رمان عاشقانه و زيباي"♥در آغــوش رویــا♥" - صفحه 12 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #111  
قدیمی 25/03/2012
آواتار میرمهنام
میرمهنام میرمهنام آفلاین است
آماده دریافت درجه
 

نام: وحید پاشایی
جنسيت: مرد
شغل: کارمند
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: لیسانس ادبیات ودیپلم گرافی
پست: 2,757
سپاس: 206
از این کاربر 607 بار در 419 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 192,559
<b>
فصل بیست و یکم

از جاده اصلی جدا شدند و روی سنگریزه های ریز و درشت به حرکت درامدند.شیدا با دقت به اطراف می نگریست.از دور منظره چشم نوازتری دیدگان شخص را نوازش می کرد.شیدا عینک افتابیش را بالا زد و رو به سیاوش با سرمستی پرسید: به زودی به ویلا می رسیم،نه؟

سیاوش با لبخندی به روی او، کمی سرش را پایین اورد و گفت: اره.دیگه چیزی نمونده.بزودی می رسیم.
_ خیلی دلم برای اونجا تنگ شده.خصوصا برای اون حوض پشت خونه!
سیاوش با لبخندی گفت: دل تو برای ویلا تنگ شده و دل صاحب ویلا برای تو.البته صاحب قبلی ویلا.
شیدا به سوی او برگشت و نگاهش کرد، اما سیاوش نگاهش نمی کرد.انگار عادت کرده بود همیشه در لفافه سخن بگوید.کمی به عقب برگشت و در حال تماشای سیامک که از روزهای قبل سرخوشتر و شادتر به نظر می رسید، پرسید: می پسندی داداش؟
_ من که چیزی رو نمی بینم با این همه، از اینکه از حصا بیمارستان بیرون امدم خوشحالم.
شیدا غمگین نگاه از او برگرفت و به سیاوش نگریست.سیاوش که گویی متوجه شده بود او خیال گفتن چه چیزی را دارد سرش را تکان داد و با لبخندی ملایم به او فهماند که هیچ حرفی نزند.شیدا نگاهش را از او برگرفت و به جاده انداخت.بعد از مدت کوتاهی جلوی در رسیدند.اطراف را درختان چنار و کاج پر کرده بود و او که دفعه قبل متوجه این موضوع نشده بود، با کنجکاوی و جستجوگر، اطراف را می نگریست. سیاوش از ماشین پیاده شد و به طرف در بزرگ جلوی خانه رفت و با کلید در ان را بازکرد.لنگه در را کنار کشید و دوباره سوار ماشین شد.
شیدا پرسید: پس مشدی کجاست؟ مگه خونه نیست؟
سیاوش در حال راندن ماشین به باغ گفت: نه.برای دو هفته بهش مرخصی دادم با زنش بره دیدن بچه ها و نوه هاش.
_ نمی ترسی اینجا رو دزد بزنه؟
_ نه.همون طور که می بینی دزد این دور و برا پیدا نمی شه.
شیدا حرف دیگری نزد و به اطراف نگاه کرد.دو طرف ان جاده باریک و خاکی را درختان چنار پوشانده بود.درختان بقدری رشد کرده بودند که سایه هایشان جاده را از گزند نور افتاب حقط کرده بود.کمی که پیش رفتند، از انبوهی درختان کاسته شد و شیدا متوجه تپه های کوچکی شد که گلهای سرخ و بنفشه اذین بخش شان بود.رنگ قرمز و بنفش توام با هم انها انچنان چشم را نوازش می کرد که شیدا بی اختیار گفت:
_ این منظره... فوق العاده است.
سیاوش لبخند دلنشینی برلب اورد و بدون حرف، شیشه ماشین را بالا کشید و رو به اندو گفت: شیشه ها رو بالا بکشید.الان از محوطه خاکی می گذریم.ماشین پر از گرد و خاک می شه.
شیدا و سیامک هردو باهم به دستور او عمل کردند.وجود گرد و خاکی که با حرکت لاستیک روی جاده به هوا برمی خاست، مانع از ان می شد که شیدا راحت بتواند منظره جلوی ماشین را ببیند، اما حرکت دوباره روی شنها، باعث شد کمی شیشه را پایین بکشد و با لذت بیشتری اطراف را بنگرد. عاقبت ماشین از حرکت ایستاد.بمحض ایستادن ماشین، شیدا در را بازکرد و پا به بیرون نهاد.ویلا مثل دوسال پیش چون طلا زیر نور خورشید می درخشید.سیاوش و سیامک هم پیاده شدند.شیدا شادمان گفت: مجبورم اعتراف کنم که تو... خیلی خوش سلیقه ای.
سیاوش کمی سرش را خم کرد و با محبت گفت: تو لطف داری! ولی فعلا بهتره به سیامک کمک کنی تا من ماشین رو توی پارکینگ بذارم و بیام.متوجه سیامک شد.با لبخندی به روی سیامک به طرف او رفت و دست زیر بازویش انداخت و سرخوش گفت: بوی گلها وحشی رو حس می کنی داداش؟
سیامک نفس عمیقی کشید و با لبخند گرمی گفت: اره... راحت می شه بوی نارنج و یاس رو فهمید.ببینم شیدا، اینجا درخت میوه هم داره؟
شیدا در حال تایید سرش را تکان داد و گفت: بله.چندتا.البالوها که الان روی شاخه ها دارن چشمک می زنن.سیبهای کال و سبز هم او دورا در حال رقصن و انگورها هم که تقریبا رسیده ان و دارن می خندن.
سیامک بی اختیار خندید و گفت: کاش مینا اینجا بود و می دید که توی خانواده ما فقط من شاعر نیستم.خواهرم شاعرتره.
به خنده او خندید و در ححال کمک به او برای بالا رفتن از پله های مرمری و سیاه رنگ جلوی ساختمان به سیاوش نگاه کرد.جلوی در ایستاده بود.سیاوش چند پله پایین امد و دست دیگر سیامک را گرفت و رو به شیدا گفت: تو جلوتر برو تا ما هم بیاییم.
_ باهم می ریم.
_ تعارف نکن و برو.ما هم الان میاییم.
قبول کرد و جلوتر از اندو پله ها را طی کرد و بالا رفت.داخل ویلا که شد انجا را چون دوسال پیش یافت.هنوز همان ترکیب و فرم را حفظ کرده بود، فقط به نظرش رسید سرویس رنگ اتاق عوض شده است.با کمی دقت متوجه شد که درست فکر کرده است.رو به سیاوش گفت:
_ سرویس اتاق ها رو عوض کردی؟
سیاوش چمندان نسبتا بزرگی را که در دست د اشت روی زمین گذاشت و گفت: بله.ماه پیش.سرویس قبلی به نظرم کهنه و قدیمی می اومد.
_ ولی اون که نو بود.
_ درسته.ولی وقتی فکر کردم دیدم بهتره رنگش عوض بشه.اتفاقا وقتی این سرویس به چشمم خورد در تصمیمم مصرتر شدم.
سیامک نفس عمیقی کشید و گفت: هوای اینجا به نظرم سنگینه.
شیدا با شتاب به طرف پنجره ها رفت و گفت: پنجره ها رو که بازکنم برطرف می شه.
پرده ها را کناری کشید، سپس پنجره ها را بازکرد.هوای خنکی جایگزین هوای دم کرده و خفه سالن شد.سیامک نفس عمیق دیگری کشید و در همان حال دستهایش را تکان داد تا بتواند جایی را پیدا کند و بنشیند.شیدا به طرف او رفت و زیر بازویش را گرفت و پرسید: خسته ای؟
_ نه زیاد، ولی چون هیچ وقت این اندازه توی ماشین نبودم احساس پا درد می کنم.
_ سرت که درد نمی کنه؟
متوجه لحن نگران او بود.با لحن اطمینان بخشی گفت: نگرن نباش.
_ می خوای تو رو به اتاقت ببرم تا استراحت کنی؟
_ اگه زحمتی نبیت ممنون می شم.
بازوی او را محکمتر از قبل در دست فشرد و با گفتن هیچ زحمتی نداره رو به سیاوش پرسید:سیا... اتاق خواب کجاست؟
سیاوش به طبقه بالا اشاره کرد و گفت: اون بالا کاملا اتاق های خوابه.ببرش اونجا تا من هم وسایل رو جا به جا کنم.
با سر قبول کرد و همان طور که دست سیامک را به دست داشت، او را راهنمایی می کرد تا از پله ها بالا برود.دری را که درست جلوی پله ها بود، گشود و چون انجا را هم به گفته سیاوش اتاق خواب یافت، با سیامک پا به درون ان گذاشت.او را یکراست به سمت تخت نبرد، بلکه روی صندلی نشاند و خودش به طرف تخت رفت و ان را برای سیامک مهیا کرد.سپس به طرفش امد و کمکش کرد تا روی تخت بخوابد و با مهربانی گفت: راحت بخواب.هیچ کس مزاحمت نمی شه.از سر و صدای بچه هم توی ویلا خبری نیست. پس اسوده باش.
سیامک روی تخت نشست و دست او را به دست گرفت و با محبت گفت: ازت ممنونم ابجی کوچولو.اگه تو نبودی معلوم نبود الات توی اون بیمارستان چه کار می کردم.
متکا را برای او درست کرد.سپس با مهربانی و عطوفت کمکش کرد دراز بکشد.بعد ملافه را رویش کشید و دست او را که ازاد روی ملافه بود به دست گرفت و گفت: اگه من هم نبودم خدا بود. حالا راحت استراحت کن.برای ناهار صدات می کنم.سیامک لبخند زد.لبخند او را که دید دستش را رها کرد و با گفتن( خوب بخوابی) به طرف پنجره رفت و ان را بازکرد تا هوای اتاق عوض شود.پرده را کنار کشید تا هوا کاملا به داخل اتاق بیاید، سپس اتاق را نترک کرد.سیاوش دیده نمی شد.در جستجوی او به اتاقها سرک کشید، ولی او را نیافت. یکباره صدای او از پشت متوجه اش کرد: دنبال من می گردی؟
نگاهش کرد و پرسید: کجا غیبت زد؟ ترسیدم.
سیاوش با مهربانی گفت: چیزی نیست.رفتم لباسم رو عوض کنم.تو که هنوز لباسهات رو عوض نکردی.
_ کدوم اتاق مال منه؟ چمدونها رو کجا گذاشتی که برم لباسم رو دربیارم؟
_ نیاری به لباس نداری.قبلا همه چیز رو برات اماده کردم.اتاقت هم اون اتاق سومیه.
جهت نگاه او را دنبال کرد، ولی با دیدن اتاق گفت: اشتباه نمی کنی؟ اخه اون که... همون اتاق بهشتیه.
این اسمی بود که شیدا بر ات اتاق گذاشته بود.سیاوش همان طور مهربان گفت: بهت که گفتم... اون اتاق رو از اول برای تو در نظر گرفته بودم.
_ ولی اخه...
_ دیگه اخه نداره.اگه قبول نکنی خیلی از دستت دلخور می شم.
به صورت دلنشین و مهربان او نگاه کرد و گفت: باورکن با این کارهات همیشه منو شرمنده خودت می کنی.
سیاوش اخم مصلحتی ای کرد و در همان حال انگشت روی لبایش گذاشت و گفت: هیس! دیگه با من تعارف نکن.حالا برو خودت رو اماده کن. دنبال من هم توی اتاقها نگرد .توی اشپزخانه ام.
کمی سرش را بلند کرد تا صورت او را ببیند.با دیدن لبخند دوست داشتنی و مهربان سیاوش او نیز لبخند زد و ارام به سمت اتاقی که او گفته بود، رفت.با وارد شدن به اتاق، فضای زیبا و چشم نواز ان دیدگانش را نوازش کرد. در را بست و قبل از هرکاری به طرف پنجره رفت و پرده را کنار زد تا منظره ان ابشار زیبا را ببیند.هنوز هم مثل گذشته ها بود.ارام روی تخت نشست.خیلی نرم بود.با شادمانی از روی تخت بلند شد و به طرف کمد دیواری رفت.کلید روی قفل بود.ان را در قفل چرخاند و در را بازکرد خدای من...اینها دیگه چی هستن؟) حیرتزده به لباسهایی که به چوب کمد اویزان بودند دست کشید.همگی نرم و لطیف بودند و مسلما همگی هم برازنده اش بودند.معلوم که شخص با سلیقه ای انها را انتخاب کرده است.ان هم با در نظر گرفتن ویژگیهای صوری و اندام او و برازندگی شان بر بدن.یکی از لباسها را از چوب بیرون کشید و به تماشا ایستاد. از بهتريت نوع پارچه و جنس و یکی از مهمترین مدلهای رایج بوده.ساده بود، ولی شیک و زیبا.انقدر زیبا که حیفش می امد بپوشد .بعد از پوشیدن لباس، مقابل اینه ای که کلا یک ضلع از چهار ضلع اتاق را به خود اختصاص داده بود و مشخص بود به جای دیوار اینه گذاشته اند ایستاد و به خودش نگاه کرد.با هیجان نیم چرخی زد و به خودش نگاه کرد.از همیشه زیباتر شده بود.به اینه خیره شد.موهای حلقه ای و بلندش مثل موج روی شانه هایش ریخته بود و تا کمرش می رسید.ابروهای کشیده و کمانی و چشمان درشتش که در این وقت از روز سبز و زمردین می نمود و گونه های خوشرنگ و لبان سرخش با ان پوست باطراوتش.لبخند دلربایی به خاطر زیباتر شدنش نقش بست. با عشوه ای خاص انگشت لای موهایش برد و انها را مرتب کرد.نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد و یکراست به اشپزخانه رفت.پشت در اشپزخانه لحظه ای مکث کرد و سپس به نرمی انگشت روی در گذاشت و با شیطنت، ضربه ای به ان نواخت و پرسید:
_ اجازه هست؟
صدای سیاوش را شنید: بیا تو!
نفسی تازه کرد و پا به اشپزخانه گذاشت.سیاوش داشت وسایل مورد نیاز برای پخت ناهار را اماده می کرد.بدون این که به طرف او برگردد گفت: ببین همه چیز اماده است.
لبخند شیطنت امیزی زد و در حال دست کشیدن به مواد غذایی که در کیسه فریزر قرار داشتند گفت: اره.همه چیز اماده است.
سیاوش به طرف او برگشت و داشت می گفت: اگه بخوای برای ناهار سفارش پیتزا بدم...که با دیدن او در ان حالت، مات و مبهوت ماند.گونه هایش به خاطر نگاه او گل انداخت و صورتش گر گرفت.سیاوش مجذوب او در ان لباس، بی اختیار گفت: این... باورنکردنیه.
لبخند شرم اگینی لبانش را گشود.سیاوش ناخواسته او را با نگاهی دقیق برانداز می کرد.هیچ گاه در تمام عمرش، او را تا این اندازه زیبا و دوست داشتنی و البته دست نیافتنی، ندیده بود.انقدر زیبا شده بود که نگاه شخص بی اختیار به رویش ثابت ماند.شیدا سرخوش پرسید: چطوره؟
به خود امد و نگاه خیره اش را از او برگرفت و پایین انداخت و گفت: مجبورم اعتراف کنم که این لباس کاملا برازنده توئه.
با لبخندی شاد گفت: این برازندگی به خاطر حسن سلیقه برادر عزیزمه.
سیاوش جدی و محکم با لحنی امیخته با خشونت گفت: تو که می دونی من برادر تونیستم.
جاخورد.نگاهش را پایین انداخت و اهسته گفت: نمی خواستم ناراحتت کنم.معذرت می خوام.
ارام گفت: اشکالی نداره.
وسایل را از روی کابینت برداشت و روی میز وسط اشپزخانه گذاشت و گفت: پس من غذا رو اماده می کنم.
_ کمک نمی خوای؟
متعجب پرسید: مگه اشپزی بلدی؟
سیاوش لبخندی زد و گفت: البته.یه مدت توی یه رستوران کار می کردم.با اشپزی بیگانه نیستم.
متحیر گفت: به نظر من تو دنیایی از عجایبی.پس تو چه کاری بلد نیستی؟
سیاوش خندید و گفت: اینکه دل دختر زیبا و فریبایی رو ببرم.
سرخوش و با شیطنت گفت: مطمئن باش که حتما دلش رو بردی چون با رفتارهای تو،امکان نداره دختری بهت علاقمند نشه.
_ امیدوارم.خب حالا مایلی غذا بذاریم؟
_ بدم نمیاد.پس من سوپ جو می ذارم و تو هم...
سیاوش پرسید: با اسپاگتی موافقی؟
نگاهش کرد و گفت: اگه وسایل رو داشته باشی چرا که نه!
_ پس تو سوپ بذار من هم اسپاگتی.بعد از پختن می فهمیم دستپخت کدوممون بهتره.
سپس با چشمانی که از فرط شیطنت می درخشیدند و با حالتی طنز گفت: فقط بعد از خوردن غذا، امیدوارم گریه ات نگیره.
_ یعنی دستپختت این قدر بده؟
سیاوش سرش را به گوش او نزدیک کرد و گفت: نگو که متوجه منظورم نشدی.چون اصلا ظاهرت نشون نمی ده.
از سر شوق خندید و گفت: چی می شد اگه کمی بی پرده تر از این حرف می زدی ؟ چون من هیچ وقت به منظور واقعی تو پی نمی برم.
سیاوش به خود امد.نزدیک بود کنترلش را از دست بدهد و حرفهایی بزند که نباید .به چشمان او خیزه شد و گفت: یه روزی که شایدم زیاد دور نباشه همه چیز رو بی پرده بهت می گم.مطمئن باش، ولی تا اون موقع به وقت نیاز دارم.
_ کاش این قدر مغرور و خوددار نبودی که حتی منو هم وادار به اعتراف کنی.
سیاوش پوزخندی زد و گفت: تو که قبلا از این صفت خیلی خوشت می اومد.
لبخند شیطنت امیزی برلب اورد و گفت: به قول خودت قبلا خوشم می اومد، البته حالاش هم بدم نمیاد.فقط در مورد مرده...! اخه اونا رو خیلی مرموز می کنه.
سیاوش مستقیم به چشمان او نگریست.در نگاه سیاوش چیزی بود که حس کرد قلبش فرو ریخت.گونه هایش گلگون شدند و بی اختیار یک گام به عقب گذاشت و با لکنت گفت: بهتره دست به کار بشیم وگرنه ناهار بی ناهار.
سیاوش دست لای موهای حلقه ای و تابدارش فرو برد و انها را به عقب زد و گفت: اره.بهترین کار همینه.
شیدا قابلمه ای را دراورد و وی میز گذاشت، در حالی که حواسش اصلا سر جایش نبود.چرا نگاه سیاوش، ان گونه بود؟
دلتنگ مشغول نوشتن خاطراتش بود که قلمش دیگر ننوشت.خودکار را چندین بار روی ورقه حرکت داد تا شاید بنویسد، ولی نمی نوشت. معلوم بود که تمام شده است.خودکار را روی میز کوبید و از جا برخاست تا از اتاق سیاوش خودکار دیگری بردارد، چون تا انجایی که او فهمیده بود، سیاوش حتی در اینجا هم دست از کار بر نمی داشت و مدام در حال نقشه کشی و فعالیت بود.از پله ها بالا رفت و به اتاق کار او که اخرین اتاق و ته هال بود، رفت.ان را گشود و وارد شد.اتاق مخصوص مهندسین فعال، جلوی چشمانش بود.به طرف میزکار او رفت و دنبال خودکارها گشت، ولی فقط قلم های مخصوص نقشه کشی در لیوان سفالی دیده می شد.کشوی میز او را کنار کشید، ولی انجا هم خودکار پیدا نکرد.می خواست برگردد که چشمش به کمد چوبی نسبتا بزرگی افتاد که گوشه اتاق بود.شاید انجا چیزی پیدا می کرد.بی اراده به ان سو رفت و در کمد را بازکرد. فکر می کرد الان طبقه های چوبی خواهد دید، ولی درون کمد هیچ چیز دیده نمی شد جز وسایل نقاشی.چوب نقاشی و تابلو.روی همه شان را هم پارچه پوشانده بودند.کنجکاو پارچه را از رویشان کنار زد و یکی از تابلوها را برداشت، ولی وقتی تصویر تابلو را نگاه کرد ، اه از نهادش برخاست.این که خودش بود.تصویری از او با چشمانی سرمه ای رنگ و موهایی به رنگ کهربا که در باد پخش شده بودند. شاخه گل سرخی هم به موهایش زده شده بود.خودش را تا ان اندازه زیبا و رویایی باور نداشت.باورش نمی شد که سیاوش چنین طبع و ذوقی داشته باشد.نقاشیهای را که او می کشید قبلا دیده بود، ولی هرگز تابلویی از او ندیده بود.تابلو را کناری گذاشت و تابلوی دیگری را خارج کرد.این هم تصویر خودش بود و وقتی دقیق نگاه کرد، متوجه شد که لباس تنش چقدر اشناست.به یاد اورد این لباس را وقتی سیاوش بعد از سالها به ایران بازگشته بود در برداشت.با کمی دقت، جمله ای را در زیر تصویر مشاهده کرد و زمزمه وار خواند:
در تن ما ز ازل، عشق توبا جان سرشت ، تا ابد عشق تو بیرون نرود از سرما
مات و مبهوت به نوشته می نگریست.مسخ شده ، انگشتان لرزانش را روی ان حرکت داد و ان را به دیوار تکیه داد.سپس تصویر دیگری را نگاه کرد.با خطی خوش در پایین ان نوشته شده بود:
عاشقان تو همه نام و نشانی دارند ، ان که در کوی توبی نام و نشان است منم
بیکباره به خود اغمد. همه چیز مثل اینه ای روشن، جلوی چشمانش نمودار شد.پس عشقی که سیاوش ان گونه از ان صحبت می کرد... خودش بود! چطور تا ان لحظه نفهمیده بود؟ چقدر احمق بود که متوجه این موضوع نشده بود.ولی چطور باید متوجه می شد؟ سیاوش همیشه در نظرش یک برادر بود و نه بیشتر.فقط یک برادر.حالا می فهمید.حالا متوجه می شد چرا سیاوش تا ان اندازه نسبت به او تعصب دارد.چرا خبر ازدواجش با حمید ان قدر در نظر او تلخ و گزنده جلوه گر شد.حمید...! یاد حمید چون تلنگری به مغزش خورد.وقتی ازدواج کرد، چرا سیاوش به مراسمش نیامد؟ چرا وقتی که از حمید صحبت می کرد صورت او رنگ می باخت و گونه هایش گلگون می شدند؟ چرا وقتی که به از یا دبردن حمید فکر می کرد سیاوش را مشوق خود می دید؟ اه... چطور نفهمیده بود؟ وقتی دقت می کرد می دید رفتار سیاوش مثل اینه نشان می داد. خشم و عتابش، شادی اش، نگاه تحسین برانگیزش، تعاریفش، سخنان و این که همیشه جلوی دیگران از او طرفداری می کرد. چرا همیشه بهترینها را برای او می خواست، چرا هیچ گاه نمی توانست جلوی خواسته اش دفاعی بکند، اه... سیاوش بیچاره! اون تا این حد عاشق من بود و من نفهمیدم؟ چه زجری کشیده.سیاوش بینوای من... اه خدایا... چطور از یاد بردم که سیاوشی در نزدیکیم زندگی می کند، سیاوش مهربان و دوست داشتنی اش را از یاد برده بود.چگونه توانسته بود او را از یاد ببرد؟ اندیشید، ( خداوندا مرا ببخش.چقدر ناخواسته اسباب رنج او را فراهم کرده ام. چقدر بدون انکه متوجه باشم او را ازده ام.) بقدری در افکار خود غرق بود که صدای خاموش شدن ماشین و بعد از ان، صدای پاهایی را که روی موزائیک ها را می رفتند، نشنید.سیاوش به طبقه بالا رفت تا لباسهایش را عوض کند که متوجه اتاق کارش شد که درش باز بود. کنجکاو به ان سو رفت و با دیدن شیدا که سرپا ایستاده و در حال تماشای تابلو بود مبهوت ماند.ضربه ای که دست او ناخواسته به در نواخته بود، ناله کم جانی داشت که شیدا را به خود اورد. نگاهش به عقب برگشت و بعد ، با چشمانی پر از اشک، او را نگاه کرد.

</b>

  #112  
قدیمی 25/03/2012
آواتار میرمهنام
میرمهنام میرمهنام آفلاین است
آماده دریافت درجه
 

نام: وحید پاشایی
جنسيت: مرد
شغل: کارمند
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: لیسانس ادبیات ودیپلم گرافی
پست: 2,757
سپاس: 206
از این کاربر 607 بار در 419 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 192,559
<b>
فصل بیست و دوم

هردو رو بروی هم ایستاده بودند.هردو سخت ناباور و شرمزده.صورت سیاوش از شدت خجالت سرخ شده بود و شدا با صورتی سرخ از شرم نگاهش می کرد.نگاهش روی تالوی دستش افتاد.حداقل از ان احساسی که در ان لحظه نسبت به سیاوش داشت، او را اندکی جدا می کرد.سیاوش بسختی نگاه از او برگرفت و زیر انداخت. هردو تا سر حد مرگ شرمزده بودند. شیدا اب دهانش را بی اختیار قورت داد. تابلو هنوز در دست لرزانش بود. اشک از چشمانش، بی اختیار فرو چکید.سیاوش به خود امد. سرش را بالا گرفت.طره ای از موهای سیاهش روی پیشانی افتاد و فرم زیبایی به صورت بیرنگ اش بخشید. شیدا بدون حرف ایستاده بود و تابلو را نگاه می کرد.سیاوش یک گام به او نزدیک شد و اهسته پرسید: اونو از کجا اوردی؟
با شنیدن صدای او، سر بلند کرد و یک لحظه نگاهش کردونگاهشان درهم گره خورد. نگاهش را از او دزدید و نجواگونه پرسید: چرا؟
جوابهای بسیاری برای چرا داشت، با این حال سکوت کرد و لب باز نکرد. تابلو را کناری گذاشت و همان طور که اشک می ریخت، گفت:
_ نمی خوای چیزی بگی؟ تا کی می خوای سکوت کنی؟
سیاوش نگاهش را به او دوخت. احساس خوشی نداشت.اهسته گفت: من... من...
_ چرا هیچ وقت چیزی نگفتی؟ هان... تا کی؟
به سوی او رفت و با نگاهی به چشمان او که حالا غرق در اشک بودند گفت: خواهش می کنم شیدا... باورکن.من... من هیچ وقت نمی خواستم ناراحتت کنم...
خشمگین به چشمان او زل زد و گفت: ناراحت؟ تو می دونی با من چه کردی؟ چطور تونستی این کار رو بکنی؟ چرا هیچ وقت هیچ حرفی نزدی؟
سیاوش بازوهای شیدا را گرفت، ولی سیدا عصبانی بازوهایش را از حصار دستهای او خارج کرد.سیاوش یک بار دیگر بازوهای او را گرفت. این با ان قدر محکم که شیدا توان خارج کردن دستهایش را از حصار دستهای او نیافت: من هیچ وقت هیچ قصدی نداشتم.هیچ وقت.قسم می خورم.
میان گریه، ناراحت و خشمگین گفت: این عذر بدتر از گناهه.اگه این طوره چرا این همه سال مخفیش کردی؟ ایا من گناهی داشتم که نمی دونستم تو کی هستی؟ اره، گناهکار بودم؟
سیاوش عصبانی به چشمان او خیره شد و گفت: لعنتی... چرا هیچ وقت نفهمیدی که جرات حرف زدن با تو رو ندارم؟ چی باید بهت می گفتم؟ که من یه پسر یتیمم؟ شیدا بدون جواب گریه می کرد.سیاوش گفت: بسن کن.تا کی می خوای گریه کنی؟ اخه تا کی؟
شیدا جواب نمی داد و فقط می گریست. سیاوش شانه های او را گرفت و گفت: خواهش می کنم گریه نکن.باشه شیدا، بس کن.شانه های شیدا هنگام گریه تکان می خوردند.سیاوش بی اختیار سر او را بغل کرد و درحال نوازش موهای او گفت: گریه نکن. خواهش می کنم شیدا بس کن.
شیدا به خود امد. سریع خود را از حصار دستهای سیاوش خارج کرد.با چشمانی پر از اشک به او خیره شد و گفت: هیچ وقت به خاطر این کار نمی بخشمت. تو به من دروغ گفتی.هرگز... هرگز نمی بخشمت.
سیاوش به او نزدیک شد و صدایش کرد: شیدا!
مثل برق از کنار او گذشت و تا درگاه اتاق پیش رفت.انجا به عقب برگشت و با صدایی که از تاثیر بغض می لرزید، گفت:
_ کاش کمی صداقت داشتی!
و رفت.سیاوش هم چنان مبهوت و مسخ شده، رفتن او را نگاه می کرد. ایا گناهی مرتکب شده بود؟ ایا عشق گناه بود؟ اگر بود او گناهکارترین موجود دنیا بود.
خودش را روی تخت انداخت و های های گریست، عذاب اور است که یک نفر کسی را تا این حد دوست بدارد، ولی ...نتواند به او بگوید. این درست بود که او عاشق سیاوش بود.سیاوش با ان جدیت و شوخیهایش، سیاوش با ان چشمان سیاه و خمارش، سیاوش مهربان و سیاوش با ان همه رفتارهای باورنکردنی اش، ولی... او هرگز انتظار چنین چیزی را نداشت. دوست داشت سیاوش زودتر از اینها به او می گفت، نه وقتی که با یک بار شکست در دوست داشتن، نا امید شده بود.نه وقتی که حس می کرد نمی تواند از دوست داشتنی ها دل برکند.هیچ گاه نمی توانست این اطمینان را به خود داشته باشد که اگر به کسی دلبسته شد، او را از دست ندهد.سیاوش را دوست داشت.وقتی فکر می کرد لحظاتی قبل، چه حرفهایی به او زده و چگونه غرور او را خرد کرده است از خودش بدش می امد.از رفتارش بیزار شد.ادای دخترهای عقده ای را دراورده بود، ولی حقیقت ان بود که او به خاطر این راز پنهانی نبود که ناراحت بود، به خاطر احساسی بود که به سیاوش داشت.او هیچ گاه عاشق حمید نبود و حالا می فهمید که سالها بی ان که خودش بداند عاشق سیاوش بوده است، ولی دیگر چه فرقی می کرد؟ او خودش به سیاوش گفته بود که همه چیز تمام شده است.صداقت سیاوش را زیر سوال برده بود، چیزی که می دانست تنها چیزی است که سیاوش نسبت به ان حساسیت دارد. اندیشید،( شاید این طوری بهتر باشه، ولی چطور؟) چقدر احمقانه رفتار کرده بود.چقدر زود در مورد او قضاوت کرده بود و چقدر ظالمانه! چطور توانسته بود زحمات سیاوش، محبتهایش، مهربانیش و صداقتش را از یاد ببرد؟ چطور توانسته بود با او تا ان درجه غضبناک حرف بزند و او را از خود برنجاند؟ او را از خود براند و ان گونه غرورش را بشکند.چنان در افارش شناور بود که متوجه نشد کی به خواب رفت.میان گریه، کم کم ارام شد و به خواب رفت.
همه فضای اتاق در محاصره سیاه تاریکی بود.پلکهایش را از هم بازکرد و گیج و منگ به اطراف نگریست.غلتی زد و اباژور كنار تخت را روشن كرد.چشمانش را از ان همه اشکی که ریخته بود می سوخت.قلبش هم می سوخت.بیشتر از ان! پلکهایش را دوباره روی هم گذاشت و سعی کرد همه چیز را به دست فراموشی بسپارد، ولی نمی شد.بی حوصله از تخت پاین امد و به طرف کلید برق رفت و ان را روشن کرد. نور ملایمی فضای اتاق را روشن کرد.نفس سنگینی کشید و با تقویت اعتماد به نفس از اتاق خارج شد.سیاوش را خومب می شناخت.می دانست به این گونه مسائل تا چه حد حساس است و مسلما او نیز از اتاق خارج نشده است، ولی روشنایی لوسترها او را در حدسش سست کرد.یکباره به یاد سیامک افتاد.چطور توانسته بود او را فراموش کند؟ شتابان به اتاق او رفت و در را کمی بازکرد.سیامک در اتاقش نبود.نفس راحتی کشید و از پله ها پایین امد.از ظهر تا ان هنگام لب به چیزی نزده بود، به همین خاطر احساس گرسنگی می کرد.اشتهای نداشت، ولی معده اش بدجوری مالش می رفت.به اشپزخانه رفت.همه چیز مرتب سرجایش بود و از تمیزی برق می زد.به طرف یخچال رفت و درش را بازکرد.جعبه شیرینی را به همراه شربت پرتقال خارج کرد و روی میز گذاشت.با بی میلی شیرینی کوچکی را از درون جعبه برداشت و به دهان گذاشت و با جرعه ای نوشیدنی فرو داد.بی حال و حوصله به نظر می رسید.وقتی یاد ان ماجرا افتاد، صورتش یکبار قرمز شد.سرخی شرم، گونه هایش گلگون کرد و دستهایش را به لرزش واداشت.میلی به غذا نداشت.وسایلی را که از یخچال دراورده بود برداشت و داخل ان گذاشت و دوباره روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت.صدای به هم خوردن در ورودی سالن، ا را به خود اورد.سریع از جا بلند شد و با تک سرفه ای سعی کرد به خودش مسلط شود.اب دهانش را قورت داد و با دست موهای پریشانش را مرتب کرد.سیامک با سبدی پر از میوه وارد اشپزخانه شد و در حالی که دستانش را تکان می داد تا وسایل جلوی دست و پایش را ببیند ارام جلو می رفت.به طرف او رفت و با گفتن خسته نباشید، او را متوجه خود کرد.سیامک با خوشروییی جواب او را داد و دستش را در دست او گذاشت تا به طرف صندلی اش، راهنماییش کند.شیدا او را روی صندلی نشاند و سبد میوه را از دستش گرفت و روی ظرفشون گذاشت و رو به او گفت: دستتون درد نکنه با این میوه چینی تون.اتفاقا می خواستم ازتون خواهش کنم که کمی میوه بچینید.
_ پس خوب کاری کردم که قبل از گفتن تو دست به کار شدم.راستی... تو سیاوش رو ندیدی؟
تعجب گفت: من؟ من که خیلی وقت بود خوابیده بودم.تو بهتر باید بدونی.
_ این طور نیست چون من از ظهر سیاوش رو ندیدم.
با نگرانی پرسید: پس... یعنی سیاوش کجاست؟
صدای ترمز ماشینی او را متوجه خود کرد.به طرف پنجره اشپزخانه رفت و با دیدن پراید زیتونی رنگ سیاوش، نفس اسوده ای کشید.برای لحظاتی، به این فکر افتاده بود که مبادا سیاوش اندو را انجا تنها گذاشته و به شهر برگشته باشد.هرچند مطمئن بود که این کار را نمی کند، با این حال نمی دانست چرا یک لحظه چنین فکری به ذهنش رسید.سیاوش از ماشین پیاده شد، ولی تنها نبود.دختر بچه کوچکی همراه او از ماشین پیاده شد.دختربچه ای که وقتی نور سردر تراس به صورتش تابید، چهره شادی را دید.خوشحال از کنار پنجره دور شد و خطاب به سیام گفت:
_ سیاوش اومد.
_ از صدای ماشین فهمیدم.
_ یه مهمون هم اورده.
_ مهمون؟ خدای من... نکنه شما...
متوجه شد که او خیال دارد چه بگویم . بنابراین حرفش را قطع کرد و گفت :
_نه ... تو نمی شناسیش . دختر منه . شادی
_دختر تو ؟
باخوشجالی گفت :
_مگه برات نگفتم ؟
سیامک با به یاد اورنش گفت :چرا ،چرا ... پاک فراموش کرده بودم...
با شادمانی رو به او کرد و گفت: اگه اجازه بدی و ناراحت هم نشی برم پیشوازش.دیروز پشت تلفنی ازم گلاهیه کرد.
سیامک با لبخندی دوستانه گفت: باشه.برو، ولی بعدش هم منو به این خواهرزاده عزیزم معرفی کن.
لبخندی زد و از اشپزخانه خارج شد.همان لحظه که او پا به سالن نشمین گذاشت، شادی هم به همراه سیاوش وارد سالن شدندشادی با دیدن او با خوشحالی نامش را خواند و دستش را از دست سیاوش بیرون اورد و به طرف او دوید: مامان شیدا! مامان شیدا!
روی پاها نشست و دستهایش را برای دربرگرفتن او از هم بازکرد.شادی با شادمانی زیاد خودش را دراغوش او انداخت و دستهایش را دور گردن او حلقه کرد.هردو گونه های یکدیگر را بوسیدند.شادی دوباره صورت او را بوسید و گفت: اون قدر دلم واسه ات تنگ شده بود که خدا می دونه.
با مهربانی او را بیشتر به خود فشرد و گفت: منم همین طور.اتفاقا خیال داشتم همین فردا بیام پیشت.
_ نمی خواد، چون قبلش سیاوش جون اومد دنبالم.
متوجه سیاوش شد.داشت حرکات اندو را می پایید.از روی زمین بلند شد و رو به او گفت: ممنون که شادی رو اوردی اینجا.
شانه اش را کمی بالا انداخت و گفت: دلم واسه اش تنگ شده بود و ترجیح دادم به جای اینکه هر روز یه نوبت بهش سر بزنم، بیارمش اینجا.
بهت زده به چشمان او خیره شد، ولی سیاوش او را نگاه نمی کرد.معلوم بود که از رفتار صبح او دلخور و ناراحت است که این گونه رفتار می کند.سعی کرد ناراحتی اش را نشان ندهد.دست شادی را گرفت و پرسید: ببینم، می خوای با بردار من دوست بشی؟
_ برادر تو؟ ولی من که سیاوش جون رو می شناسم و باهاش دوستم.
_ نه.یه برادر دیگه ام.
به چشمان کنجکاو شادی نگاه کرد و او را به طرف اشپزخانه برد.مراسم معارفه بین سیامک و شادی با سرخوشی به پایان رسید.سیاوش چند پرس غذایی را که گرفته بود روی کابینت گذاشت و گفت: فکر کردم بد نباشه چند پرس چلو مرغ بگیرم.
بدون نگاه به غذاها گفت: احتیاجی نبود بگیری. برای شام یه چیزی درست می کردم.
انگار هرکدام می خواست طرف دیگر را وادار به اعتراف اشتباهش بکند. سیاوش پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
_ بله می دونم که می تونی، ولی فکر نمی کنم شادی چندان مایل باشه وقتی تو اندوهگین و ناراحتی، در حال پختن غذا ببیندت.
قلبش شکست. چقدر خوب به نقطه ضعف او اگاه بود که این گونه عذابش می داد.بسختی خودش را کنترل کرد تا اشکش جاری نشود.سعی کرد تاثیر بغض را در گلویش و در صدایش مخفی بدارد گفت: در این صورت، بهتره کنار شادی بمونی و از مصاحبت با اون لذت ببری.
سیاوش متوجه او بود.به نیمرخش نگاه کرد.شیدا هم بی اختیار به سمت او برگشت تا ببیند چه می خواهد بکند که نگاهشان درهم امیخت و هردو در یک زمان نگاهشان را از هم دزدیدند.سیاوش با لحنی نرمتر از قبل گفت: کمکت می کنم تا شام رو اماده کنی.
و منتظر نماند و ظروف غذا را از کابینت خارج کرد و به طرف میز رفت.شیدا لیوانی اب برای خود ریخت و ان را لاجرعه سر کشید.حداقل باعث می شد بغضش را فرو دهد و جلوی سیاوش اشکش جاری نشود.غذا را روی میز گذاشت و بعد از کشیدنش مشغول خوردن شدند.سر غذاخوردن فقط با غذا بازی می کرد.سیاوش که رفتار او را زیر نظر داشت، غذایش را می خورد.زیاده روی کرده بود، ولی در مقابل شیدا باید این گونه رفتار می کرد. لیوانی نوشابه برای خود ریخت و رو به شادی نگاه کرد. شادی ارام پرسید: مامان حالش خوب نیست؟
لیوانش را تا نیمه خورده بود، روی میز گذاشت و گفت: چرا، خوبه.
_ پس چرا غذاشو نمی خوره؟
شیدا که صدای انها را شنیده بود ر به او گفت: قبل از امدن شماها غذا خوردم، اینه که گرسنه نیستم.
می خواست طوری به سیاوش بفهماند که به خاطر کار او نیست که بی اشتهاست.با این حال سیاوش متوجه شد، پوزخندی تمسخرامیز را حواله او کرد.از روی صندلی بلند شد و خطاب به سیامک گفت: قرار شد فردا ببرمت بیمارستان وبهت گفتم که قبلا امادگیشو پیدا کرده باشی.
سیامک به جهت صدا برگشت و پرسید: دکتر چیز دیگه ای نگفته؟
متوجه بود که او به خاطر چه کنجکاو است، ولی چیزی نگفت و رو به او گفت: چیزی که قابل توجه باشه نه.امش خوب استراحت کن تا برای فردا سرحال باشی.سیامک سرش را به طرف غذایش چرخاند و در همان حال تکان کوچکی نیز به ان داد. سیاوش با لبخندی به روی او، ظرف غذایش را برداشت و در ظرفشویی گذاشت، سپس رو به شادی گفت: شادی جون... نمی خوای بخوابی؟
_ به مامان کمک کنم بعدش می خوابم.
سیاوش به شیدا نگاه کرد.شیدا رو به شادی با محبت گفت: ممنونم عزیزم، ولی بهتره با سیاوش بری. خودم کارها رو می کنم.
سیاوش به جای شادی گفت: بهتره ما کمک کنیم. تنهایی خسته می شی.
ناخوداگاه نگاهش کرد. لحنش سرد بود، ولی نوعی مهر پنهان در ان دیده می شد.سرش را تکن داد و گفت: نمی خواد.خودم کارها رو می کنم.
سیاوش چهره سخت و خشنی به خود گرفت و گفت: حتی توی این کار هم سر سختی می کنی؟
مغرور نگاهش کرد.سیاوش پوزخندی زد و گفت: خیلی خب... حالا که این طور می خوای حرفی نیست، شادی... با من میای؟
شادی به شیدا نگاه کرد.شیدا سرش را به نشانه موافقت تکان داد و شادی دستش را در دست او گذاشت و همگام با سیاوش از اشپزخانه خارج شدند.سیامک هم بعد از رفتن انها بلند شد و رو به شیدا گفت: شب بخیر.
_ می ری اتاقت؟
_ اره.برای فردا می خوام از همیشه سرحالتر باشم.
دست او را گرفت و با لحن اطمینان بخشی گفت: نگران نباش. همه چیز درست می شه.
سیامک به تلخی لبخند زد و دستش را از دست او بیرون اورد و زمزمه وار گفت: امیدوارم.خب دیگه این دفعه... شب بخیر.
جواب شب بخیر او را داد و راهی اش کرد، سپس به طرف ظرفشویی برگشت.بعد از شستن ظرفها برای سر زدن به شادی به اتاقها سرک کشید و او را در اتاقی کنار اتاق سیاوش یافت.اهسته در را بازکرد و داخل رفت. شادی در رختخوابش مثل فرشته ها به خواب رفته بود.نور ملایم اباژور به صورتش می خورد و او را زیباتر از همیشه نشان می داد.خم شد و گونه او را بوسید و بعد از نوازش موهای سیاه و مواجش که دور بر صورتش را پر کرده بودند، از جا برخاست که برود، ولی صدای سیاوش مانع شد: اینجا چه می کنی؟
به طرف او برگشنت.در درگاه ایستاده بود و صدایش هم تا سر حد ممکن پایین بود.نگاهش را از برگرفت و گفت: اومدم بهش سر بنم.
_ بیدارنشده؟
راه افتاد و گفت: نه. راحت خوابیده.
جلوی او رسید و طوری نگاهش کرد که یعنی از جلوی در کنار برود، ولی سیاوش گفت: می خوام باهات حرف بزنم.
_ حالا؟ ولی من الان خسته ام و می خوام برم استراحت کنم.
_ نگران نباش. زیاد وقتت رو نمی گیرم.
نگاهش کرد و چون از چشمان او چیزی نفهمید با سر قبول کرد.در اتاق شادی را بست و همراه او به طرف مبلها رفت.سیاوش روی مبل نشست، ول او ترجیح داد روی پله ای که سالن نشمین را از اتاق خوابها جدا می کرد بنشیند.سیاوش خشک و جدی نگاهش کرد.سرمای نگاهش، برودت وحشتناکی در جان شیدا ایجاد می کرد، با این حال با تظاهر به بی تفاوتی و خونسردی، دستهایش را زیر بغل برد و به او چشم دوخت. سیاوش هم چنان نگاهش می کرد.انگار در حال کالبدشکافی جزئیات او بود.شیدا معذب از نگاه او، نگاهش را به گلدان گلی که نزدیک بود دوخت.منتظر بود هر حرفی را از سیاوش بشنود جز ان: موضوع مربوط به شادیه.
متعجب چم به او دوخت . پرسید: شادی؟ منظورت چیه؟با شادی می خوای چه کار کنی؟
_ خوب اون... دختر من محسوب می شه و من هم...
_ می دونی که اون دختر تو نیست.
_ درسته... اون بچه من نیست، ولی سرپرستش من هستم و...
_ تو نیستی! سرپرست قانونی و قیم اون، من هستم.
نگاهش کرد و پرسید: منظورت از این حرف چیه؟
پاهای بلندش را با بی خیالی، روی هم انداخت: من خیال دارم یه مدتی از اینجا دور باشم.شاید برم خارج.ایتالیا،انگلیس، فرانسه.نمی دونم، ولی به هر حال می خوام برم و چون خیلی به شادی وابسته ام نمی تونم اونو اینجا بذارم، پس با اون م رم.
متحیر به او خیره شد.چقدر خونسرد صحبت می کرد. خونسرد و بی اعتنا به احوال او.عصبانی گفت: متوجهی چی می گی؟ شادی بچه منه.
_ نه اون بچه تو نیست. تو هیچ نسبتی با اون نداری، ولی من... چرا. همون طور که بهت گفتم خیال ندارم بدون شادی جای برم، بنابراین اونو با خودم همراه می برم.
از جا بلند شد و ناراحت گفت: تو این حق رو نداری. من هم به شادی علاقمندم.خیلی بیشتر از تو.تو این اجازه رو نمی تونی به خودت بدی که چون سرپرست قانونی شادی هستی، اونو از من جدا کنی.
_ پس می شه بهم بگید در غیر این صورت باید چه کار کنم؟
_ شادی پیش من می مونه.تو هم می تونی هرجایی که خواستی بری.
سیاوش از روی مبل بلند شد و جدی گفت: همون طور که بهت گفتم خیال ندارم با کسی جز شادی برم. پس بهتره زودتر خودت رو برای جدایی از اون اماده کنی.اینها رو که گفتم برای این بود که قبلش به خودت مسلط بشی و دوری ا اون رو راحت تر تحمل کنی.
با خود اندیشید،( خوبه که هنوز کمی به فکری!9 با این اندیشید، رو به او خونسرد و بی خیال گفت: از این که این قدر بهم لطف داری متشکرم، ولی همون طور که گفتم شادی کنار من می مونه.
سیاوش پوزخند تمسخرامیزی زد و به طرف او رفت.شیدا هم ایستاد. روبروی شیدا که رسید، با نگاهی به چشمان خشمگین او گفت:
_ حداقل در این یک کار لجبازی و سر سختی نکن.
_ من نه لجبازم و نه سر سخت. فقط نمی خوام شادی ازم دور بشه.
سیاوش اندوهگین و غم گرفته گفت: دارم کم کم به شادی هم حسودی می کنم که حداقل این قدر به فکرشید.
قبل از انکه فرصت کند حرفی بزند، سیاوش از کنارش گذشت و به طرف اتاقش به راه افتاد.در حالی که او با خود می اندیشید،( کاش می فهمیدی دلیل این کارم چیه.)

</b>

  #113  
قدیمی 25/03/2012
آواتار میرمهنام
میرمهنام میرمهنام آفلاین است
آماده دریافت درجه
 

نام: وحید پاشایی
جنسيت: مرد
شغل: کارمند
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: لیسانس ادبیات ودیپلم گرافی
پست: 2,757
سپاس: 206
از این کاربر 607 بار در 419 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 192,559
<b>
فصل بیست و سوم

دکتر اخرین تکه باند را هم از جلوی چشمان سیامک برداشت و رو به پرستار دستور داد چشمان او را شست و شو دهد.صابری دکتر سیامک رو به او گفت: حالا اروم اروم چشماتو واکن!سیامک با اضطراب، پلکهایش را ارام از هم گشود، ولی لحظاتی بعد دوباره، روی هم گذاشت. دکتر گفت: یک بار دیگه امتحان کن.اصلا هم نترس.سیامک با کشیدن نفس عمیق دیگری، پلکهایش را از هم بازکرد.دکتر پرسید:

_ چیزی می بینی؟
سیامک چشمانش را در قاب به حرکت دراور، ولی بعد با صدای بغض الود گفت: هیچی!
دکتر چراغ قوه کوچکی را به دست گرفت و بعد از روشن کردن جلوی چشمان او نگه داشت و گفت: چیزی تشخیص نمی دی؟
سیامک با انفعال سرش را تکان داد و این بار ناراحت تر از قبل گفت: نه.هیچی!هیچی! فقط سیاهی می بینم.فقط سیاهی.
شیدا با چشمانی اشک الود به سیاوش نگریست.سیاوش لبخند اطمینان بخشی برلب اورد.شیدا دست سیامک را به دست گرفت و گفت:
_ سعی کن داداش.من مطمئنم که می بینی.مطمئنم.
_ هیچی... هیچی!
دکتر رو به سیامک گفت: چشمات رو ببند، هر وقت که گفتم اروم بازکن.
_ من هیچی نمی بینم دکتر... هیچی!
_ ناامید نباش.خدا کمکت می کنه.حالا چشمات رو ببند.خوبه.حالا سعی کن توی خیالت یه پرده سیاه جلوی چشمات بکشی.اها... حالا اون پرده اهسته کنار می ره. خوبه! چشمات رو بازکن.اهسته بازکن.سعی کن ببینی.به خودت اطمینان بده که می بینی.
سیامک خسته و ناامید پلکهایش را از هم بازکرد، ولی نور شدیدی که چشمانش را زد موجب شد پلکهایش دوباره روی هم بیفتند.دکتر با شادمانی گفت: بازکن.چشمات رو بازکن.سیامک مطمئن تر و امیدوارتر از قبل ، پلکهایش را گشود.نور چشمانش را می زد، با این حال سعی کرد پلکهایش را نبندد.لحظاتی بعد چهره دکتر و شیدا که در هاله ای از نور سفید و زرد قرار داشتند باعث شد با خوشحالی بگوید:
_ می بینم. می بینم.
شیدا از شوق به گریه افتاد.سیامک دست به سوی او درازکرد و دستش را گرفت و در حالی که خودش هم اشک شوق می ریخت گفت:
_ می بینم شیدا. می بینم.
به سیاوش نگاه کرد.اشک در چشمان او هم جمع شده بود.دکتر دست بر شانه سیامک نهاد و گفت: دیگه گریه نکن.اشک ریختن برات ضرر داره.
سیامک سعی می کرد احساساتش را تحت کنترل بگیرد و گریه نکند، اما با وجود سوزشی که در چشمش احساس می کرد، این کار ممکن نبود. دکتر که حال او را این گونه دید، سياوش را کناری کشید و در گوش او چیزی گفت.سیاش هم با سر صحبتهای او را تایید کرد. دکتر با خداحافظی از انها همراه پرستار از اتاق خارج شدند.شیدا رو به سیامک با صدایی که به خاطر بغض، گرفته و مرتعش بود گفت:
_ دیدی بهت گفتم دوباره قادر به دیدن خواهی بود.
_ می دونم خواهر کوچولو . تو هیچ وقت دروغ نمی گی. می دونم!
_ فردا برات یه جشن می گیریم و همه رو دعوت می کنیم بیان ویلامون.باید این روز رو جشن گرفت.
_ باورم نمی شه.یعنی من می تونم فردا مینا و بچه ها رو ببینم؟ خدایا...
صدای شادی درامد:پس من چی؟ چرا هیچ کس یه ذره به فکر من نیست؟
سیامک مات و مبهوت به او نگاه کرد.سپس رو به شیدا پرسید: این... همون شادی نیست؟
شیدا دست شادی را گرفت و او را به طرف سیامک کشید و گفت: چرا .خودشه.
سیامک اغو بازکرد تا او را بغل کند.بعد از بغل کردن شادی با اشتیاق گفت: هیچ فکر نمی کردم که این بچه این قدر قشنگ باشه.
شادی با نارضایتی گفت: وقتی با یه خانم متشخص حرف می زنن، نمی گن بچه. اسمشو صدا می کنن.
هرسه با هم خندیدند.سیامک پیشانی او را بوسید و در حال خنده گفت: بله بله. منو ببخشید که بهتون توهین کردم شادی خانم.
شادی با شیرین زبانی گفت: خدا ببخشه.
سیامک با شوق او را بیشتر به خود فشرد و میان خنده با سر تایید کرد. لحظاتی بعد چهارتایی از بیمارستان خارج شدند، در حالی که شیدا از روی صندلی عقب به سیامک می نگریست انگار بیست سال جوان شده بود.
نفس عمیقی کشید و هوای عطراگین سالن را استشمام کرد.سالن از بوی گلهای تازه چیده شده از باغ، پر بود.به طرف گلدانها بزرگ گل رفت و با دستمال روی برگها دست کشید.کارش تمام شده بود.نگاه دیگری به اطراف کرد و از جا برخاست تا به اشپزخانه برود و به غذاها سر بزند.غذای باب میل بچه ها و بزرگترها روی گاز درحال جا افتادن بود.در قابلمه را برداشت و با نگاهی به غذا، کمی از ان را چشید، سپس در قابلمه را سرجایش گذاشت و به طرف سبد میوه رفت.زهره خانم که همراه شوهرش همین یک هفته پیش از سفر بازگشته بودند، وارد اشپزخانه شد و محترمانه پرسید: کمک نمی خواهید شیدا خانم؟
دستمال تمیزی برداشت و صندلی ای را عقب کشید تا بنشیند. رو به و با مهربانی گفت: نه.ممنونم.شما از صبح دارید کار می کنید. دیگه راضی به زحمت شما نیستم.
زهرخ لبخندی زد و گفت: چه زحمتی؟ بدون رودربایستی اگه خدمتی از دست برمیاد، بگید و خودتون رو خسته نکنید. به خدا این قدری که شما از صبح کار کردید من شرمنده شدم.
_ دشمنتون شرمنده.این چه حرفیه؟کارکردن که چیز بدی نیست.
سماور صدا می کرد.شیدا میوه ها را خشک کرد و گفت: اگه می شه شما چای دم کنید.ممنونم.
زهره به طرف سماور رفت و بعد از برداشتن قوری، مشغول دم کردن چای شد.بعد از پایان کارش به شیدا نگاه کرد. انگار پر از انرژی بود.در تمام این مدت یک هفته ای که امده بود او را مشغول به کار دیده بود.او با تغییر دکوراسیون، زیبایی خانه را بیشتر کرده بود.چقدر ذوق و استعداد و هنر در او نهفته بود.انگار خستگی ناپذیر بود.چون از کار هیچ شکایتی نداشت و حتی در حضور زهره هم دست از کار نمی کشید.با وجودی که در خانه، کم و بیش خانم خانه محسوب می شد، با این حال ابدا ریاست طلبانه رفتار نمی کرد.
صدای مشهدی، زهره را به خود اورد. رو به شیدا گفت: می بخشید خانم. اگه اجازه بدید برم ببینم مشهدی چه کارم داره.
با عطوفت گفت: باشه.بفرمایید.
زهره با تشکر از اشپزخانه خارج شد.بعد از خارج او فرصت کرد به اطراف بنگرد.ظاهرا همه چیزمرتب و منظم سرجایش بود.خوشه انگوری را هم روی سایر میوه ها قرار داد و ظرف را برداشت و روی کابینت گذاشت.در یخچال را بازکرد و جعبه ای شیرینی را از ان خارج کرد.هنوز فرصت نشده بود شیرینی ها را در ظرف بگذارد.ظرف شیرینی خوری را برداشت و بعد بازکردن حلقه دور جعبه، مشغول به کار شد.با سنگینی نگاهی که روبه رویش حس کرد، سر بلند کرد و سیاوش را دید که به درگاه اشپزخانه تکیه داده و او را می نگریست. سیاوش که متوجه او بود، از در جدا شد و ارام گفت: اومد بپرسم کمک نمی خوای؟
در حال چیدن شیرینی، سرش را به علامت نفی تکان داد و پرسید: سیامک و شادی کجا هستن؟
_ سیامک داره بیرون توی باغ قدم می زنه، شادی هم لب حوض نشسته.
اشاره ای به میز کرد و گفت: اگه زحمتی نیست اون چنگالها و کاردها رو بهم بده.
سیاوش به طرف میز رفت و بعد از برداشتن چنگالها، انها را کنار دست او گذاشت و رو به او پرسید: درمورد حرفام، فکر کردی؟
_ کدوم حرفات؟
_ خوب می دونی منظورم چیه. قضیه خودمون رو می گم.
_ من که بهت گفتم... شادی پیش من می مونه. این نیازی به فکر کردن نداشت.
سیاوش کنار او ایستاد و گفت: سعی کن کمی منطقی فکر کنی.
نگاهش کرد و خیره در چشمان او گفت: منم منطقی فکر کردم.
سیاوش با پوزخندی گفت: منطق اط دیدگاه تو، یعنی خودخواهانه در مورد همه چیز فکر کردن، بله؟
_ خیلی مایل به شنیدن اعتراف منی، ولی مطمئن باش هرگز نمی شنوی.
_ من تلاش رو برای تصاحب شادی می بینم.
سرش را بلند کرد و نافذ به صورت او نگریست و گفت: شادی دختر منه. کنار من هم می مونه. اینو مطمئن باش.
می خواست جوابش را بدهد که صدای بلند مشهدی که داشت می گفت امدن، مانع شد.برای لحظاتی کوتاه نگاهشان با هم به طرف در برگشت و بعد رو به روی هم افتاد.در چشمان هرکدام چیزی بود که طرف مقابل قادر به کمک نبود.هردو با هم نگاهشان را از هم دزدیدند.
شیدا گفت: مثل این که... اومدن!
سیاوش به تکان سری قناعت کرد و با گامهای سبک و بلند به طرف در رفت، ولی یک لحظه، سرش به عقب برگشت: راستی...
نگاهش روی او ثابت ماند.سیوش لبخند تمسخرامیزی زد و گفت: به حرفام فکر کن... فقط یه مدت کوتاه وقت داری.
و از اشپزخانه خارج شد.ناراحت لبهایش را برهم فشرد و سعی کرد بعد از کنترل خودش دنبال او برود.
ماشین سعید و سینا بوق زنان وارد باغ شد.بعد از توقف انها، درهای ماشین گشوده شد و بچه ه با شیطنت و شادی بسیار خودشان را بیرون انداختند و دوان دوان به طرف ساختمان به راه افتادند.حنایی، سگ مشهدی دنبالشان دوید و در عرض کمتر از چند دقیقه با بچه ها دوست شد.شیدا پائین لباس بلندش را با دست گرفت و از پله ها سرازیر شد و به همرا سیاوش به طرف ماشینها رفتند.لیلی و فیروزه با مینا، شیدا را احاطه کردند و هرکدام سعی کردند در روبوسی بر دیگری پیشی بگیرند.ایدین دراغوش لیلی تقلا می کرد.شیدا با اشتیاق او را از اغوش لیلی بیرون اورد و درحال بوسیدنش خطاب به لیلی گفت: اگه یدونی چقدر دلم واسه اش تنگ شده بود.
_ پس ما اینجا چه کاره ایم؟ برگ چغندر؟
صدای سینا بود.مطابق معمول همان لحن شوخ و طنزامیزش را حفظ کرده بود.به او نگاه کرد و بعد از سلام، نگاه تحسین برانگیز سینا را به خود دید : چقدر خوشگل شدی خواهر جون.بپا ندزدنت!
_ نترس.دزدگیر وصل کردم، نمی دزدنم.
شیدا گونه اش را بوسید و باسرخوشی گفت: کی دست از این کارات برمی داری سینا؟
سینا با لوندی خاص خود گفت: فدای خواهر غر غروم بشم که نیموده با غرغراش فراریم کرد.
با شیطنت گفت: یعنی دلت واسه ام تنگ شده بود؟
_ افسوس و صد افسوس.در ضمن مگه دل من لباسه که تنگ یا گشاد بشه؟
ضربه ای به بازوی سینا زد و گفت: دوری از من حسابی بهت ساخته .چه رو امدی.
سینا خودش را به نادانی زد و گفت: در غیاب تو، سهم غذام بیشتر شده بود وگرنه من هنوز همون سینای لاغر مردنی ام.
_ جدا؟ دلم واسه ات م سوزه اقای پوست و استخوون.
صدای سیاوش متوجه شان کرد: باز شما دوتا به هم رسیدین، شوخی های بی مزه تون گل کرد.
سینا به سوی او برگشت و لحظاتی نیز با او خوش و بش کرد.برادرزاده های شیدا که هرکدام در گوشه ای از باغ بودند، با شنیدن صدای او به طرفش دویدند. شیدا به شادی اشاره کرد و بعد چیزی به بچه ها گفت که انها را کنجکاو کرد.شادی بچه ها را صدا کرد و بچه ها دوان دوان دنبال او رفتند.در حالی که حنایی با تکان دادن دم پشتسرشان به راه افتاده بود.




</b>

  #114  
قدیمی 25/03/2012
آواتار میرمهنام
میرمهنام میرمهنام آفلاین است
آماده دریافت درجه
 

نام: وحید پاشایی
جنسيت: مرد
شغل: کارمند
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: لیسانس ادبیات ودیپلم گرافی
پست: 2,757
سپاس: 206
از این کاربر 607 بار در 419 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 0 بار در 0 پست اعتراض شده
چوب: 192,559
<b>
فصـــل بیست و چهارم ( فصــل آخر )


زهره خانم در حال پذیرایی از دیگران بود که صدای سینا، نگاهش را متوجه او کرد.سینا پرسید: ما اشتباه نیومدیم؟

شیدا خیلی عادی گفت: نه.ادرس همین جاست.
_ ولی اینجا چه خبره ؟ این وسایل جشن، اینجا چی می کنه؟
_ خودت می گی جشن، یعنی گناهه ما یه جشن واسه خودمون بگیریم؟
دوباره همان شیدا شده بود.همان شیدای شوخ و سرخوش.خودش هم از رفتارش تعجب می کرد، ولی حقیقت ان بود که محیط ویلا و مصاحبت با بقیه، کم کم او را از خمودگی سابق خارج می کرد. صدای سینا را شنید: البته که نه. ولی اخه به چه مناسبت؟
_ مناسبت خاصی نداره.فقط انجام یه مشت تشریفاته.
لیلی گفت: پس بگو شما و شادی در این یک ماه چه کار می کردید.
شیدا حرف او را برید و پرسید: مگه ما سه تاییم؟
نگاه همه به طرف شیدا برگشت.برقی از شیطنت که در چشمانش هویدا بود، همه را یکباره جادو کرد.لیلی پرسید:
_ مگه کس دیگه ای هم توی ویلا هست و اگه هست چرا ما نمی بینیم؟
شیدا گفت: عجله نکنید.اونو خواهید دید.
زهره که پذیرایی از مهمانها را به اتمام رسانده بود، سینی به دست از سالن پذیرایی خارج شد و به اشپزخانه رفت. سینا بی طاقت پرسید:
_ ما منتظر شنیدنیم.نمی خواید چیزی بهمون بگید؟
شیدا به سیاوش نگاه کرد، اما سیاوش به او نگاه نمی کرد.سعید را به حرف گرفته بود.مانده بود چه کند که نگاه سیاوش یک لحظه به طرف او برگشت.گویی متوجه شده بود او خیال دارد چه بپرسد، چون سرش را به نشانه تایید تکان داد .خوشحال از دلگرمی او از جا برخاست و رو به همه گفت: اگه اجازه بدید من شروع کنم. همه سکوت کردند و شیدا جدی و موقر گفت: من و سیاوش تصمیم گرفتیم به خاطر یه مناسبت فرخنده یه هدیه جالب کخ مطمئنم همه تون رو خوشحال می کنه به صورت یه سوپریز تهیه ببینیم. مکثی کرد و چون توجه همه را به خود دید ادامه داد: امروز...سالگرد ازدواج مینا و سیامکه...
رنگ از روی مینا پرید و لب زیرینش با بغض پنهانی در گلو شروع به لرزش کرد.معلوم بود که به سختی خودش را کنترل می کند تا گریه اش نگیرد. شیدا نیز بغضش را فرو خورد و گفت: همه ما در این چند سال اخیر شاهد صبر و وفاداری مینا بوده ایم، بنابراین مینا... لیاقتش رو داره که از بهترینها برخوردار باشه...
هما با ناراحتی گفت: شیدا؟
شیدا متوجه منظور او شده بود، با این حال ادامه داد: قصد ما... ناراحت کردن شما نبود، بلکه ...
در ورودی باز شد و بچه ها با هیجان زیاد وارد شدند.بابک و بهارک خودشان را به مینا رساندند و گفتند:
_ مامان... مامان... یه اقاهه... یه اقاهه...
مینا با دستپاچگی پرسید: چی شده؟ کسی اذیتتون کرده؟
هردو سری به علامت نه تکان دادند.ایدا و ثمین نیز کنار اندو امدند.بابک به نیابت از جانب بچه ها گفت: عمه شیدا گفت با شادی بریم باغ... ما هم رفتیم.اونجا یه اقاهه رو دیدیم درست شکل عمو سینا... ولی اون وقتی ما رو دید گریه اش گرفت.
بهارک ادامه داد: تازه می خواست ما رو بغل کنه و ببوسه، ولی ما در رفتیم.
ایدا با هیجان زیادی ادامه داد: همه اش که ایم نیست. به من و ثمین هم گفت که عمومونه، همین طور عموی شادی.مگه نه بچه ها؟
ثمین و شادی که به خاطر دویدن دنبال انها، سرخ شده بودند سرشان را به نشانه تایید سخنان ایدا تکان دادند. مینا با ملایمت پرسید:
_ حتما اشتباهی شده. عموهای شما الان اینجا هستن.
بابک دوان دوان به طرف در ورودی سالن رفت و گفت: ما هم بهش همینو گفتیم، ولی اون گفت،( بابای من و بهاره است. مگه نه بهار؟)
رنگ مینا به وضوح قرمز شد.با ناراحتی گفت: هرکی گفته دروغ گفته.
_ اما مامان... اوناهاش، داره میاد.
همه با نگاههایی پر از سوال به هم نگریستند.عاقبت طاقت نیاوردند و از جا برخاستند و روی تراس رفتند.مینا جلوتر از بقیه با صورتی عصبانی و ناراحت ایستاد تا کسی را که این دروغ را به بچه هایش گفته بود، بشناسد که با دیدن سیامک... مات و مبهوت شد.
سیامک پایین پله ها ایستاده و سرش را زیر انداخته بود.بابک و بهارک هریک، یک دست مینا را گرفتند.بهارک رو به برادرش گفت:
_ بابک ... من می ترسم.
بابک دست مادرش را رها کرد و مثل مرد مقابل مادرش ایستاد و محکم و مغرور گفت: نترس! من اینجام.
بغض مینا رها شد و هق هق گریه اش به هوا برخاست.هما از خوشحالی زیاد روی دست لیلی از حال رفت.لیلی و فیروزه دستپاچه شدند و سعی کردند او را به هوش بیاورند.سینا و سعید با گفتن داداش، از پله ها پایین پریدند و سیامک را در اغوش گرفتند.مینا مبهوت و متاصل به شیدا نگاه کرد. چشمان شیدا را هم پر از اشک دید. شیدا نجوا گونه گفت: درسته که یه روز زودتر از موعدشه، ولی... سالگرد ازدواجتون مبارک!
مینا میان گریه ، خودش را به بغل شیدا انداخت و گریست. هما با کمک فیروزه و لیلی به هوش امد، ولی با دیدن سیامک، دوباره از حال رفت. نگاه مینا از روی شیدا بلند شد و در چشمان سیام نشست .علی هم پسرش را در اغوش گرفت. بهارک رو به مادرش، ترسیده گفت:
_ مامان... چرا گریه می کنی؟ اون مرده ناراحتت کرد؟
بابک قدمی پیش گذاشت و با حیرت و دقت، موشکافانه، سیامک را که اشک ریزان نگاهش می کرد، نگریست. سپس با فریادی شوق الود گفت: بهار... باباست.
و خود از پله ها پایین دوید.هنوز چند پله مانده بود تا به زمین برسد که شیرجه زد بغل پدرش.سیامک او را دراغوش کشید و بلند گریست. سر پسرش را غرق بوسه کرد.همه گریه می کردند. بهارک در تردید دست و پا می زد که بابک صدایش کرد: بابا برگشته بهار... بابا!
بهارک هم به صورت سیامک نگریست. مثل بچه ها ترسو دو قدم جلو می رفت و یک قدم عقب. بالاخره مهر پدر و فرزندی شامل حال او نیز شد و او نیز چون بابک با اشتیاق و اندکی ترس، به طرف سیامک رفت. سیامک دو فرزندش را محکم دراغوش گرفت و صورتهایشان را غرق در بوسه ساخت. مینا از اغوش شیدا بیرون امد و میان ناباوری و تردید، با گامهایی مردد به سیام نزدیک شد. سینا و سعید نگاهش می کردند. سیامک چشمان پر از اشکش را به همسرش دوخته بود که با گامهایی سنگین به پیش می امد.نگاهشان روی هم ثابت مانده بود. در اخر مینا بدون هیچ واکنشی، در مقابل او، صورتش را پوشاند و به طرف درختان دوید. نگاه سیامک متحیر و بهت زده به رفتار او دنبالش کشیده شد. از رفتار او شوکه شده بود. شیدا رو به سیامک گفت: از دیدارت هیجان زده شده. عقده چندین سال دوری رو این جوری خالی کرد.
سیاوش دست روی شانه او گذاشت و گفت: برو دنبالش.اون باید محبت تو رو حس کنه.اون شایسته این رفتار سرد و خالی از مهر نیست. محبت رو ازش دریغ نکن.
سیامک به بقیه نگاه کرد.مثل این که همه با نگاهشان او را وادار به پذیریش می کردند.سیام با گامهایی لرزان انها را ترک کرد. شیدا و سیاوش هر یک ، یکی از بچه ها را نگه داشتند و شیدا به سیامک نگاه کرد که داشت به طرف درختان می رفت و زمزمه وار گفت:
_ بذارید پدر و مادرتون چند لحظه تنها باشن. این براشون بهترین داروئه.
سیامک با گامهایی لرزان میان درختان پیش می رفت. زبانش یارای ان را نداشت که نام مینا را بر زبان، جاری کند.از احساسش کمک گرفت و بی سر و صدا به سمتی رفت و ... مینا را دید. روی تکه سنگی نزدیک جوی اب نشسته بود و پاهایش را در بغل داشت و می گریست. شانه های ظریف و رنج کشیده اش بر اثر گریه تکان می خوردند و همین قلب سیامک را به تپش وامی داشت.مینا به اطراف بی توجه بود، ولی از صدای سائیدن شدن برگها به خود امد. سیامک اهسته صدایش کرد: مینا...!
دوست داشت این کلمه تا ابد در گوش جانش طنین بیندازد.سیامک یک بار دیگر گفت: مینا...!
وقتی جوابش را نداد، سیامک به او نزدیک شد.مقابل پای او زانو زد و دست به پشت دستهای او که صورتش را پوشانده بود کشید و ارام گفت:
_ جوابم رو نمی دی؟ دوست نداری پا به خلوتت بذارم؟
مینا با صدای بغض الود گفت: ادم برای وارد شدن به خلوتی که خودش همیشه توش جا داره که اجازه ورود نمی گیره.
سیامک با نرمش گفت: پس چرا صورت قشنگت رو ازم مخفی می کنی؟ غیر از اینه که نمی خوای منو ببینی؟
مینا گفت: دوست ندارم منو با این صورت ببینی.بعد از هشت سال، حتما منو نمی شناسی.
دستهای او را جلوی چشمانش کنار کشید و در دستهای گرمش فشرد، سپس انها را بوسه باران کرد و گفت: می گی عشق من به تو فقط بابت صورتته! من تو رو ، همیشه و در همه حال می شناسم. همه جوره.
چشمان مینا غرق در اشک بودند.سیامک دست به سوی چشمان او برد و اشکهای او را با سرانگشتش پاک کرد، سپس قطرات ان را بوسید و رو به مینا با محبت گفت: مگه یه بار بهت نگفته بودم حق نداری جلوی من گریه کنی؟ بازکه گریه کردی.
مینا بدون جواب گریه می کرد. سیامک دستهای او را با حرارت بوسید و رو به او با نگاهی به چشمان سیاه و درشت همسرش پرسید:
_ از این که منو می بینی ناراحتی که داری گریه می کنی؟
مینا با عجله اشکهای صورتش را پاک کرد و با لبخند تلخی گفت: ولی من که گریه نمی کنم.
_ پس این اشکهایی که مثل مروارید، گرون قیمت و درشت از چشمات روی گونه هات سر می خوره و قلب منو به درد میاره چیه؟
مینا بدون جواب به او می نگریست. سیام یک بار دیگر دست او را بوسید و گفت: قول می دم تمام این هشت سال رو جبران کنم. قول می دم که دیگه هیچ وقت تنهاتون نذارم.هیچ وقت.
_ توی این مدتی که نبودی.خیلی سختی کشیدیم.خیلی!
_ می دونم عزیزم .می دونم، ولی قول می دم که جبران کنم.همه چی رو. حالا بهتره بریم پیش بقیه.
مینا خندید.سیامک هم به خنده او خندید. از جا برخاست و دست او را گرفت تا بلند شود. وقتی سرپاایستاد ، سیام پیشانیش را بوسید و با مهربانی گفت: همه چیز تموم شده.دیگه هیچ مشکلی در بین نیست. به حرفم اطمینان کن.
_ به حرفات ایمان دارم.
سیام لبخند پر محبتی به صورت همسرش پاشید و با نگاهی گرم از عشق، بازوی او را به نرمی فشرد.مینا دست زیر بازوی او انداخت و سیامک با نگاهی مهربان، دست او را بیشتر در دست فشرد.
همه در حال خوردن غذا، با لذت به اهنگ دلنوازی که از قسمتی از خانه پخش می شد، گوش می کردند.این اهنگ زیبا، روح را نوازش می داد.همه خوشحال و سرخوش در کنار هم بودند و این خوشحالی را نیز بی هیچ پرده پوشی ای نشان می دادند. سینا برای دومین بار دست به طرف دیس برنج برد و با لحن شوخ همیشگیش خطاب به دیگران گفت: این محیط، ادم رو به اشتها میاره.
شیدا که داشت دسر شادی را به خوردش می داد، با کنایه گفت: سینای عزیز! زیادی چاق شدی.مواظب باش، محیط اشتهابرانگیز تو رو تبدیل به تانکر نفت نکنه.
لحنش شوخ بود و همین چقدر بقیه را به شوق اورد.داشت دوباهره همان شیدای شاد و سرزنده سابق می شد.لیلی با عشوه و ناز، مقداری سالادش را به دهان گذاشت و بعد از فرو دادنش گفت: هواشو دارم.تو نگران نباش.
سینا که موقعیت را برای شوخی مناسب می دید، قاشق و چنگالش را در ظرف گذاشت و با غیض رو به شیدا گفت:
_ لعنت خدا برتو شیدا.حالا با این اولتیماتوم لیلی چه کنم؟
ارام خندید و گفت: هیچ .بیا سر منو قطع کن.
_ بدم نمی گی. تو رو در راه خدایان با چاقوی میوه خوری قربانی می کنم.
_ پس تو چندان خدایی بوی و ما نمی دونستیم کافر.
سینا به حالت تدافعی گفت: کافر همه را به کیش خود پندارد.
نگاه ناراضی و غضب الود شیدا، سینا را از ادامه ان بحث مطمئنا طولانی باز داشت.شیدا، ظرف ژله شادی را که تمام شده بود، روی میز گذاشت و دستمال کاغذی ای اورد که صورت او را از چربی پاک کند که سیاوش پیشدستی کرد و صورت شادی را پاک کرد و ارام گفت:
_ تو غذات رو بخور. من هوای شادی رو دارم.
با نگاهی به صورت او، با مهربانی و ملایمت گفت: ولی تو هم که غذاتو نخوردی.نه... من به شادی غذا می دم.
سیاوش نگاهش کرد و با لبخندی دوستانه گفت: من مواظب شادی هستم، تو به خودت برس.غذات هنوز دست نخورده است.
هما رو به علی در حالی که مکالمه اندو را زیر نظر داشت با لحن معناداری گفت: بچه ها چقدر با هم تعارف می کنن.
علی هم با لبخنذی گفت: درست مثل پدر و مادرهای واقعی شادی با هم رفتار می کنن.انگار بچه ها اونهاست.
هما با سرخوشی به علی نگاه کرد و همراه با لبخند گرمی گفت: گاهی اوقات از فکرایی که توی مغزته خنده ام می گیره علی.
علی با خنده نگاهش را از او برگرفت و به طرف غذای مقابلش چشم دوخت.
اقامت یک هفته ای در ویلای سیاوش برای همه مفرح و سرگرم کننده بود.بعد از این اقامت کوتاه، همه با هم اهنگ بازگشت به شهر را کردند و با روحیه ای سرخوش، دوباره به زندگی عادی بازگشتند.
سر میز شام بودند که علی رو به بقیه گفت: من و هما خیال داریم برای یه هفته بریم مشهد پابوس امام.
شیدا و سیاوش هردو با هم به اندو نگاه کردند.نگاه شیدا به هما افتاد.ظاهرا از موضوع اطلاع داشت، چون حالت صورتش تغییر نکرد.شیدا گفت: تبریک می گم، ولی ... اخه چرا؟
علی گفت: نذر کرده بودیم اگه سیامک پیدا شد برای یه هفته دوتایی بریم مشهد و اونجا یه قربونی سر ببریم، حالا هم که شکر خدا ، سیامک پیدا شده، این موقعیت پیش اومده که بعد از سالها دوباره به زیارت امام بریم.
_ خب... به سلامتی. کی قصد سفر دارید؟ اخه سیامک و خانواده اش هم خیال دارن به مسافرت برن. نکنه با اونها می رید؟
_ نه، نه. اونا که می رن شیراز.مقصدهامون با هم جور نیست. کارا رو ردیف کردیم، پس فردا راه می افتیم.
شیدا به سیاوش نگاه کرد و او ابروهایش را به نشانه اطلاع نداشتن از موضوع، بالا انداخت.در حالی که به خودش مسلط شده بود گفت:
_ خب... حالا چرا این قدر ناگهانی؟ چرا قبلا بهمون چیزی نگفتید؟
هما گفت: خیال داشتیم وقتی بلیط هواپیما رو گرفتیم بگیم.
شیدا چنگالش را در سالاد فرو برد و گفت: من که دیگه حرفی واسه گفتن ندارم.امیدوارم بهتون خوش بگذره.
هما درحال پاک کردن دور دهانش با دستمال سفره، با لبخند شیرینی گفت: متشکرم عزیزم.
دو رو بعد، بچه ها، پدر و مادرشان را تا سالن فرودگاه بدرقه کردند.بعد از رفتن انها، همه با قرار فردا برای پختن اش پشت پا، از یکدیگر جدا شدند. در مدتی که پدر و مادر از خانه دور بودند، محیط خانه ساکت شده بود.سکوتی که هربار با صدای خنده شادی و شیطنتهایش شکسته می شد.اولین روز مهر بود و قرار بود شادی برای اولین بار به مدرسه برود. شیدا مقنعه او را صاف کرد و بوسه ای به گونه اش زد و با مهربانی گفت: اگه بدونی چقدر قشنگ شدی.
شادی بوسه او را بی جواب نگذاشت و با بوسه ای از گونه او با سخاوت گفت: تو هم خیلی قشنگ شدی مامانی.
از جلوی پای او بلند شد و با لبخند پر محبتی گفت: ممنونم دخترم.خب... اگه حاضری بریم بیرون که سیاوش جون خیلی وقته منتظرمونه.
شادی دستش را به دست او داد و همان طور که همگام با او پیش می رفت پرسید: مامان جون... قراره من از پیش تو برم؟
متحیر نگاهش کرد و گفت: نه.کی گفته؟
شادی با بند کیفش بازی می کرد و گفت: اون شب شنیدم. سیاوش جون داشت به تو می گفت که قراره منو با خودش ببره، اونم بدون تو.
جلوی اینه ابیستاد بود تا سر و وضعش را مرتب کند. از داخل اینه هم م توانست لرزش دستها و چانه اش و رنگ و روی پریده اش را ببیند. با صدای مرتعشی گفت: اصلا این طور نیست.تو هیچ وقت از پیش من نمی ری.
_ اگه سیاوش جون بخواد چی؟ بازم نمی رم؟
_ سیاوش جون هرچی می گه گوش کن، ولی اینو نه.خب... دیگه حرفش رو نزنیم.اگه حاضری بریم.
شادی سرش را تکان داد و همراه او از خانه خارج شد.سیاوش که منتظر انها پشت فرمان نشسته بود، با دیدنشان بوقی زد.شادی دست شیدا را رها کرد و به طرف او دوید و با سرخوشی کنار در عقب ایستاد.سیاوش کمی بدنش را کشید و در عقب را برای او بازکرد.شادی سوار ماشین شد و پرسید: خیلی خسته شدی سیاوش جون؟
لبخند پرمهری زد و گفت: نه زیاد. ببینم این مامانی تو خیال اومدن نداره؟
شادی به عقب نگاه کرد و گفت: چرا.داره میاد.
شیدا با گامهایی شمرده به ماشین نزدیک شد و بعد از بازکردن در، کنار سیاوش نشست.سیاوش ماشین را روشن کرد و رو به او پرسید:
_ در حیاط رو بستی؟
با تکان سر تایید کرد.ماشین به حرکت درامد و از خانه دور شد. در طول راه با حرفهای بامزه شادی و مزه پرانیهای سیاوش، از کسالت بیرون امد. دم در مدرسه، ماشین از حرکت بازایستاد. شیدا و سیاوش به همراه شادی از ماشین پیاده شدند و همان طور که دست شادی را در دست داشتند به طرف مدرسه رفتند و بعد از بوسیدن صورت او و خدا حافظی ای گرم او را در مدرسه گذاشتند و با تکان داد دست برای او، ترکش کردند و دوباره به ماشین بازگشتند. با دور شدنشان از مدرسه، سکوت میانشان حکمفرما شد.شیدا شیشه را پایین کشید تا باد صورت داغ و تبدارش را نوازش کند.سیاوش نیم نگاهی به صورت برافروخته و گلگون او کرد و پرسید: حالت خوب نیست؟
به سردی گفت:برعکس.کاملا خوبم.
_ ولی رنگ و روت چیزی جز این رو می گه. مطمئنی که حالت خوبه؟
_ بله.کاملا مطمئنم.
_ از چیزی ناراحتی؟
_ موضوعی که قابل عرض باشه خیر.
سیاوش با پوزخندی گفت: نه این که اگه قابل عرض بود، بهم می گفتی.
نتوانست نگاه ملامتگر و سرزنش امیزش را پنهان بدارد.با گونه هایی ملتهب و پلکهایی پف کرده به او نگریست و بعد سریع صورتش را به طرف پنجره برگرداند.دوست نداشت سیاوش قطره اشکی را که نابهنگام از چشمانش بیرون چکید ، ببیند.
با صدای زنگ ساعت، پلکهای خسته اش از هم بازشدند. دستهایش را از طرفین بازکرد و با کش و قوسی به اندام، تلاش کرد خستگی را از تن براند.از روی تخت بلند شد و تکانی به گردنش داد و موهایش را که به گردنش چسبیده بودند، از ان جدا کرد. عجب عرقی کرده بود.اوایل پائیز و چنین گرمایی! از تخت به زیر امد و به طرف کلید رفت تا برق را روشن کند. بعد از روشن کردن مهتابی، نگاهش روی اینه میزتوالت افتاد.تمام موهایش ژولیده و نامرتب بودند.حوله ای برداشت و بعد از جمع کردن لباسهایش به طرف حمام رفت تا با دوشی، خستگی و خمودگی را از خود دور کند.دوش اب گرم حواسش را سرجا اورد و باعث شد با فکری بازتر به مسائل اطراف بنگرد.از حمام خارج شد. در حال ماساژ موهایش با حوله کوچکی بود که نگاهش به ورقه ای افتاد که تا شده روی میز توالت بود. به ان سو رفت و کاغذ را لای دو انگشت گرفت و بعد از ان، تایش را بازکرد. رویش فقط یک جمله کوتاه نوشته شده بود،( من و شادی رفتیم. نگرانمون نباش. باهات تماس می گیرم. سیاوش.)
ورق از دستش افتاد. حس می کرد پتک سنگینی به سرش خورده است. در گوشش چیزی وزوز می کرد.یعنی چه؟ یعنی سیاوش و شادی رفته بودند؟ بدون ان که به او حرفی بزنند یا از او خداحافظی کنند؟ او را در ان خانه بزرگ تنها گذاشته و رفته بودند، ان هم در این شرایط که کسی در خانه نبود؟ برای چند لحظه تمام قدرت شناسائیش را از دست داد. یعنی انها را برای همیشه از دست داده بود؟ پریشان به طرف اتاق شادی دوید و صدایش کرد، ولی شادی در اتاقش نبود. به اتاق سیاوش رفت. به سایر اتاقها هم سر زد، ولی مطلقا هیچ خبری از اندو نبود. چمدان سیاوش هم در کمدش نبود.نگرانی تمام وجودش را تحت سیطره خود دراورده بود.چطور تا این حد بی فکر بودند که به او هیچ خبری نداده و رفته بودند؟ بقدری احساس درماندگی و یاس کرد می کرد که نفسش بسختی بالا م امد و حرکت سینه اش هم اهسته و ملایم بود، طوری که انگار اصلا نفس نمی کشید. مستاصل و گیج مانده بود چه کند که یکباره به خود امد.شاید این فقط یک بازی بود، ولی اگر نبود، اگر نبود چه باید می کرد؟ اگر اندو را از دست می داد، بی گمان می مرد. عشق او در اندو و خلاصه می شد.احساس درماندگی می کرد.به خود امد. سریع به طبقه پایین رفت و کیف و مانتویش را برداشت. دکمه های مانتو را فرصت نکرد ببندد.شتابان در اصلی ساختمان را قفل کرد و از خانه خارج شد. سر خیابان ایستاد و دست بلند کرد .تاکسی ای جلوی پایش ترمز کرد.سریع دران جای گرفت و گفت: اقا لطفا به این ادرس که می گم برین.
ادرس منزل سینا را به او داد.جلوی خانه با گفتن منتظر باشید، بیرون پرید و زنگ خانه را فشرد.صدایی از اف اف بلند شد: کیه؟
_ منم سینا، شیدا.
_ شیدا، تویی؟ بیا تو.
_ نه ممنونم. سیاوش و شادی اونجان؟
_ نه.مگه باید اینجا باشن؟
جوابش را نداد و دوباره به طرف ماشین برگشت.عجب حماقتی مرتکب شده بود! می توانست با تلفن زدن زحمت خودش را کم کند . رو به مرد گفت: لطفا کنار یه تلفن عمومی نگه دارید. مرد با سر قبول کرد و بر سرعتش افزود.جلوی یک تلفن عمومی ایستادند و شیدا سریع پیاده شد. به طرف باجه تلفن رفت و کیف پولش را بازکرد.اصلا پول خرد نداشت. مردی که پشت سرش ایستاده بود با دیدن او در ان اوضاع و احوال، مودبانه پرسید: چیزی می خواید خانم؟
به طرف او برگشت. اشک در چشمان سرمه ای رنگش می درخشید: شما پول خرد دارید؟
مرد دست در جیب کرد و چند تومان پول خرد خارج کرد.شیدا نیز یک اسکناس به او داد، ولی مرد امتناع کرد. با تشکر، پول را از دست او گرفت و لحظاتی بعد تماس برقرار شد.نه منزل سعید بودند و نه به ویلای خارج از شهر رفته بودند. گوی را روی دستگاه کوبید و لب برهم فشرد تاذ اشکش جاری نشود. سوار تاکسی شد و میان اندوه خواست او را به خانه برساند. یاد حرف سیاوش افتاد که نوشته بود تماس می گیرد، وگرنه به این زودیها به خانه بازنمی گشت. سرکوچه پیاده شد. اسکناسی درشت از کیفش خارج کرد و به دست مرد داد و منتظر نماند تا باقی پول را از او بگیرد. از ماشین فاصله گرفت و با گامهایی خسته و سنگین به طرف خانه رفت.اشک بی احتیار از چشمانش فرو می چکید.چقدر بدبخت بود.چقدر زود ان حس خوشبختی را از دست داده بود.فکر می کرد می تواند بزودی به سیاوش بگوید که نظرش راجع به او چیست. می توانست به او بگوید که به او علاقه دارد و می خواهد در کنار او، در کنار مردی چون او مزه خوشبختی را بچشد. شاید این حرفها را عینا به زبان نمی اورد، ولی با نگاه و رفتار خود به او می فهماند.انگار خدا فراموش کرده بود که در این دنیا شیدایی نیز وجود دارد.کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد.خانه در تاریکی پنهان شده بود.دستش را روی کلید برق گذاشت و حیاط روشن شد.اشک هم چنان از چشمهایش جاری بود. بغض سنگینی گلویش را می فشرد. نگاهش اتفاقی زیر نور کمرنگ سر در حیاط به ساعت مچی اش افتاد. تقریبا سه ساعتی از خانه دور شده بود. اب دهانش را بسختی قورت داد و با دست اشکهایش را از گونه ها پاک کرد. دست روی دستگیره در سالن گذاشتو پا به درون خانه نهاد.خانه در تاریکی فرو رفته بود. یکباره نوری چشمانش را زد و بعد چیز سبک و نرمی روی سرش ریخت و صدای بچگانه شادی با صدای سیاوش در هم امیخت: تولدت مبارک!
مسخ شده و مبهوت به خانه که در این چند ساعت تغییر شکل داده بود، نگریست و بعد برف شادی ای که روی سرش می ریخت. چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا یکباره همه چیز تغییر کرده بود؟ با چشمانی پر از اشک به منظره اتاق نگریست. اتاق با وجود کاغذهای کشی و بادکنکهای رنگی جلوه و چهره دیگری یافته بود.خصوصا با وجود گلدانهای از گلهای مورد علاقه اش و چند بسته کادو پیچ شده رنگی و خوشرنگ. بغض چون پنجه ای اهنین دور گلویش حلقه بسته بود.او را تا سر حد مرگ ترسانده بودند و حالا برایش اهنگ تولدت مبارک می خواندند؟ لبخندی که روی لبان سیاوش بود با دیدن چهره غرق در اشک او ماسید.به او نزدیک شد و با نگرانی پرسید: حالت خوب نیست شیدا...؟
دست او را پس زد و بعد از پوشاندن صورتش، گریه کنان به طرف اتاقش رفت.حق داشت هردوی انها را موخذه کند، باهردو قهر کند، سرشان داد بزند و بازخواستشا کند که چرا این کار را با او کرده اند. اصلا خودش را سبک کرده بود که جلوی انها گریه کرده بود.حرفی نزده بود و بدون چسباندن لقبی به انها ترکشان کرده بود، ولی واقعیت ان بود که در ان لحظات به هر چیزی جز اینها فکر می کرد.کنار تختش زانو زد و سر به تخت تکیه داد و هق هق گریه سر داد. در اتاقش باز و بسته شد، ولی او هیچ حرکتی نکرد. فکر می کرد اگر گریه نکند به خاطر ان بغض سنگین خفه خواهد شد.دوست نداشت این قدر حساس باشد که هر چیزی به احساس و برقلبش تلنگرد بزند، ولی واقعا نمی توانست. دستان گرمی شانه هایش را در مشت فشرد. لب برهم فشرد و سرش را بیشتر در تخت فرو برد.
سیاوش بازوهای او را گرفت و با محبت صدایش کرد: شیدا...شیدا!
قلبش می سوخت. سیاوش سر او را بلند کرد و به طرف خود چرخاند.سیاوش بی انکه چیزی بداند گیج و منگ سعی می کرد تسکینش ببخشد، ولی شیدا به هیچ وجه ارام نمی شد. انگار صدای سیاوش را که چون همیشه خوش اهنگ و خوش طنین و گرم بود، کنار گوشش نمی شنید.مثل ادم کر و لالی شده بود که فقط باید می گریست. سیاوش با مهربانی گفت:چی شده شیدا...؟ چرا گریه می کنی؟ اخه من نباید بدونم چی شده که تو این طور گریه می کنی؟ نمی خوای چیزی بگی؟ شیدا...؟
عاقبت شیدا به حرف امد. با صدای لرزانی که حکایت از لرزش قلبش داشت گفت: وقتی اون... اون ورقه رو خوندم... فکر کردم که شما رو... تو و شادی رو ...دیگر نتوانست ادامه بدهد.سیاوش با اه بلندی، سر تکان داد: خدای من... عجب حماقتی! شیدا ما رو ببخش.نمی دونستم تو رو ناراحت می کنم.شیدا بدون هیچ حرفی ، فقط گریه می کرد. سیاوش ادامه داد: متاسفم .من و شادی فقط خیال داشتیم یه سوپرایز برای تو تهیه کنیم. فقط همین. هیچ نمی دونستیم غیبت ما تو رو اذیت می کنه.
شیدا هم چنان اشک می ریخت. انگار این لحن صدا را یک جایی از قلبش ذخیره کرده بود. چقدر مشتاق شنیدن حرفهای او بود. سیاوش با مهربانی و محبت اشکهای او را از صورت پاک کرد و با لبخندی مهر امیز گفت: معذرت می خوام .اخه حتی فکرش رو هم نمی کردم که تو...
معترض حرف او را قطع کرد و پرتوقع گفت: چطور فکرش رو نمی کردید. من... من بدون شما دوتا چطور زندگی کنم...؟هیچ به این فکر کردی؟ من ...من...
دی
ر نتوانست ادامه بدهد. سیاوش ارام گفت: عزیزم مارو ببخش. قسم می خورم که ما خیال ترک کردن یا ناراحت کردن تو رو نداشتیم. باورکن. قول می دم هیچ وقت ترکت نکنم هیچ وقت.
اشک در چشمانش خشکیده بود.صدای تقه ای به در اندو را از ادامه سخن بازداشت. شادی اجازه ورود خواست و چون اجاه یافت با دسته گلی سرخ پا به درون اتاق گذاشت و به طرف شیدا دوید: مامان شیدا... مامان شیدا.
دستهایش را بازکرد و شادی را درغوش کشید.شادی دسته گل را بغل او گذاشت و درحال نوازش صورتش، معصومانه گفت:
_ از دست ما ناراحت شدی مامان؟
با لبخندی تلخ گفت: نه عزیزم. من هیچ وقت از دست شما ناراحت نمی شم.
شادی نگاه غضب الودی به سیاوش انداخت و گفت: همه اش تقصیر سیاوش بود.اون گفت بریم برای تو شیرینی و گل بگیریم شاید حالت یهتر بشه.
_ شیرینی و گل؟ ولی ب چه مناسبت؟
_ نمی دونی؟ چقدر فراموشکاری! امروز روز تولدته!
_ تولد من...امروز...؟
شادی با هیجان ادامه داد: اره.سیاوش جون خودش اینو گفت.
نگاهش به سیاوش افتاد.داشت با شور و اشتیاق ، اندو را می پایید.لبخند زیرکانه ای هم بر لبانش جای داشت.با نگاهی به چهره خواستنی و مغرور او به نرمی گفت: پس تو روز تولد منو به یاد داشتی؟
_ مگه می تونم رو تولد عزیزترین کسم رو فراموش کنم؟
گونه هایش گل انداخته و شرم دلچسبی وجودش را گرمی بخشید: پس من بیخودی ناراحت شده بودم و فکر می کردم که از یاد بردی اول مهر چه روزیه!
دست شیدا را گرفت و گفت: ای دختر دیوانه...! پس تو فکر کردی من یادم رفته.اره؟
لبخند دلربایی ناخواسته برلبانش جای گرفت و گفت: نمی دونم چی باید بگم جرا این که... واقعا نمی دونم چطور از این که این همه به فکر منی تشکر کنم.
سیاوش دستهای او را به دست گرفت و با نگاهی به چشمان سرمه ای رنگ او با لحن نافذی همراه با ملایمت و مهربانی گفت:
_ کار سختی نیست. فقط با یه کلمه: بله.
گونه هایش سرخ شدند و گل انداختند.نگاهش پایین افتاد و شرم تمام وجودش را تحت سیطره خود دراورد. سیاوش به شوخی گفت:
_ تو به من مدیونی. باید ادای دین کنی.
همراه با لبخند دلفریبی که باعث چال افتادن گونه هایش شد، به نرمی گفت: مطمئنی که پشیمان...
نگذاشت او بیشتر از ان ادامه بدهد. انگشت روی لبان او گذاشت و ارام گفت: هیس! حرفشم نزن. هرگز!
یک تای ابرویش خود به خود بالا رفت و لبانش با لبخند حالت زیباتری به خود گرفت. سکوتش سیاوش را به خنده انداخت : این یعنی قبوله؟
لبخندش پررنگ تر شد و سرخی خوشرنگی گونه هایش را پوشاند.شادی کنجکاو پرسید: چی شده سیاوش جون؟ چرا مامان می خنده؟
سیاوش با سرخوشی رو به شادی گفت: مامان به این می خنده که قراره اون سفر تفریحی رو سه تایی باهم بریم.
شادی خوشحال به شیدا که از همیشه دلرباتر به نظر می رسید، چشم دوخت و گفت: اره مامانی؟
شیدا لبخند زد.شادی دسته گل را از بغل او در اورد و به هوا انداخت و با صدایی که از تاثیر خوشحالی گوش نوازتر شده بود، با تکان دستها گفت: این یعنی...زنده باد مامانی!


.

.
.
.



پـــایــان

</b>
گفتگو قفل شد

برچسب ها
زيباي


تاپیک های مشابه
تاپیک آغازگر تاپیک تالار پاسخ ها آخرین ارسال
[‌ آموزش ] : نحوه ی فعالسازی " خواندن / نوشتن فرمت NTFS " ، در Snow Leopard tactman لپ تاپ و لوازم جانبی 0 07/03/2010 04:22
ویروس "Exploit.JS.ADODB.Stream.e" Silver برنامه هاي مخرب و انواع ويروس ها 0 05/09/2009 10:11
به همسرتان به جای "تو" ، بگویید:"شما" YAGHOT SEFID دانستنیهای پس از ازدواج (زندگی مشترک) 0 07/07/2009 10:15

ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 19:22 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios