رمان به رنگ شب - صفحه 5 - تالارهای پادشاه ایرانی
تالارهای پادشاه ایرانی

بازگشت   تالارهای پادشاه ایرانی > شعر و ادبيات > نویسندگان ایرانی > رمان

رمان تمامی مباحث مربوط به رمان در اینجا

گفتگو قفل شد
 
ابزارهای تاپیک

  #41  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
فصل 11
حس تازه ای میهمان قلبش شده بود. حسی به شیرینی شکلات و داغی آفتاب ظهر. تازه متوجه علت فرارش از سیما شده بود. او از عشق می گریخت، عشقی که او را در عهد و قسمش متزلزل و رفتارش را نامتعادل ساخته بود. دیگه، فرصت فکر کردن به الهه را نداشت. سیما رفته بود و خانه سرد و ساکت و تحمل آن برایش غیر ممکن به نظر می رسید. شب را با افکار پریشان به سپیده صبح پیوند زد. به محض ورود به شرکت طبق معمول تلفنهای خصوصی اش چک کرد، چند پیغام کاری بود. خواست پیغام گیر را خاموش کند که صدای سیما مانع شد:
"سلام میرم رشت. لطفا برای پیدا کردنم با کسی جز خودم تماس نگیر".
چند بار پیغام را شنید. سیگاری زیر لب گذاشت، آتش زد. به پشتی صندلی تکیه داد، دستهایش را پشت سرش قفل کرد. اما دود سیگار به چشمش رفت. به سمت جلو خم شد، سیگار را لای دو انگشت گرفت. سیما کسی را در جریان نگذاشته واین علامت خوبی بود. در همین موقع، ضربه ای به در خورد و او را از عوالم خود بیرون کشید. مهندس سلجوقی معاون شرکت به نظر عصبانی می رسید. برای داد و قال جلو آمد ولی در مقابل چهره خراب سروش خویشتن داری کرد و گفت:
- چته پسر!... چرا اینقدر داغونی؟
- خوبم، چیزی نیست چه کار داری؟
سلجوقی زبان به ملامت گشود و گفت:
- ما به زحمت توی این مناقصه لعنتی برنده شدیم، می دونی چقدر وقت داریم؟ اگه اینجوری پیش بره بیچاره میشیم.
- دیگه چی شده مهندس... تو فقط غر می زنی و آیه یأس می خونی... چی شده؟
- وقتی ورشکست شدی و بابت چکهایی که دادی افتادی گوشه زندان، می فهمی چی میگم.
- من می افتم زندان... تو چته؟
سلجوقی با کلافگی نشست و گفت:
- آقای مقامی! من چیزیم نیست، من فقط نگران شما و شرکت هستم
- می ترسی بیکار بشی؟
- برای من و امثال من کار زیاده. چرا نمی خوای من رو دوست خودت بدونی....اگه مشکلی پیدا کردی، بگو شاید بتونم کمک کنم.
سروش از جواب دادن طفره رفت. سلجوقی ایستاد و گفت:
- باشه... ولی این نقشه ها رو اصلاح کن.
- بگذار روی میز، می برم خونه
سلجوقی با کلافگی نقشه ها رو روی میز گذاشت و بیرون رفت. باید سیما را می دید. برای دیدار او بیقرار بود. تصمیم آخر را گرفت. می خواست سیما صاحب اختیار قلبش باشد. بی تأمل بیرون زد. ساعاتی بعد در اتوبان قزوین بود که تلفن همراهش زنگ خورد. هندز فری را در گوش گذاشت. الهه بود. الهه سراسیمه و مضطرب می گفت نمی تونه زیاد صحبت کنه و اصرار داشت هر چه زودتر سروش ملاقات کند. سروش در حالیکه سعی داشت از دیدار الهه سرباز بزند گفت:
- نمی تونی تلفنی بگی، گوش میدم،بگو.
- نه می خوام ببینمت...کارت خیلی مهمه که نمی تونی برگردی؟
سروش برای اولین بار در مقابل لحن جدی به خود گرفت و گفت:
- آره... کارم خیلی مهمه. میرم رشت دنبال سیما
الهه برآشفت:
- می دونستم....خیلی بی صفتی.... تو داری هر دوی ما رو بازی میدی.
ارتباط قطع شد. سروش گیج و منگ نزدیک بود بار دیگر حادثه بیافریند. بناچار اتومبیلش را به گوشه اتوبان کشاند و پیاده شد. اتومبیل را دور زد و با یک جست روی صندوق عقب نشست. به جاده و اتومبیلهایی که با سرعت سرسام آوری طول اتوبان را می پیمودند چشم دوخت در حالی که حرفهای الهه مثل یه لشکر زرهی روی سلول مغزش رژه می رفت. فکر کرد حق با الهه است قبل از ازدواج با سیما تکلیف او را روشن نساخته بود و هنوز هم انتظار داشت تا به عشقشان پایبند بماند. بار دیگر دستخوش طوفانی شد که الهه برپا ساخته بود. به سرعت سوار شد و با رسیدن به اولین دور برگردان، در محور قزوین- تهران قرار گرفت و با سرعت سرسام آوری راند.
سرد و بی احساس شماره گرفت، لم داد، هند زفری را در گوشش جا به جا کرد:
- منتظرم.... بیا بیرون.
الهه عجول و سراسیمه مانتو پوشید. دکمه هایش را در راه پله بست و به سمت اتومبیل دوید. وقتی کنار سروش نشست تنفسش تند بود و قلبش پر طپش، نگاه سروش در چشمان او خیره ماند. به خاطر آورد چقدر عاشق رنگ آبی است. چشمانی که آرزوها و رویاهای شیرین خود را در عمق آبی آنها ساخته بود. خاطرات شیرین پنج سال گذشته، مانند فیلم بر پرده ذهنش نقش بست. برای دیدن مکله قصر رویاهایش ثانیه شمار لحظه ها بود. و حالا همه چیز به یکباره تغییر کرده و کاخ آرزوهایش در هم شکسته و دست سرنوشت بازی جدیدی به راه انداخته بود و او دیگر آن سروش همیشگی نبود. او در برزخی به نام زندگی مشترک دست و پا می زد و هر چه بیشتر برای نابودی آن تلاش می کرد بیشتر وابسته می شد. سکوت او الهه را سر غیظ انداخت، با تندی رو به سروش کرد و گفت:
- چی شد تغییر عقیده دادی؟
سروش کلافه بود.
- الهه من حال درست و حسابی ندارم خواهش می کنم کنایه نزن
الهه لاقید شانه بالا داد و با کنایه گفت:
- مجبور نبودی برگردی میرفتی سراغ عشقت
سروش برآشفت اتومبیل را با سرعت به کنار خیابان کشید. صدای کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت داغ بلند شد. سروش مستأصل در چشمان الهه خیره ماند لحظه ای بعد با التماس سر روی فرمان گذاشت و گفت:
- اینقدر عذابم نده الهه.... بس کن... تو رو خدا بس کن.
الهه با لحن نیشداری او را آزار داد و گفت:
- حالا دیگه از من و حرفهام عذاب می کشی... باشه... باشه خفه میشم
سروش سر از فرمان بلند کرد. به موهایش چنگ زد و به نقطه نامعلومی خیره شد و گفت:
- من تو برزخم الهه، توی برزخ.... به من فرصت بده بگذار خودم رو پیدا کنم. خودم هم نمی دونم چی می خوام، همه چیز عوض شده، هیچی سرجاش نیست.
مردمک چشم الهه ثباتش را از دست داد. تشویش و اضطراب در لرزش دستهایش هویدا بود:
- تو به من قول دادی... تو منو امیدوار کردی .... تو حق نداری....
بغض راه گلویش را می فشرد. قدرت تکلمش را از دست داد. سروش دگرگون شد، باز هم عصبانی و کلافه گاز داد و مقابل اولین کافی شاپ متوقف شد. دو تا برج زهر مار مقابل یکدیگر پشت میز دو نفره ای نشستند، تا آنکه گارسون دستور گرفت و چند دقیقه بعد با سفارش بازگشت. میلی به خوردن در هیچ کدامشان نبود. الهه با غذا بازی و زیر چشمی سروش را می پایید. بالاخره خوصله اش سر رفت، سکوت را شکست و گفت:
- نمی خوای بدونی چرا خواستم ببینمت؟
سروش بی حوصله سر تکان داد و الهه افزود:
- بابا اصرار داره حالا که قراره مهرداد برگرده فرانسه عقد کنیم.
منتظر عکس العمل سروش ماند، اما سروش انگار نشنید، زیرا بدون توجه با ظرف خلال دندان بازی می کرد. الهه با تعجب او را مخاطب قرار داد و گفت:
- هی!... سروش!... با تو هستم مرد!حواست کجاست؟
مکث کرد و منتظر ماند. عکس العملی از سروش ندید. به تندی گفت:
- شنیدی چی گفتم؟
سروش سر بلند کرد. آرنجش را تکیه گاه میز ساخت و دست زیر چانه زد، سرد بود مثل برفی که یخ زده است، گفت:
- من متأهلم الهه.
چشمان الهه گرد شده بود. زبانش لکنت داشت و گفت:
- منظورت چیه!...خب...خب خودم می دونم
- فکر می کنی رهایی از قید و بند ازدواج آسونه؟
ابروان الهه پایین افتاد و چشم تنگ کرد و گفت:
- تو چی داری میگی سروش!حالت خوبه؟
چشمهای سروش غم داشت، متأسف سر تکان داد. الهه تندی کرد.
- چرا من رو امیدوار کردی... چرا بهم وعده و وعید دادی!
- حالا میگی چه کار کنم؟
- تکلیف من رو روشن کن
- تو آزاد...آزاد،....دست وپای من بسته است، کاری از دستم ساخته نیست.
الهه برافروخت شد،انگشت به سمت سروش نشانه رفت و گفت:
- فقط یه چیز می تونه دست و پای تو رو بسته باشه.....!
تنفسش تند و سخت شد قفسه سینه اش آشکارا بالا و پائین می رفت، با عصبانیت افزود:
- تو عاشق سیما شدی؟!
سروش سر به زیر انداخت.آتش حسادت در وجود الهه برافروخته شد. دیگر تاب ماندن نداشت. به سرعت صندلی را عقب کشید و شروع به دویدن کرد. سروش غافلگیر شد، ناچار چند اسکناس روی میز انداخت و با عجله به دنبال او بیرون دوید. الهه هنوز موفق به گرفتن تاکسی نشده بود. جلو رفت و گفت:
- بچه نشو الهه.... برگرد بریم توی ماشین... من که حرفی نزدم.... چرا بچه بازی در میاری.
الهه بدون مقاومت سوار شد. سروش لحن جدی و محکمی به خود گرفت و گفت:
- می دونی این شش ماهه من چه کشیدم؟! می دونی چه بلاهایی سر این دختر طفل معصوم آوردم تا بقول تو دمش رو بگذاره رو کولش و بره.
سروش در نقطه ای قرار گرفته بود که قصد داشت سیما را به عنوان همسر و شریک زندگی باور و عشق او را تمام بپذیرد. اما الهه که به خوبی به روابط آنها آگاه بود و در طول مدت زندگی زناشویی آن دو، هر حربه ای را به کار بسته بود تا این پیوند آسمانی را بگسلد، به جنجالی که برپا کرده بود دامن زد و با عصبانیت گفت:
- مثل اینکه من بازیچه تو شدم، نه؟ اما اشکالی نداره.... از آدم بی عرضه ای مثل تو بیش از این نبایستی توقع داشته باشم.
- تو هیچی نمی فهمی دختر!
- شما که یه نابغه ای و باهوش! توضیح بده تا من هم بفهمم
- فکر می کنی احتیاج به توضیح هست!؟.... من یه مرد متأهلم و در مقابل همسرم مسئول. حتی اگه این زن تحمیلی من باشه و علاقه ای بهش نداشته باشم، نمی تونم هیچ تعهدی به تو بدم.
- حالا به این نتیجه رسیدی؟ اما من نمی گذارم آب خوش از گلوت پایین بره.
- اینقدر خودخواه نباش الهه!
- خودخواه!
نگاهی از سر توقع به سروش انداخت و افزود:
- تو درست میگی. من خودخواهم، تو باید زندگی خودت رو بکنی. من هیچ وقت به تو تعلق نداشتم و نخواهم داشت. یکی نیست به من بگه دختره احمق چرا این عشق لعنتی رو باور کردی و شش سال از بهترین روزهای عمرت رو حروم کردی.
- الهه! من در موردم عشقم به تو دروغ نگفتم.خدا می دونه با خلوص نیت و به قصد ازدواج با تو رابطه داشتمو اما امروز....
- دیگه نمی خوام چیزی بشنوم. نمی خواد بگی اتفاقی افتاده و همه چیز تغییر کرده.
سروش کلافه چنگ در موهایش زد و گفت:
- بگذار زندگی ام رو بکنم
آتش حسادت چنان در وجود الهه برپا شد که قادر نبود جلو خشم خود را بگیرد و به همین دلیل، دستگیره اتومبیل را کشید. سروش با حرکت غافلگیر کنند او بی محابا ترمز کرد، در همان لحظه صدای کشیده شدن لاستیکهای اتومبیل دیگری در پشت سر اتومبیل سروش شنیده شد . متعاقب آن بواسطه صدای بوق و چند ناسزا به خود آمد. اما الهه بدون توجه پیاده شد. سروش بناچار اتومبیل را به کنار خیابان کشید و به دنبال او شروع به دویدن کرد. وقتی شانه به شانه الهه رسید، گفت:
- خواهش می کنم. الهه صبر کن.
الهه ایستاد. با غیظ در صورت او براق شد و گفت:
- فکر نمی کنم حرفی مونده باشه.
- ولی من نمی خوام اینطوری تموم بشه
- اِ اِ اِ.... دوست داری چطوری تمومش کنیم؟ بگو. بگو من در خدمتگزاری حاضرم
سروش در اوج کلافگی گفت:
- می خوام درکم کنی. می خوام به من حق بدی. می خوام برای شروع این زندگی تو مشوقم باشی.
الهه قهقهه ای از روی تمسخر زد، سپس چشم در چشم او براق کرد و گفت:
- خیلی پر رویی
- می دونم توقع زیادی دارم، ولی اگه دوستم داری نخواه عذاب بکشم و مهمتر از اون دست به گناه کبیره بزنم. سیما گناهی نداره، نباید بگذاریم قربونی عشق من و تو بشه.
الهه برای لحظاتی چشم در چشم سروش خیره ماند. موج التماسی که در چشم سروش بود، همیشه در طلب او تلاطم بود، اما امروز این چشمها برق خاصی داشت که این دختر دورگه را به سرحد جنون و حسد رساند، فکر کرد باید به هر نحوی شده است این مرد خوش سیما و جذاب را از آن خود گرداند، از این رو در مقام خدعه و نیرنگ بر آمد و با ابری ساختن چشمها و اشک،بار دیگر در دل سروش اثر کرد و گفت:
- باشه من حرفی ندارم.....
و مثل کودکان بنای هق و هق گریه را گذاشت. سروش تحت تأثیر او قرار گرفت. هنوز شعله های عشق پنج ساله را در دلش خاموش نساخته بود. با اشک الهه احساس غم کرد و گفت:
- بسه خواهش می کنم
اما الهه از میان سیلاب اشک گفت:
- تو حق داری. سیما گناهی نداره، اما من چی؟ تو می خوای عشقت شمع محفل دیگری باشه!.... باشه من به مهرداد اجازه می دهم تا صاحب اختیار قلب و روح و جسمم باشه.
نام مهرداد حسادت خفته سروش و تنها عاملی او را به سوی الهه و عشق او، پس از ازدواج سوق می داد را بیدار کرد. به سختی آب دهانش را قورت داد و گفت:
- تو بهش بله نمیگی،میگی؟ من فقط می خوام تو مال مهرداد نباشی.
- پس باید هزینه اش را بپردازی.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #42  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
وضع اپارتمان همچنان به هم ریخته و نا بسامان بود. خسته و بی رمق روی کاناپه ولو شد . دور و برش را نگاه کرد صحنه شب گذشته جلوی چشمانش به رقص در امد . چهره مظلوم سیما در نظرش مجسم شد در حالی که گیسوان او را در چنگ داشت و صدایی از گلوی او خارج نمی شد . فکر کرد فکر ... باید تصمیم می گرفت. تصمیم عاقلانه تماس تلفنی با سیما و خواهش برای بازگشت او بود اما به یاد اوردن مهرداد و تصاحب الهه توسط او وجودش را به اتش می کشید و زبانه های خشمش را شعله ور می ساخت . تمام شب را به الهه و سیما فکر کرد بالاخره با احساس حسادت نتیجه گیری و خود را متقاعد ساخت که هیچ تعلق خاطری به سیما نداشته و ندارد و اگر این اواخر به او بیشتر اهمیت داده دلیلش فقط عادت و دلسوزی بوده است .
با این تصمیم درنگ نکرد شماره سیما را گرفت . لحن سیما سرد بود .سردی کلامش در استخوان سروش نشست و او را وادار کرد تا بی پرده سخن بگوید .
- هنوز رشتی؟
- بله سیما سوال دوم سروش را به دنبال .
- نمی خوای برگردی؟
- خواستن من مهم نیست ولی می دونم تو چی می خوای .
- خب!
سیما دلشکسته و مغموم با صدایی که از بغضش را میلرزید گفت:
- تو ازادی سروش ... هر جا دلت می خواد برو ... تو به من تعلق نداری .
- متاسفم نمی خواستم این طوری تموم بشه .
سیما بمانند دیوار چینی ای که یکی از اجر هایش را بیرون بکشند فرو پاشید . احساس تلخ شکست تمام وجودش را در بر گرفت . به سختی به خودش مسلط شد گفت:
- بعد از اینکه یه وکیل خوب پیدا کردم باهات تماس می گیرم . هر طور که تو بخوای جدا میشیم .
سزوش دست گذاشت جلوی دهانش و بغض قورت داد :
- نمی دونم می تونی من رو ببخشی ؟
- شاید شاید یه روزی بخشیدم ... شاید.
ترانه غمگین کلام سیما مثل خنجری بود که در قلب سروش فرو امد . انچه سروش می گفت با انچه قلبش می خواست تفاوت فاحشی داشت . شاید اگر اختیار تکلم را به دست قلبش می سپرد هیج گاه دل سیما را نمی شکستو باعث رنجش خاطرش نمی گشت . باغ سبز چشمانش خیس شد :
- برگرد خونه ات . این خونه متعلق به توست . من امشب میرم .
سیما دستپاچه شد:
- نه باید بمونی . دلم نمی خواد به این زودی کسی بویی ببره من می تونم یه مدت برم هتل .
- نه این جوری نه . تنهایی صلاح نیست .
- فقط دلم نمی خواد هر روزاز طرف خانواده ام دادگاهی بشم و جواب و سوال پس بدم . من توضیحی براشون ندارم ... در ضمن نمی خوام کسی برای وساطت اعصابم رو خرد کنه .
- حالا که با جدایی توافق کردی بهتره تا تموم شدن کار بیایی خونه ... قول میدم به هیچ وجه مزاحمت نشم .
- در موردش فکر می کنم خدا حافظ.
سروش با عصبانیت گوشی را روی تلفن کوبید . از خودش از رفتارش از پدرش از الهه از زمین و زمان عصبانی و دلگیر بود . احساس کرد از شدت گرما گر گرفته است . به اشپز خانه رفت و بطری اب را از یخچال بیرون کشید . جرعه ای نوشید و مابقی را روی سرش خالی کرد . ارام نشد با خشم بطری را پرتاب کرد بطری با برخورد با کابینت خرد خاکشیر شد و کف اشپزخانه از خرده های ان پر شد . بدون توجه به خرده شیشه ها پا جلو گذاشت ولی چند تکه خورده شیشه در پایش فرو رفت سرامیک اشپز خانه قرمز شد خم شد و تکه های شیشه را بیرون کشید . در حالی که رد سرخی از خون روی قالی و موکت به جای می گذاشت حمام رفت و دوش اب سرد را باز کرد و مدت زیادی زیر ان ایستاد . خودش هم علت رفتارش را نمی دانست . به زمین و زمان فحش و ناسزا می داد و مشتهایش را به دیوار حمام می کوبید . ناگهان بیرون زد . لباش پوشید و خانه را ترک کرد . حدود ساعت سه بامداد بود که با حال خراب در حالی که از مستی روی پا بند نبود به خانه بازگشت .
این همه اتومبیل های رنگ و وارنگ و مدل جدید به بازار عرضه شده بود هنوز هم بنز مدل قدیمی اش را ترجیح می داد زیر سایه کاج پارکش کرد . پیاده شد سید علی باغبان توی گلخانه شیشه ای با گلدان ها ور می رفت قدم گذاشت روی پله های ایوان و صدا بلند کرد :
- خدا قوت سید.
سید دست به سینه شد و عرض ارادت کرد . جلال به جنباندن سر اکتفا نمود و داخل ساختمان شد . بوی قورمه سبزی از توی حیاط گیجش کرده بود .بو کشید .
- به به
دلش ضعف رفت جلوی در ورودی در حالی که جورابهایش را در می اورد به دنبال اهل منزل چشم چرخاند . مینا درازکش جلوی شومینه کتاب می خواند . نیم خیز شد و گفت:
- سلام بابا
- علیک سلام دختر گلم مامانت کو؟
مینا بدون کلام با انگشت طبقه فوقانی منزل را نشانه رفت و بار دیگکر متوجه کتاب فیزیکش شد .
به ندرت اتفاق می افتاد مهوش از استقبال همسرش غفلت کند جلال در حالی که کنجکاو به نظر می رسید بلا فاصله از پلکان بالا رفت از مقابل اتاق سیما که رد شد احساس دلتنگی کرد اهی کشید و چشم به در باز انباری انداخت . اهسته و بی صدا جلو رفت و از لای در سرک کشید .
- معلومه کجایی خانوم ؟
مهوش به سمت صدا چرخید و گفت:
- سلام اقا ... کی اومدی؟
- حالا دیگه بعد از سی و پنج سال باید منتظر بمونم هانیه برام چای بیاره ؟
و وارد انباری شد اما به محض ورود چشمش به روروک افتاد و گفت:
- این چیه؟!
- مگه نمی بینی !
قند در دل جلال اب شد و گفت :
- یعنی دارم بابا بزرگ میشم ؟
مهوش یاد جوونی هاش افتاد چقدر زود گذشت مثل گذر اب در جوی کاش می شد گرد پیری را از موهایش می زدود . بلوز و شورت رکابی را مقابل چشمان جلال گرفت و گفت:
- یادت میاد سیما که به دنیا اومد چه رقصی کردی ؟
جلال مسافر گذشته ها شد . انگار همین دیروز بود حظ کرد گفت:
- دنیا یه طرف سیمای بابا هم یه طرف
مهوش خرید تقریبا کاملی کرده بود کالسکه قنداق فرنگی روروک ساک دستی سرویس حمام پتو و ... همه را نشان جلال داد و گفت :
- هنوز تخت و کمد نخریدم ... البته اسباب بازی که جای خود داره . پارچه هم خریدم دادم به اکبر اقا لحاف دوز دو سری رخت خواب هم بدوزه .
- به سلامتی حالا چند ماه داره؟
- کی؟
- سیما دیگه
مهوش بلند شد چهره اش کمی کسل نشان می داد گفت:
- فکر نکنم خبری باشه .
جلال نیز به دنبال او بلند شد
- هنوز مسجد نساخته گدا درش نشسته خانومی !
گپشون تا رسیدن به طبقه پایین ادامه داشت . مهوش برای پذیرایی از همسرش با یک چای داغ به اشپزخانه رفت و جلال برای سر گرم کردن خود روزنامه را برداشت و تای ان را باز کرد صفحه اول با تیتر درشت نوشته شده بود (( کارت ورود به جلسه کنکور ... توضیع می شود )) رو کرد به مینا و گفت:
- بابا ! سیما ثبت نام کنکور کرده؟
- بله اقاجون
- بهش زنگ بزن یاد اوری کن کارت ورود به جلسه اش رو بگیره
- شما که سیما رو میشناسی بابا ... هواس خودش از من جمع تره
مهوش با چای داغ بازگشت . نشست روی کاناپه پای کوتاه پشت بلند پا انداخت رو پا نگاه کرد به پرده های زرشکی گفت :
- بالاخره قرارمون چی شد کی باید اینا رو عوض کنیم ؟
- مگه همین ها چشه ؟
قیافه مهوش درهم شد و جواب داد :
- ده سال چشم توی رنگ ایناست دیگه خسته ازشون خسته شدم .
جلال خندید .
- واویلا ... پس چطور تونستی این سی و پنج ساله من رو تحمل کنی ؟
- ا ... اقا جلال ! از این شوخی ها نداشتیم ا.
و دست برد زیر میز و نخ ابریشم و قلاب را برداشت برای مینا رو تختی سر انداخته بود .می دونست دیر یا زود او نیز به خانه بخت خواهد رفت . به همین دلیل به فکر تهیه جهیزیه افتاده بود . جلال روزنامه را بست یه حبه قند حل دار مهریز یزد را در دهانش گذاشت . از سر فنجان هورت کشید و گفت :
- زنگ بزن به سیما بگو فردا شب شام میریم خونش .
مهوش یه زنجیره زد گفت:
- تو رو خدا بچه ام رو توی درد سر نیانداز خودت که دخترت رو میشناسی می خواد سنگ تموم بزاره می افته به زحمت .
- ای بابا! ... خب دلم واسه دختر نازنینم تنگ شده سروش که کم لطفه و سالی به دوازده ماه به ما سر نمی زنه ... گفتم ما بریم .
- توقع نکن جلال جوونن. به جای شام خوردن با من و توی پیر مرد میرن لونل پارک فرحزاد دربند.
- یعنی که چی؟ ... بگو لازم نکرده مزاحم شیم خلاصم کن دیگه .
لبخند مهوش دقیقا همین معنا را داشت .
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #43  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
- می دونم خیلی سخته که سروش را فراموش کنی ولی برای من سخت تره که بدونم شریک اینده ام دلش جای دیگه ای است.

- مطمئن باش اگه نتونم سروش رو فراموش کنم پا توی زندگی تو نمی گذارم .

مهرداد نفس عمیقی کشید . سینه پهنش را جلو داد و دستانش را از دو طرف روی لبه تخت گذاشت و به اسمان کم ستاره خیره شد .

- تورو از دست نمیدم الهه... حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه

- چه فایده داره زنی رو که علاقه ای بهت نداره بخوای به زور تصاحب کنی .

مهرداد از جا پرید نیم خیز شد طرف الهه دلش لبریز از عشق بود زیر نور مهتابی های ابی رنگ در صورت او خیره شد فکر کرد شب چهاردهم ماه امشبه صداش زنگ دار شد و گفت:

- خیلی سنگ دلی الهه ... خیلی ... چطور دلت میاد قلبو رو بشکنی ؟یعنی تا این حد از من بدت میاد ... اگه این طوره چرا تا پای مراسم نامزدی پیش امدی ؟

الهه با صراحت گفت: بابا مجبورم کرد

مهرداد زمزمه کرد : (( من بازیچه شدم؟ ))

خیلی خود دار بود که تا پایان شام و رساندن الهه به منزلش کلامی حرف نزد .وقت خداحافظی هردویشان سرد و خشک رفتار کردند . مهرداد دنبال کلامی برای التیام بخشیدن به غرور شکسته اش بود و قبل از انکه الهه کلید را در داخل قفل بچرخاند زبان در کام چرخاند و با صدای لرزانی گفت:

- خیلی دوستت دارم ... خیلی زیاد ولی فکرشم نمی کردم عمر نامزدی ام انقدر کوتاه باشه.

متاسف سر تکان داد و افزود :

- بهت اجازه نمی دم غرورم رو بشکنی
دست در هوا چرخاند تا گلایه کند اما پشیمان شد سپس با اکراه حلقه نامزدی را از انگشتش بیرون کشید و جلوی الهه گرفت. الهه باورش نمی شد با تعجب حلقه را گرفت . اشک در چشمان مهرداد حلقه زد . لب گزید که جلوی فرو چکیدن اشکش را بگیرد. اما موفق نشد . از این رو چشم بست و رو گرداند.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #44  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
فصل12
هوای رشت هم به مانند دلش گرفته بود. نم نم باران بر شیشه جلوی اتومبیل می خورد. نوار کاستی داخل پخش گذاشت، صدای دلنشین خواننده او را تحت تأثیر قرار داد.
"یه روز عاشق عشقی، یه روز دشمن سازش
یه روز اهل نوازش، یه روز دشمن خواهش
یا یکرنگی موندن یا یکپارچگی محض یا از ریشه سوزوندن...."
با قطره قطره های باران، دانه های اشک از گونه های برجسته اش بر روسری می چکید. غم شکست سنگین بود. اما فکر انتقام به سرش راه نمی یافت. به خوبی آگاه بود در جریان دادگاه، سروش دفاعی از خود نخواهد داشت و در نهایت رأی دادگاه، هر چه باشد به نفع خود اوست. هر چند سروش قلب، احساس، جوانی و نشاط او را به بازی گرفته بود و با این کار او را برای همیشه نابود می ساخت، ولی راضی نمی شد تا علیه او اقدامی صورت دهد. از این رو خود را قانع ساخت تا طبق او اقدامی صورت دهد. از این رو خود را قانع ساخت تا طبق میل و خواسته سروش رفتار کند. با افکار پریشان و چهره مغموم به برج مینو رسید. چراغ ها روشن بود پس سروش هم بود. نیم ساعت با خودش کلنجار رفت تا اتومبیل را در پارکینگ پارک کرد. می دانست در آن وضعیت رفتن به آن خانه صلاح نیست. اما تنها مسئله مهم این بود که بدون جار و جنجال از سروش جدا و بلافاصله تهران را ترک گوید. به طبقه سیزدهم که رسید کلید را بیرون آورد، ولی پشیمان شد و ترجیح داد صاحبخانه در را بگشاید. با این فکر شاسی زنگ را فشرد. چند لحظه بعد سروش پشت در ظاهر شد و با دیدن او جا خورد، ولی نتوانست خوشحالی اش را پنهان سازد. در حالی که راه را برای او باز می کرد گفت:
- سلام، خوب شد اومدی... خیلی نگرانت بودم.
سیما پاسخی نداد و بی تفاوت، از مقابل دیدگان مشتاق او، یکراست به اتاقش رفت. سروش با اینکه می دانست، حق با سیماست، دلخور شد. ولی ترجیح داد مزاحمتی برای او ایجاد نکند و او را به حال خودش بگذارد. با این حال وجود سیما دلش را بیقرار ساخته بود. می رفت اتاق، می آمد بیرون. لم می داد روی مبل، ولو می شد روی زمین. تلویزیون را روشن می کرد، خاموش می کرد. بدجوری کلافه بود. وقتی شکمش به قار و قور افتاد فکر کرد به بهانه شام سیما را بیرون بکشد. سوسیس ها را در ماهیتابه خرد کرد و با افزودن روغن آنها را سرخ نمود. گوجه و خیارشور ورق کرد و چید توی دیس، گذاشت توی سینی، آمد پذیرایی. سینی را روی میز ناهارخوری گذاشت و رفت پشت در اتاق سیما در زد. سیما به محض گشودن در اتاق با ترشرویی در چشم او خیره شد، اما سروش با مهربانی لبخندی زد و گفت:
- یه چیزی واسه شام حاضر کردم. بیا بخور
سیما با سردی گفت:
- میل ندارم
- یعنی تا وقتی من توی این خونه هستم قصد داری خودت رو حبس کنی و اعتصاب غدا راه بیندازی؟
سیما مظلومانه سر به زیر انداخت و بغض کرد. سروش به آرامی نزدیک شد و به قصد دلجویی دست روی شانه او گذاشت، ولی سیما شانه اش را عقب کشید، حوادث چند ماه اخیر از سروش مردی پریشان و عصبی ساخته بود که با اندک برخوردی از کوره در می رفت. در آن لحظه حرکت سیما اعصابش را به هم ریخت، به همین دلیل بازوی سیما را گرفت و او را به طرف خود کشید. نگاه پر خشم سروش با نفس های تندش همراه بود. نگاه سیما در زوایای صورت او چرخ خورد، بی اراده اشکش سرازیر شد. اشک آتش به جان سروش افکند. گر گرفت. بازوی سیما را رها کرد و با شرمساری چشم بست .سپس با تأمل کوتاهی در حالی که سعی لحن دلجویانه ای به خود بگیرد گفت:
- فکر می کنی تقصیر منه. خیلی سعی کردم ولی....
سیما بغضش را قورت داد. این روزها آن قدر بغض قورت داده بود که احساس گلو درد داشت،روی از سروش گرداند و گفت:
- احتیاجی به توضیح نیست، چون هیچ توضیحی نداری.
سروش به علامت تسلیم دست بلند کرد:
- درسته من توضیحی ندارم.
- دلم می خواد این مدتی که مهمونتم، من رو به حال خودم بگذاری. حالا اگه میشه تنهام بگذار
سروش به سختی نفسش را بیرون داد و عقب عقب بیرون رفت. چشمش افتاد به سینی غذا، معطل نکرد زد زیر سینی،سینی با محتویاتش در هوا چرخ خورد و وسط پذیرایی پخش شد. صدای شکستن ظروف بغض سیما را شکست و با صدای به هم خوردن در آپارتمان با صدای بلند شروع به گریستن کرد.
خیلی وقت بود که صدایی نمی آمد، پاورچین سرک کشید توی هال،سروش نبود. پاگذاشت بیرون، اما متعجب شد. صحنه، صحنه جنگ بود، فکر کرد چطور وقت ورود متوجه چنین ریخت و پاشی نشده است. دم در آشپزخانه خرده های سوسیس رفت زیر پایش. از این رو غرید:"اَه، گندیده". آن آت و آشغال ها با جارو برقی تمیز نمی شد. جارو و خاک انداز می خواست. با احتیاط از روی خرده شیشه رد شد. وقتی دمپایی به پا کردن، چشمش افتاد به خون خشک شده قهوه ای رنگ که تا کنار در حمام ادامه داشت. با رخوت در آستانه ورود به آشپزخانه نشست. یک تکه از شیشه را برداشت و نگاه کرد. چشم چرخاند به اطرفا، صد رحمت به بازار شام، شیشه از دستش افتاد. نالان شد که چرا این وضعیت به وجود آمده است، دلیل می خواست، اما کسی نبود. بق کرد، بعد بغض، بعد هم اشک، سروش را به باد ملامت گرفت:
- تو چه مرگته؟.... چی می خوای؟....چرا داری همه چیز رو نابود می کنی؟.... چرا ناراحت کردن من اینقدر برات مهمه؟....سروش تو داری دیوونم می کنی!.... به من بگو چه اتفاقی داره می افته!به من بگو....
گفت، گفت، گفت. عقده هایش که خالی شد، بلند شد و تمیز کرد. دیگر اثری از صحنه درگیری چند روز قبل نبود. با حساس خستگی به رختخواب رفت ولی خوابش نمی برد. کلافه، این پهلو به آن پهلو می شد و گاهی با خود زمزه می کرد: "نکنه بلایی سر خودش بیاره". انتظار او تا طلوع سپیده به طول انجامید، تا وقتی که سروش با اوقاتی تلخ وارد شد و یکراست به اتاقش رفت و خود را در آن پنهان ساخت. این اوضاع همچنان ادامه یافت تا جایی که از شرکت سراغ او را گرفتند. سیما برای تماس های مکرر جواب نداشت. بناچار از وجود او اظهار بی اطلاعی می کرد. سیما روزهای سختی را می گذراند و احساس می کرد باید هرچه سریع تر خود را از صحنه زندگی همسرش خارج کند. از این رو در جستجوی یک وکیل مجرب با مرجان نشاط آشنا شد و بلافاصله مدارک لازم را برای ارائه به دادگاه تهیه و تنظیم نمود. در این بین، الهه موضوع بهم خوردن نامزدی اش را از سروش کتمان و هر روز با تلفن، گزارش های دروغین از عشق و دلدادگی مهرداد تحویل سروش می داد تا آتش کینه و حسادت را در درون او روشن نگه دارد. نمی خواست سروش برای تعویق انداختن طلاق سیما داشته باشد.
با امضای سروش درخواست طلاق به جریان می افتاد. دل توی دل سیما نبود، فشار سنگینی را تحمل می کرد که از حد توانش بالاتر بود و ناخواسته در راهی قرار گرفته بود که دور از ذهنش می نمود. فکر می کرد شب زنده داری و دیوانگیهای سروش برای رهایی از او و این زندگی جهنمی است. با اسناد و مدارک طلاق به منزل بازگشت. سروش خواب بود. خود را مشغول کار ساخت. غذا درست می کرد، دستش می لرزید، گردگیری می کرد، قلبش می تپید؛ واهمه گنگی داشت. شوریده دل و مضطرب در انتظار بیدار شدن سروش بود که بالاخره نزدیکی های ظهر سروش با احساس سر درد در حالی که شقیقه هایش را می فشرد به میان هال آمد.
- چقدر سرم درد می کنه.
دل سیما فرو ریخت. با صدای لرزانی گفت:
- سلام.... کمکی از من بر میاد؟
ده روز می شد که او صدای سیما را نشنیده بود، از این رو با تعجب گفت:
- امروز آفتاب از کدوم ور سر زده! بالاخره ما رو قابل یه سلام دونستی
- چرا با خودت این کارها رو می کنی..... تو که هر جور بخوای من همون رو انجام میدم، پس چرا داری خودت رو نابود می کنی؟
سر درد امان سروش را بریده بود، پلک زد و در حالی که سر تکان می داد روی کاناپه رها شد و گفت:
- یعنی برات اهمیت داره.... فکر نمی کنی کسی که زندگی و آینده ات رو تباه کرده،باید بمیره.
- من نمی تونم تو رو درک کنم. ولی با این شب زنده داری ها نمی تونی عذاب وجدانت کم کنی.
سروش پوزخند زد:
- فکر می کنی این کارها برای عذاب وجدانه؟
- قطعا نمی خوای بگی....
ولی حرفش را نیمه تمام گذاشت. سروش در انتظار جواب پرسید:
- پس چرا حرفت رو تموم نمی کنی. بگو... شاید حق با تو باشه.
سیما دست در هوا بلند کرد و با گفتن: "اصلا ولش کن"، بدون مقدمه دست در کیفش برد و مدارک را بیرون آورد و در حالی که آنها را جلوی سروش می گرفت، گفت:
- فقط احتیاج به امضای تو داره.
سروش یکه خورد. انگار انتظار نداشت سیما به این زودی دست به کار شده باشد. کمی دست دست کرد و پرسید:
- اینها چیه؟
- درخواست توافقی طلاق، اگه جور دیگه ای درخواست می کردم دردسرمون خیلی زیاد می شد.
سروش صدای تپش قلب خودش را می شنید. با دستپاچگی گفت:
- حالا باید چکار کنم
- فقط امضا کن
سروش مردد بود، پرسید:
- تو مطمئنی؟
- من دیگه از هیچی مطمئن نیستم. فقط هر کاری رو تو بخوای انجام میدم... بدون چون و چرا.
سروش سراسیمه بلند شد، بازخواست فرار کند، اما سیما مانع شد و بی درنگ مچ او را گرفت و او را وادار به نشستن کرد و گفت:
- بیشتر از این عذابم نده.... تمومش کن.
سروش روی کاناپه وا رفت. سیما خودکار را به دستش داد. دست های سروش می لرزید. نگاهی به سیما انداخت، ولی سیما نگاهش را دزدید. سروش فکر کرد هر لحظه قلبش از سینه بیرون می زند، برافروخته بود دستش به دفعات جلو برد و پس کشید تا آنکه سیما چشم بست و او امضا کرد. نفس در سینه سیما حبس شد. آرزو می کرد سروش هرگز پای آن برگه ها را مضا نکند. با امضای آخر برگه دیگر تاب نیاورد، با سرعت اوراق را قاپید. گریه می کرد، بلند بلند؛ به اتاقش دوید و در را قفل کرد.
رخوت سرا پای سروش را فرا گرفت. ناله سیما مثل پتک بر فرقش فرود می آمد. بغض کرد،یه قطره اشک روی گونه هاش دوید و زبانش یه تکان کوچک خورد: "دوستت دارم".
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #45  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
چک پشت چک، حساب خالی، برگشت می خورد و می آمد شرکت. مهندس سلجوقی جوابگو نبود و سعی بی دریغش برای روبه راه کردن اوضاع نابسامان شرکت بی نتیجه ماند و بالاخره حکم جلب سروش صادر شد. سروش بی خیال دنیا در پی رفقا شبانه،قید کار و شرکت را زده بود. میان این همه گرفتاری جلسه دادگاه هم اضافه شد. هر دویشان رأس ساعت مقرر در دادگستری حضور پیدا کردند. سروش پشیمان بود ولی سیما برافروخته و عصبی اجازه نزدیک شدن نمی داد. سروش گوشه سالن کز کرده بود که چشمش به مردی افتاد که خیره شده بود به سیما، خون دوید جلوی چشمانش و به طرف او حمله کرد، دست به یقه شدن همانا و و ساطت همان، صدای منشی که آنها را می خواند، باعث شد سروش لباسش را مرتب کند و از مقابل چشمان براق سیما وارد اتاق قاضی شود. چند لحظه بعد قاضی دادگاه را رسمی اعلام کرد و بعد از قرائت دادخواست توسط منشی سوالات خود را شروع نمود.
- فقط هشت ماه از ازدواج شما می گذره، علت چنین درخواستی چیه!؟
سروش جوابی نداد،قاضی مجددا پرسید:
- با شما هستم آقای مقامی! آیا دلیل محکمه پسندی داری؟
سروش مات و مبهوت فقط نگاه کرد و اگر قاضی مجددا سوال خود را تکرار نمی کرد به خودش نمی آمد.
- آقای مقامی شما علت این تقاضا رو عدم تفاهم ذکر کردی. ممکنه بیشتر توضیح بدی.
سروش نیم نگاهی به سیما انداخت. بس که خجالت می کشید گونه هایش سرخ و گوشهایش داغ شده بود. هیچ دلیل و توضیحی برای قاضی نداشت باید به چی اعتراف می کرد؟ به دلیل عشق به دختری که سالها دوستش داشته حاضر به نابودی زندگی مشترک و پیوند ابدی ازدواج است، برای لجبازی با پدری که این ازدواج را به او تحمیل کرده ، عهد و پیمان نابخردانه ای بسته است. این ابلهانه ترین و بچه گانه ترین علت برای طلاق زنی بود که خالصانه او را با تمام بدرفتاری ها و نا ملایماتش تحمل کرده و عاشقانه حاضر به هر نوع فداکاری شده بود. هر چه به خودش فشار آوردف نتواتست جمله ای بیابد و پاسخ مناسبی بگوید. سکوت ممتد او قاضی را وادار به سوال از سیما کرد. سیما نیز به دلیل تألمات روحی قادر به پاسخگویی نبود و به جای او وکیلش خانم نشاط رشته کلام را به دست گرفت و گفت:
- جناب قاضی موکل من خانم افشار به دلیل تألمات روحی قادر به صحبت نیست بنابراین از محضر دادگاه تقاضا دارم تا به اینجانب اجازه صحبت بفرمائید. موکل من خانم افشار بنا به درخواست و اصرار پدر تن به این ازدواج اجباری داده. این ازدواج از نظر خود زوجین رسمیت نداره چون این دو نفر بدون رضایت قلبی پای اوراقی را که دست و پای آنها را به عنوان شریک زندگی می بنده امضا کرده اند و پس از گذشت چندین ماه هنوز قادر به قبول این زندگی نیستند. این زوج در طول مدت هشت ماه جز درگیری و جر و بحث کار دیگری نداشته و زندگی زیر یک سقف برای آنها مشکل و طاقت فرسا گشته، به این دلیل زوجین از حضور محترم دادگاه تقاضا دارهد هر چه زودتر به این ازدواج فلاکت بار پایان دهد.
سروش انتظار نداشت، زیر لب زمزمه کرد: "چرا همه چیز رو گردن خودت انداختی دیوونه.... حداقل از من بد می گفتی".
- آقای مقامی شما هم گفته های خانم نشاط رو تأیید می کنید؟
سروش با دو دلی گفت:
- ب ب. له.
پس از سوال و جواب تصمیم قاضی به حضور والدین و تشکیل جلسه مشاوره منجر شد. سیما یکه خورد، پریشان شد.
- نه این امکان نداره...پدرم من رو به زور به عقد این مرد درآورده....حالا چطور ممکنه با طلاق من موافقت کنه. تو رو خدا آقای قاضی این مسئله رو بین خودمون حل و فصل کنید....پای اون ها رو وسط نکشید. قاضی با وجود سن و سال کم آنها روی حرفش اصرار کرد:
- راه دیگه ای نیست، حداقل یه داور از بین اعضای خانواده داشته باشید.
سیما به التماس افتاد و با گریه تقاضا دشت که پای خانواده اش به میان کشیده نشود. ولی قاضی زیر بار نمی رفت. گریه های سیما، سروش را بیتاب کرد. گویی سیما خنجر به قلبش می زد، زیر جلو رفت و در حالی که سعی داشت او را آرام کند، دست او را گرفت و به دنبال خود از دادگاه بیرون کشید. گوشه سالن ایستاد، زل زد تو چشم های خیس سیما و گفت:
- دیگه نمی خوام پات رو اینجا بگذاری... فهمیدی؟
سیما با پشت دست اشکهایش را پاک کرد. بغضش هنوز تو گلویش بود و صدایش می لرزید:
- چرا؟.... مگه این همون چیزی نیست که می خواستی؟
- آره.... ولی دیگه نمی خوام.
سیما برآشفت:
- چیه؟ تصمیمت عوض شده! تو هر روز به یک رنگ در میای. دیگه از دستت خسته شدم. ازت بدم میاد سروش.... ازت متنفرم..... می خوام هر چه زودتر تمومش کنم.
عصبانی بود با کف دست سروش را پس زد و بیرون دوید. سروش در تعقیب او از ساختمان دادگستری خارج شد. هیچ کدام حال درست و حسابی نداشتند. سیما از رفتارهای دوگانه سروش که گاه او را با دست پس می زد و گاه با پا پیش می کشید، ناراحت بود و سروش از اینکه نمی توانست الهه را برای همیشه از زندگی خود خارج و با سیما که به تازگی احساس می کرد بیش از پیش دوستش دارد به زندگی ادامه دهد، مستأصل و درمانده بود.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #46  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
سروش دراز کشیده بود روی کاناپه سه تایی و چشم بسته بود . ابروانش در هم گره خورده بود و عصبانیت در چهره اش موج می زد . اما در مقابل ذهنش را فقط یک واژه اشغال کرده بود (( وصال )) .
اهسته کلید را در قفل چرخاند وارد شد سیما به محض شنیدن صدای در مثل فنر از جا پرید اما قبل از اینکه فرصت فرار بیابد سروش راهش را سد کرد و در حالی که پنجه در پنجه او قفل می کرد گفت:
- از من متنفری کوچولو ... ولی من دیوونتم ... یعنی دیوونم کردی .
صداش هر لحضه سنگین تر می شد .
- هر کار دلت می خواد با این شوهر گناهکارت بکن ولی طلاق نه ... طلاق نه.
سیما با وجود گذشت هشت ماه از زندگی مشترکش هرگز سروش را این گونه گرم و پر محبت ندیده بود و حالا با شنیدن این جملات قلبش به شدت می تپید و اگر قفسه سینه اش جلوی ان را سد نکرده بود قطعا بیرون می زد . نگاه پر سوالش را در چشمان گیرا و پر التماس شوهرش چرخ خورد . دریایی از عشق در چشمان سروش موج می زد . با نگرانی پرسید :
- تو حالت خوبه ؟
- هیچ وقت به اندازه الان و این دقیقه خوب نبودم ... دوستت دارم سیما ... دوستت دارم.
سیما گویی اسوده شده زیرا چشم بست و به ارامی سر بر شانه همسرش نهاد . گریه کرد اما گریه شادی . سروش با احساس ندامت گفت:
- جبران می کنم ... جبران می کنم.
یک دنیا حرف نگفته داشتند .سروش با یاد اوری سیما در لباس سپید عروسی لبخندی به روی او پاشید و به سمت اتاق به راه افتاد اما در استانه در صدای زنگ ایفون سیما را وادار کرد تا او را پس بزند و به سمت ایفون خیز بردارد سروش با دلخوری دست روی چهار چوب گذاشت راه را برای او سد کرد و گفت:
- دیگه نمی گذارم چیزی مانع رسیدن من به تو بشه بگذار زنگ بزنند ... ولشون کن .
سیما دلهره داشت. دستپاچه شده بود دلش می خواست فرار کند گفت:
- ممکنه کسی کار واجبی داشته باشه زود بر می گردم .
سروش خنده کجی کرد و راه را برای او باز کرد و گفت:
- دوست داری فرار کنی ... باشه ... برو.
سیما با گونه های گر گرفته به میان هال پرید چند لحظه نگذشت که با جیغش سروش را پای تصویر ایفون کشاند سروش با عصبانیت مشت به دیوار کوباند و گفت:
- محمودی احمق ... چکم رو برگشت زده حکم جلب گرفته .
- حالا می خوای چی کار کنی؟
- هیچی باید برم کلانتری.
- نه نمی خواد بری خودم جوابشو ن رو میدم . میگم خونه نیستی .
- نه ... دلم نمی خواد فراری باشم از این کارها خوشم نمیاد. تقصیر خودمه نباید شرکت رو ول می کردم .
نگاه عاشقانه اش را در عمق چشمان سیما دوخت و با لبخندی گرم و مهربان افزود :
- زود بر می گردم خانومی نترس چیزی نیست .
و در حالی که دگمه هایش را می بست پا در اسانسور گذاشت . سیما چشم به تصویر روی ایفون دوخت.سروش بعد از یک جرو بحث کوتاه سوار اتومبیل گشت نیروی انتظامی شد .چشمان منتظر سیما تا روز بعد به در خیره ماند . چقدر بخت اقبالش کوتاه بود . می اندیشید چه چیزی بین او و سروش فاصله می انداخت ... تقدیر!؟...تمام شب را رژه رفت تا انکه با طلوع خورشید و شروع وقت اداری خودش را به شرکت رساند این اولین بار بود که قدم به محل کار سروش می گذاشت.
هیچ کدام از کارمندان شرکت با او اشنایی نداشتند. جلو رفت و از مهتاب منشی شرکت سراغ سروش را گرفت ولی مهتاب اظهار بی اطلاغی کرد و گفت:
- اقای مقامی حدود یک ماهی می شه که شرکت تشریف نیاوردند.
- می خوام اقای سلجوقی رو هرچه زود تر ببینم
- ایشون هنوز تشریف نیاوردن
- منتظر می مونم .
دل نگران جا عوض می کرد جلوی پنجره دم راه پله . می نشست روی مبل چرو سیاه بلند می شد راه می رفت روی اعصاب مهتاب . سلجوقی نیامد . ناگهان به یاد تلفن همراه او افتاد پرسید:
- اقای سلجوقی تلفن همراه ندارند؟
- من اجازه ندارم شماره ای در اختیار شما بگذارم .
سیما عصبانی شد و فریاد زد:
- مثل اینکه اصلا متوجه نیستی من کار واجب دارم.
ابرو های مهتاب بالا رفت و با لحنی جدی گفت:
- من مسولیت دارم . جز انجام وظیفه کار دیگه ای نمیکنم.
سیما فکر کرد خودش را به مهتاب معرفی نکرده است . از این رو لحن ملایم تری به خود گرفت و گفت:
- من مقامی هستم همسر اقای مقامی فکر کنم حالا بتونی شماره سلجوقی رو بدی .
با شنیدن این جمله مهتاب سراسیمه مقابل پای سیما بلند شد. گویی شرمنده شده بود زیرا سرش را به سمت شانه خم کرد و با حالتی عذر خواهانه گفت:
- چرا زود تر معرفی نکردین. خوشوقتم خانوم مقامی .
- معذرت می خوام . اعصابم به هم ریخته است .حالا اگه میشه شماره اقای سلجوقی رو بده .
مهتاب مشغول نوشتن شماره سلجوقی بود که سه نفر با سر و صدا وارد شرکت شدند.داد و قال و فریاد و نا سزا ان هم حواله سروش .بس که یکریز و یک صدا حرف میزدند سیما نمی فهمید چی میگن . مهتاب انها را به ارامش دعوت می کرد .
- بفرمایید بنشینید اقایون خونسردی خودتون رو حفظ کنید .
فتوت از همه هیکل دار تر بود جلو امد و گفت :
- ای خانوم بنشینم که چی بشه من پولم رو می خوام ... این مرتیکه کدوم گوری رفته؟
سیما هیچ وقت با این موارد بر خورد نکرده بود از لحن فتوت خوشش نیامد ابروانش را در هم کشید و گفت:
- لطفا مودب باشید اقا .
- ادب کیلویی چنده خانوم!... پول ... میفهمی پول ... من پولم رو می خوام خوارزمی با ان قد بلند و سبیل های اویزانش جلو امد داد نمی زد هوار می کشید :
- چند میلیون تومن اهن و میل گرد تحویلش دادم به جاش این برگه بی ارزش رو گرفتم.شما بودی چی کار می کردی؟
سیما ترسید یک قدم عقب رفت ولی به قصد اطمینان بخشیدن به طلبکاران گفت:
- شما نگران پولتان نباشید . قول می دم همه اش پرداخت بشه.
صداقت قد کوتاه وگردو قلمبه ابرو در هم کشید :
- سر کار علیه؟
- همسر اقای مقامی هستم.
صداقت پوزخند زد صدایش خیلی بلند تر از ان دوتای دیگر بود .
- به به ... چشم ما روشن میشه بگی همسر گرامیتون کجا تشریف دارن ؟
سیما جا خورد ترسید :
- اطلاعی ندارم... خودم هم دنبالش می گردم.
فتوت با طعنه زدن گفت :
- پس اقا فلنگ رو بسته.
- گفتم نگران پولتون نباشید همه اش پرداخت می شه... فقط چند روزی به من فرصت بدید.
خوارزمی قیافه حق به جانب گرفت ولی کنایه زد:
- باشه خانوم ... ایشون چند روز برای خروج از کشور وقت لازم دارن.تعارف نکنید بگید...شاید ما هم با دسته گل اومدیم فرودگاه.
ماندن سیما جایز نبود چنگ انداخت روی میز و شماره سلجوقی را برداشت بیرون دوید سه نفری با داد و فریاد به دنبال او بیرون دویدند اما سیما تیزو بز اتومبیلش را از پارک در اورد .فتوت مشت روی صندق عقب کوبید اما سیما گاز داد و با ویراژ دور زد . فتوت انگشت به دهان ماند .
- بد جنس ! عجب دست فرمونی داره ... دیدین چطوری زد به چاک .
سیما خیلی دور شده بود دیگر دست طلبکارا به او نمی رسید شماره سلجوقی را گرفت . با برقراری ارتباط خودش را معرفی کرد بعد از رد و بدل شدن چند جمله ادرس کلانتری را گرفت راهی انجا شد.
دقایقی بعد در کلانتری بود . سلجوقی را نمی شناخت به افسر نگهبان مراجعه کرد .اما تلاش برای ملاقات بی نتیجه بود در این موقع سلجوقی با شنیدن مکالمه ان دو سیما را شناخت و نزدیک شد :
- سلام خانوم مقامی ... سلجوقی هستم .
- سلام!خدا رو شکر که بالاخره دیدمتون.چه خبر!؟
- اگه اشکال نداره بریم داخل محوطه براتون توضیح می دم
سیما بی چون . چرا به دنبال سلجوقی به راه افتاد داخل محوطه بی صبرانه در انتظار باز شدن دهان سالجوقی .سلجوقی کل ماجرا را گفت. سیما کنجکاو پرسید:
- مگه سروش چقدر بدهکاره ؟
- خیلی ... یه چیزی حدود چهارصد میلیون تومان
چشم های سیما گرد شد تکرار کرد :
- چهارصد میلیون تومن!!!...چرا؟...اخه چه جوری ؟
- ما چند ماه پیش در یک مناقصه برنده شدیم ... سروش اولش با دلگرمی شروع به کار کرد کلی مصالح خریداری کردیم همه اش هم با چک .ولی این اواخر سروش غیبش زده بود شرکت مدیریت صحیحی نداشت یک مرتبه همه چی به هم ریخت حالا که موعد چک ها رسیده و قوز بالا قوز ... این طوری پیش بره و سروش نتونه چاک ها را پاس کنه شرکت ورشکست میشه و تازه طرف قرارداد صد در صد شکایت می کنه اونوقت فاتحه سروش خونده است.
- راه نجاتی هست ؟
- راه نجات فقط پوله
- پول رو جور می کنم تکلیف سروش چی میشه؟
- امروز می برنش دادگاه بعد هم به دستور قاضی میره زندان.
رنگ از روی سیما پرید . وحشتزده گفت:
- زندان؟!!!
- اگه بتونیم زود تر پول جور کنیم سروش زیاد اونجا نمیمونه
- نمیشه از طلبکارها وقت بگیریم سروش بیاد بیرون یا سند بگذاریم ؟
- فکر می کنید از دیروز تا حالا چه کار می کردم زبونم مو در اورد ولی حریف این محمودی نشدم که نشدم .اگه سند دارین میشه با قید ضمانت ازادش کرد.
سیما فکر کرد برای تهیه مبلغ به یک سند ازاد برای فروش احتیاج دارد . پس فکر اسناد خودش را از سر بیرون کرد .در حالی که نمی خواست خانواده اش از دستگیری سروش مطلع شوند و احیانا او را سرزنش کنند پرسید:
- میشه با محمودی صحبت کنم ؟
- از کجا پیداش کنم ؟ گذاشته رفته . موبایلشم خاموشه .
سیما نا امید سر به زیر انداخت و سلجوقی امیدواری داد :
- زندون مال مرده ... در ضمن صلاح نیست بیشتر از این اینجا بمونید شما تشریف ببرید من خودم پیگیر قضیه هستم
و به راه افتاد اما گویی چیزی به ذهنش رسید روی پله دوم ایستاد و سر چرخاند گفت:
- اگه توانایی اش رو دارید به فکر جور کردن پول باشید . فکر کنم ظرف یکی دو روز اینده سر و کله بقیه طلبکارها هم پیدا بشه .
دلشوره سیما را به حالت تهوع انداخت . بیرون رفت نشست پشت فرمان رمق توی دستانش نبود باید تجدید قوا می کرد . چند دقیقه ای همان جا ماند .
نوای دلنشین علیرضا افتخاری از اتاق به گوش می رسید .
(( بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم ازادم ))
همصدا ی خواننده شده بود و زیر لب زمزمه می کرد اب می پاشید روی شمعدانی ها
(( دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت خنوز چشم من باشد به راهت هنوز ))
فریبا جلوی ایوان سبزی پاک می کرد اما از خریدش راضی نبود و گه گاه غر می زد: (( همش تره گذاشته جعفری هاش هم که گندیده است )) نیمه کاره دست از کار کشید و بلند شد دامنش را توی سفره سبزی تکان داد خم شد لگن استیل را بلند کرد . از پله ها ها که پایین رفت به هن و هن افتاد اه کشید : (( دیگه پیر شدم )) سبزی را خیس کرد . چشم به نادر دوخت چند وقتی بود که او را کسل و دمق می دید . شرکت (( جوینت )) ورشکست و او بیکار شده بود . نصیحت و دلالت مادرانه هم دردی ار دل او نمی کاست . چهره ماتم گرفته نادر دلش را به درد اورد جلو رفت و گفت:
- همدم تازه پیدا کردی.
یک ماهی بود که او با گل ها ور می رفت ان قدر به انها رسیده بود که شمعدانی ها پر از گل شده بودند . با احتیاط شاخه ای از گل های صورتی را جدا کرد و با لبخندی ان را جلوی مادر گرفت . فریبا در حالی که گلبرگ های لطیف شمعدانی را لمس می کرد سایه درخت انار را برگزید و نشست.
- دنیا که به اخر نرسیده ...بالاخره کار پیدا می کنی .
نادر حوصله پند شنیدن نداشت رفت لب حوضچه ابپاش را از اب پر کرد باغچه را دور زد خوست سر خم کند پیشانی اش اصابت کرد به انار درشتی که سر گذاشته بود روی شانه رز.
فریبا گیسوان جوگندمی اش را پشت گوش ران و گفت:
- یه زنگ به سروش بزن شاید بتونه دستت رو بند کنه .
نادر عصبانی شد اما خجالت می کشید توی چشمهای مادر براق شود سر به زیر اما پر توقع گفت:
- چه حرفها می زنی مادر !
- چه عیب داره ! ... رفیقته.
- دوست ندارم به رفیقم رو بیندازم .
- اخه این رو انداختنه!... شرکت سروش احتیاج به یه مهندس خلاق خوشفکر و با تجربه مثل تو داره ...
نادر سر برد لا به لای شاخه های انار یکی از ان رسیده ها و پوست نازکش را چید با گوشه استین خاکش را گرفت بو کشید و ان را در دامن فریبا پرتاب کرد و گفت :
- نمی خوای فکر کنه واسه چند روزی که اینجا بوده دنبال تلافی هستیم .
فریبا گاز زد سر انار را کند قرمز و ابدار بود از وسط به دو نیمش کرد و یک نیمه ان را تعارف کرد . نادر دست مادر را رد نکرد . نشست لب باغچه یاقوت دانه دانه در دهانش گذاشت ملس بود ابرئ بالا داد
- عجب اناری !
فریبا به یاد ارزوهاش افتاد:
- کی باشه با زن و بچه تو بنشینیم لب باغچه ... البته اگه عمری باشه.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم








  #47  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,267
فصل 13

13-1

مثل همیشه تمیز و نظیف بود، اما انگار روح نداشت، سوت و کور بود فقط گاه گداری صدای استارت یخچال فریزر می آمد. شیرین گوشه دامن سیما را کشید.
-بیا بشین دخترم.... ما برای مهمونی اینجا نیومدیم وقت برای این کارها زیاده.

جمشید با تأیید گفته های شیرین گفت:
- شیرین راست میگه.... بیا اینجا بشین، از سیر تا پیاز برامون تعریف کن.
سیما با لبخندی تلخ گفت:
- سروش در آستانه ورشکستگی قرار
- آخه چرا؟ به چه دلیل!؟
- عدم مدیریت صحیح
- ولی این امکان نداره. سروش مقرراتی و وظیفه شناسه.
سیما قصد داشت حقایق زندگی اش را پنهان سازد از این رو خود را به بی خبری زد و گفت:

- من از کارهای اداری و خارج از خونه سروش بی اطلاعم. سروش هیچ وقت مسائل کاری اش رو با من در میان نمی گذاره. شاید بهتر باشه دلایل عدم موفقیتش رو از خودش بپرسید. در حال حاضر باید به دنبال راه نجات باشیم.
شیرین در حالی که برای پسر یکی یکدانه اش اشک می ریخت، گفت:
- کاش مادرش مرده بود و این روزها رو نمی دید.
سیما در کنار او قرار گرفت و در حالی که او را به آغوش می کشید، موهایش را نوازش کرد و گفت:
- تو رو خدا گریه نکن مادرجون. قول میدم ظرف یکی دو روز آینده بیارمش بیرون
- آخه چطوری! من شنیدم چهارصد، پونصد میلیون تومن چک داره
جمشید کلافه دست به زانو کوبید و گفت:

- من پس اندازی ندارم، هر چه داشتم سرمایه شرکت کردم. الان دستم خالیه.سند خونه هم واسه وام سروش گرو بانکه. یه سرقفلی مغازه است، البته سی تا بیشتر نمی ارزه.
شما نگران نباش بالاخره خودم یه جوری مشکلمون رو حل می کنم.
- ولی من پدرشم،نمی تونم دست روی دست بگذارم و ببینم تو و سروش افتادین تو دردسر.
- من حال شما رو درک می کنم ولی اجازه بدین این مشکل رو خودمون حل کنیم

در دل جمشید غوغایی به پا بود، روی صندلی آرام و قرار نداشت. برخاست و به سمت پنجره رفت،سر چسباند به شیشه و چشم دوخت به آسمان تهران، گفت:
- فکر نمی کنم کار درستی باشه که پدرت رو توی دردسر بیندازی. این طوری برای سروش هم سنگین تموم میشه
- مطمئن باشید آقاجون. من از بابا کمک نمی گیرم. یه فکرهایی دارم... جور میشه.
- اگه ناراحت نمیشی می خوام بدونم چه نقشه ای داری؟
- من غیر از این آپارتمان،یه زمین تجاری دارم که اتفاقا یه مشتری سمج پاش ایستاده... دلارها و طلاهای شب عروسی ماه هم هست.

چشمهای شیرین حکایت از تعصبش داشت، گفت:
- نه مادرجون ما راضی نیستیم اموالت رو حراج کنی.
- من به خاطر سروش از جونم می گذرم، مال دنیا که اهمیت نداره.
هانیه با چکمه های سیاه و بلند، شیلنگ به دست گل ها رو آب می داد. سیما برای سلام لبخند نمکینش را میهمان لبهای خوش فرمش کرد و گفت:
- سلام خسته نباشی عزیز خان
- به به!...ببین کی اومده!... سلام دختر گلم
و دست بالا برد و چارقد سفیدش را عقب کشید،لبهایش را جمع کرد و چسباند گوشه لب سیما. سیما دو سه تا بوسه از گونه های نحیف دایه اش گرفت و رفت.
مهوش در آشپزخانه مشغول تهیه شام بود. پاورچین جلو رفت و دست روی چشم های مادر گذاشت. مهوش کارد آشپزخانه را کناری گذاشت، دست روی دست های سیما کشید و گفت:
- این دست های بلند و کشیده فقط می تونه مال یه نفر باشه.
سیما سکوت کرد. مهوش با اشتیاق گفت:
- سیما مادر اینقدر اذیت نکن. من بوی تو رو از چند فرسخی حس می کنم. سیما سر پشت شانه مادر گذاشت. مهوش چرخید و او را در آغوش گرفت. بوسه در پی بوسه،یه گوشزد کوچولو کرد و گفت:
- دختر من تازگی ها تنها میاد خونه باباش!جریان چیه؟
- آدرس یکی از دوستان قدیمم رو می خواستم. گفتم تا سروش نیومده زود بیام و برگردم
- پس عجله داری می خوای زود برگردی. من اجازه نمیدم. زنگ بزن به سروش بگو بیاد دور هم باشیم
سیما با خویشتن داری گفت:
- سروش رو ول کن. اون پاش رو بگذاره خونه،شام نخورده خوابه.
نگاه سیما به سیب زمینی های توی روغن افتاد، آب دهان قورت داد و افزود:
- مینا رفته خونه خاله؟... این طور که بوش میاد باید به فکر تهیه لباس باشم
- آره والله... علیرضا دست بردار نیست
سیب زمینی ها چشمک می زدند. سیما دست توی ماهیتابه برد،یه دونه برداشت،سوخت. به ناخنک زدنش می ارزید. با یه فوت، گازش زد و با دهان پر گفت:
- اینا که خیلی همدیگر رو دوست دارند، ... زودتر کلک کار رو بکن
- باباتم همین رو میگه، ولی خدا رو خوش نمیاد من تنها بمونم. هنوز یکسال نشده تو رفتی، حالا مینا بره؟
- بالاخره چی! امسال نه، سال دیگه
مهوش ظرف میوه ای از یخچال بیرون آورد و سیما را برای صرف آن دعوت به نشستن کرد. اما سیما به یاد عجله اش افتاد با امتناع گفت: "خیلی کار دارم" و با سرعت از پله ها دوید. افتاد به جان کمدش، چمدان رمزی اش رو پیدا کرد. درش را باز کرد و محتویاتش را ریخت روی زمین و زیر و رو کرد. بالاخره شماره هرمز را پیدا کرد. دوباره خرت و پرت هاش رو سر جاش ریخت و برگشت آشپزخانه. دوباره سیب زمینی خورد یکی، دو تا سه تا... بوسه زد بر گونه مادر و با خداحافظی رفت.
تلفن همراهش بین راه آنتن نمی داد. تا رسیدن به منزل صبر کرد، وارد آپارتمان که شد، بی معطلی شماره گرفت. باز آنتن نداد. دم پنجره جای مناسبی بود. سرش از پنجره بیرون برد و دوباره شماره گرفت،صدای زمخت و دورگه هرمز در گوشی پیچید. دو سه جمله رد و بدل شد او سیما را شناخت و گفت:
- به به... خانم افشار... چه عجب یاد ما کردی؟
- نمی خواستم مزاحم اوقات شریف بشم. غرض از مزاحمت. این بود که ببینم می تونیم راجع به زمین سعادت آباد به توافق برسیم؟
هرمز دندان گرد، ناز آمدن را شروع کرد، اما سیما کم نیاورد که هیچ معامله را سنگین تر نیز کرد و گفت:
- یه آپارتمان برای فروش دارم... اگه زمین رو می خوای، باید اونم بخری.... یه آپارتمان در طبقه سیزدهم برج مینو نزدیک پارک قیطریه.
هرمز کلافه شد، ولی زمین سعادت آباد ارزشش را دشت. از متراژ، قیمت و امکانات پرسید. جواب سیما باعث شد او دبه در بیاورد:
- این طوری معامله خیلی سنگین میشه. امکان نداره.
- نظر من تغییر نمی کنه اگه توانش رو نداری براش مشتری پیدا کن
- ببینم چی میشه
- دو روز بهت مهلت میدم... سه شنبه زنگ بزن.
ارتباط را قطع کرد. یه نفس عمیق کشید. زل زد به در و دیوار، خانه سرد و ساکت بود، چقدر دلش برای سروش تنگ شده بود، اشکش سرازیر شد. حوصله شام خوردن نداشت، خسته و دمغ چراغ ها رو خاموش کرد.

به هر دری زد تا نشانی از سروش بیابد، اما سروش مثل قطره ای آب به زمین فرو رفته بود. بالاخره مجبور شد سراغ او را از مهتاب،منشی شرکت،بگیرد. اما مهتاب اظهار بی اطلاعی کرد. الهه وقتی اصرار ورزیدن را بی فایده دید، بناچار متوسل به دروغ شد تا شاید دل دختر جوان را نرم کند.
وقتی مهتاب با دو دلی حقیقت را آشکار ساخت، الهه مثل گچ روی دیوار سفید شد و گوشی را رها ساخت. باورش نمی شد سروش به زندان افتاده باشد. دلش از کینه و نفرت سیما لبریز شد. با آنکه از سروش می ترسید و اجازه نداشت شماره منزل او را بگیرد، ولی در آن حال آنقدر عصبانی بود که دلش می خواست هر چه از دهانش در می آید نثار سیما کند. چندین بار پیاپی گوشی را برداشت اما انگشتانش برای فشار بر روی دکمه ها پیش نمی رفت. بالاخره پس از ساعتی کلنجار شماره گرفت. صدای دلنشینی از آن سوی خط شنیده شد.
دلش فرو ریخت. حسادت گونه هایش را گلگون کرد از این رو ساکت شد. اما کلام مکرر سیما" الو،الو،الو..." او را واداربه حرف زدن کرد:
- چرا گورت رو گم نمی کنی؟ چرا سروش رو به حال خودش نمی گذاری؟ اصلا تو از جون ما چی می خوای؟ چی خیال کردی دختر! اگه فکر می کنی سروش مال توست، باید بگم کور خوندی. تا این پسره بیچاره دق مرگ نکردی،راهت رو بکش و برو.
ارتباط قطع شد. سیما مات و مبهوت روی کاناپه رها شد. فکر کرد کسی قصد مزاحمت داشته است، اما نمی توانست در برابر حرفهایی که شنیده بود بی تفاوت بماند. تا دمیدن سپیده و طلوع آفتاب فکرهای آشفته محاصره اش کردند. روز بعد با تقلای فراوان توانست مجوز یک ملاقات پانزده دقیقه ای را از دفتر زندان بگیرد.
ازچند راهرو گذشت، تا آنکه پس از بازرسی، وارد سالن کابین ها شد. یه دختر جوان برای برادر خلافکارش اشک می ریخت. میان گریه ها او را ملامت می کرد و می گفت: "چرا فکر آبروی خانواده رو نکردی ؟"
سه قدم جلوتر یه مادر پیر اشک می ریخت او نیز فرزندش را دلداری میداد:"قول میدم رضایتشون رو بگیرم."
چند گام دیگر جلو رفت صدای زمخت یک مرد دلش رو لرزاند، دو کابین آن طرف تر سروش در انتظارش بود. احساس عجیبی داشت با دلهره جلو رفت. سروش لبخندی به رویش پاشید و گوشی رو برداشت. سلام خانم کوچولو. سلام چطوری؟
چشمان سیما ستاره می زد، برق ستاره هایش سروش را خیره کرد، از این رو در چشم های او خراب شد و گفت:
- قدر تو رو ندونستم، ولی جبران می کنم
- این حرفها باشه برای بعد.... دارم یه کارهایی می کنم ان شاءا... به زودی میای بیرون
- حرفش رو هم نزن سیما، دلم نمی خواد از پدرت پول بگیری
- مطمئن باش، بابا خبر نداره. آپارتمان و زمین سعادت آباد رو گذاشتم برای فروش، هدایای شب عروسی هم هست.
سروش با شرمساری گفت:
- هر چی بدبختی می کشی از بی لیاقتی منه
سیما انگشت روی لب گذاشت، سروش لبخندی تلخ به لب راند و گفت:
- از خودت بگو، با تنهایی چه می کنی؟
از سوالی که پرسیده بود خنده اش گرفت. با حسرت افزود:
- چه سوال احمقانه ای! برای تو که فرقی نداره... تو همیشه تنها بودی

امواج غمگین نگاهش را از پشت شیشه ضخیم و دو لایه کابین سر داد در چشم های سیما و با لبهایش حسرت را از دل او گرفت و گفت:
دوستت دارم
قطرات اشک روی گونه های برجسته سیما سر خورد و گفت:[/- مطمئنی؟

- می دونم! بد کردم... اما قول میدم همون سروشی باشم که تو دلت می خواد
- اما
- اما چی؟
سیما لبهایش را به دندان گزید و ساکت ماند. سروش با دلشوره سماجت کرد و پرسید:
چیزی هست که من نمی دونم؟
- دیشب...دیشب یه زن که صدای ناآشنایی داشت باهام تماس گرفت
رنگ از روی سروش پرید، بیقرار پرسید:
- خب!... بعدش؟
- می گفت برم گورم رو گم کنم. شماها رو به حال خودتون بگذارم. دست از سرت بردارم.... یه چیزی تو همین مایه ها.... تو می دونی اون کی بود؟
آه از نهاد سروش برخاست اما برای منحرف ساختن ذهن سیما گفت:
- حتما مزاحمه. اگه دوباره زنگ زد قطع کن.
- اون کیه سروش؟
- از چی حرف می زنی؟
- طفره نرو سروش مطمئنم که او کسی نیست جز... نکنه؟
سروش میان حرف او پرید و گفت:
- به من اعتماد کن. وقتی بیام همه چیز رو برات شرح میدم. دلم نمی خواد ادامه زندگی مون با دروغ باشه. در حال حاضر، می خوام به من اعتماد و اطمینان داشته باشی.
صدای مأمور زندان از طریق بلندگو پایان وقت ملاقات را اعلام کرد. هشدار مأمور نشان می داد تا چند دقیقه دیگر ارتباط تلفنی کابین ها قطع خواهد شد. سیما سراسیمه گفت:
- قول میدم زود بیارمت بیرون. مواظب خودت باش. با آدمهای ناباب معاشرت نکن... به نظافتت برس.... با کسی هم درگیر نشو
سروش خندید:
- چشم خانم کوچولو. بار دیگر حسرت را از دل سیما گرفت و با صدای خش داری افزود:
- دوستت دارم
سیما دست روی شیشه گذاشت دلش راضی به خداحافظی نبود.
جلال خمشگین و یکپارچه آتش بود. سیما با ترس و لرز سلام کرد و گفت:
- چیزی شده بابا؟
جلال پوزخندی زد و گفت:

- کوچه علی چپ کدوم طرفه؟
سیما سر به زیر انداخت و جلال قصد ملامت او گفت:

- هر کس توی این شهر مشکل پیدا می کنه میاد سراغ من، ولی دختر خودم مشکلا شوهرش رو از من پنهان می کنه
- می بخشی بابا،ولی مجبور بودم. خواهش می کنم دلیلش رو نپرس
- فکر می کنی غرور شوهرت می شکنه!
- بله
جلال فرزندش را در آغوش کشید و گفت:
- آخه عزیز دلم! تو چطور می تونی از پس این همه مشکل بر بیای؟
سیما برای پدر عذر آورد. لحظاتی بعد به قصد پذیرایی به آشپزخانه رفت. جلال به دنبال او وارد آشپزخانه و گفت:
- یکی از دوستهای هرمز رو دیدم. از من پرسید چطوری راضی شدم که زمین سعادت آباد رو بفروشم. پاپی اش شدم. فهمیدم تو زمین رو گذاشتی برای فروش، بالاخره ته و توی قضیه در اومد که سروش افتاده زندان.
سیما دانه های اشک را از پدر مخفی کرد، اما جلال متوجه حال او بود، با مهربانی گیسوان او را نوازش کرد و گفت:

- ببین بابا! اینکه دلت نمی خواد غرور سروش رو بشکنی و روی پای خودت بایستی قبول، ولی این جور کارها مردانه هستند. دلم نمی خواد دختر نازنینم با یه آدم کثیف مثل هرمز هم کلام بشه.... متوجه ای بابا؟
بغض سیما ترکید و با هاهای گریه سر روی شانه پدر گذاشت. جلال دخترش را به سینه فشرد و گفت:
- اگه اصرار داری زمین رو بفروشی، حرفی ندارم ولی همه چیز رو بگذار به عهده من و امیر... حالا دیگه بد و خوب سروش مال ماست، پس فکرهای بیخود نکن
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم







گفتگو قفل شد

برچسب ها
رمان


ابزارهای تاپیک

قوانین ارسال
شمانمی توانید تاپیک جدید ارسال نمایید
شمانمی توانید پاسخی ارسال نمایید
شمانمی توانید پیوست ارسال نمایید
شمانمی توانید پست های خود را ویرایش نمایید

کد بی بیفعال است
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است



زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 08:15 میباشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Copyright © 2006 - 2018 ParsiKing. All Rights Reserved to Parsiking Group
دامین های زیر جهت ارائه خدمات در مالکیت سایت پادشاه ایرانی می باشد
parsiking.com - parsiking.biz - parsiking.org - parsiking.net - parsiking.in - parsiking.ir
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios