نمایش پست تنها

  #52  
قدیمی 17/03/2012
آواتار K_pantea
K_pantea K_pantea آفلاین است
بازنشسته
 

نام: پانته آکریمی
جنسيت: زن
شغل: طراح
محل سکونت: تهران
مدرک تحصيلی: فوق دیپلم طراحی
پست: 6,025
سپاس: 24
از این کاربر 248 بار در 216 پست سپاسگزاری شده
اعتراض ها: 0
به این کاربر 57 بار در 57 پست اعتراض شده
چوب: 297,255
رضا دیگر یارای صحبت کردن نداشت.نزدیک ماهک روی زمین به مبل تکه داد واز خوشحالی به گریه افتاد.ماهک نگاهش را ملتمسانه به مبین دوخت که او توضیح بدهد،
اما مبین همانطور یخ ایستاد بود.آقای تابنده با لبخند رویش را به طرف ماهک برگرداند و گفت:ما باید خدا را هزار مرتبه شکر کنیم که عروس گلی مثل تو قسمت ما شده،آشنای تو با مبین فقط کار خدا و دست سرنوشت میدانم.تو گمشده ی خانواده ی بزرگ موحدیان هستی.همه ی ما فکر میکردیم تو اسیر دشمن یا کشته شودی

.مبینا که انگار تازه از شک خارج شده بود بسوی ماهک دوید و او را در آغوش کشید و خوشحالی خود را ابراز کرد.
او بعد از اینکه از مبینا فاصله گرفت با دلهر گفت:پدر و مادرم زنده هستند؟
این بار مبین به زبان آمد و بدون رودربایستی گفت:آره عزیز دلم،آره عشق من،پدر و مادرت زنده هستند.بعد از سالها هنوز نتوانستند تو را فراموش کنند.
رضا گفت:و برای یک لحظه دیدنت حاضرند جان و مال خود را بدهند
.مبینا گفت:رضا جان مادر جان را فراموش کردی؟او الان منتظر تو است.
آقای تابنده خطاب به رضا گفت:چه طور است که همه با هم برویم دنبال مادرت و از جا برویم خانه ی آقای موحدین.
خانم تابنده گفت:ساعت نه و نیم شب است.بهتر است بگذاریم برای فردا شب.
ملک خانم گفت:نه همین امشب باشد بهتر است.چرا بگذاریم یک شب دیگر حسرت به دل سر به بالین بگذارند.
هر کدام تصمیمی میگرفتند و این وسعت ماهک مات و مبهوت فقط به حرکات شتاب زده آنها خیره شده بود
.مبین کنارش نشست.دست او را که روی مبل بود آرام نوازش کرد و گفت:دلم میخواهد مثل بچهها از شوق گریه کنم.هرگز فکر نمیکردم آخر مهمانی به این خوشی تمام شود.آخ ماهک اگر زودتر از این زن من میشدی من اینقدر درد سر نمیکشیدم.
ماهک با لبخند گفت:از آب گٔل آلود ماهی نگیر.
مبین:آب به این زلالی را میگویی گٔل آلود .
رضا جلو آمد و گفت:آهی آقا،لطفا توی گوش خواهر زده ی خوشگل من ورد نخوان.
مبین:قبل از اینکه خواهر زده ی تو باشد،همسر عزیز بنده است.
مبینا از پشت سر آنها گفت:هنوز که عروس خانم بله را نگفتند
.مبین گفت:فراموش نکن رضا خان،پیدا شدن این دسته گول صدقه سری بنده است
.اگر من و ماهک عزیزم با هم آشنا نمیشدیم....
خانم تابنده نگذاشت مبین ادامه بدهد،گفت:بچهها زود باشید حاضر شوید.
مبین گفت:اول کجا میرویم؟
رضا گفت:باید برویم بی بی را برداریم بعد برویم منزل خواهرم.
آقای تابنده رو به همسرش کرد و گفت:تلفن با کی صحبت کردی؟
خانم تابنده:با آقای موحدیان و مختصر ماجرا را برای که خودش آرام آرام تا رسیدن ما موضوع را به ریحانه بگوید.
آقای تابنده خطاب به مبین گفت:پسرم شما برای آمدن عجله نکنید،بگذارید اول ما برویم.شما هم نیم ساعت بعد از ما بیایید
.با رفتن آنها سکوت سنگینی با خانه حکم شد.ماهک کنار تلفن نشست و گفت:با اجازه من یک تماس با منزل بگیرم.
مبین عاشقانه به او خیره شد و گفت:چرا اجازه میگیری؟انگار فراموش کردی اینجا هم منزل خودت است
.ماهک تلفنی با مستانه تماس گرفت و به او گفت که دیر بر میگردد.
بعد از تماس با مستانه از روی مبل بلند شد و گفت:موافقی ظرفهای روی میز را جمع کنیم؟
مبین:نه مادر بعدا خودش جمع میکند.
ماهک:چه پسر بدی.
مبین:من هم کمکش میکنم،حالا راضی شودی؟
ماهک:این شد.
مبین:باورم نمیشود که تو با من فامیل هستی.برها برها ماجرای تو را از زبان خواهرم شنیدم.هیچ وقت فکر نمیکردم در مورد این گمشده ی که دارد حرف میزند روزی عشق و امید من میشود.ماهک،از اینکه میخواهی پدر و مادر واقعت را ببینی چه احساسی داری؟
ماهک:شاید باور نکنی.خیلی برایم مهم نیست.چون من مرحوم ایرج دلفانی را پدر خود و زینب را مادرم میدانم.آنها زحمت بزرگ کردم را کشیدند مرا تا به این مرحله رساندند
.مبین:یعنی الان خوشحال نیستی میخواهی به دیدن آنها بروی؟
ماهک:چرا،البته بیشتر دچار استرس هستم تا ذوق و شوق دیدار.
مبین:پدر و مادرت فرشته هستند.هردو مهربان و دل سوز
.ماهک:خواهر یا برادری هم دارم؟

مبین:فقط یک برادر خوشگل مثل خودت که اسمش ماهان است
.ماهک:چند سالشه؟
مبین:درست نمیدانم،احتمالاً باید بیست سالش باشد.دانشجوی سال دوم رشته ی مدیریت است.از مبینا شنیدم که عاشق یکی از هم دانشجوهای خود شده و قرار است به زودی با او نامزد کند.هیچ میدانی اگر جنگ نبود ما زودتر به هم میرسیدیم؟
ماهک:از کجا معلوم،شاید آن موقع شرایط فرق میکرد و تو به جای من کس دیگری را انتخاب میکردی
.مبین:محال بود چنین کاری را بکنم.تو برای این دنیا آمدی که مال من بشوی.از همان روزی که به دنیا آمدی خداوند تو را برای من انتخاب کرده.
ماهک:اوه چه شاعرانه و رمانتیک
.مبین:جناب مهندس آهن و بطن و ارامه و سیمان و گچ،تو را چه به شاعرانه و رمانتیک حرف زدن.با تو باید با این لحن صحبت کرد،تو بدنیا آمدی که فقط مال من باشی و بس،غیر از این کسی بی خود میکند به تو نگاه کند
.ماهک خندید و گفت:بهترست برویم دیگر،نیم ساعت شده.
مبین به او نزدیک شد و گفت:میرویم،ولی اول باید بوس بدهی.
ماهک:دست بردار،بگذار به موقع آاش.
مبین او را بسوی خود کشید و گفت:چه موقعی بهتر از این و چه شعبی زیباتر از این
.او سعی کرد مقاومت کند،اما از بس مبین بر نمیآمد و در اخر هم توی بغل او ولو شد
.همین که میخواست او را ببوسد صدای زنگ تلفن بلند شد.
ماهک از فرصت استفاده کرد و بلافاصله از او جدا شد.مانتو و روسری آاش را بر داشت.کیفش را از روی مبل برداشت و گفت:من دم در منتظرم
.مبین نگاهی به صفحه ی نمایش تلفن انداخت.شماره ی موبایل مادرش افتاده بود
.گوشی را برداشت به مادرش گفت:دم در بودیم که شما زنگ زدیند.
خانم تابنده:پس چرا موبایلت را خاموش کردی؟
مبین:شارژ آن تمام شده،وضعیت روحی ریحانه خانم چطور است؟
خانم تابنده:عالی بیاد دیگر.همه منتظر شما هستند.
مبین:تا ده دقیقه دیگر آنجا هستیم.
خانم تابنده:نمیخواهد عجله کنی،احتیاط کن.
همان طور که مبین فکر کرده بود او با دیدن خانواده آاش خجالت و اضطراب را به کلی فراموش کرد و بعد از سالها در آغوش پدر و مادرش پناه گرفت
.لحظه ی به هم رسیدن آنها بقدری زیبا بود که همه اشک به دیده آوردند.ماهک بین پدر و مادرش قرار گرفته بود.هر دو چنان به او زل زده بودند که انگار میخواستند تلافی تمام سالهای دور بودن را با نگاه از او بگیرند.
ماهان و رضا و مبینا از جمع پذیرایی میکردند.ماهان وقتی به پدر و مادرش و خواهرش نزدیک شد با لبخند مهربانی به ماهک گفت:خواهر جان،یک ذره به پدر و مادر سفارش مرا بکن بلکه مرا هم تحویل بگیرند.
رضا رویش را به طرف آنها برگرداند و گفت:چه دایی جان حسودیت شد؟
ماهان با همان لبخند مهربانش گفت:کم نه
.ماهک از مادرش خواست که به گذشته برگردد و همه چیز را از زبان او بشنود
،اما ریحانه از او خواست بگذارد برای فرسرتی دیگر
.گفت:الان فقط دوست دارم به صورت ماهت نگاه کنم.هنوز هم باورم نمیشود که تو برگشتی.نمی دانی در این سالها چه بر من و پدرت گذشته است.امشب دوباره مزه ی تو را داشتن را میچشم.همه از من خواستند که تو را فراموش کنم،اما من نتوانستم و به امید اینکه روزی تو را پیدا کنم زندگی میکردم و نفس میکشیدم.هنوز تمام لباسهای بچگی و حتا اسباب پازی هیات را نگاه داشتم.
ماهک در سکوت به صحبتهای مادرش گوش میداد ک با احساس همراه با اشک از دیده بر زبان میآورد و هر چه بیشتر صدای او را میشنید بیشتر به علاقه مند میشد
.لحظه ی اول با او غریبی میکرد،اما حالا دلش میخواست او را بار دیگر در آغوش بگیرد و سرش را بر روی شانههای مهربانش بگذارد.
هنگامی که دید بغض راه گلوی او را بشته و دیگر نمیتواند به صحبتهایش ادامه بدهد،دست او را گرفت و بوسید و بار دیگر مادر و دختر در آغوش هم فرو رفتند و بیش از همه مبین از دیدن آنها لذت میبرد
.مستانه از شنیدن حرفهایی که از دهان ماهک خارج میشد خشکش زد.با چشمهای که یک دنیا تعجب در آن موج میزد به او خیره شد بود.،ماهک بدون توجه به عکسو اعمال او تمام ماجرا را با آب و تاب تعریف کرد و در آخر گفت:می بینی مستان،تقدیر چه کارها میکند.آب در کوزه و ما تشنه گرد جهان میگردیم،هنوز هم فکر میکنم در خواب هستم.
مستانه:زندگی تو بی شباهت به فیلم هندی نیست.یک قصه ی رویایی.حالا باور میکنم که آشنا شدن تو با مبین یک اتفاق نبوده بلکه کار خدا بود
.ماهک چهره آاش را غم گرفت و گفت:آای کاش بابا زنده بود و با چشم خود همه چیز را میدید.
مستانه:مطمئن باش الان روحش در آرامش است.الان میخواهی چه تصمیمی برای زندگی آات بگیری؟
ماهک:در گذشته چه میکردم،الان هم همان کار را میکنم.
مستانه:باز هم میخواهی با زینب زندگی کنی؟
ماهک؛نمیدانم،اگر تو جای من بودی چه میکردی؟
مستانه:معلوم است به سراغ پدر و مادر خودم میرفتم.اونها الان تشته ی دیدن تو هستند و دوست دارند که در کنار آنها باشی،شاید چیزی در این مورد به تو نگویند ولی مطمئن باش همین طور است.
ماهک:شاید خنده دار باشد،اما من از آنها خجالت میکشم.
مستانه:دو سه روز که با آنها باشی به آنها عادت میکنی.حداقل برای یک مدت هم که شده پیش آنها باش،چون تو بزودی ازدواج میکنی و دوباره از آنها فاصله میگیری.پس فرصت را از دست نده
.ماهک:پس زینب و بچهها را چه کنم؟
مستانه:میتوانی هر روز به او سر بزنی.تو که نمیتوانی تا آخر عمرت با آنها باشی.فکر کن ازدواج کردی.راستی با مبین چه کار کردی؟بالاخره بله را به او گفتی؟
ماهک:تقریبا.
مستانه با خوشحالی او را بوسید و گفت:چقدر خوشحالم که سر عقل آمدی.آرزو میکنم خوشبخت شوی.راستی مادربزرگت بیبی خانم چه حالی داشت؟
ماهک:آنقدر هیجان زده بود که ترسیدام دوباره سکته کند.هر بار که نگاهش به من میافتد یاد نگاه عجیب و غریبی که آن روز توی بیمارستان به من خیره شده بود،میفتادم.
مستانه:یادت میاید گفتی وقتی اسمت را به او گفتی جا خورده و رنگش عوض شده؟باور کن عامل سکته ی او تو بودی.پاشو برویم بخوابیم که فردا یک دنیا کار داریم.مگر نمیگویی فردا شب شا م اینجا هستند؟
ماهک:می خواستند مهمانی را در منزل بی بی برگزار کنند که من نگذاشتم.
روز بعد ماهک وقتی بیدار شد که خوشید واست آسمان آماده بود.قرلندکنان به مستانه گفت:تو که میدانستی چقدر کار داریم،چرا بیدارم نکردی؟
مستانه:دلم نیامد،طفلک مبین از کی منتظر است که تو بیدار شوی.با آرین توی اتاق آرشام هستند.چنان با ذوق و شوق بچه را بغل میکند که آدم را به شوق میاورد.پاشو برو بالا کم او را در انتظار بگذار.
ماهک:با این سر و وضع؟باید دوش بگیرم.
مستانه:پس به مبین بگویم تا شب منتظر بماند.
ماهک:مگر قرار است چند ساعت توی حمام بمانم؟نیم ساعت دیگر بالا هستم.وای خدا یک دنیا کار دارم
.مستانه:نگران نباش تنبل خانم،زینب صبح اول وقت رفته خرید و تقریبا همه ی کارها را انجام داده.نمیدانی وقتی ماجرا را برایش تعریف کرد چقدر خوشحال شد.حالا پاشو برو حمام که خیلی کار داریم.
ماهک با شتاب بلوز و شلوار سفید شیکی بر تن کرد و مشغول سشوار کشیدن موهایش بود که چند ضربه به در اتاقش نواخته شد.همان طور که در حال سشوار کشیدن بود،گفت:بیا تو.
با دیدن مبین که وارد اتاق شد و در را پشت سر خود بست لبخندی بر لب آورد و سشوار را خاموش کرد.
مبین از دور به تماشای او ایستاد.چشمهایش سرشار از عشق و عاطفه بود.لبخندی مهربان بر لبهایش نقش بسته بود،
چه عجب،فرشته ی زیبای من بالاخره از خواب بیدار شد.
ماهک:ببخشید منتظرت گذشتم
.مبین:نمی دانی چه انتظار شیرینی بود.دیشب بعد از مدتها با آرامش خوابیدم و صبح با قدرت عشق از خواب بر خواستم که هر چه زودتر خودم را به تو برسانم.نمیدانستم که فرشته ی من اینقدر خواب الود است.
ماهک سرش را بلند کرد و با گونههای که از شرم سرخ شده بودند به او نگاه کرد و گفت:نزدیکهای صبح بود که خوابم برد به همین خاطر دیر از خواب بیدار شدم.
مبین:می دام عزیزم،از موهایت درد آب میچکد.زودتر موهایت را خشک کن تا سرما نخوردی.اجازه میدهی بشینم.
ماهک:اه مرا ببکهش،اینقدر از آمدنت به اتاقم تعجب کردم که فراموش کردم تعارف کنم.ببخشید که توی اتاقم صندلی ندارم.مجبوری لبه ی تخت بشینی
.مبین طوری نشست که درست رو به روی سر تا پای او را نگاه کرد و گفت:فدای قد و بالایت بشوم که هر چه بپوشی به تو میاید.
ماهک سعی کرد بحث را عوض کند،گفت:اولین بار است که به اتاق من میای.
مبین:چون حالا دیگر تو را متعلق به خودم میدانم.البته از مامان خانمت اجازه گرفتم.
ماهک با لبخند گفت:از کدمشان؟اولی یا دومی؟
مبین:زینب خانم تا ساکن اینجا هستی باید از او کسب اجازه کنم
.مبین نگاهیش را دور تا دور اتاق چرخاند و گفت:اتاق قشنگی داری.همیشه دلم میخواست اتاقت را ببینم.
ماهک:از وقتی که به این خانه نقل و مکان کردیم اتقم به این شکل در آماده.البته قبلان سرویس خواب نداشتم،هر چند حالا هم چیز ساده و ارزان قیمتی است.
مبین:قیمت کالا زیاد مهم نیست.شکل و سلیقه ی انتخاب کردن مهم است.تو که دیشب افتخار ندادی به اتاق من بیی.تقریبا مثل اینجاست،ولی ساده تر
.ماهک سشوار را توی کشو گذاشت و کنار لبه ی تخت نشست.او دستهای لطیف و کوچک و ظریف ماهک را در دستهای قوی و مردانه آاش گرفت.قبلان هم این کار را کرده بود،اما حالا هر دو احساس دیگری داشتند.به طوری که دوست داشتند زمان از حرکت بیستاد و آنها در آن حالت بمانند.
مبین گفت:از دیشب تا حالا فقط از خدا میخواهم این خوشبختی را از من نگیرد.عزیزم،حالا که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده دوست دارم زودتر ازدواج کنیم.من دیگر طاقت دوری تو را ندارم.می خواهم همین امشب در مهمانی در حضور همه از تو خواستگاری کنم.دلم میخواهد تو هم در حضور همه موفقتت را اعلام کنی.
ماهک:یعنی بدون خواستگاری؟
مبین:آره عزیزم مراسم خواستگاری میخواهم چه کار.همه چیز ما بر مبنای عشق است.ما عشق را داریم که حرف اول را میزند.تازه این طور لذت آن بیشتر است.چون از فردا من و تو را نامزد میدانند و این خیلی قشنگ تر از مراسم خواستگاری است.قبول میکنی عزیزم؟
او فقط با تکان سر موافقت خود را اعلام کرد.مبین غرق در شادی آرام دستهای او را به لبش نزدیک کرد و چندین بار پشت سر هم بوسید.آنگاه بدون اینکه کلامی بر زبان آورد از اتاق خارج شد.
ماهک بعد از رفتن مبین خودش را روی تخت ولو کرد.چنان احساس شیرینی به او دست داده بود که دلش نمیخواست آن را با دنیایی عوض کند.دستش را روی قلبش فشرد و گفت:خدایا از تو ممنونم،خودت میدانی که چقدر دوستش دارم
.ماهک در لباس بلند آبی رنگش درست مثل فرشتههای اسمانی شده بود.به کمک مستانه موهایش را مدل شینیون درست کرد که خیلی به او میامد.پدر و مادرش با دیدن او چنان غرق لذت و شادی بودند که چهره ی هر دو برق میزد.بعد از صرف شا م ماهک از مادرش خواست که درباره ی گذشته توضیح بدهد.
ریحانه که دلش نمیآمد خواهش دخترش را ردّ کند مجبور شد به حرف او گوش بدهد.هنگامی که جمع شدند در حضور همه گفت:هر بار که با خودم خلوت میکردم و به آن سالها بر میگشتم تا چند روز پکر بودم،اما امشب با وقتهای دیگر فرق دارد،چون اکنون جگر گوشه و پاره ی تنم را در کنارم دارم و دیگر به این فکر نمیکنم که آیا روزی را به چشم میبینم که دخترم را ببینم.حالا که خداوند لطف بزرگش را شامل حال ما کرده دگر هیچ آرزیی در این دنیا ندارم.
درست سال ۱۳۵۷ بود که من وابدرت زندگی مشترکمان را شروع کردیم و چند سالی بعد از زندگی مشترک،پدرت را به خسروی که در نزدیکیهای قصر شیرین بود انتقال دادند.اوایل زندگی در آنجا برایم دشوار بود،اما بعد از تولت تو همهٔ چیز تغییر کرد و به آنجا دل بستم.بسختی توانستم انتقالی بگیرم و در یکی از مدرسههای قصر شیرین مشغول به خدمت شدم.
پدرت به خاطره راحتی من توی قصر شیرین خانه ی بزرگ و شیکی را اجاره کرد که به محل کار من نزدیک بود.پرستاری را به نام سکینه برای تو استخدام کردیم.خداوند روحش را قرین رحمت کند.زن فوق العاده زرنگ و با محبتی بود.تقریبا همه ی کارهای تو و خانه را به او سپرد بودم.همه چیز به خوبی پیش میرفت تا کم کم زمزمه ی جنگ شروع شد و ما مرز نشینان در اولویت خطر آقاrar داشتیم.پدر و مادر مدام با من تماس میگرفتند و از ما میخواستند که به تهران بر گردیم که امنیت بیشتری داشت،اما پدرت قبول نمیکرد و میگفت،ما هم مثل این همه آدمی که در اینجا زندگی میکنند.مگر خون ما از آنها رنگین تر است.روز به روز اوضاع خراب تر میشد و خطر بیشتر ما را تهدید میکرد.کم کم مدارس شهر تعطیل شد و مردم گروه گروه شهر را ترک میکردند.صدای گلولههای توپ و تانک دشمن یک لحظه قطع نمیشد.
همه ی شهر وحشت زده بودند.وقتی اوضاع تا این حد خراب شد پدرت از من خواست که همراه با تو شهر را ترک کنیم،اما من نمیتوانستم بدون او بروم.
موقعیت شغلی او طوری بود که نمیتوانست همراه ما بیاید.التماسهای او برای فرستادن ما بی فایده بود.خلاصه میکنم آن روزی که این اتفاق افتاد از شب پیش حمله ی دشمن به شهر شروع شده بود.همه ی شهر زیر آماج گلوله ی توپ و تانک دشمن بود
.آن شب قریب پدرت شیف کاری آاش بود و باید شب را آنجا میماند.قرار بود با روشن شدن هوا به اتفاق هم شهر را ترک کنیم.دلشوره ی عجیبی داشتم.من و سکینه هر کاری میکردیم خابمان نمیبرد.سیستم برق و تلفن شهر از کار افتاده بود.
صدای جیغ و داد مردم و انبولانس همراه با صدای توپ و تانک محشری به پا کرده بود.چیزی به سپیدی صبح نماند بود که دیدم در را با صدای محکمی کوبیدند
.با خوشحالی به سکینه گفتم که برو لباس تن ماهک کن که معطل نشویم.اما وقتی در را باز کردم مردی غریبه در چارچوب در دیدم.با چهره ی عرق کرده و نگرانش دلم هری ریخت گفت:آقای موحدیان زخمی شده،
با گریه گفتم،الان کجاست
.گفت توی بیمارستان است.آقای موحدیان از من خواستند به شما بگویم که حالش خوب است و شما بدون آقای موحدیان شهر را ترک کنید،خودش هم بعدا به شما میپیوندد.من سر کوچهٔ ماشینم را پارک کردم.لطفا زودتر راه بیفتید که وقت نداریم.

هر چه او اصرار کرد من نپذیرفتم و از او خواستم مرا به بیمارستان برساند،تو را به سکینه سپردم و خودم راهی بیمارستان شدم
.با دیدن پدرت در آن وضعیت که سر تا پایش خونی بودی ،واا رفتم.او زخمی بودن خود را فراموش کرد و سعی میکرد به من آرامش بدهد.
سرش را بطور موقت بانداژ کرده بودند.با همان حال وخیمی که داشت با من راه افتاد که به خانه برگردیم و به اتفاق تو و سکینه شهر را ترک کنیم.
خانواده ی سکینه اهل روستایی بودند که سر راه ما قرار داشت.در آن موقعیت راه رفتن برای پدرت خیلی سخت بود.هیچ وسیله ی نقلیه ی نبود تا ما را به منزل برساند
.ماشین خودمان هم بدون بنزین توی پارکینگ افتاده بود.در آن شرایط اصلا بنزین پیدا نمیشد.در طول راه با دیدن مردی که دو پیت بنزین در دست داشت ذوق زده به طرف او دویدم و از او خواهش کردم یکی از پیتها را به ما بدهد.تمام طلاهایی را که در دست و گردن داشتم را دادم تا راضی شد که پیت بنزین را به ما بدهد.با گرفتن پیت بنزین حس کردم دنیا را به ما دادند.انرژی پدرت داشت تحلیل میرفت و به زور گام بر میداشت.رنگ و رویش مثل گچ سفید شده بود.
با هر مصیبتی که بود خود را به منزل رساندیم،اما آای کاش هرگز نمیرسیدیم.با دیدن خانه که با توپ داغان شده بود هر دو خود را باختیم.در حالی که قلبم به سان پرنده کوچک که به سید عقابی تیز چنگال گرفتار شده باشد و خود را به در و دیوار سینهام میکوبید.ترس چنان بر من فشار آورد بود و بغض راه گلیم را گرفته بود که صدایم بالا نمیآمد.پدرت زودتر از من وارد خانه شد
.با صدای فریاد او میخکوب شدم و از همان جا فریاد کشیدم ماهک.
با پاهی لرزان وارد خانه شدم.چشمهای سکینه بی حرکت مانده بود،سرم را روی قلبش گذاشتم،بی فایده بود.پدرت بدون توجه به گریه و زاری من از خانه خارج شد.
لحظات سخت و تلخی بود.ملافه ی روی سکینه کشیدم و غیر از گریه و زاری کاری از من بر نمیآمد.به سراغ اتاق خواب رفتم و دیدم ساک تو نیست.همانطور طلا و پولهایی که کنار گذاشته بودم صدای توپ و تانک دشمن هر لحظه بیشتر میشد.زانو ی غم بغل گرفته بودم و به آینده شومی که در انتظارم بود میاندیشیدم.نمی دانم چند ساعت گذشت،فقط وقتی به خودم آمدم دیدم همه جا تاریک است.
کم کم ترس برم داشت که حتما پدرت را هم از دست دادم.بعد از شلیک چند گلوله از توی کوچهٔ صدای در شنیده شد.ابتدا گمان کردم که پدرت است،ولی وقتی صدای غریبه ی را شنیدم که به زبان عربی صحبت میکرد از ترس نزدیک بود غالب تهی کنم.خودم را زیر تخت پنهان کردم.آنها وارد خانه شدند،ظاهراً بدنبال پول و اشیا قیمتی میگشتند
.با صدای بلند آواز میخندنند و قهقهه میزدندهر چه سر راه خود میدیدند میشکستند و چیزهای کوچکی را که میتوانستند در جیب پنهان کنند،بر میداشتند و بعد از آنجا خارج شدند.
هنوز از زیر تخت بیرون نیامده بودم که پدرت بر گشت.تا او را دیدم زدم زیر گریه.بلافاصله دستش را روی دهنم گذاشت و آرام گفت:الان هر دوی ما را به کشتم میدهی،عراقیها دارند شهر را به تصرف در میاورد.اگر قبل از روشن شدن هوا از شهر فرار نکنم اسیر دشمن یا کشته میشویم.
به همان آهستگی گفتم:پس دخترم چه میشود؟
جواب داد،توی راه به تو میگویم،فعلا باید از اینجا دور شویم.بی مروتها هر که را که میبیند اسیر میکند.به زن و بچه هم رحم نمیکنند.چند نفر از بچههای رزمند دو کوچهٔ بالاتا هستند که مرا از شهر خارج میکنند.لحاظت نفس گیری بود.با ترس و دلهور از آنجا خارج شدیم.
تقریبا تمام راه را دویدیم.چون تمام آن روز را چیزی نخرده بودیم من کاملا از پا در آمدم.اگر پدرت دستم را نمیکشید نمیتوانستم گام بردرم
.هر چند خود او هم دست کمی از من نداشت.فقط چند گام مانده بود که به نقطه ی مورد نظر برسیم که توسط عراقیها شناسایی شدیم و ما را به رگبار گرفتند.واقعاً معجزه ی الهی بود که ما جان سالم به سر بردیم.زیر رگبار گلوله خود را به ماشین رساندیم.هنوز توی ماشین جا نگرفته بودیم که ماشین با سرعت حرکت کرد.
غیر از ما دو زن دیگر هم توی ماشین بودند که از ترس میلرزیدند.به هر سختی بود به کمک نیروهای خودی از شهر خارج شدیم.
بعد از خارج از شهر ما را تحویل یک گروه دیگر دادند که مستقیم ما را به سر پول ذهاب میبرد.در تمام طول راه من فقط برای تو گریه میکردم.پدرت هم انگار از پیدا کردن تو نا امید شده بود او هم آرام آرام گریه میکرد.تمام شیر خوارگاههای شهر را به امید اینکه تو را به آنجا تحویل داده باشند،گشتیم.اما هیچ اثری از تو نیافتیم.با سر و وضع اسف باری که داشتیم به تهران برگشتیم.دوری از تو برای من خیلی سخت و عذاب آور بود.مدام صدای گریه آات توی گوشم میپیچید و بیشتر شبها کابوس میدیدم.حتا بعد از تولد ماهان هم هنوز امید داشتم که تو را پیدا کنم..
ریحانه به گریه افتاد و با همان بغض گفت:و حالا خوشحالم که بعد از سالها دوباره به آغوشم بازگشتی.امیدوارم تا زنده هستم دیگر از من دور نشوی.
ماهک خودش را در آغوش مدرسه انداخت.
آقای تابنده گفت:خداوند نتیجه ی صبر شما را داد و دخترتان را به شما باز گرداند.شکر خدا از این امتحان الهی سربلند بودید که ماهک را پیدا کردید.حالا اگر اجازه بدهید در این لحظات شیرین من جسارت به خرج بدهم و شادی مجلس را دو چندان کنم.
آقای موحدیان در حالی که دستهای ماهک را در دست داشت و میبوسید،گفت:منتظر فرمایشات شما هستیم
.آقای تابنده گفت:من میخواهم با اجازه ی شما و ریحانه خانم و زینب خانم از ماهک جان برای تنها پسرم خواستگاری کنم،زیرا که میدانم هر دو به هم علاقه مند هستند و رنج بسیار برده اند تا به این مرحله رسیدند.اگر ماهک جان نظر مساعد داشته باشد،آنها را امشب در این شب زیبا نامزد اعلام کنم.
مبین از خوشحالی صورتش گل افتاده بود.هرگز فکر نمیکرد پدرش حرف دلش را بزند و کار را برای او راحت کند.
همه ی نگاهها بسوی ماهک چرخید.او از خجالت سرخ شده بود.بی اختیار نگاهش روی پدرش ثابت ماند و او با لبخند مهربانی سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و با اشاره به او فهماند که نظرش را اعلام کند
.ماهک در حالی که صدایش میلرزید،گفت:خیلی دلم میخواست در این لحظات پدر خواند ام،کسی که مرا با هزاران سختی بزرگ کرد و به اینجا رساند در این جم بود تا نظر او را هم میدانستم،هر چند قبل از مرگش نظر مساعد خود را به من اعلام کرد،درست است که از او به وجود نیامده ام،ولی به اندازه ی یک پدر مهربان و شاید بیشتر از یک پدر زحمت مرا کشید،روحش شاد باشد.
همینطور زینب مادرم مهربانم،برای پدرم که دنیا را ترک کرد هیچ کار مثبتی انجام ندادم،فقط از خدا میخواهم روحش را قرین رحمت کند و اما مادرم زینب،امیدوارم بتوانم گوشه ی از زحماتش را جبران کنم و تا زمانیکه زنده هستم مدیون او خواهم بود و همچون مادر خودم دوستش دارم و هرگز تنهایش نمیگذارم،زیرا که خود من نیز به او احتیاج دارم.
تمام خاطرات کودکی و نوجوانی من با او و خواهر و برادرانم بود.اما در مورد ازدواجم،پدر عزیزم با نگاه مهربانش به من فهماند که به این وصلت راضی است و من با اجازه ی او و مادرهای عزیزم زینب و ریحانه موافقت خود را اعلام میکنم
.صدای دست زدن همه و کلّ کشیدن مستانه خانه را پر کرد
.خانم تابنده به ماهک نزدیک شد،او را در آغوش گرفت و یک گردندبند زیبا به گردنش انداخت و گفت:خیلی خوشحالم و به خود میبالم عروسی چون تو دارم.سعی خود را میکنم که خوشبخت زندگی کنی.
تک تک حاضران به ماهک تببریک گفتند
.نفر آخر مبین جلو آمد گفت:اجازه میدهید اصل کاری هستم سلامی به عروس خانم بدهم؟
همه از شوخی او خندیدند.او از جیب کتش جعبه ی کوچکی را بیرون آورد و جلوی دیدگان همه انگشتر بسیار زیبا و گران قیمتی را از داخل جعبه بیرون آورد،رو به زینب و ریحانه گفت:با اجازه ی مادرهای گرامی.
و انگشتر را به انگشت ظریف ماهک انداخت و آرام گفت:بالاخره مال خودم شودی.
__________________
قلــــــــــــــــب ها شیشه های احساسند
تقدیم به وجودی که احساس قلـــــــــــــبش منم