که آن شب شاد و شنگول بود، متوجه اين موضوع نشد. بعد از خوابيدن شاه، رِديمه دست خود را به طرف موهاي برديا، که هميشه طوري با ظرافت آرايش مي­شد که گوش­هايش را کاملاً بپوشاند، برد و آن­ها را کنار زد. فردا صبح او پيغامي مبني بر درستي سخنان پرک ساس­پس براي پدرش فرستاد. آسپاتي­نِس اين موضوع را با ديگر سران طوايف در ميان گذاشت. اکنون همه به درستي سخنان ايکسابات ايمان آورده بودند.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

قسمت بیست و دوم
  #23  
قدیمی 13/03/2012
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
قسمت بیست و دوم

پس از اينکه درستي سخنان ايکسابات و پرک­ساس­پس بر تمام رؤساي طوايف معلوم شد، همه­ ي آن­ها به وسيله­ ي افراد خود با جديت تمام مشغول پخش خبر جعلي بودن شاه شدند. هر روز تعدادي از پارسي­ها که معمولاً از بين نجبا، طبقات بالاي جامعه و معتمدين مردم انتخاب مي­شدند، به محلي که به نگهداري جسد گئومات اختصاص يافته بود، مي­رفتند. آن­ها پس از ديدن جسد به درستي سخنان کذب رؤساي طوايف ايمان مي­آوردند. هر کدام از اين اشخاص پس از خارج شدن از آن محل شايعه­ ي بردياي دروغين را در بين اقوام و دوستان خود پخش مي­کردند. در مدت کوتاهي اين خبر در تمامي پارس بر سر زبان­ها افتاد و همه را در بهت و حيرت فرو برد. مردم کوچه و بازار همه­ جا راجع به آن صحبت مي­کردند و رؤساي طوايف با خوشحالي به شايعه دامن مي­زدند.
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

قسمت بیست و سوم
  #24  
قدیمی 19/03/2012
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
قسمت بیست و سوم

پخش خبر جعلي بودن شاه به طور حيرت ­انگيزي در عامه­ي مردم پارس اثر کرد و صدمه­ ي جبران ­ناپذيري به قدرت و مقام خداي­ گونه­ ي شاه وارد نمود. برديا از شدت خشم بر خود مي­ لرزيد و مي­خواست هر چه زود­تر مسببين ماجرا را مجازات کند؛ بنابراين از پاتي­زي­تِس خواست تا در اين مورد تحقيق کند. با بررسي کوچکي از طرف پاتي­زي­تس حقيقت آشکار شد. برديا مي­خواست رؤساي قبايل را همان­دم احضار كند و سپس همه را گردن بزند، اما پاتي­زي­تس او را از اقدام نسنجيده بر حذر داشت و از برديا خواست تا مطابق نقشه­ ي او عمل کند. پاتي­زي­تس به برديا قول داد چنانچه راهنمايي­ هايش را به کار بندد، مثل هميشه موفق خواهد شد. سخنان او برديا را آرام نمود. سپس برديا تمام کارها را به پاتي­زي­تس محول کرد. به تحريک پاتي­زي­تس، شاه برديا فراميني صادر کرد؛ از جمله ماليات­هاي سنگيني بر طوايف پارسي مخالف برديا بسته شد. اين در حالي بود که ديگر ملل که کشورشان به دست پارسي­ها فتح شده بود از دادن ماليات معاف شده بودند. مأمورين شاه مقدار زيادي از اموال رؤساي طوايف را به بهانه ­هاي گوناگون توقيف کردند. اوضاع هر روز براي طوايف مخالف برديا سخت­تر مي­شد. سران طوايف چند بار براي چاره­ جويي دور هم جمع شدند اما نتوانستند راه حل مناسبي پيدا کنند تا اينکه هيدارن پيشنهاد جسورانه ­اي کرد که همه را در بهت و حيرت فرو برد. پيشنهاد هيدارن کشتن شاه بود. به نظر او بهترين زمان براي اين کار وقتي بود که شاه براي سرکشي به املاک شاهي سرزمين پارس به قلمرو سران طوايف نزديک مي­شود. سران طوايف پارسي در خاک اصلي پارس از قـدرت و اختيارات بسيار زيادي برخوردار بودند و اين، کار را براي آن­ها راحت ­تر مي­کرد. بعد از بحث و جدل فراوان، بالاخره بيشتر آن­ها رأي هيدارن را پذيرفتند. طبيعي بود که با پخش خبر جعلي بودن شاه، اين اقدام رؤساي طوايف در بين جامعه خيانت تعبير نمي­شد. بر عکس در صورت موفقيت، همه به کشندگان شاه جعلي به ديد قهرمانان مي­نگريستند. فقط اُتانِس بود که با اين نقشه مخالفت مي­ کرد، اما چون ديگران تصميم به انجام دادن اين کار گرفتند، اُتانِس چاره­اي جز شرکت در آن نداشت. در غير اين صورت از نظر ديگران کار او خيانت تلقي مي­شد و ممکن بود به صداقت او شک كنند. اينتافِرن از نظر هيدارن دفاع نمود و از اينکه مي­توانست رأي خود را در مقابل اُتانِس به کرسي بنشاند، بسيار خشنود بود. تعدادي از افراد طايفه ­ي هيدارن جزء گارد مخصوص شاه -ملقب به جاويدان­ها- بودند. قرار بر اين شد که آن­ها راه­هاي ورودي قصر را به روي مهاجمين باز کنند. سران طوايف بهترين افراد خود را براي اين عمليات گلچين نمودند. چون ممکن بود جا به ­جايي نفرات زياد، شک جاسوسان شاه و پاتي­زي­تس را برانگيزد، سران طوايف تصميم گرفته بودند فقط از نفرات کمي با توان رزمي بالا استفاده کنند. جلسات متعددي در خفا برگزار شد تا نقشه­ ي دقيق و کاملي براي اجراي عمليات کشيده شود. وابستگان سران طوايف که در خدمت برديا بودند، در کمال احتياط، اعمال و رفتار برديا را مرتب به سران طوايف گزارش مي­دادند تا اينکه سرانجام لحظه ­ي موعود فرا رسيد. بعد از اينکه آخرين جلسه تمام شد و همه در حال ترک محل بودند، اُتانِس داريوش را به کناري کشيد و به دور از چشم ديگران به او گفت: داريوش... از هيدارن بر حذر باش. خبرهايي به من رسيده است که از ملاقات­هاي پي­ در پي او با شاه در روزهاي اخير حکايت دارد. با وجود هشدار اُتانِس، داريوش که نمي­خواست در آن لحظه­ي حساس رهبري ديگران را از دست بدهد، پاسخ داد: من هميشه به عقل و درايت تو ايمان داشتم. اما مرد شکاکي مثل تو هرگز نمي­تواند همه ­ي افراد را با عقايد مختلف زير پرچم خود جمع کند. با اين کلام داريوش، اُتانِس چاره­اي جز پيروي از ديگران نداشت. قرار بود حمله، شب­هنگام صورت گيرد. رِديمه قبلاً به آسپاتي­نِس اطلاع داده بود که شاه آن شب به همراه فاحشه­هايي از بابل در يکي از سالن­هاي وسيع قصري که در آن اقامت گزيده بود به خوشگذراني مشغول مي­شود. قبل از حمله، سران هفت طايفه به همراه سربازان منتخب به دعا کردن پرداختند و خود را براي مرگ آماده نمودند. شعار آن­ها اين بود: ((يا کشته مي­شويم، يا پيروز)
ادامه دارد...
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
کاربر زیر بخاطر پست مفید از a.payandeh.j سپاسگزاری کرده اند :

قسمت بیست و چهارم
  #25  
قدیمی 26/03/2012
آواتار a.payandeh.j
a.payandeh.j a.payandeh.j آفلاین است
كاربر ساده

تولید کننده محتوا ماه 

 

نام: علی پاینده جهرمی
جنسيت: مرد
محل سکونت: شیراز
پست: 65
سپاس: 0
از این کاربر 107 بار در 62 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 2
قسمت بیست و چهارم

سران طوايف به همراه سربازان خود شب­ هنگام و در سکوت به طرف قصر محل اقامت برديا حرکت کردند. هيدارن زودتر از آن­ها حرکت کرد تا ترتيب باز کردن درها را بدهد. وقتي سران طوايف به قصر رسيدند، طبق برنامه، سربازان هيدارن درها را به روي آن­ها گشودند. در پشت در جسد چند سرباز مادي که محافظت از بعضي قسمت­ها را بر عهده داشتند، افتاده بود. سران طوايف در حالي که شمشيرهايشان را برهنه کرده بودند، با راهنمايي سربازان هيدارن به طرف سالن محل اقامت برديا رفتند. از دور صداي موسقي آرامي به گوش مي­رسيد. شش رئيس طايفه به همراه سربازان خود به در سالن رسيدند؛ در بسته بود. از پشت در صداي ساز و آواز شنيده مي­شد. همه پشت در ايستادند و خود را آماده کردند. سپس با اشاره­ ي داريوش ناگهان همگي با هم به داخل ريختند. تعداد زيادي زن و خواجه داخل سالن ديده مي­شد. دور تا دور سالن سکوهاي مرتفعي قرار داشت که بر روي محوطه ­ي سالن کاملاً مسلط بود. زنان روسپي، خوانندگان و خواجه ­ها ترسيدند و هر کدام با جيغ و داد به سمتي دويدند. رؤساي طوايف با سربازان خود وارد سالن شدند و چند تـن را از دم تيـغ گذراندند. آن­ها به دنبال برديا مي­گشتند اما به هر کجا مي­نگريستند، اثري از او نمي­ يافتند. اُتانِس که زودتر از بقيه متوجه اصل موضوع شده بود، فرياد زد: اين يک تله است. فرار کنيد و جان خود را برهانيد.
در سالن ناگهان بسته شد. چندين سرباز نيزه به دست، راه فرار سران طوايف و سربازانشان را مسدود کردند. تعداد زيادي سرباز که مسلح به تير و کمان بودند، بر سکوهاي مرتفع ظاهر شدند. داريوش و متحدينش کاملاً گيچ شده بودند اما اُتانِس آن­ها را جمع کرد و براي دفاع آماده نمود. صداي خنده­ ي وحشتناکي به گوش رسيد. برديا در حالي که به شدت مي ­خنديد، روي يکي از سکوها ظاهر شد. پاتي­زي­تس و هيدارن در کنار او قرار داشتند. با ديدن هيدارن گُبرياس فرياد زد: اي رذل! براي چه ما را اين چنين فروختي؟ مِگابيز هم به هيدارن گفت: پست فطرت! تو حتی از سگ کمتری! به چه سبب به قوم خودت خيانت کردي؟ هيدارن در حالي که نخودي مي­خنديد، پاسخ داد: من واقعاً متأسفم. ولي مقام‌هايي که قرار است به من داده شوند... خب... خيلي وسوسه برانگيز بودند.

ادامه دارد....
نوشته: علی پاینده
پاسخ با نقل قول
پاسخ


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 08:22 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios