PDA

نمایش نسخه کامل : شیرین (م-مودب پور)


صفحه ها : [1] 2

Queen
08/07/2011, 01:23
سلام^:)^

بعد از تموم شدن جلد اول پارسیان و من میخوام تا وقتی جلد دومشم کامل میشه
براتون رمان شیرین رو اینجا بزارم که یکی دیگه از کارهای بی نظیر اقای مرتضی مودب پور هست...من خودم تقریبا چند ماه پیش این کتاب رو خوندم
باورتون میشه اگه بگم اخر کتاب عین دیونه ها شده بودم؟ :-Oیعنی کتاب طوری تموم میشه که اصلا تو باورت نمیگنجه...:-O
شیرین داستان خیلی متفاوتی از همه ی داستان های اقای مودب پور داره
میگید رمان رو بخونید متوجه میشید:)

خلاصه ی داستان:
داستان یک موضوع جالبی داره که شخصیت اول داستان رو با تیکه ای از چرم
که میگن پای پوش شیرین(شیرین و فرهاد) بوده میبره به هزارو خورده ای سال پیش به زمان شیرین و فرهاد اینجا معلوم میشه که شیرین بخاطر ظلمی که در حق فرهاد کرده در عذابه و از ارمین میخواد که باعث ارامش روح اون بشه و بهش کمک کنه....که جدای از این داستان دختری به نام بهار پیدا میشه که نیروهای مافوق طبیعی داره و یک جورایی میشه گفت فرستاده ی خداست و شفا دهنده که شباهت فوق العاده ای هم با شیرین داره
در این بین باز هم با داستان های مختلفی از جمله زندگی زری (که داستان بی نظیری داره) زندگی بهار و زندکی شیرین رو به رو میشیم....رمان های م.مودب پور دقیقا به مشکلات جامعه اشاره داره و در هر شوخی شخصیت های رمان هایش نکته ای وجود داره و ما رو با خیلی از حقیقت های تلخ جامعه رو به رو می کنه . سبک نوشتاری تقریبا در همه ی کتاب هایش به یک شکل است و در همه ی رمان هایش دو شخصیت متضاد یکی شوخ طبع و دیگری گوشه گیر و کمی افسرده وجود دارد . یک بدی که می شود به داستان های او گرفت پایان نا خوشایند در آخر رمان های اوست و کسی فکر نمی کند که داستان بدین شکل پایان یابد . اما در کل رمان هایش بسیار شیرین و سرگرم کننده و بسیار آموزنده بوده . به کسانی که به خواندن رمان علاقه دارند توصیه می کنم یکی از کتاب های او را بخوانند .

همچنین خوندن این کتاب رو به همه دوستام توصیه میکنم..
چون واقعا حرف نداره
این هم اندکی از بیوگرافی اقای مرتضی مودب پور:-bd

م.مؤدب پور به قدر كافی خوانندگانش را گیج كرده. هنوز كسی نمی داند او چند سالش است، چه قیافه ای دارد و اصلا زن است یا مرد.

6 رمان به اسم م.مؤدب پور چاپ شده و 3 كتاب دیگر به اسم ماندا معینی كه البته در كنارش یك پرانتز بازشده و نوشته شده(مؤدب پور(

این ماجرا یك جوری آدم رابه شك می اندازدكه م حرف اول مانداست و مؤدب پور یك فامیلی برای رد گم كنی و م.مؤدب پور یك زن خانه دار است.

ولی با وجود این هستند كسانی كه شخص م.مؤدب پور را دیده اند. مردی خوش تیپ با موهی جو گندمی كه همراه همسرش این طرف و آن طرف می رود . نام همسرش ماندا معینی است و نام خودش سیدمرتضی ؛ مرتضی مؤدب پور مشهور به م.مؤدب پور .

مؤدب پور دوست ندارد كسی بداند چند سالش است و با اصرار از ناشرانش می خواهد كه فیپی كتاب را كه سال تولدش در آن ذكر شده در ابتدی كتاب چاپ نكنند . به هر حال، او متولد 1337 است و اولین كتابش پریچهر در سال 1378 چاپ شد.

لحن محاوره ای كه مؤدب پور در دیالوگ نویسی داشت به نوعی شكستن روش كلاسیك دیالوگ نویسی بری عامه پسندها بود و این ، خودش یك ریسك به حساب می آمد . اما بالاخره ، ناشر قبول كرد كه كتاب را چاپ كند.

او برای این كار 2 دلیل داشت ؛ اینكه مؤدب پور سود چندانی از چاپ اول كتابش نمی خواست و مهم تر اینكه مؤدب پور همسایه دفتر انتشارات شادان بود و مدیر انتشارات نمی خواست روی همسیه را زمین بزند . با این وجود ، مؤدب پور با آن رمان به موفقیت رسید تا همه بر سر اینكه همسایگی با دفتر انتشارات یكی از فاكتورهای نویسنده شدن او بود، توافق كنند!

پس از آن اتفاق كه در سال 1378 در دفتر انتشاراتی افتاد، مؤدب پور 6 رمان نوشت. او برخلاف باقی عامه پسندها كه با بازی با لغات عشق و امید و فرجام به نام كتاب شان می رسند ، نام های دخترانه را برای كتاب هایش انتخاب می كند: یاسمین ، یلدا ، شیرین ، ركسانا ، پریچهر و گندم .

البته در ین بین چند كتاب هم با نام ماندانا معینی چاپ شد كه در كنار آن اسم نوشته شده بود: (مؤدب پور). كژال و دریا از این كتاب ها هستند كه هنوز كسی نمی داند مؤدب پور آنها را به نام همسرش نوشته یا اینكه واقعا خانمش هم نویسنده شده.

او به سبك سنتی عامه پسند نویس ها پی درد دل دختران و پسران شكست خورده می نشیند و داستان زندگی آنها را رمان می كند.

او ساكن محله گیشی تهران است و تنها اطلاعاتی كه از او به بیرون درز كرده ، چیزهای پیش پا افتاده ای است؛ مثل ینكه اتومبیل شخصی اش پرشیاست، یك فرزند 19 ساله دارد و منزلش در گیشا 3 خوابه است.

با وجود این او هنوز از گفتن اینكه پیش از سال۱۳۸۰ و نویسندگی چه كاری می كرده ، فرار می كند. انگار او از زندگی گذشته خود فراری است كه به كسی شغل سابق خود را نمی گوید .

فقط به گفتن شغل آزاد قناعت می كند و البته حرفی از تحصیلاتش نمی زند ؛ هرچند مدت هاست دهان به دهان می چرخد كه او حتی دیپلم هم ندارد . او برای اینكه این که اسرار فاش نشود با هیچ خبرنگاری گفت و گو نمی كند . شاید می ترسد كه در این گفت و گوهای كوتاه ، سؤال ها به گذشته مبهم او برگردد .

او خودش را ممنوع المصاحبه می داند و معلوم نیست كه برای فرار از گفت و گو با خبرنگاران خودش را ممنوع المصاحبه كرده یا آن طور كه خودش ادعا می كند ده نمكی و دولت با او بد هستند . مؤدب پور خودش اصلا اهل كتاب نیست .

او حتی رمان من او نوشته رضا امیرخانی را هم قبول ندارد و می گوید این كتاب محتوا ندارد . در حال حاضر چاپ هر 6 رمان او در بازار كتاب به پایان رسیده و همگی برای تجدید چاپ منتظر مجوز جدید هستند . حتی با اینكه ناشرش از او خواسته بعضی از بخش های رمان را بزند ، او روی كارش تعصب دارد و به این قضیه تن نمی دهد.

چند ماهی است مؤدب پور خودش را در خانه حبس كرده و حتی خریدهای ضروری و روزمره را مغازه داران محل برایش به طبقه سوم می آورند. مدتی است او دیگر در فرعی های گیشا قدم نمی زند . كسی نمی داند ، شاید دنبال سوژه رمان بعدی اش می گردد.

در مورد شیرین چنین میگویند.....

([Only registered and activated users can see links])[Only registered and activated users can see links]
نوشته: م . مودب پور
ناشر:شادان
:تعداد صفحات:504
شمارگان چاپ:3000
اطلاعات چاپ:قطع رحلی / جلد شومیز - 1384
قیمت پشت جلد:40000

درباره کتاب:با «پریچهر» شروع کردیم...
عاشق شدیم و عشق را آموختیم.
«یاسمین» را حس کردیم و گریستیم...
و امروز با «شیرین» ادامه می دهیم:
«راهی را که رهروی عاشق می خواهد.»
«شیرین»: هم او که در عشق اسطوره شد و ماند.
و امروز تکرار آن مظهر عشق را با عاشقی دیگر می خوانیم.



پی نوشت:تشکر شما نشانه ی بقای ماست دینگ دینگ :d
با تشکر : ملکه ی پارسی کینگ

Queen
08/07/2011, 01:25
فصل 1

من آرمین پژوهش ام.حدود شیش هفت سال پیش همراه پسرخاله م،بابک ستوده،برای ادامه تحصیل از ایران خارج شدیم.تو این مدت دوتایی تو یه آپارتمان شیک زندگی میکنیم.از نظر مادی وضع پدرامون خیلی خوبه،امشبم این بابک چند تا از دوستاشو دعوت کردهن خونه مون،اگرچه من اصلا حوصله نداشتم.


* * *

بابک ـ آرمین!اومدی تو اتاق خواب چکار بوف کور؟!
ـ سرم درد میکنه.بذار نیم ساعت بخوابم بعد خودم می آم.
بابک ـ دوو هزار و پونصد سال خواب بودی تمام بیت المال مون رو بردن!حداقل این چند وقته بیدار باش!پاشوپاشو زشته.بچه ها ناراحت میشن.
ـ باور کن بابک حس تو تنم نیس.
بابک ـ اِه!اینو جلوی این دخترا نگی ها!این دخترای خارجی تمام اخبار ایران رو تو تلویزیون می بینن.دیدن که تمام خانما توی ایران با حجابن.معنی و مفهوم حجاب رو هم درک نمی کنن.اینا فکر می کنن هر مرد ایارانی یه فتوکپی یه از رستم دستان.
ـ این چرت و پرتا چیه به اینا گفتی؟!
بابک ـ چرت و پرت؟همین چیزا رو براشون گفتم که همشون عاشق مردای ایرانی ن!
Rose ـ آرمین سگ اللاگ!
بابک ـ ای دختر بی تربیت!آدم به بزرگترش این حرفا رو میزنه؟!بدو برو تا زبونت رو با قاشق داغ چیز نکردم!
ـ بابک خجالت نمیکشی این چیزارو به اینا یاد می دی؟
بابک ـ بجون تو اگه من این یکی رو بهش یاد داده باشم!
ـ پس این خودش یاد گرفته به فارسی به من بگه سگ اخلاق؟!
بابگ ـ چه می دونم؟آخه می دونی این پدرسوخته ها خیلی باهوشن!حتما خودش رفته پرس و جو کرده و این دو تا کلمه رو از تو فرهنگ دهخدا پیدا کرده و چسبونده سرهم و به تو گفته!اتفاقا چقدرم بهت می آد!
ـ زهرمار!
بابک ـ حالا پاشو بریم زشته.
ـ شماها برین،من یه نیم ساعت چشمم گرم شه بعد می آدم.
بابک ـ بابا پاشو بریم.اگه نیای اینا فکر می کنن مردای ایرانی همه چرتی ن!مسئله مسئله ملیه!پای آبروی مردای ایرانی وسطه!
«رز به انگلیسی گفن»
ـ پاشو آرمین حالا که وقت خواب نیست!
بابک ـ خواب یعنی چه؟
مامردای ایرانی اصلا اهل خواب نیستیم رز خانم!
ما در طول شبانه روز،نیم ساعت می خوابیم،بیست و سه ساعت و یه ربع تموم،یه نفس فعالیت می کنیم!
رز ـ اینکه میشه بیست و سه ساعت و چهل و پنج دقیقه!یه ربع دیگه شو چیکار میکنین؟
بابک ـ اون یه ربع م تا بریم سر فعالیتمون بگی نگی یه چرت می زنیم!
«رز شروع کرد به خندیدن و گفت»
ـ پس چرا آرمین گرفته خوابیده؟
بابک ـ چقدر تو کنجکاوی دختر؟!همه اسرارمونن رو که نمی تونیم به شماها بگیم!این آرمین از اون مردای خطرناکه!واسه همین از تو ایران براش اجازه گرفتیم که یه خرده بیشتر بخوابه!
می دونی این اگه زیاد بیدار باشه محشر به پا میکنه!خلق و خوش درست مثل سهراب یله می مونه!
رز ـ سهراب یال کیه؟
بابک ـ هیس؟!اسمشو نیار!خطرناکه!اسمش م سهراب یله نه یال!میگن این سهراب خان چهل و هشت تا زن گرفته بوده.سر همین موضوع باباش کشتش!
رز ـ چهل و هشت تا؟دروغ میگی.
بابک ـ باور نمیکنی برو تو کتابای تاریخ نیگاه کن.تمام عقدنامه هاشو چاپ کردن!
رز ـ حالا چون این همه زن داشته پدرش کشتش؟
«به فارسی به بابک گفتم»
ـ کم دری وریی بگوو پسر.این حالا باور میکنه و میره به همه می گه ها!
بابکـ خب منم همینو میخوام دیگه!تبلیغ از این بهتر نمیشه.
ـ حالا هی واسه اینا چاخان بکن!ماها رو از بس بهمون روغن نباتی،اونم تازه کوپنی دادن،دماغ مون رو بگیرن جونمون در می آد!حالا تو هی به اینا بگو ما رستم دستانیم!
بابک ـ این خارجیا یه شعاری دارن.میگن اگه صد تومن پول داری،نود تومنش رو تبلیغ کن ده تومنش رو بذار واسه کار!
ـ تو که صد تومنش رو هم تبلیغ کردی!
«رز که با تعجب به ما نگاه میکرد گفت»
ـ من از گرمی مردای ایرانی زیاد شنیده بودم اما این دیگه واقعا عالیه که انقدر پرقدرت باشن!
بابک ـ ممنون رز خانم جون اما خواهش میکنم این چیزا که گفتم بین خودمون بمونه.جلو کسی نگو،چشممون میکنن!
«بعد رو به من کرد و به فارسی گفت»
ـ بابا پاشو بریم دیگه!یه دقیقه دیگه بگذرهن.تبیلغ مون از صدتومن م میگذره و یه چیزی م به شبکه تبلیغاتی بدهکار میشیم ها!اونوقت اگه بفهمن سرمایه واسه خودمون نمونده گندکار در می آدها!پاشو دیگه!
«خندم گرفت.بلند شدم و سه تایی رفتیم تو سالن.چندتا از بچه های دانشکده تو سالن بودن بابک برای شام دعوتشون کرده بود.تا مارو دیدن هورا کشیدن.»
بابک ـ خبه!زیاد ذوق نکنین.هورا چیه میکشین سرمون رفت!همه بگین ماشاالله به ایران،ماشاالله به ایران.
«همه شون با هم گفتن»
ماشی له با ایران ماشی له با ایران!
بابک ـ لال پتی ها ماشی له چیه؟!ماشاالله!
ـ بابک ولشون کن!
بابک ـ باید یاد بگیرن دیگه!شش هفت سال دارم باهاشون سروکله میزنم یه ماشاالله نمی تونن بگن!
خیلی خب،نخواستیم بابا.بیاین می خوایم کلاه بازی کنیم.
ـ خرس گنده خجالت نمیکشی میخوای کلاه بازی کنی؟!
بابک ـ پس چیکار کنیم؟گرگم به هوا بازی کنیم؟!
ـ حالا حتما که نباید بازی کنیم بشینیم با همدیگه حرف بزنیم.
بابک ـ اینارو اگه یه دقیقه باهاشون بشینی و حرف بزنی،صاف جهت گیری میکنن طرف ازدواج!فقط م با زبون بی زبونی!یکیشون میگه حالا که درست تموم شده.برنامه ت چیه؟اون یکی میگه خیال نداری برای همیشه اینجا بمونی؟اون یکی میگه برای آینده چه تصمیمی گرفتی؟
حالا روشون نمیشه که رک به آدم بگن بیا منو بگیرها!
ـ صدبار بهت گفتم ازدواج ما با یه دختر خارجی مشکله.
بابک ـ درست میگی.ازدواج با یه دختر خارجی مشکل ایجاد میکنه.اما من خیال دارم با چند تا دخترخارجی ازدواج کنم!اینطوری مشکل ایجاد نمیشه!چیز کم همشه مکافات داره!حالا انقدر فارسی حرف نزن زشته.بهشون برمیخورده.
«سوفی به انگلیسی گفت»
ـ شما شیطون ها چی دارین به زبون خودتون بهم میگین؟|»
بابک ـ ببین آرمین،تا بهشون میخندی شروع میکنن!
ـ کرم از خود درخته!
بابک ـ یالله بچه ها.بیاین میخوام بهتون شعر ایرانی یاد بدم.
ژاکلین ـ شعر ایرانی سخته،ما نمی تونیم بگیم اونوقت شما بهمون میخندین.
بابک ـ چارلی چاپلین شما،خدابیامرز خودش رو کشت تا مردم بهش بخندن!
ـ بابک صدا میره بیرون،همسایه ها می آن در خونه ها!
بابک ـ بابا بذار سرشون رو گرم کنم دیگه !
ـ یه جور دیگه سرشون رو گرم کن.بی صدا سرشون رو گرم کن.
بابک ـ خب بچه ها.بیاین براتون پانتومیم اجرا کنم!
ـ مرده شورت رو ببرن بابک!
بابک ـ خیلی خب بابا!براتون قصه میگم!قصه مردای ایرانی!این مردای ایرانی قد و هیکل شون یه خرده کوتاهه.یعنی نصفی شون زیر زمینه اما فلفل نبیت چه ریزه بشکن ببین چه تیزه!حق مون رو خوردن قدمون کوتاهه؟
ـ من و تو که قدمون بلنده!کی رو میگی که قدش کوتاهه؟
بابک ـ خودمون رو نمیگن.قصه سفید برفی و هفت کوتوله رو میخوام براشون بگم.
لیزا ـ کاش شماها همین جا می موندین و ازدواج می کردین و نمی رفتین ایران!
بابک ـ اوخ!باز فیلش یاد هندوستان کرد!یالله همه با هم ماس ماس کنگر ماس
«خنده م گرفته بود.به بابک گفتم»
ـ اینا که یکی دو تا نیستن.تازه اگرم بخواهیم اینجا زن بگیریم مگه چندتاشون رو می تونیم بگیریم؟
بابک ـ راست میگی،باید عمل عادلانه باشه.
«بعد رو به دخترا کرد و گفت»
ـ بچه ها توجه توجه!Achtung Bitte,Attention
یه حراج بی نظیر!یه آرمین داریم عتیقه!مال سیصد سال پیشه!
قدبلند،خوش قیافه،خوش چشم و ابرو.تمام اعضای بدنشم سالمه و فابریک.
با ضمانت نامه!کج و کوله گی م نداره.قیمت پایه سه پوند.یک سه پوند.دو سه پوند....
«بچه ها خندیدن و من گفتم»
ـ غلط کردی!سه پوند؟!
بابک ـ پس چن پوند؟سیصد هزار پوند؟تازه پسرخاله می قیمت رو بردم بالا!یه چشمه از اون اخلاق کل ت رو رو کنی،یه پوندم نمی خرنت!حرف نزن بذار کارم رو بکنم .شاید سی و چهل پوندی فروختمت.
Hurry upکه غفلت موجب پشیمانی ست.
رز ـ من ده پوند میخرمش.
بابک پت پونزده پوند واسه خودمون تموم شده!
«تو همین وقت زنگ زدن و بابک آیفون رو جواب داد و در رو وا کرد و بعد به من گفت»
ـ زود پاشو جلیقه نجاتت رو تنت کن که سیل اومد!
ـ کی بود؟
بابک ـ مریم و مهتاب و پدر و مادرش!
ـ راست میگی؟چطور اینوقت شب؟!بیچاره این دخترا!هنوز صابون عمه خانم ایرانی به تنشون نخورده!
«بعد رو به دخترا کرد و نصف به فارسی و نصفه به انگلیسی گفت»
ـ خانم ها!Dangerهاپوcame!به محض رسیدنake andپاره پورهourپروپاچه!
«خنده م گرفته بود.دخترا بر و بر بابک رو نگاه میکردن.»
ـ نترسونشون بیچاره هارو.
«مهتاب و مریم»دختر عمه های من بودن که تو همون شهر با پدر ومادرشون زندگی میکردن.مهتاب بزرگتر از مریم بود و به من علاقه داشت.دختر قشنگی بود.عمه م همه پولدار بودند و خیلی پر جذبه!مریم هم تو عالم رویا،بابک رو شوهر خودش می دید!
خلاصه یکی دو دقیقه بعد،در آپارتمان رو زدن و خودم در رو وا کردم.
پت سلام عمه،سلام فرزاد خان.
عمه ـ سلام عزیزم چطوری؟هیچ یادی از ما نمیکنی!درستم که تموم شده و دیگه بهانه ای ندار»
ـ به به،انگار بدموقعی مزاحم شدیم!
بابک ـ سلام عمه خانم،تعظیم عرض کردم.
عمه ـ سلام و زهرمار!این چه بساطی یه؟!
بابک ـ حراجی داشتیم عمه خانم!کم کم داریم دست و پامون رو جمع میکنیم برگردیم ایران.اینه که یه خرده اثاث مثاث رو داشتیم می فروختیم.سلام فرزاد خان،سلام مهتاب خانم،سلام مریم خانم
عمه ـ راست میگی یا چاخان میکنی؟
«بابک که خیلی جدی حرف میزد گفت»
ـ دروغم چیه جون آرمین!اما معامله مون نشد.اینا بز خرن!کل جنس رو یکیشون میخواست ده پوند بخره«منظورش از جنس،من بودم.»
مریم ـ غلط کرده!
بابک ـ البته جنس همین حدودا می ارزید.زیادم پرت نگفتن قیمت رو!
«بهش چپ چپ نگاه کردم»
عمه ـ پس شیرینی و میوه چیه رو میز؟
بابک ـ عمه خانم ،گلو خشک که نمیشه معامله کرد!اینارو گذاشته بودیم که اگه معامله مون شد،دهنمون رو شیرین کنیم!
عمه ـ خودتی پدرسوخته!مهمونی گرفتی میگی حراجیه!
بابک ـ به سرتون قسم اگه خلاف عرض کرده باشم.مادرم داغم رو ببینه اگه دروغ بگم!همین پیش پای شما داشتیم سر قیمت چونه می زدیم!میگین نه،از آرمین بپرس.اونکه دروغ نمیگه.اخلاقش رو که می دونین.
عمه ـ راست میگه عمه؟
ـ راست میگه عمه همین الان داشتیم سرقیمت چون می زدیم.
«خنده هم گرفته بود.عمه دیگه پاپی نشد.اما مهتاب و مریم،چپ چپ به دخترا نگاه میکردن ولی فرزادخان ازاونا بدش نیومده بود و با چشم خریدار نگاهشون میکرد»
بابک ـ خب خانمها.حراج به علت وقوع بلایای طبیعی تعطیل شد!شب بخیر.
«بعد برگشت و با یه حالت معصومانه عمه رو نگاه کرد و گفت»
ـ طفلک ها یه جنس رو خیلی چشمشون گرفتهن بود،حیف که پول کم داشتن!
مریم ـ خب چی رو میخواستن؟یه خرده قیمت روببر بالا و بده بهشون برن د یگه!
بابک ـ نه.اونی که میخواستن زیادم ارزش نداشت!بیشتر می خریدن سرشون کلاه میرفت خدارو خوش نمی اومد!
«دوباره چپ چپ نگاهش کردم.»
بابک ـ خب بچه ها پاشین شب بخیر.ما فعلا از فروختن منصرف شدیم.بفرمایین.
شوهر عمه ـ حالا بودن طفلکها!
عمه ـ شما دخالت نکن آقا!
«بابک یه چشمک به فرزادخان زد و گفت»
ـ فرزادخان حالا موقعیت واسه حراج مناسب نیس.ایشاالله دفعه ی بعد واسه حراج شمارو هم دعوت میکنیم که اگه چیزی از اینا لازم شد بخرین!
«دخترا روبه طرف در آپارتمان برد و وقتی رفتن بیرون،بابکم سرش رو کرد بیرون و شنیدم گفت ماس ماس یادتون نره!دخترام خندیدند و رفتن.
بعد برگشت تو آپارتمان و با قیافه ی مظلوم گفت»
ـ طفلکها دست و بالشون یه خرده تنگه!خب،خیلی خوش اومدین چه عجب از این طرفا؟
عمه ـ من می دونم.این چیزا همه زیر سر توئه!بچه م آرمین از این کارا بلدنیس.عمه مرده سرش تو درس و مشق شه.همه آتیشا از گور تو پدرسوخته بلند میشه!
بابک ـ این عمه مرده!ببخشید ننه مرده هرچقدرم پخمه ودرس خون باشه بالاخره باید اسباب اثاثیه اش رو بفروشه یا نه؟@
شوهر عمه ـ خانم شما خیلی کج خیالین ها!این طفل معصوم ها یه حراج هم نمی تونن ترتیب بدن؟!
بابک ـ نه بابا؛ایندفعه میگیم یه سمساری چیزی بیاد و همه اثاث رو بار کنه و بره!
مهتاب ـ خوبی آرمین؟
ـ ممنون بد نیستم.شما چطورین؟
مهتاب ـ خوبم،مرسی.
«عمه بلند شد و رفت طرف آشپزخونه و گفت»
ـ برم هم چایی بیارم و هم یه دستی سروصورت اشپزخونه بکشم.
بابک ـ نمیخواد عمه خانم!چرا زحمت میکشین!خودم می رم چایی می آرم.آشپزخونه م مثل گل می مونه.
«اما دیگه عمه وارد آشپزخونه شده بود.بابک گوشاشو گرفت که صدای عمه بلند شد.»
ـذلیل مرده!شما حراج می ذارین.شامم به مشتری ها می دین؟
بابک ـ عمه خانم شمام چقدر سخت می گیرین!ماشاالله اینقدر تو خونه تون ریخت و پاش دارین و دست و دل بازین!این بیچاره ها گرسنه شون بود گفتم یکی یه لقمه بذارن دهنشون ثواب داره.بوی غذا بلند شده بود،روحشون می پرید!
«ایندفعه خود عمه خنده ش گرفت»
مریم ـ خدا به داد اون دختری برسه که تو قسمتش بشی!
بابک ـ دِ اینام اومده بودم حراجی که من و ارمین رو بین خودشون قسمت کنن که شماها نذاشتین!
«دوباره همه خندیدن و مریم به بابک چشم غره رفت.عمه هم که با یه سینی چایی داشت از آشپزخونه می اومد بیرون گفت»
ـ چشم دراومده اگه یه بار دیگه بشنوم حراجی راه انداختی،وای به حالت!
بابک ـ چشم عمه خانم.از این به بعد اگه خواستیم چیزی بفروشیم جنس رو ورمیداریم می بریم مغازه خریدار!
«دوباره همه خندیدن.عمه وقتی نشست و چایی ش رو خورد به من گفت»
ـ خب عمه جون،حالا که به سلامتی درست تموم شده میخوای چیکار کنی؟الان دیگه همه چی تمومی!مدرک داری،وضع مالی ت خوبه.خوش قیافه ای و جوون،سن ت هم که سن ازدواجه.این وقتا نباید دست دست کرد.حالا خودت به عمه بگو برنامه ت چیه؟
«بابک که خنده ش گرفته بود گفت»
ـ نخیر تا حالا شرکتهای چند ملیتی و خارجی تو حراج ما شرکت کرده بودن،حالا کمپانی های بزرگ ایرانی وارد معامله شدن!
«اینو گفت و از ترس عمه فرار کرد و رفت تو آشپزخونه.مریمم بلند شد و دنبالش رفت.»
شوهر عمه ـ من خیلی این پدرسوخته رو دوست دارم.خیلی بانمکه.
عمه ـ بلاس!مثل زلزله س!میترسم این بچه رو فاسد کنه!
«بابک از تو آشزخونه»
ـ این فاسد خدایی هس!هرچی فساد و مفسده س زیر سر این آرمینه!به قیافه ی معصومش نگاه نکنین.گرگه در لباس میش
عمه ـ نکنه راست میگه عمه؟
ـ عمه بخدا من گرفته بودم تو اتاقم خوابیده بودم.این ول نمیکنه.
عمه ـ میدونم عمه.این چشمای معصوم،ازش نجابت میباره.توام مثل باباتی.اونم جوونی ش خیلی نجیب بود.
«بابک آروم از تو آشپزخونه گفت»
ـ آره آره،جوونی ش نجیب بود،حالا نانجیب شده؛اینا جوونی هاشون همه خوبن!پا که به سن میذارن خراب میشن!
«فرزادخان زد زیر خنده.عمه وانمود کرد که نشنیده.خلاصه یه ساعتی با من حرف زد و نصیحت کرد و بلندشدن و رفتن.
تااونا پاشون رو از در گذاشتن بیرون،بابک یه نفس بلند کشید و گفت»
ـ آخیش!اعلام وضعیت سفید یاعادی!توپولف دشمن به آشیانه برگشت!
ـ تقصیرتوئه.سربه سرش نذار.
بابک ـ مگه کسی میتونه سربه سر عمه ی تو بذاره؟!یه قشون رو حریفه!
اصلا من نمی فهمم!این و دختراش از جون ما چی میخوان؟!
ببینم تو از مهتاب خوشت می آد؟
ـ بدم نمی آد،اما من فعلا خیال زن گرفتن ندارم.
بابک ـ تازه مگه من میذارم تو با مهتاب عروسی کنی؟شماها با هم فامیلین.بچه تون منگل درمیآد.میشه مثل عمه خانم!
تازه میگن مادر رو ببین،دختر رو بگیر.این عمه خانم اندازه ی تمام کره ی زمین جاذبه و جذبه داره!نمی بینی فرزادخان جلوش مثل موشه؟؟!دخترشم مثل خودش میشه.
ـ نه مهتاب،دختر آرومی یه.ندیدی امشب هیچی نگفت؟
بابک ـ احتیاجی نبود مهتاب چیزی بگه!مامانش دست تنها،سر و بونه ی مارو جنبوند!دیگه لازم نبود که کسی کمکش کنه!کم بیاره اونام می آن جلو.
اصلا تو کاریت نباشه،حالا فعلا بلندشو اینجارو یه خرده تروتمیز کنیم وقت خواب ابهات صحبت میکنم.
بیچاره این دخترا،چشمشون که به عمه ت افتاد،شروع کردن مثل بید لرزیدن!چه هیکلی؟!صدو پنجاه کیلو وزنش هس،نه؟
فوت میکرد،من و تو و اون دخترا رو باد می برد!کیه این؟از نواده های رستمه یا افراسیاب؟
ـ من می رم ظرفارو بشورم،تو جارو بزن.
بابک نمیخواد ظرف بشوری همه ظرف رو چرب و چیلی می ذاری تو قفسه!تو جارو بزن خودم می شورمشون.تو گربه شور میکنی!
«خلاصه کارای خونه تموم شد و هردوتامون دوش گرفتیم و لباسهامون رو عوض کردیم و اومدیم تو سالن.
بابک بلند شد و دو تا چایی ریخت و آورد و گذاشت رومیز و خودشم نشست و ازم پرسید»
ـ سرت چطوره؟بازم درد میکنه؟
ـ ای یه کمی.
بابک ـ دوای دردت پیش منه.خودم با یه نسخه خوبش میکنم.
ـ چطوری؟
بابک ـ تو فقط به حرف من گوش بده کاریت نباشه دیگه،خودم برات یه دختر خوب و خانم و نجیب و خوشگل پیدا میکنم.
ـ تو دست از سر من ور نمی داری؟همین دو دفعه که بدبختم کردی بس نیس؟!این دفعه م میخوای بیچاره م کنی؟!
بابک ـ من ترو بدبخت کردم؟!کی؟
ـ سر جریان فرگل و فرنوش!تو دو تا کتاب قبلی!یادت نیس؟
بابک ـ اِ!شوخی خارج از کتاب نکن دیگه!
ـ دیگه گولت رو نمیخورم.همیشه خودت خوبی و خوش،من بدبخت باید دربدری و بیچارگی بکشم!
بابک ـ خبه خبه،برگردیم تو داستان خودمون!
ـ چی چی برگردیم تو داستان خودمون؟!اون دو دفعه هیچی بهت نگفتم بازم ول نمیکنی؟
بابک ـ عجب خری هستی تو!پسرزشته!خواننده ها حالا جی میگن بهمون؟
حالا یه چیزی بوده و گذشته.ایندفعه قول میدم که تو کتاب سروسامون بگیری!الانم بلند شو بگیر بخواب،یه ساعت از نصف شب گذشته.
ـ تو برو بگیر بخواب،من خوابم نمی آد.
بابک ـ مگه قرصایی رو که دکتر داده نمیخوری؟
ـ چرا بابا ،ولی فایده نداره.بدتر عادم می کنم،یه دفعه دیدی قرصی شدم.
بابک ـ چه ت میشه وقتی میخوابی؟
ـ چیزیم نمیشه.تو برو بگیر بخواب.تا حالا صدبار بهت گفتم.
بابک ـ حالا یه بار دیگه م بگو.
ـ تا چشمم رو هم می ره انگار یکی صدا می زنه منو!از خواب که می پرم هیچی نیس .هیچی یادم نمی آد.
بابک ـ این دکتر آخریه،اسمش چی بود؟آهان دکتر هریس .مگه بهت نگفت اگا قرصا اثر نکرد دوباره بری پیشش؟
ـ چه فایده داره؟اون چند دگتر قبلی م همین رو گفتن.بعدش کهن رفتم پیششون چیکار کردم؟هیچی دوباره قرص بهم دادن.
بابک ـ شاید قرصات ضعیفن؟
ـ دیگه از ایناکه می خورم قوی تر میخوای؟فیل رو میخوابونه!
بابک ـ فردا دوباره می ریم پیشش.میگیم دکتر جون قرص میخواهیم واسه کرکدن!اینا که دادی واسه فیل خوبه.ضعیفه!
ـ برو بگیر بخواب.چرت و پرت نگو.
بابک ـ امشب میخوام بیام اتاقتت پیش تو بخوابم ببینم چه جوری میخوابی؟
ـ خوابیدن که میخوابم،اما ساعت صبح!
بابک ـ تو که قبلا اینطوری نبودی؟
ـ چرا تقریبا یه سال و نیمه که اینطوری شدم.اوایل یکی دوبار از خواب می پریدم اما توی این دو ماه شاید ده بار اینطوری میشم.
بابک ـ حالا بریم بخوابیم تا صبح خدابزرگه.اینا همش مال اعصابه.فشار درس کلافه ت کرده.چند وقت که بگذره خوب میشی.هی بهت میگم انقدر خرخونی نکن!گیرم حالا تو گرفتی 20 من گرفتم 17 که چی؟!بالاخره هر دومدرکمون رو گرفتیم!ولی من سرو مر گنده م.تو عیب ناک شدی!خوبه حالا گاه گداری واسه ات یه حراجی ای چیز را میندازم وگرنه تا حالا شده بودی عین دفتر شصت برگ.

Queen
08/07/2011, 01:25
* * *

«نزدیکی های صبح بود که بابک بیدارم کرد.از خواب پریدم.منگ بودم،چشمم رو که وا کردم دیدم بابک بالای سرم واستاده و تکونم میده»
ـ چی شده؟
بابک ـ هیچی انگاری خواب بد دیدی.
«بلند شدم و نشستم کمی که گذشت پرسیدم»
ـ چیکار میکردم تو خواب؟
بابک ـ خودت هیچی نفهمیدی؟یادت نیس چه خوابی دیدی؟
ـ اصلا!الان خیلی وقت که اصلا خواب نمی بینم.
بابک ـ خوبه خواب نمی بینی و این عربده ها رو میکشی!اگه خواب ببینی چیکار میکنی؟!نکنه جنی شدی!ّسم الله الرحمن الرحیم!
ـ مگنه چیکار میکردم؟
بابک ـ چه می دونم؟!همش می گفتی نمی آم.برو!تو کی هستی؟!از این حرفا!چندتا دادم زدی.
ـ این چیزا که میگی اصلا یادم نیس.سرشب چی؟وقتی خوابم برد.
بابک ـ چهار پنج بار از خواب پریدی.حالا خواب از سرت نپریده.بگیر بخواب.صبح یه زنگ به دکتره میزنم بریم پیشش .بخواب.
ـ دیگه خوابم نمی آد.
بابک ـ باشه .همین جوری دراز بکش.
ـ خیلی کلافه ام بابک!وقتی از خواب بلند میشم هیچی یادم نمی آد اما داغونم!
انگارتو خواب کوه کندم!دیگه از خوابیدن میترسم.
بابک ـ بخواب من بالای سرت می شینم تا خوابت ببره.
* * *
«ساعت 8/5 بود که بیدار شدم.بابک رویه مبل،کنار تختم خوابش برده بود.بلند شدم و صبحونه رو درست کردم و بعدش بابک رو بیدار کردم.
دوتایی یه دوش گرفتیم و صبحونه مون رو خوردیم و نیم ساعت بعد بابک به دکتر هریس تلفن کرد و ازش برای یه ساعت بعد وقت گرفت.
نیم ساعت بعد از خونه بیرون رفتیم و با ماشین من به طرف مطب دکتر حرکت کردیم.»
بابک ـ یه وقت به عمه خانوم نگی دکتر می ریم و خوابت بده!اون وقت دیگه منو ول نمیکنه.میگه برادرزاده م رو دعایی کردی!عکس سیتی اسکنت رو آوردی؟
ـ آره.اوندفعه م دیدشون.
بابک ـ رفتیم پیشش هرچی تو خواب می بینی بگو خجالت نکش.
ـ چیزی نمی بینم که بگم!
بابک ـ دور از جون،دور از جون،فکر کنم اونطوری شدی!
ـ چطوری؟!
بابک ـ نمی دونم!
ـ زهرمار!ترسیدم.
بابک ـ نترس بابا!هیچی نیس .بابام یه رفیقی داشت که اونم یه چند وقتی همین جوری شده بود.نمیدونم پیش کدوم دکتر رفت با دوتا نسخه خوب خوب شد.تازه 6ماه بعدشم زندگی کرد!
«چپ چپ نگاهش کردم.
یه خرده بعد رسیدیم و یک گوشه پارک کردم و با هم رفتیم تو مطب دکتر.
یه دختر مو بور،منشی دکتر بود.تا وارد شدیم بابک بهش گفت»
ـ سلام خانم منشی،حالتون چطوره؟مامان اینا چطورن؟بابا خوبن؟همشیره چطورن؟اخوی بهتر شدن؟
«نصفی به انگلیسی میگفت،نصفی به فارسی،بیچیاره منشی یه در حالیکه می خندید،مات بابک رو نگاه میکرد.»
ـ بابک مسخره بازی در نیار.ایناکه اخوی و همشیره ندارن.
بابک ـ با اینا که اینطوری حرف بزنی،فکر میکنن واژه های جدید وارد زبان شون شده!
«بعد دوباره به منشی یه گفت»
ـ ببخشید خانم منشی.ما دو نفر رو یادتون نیس؟چند وقت پیش این دوستم رو آوردم اینجا.یه کمی خل بود.دکتر با یه نسخه دیوونه ش کرد!
حالا آوردمش دکتر یه نسخه دیگه بده.زنجیری بشه و بفرستمش تیمارستان!
«خانم منشی که غش کرده بود از خنده گفت»
ـ خیالتون ر احت باشه.با داروهای دکتر خیلی زود دوستتون معالجه میشن.
بابک ـ اختیار دارین خانم چهره ی خندون شما از هر دارویی داروتر!از شما چه پنهون.دفعه ی قبل که اومدیم اینجا.خود منم تو مغزم بگی نگی،یه خرده احساس خل چلی میکردم!شمارو که دیدم انگار آبی بود رو آتیش!اصلا به نظرمن فنصف مریضای دکتر رو شما درمون می کنین و به اسم دکتر تموم میشه!
ـ بابک!
بابک ـ ببخشید،دکتر محکمه تشریف دارن؟ما قبلا تلفن کردیم ساعت دیدیم اومدیم خدمتتون!
ـ محکمه چیه؟ساعت دیدیم چیه؟این دری وری ها چیه میگی؟
بابک ـ دارم زبون بازی میکنم که زودتر بفرستمون تو.
ـ اینجا که مریض نیس جزما!
بابک ـ اِ!دکتر مریض دیگه نداره؟تو این شهر انگار فقط دیوونه توئی آرمین!
«خانم منشی،همینطور واستاد بود می خندید»
ـ برو کنار ببینم!ببخشید خانم،من آرمین پژوهش هستم.وقت گرفتم از دکتر .
منشی ـ بله.خواهش میکنم.دکتر منتظرشماهستن.بفرمائید تو.
«رو به بابک کردم و گفتم»
ـ نیم ساعته حرف میزنی یه کامه حرف حسابی از دهنت درنمی آد!
بابک ـ خب اینام خسته میشن اینجا.خواستم دو کلوم حرف خوب بزنم خستگی از تنش دربره!
«خانم منشی که از بابک بدش نیومده بود با خنده بهش گفت»
ـ شما خودتون با دکتر کاری ندارید؟
بابک ـ نه خانم جون،کار من از قرص و شربت و این حرفا گذشته!من دیگه باید برم خودم رو امین آباد معرفی کنم!
«دستش رو کشیدم و بردمش تو دفتر دکتر
وارد دفتر دکتر شدیم و پس از سلام و احوالپرسی،وقتی دکتر شنید که داروها به من اثر نکرده،خیلی تعجب کرد.مدتی فکر کرد و بعد گفت که این قوی ترین دارویی که میتونه برای من تجویز کنه.بهم گفت که باید یه جلسه ی مشاوره با چندتا پزشک دیگه ترتیب بده و شاید لازم باشه که هیپنوتیزم بشم.بعد چند تا ازمایش و عکس برام نوشت.بابک تا اسم هپینو تییزم رو شنید به من گفت»
ـ آخ آخ آخ آخ،خیلی بد شد!اگه هیپنوتیزمت کنه تا جور میشه!
ـ چرا؟
بابک ـ آخه وقتی آدم هیپنوتیزم میشه همه چیز رو میگه.توام تمام کثافتکاری هایی که تو این چند ساله کردی میگی و دکتر می فهمه چه گندائی تو کشورش بالا آوردی!ابرومون جلو دکتر میره!وامصیبتا!Disasroos!وtragedyیا!
ـ بیچاره من که کاری نکردم وخیالم راحته.ترو بگو که اگر قرار بشه هیپنوتیزمت کنن اعدام میشی!
بابک ـ اگه بخاطر درس خوندن و نجابت و سربه زیری آدم رو قراره تیر بارون کننن،باشه،عیبی نداره،بذار اعدامم کنن!
ـ آره جوون خودت پرونده از پرونده ی تو سیاه تر پیدا نمیشه.
دکتر ـ دارید مشورت میکنید؟
بابک ـ ببخشید دکتر جون.آدم اگه در حالت هیپنوتیزم اعتراف بکنه.این اعترافات تو دادگاه سنیت داره؟!
ـ خفه شی بابک!
«دکتر خندید و بعد چند تا آزمایش و عکس برام نوشت و از اونجا بیرون اومدیم و یه راست برای ازمایشها رفتیم و از همونجام برای عکسبرداری.
کارامون که تموم شد برگشتیم خونه.تقریبا ظهر شده بود.»
بابک ـ ناهار نوبت منه درست کنم؟
ـ آره.
«تلفن رو ورداشت و پیتزا سفارش داد»
ـ یعنی چه؟نوبت من که میشه باید غذای ایرانی درست کنم.نوبت تو که میشه زنگ میزنی از بیرون غذا می آرن!
بابک ـ قربونت برم،تو کدبانویی و از هر انگشتت صدتا هنر می ریزه.من از این زنیکه شتره شلخته هام!سرظهر که شوهره پیداش میشه.دو تا پیتزا میندازم جلوش!
ـ بلندشو حداقل یه چایی دم کن.
بابک ـ چشم.اوقات تلخی نکن.اخر سالی شگون نداره!یه غذا پختن ارزش نداره که براش زندگی زناشوئی مون رو بهم بزنیم!
«خنده م گرفت.یه خرده بعد پیتزامون رو آوردن و بعد از خوردن بهش گفتم»
ـ من میخوام یه کمی بخوابم،خیلی خسته م.شبا که خواب درست ندارم.
بابک ـ دوندون هات رو نشون بده ببینم.
ـ برای چی؟
بابک ـ نکنه کم کم داری دراکولا میشی؟!دراکولام روزا میخوابید و شبا بیدار بود.
ـ گمشو .تا عصر بیدارم نکن.
بابک ـ اما اگه دراکولا شدی نیایی منو گاز بگیری پدرسوخته ها!اگه گازم بگیری میشم عروس دراکولا!
ـ مطمئن باش اگه دراکولا بشم تو یکی رو گاز نمی گیرم.عروس قحطی یه؟!
بابک ـ اما اگه گازم بگیری چه عروسی برات میشم!نه پخت و پز بلدم،نه ر فت و روب!فقط می شینم ور دلت تا شب بشه و دوتایی با هم بزنیم از خونه بیرون!می شم عروس ددری!ولی خب،مادرشوهر ندارم که ازم ایراد بگیره!

Queen
08/07/2011, 01:26
فصل 2

«طرفای عصر بود که بابک بیدارم کرد.نشسته بود بالای سرم و دست میکشید به موهام و اروم و با صدای زنن می گفت»
ـ پاشو،پیشی ملوس من!پاشو خون آشام من!دمدمه ی غروبه.پاشو بریم چندتا گاز بگیرم جون بیاد تو تنمون!پاشو گشنگی ضعف کردم!
ـ تو کی میخوای آدم شی بابک؟!
بابک ـ خون آشام که آدم نمیشه!پاشو حوصله م سر رفت!
ـ ساعت چنده؟
بابک ـ هرچند هس!دیگه نمیشه بخوابی.دلم گرفت تنگه غروبی توولایت غربت!مامانم منو به تو داده که بیاری اینجا،بچپونی تو این دخمه؟!
دلم پوسید تو این خونه.یه گردشی،یه تفرجی!مردم از بس پختم گذاشتم جلوت!مردم از بس گذاشتم و ورداشتم!ذله شدم از این زندگی!
ـدوتایی خندیدیم و بلند شدیم و داشتیم کارامونو رو میکردیم بریم بیرون که زنگ زدن.آیفون رو خودم جواب دادم،مهتاب بود»
بابک ـ بیا!اونقدر خوابیدی که در لعنت رومون واشد!مغولها حمله کردن!خدا کنه حالا چنگیزخان خودش نیومده باشه!با اونای دیگه میشه کنار اومد،خودش که خیلی سفاک بی رحمه!اگه اومده بود که با هم بریم بیرون،یه بهانه بیار.من اصلا حوصله شون رو ندارم.خواسی باهاشون بری بیرون،خودت تنها برو.من نمی آم.بازم حتما میخواد مارو ببره پیش عمه خانم که نصیحت مون کنه!
«یه دقیقه بعد مهتاب پشت در آپاتمان بود.در رو وا کردم و اومد تو و بعد از سلام و احوالپرسی،نشست»
مهتاب ـ داشتین جایی می رفتین؟
ـ چطور مگه؟
مهتاب ـ اومده بودم دنبالتون که بریم خونه ی ما .مامانم دعوتتون کرده.
ـ مگه چه خبره؟
ـ مهتاب هیچی همینطوری.میخواهیم دور هم باشیم.
ـ حالا چه عجله ایه.باشه برای یه فرصت دیگه.دیشب همدیگه رو دیدیم.
مهتاب ـ نه .نه.مامان گفته حتما باید بیاین.
بابک ـ خوب پاشو برو ارمین جون.یه بادی م به کله ت میخوره.
مهتاب ـ بابک خان،شمام دعوت شدین.مخصوصا مریم گفته که حتما شام تشریف بیارین.
بابک ـ من بیام چیکار؟حراجی دارین خونه تون؟!
«مهتاب خندید»
بابک ـ شماها برین.من هزار تا کار عقب افتاده دارم که باید بهشون برسم.تازه میخواستم یه خرده م درس بخونم.
مهتاب ـ چه درسی؟مگه تموم نشده؟
بابک ـ خب چرا!ولی باید مرتب مرور کنم که یادم نره!شماها برین.پسردایی دختر عمه هستین دیگه. من بیام ،مهمونی تون خراب میشه.امروز از صبح که بلند شدم کسلم و روحیه م خراب.یاد بابام افتادم،دلم گرفته!امشب پام رو هر جا بذارم همه رو افسرده میکنم!بهتره بگیرم بنشینم کنج همین خونه و غصه هام رو واسه خودم نگه دارم!شما برین،فکرمن نباشین.من یه خرده گریه کنم،دلم وا میشه.امروز از صبح یه لبخند رو لبم نیومده!می گن دلمرده پاتو جمع نذار که همه رو دلمرده میکنی!
«اینا رو با یه قیافه ی افسرده و غمگین میگفت که اگه خودم از صبح باهاش نبودم،دلم براش کباب میشد!
مهتاب که باور کرده بود،گفت»
ـ شما الان نباید تنها باشین!اینجور وقتها اگه آدم دور هم باشه سرش گرم میشه و روحیه ش عوض میشه.
بابک ـ میگه:
در کحفل خود راه مده همچو منی را
افسرده دل افسرده کند انجمنی را
نه.خیلی ممنون.آرمین اخلاق منو می دونه.این موقع ها تا من نشینم و چند تا چیکه اشک نریزم،دلم آروم نمیشه.امان از غربت!داد از غربت!
ـ مهتاب جان نمیشه برنامه ی امشب رو کنسل کنیم؟می بینی که بابک حالش اصلا خوب نیس.نمیشه که تنهاش بذارم.
مهتاب ـ نه نه،اصلا!من چند تا از دوستهام رو دعوت کردم.مریم چندتا از دوستهای ایرانی و خارجی ش رو دعوت کرده.تمام دخترای فامیل قراره بیان اونجا!
«یه دفعه گوشای بابک تیز شد و چشماش گرد!فهمیدم الان میخواد اونم بیاد.»
بابک ـ وای که اگه شماها برین ،در و دیوار این خونه میخواد منو بخوره!می ترسم با این روحیه ای که دارم،اگه شما برین و تنها بمونم یه بلا ملایی سر خودم بیارم،چه خاکی تو سرم بریزم؟نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم!این طفل معصوم آرمین م دلش واسه من شور میزنه.می ترسم اگه بمونم خونه،این پسر همه ش دلش پیش من باشه و بهش خوش نگذره!
مهتاب ـ خوب شمام بلند شید با ما بیاین.
بابک ـ آره بدم نمی گین شما.گیرم موندم تو این خونه!چی میشه؟!
بدتر غم باد می گیرم!پاشم بخاطر این طفل معصوم آرمین م که شده با شماها بیام!«بعد یه آه بلند،از ته دل کشید و رفت طرف اتاقش و اروم گفت»
ـ بترکه این دل من که چقدر غصه توشه!
«مهتاب که ناراحت شده بود به من گفت»
ـ امروز بابک چه شه؟تا حالا اینقدر غمگین ندیده بودمش!
«خنده م گرفته بود»
ـ چیزی نیس.آدمه دیگه!یه وقتایی اینطوری میشه!
«دو دقیقه بعد بابک لباس پوشیده و ادکلن زده دم در حاضر بود!»
ـ من هنوز هیچ کاریم رو نکردم!
بابک ـ بجنب دیگه زشته!مهمونی شون خراب میشه.من یه دقیقه ی دیگه تو این خونه بمونم کارم به جنون میکشه ها!
مهتاب ـ تا آرمین حاضر بشه من میرم چند تا چیپس بخرم و بیام.شماها کارتون که تموم شد بیاین پایین .تو ماشین منتظرتونم.
«وقتی مهتاب رفت ،بابک گفت»
ـ پس امشب قرار نیس فقط بریم اونجا و زل بزنیم صورت تافتونی یه عمه ت رو نگاه کنینم!حالا بدو لباس بپوش.
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد
سرو چشم عمه خانم به مثال غاز باشد!
تو بپوش لباسهایت
که رویم به سوی عمه ت
که اگر شود کمی دیر
سهم ما زشام امشب
دو سه فحش ناز باشد
«باخنده لباسهام رو پوشیدم و رفتیم پایین.مهتاب هنوز برنگشته بود.بابک دوتا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من و گفت»
ـ نکنه امشب بعله برون ت باشه!برای چی عمه ت این همه مهمون دعوت کرده؟
ـ فکر نکنم.اگه اینطوری بود،مهتاب قبلا با من صحبت میکرد.فکرکنم تولد یکی از ایناس...میدونم مهتاب نیس.شاید مریم باشه.
بابک ـ نه بابا،تولد مریم چند وقت پیش بود که من یادم رفته بود و کلی بهم متلک گفت.
ـ پس چه خبره امشب؟
بابک ـ چشن تولد عمه ت نیس؟متولد چه برجی بود؟عقرب بود؟هزار پا بود؟رطیل بود؟چی بود؟
ـ اگه بابام بفهمه در مورد خواهرش این حرفارو میزنی،پدرت رو در می آره!
بابک ـ اما اگه مامانت بفهمه در مورد خواهر شوهرش این حرفارو زدم،بهم یه جایزه میده!
«تو همین موقع مهتاب رسید.قرار شد با ماشین اون بریم،دوتایی سوار شدیم و حرکت کردیم.»
مهتاب ـ چقدر خوب شد که شمام تشریف آوردین بابک خان.
بابک ـ خیلی ممنون.خودمم خوشحالم.راستش یه خرده م دلم برای عمه جون تنگ شده بود!خدا خیرش بده این عمه خانم رو که وجودش منبع برکته!
اگه اون نبود که امشب تا صبح تو خونه دق میکردم!
ـ بابک،توی بروج فلکی،برج بوقلمون هم داریم؟!
بابک ـ برج بوقلمون که نداریم ،اما انگار برج خروس بی محل رو داریم!!
«ده دقیقه بعد رسیدیم و پیاده شدیم و سه تایی رفتیم تو خونه.خونه ی عمه،یه خونه ی ویلایی بزرگ بود با استخر و سونا و تمام تجهیزات .یه سالن خیلی بزرگ داشت که پر از مهمون بود.دختر و پسر.ایرانی و خارجی.چند تا از اقوام دورهم بودم.به محض ورود ما،همه ساکت شدن و به ما نگاه کردن.
از همون دم سالن با همه سلام و علیک کردیم.تا من خواستم برم طرف عمه م،بابک تند جلوتر رفت و به عمه سلام کرد و وقتی عمه دستش رو دراز کرد که باهاش دست بده،این بابک حقه باز مثل تو این فیلمها،دست عمه رو ماچ کرد!
با اینکار بابک،گل از گل عمه خانم شکفت!
منم رفتم جلو و عمه م رو ماچ کردم و نشستیم.کمی که گذشت و خوش و بشها تموم شد،آروم به بابک گفتم»
ـ تو دیگه چه جونوری هستی؟»
بابک ـ خره،دیگه تا آخر شب واکسینه شدم!هر کاری بکنم،عمه ت باهام کاری نداره!
«چپ چپ نگاهش کردم.مهتاب و مریم اومدن جلوو مریم باهامون سلام کرد و علیک کرد و گفت»
ـ پاشین بریم اونطرف سالن بچه ها منتظرن با شماها آشنا بشن.
بابک ـ مریم خانم اگه اجازه بدین ،یه ده دقیقه ای اینجا باشیم.دلمون واسه عمه خانم تنگ شده.یه خرده حداقل ببینمشون!
«عمه رو نگاه کردم.جلوی بقیه دوستانش از حرف بابک حظ کرد!»
عمه ـ برید عزیزم.برید پیش جوونها.ما پا به سن گذشته ها که حرفی واسه گفتن نداریم.
بابک ـ اختیار دارین عمه خانم!این فرمایشا چیه؟دیشب که منزل ما تشریف داشتین،موقع رفتن همسایه مون شما رو دیده بودن اینجا!اسمش آقای نفیسی یه،خیلی فوضوله!وقتی بهش گفتم شما عمه ی آرمین هستین،باورش نمیشد!میگفت دروغ میگی!شما رو جای همشیره بزرگه ی آرمین اشتباه گرفته بود!چقدر واسه ش قسم خوردم تا باور کرد!تازه یه چیز دیگه م گفت که روم نمیشه بگم!
«عمه که انگار ده سال جوون تر شده بود با ناز و خنده گفت»
ـ وا!مگه چی گفت بابک جوون؟!
«بابک دور و برش رو نگاه کرد و بعد آروم گفت»
ـ خیال کرده بود فرزادخان پدر شماس!مرتیکه ی پدرسوخته ی هیز از من زیرپاکشی میکرد که اسم شمارو بفهمه چیه!
عمه ـ وای !خاک تو گورش کنن!میخواستی بگی اون شوهرمه!
بابک ـ نه دیگه نگفتم.اینارو که گفت بهش کم محلی کردم و رفتم دنبال کارم!راستی شما چندسالتونه عمه خانوم؟!
عمه ـ سوزمونی به سن و سال من چیکار داری؟
«همه خندیدن و پچ پچ و در گوشی حرف زدن شروع شد و عمه با خنده به ما گفت»
ـ پاشین ،پاشین برین اونطرف خوش باشین.مریم جون،یه میوه ای شیرینی شربتی بیار این طفل معصوما گلو خشک نشستن اینجا!
«دوتایی بلند شدیم و با مهتاب و مریم راه افتادیم بریم اونطرف سالن که بابک آروم به من گفت»
ـ دیگه خیالت راحت باشه.دخترش رو هم نگیری،باهات کاری نداره!
ـ بابک تو این چیزا رو از کجات در میآری و میگی؟!
بابک ـ کاریت نباشه.تو فقط گوش بده و یاد بگیر!
«تا رسیدیم اونور سالن همه بلند شدن که با ما آشنا بشن و سلام علیک کنن خلاصه همه با نشستیم،یکی از دخترا که اسمش نادره بود گفت»
ـ تعریف شماهارو خیلی شنیده بودیم.
بابک ـ ببخشید چیا از ما تعریف کرده بودن؟
نادره ـ چیزای خیلی خوب!
بابک ـ خب،شکرخدا که همه چیز رو بهتون نگفتن!
شهرزاد ـ حالا برای تولد مریم کادو چی خریدین؟
«بابک یه آن جا خورد اما بلافاصله خودش رو جمع و جور کرد و گفت»
ـ دیروز تمام مغازه رو زیرپا گذاشتم.اما هرچی که فکر کردم،دیدم چیزی که قابل مریم خانم رو داشته باشه وجود نداره!این بود که فکر کردم به عنوان هدیه تولد،شام دعوتشون کنم بیرون،البته دست خالی یه دست خالی م که نیومدم!
چند بیت شعر با خودم آوردم !اگه اجازه بدین بخونم.
« همه براش دست زدن.مونده بودم که شعرش کجا بود؟!شروع کرد جیب هاش روگشتن.اما هر چی گشت چیزی پیدا نشد.یه قیافهی خیلی ناراحت بخودش گرفت و دستمال کاغذی ورداشت و مثلا عرق پیشونی ش رو پاک کرد و اروم گفت»
ـ دیشب تا ساعت سه ،سه و نیم،نشسته بودم و این شعر رو برای مریم خانم گفته بودم!نمی دونم کجا گذاشتمش!تنم زیر گل بره که اینقدر حواس پرتم!
«بعد از من پرسید»
ـ آرمین یه دفتر کوچولوی قشنگ،با یه جلد طلایی که یه گل سرخ بهش چسبونده بودم،تو ندیدی؟گذاشته بودم رومیز اتاقم.
«بعد برگشت به مهتاب گفت»
ـ مهتاب خانم،تو ماشین شما چیزی جانمونده؟!
مهتاب ـ نه ،فکر نکنم.
بابک ـ گذاشته بودمش تو اتاقم که گم و گور نشه ها!
«دوباره عرق پیشونی اش رو پاک کرد.نشسته بودم و نگاهش میکردم.می دونستم داره دروغ میگه!
دوباره به من گفت»
ـ آرمین ،اگه تو ورش داشتی،ازت خواهش میکنم بده ش.اصلا شوخی قشنگی نیس!اعصابم خیلی ناراحت شده!
ـ نه بابک جون.من ورنداشتم،احتمالا خونه جا مونده.
مریم ـ حالا خودت رو ناراحت نن.همون دعوت شام برای من خیلی قشنگ بود.وقتی برای شام رفتیم ،بیارش و برام بخون.
بابک ـ آخه خیلی روش زحمت کشیدم،دلم خیلی سوخت!حیف شد!
«دخترا که قیافه ی ناراحت بابک رو دیدن،همگی سرتکون می دادن و باور کرده بودن.»
شهرزاد ـ چه طبع لطیفی دارن بابک خان!چه هدیه ی جالبی!شام با شعر!
رویا ـ خوش به حالت مریم!کاش این هدیه مال من بود!
«یه آن بابک اومد یه چیزی بگه که یواشکی پاش رو فشار دادم!»
مرجان ـ آرمین خان،چه کادویی برای مریم آوردین؟
«مونده بودم چی بگم»
بابک ـ من و آرمین یه کادو آوردی دیگه!یعنی دیشب تو یه بیت شعر گیر کرده بودم این طفلک آرمین خیلی زود زد تا قافیه شعر رو برام جور کرد!
«از حاضر جوابی یه بابک خنده م گرفته بود.بابکم برگشت و یه چشمک به من زد !تو همین موق ،مریم و مهتاب بلند شدن که پذیرایی کنن .هر کی با بغلی ش شروع کرد به صحبت کردن که بابک به من گفت»
ـ به دادت رسیدم ها!نزدیک بود بند رو آب بدی!
ـ یادت نیس دفترچه ی شعر رو با گل سرخ کجا گذاشتی؟!
ـ حالا باید زورکی شام ببرمش بیرون.
ـ حالا چطور به عقلت رسید یه همچین چاخانی بکنی؟
بابک ـ این دخترا،عاشق چیزای رویایی ن!الان اگه دو کیلو طلا براش خریده بودم،انقدر کیف نمیکرد که فهمید براش شعر گفتم!
ـ میخواستی به رویا چی بگی؟
بابک ـ نذاشتی بگم که!میخواستم بگم تاریخ تولدتون رو بفرمایین بموقع ش می آم خدمت تون با یه سبد شعر و گل سرخ!
«کنار ما یه دختر خارجی نشسته بود،یه کم که گذشت به بابک گفت»
ـ پاپیک،اسم من ژانته.میخواستم بگم از او شعرها هیچی یادت نیست که بخونی؟خیلی برام جالب بود.این هدیه های خیلی رویایی و خاطره انگیز!
«بابک به انگلیسی گفت»
ـ چرا یادم هس،البته فقط یه بیت.
ژانت ـ خواهش میکنم برام بخون.
«بابک شروع کرد به فارسی گفتن»
ـ گر بمیرد دختری از قبر او روید گلی گر بمیرن دختران دنیا گلستان میشود!
«داشتم از خنده می مردم!»
ژانت ـ میشه برام ترجمه کنی؟
«بابک به فارسی گفت»
ـ چرا نمیشه؟!شما دستور بده من کل داستان لیلی مجنون و خسرو و شیرین و کلیله و دمنه و هر چی کتاب کتاب شعر هس واسه شما ترجمه میکنم!
«بعد شروع کرد به ترجمه انگلیسی و گفت»
ـ نسل و نژاد خانما از گله.بسیار حساس و لطیف.گلهایی که با عطرشون،انسان رو به یاد جنگلهای وحشی میندازن!حرکاتشون انسان رو به یاد پروانه ها میندازه!حرف زدنشون مثل صدای پرنده هاش!قطره های اشک شون مثل بارون و شبنمه!نگاهشون مثل آدم نگاه آهوهای بی پناهه!خنده هاشون مثل نسیم بهاره!
«بقیه ش رو به فارسی گفت»
ـ قُرقُرهاشون مثل انفجار مین ضد نفره!وقتی سرآدم نعره می زنن و چیزی طرف آدم پرت میکنن مثل شروع جنگ جهانی دومه!
ـ بترکی بابک!یه بیت شعر این همه معنی داره؟!
بابک ـ شعرای من پرمحتواست!
ـ اگه خانما بفهمن معنی شعری که گفتی چیه،تیکه تیکه ت می کنن!آدم هزار چهره!
بابک ـ بابا شوخی میکنم.خدا اون روز رو نیاره که این منابع طبیعی از بین برن!تازه مگه تو با طبیعت و گل و گیاه مخالفی؟!
همه دارن سعی میکنن که گل وگیاه ازبین نره،حالا تا من خواستم که دنیا گلستان بشه باید تیکه تیکه م کنن؟!
«برگشتیم و دیدیم که یه قطره اشک از چشمای ژانت سرازیر شده!»
ژانت ـ خیلی عالی بود پاپیک!خیلی پراحساس بود!
بابک ـ فدای اوم طبع لطیفتون بشم،پاپیک نه،بابک،پاپیک که اسم سگه!
ژانت ـ اوه!خیلی عذرمیخوام تلفظ اسم ایرانی کمی برای ما مشکله.
بابک ـ پس اگه اسم من غضنفر بود چی صدام میکردین؟!حتما میشدم گرگ و کفتار و گراز!
ژانت ـ ببخشید،اسم شما غازان فیره؟!
بابک ـ نه نه نه نه،قربونت.همون اسم سگه رو روم بذاری قشنگ تره!غاز و اردک دیگه صدام نکن!
ژانت ـ یه لحظه منو ببخشید .الان برمیگردم.
بابک ـ آخیش!خوب شد رفت،نزدیک بود منو بفرسته جز پرندگان و تخم گذاران!
«مریم که از دور حواسش به ما بود اومد جلو و به بابک گفت»
ـ به ژانت چی می گفتی؟خیلی صحبتتون گرم شده بود!
بابک ـ به روح پدرم اگه چیزی می گفتم!این طفل معصوم ژانت داشت مارو طبقه بندی میکرد بین دوزیستان و پرندگان !البته خودم ترجیح میدم تو همون دسته ی سگه بمونم!حداقل به اسمم نزدیکتره!
مریم ـ معلومه هس چی میگی؟
ـ بابا ،ژانت به بابک میگفت پاپیک !همین.
مریم ـ چه لوس!این خنده داره که دوتایی غش و ریسه رفته بودین؟!
«اینو گفت و رفت»
بابک ـ واخ واخ،چه حسودیه این دختر عمه ت؟!
ـ گاوت زائیده بابک!ژانت با یه دختر دیگه داره میآد طرفت.
بابک ـ حتما این یکی متخصصه خزندگان و حیوانات ما قبل تاریخه!اومده تحقیق!
ژانت ـ پاپیک،با دوستم اشنا شو.اسمش ساندراس.
«بلند شدیم و آشنا شدیم و نشستیم.»
ژانت ـ ساندرا هم شعر میگه.شعراش خیلی قشنگه.
بابک ـ جدا؟چه جالب!سبک شون چیه؟قصیده میگن؟غزل میگن؟رباعی میگن؟
ـ اینا که این چیزا رو ندارن!حالا نمیشد یه کلمه بگی تولد مریم یادم رفته و خلاصمون میکردی؟
بابک ـ بابا چه می دونستم اینجا پونصد تا شاعر و شاعره دعوت دارند!چه بد پیله م هس این ژانت خانم!
ساندرا!شعرتون رو ژانت برام خوند.خیلی قشنگ بود.رشته اصلی من موسیقی یه اما شعر هم میگم.گاهی بر مبنای شعرم نقاشی هم میکنم.یه دوره ای هم داریم که ماهی یه بار با دوستانم یه جا جمع میشیم و شعرهامون رو می خونیم.اگه مایل باشین می تونین شما هم بیایین.
بابک ـ می ام!هرجا شما بگین می آم!
اما از حالا گفته باشم،من فقط بلدم شعر بگم،کار دیگه بلد نیستم،شما،چشمم کف پاتون هزار تا هنر دارین!من که ندارم.
«هر دو خندیدن»
ساندرا ـ معنی این حرفتون چیه؟
بابک ـ یعنی چشم بد از شما دور باشه.یعنی بد نبینی دختر.
«ساندرا در حالیکه میخندید گفت»
ـ یعنی شما برای من آرزوی موفقیت میکنین.
بابک ـ من برای تمام دختر خانمای قشنگ آرزوی موفقیت میکنم!
ـ گر بمیرد دختری...
بابک ـ ساکت پسر!دارم با خانما صحبت میکنم آخه!
«تو همین موقع بقیه ی دختر و پسرا هم اومدن پیش ما و دور بابک و من جمع شدن»
بیژن ـ صحبت در مورد چیه؟
بابک ـ شغر،روح،احساس!
ـ بچه ها فارسی صحبت نکنین،بهشون برمیخوره.
بابک ـ راست میگه،همه به زبان بیگانه صحبت کنیم.
ژانت ـ پاپیک،چی شد که برای اولین بار شعر گفتی؟
بابک ـ هیچی!یه روز صبح از خواب بلند شدم و دیدم داره شعرم میاد!
«بیژن و من زدیم زیر خنده»
بابک ـ زهرمار!آبروی منو بردین!
ساندرا ـ حتما شعراتون رو بصورت منظم نگه داشتین؟
بابک ـ داشتم!یه کتاب داشتم که حدودا هزار بیت شعر توش بود.دادم به یکی از دوستام که بخونه،دیگه بهم پس نداد!
ـ بابک این چرت وپرتا چیه میگی؟تو هزار بیت شعرت کجا بود؟!
بابک ـ دورغ نمیگم بخدا!یه کتاب حافظ داشتم داده بودم دست سعید.وقتی رفت ایران،با خودش برد!
«بیژن دوباره زد زیر خنده»
رویا ـ خیلی بانمکه این بابک خان.حالا جدا کتاب شعر دارین؟
بابک ـ دارم اما نه هزار بیت.
رویا ـ یه روز باید تمامش رو برام بخونین!
بابک ـ شما امر بفرمائین!همه رو ،هم براتون میخونم ،هم معنی میکنم،هم فعل و فاعل و صفت و موصوفش رو براتون جدا میکنم!تجزیه و ترکیب!
«آروم در گوشش گفتم»
ـ مریم بفهمه،ترو با او دیوان اشغارت آتیش میزنه!
بابک ـ بله،البته اون تجزیه ش خوبه اما مرده شور اون ترکیبش رو ببره!یعنی خیلی سخت و مشکله!
ساندرا ـ میونه تون با لافونتن چه جوریه؟
بابک ـ بد نیس.یعنی کاری به کار هم نداریم!
«زدم تو پهلوش و گفتم»
ـ دیوانه!لافونتن یه شاعر خارجیه!
بابک ـ یعنی من بیشتر تو کار شعرای ایرانی هستم!سبک هامون باهم فرق میکنه!
شهرزاد ـ بابا از بس حرف شعر و شاعری شنیدیم خسته شدیم!
مرجان ـ آره ،حرف و عوض کنیم.
بابک ـ دوست دارین از چی براتون صحبت کنم؟میخواین در مورد مقاله هام حرف بزنم؟!
ـ لال بشی بابک!حالا یه ساز دیگه کوک کن تا اینا ولت نکنن!
رویا ـ از خودتون بگین!
بابک ـ از خودم چی بگم که گفتنی زیاده!
«مریم و مهتاب از دور پیداشون شد»
مریم ـ شام حاضره.بفرمائین.
«همه به طرف سالن غذاخوری راه افتادن.مریم اومد پیش بابک و گفت»
ـ خوب معرکه گرفتی!
بابک ـ جان شما داشتیم بحص ادبی می کردیم.بیشتر بحث حول و حوش لافونتن و حکیم فردوسی بود!حالا بریم شام سرد میشه.آروم در گوشش گفتم»
ـ نیم ساعت دیگه پاشو بریم خونه،منم خسته م،می ترسم آخر شبی یه گندی بالا بیادها!
بابک ـ بریم؟!تازه من اسم اینارو یاد گرفتم!
«یه دقیقه بعد خدمتکار چایی و قهوه برامون آورد .همه ورداشتن و همونطور که شروع به خوردن کردیم .مرجان گفت»
ـ یه چیزی میخوام براتون بگم بچه ها.میدونم باور نمی کنین اما چند شب پیش تو یه جا با چند تا از دوستام دوره داشتیم.یکی از بچه ها قدرت عجیبی دارد.آدم رو که می بینه و تو چشماش نگاه میکنه،تمام گذشته ی آدم رو میگه!
خلاصه این شروع کرد به احضار ارواح کردن.چراغ ها رو خاموش کرده بودیم و دور یه میز نشسته بودیم.نیم ساعت که گذشت،این دوستم رفت تو حالت خلسه!انقدر ترسیده بودیم که نگو!
بابک ـ بمیرم واسه او حالت خلسه!
مرجان ـ یه کم دیگه که گذشت یه صداهایی اومد!
بابک ـ از کی بود اون صداها؟!یعنی از کی اومد؟
مرجان ـ نمیدونم،ولی بعدش روحه ظاهر شد!
بابک ـ گم شه اون روح بی ترتیب!بوهم میداد؟!
«همه زدن زیر خنده.بیژن که دلش رو گرفته بود و اشک از چشماش می اومد»
مرجان ـ مسخره نکنین بابک خان،خیلی وحشتناک بود.
بابک ـ کورشم اگه مسخره کنم.حالا اومد چی کار کرد؟
مرجان ـ کاری نکرد،فقط یه کاغذ و یه مداد گذاشته بودیم رو میز.آخرش که چراغها رو روشن کردیم دیدیم یه نقطه گذاشته رو کاغذ و رفته!
شهرزاد ـ اینا همه دروغه و خرافات.اگر روح اومده بود چرا چیزی رو کاغذ ننوشته؟!
بابک ـ احتمالا با این چیزهایی که مرجان خانم تعریف کردن،یعنی صدا و بو و این چیزا،روحه سر دلش سنگین بود و نرسیده چیزی بنویسه!
«دوباره همه خندیدن»
نادره ـ بابا از این چیزا حرف نزنین آدم میترسه !
سعید ـ تمام اینا دروغه و حقه بازی.
بابک ـ هیچ دروغ نیس!من خودم چیزی دیدم که بگم باور نمی کنین!
«همه گفتن بگو بگو باور می کنیم»
بابک ـ یه بار یادمه تو ایران بودیم.رفته بودیم ویلامون تو شمال.یادم می آد شب بود.بابام اسمش نصرت الله س.رفت فلاسک آب جوش رو خالی کرد تو باغ.مامانم بهش گفت نصرت اب جوش می ریزی زمین.یه بسم الله بگو.
رویا ـ مادرتون،پدرتون رو نصرت صدا میکردن؟!
بابک ـ وقتی با هم بگو مگو داشتن بهت میگفت ستوده.وقتی با هم اشتی بودن می گفت نصرت.وقتی با هم خیلی خوب بودن«نصی»صداش میکرد!
«دوباره همه خندیدن»
مرجان ـ اِه...!بذارین تعریف کنه دیگه!
بابک ـ آره،خلاصه بابام اون شب به حرف مامانم خندید.آخر شب که خوابیدیم،یه نیم ساعتی که گذشت فریاد بابام هوا رفت!
پریدیم بالا سرش.خیلی ترسیده بودم.بابام میگفت انگار یکی تو خواب هی وشگونش می گیره!
خلاصه تا صبح دو سه بار بابام رو وشگون گرفتن و بابام با فریاد از خواب پرید!چه شبی بود اون شب !تا صبح زهره ترک شدیم.افتاب که زد،انگار خدا دنیارو به ما داد!صبح که بابام بلند شد،معلوم شد یه دونه از این مورچه پردارا رفته تو شورتش!بابام که غلت میزده،اونم گازش می گرفته!
«همه دوباره زدن زیر خنده»
مرجان ـ خدا بگم چی کارت نکنه بابک!چقدر ترسیدم.
بابک ـ بابای منو مورچه هه گاز می گرفته شماها چرا ترسیدین؟!
سعید ـ اکثر این داستانها رو مردم از خودشون درآوردن.یعنی قدیمی ها یه چیزی می گفتن،بعد بقیه با شاخ و برگ واسه همدیگه تعریف می کردن.
مرجان ـ نخیر،هم روح وجود داره و هم اونی که نمیخوام اسمش رو ببرم!
شهرزاد ـ منظورش جنه!
نادره ـ حرف دیگه ندارین بزنین؟دل ضعفه گرفتیم!
ژانت ـ نه دیگه ،کافیه،داریم کم کم همگی می ترسیم.از یه چیز دیگه صحبت کنیم.
بابک ـ گوش بدین براتون یه چیزی تعریف کنم بخندین.
این جریانن رو پدرم تعریف میکرد و می گفت که برای پدربزرگش اتفاق افتاده.تعریف می کرد که گویا برادر پدربزرگش سکته کرده و مرده بوده.برده بودنش که خاکش کنن.وقتی جنازه رو می شورن و غسل میدن و می آرن که خاک کنن،گویا طرف زنده میشه!تا مرده هه زنده میشه و بلند میشه و می شینه،همه ی کسایی که اومده بودن واسه تشییع جنازه از ترسشون فرار می کنن و در می رن!یارو قبرکنه که این جریان رو می بینه،با بیل می زنه تو سر مرده بدبخت که زنده شده بوده!بعد داد می زنه«نترسین،برگردین،بابیل زدم کشتمش!»
«دوباره همه خندیدن»
ساندرا ـ اونوقت او آقرو محاکمه و زندانیش نکردن؟!
بابک ـ نه که نکردن!تازه بهش جایزه م دادن!
نادره ـ من می دونم.امشب هر چی روح و جن و مرده س می آن سراغمون!
شهرزاد ـ پریشب یه فیلم کانال 12 نشون داد خیلی ترسناک بود.نشون می داد تو یه شهر دور افتاده،تمام مرده ها از تو قبرهاشون دراومده بودن و راه افتاده بودن تو شهر!
رویا ـ اومده بودن تو شهر چیکار کنن؟
شهرزاد ـ هر کی جلو دستشون می اومد،پاره پاره ش می کردن و می خوردنش.
بابک ت واسه اینکه این خارجیا برای مرده هاشون خیر و خیرات نمی کنن.اون بیچاره مرده هام باید خودشون راه بیفتن دنبال یه لقمه غذا و شکمشون رو سیر کنن!حواستون باشه من اگه مردم هرشب جمعه برام حلوا وخرما و غدا خیرات کنین وگرنه گشنه م که بشه خودم می آم در خونه هاتون و یکی یه گاز ازتون می خورم!
«خلاصه اونشب با شوخی های بابک شب خوبی از آب در اومد.
آخر شب مهتاب خواست که من و بابک رو برسونه خونه که قبول نکردیم و دوتایی با هم از خونه اومدیم بیرون و قدم زنون بطرف خونه ی خودمون حرکت کردیم.همونطور که راه می رفتیم بابک گفت»
ـ امشبم شبی بود!یادت باشه فردا صبح کمکم کنی چند بیت شعر واسه اون دختر عمه ی زشتت بگم که دست از سرم ورداره.
ـ غلط کردی!مریم زشت که نیس هیچی،خیلی م قشنگه!
بابک ت کدوم بقالی گفته ماستم ترشه!
ـ جدی می گی بابک؟یعنی از مریم خوشت نمی آد؟
بابک ـ اگه وکالت بهت دادن که تو عالم رفاقت،دخترعمه ت رو بندازی به من ،بگو تکلیفم رو بدونم.
ـ برو گمشو!مریم ده تا خواستگار داره!حالا راستش رو بگو.نظرت در موردش چیه؟
ـ چی بگم ؟دختر قشنگی یه.یعنی هم قشنگه هم بانمکه.شناخته شده م هس.از خیلی بابت ها خیالم ازش راحته.راستش رو بخوای ازش خوشم می آد،وگرنه تعارف نداشتم و اب پاکی رو می ریختم رو دستش.
اما اینجا یه مسئله هس،اونم اینه که،من باید،یعنی میخوام با دختری عروسی کنم که بهم امتحانش رو پس داده باشه!باید برام مایه بره!
من ـ یعنی چی؟چه مایه ای برات بره؟
بابک ـ باید پشتم باشه،باید اونقدر دوستم داشته باشه که حاضر باشه واسه م فداکاری کنه.
ـ اینی که گفتی فقط خاله م برات میکنه.
بابک ـ اتفاقا تصمیم دارم برم ور دل ننه م بنشینم که از هر زنی مطمئن تره!
ـ بیا با تاکسی بریم.صبح باید برم عکس و آزمایشم رو بگیرم ببرم دکتر.
بابک ـ با هم می ریم،منم می آم.
ـ به جون تو تا شب میشه،عزا می گیرم!باز تا سرم رو می ذارم زمین،اون برنامه ها شروع میشه.
بابک ـ نکنه راست راستی جنی شده باشی؟!
ـ شوخی نمی کنم بابک.حالم اصلا خوب نیس.
بابک ـ به جون بابک هیچی نیس.همه ش فشار درسه.یه چندوقت که بگذره،خودش خوب میشه.
ـ فعلا که روز به روز بدتر میشه.بیا تاکسی اومد.صداش کن.

Queen
08/07/2011, 12:53
فصل 3

فردا صبحش،جواب ازمایش و عکس رو گرفتیم و رفتیم پیش دکتر.
دکتر منتظرم بود.یه راست رفتیم پیشش.بعد ازاینکه آزمایشها و عکسهارو نگاه کرد گفت:
ـ همونطور که قبلا بهتون گفتم،شما هیچ مشکلی ندارید.
بابک ـ آقای دکتر،این مسئله رو تا حالا دو تا پزشک دیگه م بهمون گفتن .تا حالا سه بار انواع و اقسام آزمایشا رو روی آرمین انجام دادن.همشونم هم گفتن که سالمه و هیچ ایرادی نداره.حالا که سالمه.پس این ناراحتی ش از چیه؟چرا خوابهای بد می بینه؟
دکتر هریس ـ تا اونجا که من می دونم خواب خیلی بد نمی بینه.درست می گم؟
ـ من اصلا خواب نمی بینم!فقط به محض خوابیدن،انگار یکی صدام میزنه!تا اون صدا رو می شنوم از خواب می پرم!جالب اینه که بعدش هیچی یادم نمی آد.
دکتر هریس ـ من دیروز با چند تااز متخصصین دیگه هم جلسه مشاوره داشتم.با هم به یه نتیجه رسیدیم.به نظرما بهترین کار هیپنوتیزهه.
احتمال داره که در ضمیرناخوداگاه شما مسئله ای وجود داشته باشه که خودتون هم ازش بی خبرید.ولی همون باعث ناراحتی شما شده.
ـ ولی من به شما گفتم که به هیچ عنوان مشکل خانوادگی ندارم.
دکتر هریس ـ تنها مشکلات خانوادگی نیست که این مسائل رو ایجاد میکنه.
دیدن یه فیلم نامناسب در کودکی!یا حتی دیدن یه صحنه تصادف می تونه در گوشه ای از ذهن شما،تصویر بدی رو برجا گذاشته باشه!
ممکنه اصلا چیز مهمی نباشه معمولا در این جور مواقع،هیپنوتیزم میتونه کمک موثری باشه.کار سختی هم نیست.
ـ من حرفی ندارم.حاضرم.
دکتر هریس ـ عالیه .لطفا روی اون کاناپه دراز بکشید.کفشهاتون رو هم دربیارید.
«بلند شدم و روی یه کاناپه که گوشه ی اتاقش بود؛دراز کشیدم»
«دکتر نور چراغ رو کم کرد و با یه زنجیر که یه چیزی بهش وصل بود اومد و روی یه صندلی،جلوی من نشست و در حالیکه زنجیر رو تکون میداد شروع کرد باهام حرف زدن به من گفته بود که به اون چیزی که به زنجیر وصل بود و در اثر تابش نور،برق میزد نگاه کنم.چند تا جمله ی اولش رو فهمیدم که می گفت»
ـ تو الان آرومی و کاملا احساس راحتی میکنی.اینجا چیزی وجود نداره که ارامش ترو بهم بزنه.چشمهات کم کم داره سنگین میشه.خوابت می آد.مثل دوران کودکی ت.تو الان جلوی یه پرده ی سینما نشستی و به پرده ی سفید و خالی نگاه میکنی.تمام افکار و حواست باید متمرکز بشه.چیزی وجود نداره که جلوی تر و بگیره.فکر تو ازاده.جسمت داره سبک میشه.
تو در زمان ازاد میشی.بیشتر خوابت گرفته.
خسته ای احتیاج داری که بخوابی.اراده ای از خودت نداری.
بدنت در اختیارت نیست.پلکهات سنگین تر شده.دیگه نیروی جاذبه هم روی تو اثری نداره.بهتره بخوابی.
زمان برای تو به عقب برمیگرده،احساس خوبی داری.
دلت میخواد پرواز کنی،دیگه نمی تونی چشمهاتو باز نگه داری...


* * *

«دیگه چیزی نفهمیدم.یه وقت متوجه شدم که دیگه خودم نیستم همین.
وقتی دکتر بیدارم کرد،انگار صدسال میشد که خوابیدم!احساس خیلی خوبی داشتم.ازاون خستگی و کسلی دیگه تو سرم اثری نبود.
وقتی کفشهام رو پوشیدم و روی صندلی جلوی میز دکتر نشستم احساس میکردم که نصفی از ناراحتی م برطرف شده.
بابکم روی اون صندلی نشسته بود.دلم میخواست زودتر دکتر حرف بزنه تا بفهمم مشکلم چیه.
کمی که گذشت دکتر گفت»
ـ همینطور که خودتون هم اشاره کردین،درگذشته مشکلی نداشتید.
الان چه احساسی دارید؟
ـ خیلی عالی دکتر،حالم خیلی بهتره.بابک ـ پس مشکل ارمین چی میتونه باشه؟
«دکتر چیزی نگفت.پیپش رو درآورد و با فندک روشن کرد و گفت»
ـ دود که اذیتتون نمیکنه؟
«بهش گفتم نه.چندتا پک به پیپ زد و رفت تو فکر.
بعد از کمی فکر کردن گفت»
ـ علم بشر کامل نیست.یعنی پرسشهایی هست که علم از جواب دادنش عاجزه!روح و روان و احساسات بشر بسیار پیچیده س!متاسفانه دانش ما در روانشناسی بسیار سطحی یه.در این راه هنوز قدمهای اول رو برمیداریم.
در مورد شما هم باید بگم که همونطور که قبلا هم گفتم،هیچ مشکل روحی و روانی ندارید.
ـ پس چرا هر شب زجر میکشم؟
دکتر ـ علتش خیلی ها چیزها می تونه باشه.خستگی،دوری از وطن،دوری از خانواده،وخیلی چیزهای دیگه اما قدر مسلم،اینطور که من تصور میکنم،علاج ناراحتی شما پیش پزشک نمی تونه باشه.
ما شاید بتونیم با داروهای قوی مدتی برای شما خواب بیاریم اما این فقط میتونه یه مسکن باشه.درمان جای دیگه س و با چیز دیگه.
شاید که دست نوازش مادر و یا یه کلمه ی محبت آمیز پدر،کار صد تا دارو رو انجام بده!شما شرقی هستید.با احساسات یه شرقی.
من بهتون پیشنهاد میکنم که برای چندماه برگردید به کشورتون.به خونه تون،پیش خانواده تون.به عقیده ی من این می تونه بهترین درمان برای شما باشه.
بازم تاکید میکنم.شما بیمار نیستید،اینو مطمئنم.
«خیلی ناراحت شدم.یاد این می افتادم که بازم باید شب با بدبختی تا نزدیک صبح بیداری بکشم تنم رو می لرزوند.به دکتر گفتم»
ـ شما فقط همینا رو دارید که به من بگید؟
شما نمی دونید من چه زجری میکشم!شما نمی دونید که به محض تاریک شدن هوا،تمام وجودم رو غم میگیره.
من آدم ترسویی نیستم دکتر.اما چند وقته که از شب می ترسم!از خواب می ترسم!حتی دیگه از اتاق خودمم هم وحشت دارم!
اگه این مطئله حتی چند روز دیگه ادامه پیدا کنه.کار من به جنون میکشه!
همینطوریش چندوقته که دیگه نه حوصله حرف زدن با کسی رو دارم،نه دیدن کسی رو!همین دیشب به فکرم افتاد که تمام قرصایی رو که شما به من دادین،یه جا بخورم!حداقل اینکه یه شب مثل بقیه ی آأمها بخوابم!
دکتر ـ این خیلی بد و خطرناکه!شما جوان تحصیل کرده ای هستید.باید خوددار بود.
ـ تحمل این وضع از ظرفیت من خارجه.
درهر صورت از شما ممنونم.شما سعی خودتون رو کردین.ممنونم دکتر.
«از جا بلند شدم که دکتر گفت»
ـ من می دونم که در قدیم در کشور شما،کسانی بودن که دعا و طلسم و از این چیزها درست می کردن و به مردم می دادن درسته؟
بابک ـ آره دکترجون.دعانویس بودن.سرکتاب واز میکردن.
دکتر ـ همینطوره می دونم که هنوز هم بعضی ها این کار رو می کنن و خیلی ها هم بهشون اعتقاد دارن.البته بعضی هاشون هنوز به همون روش قدیمی کار میکنن،بعضی ها هم با روشهای جدید.مثل فال قهوه و از این جرو چیزها.
البته نه تنها در کشور شما این مسائل وجود داره.بلکه تقریبا در تمام د نیا این چیزها هست حالا به صورت های مختلف،در همین کشور خودم هم هست.
میخواستم بدونم شما به این مسائل اعتقاد دارین؟
ـ اصلا دکتر.
دکتر ـ خوشحالم،اما باید بهتون بگم که بعضی از این افراد،واقعا قدرتهای ماوراالطبیعه دارن!نیروهای ذهنی عجیب!
یکی از اینها رو من می شناسم،متقلب نیست.نمی تونم براتون هم توضیح بدم که این اعمال رو چه جوری انجام میده.اما یکی در مورد کارش رو من دیدم.
«روی یه تیکه کاغذ،یه اسم با یه آدرس نوشت و گذاشت روی میز،جلوی من و گفت»
ـ امیدوارم شما بهترین تصمیم رو بگیرید،اگه تونستید،تماس تون رو با من قطع نکنید منو در جریان بذارید.
«صورتش رو کرد طرف پنجره و مشغول کشیدن پیپ شد.
با اکراه کاغذ رو ورداشتم و با یه خداحافظی از اتاق دکتر بیرون اومدیم.
وقتی سوار ماشین شدیم از بابک پرسیدم»
ـ وقتی منو هیپنوتیزم کرد،چیکار کردم؟چی گفتم؟
بابک ـ چه میدونم؟
ـ یعنی چه؟!مگه تو اونجا نبودی؟
بابک ـ چرا،اما تا دکتر گفت«حالا تا سه می شمرم و تو بخواب میری»منم خوابم برد!ترو که صدا کرد،منم بیدار شدم!
ـ مرده شورت رو ببرن!مثلا ترو بعنوان همراه برده بودم!
بابک ـ چیکار کنم بابا،خوابم برد دیگه!دیشب که نذاشتی بخوابم.تا خوابت می برد.ده دقیقه نگذشته.یه داد می زدی و بیدار میشدی!منم اومدم بالا سرت نشستم.
ـ راست میگی.توام چند وقته از دست من خواب نداری.
بابک ـ فدای سرت.من حاضرم هزار شب دیگه بالای سرت بیدار بمونم تا تو خوب بشی.
ـ حالا میگی چیکار کنیم؟بریم پیش این فالگیره یا نه؟
بابک ـ والله چی بگم؟من به این چیزا عقیده ندارم اما دکتر هریس م آدمی نیس که بیخودی چیزی تجویز کنه!احتمالا طرف کارش خوبه.
آخرش اینه که یه فال برات میگیره و یه خرده از گذشته خبر میده و بعد میگه که چه وقتی بختت وا میشه و بعد میگه دستت رو بکش رو صورتت!وقتی م که بلند شدی بری می گه.های برادر،نیازش یادت نره،بچه صغیر دارم!
ـ جهنم ،هرچه بادا بادا میرم.بدبختی شب که می افتم،به همه چی راضی میشم!شدم مثل یه غریق به هر چیزی که دستم بیاد آویزون می شم!
بابک ـ الان بریم یا عصری؟
ـ الان که دیگه نزدیک ظهره.عصری بریم.
«ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم.جلوی خونه که رسیدیم،مریم رو دیدیم که کنار ماشین شیکش واستاده،منتظرما.
پیاده شدیم و سلام علیک کردیم و من و مریم رفتیم بالا و بابکم ماشین رو برد که بذاره تو پارکینگ.
وقتی رفتیم تو اپارتمان،مریم رفت که چایی درست کنه و تا بابک بیاد بالا گفت»
ـ کجا رفته بودین ارمین؟
ـ چطور مگه؟
مریم ـ یه ساعت پایین منتظرتونم.چطور صبح اول وقت رفتین بیرون؟
ـ جایی کار داشتیم.تو چطور شد اومدی اینجا؟چیزی شده؟
اومدی بابک رو ببینی؟
«خندید و گفت»
ـ اره.
ـ خیلی دوستش داری؟
مریم ـ نمی دونم،یعنی راستش اومده بودم از تو بپرسم .میخوام بدونم کس دیگه ای تو زندگی ش هس یا نه؟
ـ اگه منظورت اینه که کسی رو دوست داره باید بگم نه.
مریم ـ یعنی من بیخودی بهش علاقه مند شدم؟
ـ هیچ دوستی و عشق و علاقه ای نمی تونه بیخودی باشه.اما در مورد بابک باید بهت بگم که عقایدش در مورد عشق و دوست داشتن یه جور خاصی یه!مخصوصا برای ازدواج...ببین مریم اینطوری بهت بگم.بابک تا دختری رو محک نزنه،دل بهش نمیده.
بابک پسر خوش تیپ و خوش قیافه ای یه.از نظر تحصیلات و وضع مالی م خیلی خوبه.دست رو هر دختری بذاره.جواب نه نمی شنوه.یعنی این چیزارو خودت بهتر میدونی برای همینم مشکل ببینم هر دختری رو واسه ازدواج انتخاب کنه.
حالا تو خودت خوب فکر کن ببین چی گفتم!
«تو همین موقع بابک اومد تو و تا رسید گفت»
ـ امروز اگه یه بلیت بخت ازمایی می خریدم،حتما برده بودم!
مریم ـ چطور مگه؟
بابک ـ هیچی دیگه.آدم از راه برسه و جلوی در خونه ش،دختر خانم قشنگی مثل شمارو ببینه حتما بختش بلنده دیگه!راستی عمه خانم چطورن؟مهتاب خانم،آقا فرزاد؟خوبن همگی؟
مریم ـ همه خوبن.سلام می رسونن.
بابک ـ الهی من بمیرم واسه او درد رماتیسم پای راست عمه خانم!چه خانم مهربون و با شخصیتی یه!چطوره قوزک پاشون؟دیشب می گفتن یه کمی ورم کرده!
ـ بابک،عمه که اینجا نیس شیرین زبونی میکنی!
بابک ـ نباشه!محبتش که تو دل من هس!راستی چرا مهتاب خانم تشریف نیاوردن؟
مریم ـ مهتاب کمی از آرمین ناراحته.آرمین یه خرده اذیتش کرده.
بابک ـ ارمین غلط کرده!به گور پدرش که دایی شما باشه خندیدع!
«بعدرو کرد به من و گفت»
ـ مرتیکه ی دیوونه ی لات سنگدل،چیکارش کردی دختر مردم رو؟
«من و مریم خندیدیم»
بابک ـ شما به مهتاب خانم بگین ناراحت نباشه.من خودم این پسره رو تنبیه میکنم.این آرمین از موقعی که رفته این مدرسه ی جدید،با چند تا از بچه های بی پدر و مادر دوست شده،یه خرده اخلاقش رو خراب کردن!تازگی هام فحش بدم از دهنش شنیدم!امشب فلفل می ریزم دهنش!
حالا راست بگو ببینم حرف بی تربیتی به مهتاب خانم گفتی؟با قاشق داغ زبونت رو جیز میکنم!
ـ من اصلا دیشب با مهتاب خانم حرف نزدم که چیز بی تربیتی بگم!
مریم ـ اتفاقا اونم از همین موضوع ناراحته!می گفت دیشب آرمین باهاش یه کلمه هم حرف نزده.
بابک ـ آهان!که اینطور!
پسره ی لات بی سروپا چرا دیشب به مهتاب خانم حرفای بی تربیتی نزدی که حالا ناراحت شدن؟همین الان تلفن رو ور میداری چهارتا کلمه حرف بد به مهتاب خانم میگی تا از ناراحتی دربیان!
مریم ـ شمام دیشب دور ورتون خیلی شلوغ بود وسرتون خیلی گرم!
بابک ـ آهان!پس دیدار امروز یه ضد حمله س علیه عملیات دیشب ما؟!
لشکر کشی یه هان؟
آرمین سنگر بگیر!دشمن به خاک مون نفوذ کرده!فرماندهی دشمن رو عمه خانم بعهده داره!
مریم ـ جدی دارم حرف می زنم،فکر کردی جریان شعر و دفتر جلد طلایی و گلسرخ رو باور کردم؟
بابک ـ جدی باور نکردی؟!
مریم ـ من مثل اونای دیگه ساده نیستم که هر چی تو بگی باور کنم!
بابک ـ آفرین !خیلی خوشم اومد.
مریم ـ اومدم باهات صحبت کنم.جدی یه جدی.
بابک ـ صحبت میکنیم پدرکشتگی که باهم نداریم؟دعوام نداریم.شما سه تا چایی بریز بیار.بشینیم باهم حرف بزنیم.پسردایی ات هم هس.میشه داور ما.
گاز نداریم،کیس کندن نداریم!وشگون م نداریم!فحش م نداریم!
«مریم یه نگاهی بهش کرد و رفت تو اشپزخونه.بابک آروم به من گفت»
ـ گندش دراومد.
ـ توپش خیلی پره!حواست باشه.توام حرفاتو باهاش بزن.
«یه دقیقه بعد،مریم با سه تا فنجون چایی اومد تو سالن و چایی رو گذاشت رو میز و خودشم رو یه مبل نشست.
نگاهشون میکردم.هر دو تا ساکت بودن و تو فکر.
بابک چایی ش رو که خورد گفت»
ـ مریم خانم،من تا حالا به شما اظهار علاقه ای چیزی کردم؟
مریم ـ نه.
بابک ـ کاری کردم که شما احساس کنین که دوستتون دارم؟
«مریم با سر جواب منفی داد»
بابک ـ خب این از این.اما مسئله بعدی.
من و شما با هم فامیلیم.یه نسبت سیبی داریم.برای همین میخوام راحت حرفهام رو بهتون بگم.
من یا زن نمی گیرم یا دختری رو می گیرم که امتحانش رو بهم پس داده باشه.شما دختر قشنگی هستی،می دونم.خوش قد و هیکلی،می دونم.تحصیلات داری،می دونم.وضع مالی تون عالیه،می دونم.خواستگار زیاد داری،می دونم.همه ی اینا درست.اما معیار من برای ازدواج،هیچکدام از اینا نیس.واسلام!
«اینارو که گفت یه سیگار درآورد و روشن کرد و زل زد به مریم!
مریمم اروم بلند شد و کیفش رو ورداشت و رفت.
وقتی مطمئن شدم که از خونه بیرون رفته به بابک گفتم»
ـ مرده شور اون حرف زدنت رو ببره!نه به او شیرین زبونی هات،نه به این نیش زهری ت!
«یه سیگار روشن کرد و داد به من و گفت»
ـ خیلی باهاش بد حرف زدم؟
ـ خیلی!!
بابک ـ خودمم دلم براش سوخت!لال شه این زبون من که نمیتونم نگه ش دارم.
ـ گمشو با این احساسات خرکی ت!
بابک ـ ازش خوشم می آد اما حرف همونه که گفتم.اینطوری ها زن نمی گیرم.
ـ حالا پاشو فکر ناهار باش،گرسنگی ضعف کردیم،نوبت توئه امروز.
بابک ت بعدشم بد موقعی رو برای حرف زدن انتخاب کرد.من تا تکلیف تو و این برنامه ی خوابت معلومه نشه،به هیچی فکر نمیکنم.
ـ برام خیلی نگرانی؟
بابک ت من و تو از بچه گی با هم بزرگ شدیم.یا تو خونه ی ما بودی،یا من خونه ی شما.
اگه برادر داشتم،اندازه ی تو دوستش نداشتم.مریم هم الان بیخودی پیله کرده!البته طفلک حق داره.نمی دونه که جریان تو چیه.ایشاالله تو که خوب شدی .می رسیم به چیزای دیگه.
خب حالا ناهار چی میخوری؟
ـ جهنم!حالا که این حرفهارو زدی،ناهار امروز با من.
«بلند شدم و ماچش کردم و رفتم طرف آشپزخونه»
بابک ـ بچه رو اینجوری خر میکنن دیگه!

Queen
08/07/2011, 12:53
«طرفای عصر بود که با بابک رفتیم سراغ فالگیری که دکتر هریس آدرسش رو برام نوشته بود.تو راه بابک شوخی میکرد و می گفت»
ـ حواست باشه آرمین،اگه یه دفعه گفت فلان قدر پول بده؛ندی ها!بذار باهاش چونه بزنیم.
ـ فکر نکنم اینجور آدمی باشه.دکتر بیخودی کسی رو معرفی نمیکنه.
بابک ـ بالاخره باید زندگیش بگذره یا نه؟هرچقدرم آدم خوبی باشه،واسه زندگی پول میخواد،کارش اینه دیگه.
اینام معمولا می برن آدم رو تو یه اتاق نیمه تاریک.
یه میز وسط اتاقه و به در و دیوارم شکلها و عکسای عجیب غریب زدن!حتما طرفمم یه لباس جادوگرا پوشیده،یه زیگیل م بغل دماغشه!یه قهوه بهت میده و شروع میکنه به دری وری گفتن!جوون بختت بلنده!اما گره به کارت افتاده!قفلت کردن!بدخواه داری!یه گوشکوب تو فالت می بینم!شبیه عمه ته!خیرت رو نمیخواد،اما بدت رو هم نمیگه!یه جفت چشم می بینم،ازش حذر کن.یه دختر تو فاله ته.ولش کن بعدی رو بچسب!
یه دوست داری،دشمنته،دشمن روسیاهه!ولش کن،بعدی رو بچسب!یه فکر اومده تو کله ت.میخوای انجامش بدی.ولش کن،بعدی رو بچسب!یه ننه مرده میخواد بهت کمک کنه.دروغ میگه ولش کن،بعدی رو بچسب.
راستی آدرسش چی بود؟
ـ باید از همین چهارراه می پیچیدی.
بابک ت حالا که گذشتیم.ولش کن،بعدی رو بچسب!
ـ خفه شی،چقدر حرف میزنی!دور بزن برگردیم.
بابک ـ حالا شانس آوردی طرف ایرانی نیس.وگرنه برات پیش آب پسر نابالغ و چرک ناخن مرده و اب مرده شورخونه رو تجویز میکرد بریزی سرت تا جادو باطل بشه!
ـ بی تربیت!
بابک ـ بی تربیت چیه؟اینا که گفتم تو اینکار،بهترین داروئه!هر کدوم از این فالگیرا این داروها رو تجویز کنن.مثل اینه که تو صنف شون فوق تخصص دارن!مثل دکتری که قدیمی یه و هرکی می ره پیشش اول یه تنقیه تجویز میکنه بعدم بهش جوشونده میده!اما دکترای متخصص،آزمایش میدن و آنتی بیوتیک و از این چیزا!
ـ اگه این داروهارو برام تجویز کنه.اینجاها گیر نمیآد.
بابک ـ خب مطئله ای نیس،همیشه مردم داروهای کمیاب رو که میخوان،نامه می نویسن به یکی از فامیلاشون تو خارج که از اونجا براشون بفرسته.حالا توام نامه بنویس ایران برات این چیزا رو بفرستن اینجا!
هرچند فایده نداره این داروها تا اینجا برسه فاسد میشه.یادت باشه اگه این فالگیره خواست اینارو برات تجویز کنه.ازش بپرس اگه مشابه ش باشه میشه مصرف کرد؟منظورم اینه که حالا پیش آب پسرنابالغ نبود که نبود!
جاش پیش آب پسربالغ رو استفاده میکنیم!خودم در خدمتت هستم.این یکی دارو رو مهمون خودمی!تازه می تونیم مستقیم از تولید به مصرف کنیم که دست واسطه م تو کار نیاد!
ـ مرده شور تو رو ببرین با این داروهات.
بابک ـ اصلا تقصیر منه که فکرت هستم و دنبال داروهات میگردم که گیر بیارم و تو زودتر خوب شی!به درک!ولی یادت باشه اگه بخوای که حالت خوب بشه باید داروهات رو سر وقت مصرف کنی وگرنه اثر نداره!
ـ نگه دار ببینم.خیابونش همینه.
بابک ت پلاکش رو نگاه کن.
ـ انگار همین جاس!نکنه دکتر آدرس رو اشتباه داده باشه؟اما رو درهم همین اسم رو نوشته.
بابک ـ اینجا که قصره!شاید طرف اینجا کار میکنه!
ـ اگه اینجا کار بکنه که اسمش رو روی در خونه نوشته نمی نویسن!
بابک ـ خونه رو ببین!یه زمین فوتبال فقط حیاط جلویی شه!نکنه دکتر دستمون انداخته باشه؟
«پیاده شدیم.ادرسی که دکتر داده بود.ظاهرا همین جا بود اما با عقل جور در نمی اومد.از اونجا که ما واستاده بودیم تا ساختمون اصلی،حدود دویست متر فاصله بود و همه ش چمن کاری و درخت و گل و گیاه.
ساختمون هم شکل یه قصر بود.مثل قصرهای تو فیلمها!
من کمی دو دل شدم که بابک زنگ زد.یه زنی جواب داد و ما اسم مون رو گفتیم.جلوی در دوربین بود که حتما ما دو نفر رو از اونطرف می دیدن.
تا اسم مون رو گفتیم و اسم دکتر رو بردیم.در رو وا کردم و گفت که خانم منتظر شما هستن و بعدش گفت اگه که با اتومبیل اومدیم اجازه داریم که با وسیله مون بریم تو خونه.
در خونه،یعنی در قصر،بصورت برقی بود از همدیگه واشد.مثل فیلمها!
ماهام سوار ماشین شدیم و رفتیم تو و جلوی ساختمون ماشین رو نگه داشتیم که یه مرد با لباس خدمتکارا از پله ها اومد پایین و سلام کرد و سویچ رو از بابک گرفت و ماشین رو با خودش برد.بابکم بلند داد زد و گفت»
ـ پسر نری باهاش دختربازی!آجان بگیردت به من مربوط نیس ها!
ـ ساکت بابک!ترو خدا اینجا دیگه خودت رو نگه دار.
بابک ت راننده مه!گاهی ماشین رو ور می داره می ره یه دوری می زنه.جلوی سر و همسر باهاش پز میده!جوون دیگخ،چی بهش بگم!
ـ آقا بابک لطفا خفه!
«از پله ها بالا رفتیم که یه خدمتکار دختر،که اونم لباس مخصوص تنش بود اومد جلو و سلام کرد.تا چشم بابک بهش خورد گفت»
ـ سلام بروی ماهتون!حال شما چطوره؟به به به !!چه وقاری؟!چه متانتی؟!ببخشید شما صاحب اینجا هستین؟
خدمتکار ـ خیر من اینجا کار میکنم.
بابک ـ ببخشید،من فکر کردم این خونه و زندگی مال شماس.بازم ببخشید،شما مواجب چقدر میگیرین؟
«دختره هاج و واج مونده بود!»
بابک ـ اگه یه کار بهتر براتون پیدا بشع ،قبول میکنین؟حقوقش م خوبه.شاید دو برابر اینجا بهتون بدن!
خدمتکار ـ باید ببینم کارش چی هست.
«دست بابک رو گرفتم و کشیدم و با همدیگه راه افتادیم و وارد یه سالن خیلی بزرگ شدیم.تمام در و دیوارها پر بود از تابلوهای قدیمی و گرون قیمت.کف سالن از یه سنگ خیلی قشنگ پوشیده شده بود که برق میزد.
دور تا دور،گلدون های خیلی بزرگ گذاشته بودن که توش انواع و اقسام درختای قشنگ کاسته شده بود.
«خدمتکار گفت»
ـ لطفا دنبال من تشریف بیارین.
«دنبالش رفتیم و وارد یه سالن دیگه شدیم.
از چند تا راهرو گذشتیم و وارد یه سالن خیلی خیلی بزرگ شدیم.
چند دست مبل سلطنتی تو سالن چیده شده بود.چند تا فرش خیلی شیک هم کف سالن پهن بود.»
بابک ـ فکرکنم برگشتیم به زمان لویی شونزدهم!
ـ فکر نکنم این اسباب اثاثیه تو قصر لویی شونزدهم هم بوده باشه!
بابک ـ خب لویی هیفدهم!
ـ اونم یه همچین دم و دستگاهی نداشته.این تابلوها هر کدوم پنجا شصت میلیون قیمت شونه!
بابک ـ خب لویی هیجدهم!چه میدونم؟!اصلا بین لویی ها مضرب مشترک می گیریم!فکر کنم به 3 قابل قسمت باشن!
«مارگریت و استاد و ته سالن رو نشون داد و گفت»
ـ خانم اونجا کنار پنجره تشریف دارن.
بابک ـ ببخشید مارگریت خانم. اینقدر اینجا بزرگه که چشم ما ته سالن رو نمی بینه!نمیشه شما این دو تا ایستگاه رو هم با ما بیائین؟!همون سرکوچه ی خانم هم مارو ول کنین دیگه خودمون بلدیم و راه رو بلدیم و راه رو پیدا میکنیم!
«بازم مارگریت خندید و رفت.داشتیم در و دیوار رو نگاه میکردیم که بابم دستم رو گرفت و گفت»
ـ دستت رو بده به من گم میشی!بیا یه تاکسی بگیریم بریم خدمت خانم!
ـ از این فالگیرهاس که زیگیل گوشه دماغش داره!آره؟!
بابک ـ من چه می دونستم وضعش انقدر خوبه!حالا بیا بریم جلوخودت رو بگیر فکر نکنه ما ندید بدید هستیم!چه سالنی یه!چقدر صدا توش می پیچه!مّئو مّئو مّئو !!
«بابک شروع کرد صدای گربه در آوردن!»
ـ بابک خجالت بکش!آبرومون رو بردی!
بابک ـ اینا حتما یه گربه ای چیزی دارن.مثل کارتون گربه های اشرافی!یادت که هس؟راستی جلو خانمه حرفای گنده گنده بزن فکر نکنه بی سوادی !بگو قطار تریلی لکوموتیو!«یه دفعه از او طرف سالن صدای یه خانم اومد که گربه ش رو صدا میکرد!»
ـ کیتی کیتی!بیااینجا.
بابک ـ مّئو مّئو!
ـ اِذر بیا اینجا!
بابک ـ اسم عمه ت رو گذاشتن رو گربه شون!میگه آذر بیا اینجا!
«خنده م گرفته بود.به طرف صدا رفتیم .کنار پنجره ته سالن یه خانمی روی یه مبل بزرگ نشسته بود.مبل اونقدر پشتش بلند بود که اون خانم اصلا دیده نمیشد.جلوش یه میز بود که روش یه سرویس چایی خوری نقره بود.
جلو رفتیم و سلام کردیم.
با خوشرویی جواب داد و تعارف کرد که بنشینیم.
یه خانم حدود شصت ،شصت و پنج ساله بود.با لباس خیلی خیلی شیک و یه گردنبند خیلی گرون قیمت به گردنش.
خودمون رو معرفی کردیم و نشستینم که اون خانم دوباره شروع کرد به صدا کردن گریه ش!
ـ کیتی کیتی.اِذر بیا اینجا.
بابک ـ ببخشید خانم،بیخودی پیش پیش نکنین!
خانم ـ پیش پیش؟!
بابک ـ خب می گیم دیگه.گربه هه که چیزی نمی فهمه ،حالا چه بگیم پیش پیش!چه بگیم کیتی کیتی!
خانم ـ خیلی جالبه!کیتی کیتی!
بابک ـ عرض کردم که!گربه تون اینجا نیس .بیخودی صداش نکنین!
خانم ـ ولی همین الان صداش اومد!
بابک ـ من بودم مّئو مّئو میکردم!گربه هه نبود که!
«خانمه همونطور به بابک نگاه میکرد»
بابک ـ آخ می دونین؟َما اینجا نشسته بودین و از او دور معلوم نبودین.مّئو مّئو که کردم فهمیدم شما کجائین،اومدیم خدمتتون!
«خانم که تازه متوجه جریان شده بود،شروع کرد به خندیدن.اونقدر خندید که اشک از چشماش اومد!وقتی خنده هاش تموم شد گفت»
ـ من لیدی...هستم.دکتر هریس در مورد شما با من صحبت کرده بود.
«بلند شدیم و بهش ادای احترام کردیم و دوباره نشستیم.سری تکون داد و گفت»
ـ ممنون بخاطر دو چیز.اول بخاطر ادای احترامی که کردین.دوم بخاطر اینکه باعث شدین که من به خنده دربیام!شاید سالها بود که اینطوری نخندیده بودم!
«تشکر کردیم و لیدی...یه زنگوله ی طلایی رو تکون داد که یه خدمتکار دیگه اومد و برامون چایی ریخت و رفت»
بابک ـ باید پوزش مارو بپذیرین لیدی.ما اصلا یه همچنین تصوری از شما نداشتیم وگرنه قبلا تقاضای وقت برای ملاقات شما میکردیم.
لیدی ـ اصلا مهم نیست.شما شرقی هستین و زیاد پای بند این تشریفات خشک هستین .اگه اهل اینجا بودین حتما نمی پذیرفتمتون.
البته به این عادت و خوی شما غبطه میخورم.شرقی ها خونگرم و زود جوش هستن.راحت با دیگران ارتباط برقرار میکنن.چایی رو معمولا با چی میخورین؟
ـ بابک ـ واله تو خونه با استکان میخوریم.به ما ایرانی ها بیشتر می چسبه.
«دوباره لیدی ...شروع به خندیدن کرد و یکی و دو دقیقه خندید و بعد گفت»
ـ شما خنده رو به لب های من آوردین؟منظورم این بود که با شیر میخورین یا لیمو؟
بابک ـ باید منو ببخشید.منظورتون رو متوجه نشدم.
ـ عذرمیخوام.شما اینجا تنها با خدمتکارهاتون زندگی میکنید؟
لیدی ـ آره عزیزم.تنهای تنه.خیلی وقته که تنها هستم.
بابک ـ لیدی ...شما ازدواج نکردین؟
«لیدی...دوباره خندید و گفت»
ـ خوش بحال شرقی ها!چقدر راحت با دیگرا ارتباط برقرار میکنین!
بابک ـ ببخشید.انگار فوضولی کردم.
لیدی ـ اگر یه غربی بودید،شدیدا ناراحت میشدم اما حالا نه.چرا عزیزم ازدواج کردم اما موفق نبودم.
بابک ـ حتما شوهرتون از اون مردای هوسباز بوده!حتما با این کلفت هام سروسری داشته!اینجور مردا تنبون شون که دوتا میشه.زنشون یادشون میره!
ـ بابک !چی داری میگی؟!
« لیدی..دوباره خندید.بطوریکه به سرفه افتاد.بعد گفت»
ـ چه اصطلاح جالبی؟!تنبون شون دوتا میشه!
ـ پوزش منو بپذیرد لیدی...
لیدی ـ اولا که شما می تونید وقتی با هم تنها هستیم،منو کارولین صدا کنین.بعدش هم ازتون میخوام که همینطوری راحت باشین و راحت صحبت کنین.دیگه از تشریفات و القاب و احساسات مصنوعی خسته شدم.
ـ دوست من خیلی رک حرف میزنه و زیادی شرقی یه.
کارولین ـ دوست تو گرمی رو به دل من آورد.خوشحالم که با شما آشنا شدم.گفتم که من خیلی تنهام.مثل یه زندانی در این زندان!
بابک ـ کارولین ،چرا یواشکی نمی زنین از این خونه بیرون؟قوقوقو نشستین تو این خونه که چی؟
«دوباره کارولین خندید و گفت»
ـ قوقوقو یعنی چه؟
بابک ـ یعنی تنهایی و بی کسی.
کارولین ـ چه مثال مثالهای قشنگی؟یه دنیا معنی داره البته از تمدن و فرهنگ ایران بعید نمیتونه باشه.اما عزیزم من شخص معروفی هستم نمیتونم هر وقت که دلم خواست از قصر بیرون برم.
بابک ـ اینکه کاری نداره.به همه بگین که توی اتاق تون مشغول استراحت هستین و نباید کسی مزاحمتون بشه.بعد با یه لباس ساده از در پشتی برین بیرون.برین دوست پیدا کنین برین تو پارک.برین خرید و با بقال و چقال حرف بزنین،چونه بزنین،دعوا کنین!خیلی عالی میشه.اونقدر کیف میده!
کارولین ـ تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم.شاید یه روز امتحانش کردم.حالا از خودتون بگین.تحصیلات تون تموم شده؟
ـ بله تموم شده.
کارولین ـ خیال برگشتن به ایران رو ندارین؟
بابک ـ برگردیم ایران همانا و ننه و بابامون زن دادن ما همان!
کارولین ـ از اینجا خوشتون می آد؟
بابک ـ آره .فقط آب و هواش مثل آب و هوای رشت خودمونه.همه ش بارونی یه .آدم نم میکشه.ما ایرانی ها اگه یکی دو روز آفتاب رو نبینیم پژمرده میشیم.
کارولین ـ آفتاب!مظهر پاکی!شاید بخاطر همین باشه که شما شرقی ها کمتر در وجودتون اهریمن خونه کرده!
خوب توبگو.آرمین درسته؟
«سرم رو تکون دادم»
کارولین ـ با داشتن یه همچین دوستی چرا باید کارت به دکتر اعصاب و روان بکشه؟گویا با هم نسبتی هم دارین؟
«دوباره سرم رو تکون دادم»
بابک ـ کارولین،این از اون شرقی هاس که افتاب کمتر دیده!اهریمن تو دلش لونه کرده!
«کارولین دوباره خندید و گفت»
ـ منم مثل دکتر هریس احتمال میدم که مشکل آرمین دوری از وطنشه.
بابک ـ منم همینطور فکر میکنم.اگه پاش برسه ایران،براش یه دارویی تجویز میکنن که اگه استفاده کنه،درجا خوب میشه!
«چپ چپ نگاهش کردم»
کارولین ـ تو ایران کسی هست که دوستش داشته باشی؟
ـ البته .پدرم ،مادرم.
کارولین ـ غیر از اونها.منظورم اینه که در وجودت عشق هست؟
ـ نمیدونم.
کارولین ـ عشق خیلی از دردها رو درمون میکنه!هیچ دختر در زندگی ت هست که دوستش داشته باشی؟
ـ هنوز نه.
«کارولی دستم رو گرفت و گفت»
ـ حال هر دو ساکت باشین.باید تمرکز داشته باشم.
«من و بابک ساکت شدیم و به کارولین نگاه کردیم.چشمهاش رو بسته بود و دست منو تو دستش گرفته بود.»
شاید حدود ده دقیقه به همون حالت موند.بعد چشماش رو وا کرد.نگاهی عمیق به من کرد و دستم رو ول کرد و زنگوله رو تکون داد.
یه دقیقه بعد یه خدمتکار اومد و کارولین ازش خواست که بازم برامون چایی بیاره.دوباره به چشمای من نگاه کرد.حالت عجیبی پیدا کرده بود.
بعد از اینکه خدمتکار اومد و وسایل چایی رو روی میز گذاشت ،کارولین مرخصش کرد و خودش برامون چایی ریخت.
فنجوش رو ورداشت و شروع کرد چایی رو مزه مزه کردن.
چند دقیقه هم اینطوری گذشت که تو این مدت من و بابک هیچی نگفتیم.هر دو منتظر بودیم که کارولین شروع کنه که بالاخره م شروع کرد.
ـ میدونید پسرها؟!اینکاری که من میکنم یه جور کار علمی یه.یه جور نفوذه!نفوذ یک انرژی داخل انرژی دیگه!
هیچ سحر و افسونی هم در کار نیست.من با انرژی ذهنم،در ضمیرناخودآگاه انسان نفوذ میکنم.به جایی که حتی خود شخص هم ازش بی خبره!
همین الان این کار رو با تو کردم.میخوای بدونی چه احساسی داشتم؟
ـ خیلی زیاد!فوق العاده جالبه.
«کمی چایی خورد و بعد گفت»
ـ وقتی وارد ذهن تو شدم،با امواج بسیار شدیدی از احساسات برخورد کردم!احساسات مثبت!
تو اگر عاشق دختری بشی،حتما اون دختر خوشبخت میشه،چون میتونی عشق زیادی رو بهش هدیه کنی.
اما در مورد مشکلت.به نظر من تو هیچ مشکلی نداری.
من چیز خاصی که دلیل بر عدم تعادل باشه در ذهن تو ندیدم.
«بعد از این حرف،سرش رو به طرف پنجره برگردوند و مشغول تماشای باغ بیرون شد.نمی دونستم چی باید بگم.سرم رو انداختم پایین.راستش ناامید شده بودم .که یه خرده بعد بابک گفت»
ـ کارولین شما تو همین زمان کم تونستید به روح ذهن آرمین وارد بشین؟
کارولین ـ برای روح،زمان ومکان وجود نداره!کسی که داری قدرت تله پاتی باشه در یک لحظه میتونه با شخصی در طرف دیگه دنیا ارتباط برقرار کنه!شاید این ساده ترین چیز در این عالم باشه.
« دوباره سکوت کردیم.بازم وحشت وجودم روگرفت.چشمامو رو بستم که کارولین صدام کرد»
ـ آرمین چه مدتی یه که این حالت شدی؟
ـ تقریبا حدود یکسال و نیم میشه.
کارولین ـ حالا دیگه از شب وحشت داری.نه؟
«سرم رو تکون دادم»
کارولین ـ خوب گوش کن ببین چی میگم.من فقط در ذهن تو متوجه یه چیز شدم!یک مانع!یک کلید!یک جسم!یک نشانه!یک راهنما!
«من و بابک همدیگر و نگاه کردیم»
کارولین ـ ببین آرمین.تو همین مدت که گفتی،یکسال و نیم پیش،شایدم بیشتر چیزی هدیه نگرفتی؟چیزی پیدا نکردی؟
«مدتی فکرکردم.چیزی یادم نیومد»
کارولین ـ منظورم از هدیه ،چیزهای معمولی نیست.
ـ متوجه نمیشم.
«کارولین کمی فکرکرد و گفت»
ـ منظورم یه چیزی قدیمی یه.شاید یه چوب با کنده کاری قدیمی!یا یه گردنبند قدیمی!یه چیزی که خیلی قدیمی یه!شاید ظاهرش یه چیز عادی باش،اما خیلی مهمه!
بابک ـ آرمین!یکشنبه بازار!پیرمرده!
ـ اون؟!
بابک ـ آره آره؟ازش چی خریدی/؟میخواستی کمکش کنی ها؟!
ـ یه تیکه چرم بود!
کارولین ـ الان کجاست؟!
ـ نمی دونم .شاید توی خرده ریزهام باشه.چیز مهمی نبود.یه پیرمرد دوره گردی بود که چیزای قدیمی می فروخت.خواستم بهش کمک کنم اما قبول نکرد.این بود که تو بساطش این تیکه چرم رو دیدم.ورش داشتم و بهش پول دادم.الانم اصلا یادم نیس که کجا گذاشتمش.
کارولین ـ شاید اون کلید که گفتم همین باشه!
ـ سردرنمی آرم!اون چه ربطی به ناراحتی و بیخوابی من داره؟!
کارولین ـ خوب گوش کن ارمین.خیلی چیزها هست که مارو با گذشته هامون مربوط میکنه!مثل یه عکس یادگاری!مثل یه البوم خانوادگی!مثل یه یاد بود از یه دوست!حتی مثل یه خاطره!
این چیزها که گفتم پلی یه بین ما و گذشته ها!هربار با دیدنشون یاد خاطرات مون می افتیم.
تو امشب وقتی خواستی بخوابی،اون چرم روتو دستت بگیر و بخواب!
میدونم شاید به نظرت خیلی خرافی باشه اما اینکار رو بکن.شاید اون چیزی که من در ذهن تو دیدم،همین تکه چرم باشه!شاید!
همین الان برو خونه و پیداش کن!حتما!
ـ ولی این به نظر من خیلی عجیبه.یعنی کسی منو جادو کرده؟؟!
کارولین ـ نه .صحبت این چیزها نیست.شاید،بازم میگم،شاید اون تیکه چرم مشکل تو باشه و شاید کلید معمای تو!
حالا برید .این تنها کاری بود که از دستم براتون برمی اومد.ولی منو بی خبر نذارین.بازم پیش من بیائین.هروقت که خواستین

Queen
08/07/2011, 21:39
فصل4

«وقتی تو ماشین ،داشتیم بطرف خونه می رفتیم بابک گفت»
ـ صدبار بهت گفتم هر آت و آشغالی رو از کسی نگیر!آخه اویه تیکه چرم به چه دردت میخورد؟
ـ اولا میخواستم به اون پیرمرده کمک کنم.بعدشم،توواقعا این چیزارو که کارولین گفت باور کردی؟
بابک ـ من نمیگم که ترو جادو جنبل کردن.ولی خب از این چیزا اینجا فراوونه.خود اینا خیلی خرافاتی هستن.فیلمای ترسناکی که تلویزیون نشون میده نمی بینی؟
ـ چه میدونم!دیگه عقلم به جایی قد نمیده.
واسه شام تو خونه هیچی نداریم.یه جا نگه دار یه چیزی بگیریم.گرسنگی دارم ضعف میکنم.
بابک ـ کارد به شیکمت بخوره!روحت رو شیطون تسخیر کرده،جسمت داره فنا میشه.هنوز به فکر شیکم کارد خوردتی!فکر بدبختی امشبمون باش!مردم از بس بالا سرت نشستم و در گوشت لالایی خوندم!بی صاحاب مونده خوابشم که نمی بره!میگم چطوره جای اون یه تیکه چرم برات یه پستونک بخرم بذارم دهنت شاید خواب به خواب بری و راحت شیم؟!
ـ امشب قبل از خواب هفت هشت تا از اون قرصها میخورم درست بشه.
بابک ـ چه شبی م هس وامونده!مثل فیلمای ترسناک!مه گرفته و بارونی!دیگه کم کم منم دارم میترسم!نگاه کن!تو خیابون ترافیک روح و جن و پری و دیو و شیطونه!همشون پشت چراغ قرمز موندن!
بجون تو همشون منتظرن وقت خواب تو برسه و بیان خونه ما!
ـ انگار جدی جدی توام ترسیدی؟!
بابک ـ کی ؟!منو ترس؟!شیطون که استاد همه ی ایناس،شاگرد تنبله ی کلاس منه!هفته ای دو جلسه کلاس واسه شون گذاشتم و بهشون درس پلیدی میدم!دیروز یه روح سرگردون رو از کلاس بیرون کردم!کلاس رو ریخته بود بهم،بلند شده بود هی تو کلاس راه می رفت!پریروز یه روح خبیث ازم 18 گرفت!
پس پریروز خود شیطون مشقهاش رو ننوشته بود بهش جریمه دادم!چی میگی تو؟!چهارشنبه هفته ی پیش،سرکلاس،دراکولا یکی رو گاز گرفت،انداختمش زیر چک و لگد!سه شنبه اون یکی هفته ش،فرانکشتن داشت سرکلاس خوراکی میخورد،با تو سری پرتش کردم بیرون که بره با ولی ش بیاد!
روز قبلش،یه مرده هه رو اونقدر زدم که مرد!ننه مرده رو کاشی های کلاس شربازی مبکرد!همین جلسه ی قبل یه جن رو از تحصیل محروم کردم!
ـ این یکی رو دیگه چرا؟
بابک ـ یه روحه رو اذیت کرده بود!بهش گفتم برو بیرون،برام شیشکی بست!
ـ چه کلاس شلوغی دارین!
بابک ـ آره.هرچی بچه ی بی پدر مادره امسال ثبت نامم کرده تو کلاس من!
ـ پس دیگه چرا میترسی اگه همه ی اینا بیان خونه ما؟
بابک ـ آخه وسیله ی پذیرایی نداریم!مگه اینکه خودشون خوراکی هاشون رو بیارن!
میدونی؟زشته!از معلمشون توقع دارن دیگه!راستی اگه عمه خانم بیاد کلاس،مبصرش میکنمها!
ـ بابک !
بابک ـ هان؟
ـ انقدر چرت و پرت نگو.همین جا نگه دار و برو دو تا همبرگر بگیر ببریم خونه.
بابک ـ اینجا نه،خوب نیس.کوچه ش تاریکه من می ترسم برم توش!
«بالاخره دو تا همبرگر گرفتیم و رفتیم خونه.
بعد از خوردن شاممون،کمی تلویزیون تماشا کردیم.راستش هر چی به ساعت خوابم نزدیک میشدم،بیشتر می ترسیدم!نمیدونم چطور بگم،یه احساس عجیب بود.شاید ترس نبود اما هر چی بود،بد بود.
ساعت حدود یازده و نیم بود که بابک گفت»
ـ گشتی اون تیکه چرم رو پیدا کنی؟
ـ نه.
بابک ـ چرا؟
ـ برای اینکه اعتقادی به این چیزا ندارم.
بابک ـ ضرر که نداره.پاشو بریم با هم برگردیم و پیدایش کنیم.شایدم همین دوای دردت بود.از پیش آب پسرنابالغ که بهتره!
«دوتایی رفتیم سرکشوی خرت و پرتها.ته کشو افتاده بود.بابک ورش داشت و نگاهی بهش کرد و گفت»
ـ قدیمی بودنش که قدیمی یه،حالا باید دید تاریخ مصرفش گذشته یا نه!
«ازش گرفتم نگاهش کردم.یه تیکه چرم بود که با یک نوع نخ عجیب روش کار شده بود.تا حالا با دقت نگاهش نکرده بودم.یعنی اصلا بهش توجهی نکرده بودم.کار ظریف و قشنگی روش شده بود.»
بابک ـ به به !از کهنگی برق میزنه!کارولین نگفت قبل از شام باید بخوریش یا بعد از شام؟بیا اول یه لیس بهش بزن اشتهات واشه!
ـ بندازش کنار.خجالت آوره!
بابک ـ تو که ده تا دکتر رفتی و صدتا قرص رو خوردی،ای یکی م روش.حالا برو پی پی تو بکن و زود بیا قنداقت کنم و پستونکت رو بذارم دهنت!بدو پسر خوبم!

لا لا داره داره لالایی بی بلا داره
ننه داره بابا داره چشای بی حیا داره
آرمین جونم لالا داره یه عمه ی سیا داره

بدو برو کارات رو بکن و بپر تو رختخواب که انشاالله خواب به خواب بری عزیزم؟
ـ می آی تو اتاق من بخوابی؟
بابک ـ می آم بشرطی که اگه اشباح و ارواح اومدن سراغت،بهشون نگی باهم فامیلیم!
«یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم تو رختخواب.بابک اون تیکه چرم رو آورد و داد دستم و گفت»
ـ بگیر راحت بخواب،تا صبح م که باشه،بالا سرت بیدار می شینم.بخواب خیالت راحت باشه.اصلا به هیچی فکر نکن.من اینجام.
ـ بابک !
بابک ـ جون بابک؟
ـ اگه از خواب بازم پریدم زود چراغ رو روشن کن!
بابک ـ اصلا بذار چراغ روشن باشه.بگیر بخواب.ایشاالله امشب دیگه راحت میخوابی.
«بابک رفت روی یه مبل گوشه اتاق نشست و من جرم رو تو مشتم فشار دادم و چشمامو بستم.که یه دفعه بابک با یه حالت عجیبی گفت»
ـ لعنت بر شیطون حرمزاده!اون دیگه چیه اونجا؟!
«از رختخواب پریدم و اونجایی رو که بابک نشون میداد.نگاه کردم!چیزی معلوم نبود!گوشه ی اتاق رو نشون میداد اما من چیزی نمی دیدم»
ـ چی رو میگی؟!
بابک ـ پشه هه رو امروز پیف پاف زدومها!پدرسگ هنوز زنده س!
ـ مرده شورت رو ببرن!ترسیدم!فکر کردم روح اومده تو اتاق!
بابک ـ این پشه از روح بدتره!تا صبح تیکه تیکه مون میکنه!
ـ میذاری بخوابم یا نه؟!
بابک ـ من می ذارم،اگه این پشه هه بذاره.تا صبح میآد در گوشمون و هی میگه وایز وایز!پشه خارجی دیگه!ویز ویز نمیکنه،وایز وایز میکنه!
«تا رفتم تو رختخواب دوباره داد زد و گفت»
ـ این یکی رو ببین!
ـ یه پشه ی دیگه س؟
بابک ـ نه بابا!یه روح اومده تو اتاق،یه جن م رفته تو آشپزخونه،سریخچال!
ـ زهرمار!شب بخیر.
بابک ـ شب بخیر.
«سرم رو که گذاشتم رو بالش،ده ثانیه نکشید که خوابم برد.دیگه نه از صدا خبری بود و نه از بیداری!بعد از مدتها خواب اومده بود سراغم اما خوابی عجیب!!
ـ سرانجام اومدی؟
ـ شما کی هستین؟!
ـ دیرگاهی ست که چشم براه توام.
ـ چشم براه من؟اینجا کجاس؟شما کی هستین؟!
ـ اینجا کاخ من است.
ـ کاخ؟!
ـ ارم باش.هراس مکن.
ـ من نمی ترسم.میدونم که دارم خواب می بینم.
ـ خواب؟!آری،تمام هستی خوابی بیش نیست!
ـ میشه بفرمایید شما کی هستین؟
ـ چه سخنان سبکی!چگونه سخن میگویی؟!برایم بسیار شگفت است!
ـ حرف زدن شمام برای من عجیبه.مثل فیلم رومئو ژولیت حرف می زنین.
ـ مانند چه؟!
ـ شما هنوز نگفتین کی هستین.
ـ مرا شیرین نام است.
ـ شیرین؟!
شیرین ـ اری ،من شیرینم،همسر خسرو پرویز بانوی ایران زمین!
«خنده م گرفته بود»
شیرین ـ میخندی؟!بیاد دارم که در پیشگاه ما،سرداران نامی را یارای آن نبود تا سر برآورند و دمی بر ما بنگرند!پاداششان مرگ بود!
ـ ببخشید خانم،چی می فرمائین؟!خب برام خیلی عجیبه!
سرم رو بعد از چندین ماه بی خوابی گذاشتم زمین و شما اومدین می گین من شیرینم،بانوی ایران زمین!
البته می دونم خواب می بینم،اما این دیگه خیلی واقعی یه!
شیرین ـ راست میگویی،نباید در نخستین دیدار با تو این گونه رفتار میکردم.بیا و اینجا کنار من بنشین.باید ترا اندک اندک با سرگذشت خود آشنا سازم.
«جلو اومد و دست منو گرفت و با خودش به طرف دیگه سالن بود
همونطور که راه می رفتم نگاهش میکردم.باورم نمیشد!یعنی این همون شیرین،زن خسروپرویزه؟!
خواب ندیدم،خواب ندیدم،وقتی دیدم،چی دیدم!
اما واقعا دختر قشنگی بود!گفت که از قشنگی نمیشد تو صورتش نگاه کرد!چشماش بقدری گیرا بود که تا عمق قلب نفوذ میکرد.پوستش بقدری قشنگ و لطیف بود که واقعا مثل برگ گل بود!
موهای تاب دار بلند داشت تا پایین تر از کمرش!یه تاج روسرش بود که با هر حرکتش برق میزد یه لباس از حریر تنش بود و یه شنل قشنگ روی دوشش!
مثل تو این فیلمهای قدیمی که مثلا روم باستان و امپراطورها و شاهزاده هارو نشون میدن!
قدبلندی داشت و اندامی با تناسب کامل.حرکتش بسیار سنگین و باوقار بود،مثل ملکه ها!دستم رو که گرفت،یه حالت عجیبی شدم!سرم داشت گیچ میرفت!
رسیدیم به یه کاناپه ی مخمل مانند.خیلی بزرگ و قشنگ.منو نشوند یه طرف و خودشم یه طرف دیگه نشست و نگاهم کرد و گفت»
ـ جوان خوش قامت و خوش سیمایی هستی.نامت آرمین است.درست می گویم؟
ـ بله .اسمم آرمینه.اما شمااز کجا می دونین؟
شیرین ـ می دانی آنکه در دست داری چیست؟
«به دستم نگاه کردم،تیکه چرم هنوز تو دستم بود.»
ـ این یه تیکه چرمه که...
شیرین ـ من خود از راز آن آگاهم.این چرم،تکه ای از پای پوش من است.
ـ پای پوش شما؟یعنی کفش شما؟!
شیرین ـ آری.روزگاری بیش به یادگار نزد فرهاد بود.
ـ فرهاد؟دارین با من شوخی میکنین؟!
شیرین ـ در چهره ام شوخی نمایان است؟
ـ خیر ولی آخه...
«صورتش رو تو دستاش گرفت و شروع کرد به گریه کرد.گریه ای تلخ!»
ـ شیرین خانم،خواهش میکنم ببخشید ترو خدا.قصد توهین نداشتم.
«به محض اینکه اسم خدارو آوردم،مثل فنر از جاش پرید!سرش رو پایین انداخت و در حالیکه قطره های اشک،مثل مروارید از چشماش پایین می اومد،زیر لب یه چیزایی گفت و بعدرو به من کرد و گفن»
ـ چه آسان نام کردگار یکتا را برزبان روان می سازی!وحشت نداری؟!
ـ ببخشید،منظورم این بود که شما باور کنین که قصد بدی نداشتم.
شیرین ـ اگر از توانایی و بزرگی او آگاه بودی،چنین گستاخی نمیکردی!
ـ عذرمیخوام.
شیرین ـ از من؟!
ـ نمی دونم چی بگم!میخواستم قسم بخورم که شما باور کنین!
شیرین ـ درستی نیاز به سوگند ندارد.اکنون بنشین تا سخنی با تو گویم.
«دوباره دوتایی نشستیم.کمی صبر کرد و بعد گفت»
ـ نیک می دانم که برایت این پندار دشوار است اما آگاه باش که من روزگاری،بانوی ایران و همسر خسرو پرویز پادشاه ایران بوده ام!
«انگار راست می گفت،یه خرده فکر کردم و دیدم رفتارم خیلی بد بوده.جلوش بلند شدم که گفت»
ـ آسوده باش.با من بیگانگی مکن.اکنون دیگر از آن روزگار بسی بگذشته.بنشین.
«نشستم و گفتم»
ـ آخه میدونید؟برام خیلی مشکله که باور کنم.البته ممکنه هر لحظه از خواب بپرم و متوجه بشم که همه اینا خواب بوده.
شیرین ـ آزمونی ست ساده.بیازمای.
«چندبار چشمامو بستم و واکردم.اما نه،انگار درست میگفت»
شیرین ـ دریافتی که برخاستن تو از این خواب در توان تو نیست؟
ـ منکه گیج شدم!اگه شما شیرین هستی پس چرا هنوز جوونید و پیر نشدید؟یعنی در واقع الان باید استخوونهاتون هم پودر شده باشه!«دیدم حرف بدی زدم!زود گفتم»ببخشید!از دهنم پرید!
«نگاهی به من کرد و گفت»
ـ اگر آژنگی در چهره ندارم.اگر کهن سال نگشته ام و تارو پودم خاکستر نشده،برای این است که گرفتار کردار خویشم.
ـ ببخشید،این صدا چیه می آد؟
«زهر خندی زد و گفت»
ـ این آواز برایت آشنا نیست؟
ـ چی بگم؟صدای چکشه.یه جا این طرفا حتما بنایی ای.چیزی دارن.
شیرین ـ این،آوای فرهاد است!فرهاد تیشه بر کوه می زند و سینه ی کوه میخراشد.
ـ فرهاد ؟!مگه اونم هنوز زنده س؟!
شیرین ـ کدامیک از ما در تاریخ نیست گشته ایم؟ایا نام من و فرهاد جاودان نگشته؟
ـ چرا همینطوره که شما می فرمائید.ولی آخه من چه جوری این چیزارو باور کنم؟!
«شیرین بلند شد و به طرف دیگه سالن رفت و واستاد و گوش کرد.صدای تیشه قطع نمیشد.یه خرده بعد گفت»
ـ آواز تیشه فرهاد را پایانی نیست.این آوا،هم شکنجه ی من و هم یار تنهایی من است.هنگام شنیدن این بانگ،میدانم که هنوز فرهاد به یاد من است!
«تا برگشت دیدم که بازم داره گریه میکنه.جلو رفتم و گفتم»
ـ گریه نکنین.حیف نیس که شما به این قشنگی گریه کنین؟!
«لبخندی زد و گفت»
ـ پس هنوز زیبا هستم!
ـ خیلی !ببخشید بانوی بزرگ،اما شما راست راستی قشنگ هستید!من تو تمام عمرم دختری به خوشگلی شما ندیدم!
شیرین ـ روزگاری این سخنان مرا شاد می ساخت!
اکنون برو.این دیدار به خواست من بود اما بار دیگر بر توست که به اینجا بیایی.برو به خواب خویش بازگرد و بیارام و اندیشه کن.بدرود.

* * *

«ساعت 9 صبح بود که با صدای بابک از خواب بیدار شدم»
بابک ـ پسربلند شو دیگه!با خواب مسابقه گذاشتی؟
ـ سلام ساعت چنده؟
بابک ـ ساعت 9 کمی گذشته.ترسیدم.فکر کردم خواب به خواب رفتی!بلندشو تعریف کن ببینم چی شد!راحت خوابیدی؟
«احساس سبکی و آرامش میکردم.با خنده گفتم»
ـ اره،راحت راحت.
بابک ـ یعنی کارولین درست می گفت؟!
ـ آره .احتمالا درست می گفته.
بابک ـ تلقین!بهترین دوای درد تو تلقین بود که کارولین فهمید!آفرین به این زن!
ـ چیکار میکردم تو خواب؟
ـ بابک هیچی یه کله گرفتی و خوابیدی.
ـ راستی بابک !من خوابیده بودم تو صدایی نشنیدی؟
بابک ـ خیلی بی تربیت شدی ها!آدم اگه تو خواب صدایی م دربیاید که صبح بلند نمیشه از همه پرس و جو کنه که دیشب صدا شنیدن یا نه!
این صداهای شبانه رو آدم باید فراموش کنه و به روی همدیگه م نیاره!
ـ گمشو بی ادب!منظورم صدای معمولی نیس!صدای عجیب رو میگم.
بابک ـ بستگی به جثه ی آدم معمولی باشه.این صداها معمولیه!اگه طرف گنده باشه،صداها عجیب میشه!درهر صورت اختیاری نیس!
ـ خفه شی!بی تربیت.
بابک ـ در هر صورت صدایی دیشب نیومد.نه کوچیک،نه متوسط،نه بزرگ!صداهای شبونه م سایزبندی شده؟!
پاشو صبحونه حاضره.مهم این بود که حال تو خوب بشه.
«بلندشدم و یه دوش گرفتم و رفتم سرمیز صبحونه.بابک برام چایی ریخت و گفت»
ـ بجون تو خیلی خوشحالم،باید یه سبد گل بگیریم و بریم پیش کارو.لین،ازش تشکرکنیم دستش درد نکنه.
ـ میدونی دیشب تا خوابم برد چی شد؟
بابک ـ حتما بازم میخوای بری تو طبقه بندی صداهای مشکوک شبانه !بابا به جون خودت،من دیشب هیچ صدایی نشنیدم!اگرم شنیده بودم نه به روی تو می آوردم و نه به کسی می گفتم!حالا می ذاری صبحونه مون رو بخوریم!
ـ گمشو!میخواستم بگم دیشب تا سرم رو گذاشتم رو بالش،بعد از مدتها خواب دیدم.
بابک ـ راست می گی ؟خیره.چه خوابی دیدی؟
ـ خواب شیرین رو.می دونی کدوم شیرین رو میگم؟
بابک ـ می شناسم باب همشون رو!دختر تو کوچه مون بود که من نشناسنش؟!شیرین،دختر نیره خانم،دوست خاله رو میگی.ته کوچه خونه شون بود در آبی یه!بدم نبود قیافه ش.حتما تو خواب دنبالش افتادی!
برگردیم ایران برات می ریم خواستگاریش.دختره معقولی بود.
ـ شیرین زن خسرو پرویز رو میگم.
«درحالیکه چای جست گلوش و سرفه ش گرفته بود،گفت»
ـ افتادی دنبال زن مردم؟!
بابا اون شوهر داره!تازه یه گردن کلفت مثل فرهادم.تو نوبت واستاده!می زنن پدرت رو در می آرن ها!خسرو پرویز رو که می شناسی چه کله خری یه؟!فرهاد رو هم که میدونی؟از اون غیرتهای خرکی داره؟!
ول کن بابا!خودم می رم همین جاها.برات یه دختر خوشگل رو خواستگاری میکنم!اون شیرین به درد تو نمی خوره.سنش م با تو جور نیس .یه هزار و خرده سالی ازت بزرگتره!
«بعد خودش خنده ش گرفت و گفت»
ـ حالا مزه دهن خودش چی بود؟می گفت بیا خواستگاری؟میخواستی بهش بگی تو اول تکلیفت رو با خسرو و فرهاد روشن کن که سرخر نداشته باشی،بعد!ضعیفه تو سن هزار و چهارصد،پونصد سالگی م ول نمیکنه!ببین جوونی هاش چه آتیش پاره ای بوده!
توام شرم کن!حیا کن!قباحت داره.جواب ننه بابات رو چی بدم من؟بگم رفته افتاده دنبال یه پیرزن!چه خبثی تو؟!از پیرزنام نمی گذری؟!
ـ چرت و پرتات تموم شد؟
بابک ـ نه.یه خرده ش مونده!میخواستم ازت بپرسم حالا چه مزه ای داره؟!
ـ پیرزن؟!بدبخت از خوشگلی نمیشد تو صورتش نگاه کرد!
بابک ـ خب!
ـ قد بلند،ابروی کمون!
بابک ـ خب خب!
ـ چشمای قشنگ و گیرا!موی بلند!
بابک ـ خب خب!بگو.
ـ صداش که دیگه هیچی!بقدری صدای قشنگی داره که وقتی حرف می زنه مثل لالایی به گوش آدم می رسه!
بابک ـ زود شماره تلفن ش رو بده که این به درد تو نمیخوره!واسه تو بعدا یه فکری میکنیم!
ـ میشه یه دقیقه جدی باشی؟
بابک ـ خب.جدی م ،بگو.
ـ بهم گفت که دیدار اولمون به خواست اون بوده.اما دفعه ی دیگه دست خودمه.
بابک ـ یعنی چی؟کجا باهاش قرار گذاشتی؟پای کوه بیستون یا دم در قصر خسروپرویز؟!
ـ حالا بازم شوخی کن!
بابک ـ آخه تو یه حرفایی می زنی!یه خوابی دیدی رفته پی کارش.دست وردار ترو خدا.
ـ منم اولش فکر میکردم که خوابه.اما نبود.
بابک ـ یعنی شیرین واقعا اومده سراغ تو؟!
ـ چی بگم؟واسه خودمم عجیبه.
بابک ـ حالا چی می گفت؟می خواستی زود بپری و شست پاش رو بگیری!میگن اگه تو خواب شست پای مرده رو بگیری به ارزوهات می رسی!
ـ چیزی به اون صورت نمی گفت.یه جاش خنده م گرفت،تهدیدم کرد.یه جاش گریه کرد.همین.
بابک ـ اونجا که تهدیدت کرد.غلط کرد!اونجا که گریه کرد،ت. غلط کردی!حتما یه چیزی گفتی که دختر مردم رو به گریه انداختی!
ـ من چیزی نگفتم.اسم فرهاد رو که بردم،گریه ش گرفت.
بابک ـ خاک بر سرت کنن!آدم دختری رو که می بینه.اسم دوست پسر سابقش رو جلوش می بره؟!
ـ بازم شوخی کن!بخدا جدی دارم حرف می زنم.اونی که من دیدم خواب نبود!
بابک ـ پس چی بود؟
ـ چه می دونم.
بابک ـ خیلی خب.حالا ولش کن.صبحونه تو بخور کار داریم.
ـ اشتها ندارم.
بابک ـ ای بابا!تا حالا خواب نداشت،حالا خوراک نداره!چه دختر فتنه ایی یه این شیرین!اون از فرهاد،اون از خسرو،اینم از تو!هنوز هیچی نشده هوایی ات کرده!
ـ حالا چی کار داری؟
بابک ـ یک کاری دارم دیگه.
ـ دیگه چه نقشه ای کشیدی؟
بابک ت جدی کار دارم.اول میخوام یه زنگ بزنم ایران به خونه مون.بعدشم اکشب میخوام برنامه جور کنم با بچه ها بریم بیرون.
ـ کجا بریم؟
بابک ـ قبرستون!یه جا می ریم دیگه.فعلا بذار یه زنگ بزنم ایران تا بعد.
«بلندشد و شماره ی خونه شون رو گرفت.گویا باباش تلفن رو ورداشت.تا خط وصل شد.صداش رو مثل مریضها کرد و شروع کرد به صحبت»
بابک ـ سلام باباجون.قربون صدات برم.آره منم غلامت!چطورین شما؟
ـ ای منم بد نیستم.یعنی هستم دیگه.زنده م هنوز!
«نمی فهمیدم باباش چی میگه،اما بابک خودش رو زده بود به موش مرده بازی!»
ـ باباجون،مامان چطوره؟
ـ بخدا دلم براتون یه ذره شده.
ـ صدام اینطوری شده دیگه.از بس بلندبلند درس خوندم صدام گرفته!هی درس می خوندم هی واسه خودم تعریف میکردم!
ـ بله،تموم شد،مدرک مون رو هم چندوقت دیگه می گیریم.اما اگه منو ببینین نمی شناسین!شدم عین نی قلیون!
ـ نه خورد و خوراک مون خوبه.اماالان سه ماهه که نشستیم تو خونه و در رو رو خودمون بستیم.باور میکنین که الا چند وقته رنگ کوچه رو ندیدیم؟
«آروم گفتم».
ـ لال شی پسر با این چاخانات!
بابک ـ آرمین م خوبه.یه مدت افتاده بود دنبال رفیق بازی و کثافتکاری!با بدبختی جلوش رو گرفتم و هر جوری بود تو درسها رسوندمش!قبول شد بالاخره.
ـ اینا چیه میگی؟!حالا می ره به بابا میگه!
بابک ـ نه باباجون پول میخواهیم چیکار؟!مااینجا رفت و آمدی نداریم که!رفیق بازی م که نمی کنیم.دّدّری م که بار نیومدیم!همه ش نشستیم تو خونه.فقط یه خرج خورد و خوراک مونهن که اونم چیزای گرون نمی خریم و گوشت و مرغ م یه خرده کمتر مصرف می کنیم خرج و دخل مون جور میشه!قربون اون طرز تربیت تون برم که منو اینطوری بار آوردین!البته خاله و شوهرخاله واسه ارمین پول بیشتر می فرستن،اما من لازم ندارم.
ـ نه باباجون،هرچی دارم از شما و مامان دارم،یعنی بیشتر از شما.من که یه جوون جاهل بودم و عقلم به چیزی نمی رسید.شما خوب منو تربیت کردین.مامان گاهی منولوس میکرد اما یادمه بهشون ایراد می گرفتین.حالا می فهمم که چقدر تدبیر داشتین!البته خواهش میکنم به مامان نگین این حرف رو!ناراحت میشه ازم.راه دور هم هستیم،یه دفعه دلش ازم می گیره!
ـ چشم باور کنین همیشه حرفاتون تو گوشمه.تا یه دختر می آد جلوم و میخواد باهام دوست بشه یاد نصیحتهای شما می افتم و بهش محل سکم نمی ذارم!
ـ خیلی ممنون،چشم.مدرکمون که حاضربشه و ایرانیم.خیالتون راحت.
سلام می رسونه خدمتتون.
ـ بعله بعله.تنها تفریح مون همون خونه ی عمه خانمه.گاهی وقتا می ریم اونجا.همیشه م عمه خانم و فرزادخان تا منو می بینن می گن رحمت به شیری که پدرت خورده و این پسر رو اینجوری تربیت کرده!
ـ خیلی ممنون.ببخشید،مامان هس؟خیلی ممنون.خداحافظ باباجون.مواظب خودتون باشین.
ـ سلام مامان جون درد و بلات بجونم بخوره،چطوری شما؟
ـ منم خوبم،یه خرده لاغر شدم اما خوبم.
ـ ای!یه چیزایی میخورم دیگه.ایشاالله زودتربیام از اون دست پخت خوشمزه ی شما بخورم.
ـ نه حالا نمی آم.اولا منتظرم که مدرکم رو بگیرم.بعدش میخوام یه چند روزی برم سرکار که واسه شما یه سوغاتی خوب بیارم!
ـ خیلی ممنون.نه بابا،وظیفه مه.برای کی بیارم بهتر از شما؟بابا که اذیتتون نمیکنه؟اگه ناراحتین براتون دعوت نامه بفرستم بیاین پیش خودم!
ـ نه مامان جون هر چی دارم از دعای خیرشمادارم.
ـ مامان جون من بی وفا نیستم که محبتهای شما یادم بره!تربیت شما بوذکه تونستم به اینجاها برسم.الحق که شما مثل ده تا مرد بالا سر من واستادین و منو اینطوری بار آوردین که اینجاهمه بهم می گن رحمت به شیری که خوردی!میگن شیرمادر که پاک و اصیل باشه،بچه اینطوری میشه!یادمه بابا گاهی منو لوس می کرد اما شما بهش ایراد می گرفتین.همون باعث موفقیتم شد.حالا به بابا نگین اینو که بهتون گفتم.راه دورم یه دفعه دلش ازم می گیره و نفرینم میکنه و عاق والدین میشم!
ـ نه مامان جون،کافیه.البته اینجا کرایه خونه بالاس و گوشت مرغم گرونه.
ـ نه نه.نمیخواد بیشتر بفرستین،ما صرفه جویی میکنیم و کمتر می خوریم جور میشه.
ـ نه مامان جون.من اصلا از دختر و زن و این حرفا بدم می اد!اگه یه وقتی م خواستم زن بگیرم،باید شما زن اینده م رو برام پیدا کنی!
ـ نه !فدای سرتون که پول تلفن زیاد میشه!دلم نمی آد قطع کنم.میخوام یه خرده بیشتر صداتون رو بشنوم!ترو خدا گریه نکنین غصه میخورم!
ـ باشه چشم چشم.مواظب خودتون باشین .زود می آم.
ـ بعله،خوبه آرمین،نیستش رفته سینما.
ـ نه،من تو خونه راحتترم.می ترسم سینما برم!اخلاقم خراب بشه!
ـ چشم چشم،فعلا خداحافظ.
«تلفن رو قطع کرد.همونطور واستاده بودم و نگاهش میکردم.»
بابک ـ چیه؟نگاه میکنی؟
ـ این چرت و پرتا چی بود گفتی؟!
بابک ـ اینارو نگم که پول حسابی نمی فرستن!
ـ من کی دنبال کثافتکاری رفتم؟!
بابک ـ نمی دونی اینارو که گفتم چقدر کیف کردن!
ـ چرا منو جلوشون خراب کردی؟
بابک ـ توام تلفن زدی.همینارو بگو که من گفتم!یعنی برعکس چیزایی که من گفتم بکو!
ـ پسر این بیچاره ها اینقدر پول برات می فرستن.باز بیشتر میخوای؟!
بابک ت پس فردا هزار تا خرج داریم.اگر قرار باشه با شیرین خانم ساسانی قوم و خویش شیم که این پولها کفاف نمیکنه!یه شام دعوتشون کنیم تموم میشه!
ـ ببینیم،تو تا یه دختر رو می بینی،یاد نصیحت بابات می افتی؟!
بابک ـ اره بجون تو،دروغ نگفتم.بابام همیشه بهم نصیحت میکرد و می گفت «پسرم،دخترا در ظاهر خوبن و خوشگل.دل ادم میگه برو طرفشون!باهاشون رفیق شو!چه عیبی داره؟عسل نیستی که انگشت بزنن!برو جلو،نترس!ببین دختره چقدر قشنگه!اصلا به این دختر می آد که تروگول بزنه؟!ببین چقدر محبوب و ساکته!
ـ خب.بقیه ش.
بابک ـ تا همین جاش یادمه.البته یه چیزای دیگه م می گفت.زیاد نبود یادم رفته!تا همین جاهاش رو حفظ کردم!همین قدر که درس رو حاضر کردم کافیه.نمره ی قبولی رو می گیرم!بقیه ش یه خط بیشتر نبود.اگه داشته باشه و سوال ازش بیاد 2 نمره داره!همون هیفده هیجده برام کافیه!معمولا از آخر کتاب سوال نمی آد؟
«خنده م گرفته بود.پرسیدم»
ـ حالا اگه یه خرده فکر کنی،میتونی بقیه ش رو یادت بیاد؟
بابک ـ آره،اما فسفر مغزم حروم میشه؟
ـ حالا که درسمون تموم شده،فکر کن بگو ببینم بقیه ش چی بوده؟
بابک ـ هیچی بابا.اینارو که تعریف میکرد.آخرش می گفت«اما یه دفعه گول نخوری و بری طرفشون ها»
ـ اماالحق که خوب به نصایح پدرت عمل کردی!خوب بچه ای تربیت کردن و تحویل جامعه دادن؟
بابک ـ حرف نزن.تا هفته ی دیگه همین وقت،مواجب من دوبرابر میشه!حالا بلند شو میزرو جمع کن تا من چندتا تلفن بزنم به بروبچه ها،برنامه ی امشب رو جور کنم.
ـ ابلیش شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل مهیبی سروبر را
بابک ـ بفرمایید که
شیرین شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل قشنگی سروبر را!
پاشو دکونت رو تخته کن!تو اگه بیل زنی دو تا بیل تو باغچه ی خودت بزن!حداقل من تو بیداری ابلیس می آد سراغم.تو که تو خوابم ابلیس وقت نمیکنه!من بودم که تو خواب شیرین رو دیدم و دستور و پامو گم کردم؟
ـ تقصیر منه که میخوام ترو از گرداب گناه نجات بدم.
بابک ـ عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
امشب بگیر تنها بشین تو خونه.من خیال دارم،با بچه ها،همگی بریم تو گرداب!اما یادت باشه،تنگه غروبی هوس اومدن با من رو نکنی ها!
ـ به درک.برو به منجلاب فساد!
بابک ـ باشه.توام بنشین در ساحل نجات!من که رفتم تو بشین کارتون پلنگ صورتی رو تماشا کن.دست به برق و گازم نزن.در رو روکسی م واز نکن تا من از منجلاب فساد برگردم!
ـ مرده شور اون رفاقتت رو ببرن!تنهایی میخوای بری؟من ترو تنها نمی ذارم.
بابک ـ ای ملعون!|شیمون شدی؟.
ـ می آم مواظب تو باشم که غرق نشی!
بابک ـ نترس،من اب نمی بینم وگرنه شنا خوب بلدم!تازه جلیقه نجاتم دارم!تو دیگه زدی به اقیانوس!
بابک ـ آدم بخیل.یه کاسه اب رو هم چشم نداری به ما ببینی؟
ـ حالا پاشو به بچه ها تلفن بزن.دیر میشه!
بابک ـ هول نشو!گرداب گناه رو ازمون نمی گیرن!میلیون ها ساله که وجود داشت و تا آخر دنیا هم وجود داره!تا شیطون زنده س؛بساط گناه دایره!
ـ تو چطور اینارو میخوای پس فردا جواب بدی؟
بابک ـ من سوال جواب ندارم!جام معلومه!بدون معطلی و کاغذبازی و درگیری های کمرکی،یه راست می رم جهنم!من دوزخی!پس فردا نگی بهت نگفتم و گولم رو خوردی و چشمات بسته بوده ها!
ـ باشه نمی گم!پاشو تلفن بزن!
بابک ـ میخوام بدونم،با چهارتا رفیق بیرون رفتن و گردش کردن و خندیدن کجاش گناهه؟ما که فقط حرف می زنیم و کبریت بی خطریم!
ـ می دونم،پاشو تلفن بزن!
«دوتایی زدیم زیر خنده و بابک رفت سر تلفن و منم رفتم سراغ ظرفای صبحونه»
[Only registered and activated users can see links] [Only registered and activated users can see links] ([Only registered and activated users can see links]) فصل 5

«قرار شده بود عصری با چند تا از بچه ها بریم اول پاتیتاژ و بعدشم شام بریم بیرون.
کارامون رو تازه کرده بودیم که بچه ها اومدن دنبالمون و همگی با دو تا ماشین رفتیم .اما وقتی جلوی باشگاه رسیدیم،فهمیدیم که بعلت تعمیرات تعطیله.
همونجا وایستادیم که برنامه رو عوض کنیم.هر کی یه جایی رو پیشنهاد میکرد که بابک گفت»
ـ بچه ها،بیاین بریم پیکادلی.
ـ من اونجا نمی آم.یه مشت آدم ناجور همیشه اونجا جمعن.
رامین ـ تو به اونا چیکار داری؟خودمون با هم میگیم و می خندیم.
کیوان ـ راست میگه.ما به کسی کار نداریم.
ـ باشه برین.من نمی آم.
کیوان ـ شبمون رو خراب نکن دیگه.
بابک ـ بیا بریم،بقیه ش با من.همه شونم ناجور نیستن،بعضی هاشون خیلی جورن!
«راضی شده بودم .داشتیم سوار ماشین می شدیم که یکی از پشت سر،صدامون کرد!تا برگشتیم،رویا و ؤانت و ساندرا رو دیدیم که از توی پیاده رو دارن برای ما دست تکون می دن.صبر کردیم تا یه سلام و علیکی باهاشون بکنیم.
چند دقیقه بعد همه با هم اشنا شدن»
رویا ـ داشتین کجا می رفتین؟
بابک ـ جای خاصی نمی رفتیم.اومده بودیم پاتیناژ که تعطیل بود.
رویا ـ اگه برنامه ی خاصی ندارین و دلتون بخواد،بیاین با ما بریم.
بابک ـ کجا؟
رویا ـ یه جلسه س.جلسه ی بحث.
بابک ـ من از هر چی بحث و حرف بدم می آد .خیلی ممنون.من دوست دارم جایی برم که از توش حرف در نیاد!
«رویا خندید و برای ژانت و ساندرا ترجمه کرد که ژانت گفت»
ـ پاپیک،حتما بیا.من مطمئن هستم که از اونجا خوشت می آد.
«بابک یه خرده شل شد»
ساندرا ـ اگه شماهام بیاین،خیلی بهمون خوش میگذره.
«بابک یه فکری کرد و بعد به بچه ها گفت»
ـ بچه ها شماهام می آوئین؟
کیوان ـ نه بابا. حوصله ی بحص و گفتگو رو نداریم.شماها برین .یه دفعه ی دیگه با هم برنامه می ذاریم.
بابک ـ ناراحت نمی شین من و آرمین بریم؟
رامین ـ نه بابا.برین خوش باشین.بعدا همدیگر رو می بینیم.
«خلاصه از اونها خداحافظی کردیم و با بقیه سوار ماشین شدیم»
ژانت ـ شما انگار در ایران از نظر مالی وضعتون خوبه !ماشین خیلی قشنگی دارین!
بابک ـ ای!یه آب باریکه می رسه.خیلی ممنون.
رویا ـ ماشین خودته بابک؟
بابک ـ نه.این مال آرمینه ولی ماشین منم مثل همینه فقط رنگش فرق میکنه.
رویا ـ چطور دو تا ماشین مثل هم؟
بابک ـ ننه باباهامون هر چی واسه ما می خرن جفته!نه دخترخاله پسرخاله ایم،میخوان همه چیزمون یه جور باشه که سرکوفت سرهمدیگه نزنیم!
ژانت ـ وقتی شما فارسی صحبت میکنین که ما نمی فهمیم!
بابک ـ عذر میخوام،دیگه فارسی صحبت نمی کنیم.آخه نمیدونم سرکوفت به انگلیسی چی میشه!
«بعد همه رو براشون ترجمه کرد»
ساندرا ـ شما زوج جالبی هستین.حتما رشته ای هم که می خونین مثل هم بوده!
بابک ـ رشته تحصیلی که جای خود داره.زیرشلواری یی هم که واسه مون از ایران می فرستن عین همه!تازه دارن دنبال دو دختر دوقلو میگردن که واسه مون بگیرن تا زنهامون هم شکل هم باشن!راستی این جلسه که گفتین ،در مورد چیه؟
ژانت ـ احضار روح.
بابک ـ احضار روح؟!شما که گفتین بحث و گفت و گوئه؟!
رویا ـ جلوی دوستاتون نخواستم بگم.
بابک ـ نخیر!تا روح تمام مرده زنده ی مارو پیش چشممون نیارن ولمون نمی کنن!
رویا ـ بابک خیلی جالب و هیجان انگیزه.
بابک ـ بابا شما به مرده ها چی کار دارین؟حالا قراره مرده کی رو بجونبونین؟!
ساندرا ـ روح شخص خاصی نیست.
بابک ـ آخان!پس مرده ش فرق نمیکنه!جنبوندنش مهمه.
رویا ـ آرمین تو چرا اینقدر ساکتی؟
ـ چی بگم؟بابک اصلا نمی ذاره من حرف بزنم.
بابک ـ این آرمین ساده س!اهل دوز و کلک و زد و بند نیس!همیشه م سرش کلاه میره!واسه همین من همیشه مواظبشم.طفلک بی سرو زبونه!اینو فقط پنجاه ا کتاب درسی بذارین جلوش و بهش بگین تا فردا،کلمه به کلمه تحویل بدی!
فردا صبحش که بیاین،یه واو از توش براتون جا نمیذاره!
رویا ـ بهش اصلا نمی آد.محجوب هست،اما پپه نیست.
ژانت ـ شماها خیلی از نظر صورت و اندام شبیه هم هستین.به پدرتون بیشتر شبیه هستین یا مادرتون؟
ـ مادرمون.
رویا ـ پس باید مادراتون زنهای قشنگی باشن.
ـ خیلی ممنون.
رویا ـ پاتون برسه ایران رو هوا زدنتون!
بابک ـ مگه ما گنجشکیم؟!
رویا ـ همیشه همینطور بوده.دخترهای خوشگل زن مردای زشت میشن،پسرهای خوش قیافه دختر زشت گیرشون می آد!
بابک ـ راست میگه رویا.من یه عمو دارم که خیلی خوش قیافه و خوش تیپ و قدبلنده.رفت یه زن گرفت مثل قرص قمر!یه مدت باهاش زندگی کرد اما بالاخره طلاقش داد و رفت یه دختر زشت و چاق و قدکوتاه رو گرفت!وقتی ازش پرسیدن چرااینکار رو کردی گفت از بس همه بهم گفتن دختر خوشگل گیر مرد زشت می آد و دختر زشت گیر مرد خوش قیافه ،همه ش فکر میکردم سرم کلاه رفته!اینه که رفتم زن خوشگلم رو طلاق دادم و یه زن زشت گرفتم!
ژانت ـ حالا از زندگی ش راضی یه ؟راحته؟
بابک ـ اره،راحته.
رویا ـ چطور میشه یه مرد خوش قیافه با یه زن زشت ازدواج کنه و راحت باشه؟!
بابک ـ آخه شیش ماه بعدش از غصه دق کرد و مرد.واسه اینا که میگم حالا راحته!
«همه خندیدن»
ژانت ـ وقتی عموت زن اولش رو طلاق داد،پدر و مادرش چیزی بهش نگفتن؟
بابک ـ مادرش که مادربزرگ من باشه،خیلی سال پیشش مرده بود اما پدرش که پدربزرگ من باشه،اونموقع زنده بود.نه اونم چیزی بهش نگفت.یعنی اصلا نفهمید!
رویا ـ چطور نفهمید؟
بابک ـ آخه اون موقع بابا بزرگم صد و دوسالش بود و چشماش چیزی رو نمی دید.زن دومی رو هم فکرمیکرد همون زن اولی س!
ساندرا ـ چرااینقدر پیر؟؟!مگه تو چه سنی ازدواج کرده؟
بابک ـ خیلی دیر!بیچاره اونم جوونی هاش گویا خوش قیافه بوده.سه چهار تا زن طلاق داده تا دختر مورد علاقه ش رو پیدا کرده و بعد بچه دار شده.
رویا ـ دختر مورد علاقه اش بالاخر خوشگل بوده یا نه؟
بابک ـ اره،بدنبود.فقط یه خرد سرش طاس بوده و یه پاشم کوتاه تر از پای دیگه ش بود!اما تا دلتون بخواد خانم بود.بابابزرگم که عاشقش بود.
رویا ـ داری سربه سرمون میذاری.
ژانت ـ حتما چند وقت بعداز مرگ مادربزرگت ،پدربزرگت از تنهایی فوت کرد؟
بابک ـ نه بابابزرگم رو خودمون کشتیم!اگه به خودش بود بیست سال دیگه م نمی مرد!
«طوری بابک صحبت میکرد که هرسه دخترا یه دفعه با هم گفتن»
ـ خودتون کشتینش؟!!
«بابک خیلی خونسرد گفت»
ـ اونطوری که شما فکر میکنین که نه!
«همه دخترا یه نفس راحت کشیدن»
رویا ـ پس منظورت چی بود که گفتی خودمو کشتیمش؟
بابک ـ یه روز صدای ضبط من خیلی بلند بود.عصبانی شد و باهام دعوا کرد.بعدش قلبش گرفت و رسوندیمش بیمارستان اونجا مرد.
ژانت ـ سکته کرده بود؟
بابک ـ نه.یه خرده عصبی شده بود.تو بیمارستان گفتن چیزیش نیس.دکترا فرداش مرخصش کردم.حالش خوب شده بود.
ساندرا ـ تو بیمارستان بهش رسیدگی نکردن؟
بابک ـ نه،بیچاره ها خیلی بهش رسیدن.
رویا ـ دیونه مون کردی بابک !حالا میگی بالاخره چطوری مرد؟!
«بابک شروع کرد ادای مردن پدربزرگش رو درآوردن و همونجور گفت»یه نفس بلند بکشید و یه نگاه به من کرد و بعد چشماشو بست و یه چونه انداخت و مرد!
رویا ـ منظورم علت مرگش بود!
بابک ـ آهان!هیچی دیگه.زیر بغلش رو گرفته بودم که از پله های بیمارستان بیارمش پایین ،عصاش گیر کرد به پای من،امدم عصاش رو بگیرم،خودش رو ول کردم از بالای پله ها با مغز اومد رو زمین و مرد!
«دخترا همینطور هاج و واج بابک رو نگاه میکردن!»
رویا ـ انوقت تو ناراحت نشدی؟!
بابک ـ چرا نشدم.خیلی ناراحت بودم.آخه تمام مراسم سوم و هفتش افتاده بود تو امتحانهای من.خونه اونقدر شلوغ پلوغ بود که اصلا نمی تونستم درس بخونم!
رویا ـ واقعا پسر سنگدل بی احساسی هستی!
بابک ـ یعنی چه؟!خدابیامرز صد و دوسالش بود.تازه داشت دندونم در می آورد!ولش میکردیم صد و پنجاه شصت سال عمر میکرد!مگه کره ی زمین چقدر هوا داره؟!
اگه هر بخواد انقدر عمر کنه که به نسل بعد چیزی نمیرسه!تازه میشه گفت من به جامعه خدمت کردم!
«همه دوباره خندیدن»
ژانت ـ پاپیک،همین جا نگه دار.جلو اون خونه.
بابک ـ ترو به امواتت قسم منو پاپیک صدا نکن!
ژانت ـ برام تلفظ اسمت کمی مشکلخ.
بابک ـ قربونت برم کاری نداره که!بگو با
ژانت ـ با
بابک ـ پیک!
ژانت ـ پیک،پاپیک.
بابک ـ آفرین.حالا حداقل نصفی ش رو درست گفتی!
ـ این چه مدل چیزیاد دادنه؟
بابک ـ آموزش پله به پله س.نباید به شاگرد فشار آورد!
ژانت ـ شماها صبر کنین تا من برم ببینم اجازه میدن شماها رو بعنوان مهمون با خودمون ببریم.
بابک ـ بهشون بگو من خودم سالها مدیوم بودم!روح ظاهر میکنم تو هر سایز!روح خبیث،روح شیطانی،روح سربه زیر و نجیب!روح عملی!روح کردی!
«ژانت رفت و چند دقیقه دیگه برگشت و گفت»
ـ بچه ها متاسفانه اجازه ندادن که کسی رو با خودمون تو جلسه شرکت بدیم.
بابک ـ بهتر.
رویا ـ حیف شد!خیلی دلم میخواست که شماهام این مراسم رو می دیدین.
بابک ـ غصه نخور.خیلی م خوب شد.اصلا چیه آدم بره سربه سر مرده ها بذاره؟
ـ خواهش میکنم شماها برین .برنامه تون رو خراب نکنین.
ساندرا ـ نه،من شمارو تنها نمی ذارم.
بابک ـ بازم به معرفت تو!
رویا ـ منم نمی رم تو جلسه.باشما می آم.
ـ باپیک،آرمین ما در اختیار شما هستیم.هرجا که دلتون میخواد بریم.
بابک ـ شما صاحب اختیارین،اما اگه موافق باشین،شام یه چیزی بگیریم و بریم خونه ی ما.
ساندرا ـ عالیه.
«حرکت کردیم و سرراه یه چیزایی گرفتیم و رفتیم خونه ی خودمون ماشین رو بابک گذاشت تو پارکینگ و همگی رفتیم بالا.وقتی رسیدیم تو آپارتمان.بابک به من گفت»
ـ اگه زنگ زدن،در رو وا نکنی ها!
ـ برای چی؟
بابک ـ خدا منو مرگ بده از دست تو!بابا چهار تا مهمون که واسه آدم میآد خوب نیس یه دفعه در واز بشه چندتا دیگه م بیان.
ـ چه عیبی داره.مهمون مهمونه دیگه.
بابک ـ آدم هالو!یعنی اینکه سرخر بی سرخر!امشب از اون شباس که موی عمه ت رو انگار آتیش می زنن!یه دفعه می بینی خودش و شوهرش و اتل و متل بلند شدن اومدن اینجا!
ـ خب بیان.غذا که هس اونام یه لقمه بخورن.
بابک ـ داغت به دل مادرت بمونه که چه پپه ای رو داده دست من بیارم اینجا!پسر!ایندفعه اگه عمه ت بیاد،پدرمنو در می آره که!
اصلا تو کاریت نباشه.فقط در رو واز نکن.همین.
رویا ـ اونجا دارین چی در گوش هم میگین؟
ـ هیچی بابک میگه اگه کسی زنگ...
«بابک رفت تو حرف من و گفت»
ـ آرمین جون،قربون اون شکل ماهت برم!تو برو یه کتاب وردار و برو تو اتاقت مطالعه کن!برو درد و بلات بجونم بخوره!
«رویا خندید و گفت»
ـ خیلی پسر صادق و راستگویی یه.
«شام پیتزا بود.تقسیم کردیم و دور میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم و از هر دری صحب میکردیم که رویا گفت»
ـ چی شد که شماها اومدین اینجا؟شما که درس خونین،خب همونجا تو ایران می موندین.
بابک ـ باعثش شد.دلش میخواست بیاد خارج از کشور.من زیاد مایل نبودم.
رویا ـ از بس شیطونه این بابک!چندساله که اینجائین؟
بابک ـ شیش،هفت سال.تو چندوقته که اینجایی؟
رویا ـ هفت ،هشت سال.
بابک ـ چندسالته رویا؟
رویا ـ بیست و یک سال.
بابک ـ یعی حدود سیزده سالگی اومدی اینجا؟
رویا ـ آره.
بابک ـ تنها؟
رویا ـ تنها.
ـ چه جوری میشه؟یه دختر دوازده ساله،تنها!
بابک ـ اصلا چی شد که اومدی؟
رویا ـ جریانش مفصله.بخوام براتون تعریف کنم،یه ساعت طول میکشه.
بابک ـ ما که کاری نداریم،خب بگو.
ژانت ـ آره رویا،تعریف کن.حتماباید جالب باشه.
رویا ـ آره،خیلی جالبه!
بابک ـ اگه باعث ناراحتی ت میشه نگو.
رویا ـ فعلا شاممون رو بخوریم،شاید بعدش یه چیزایی براتون تغریف کردم.
«شام با خنده و شوخی خوردیم و رویا رفت و چایی دم کرد.وقتی میز شام جمع شد و ژانت ظرفارو شست،همگی توی سال نشستیم.
انگار بدون اینکه به روی خودمون بیاریم منتظر گوش کردن سرگذشت رویا بودیم.خود رویا اینو حس کرد که گفت»
ـ پدر من یه کارمند بود.یه کارمند ساده.زندگی خوبی نداشتیم؛البته از نظر مادی.اما تا دلتون بخواد محبت تو دلهامون بود.
یه برادر و خواهر بودیم که با پدر و مادرم تو یه خونه ی اجاره ای زندگی میکردیم.البته تو دو تا اتاق طبقه ی بالاش.وسطهای شهر بود،ته یه کوچه ی بن بست.خلاصه براتون تعریف میکنم که حوصله تون سر نره.
پدرم عصری ساعت 5،4/5 می اومد خونه که تا اون موقع من و برادرم،هرجوری که بود با اصرار و کمک مادرم،تمام درسهامون رو خونده و تموم کرده بودیم.
مامان می گفت مشق و درسهاتون رو تموم کنین که وقتی باباتون خسته از سرکار برگشت خونه،کتاب و دفترتون تو اتاق وک ولو نباشه.
راستم می گفت.دیگه دو تا اتاق دوازده متری چی بود که دفتر و کتاب ماهام توش پخش و پلا باشه!
راستش رو بخواین،خود ما هم دلمون میخواست زودتر درسهامون رو تموم کنیم که وقتی بابا اومد،کاری نداشته باشیم و بشینیم پیشش.
اینارو براتون تعریف میکنم که بفهمین زندگی مون ساده بود اما با محبت و عشق.خلاصه بابام که می اومد،شادی تو خونه کامل میشد.
اول سر حوض تو حیاط،دست و صورتش رو می شست و بعد می اومد بالا.
مامانم حوله بدست تو بالکن بالا منتظرش بود.تا بهم می رسیدن با دوتا لخند،سلام اول رو به همدیگه میکردن.بعد نوبت سلام دوم بود!
مامانم بهش میگفت سلام،خسته نباشی،بابام جوابش رو میداد.سلام،مونده نباشی،چه خبرر؟چطوری ؟بچه ها کجان؟
مامانم می گفت،خوبم.بچه ها توئن تو چطوری؟چه خبرا بود اداره؟امروز کارت زیاد بود؟
بابام که با حوله سرو صورتش رو پاک و خشک میکرد می گفت،ای،مثل هر روز،تو چه خبر؟حاجی چطوره؟حاج خانم چطوره؟
مامانم می گفت،خوبن سلام بهت رسوندن.بیا تو تا برات خبرا رو بگم.
من و برادرم که شیش هفت سال از من بزرگتر بود،تمام این چیزا رو از پشت پرده ی پنجره می دیدیم،هیچوقت اون دوتا لبخن که مثل صد تا حرف عاشقانه بود از یادم نمی ره!
حاج خانم و حاج آقا،پدر و مادر مامانم بودن که دوتا خونه اونطرف تر زندگی میکردن و مامان روزی یه بار بهشون سرمیزد.
بابام اونا رو مثل پدر و مادر خودش میدونست.اونام وضعشون خوب نبود.بابام با اون دست تنگی یه خودش،هم به اونا می رسید و هم به مادر خودش که اونم دو تا کوچه بالاتر خونه ش بود.یعنی همه ی اینا که گفتم ،دو تا اتاق اجاره کرده بودن و توش زندگی میکردن.
بابام بچه ی تک خانواده بود که پدرشم تو بچه گی مرده بود اما مامانم یه برادر داشت.دایی احمد.
خیلی سال پیش از خونه قهر کرد و رفته بود.اما یه روزی برگشته بود و اونم چه برگشتنی!با ماشین آخرین مدل و سر و وضع حسابی و جیب پرپول!
اونا که می شناختنش می گفتن یه خونه ی بالای شهر خریده به چه بزرگی.خلاصه وضعش خیلی عالی شدهب ود.اون یه دفعه م که اومده بود،واسه پز دادن بود!بعدش رفت و دیگه اون طرفا پیداش نشد.حالا ببین بهانه ش چی بوده!یه بارکه حاج آقا گویا یه جایی تو خیابون اتفاقی می بیندش و بهش میگه که چرا به مادرت سرنمیزنی،بهش جواب میده که حاجی گرفتارم،بعدش م بچه های محله تون بی تربیت ن!اوندفعه که اومدم ماشینم رو خط انداخته بودن!
جالب نیست؟استدلال از این بهتر؟!
خلاصه این بود که بابام هم به اینا می رسید و هم به مادر خودش،عصر به عصر بلند میشد و یه سر می رفت خونه ی مادرش و یه سرم به حاج خانوم و حاج اقا میزد و یه چایی اونجا میخورد وبرمیگشت.
مامانم هم عادتش رو میدونست .تابرمگشت خونه،باید شام حاضرباشه.شام رو دور هم سریه سفره میخوردیم و سفره که جمع میشد ،ظرفا لب حوض تو حیاط بود.
نمی دونم کدوم چشم شوری زندگیمون رو چشم زد.
بابا تارک الصلوه شد و روزه ی مامان شکست!
تو یه مدت کوتاه همه چیز عوض شد.خونه مون ،زندگیمون،اخلاقمون،محبتمو ن،عشق مون!
همه چیز از وقتی شروع شد که مامان از بابا تلویزیون خواست.
گویا خونه ی یکی از همسایه هامون دیده بود.اونام تازه خریده بودن.
یه روز که بابا از سرکار اومد.صحبتش رو پیش کشید.بابا گفت که از اداره ش وام میگیره و براش میخره.
مامان بهش گفت یه مغازه س که قسطی میده.همین و همین!
در عرض چند روز خونه ی ما،دو تا اتاق اجاره ای ما پر شد از تلویزیون و یخچال و فریزرر و ضبط و جاروبرقی و چرخ خیاطی و گاز و مبل و میزناهار خوری!
دیگه جا واسه محبت تنگ شد و مجبوری عشق رفت بیرون اتاق و پشت شیشه ی پنجره واستاد!
قرار شد که یه جا بزرگتر رو اجاره کنیم.
یه ماه بعد اسباب کشی کردیم و رفتیم به یه آپارتمان بزرگ و کمی بالای شهر،دیگه با هم سرسفره،وسط اتاق نمی نشستیم و جاش،دور میزناهار خوری جمع میشدیم.دیگه ر وی زمین نم نشستیم تا هر وقت دلمون خواست بپریم بغل بابا.هر کدوم رو یه مبل می نشستیم و اگه یکی از ماها می رفتیم طرف بابا،مامان داد می زد که مواظب باش مبل نشکنه!
دیگه مامان رختای بابارو با دست خودش چنگ نمیزد.
دیگه بابا صبح زود بلند نمیشد که نمازبخونه و بعدش بره نون تازه بخره.نون یخ زده تو فریزر بود!
دیگه سماور کوشه ی اتاق قل قل نمیکرد که با صداش ماهارو دور خودش جمع کنه.چایی تو فلاسک آماده بود!
دیگه بابا لب حوض دست و صورتشس رو نمی شست که مامان براش براش حوله ببره.تو خونه دستشویی داشتیم و حوله به دیوارش آویزون بود!
چراغ فتیله ای و دیزی مامان افتاد گوشه ی انباری و جاش اجاق گاز فردار و طرف پیرکس اومد تو آشپزخونه.
دیگه مامان هر روز واسه خرید بیرون نرفت.خورد و خوراک یه هفته تو یخچال بود!غذاهامون عوض شد و رنگ و بوی غذامون هم عوض شد!
کار مامان راحت شده بود.
گوشت بسته بندی شده می گرفت و سبزی پاک شده!
دو ساعته ناهارش رو درست میکرد و بقیه ی روز بیکار بود.
درس و مشقهای من و داداشم هم تا دو ساعت از شب گذشته ،هنوز تموم نشده بود.تلویزیون کارتون داشت!
بابا از سرکار اومده بود و هنوز دفتر و کتاب ما،وسط اتاق ولو بود.
بابا دیگه سختش بود که به مادرش و حاج آقا و حاج خانوم،هر روز سر بزنه!عشق و محبت ،بعداز اسباب کشی ،با ما به این خونه نیومدن!
اختلاف بابا و مامان شروع شد و کار به دعوا کشید.
بابا تا خرخره رفته بود زیر قرض!مجبور شد یه کار دوم هم پیدا کنه.
بعداز یه مدت هم از اداره استعفا داد و با چند نفر یه شرکت باز کردن.وضع مون کم کم خوب شد.بابا قرضهاش رو داد و یه ماشین خرید و بعدشم یه خونه و بعد یه ویلا و بعدش چند تا زمین و بعدش چی و چی و چی!
مامان هم رانندگی یاد گرفت و بابا براش یه ماشین خرید و طلا و جواهر و لباس گرون قیمت و چی و چی و چی!
دیگه کمتر همدیگر و می دیدیم.بابا تا دیر وقت شب شرکت بود و مامان با دوستهاش یا دوره داشت و یا استخر می رفت و کلاس فلان و آرایشگاه و این چیزا.
وقتی م تو خونه بودیم،هر کدوم می رفتیم تو اتاق خودمون.
بعد از چندسال اگه یکی مارو می دید،باور نمیکرد که ما همون خونواده ی چندسال پیش باشیم!نمی دونم بابا چیکار میکرد که پولشهاش رو با پارو جمع میکرد!حتما کارهای خلاف میکرد.بعد از چندوقت گندش در اومد که بابا یه زن دیگه گرفته!
چند وقت بعد داداشم،مامان رو با یه مرد غریبه تو خیابون دیده بود و یه مدت بعدشم من داداشم رو با چند تا بچه ی لات و اشغال!
یه سال بعد مامان و بابا از هم جدا شدن و من و بابا با زن دیگه ش یه جا زندگی کردیم و داداش و مامان تو همون خونه و شیش ماه بعدش خبردار شدیم که داداشم معتاد شده!
یه روزم خبر آوردن که داداش وقتی در حال عادی نبوده،تصادف کرده و جابه جا تموم کرده!
مامان یه شوهر دیگه کرد و منم شدم سرخر واسه بابا و زن بابام!
این شد که فرستادنم اینجا به هوای تحصیل و یه جا پانسیونم کردن!
حالا که فکر میکنم نمی دونم تقصیر مامان بود یا تقصیر بابا بود یا تقصیر تلویزیون!
حالا بعد از این همه سال ،همه ش فکر میکنم که تو این دوتا اتاق قدیمی،موقع اسباب کشی،عشق و محبت و وفا و مهربونی رو کجا جا گذاشتیم!
الانم تا به مامان یا بابام تلفن میزنم و میگم شاید یه سر بیام ایران،هر کدوم واسه اینکه مزاحمشون نشم کلی پول برام حواله می کنن اینجا!
اینم داستان زندگی من!.
«حرفش که تموم شد،اشک تو چشماش جمع شده بود.»
کسی چیزی نمی گفت.جو سنگینی بوجود اومده بود که ژانت درحالیکه اشکش رو پاک میکرد بلندشد و گفت»
ـ باپیک،اگه بگی قهوه کجاست،میتونم بهتون یه قهوه ی خوشمزه بدم.
بابک به فارسی ـ دل گریخته ی ما و در زدن همسایه!
«بعد بع انگلیسی گفت»
ـ تو همون قفسه شیشه ای س،اما شلخته بازی درنیاری و ریخت و پاش کنی ها!
ژآنت ـ من خیلی با نظم و ترتیبم!بعدا می فهمی!
بابک ـ میخوام صدسال سیاه نفهمم!اینم انگار واسه این یه ممثقال گوشت تن ما دوندون تیز کرده!
«یه دفعه از تو آشطخونه صدای افتادن و شیکستن یه چیزی اومد و بعد صدای ژانت که گفت»او،باپیک!
بابک ـ حناق و باپیک!داری نظم و ترتیب بهمون نشون میدی؟؟!حالا چی بود؟
«ژانت با یه فنجون شکسته از تو آشپزخونه اومد بیرون و فنجون رو به باباک نشون داد»
بابک ـ آخ!جیگرم آتیش گرفت.چلاق شه دستت دختر!
ژانت ـ sorry Bapik
«تا اومد برگرده و بره تو آشپزخونه ،پاش دم در گرفت و به سیم آپاژور که اونم افتاد رو یه مجسمه ی کوچولو و مجسمه هه شیکست!»
ژانت ـ oh!my god!
بابک ـ خدا ذلیلت کنه دختر!بیا برو بشین نمیخواد قهوه درست کنی!تمام جهاز ننه م رو از بین بردی که
«رویا که از ناراحتی دراومده بود و می خندید گفت»
ـ ژآنت وقتی ناراحته،دست و پاش رو گم میکنه.الانم واسه من ناراحته.
بابک ـ ترو خدا غصه نخور ژانت جون!پدر و مادر رویا کارای بد کردن،اسباب اثاثیه ی ما که نباید تاوونش رو پس بدن!
«ژآنت از تو آشپزخونه گفت»
ـ آخه من نمی تونم قهوه رو پیدا کنم!
بابک ـ بغل شیکر دیگه!
ژانت ـ خب ،اما شکر کجاست؟
بابک ـ همونجا پیش قوطی یه چایی.
ژانت ـ و قوطی چایی کجاست؟
بابک ـ همونجا که قندها هس.
ژانت ـ حالا بگو ظرف قند کجاست؟
بابک ـ خبرت رو واسه م بیارن!همونجاس،جلو چشم کورت!
«ژانت در حالیکه میخندید گفت»
جلو چشم کور من کره و پنیر و ماست و کمی سبزی و میوه و شیر و چندتا شیشه س!
بابک ـ شلخته خانم سریخچال رفتی چیکار؟!
ژانت ـ خدای من!حسابی گیج شدم!خودمم نمی دونم برای چی اومدم سریخچال!
بابک ـ بیا برو بشین ،قهوه نخواستیم همون ظرف میوه رو وردار بیار.
ژانت ـ ظرف میوه ؟!
بابک ـ حالا دوباره شر وع میکنه!میوه کجاست؟من میگم بغل پنیر تو یخچال.دوباره می پرسه پنیرکجاست؟بغل شیر.شیرکجاست؟تو دستشویی!
«ساندرا در حالیکه می خندید بلند شد و گفت»
ـ من می رم کمکش کنم.
بابک نگاهی به رویا کرد و گفت:
ـ دلت برای ایران تنگ نشده؟نمیخوای بری یه سربه پدر و مادرت بزنی؟
رویا ـ برم چیکار؟ چیزی اونجا ندارم که دلم رو بهش خوش کنم.پدر و مادرم هم که دلشون نمیخواد من مزاحمشون بشم.
اینجا راحتم.خونه،زندگی،ماشین، همه چی.
بابک ـ دوستی، نامزدی،چیزی م اینجا نداری؟
رویا ـ نامزد؟ نه،ا گرم منظورت از دوست ،دوست پسره،باید بهت بگم اصلا از این جور چیزا خوشم نمیاد.دوست دارم،پسر،دختر اما مثل شماها.فقط یه دوستی ساده!
بابک ـ این یکی دیگه خیلی عجیبه!
رویا ـ آره باور کردنش سخته .همین بی بند وباری و دور شدن از اصل بود که خونواده ی منو از هم پاشوند!برای همینم از موقعی که اومدم اینجا.همیشه خودم رو همون دختر کوچول دیدم تو همون دو تا اتاق اجاره ای و پای بند به رسوم.
«بابک فقط نگاهش کرد که رویا عصبانی شد و گفت»
ـ برات خیلی عجیبه که یه دختر اینجا سالم زندگی کنه؟!
بابک ـ اره!خیلی عجیبه.
رویا ـ مهم نیست.هرجور میخوای فکر کن.
بابک ـ دانشگاه می ری؟
رویا ـ آره.سال سوم معماری.
بابک ـ پدر و مادرت تا حالا اینجا نیومدن یه سری بهت بزنن ببینن چیکار میکنی،چیکار نمیکنی؟
«رویا سرش رو به علامت منفی تکون داد»
بابک ـ این چندسال،یه بارم ایران نرفتی؟
رویا ـ نه .خوشم نمی آد برگردم پیش اونا.
بابک ـ خیال شوهر کردن نداری؟
رویا ـ اگر مرد ایده آلم پیدا بشه،چرا.البته یکی دو تا از ایرانی های اینجا ازم خواستگاری کردن اما ازشون خوشم نیومده.از مردهای اینجا خوشم نمی آد.یخن!سردن.
بابک ـ نه بابا،شوهر خارجی به درد نمیخوره.
ـ چرا؟
بابک ـ آخه مردای خارجی،نه زنشون رو می زنن!نه بهش فحش میدن!نه می چزونن شون،نه ازخوننه بیرونشون میکنن!یخم پدرسگ ها!گرمی ندارن!
ـ تو به این چیزا می گی گرمی؟!.
بابک ـ زندگی زناشویی با همین چیزا گرم میشه دیگه!شوهر باید از راه که رسید،کشکی یه چیزی رو بهانه کنه!مثلا به زنش بگه البته با اخم و صدای خشن!(زن !امروز خونه رو جارو کردی؟)اگه زنش گفت آره که باید با توپ و تشر سرش داد بزنه(واسه چی هر روز خونه رو جارو می زنی؟کرک فرشها از بین رفت!)
اگه زنش گفت نه جارو نکردم،باید بازم سرش داد بزنه(گندو کثافت خونه رو گرفته!پس ننه ت چی به تو یاد داده!)بعد کمربند بکشه به جون زنش!تا میخوره کتکش بزنه؟
یه نیم ساعتی بزندش!بعدولش بکنه که بره یه گوشه و یه ساعتی واسه خودش گریه کنه که دلش وا شه!بعد داد بزنه(پس این چایی زهرماری من چی شده؟) زنش می دوخ براش چایی می بره.بعد ازش بپرسه (ضعیفه شوم چی داریم!) زنش بگه مثلا چلوخورشت.دوباره باید بلندشه و با کمربند بیفته بجون زنه!که چی؟(کی به تو گفته امشب چلو خورشت درست کنی؟!)خلاصه حسابی که زدش.دوباره ولش کنه که نیم ساعتی گریه کنه.بعد صداش کنه.(زن سفره رو بنداز(زنش بلند میشه و زود سفره رو میندازه و شام رو میکشه.
شام رو که خوردن باید از زنش بپرسه(امروز ننه ت بهت سر زده؟!) اگه گفت آره که باید بگه(چه خبره هر روز سرش رو ننه ت میندازه پایین و می آد اینجا؟!مگه اینجا مسافرخونه س؟مگخ من خون کردم که تو رو گرفتم؟!) اگه گفت که نه،سرنزده که باید بگه(ننه بابات ولت کردن به امان خدا.فکر نمیکنن یه دخترم دارن؟نمی آن یه سر به دومادشون بزنن!)دوباره باید بلندشه و کمربند رو بکشه بجون زنه!
ـ مگه سادیسم داره؟!حد اقل فکر کمربند بدبخت باش!اینطوری هفته ای یه کمربند باید بخره!کجای این زندگی زناشویی گرمه؟!
بابک ـ زندگی شون رو نمی دونم،اما بدنشون گرم و ورزیده س همیشه!همه ش در حال فعالیتن!
«رویا که از خنده غش کرده بود گفت».
ـ واقعا عالیه!به این میگن مرد!
ـ به این میگن دیوانه!
بابک ـ تو این چیزارو نمی فهمی .چرا میگن مردای خارجی بخن؟
واسه اینکه وقتی از راه میرسه و می بینه غذا حاضر نیس میگه (اشکال نداره عزیزم،دوتای می ریم بیرون غذا میخوریم)وقتی می بینه خونه کثیفه میگه(مهم نیس عزیزم،خودت رو ناراحت نکن.زنگ می زنم به یه آژانس،نظافت چی بفرستن اینجا)
وقتی می فهمه مادرزنش یه سر اومده اونجا میگه(مادرت حالش خوب بود؟کاش بر ای شام نگه ش می داشتی)تازه وقتی می فهمه که مثلا زنش تو خیابون یه مرد رو که همکلاسی دوران دانشکده ش بودخ دیده و باهاش حرف زده میگه(اوه!چه اتفاق جالبی!)
یخن پدرسگا!
مردباید جذبه داشته باشه!سرفه میکن ،خونه بلرزه!عطسه میکنه،شیشه ها بشکنه!فین میکنه،فیوز برق بپره!
ـ واقعا ایده های جالبی داری این سیستم مال چه وقتی یه؟!
بابک ـ دقیقه نمی دونم اما گویا اسناهای نئائدرتال با زنهاشون اینطوری رفتار میکردن!جالب اینه که میگن همیشه موفق بودن!
«تو همین موقع ساندرا و ژانت با یه سینی قهوه اومدن تو سالن»
ساندرا ـ باز باپیک داره چی میگه که رویا اینقدر میخنده؟
بابک ـ یکی از تزهای خودم رو براشون تشریح کردم!
ساندرا ـ باید چیز خوبی باشه که رویا اینقدر خوشش اومده و میخنده.
بابک ـ اره چیز بسیار خوبیه!خدا قسمت کنه یه دونه از این مردای داغ گیرت بیاد.دو تا از اون کمربندا بخوری تازه می فهمی که این تز من چقدر علمی یه!
ژانت ـ باپیک ببخش که فنجونت رو شکوندم.یادگاری بود؟
بابک ت اره ،اما فدای سرت.یادگاری جاهاز مامانم بود از شوهر چهارمش!

ژانت ـ جدی!مادرتو چهار بار ازدواج کرده؟چه جالب!روحیه ی چهار مرد مختلف رو تجربه کرده!
بابک ـ نه بابا!چهار بار ازدواج کرده اما فقط یه روحیه رو تجربه کرده!اونم بابام بوده تا حالا،یعنی اون موقع که من ایران بودم،بابا و مامانم چهار بار از هم طلاق گرفتن و دوباره آشتی کردن!تجربه ی روحیه ی همون یه مرد واسه هفت پشت ننه بیچاره م کافیه!
«ساندرا با تعجب پرسید»
ـ چرا پدرت و مادرت اینکار رو میکردند؟!
بابک ت مامانم نمیکرد،بابام میکرد.خلق ش اینطوری بود دیگه.دوست داشت مامانم رو چندبار با لباس عروس ببینه!هی طلاقش میداد و هی عقدش میکرد!ـ بچه ها ،بابک داره شوخی میکنه.اتفاقا پدرش مرد بسیار خوبیه.
ژانت ـ شما به ایرانی چی می گین؟ما به آدمی مثل باپیک می گیم شیطونک/
بابک ـ ما به ایرانی می گیم پدرسوخته ی جز جیگر زده ی حناق گرفته!
ژانت ـ این خیلی سخته!
بابک ـ عوضش اثر گفتاریش زیاده!بگو یاد می گیری.
ژانت ـ جیزجاگر؟!یعنی چی؟
بابک ـ جیز نه جز!جیز رو به بچه ها میگن!جاگر خک نه،جیگر!
ـ ولش کن بابک د!
ژانت ـ اون یکی چی بود؟پدر سوخته؟
بابک ـ اگه پدر با مادر بسازه که خوبه!هیچوقت دعواشون نمیشه!پدر نمی سازه و کار به کتکاری میکشه!بابای من که سازشکار نبود!
ژانت ـ اون یکی چی بود گفتی؟
بابک ـ حناق گرفته.به درد شما نمی خوره.مربوط میشه به رشته ی پزشکی.یه بیماریه!تازه قرار نیس که یه شبه تمام ناله نفرینهای مارو یاد بگیرین که!
ـ بابک خدا ذلیلت کنه که انقدر این چرت و پرتا رو یاد این خارجیا ندی.
بابک ـ خودشون کنجکاون.نگاه کن الان می پرسه ذلیلت کنه یعنی چی.
ساندرا ـ چرا شما تو زبان و فرهنگنون انقدر نفرین و ناله و از این چیزها دارین؟
بابک ـ عوضش دیگه مثل شماها صندلی التکریکی و. اتاق گاز و کیوتین نداریم!هر کی ناراحت مون کنه.مثلا پولمون رو بخوره،می شینیم از صبح تا شب نفرینش میکنیم و براش حق می زنیم!
ژانت ـ داری شوخی میکنی.شماها،هم دادگاه دارین و هم زندان.
بابک ـ داریم ولی قراره جمعشون کنیم.مثلا تا چند سال پیش دادگاه خانواده داشتیم بعد جمع شد و از اون به بعد هر شوهری که زنش رو طلاق می داد،زنش می شست یه گوشه و ناله و نفرینش میکرد.
من خودم یه بار یه شوهری رو دیدم که زنش براش آه کشیده بود و اونم یه هفته بعد سوسک شده بود!از اون سوسک انقدری ها!
«با دستش یه چیزی حدود 10 سانتی متر رو نشون داد»
ساندرا ـ من که باور نمی کنم.
بابک ـ به در ک،باور نکن،اما اگه مثلا یه روز زن من بشی و اذیتم کنی می شینم و برات آه می کشم و نفرینت میکنم که ده روز بعد مارمولک بشی!
ـ بابک این چرت و پرتا چیه به اینا میگی؟!
«دخترا که فهمیدن باباک باهاشون شوخی میکنه شروع به خندیدن کردن»
رویا ـ بچه ها!ساعت دوازده شده!چه زود گذشت!از بس بابک بانمکه،آأم وقتی پیشش نشسته،زمان مثل برق میگذره!
ساندرا ـ واقعا پسرجالبی یه. حیف که امشب خیلی زود گذشت.
ژانت ـ من خیلی از باپیک و ارمین خوشم اومده.این دو تا یه جور مخصوصی هستن.
ساندرا ـ بچه ها ،ما دیگه باید بریم .امیدوارم که بازم همدیگرو ببینیم.
«سه تایی بلند شدن و از شام و پذیرایی تشکر کردن و بعداز خداحافظی؛،رفتن دم در،رویا شماره تلفن مارو از بابک گرفت و گفت»
ـ بهت تلفن می زنم بابک اما خواهش میکنم اگه حوصله مو نداشتی،رک بهم بگو.
بابک ـ اگه نداشتم حتما بهت میگم.
«وقتی بچه ها رفتن،من و بابک کمی خونه رو جمع و جور کردیم و آماده ی خواب شدیم که بابک گفت»
ـ اون چیه تو دستت؟
ـ همون چرم س دیگه.
بابکـ ـ جدی اون خوابت رو باور کردی؟!
ـ خواب نبود.
بابک ـ پس چی بود؟
ـ چه میدونم!اصلا تو به خواب من چیکار داری؟!برو بگیر تو اتاقت بخواب.
بابک ـ آهان!بگو سرخر نمیخوام.رفتی سرم هوو آوردی؟!مگه اینکه من این شیرین رو نبینم وگرنه تمام گیساشو میکنم!هنوز هیچی نشده باعث شد اتاق خوابمون رو از هم جدا کنی!بی عاطفه و بی صفت!برو همون ایکبیری واسه تو خوبه! تو لیاقت یه زن خانم و نجیب رو نداری که!همین دخترای دگوری و شتره شلخته و ترشیده به درد تو میخورن!خاک بر سر دله ت کنن!مرتیکه ی جلف!نصف شب نیای در اتاقم رو بزنی و موس موس کنی ها!شب بخیر!ایشاالله شیرینم بخوابت نیاد و امشب تنها بمونی و دماغت بسوزه! مرتیکه ی هوس باز پدرسوخته!
«اینارو با صدای زیر و زنونه میگفت و ادای خانمها رو در می آورد!خیلی خندیدیم»
بابک ـ حالا از شوخی گذشته،اگه دوباره شیرین رو دیدی ازش بپرس تو فامیلاشون دختر خوشگل و نجیب دم بخت ندارن؟!
ـ اگه داشتن میخوای بگیرش؟
بابک ـ نه میخوام براش پیغوم بدم که تو همون دوره شوهر کنه که تو این دوره زمونه شوهر گیر نمی آد.بیخودی مثل شیرین هزار و چهارصد پونصد سال نشینه به هوای اینکه تو این دوره واسه ش خواستگار بیاد!شب بخیر دیوونه.ایشاالله امشب جای شیرین،فرهاد و خسروپرویز بیان سراغت و تا می خوری کتکتت بزنن!
«اینارو گفت و رفت تو اتاقش.
مونده بودک که چیکار کنم.از یه طرف از خودم خجالت می کشیدم که این خرافات رو باور کنم،از یه طرف با خودم می گفتم نکنه همه ی این جریان ها راست باشه؟!
بالاخره چرم رو گذاشتم تو کشو و رفتم تو تختخواب و پتو رو کشیدم سرم و خوابیدم.تازه چشمم گرم شده بود که صدای یه آهنگ خیلی عجیب به گوشم خورد!یه صدای رویایی!صدای سازی که تا حالا نشنیده بودم!خیلی قشنگ بود!مثلاینکه از یک زمان دیگه به این زمان رسیده بود!ازخواب پریدم.صدا قطع شد.دیگه نتونستم طاقت بیارم.بلندشدم و چرم رو از تو کشو در آوردم و رفتم تو رختخواب و چشمامو رو بستم.»

Queen
09/07/2011, 21:46
فصل 6

ـ چشمانت را بگشا آرمین.
«چشمام رو وا کردم»
شیرین ـ اسوده باش.هنوز مرا باور نداری،درست می گویم؟!
ـ سلام شاهزاده خانم؟!
ـ ببخشید،من نمی دونم باید شمارو چه جوری خطاب کنم،بگم ملکه ی ایران خوب
«با صدای بلند خندید و گفت»
ـ ملکه ی ایران؟!
ـ بانوی ایران؟
شیرین ـ این سخنان در اینجا بکار نمی آید .اکنون برای من نه پادشاهی مانده و نه ایرانی!نام خویش را بیشتر دوست دارم.شیرین!زیباست،نه؟!
ـ زیبا و جاودانی!مثل خودتون.
«نگاهی به من کرد و گفت»
ـ با من بیا.
«با هم به طرف همون کاناپه رفتیم.وقتی کنارش راه می رفتم و حرکاتش رو می دیدم،احساس عجیبی رو تو خودم حس میکردم.»
ـ شیرین خانم.
شیرین ـ از من آرزم داری؟
«سرم را پایین انداختم که دستم رو گرفت و روی کاناپه نشوند و گفت»
ـ به من شیرین بگو،خود به تو چنین دستوری داده ام.
باشه شیرین.این چه صدایی بود که من شنیدم؟صدای یه آهنگ بود.خیلی قشنگ.یه آهنگ رویایی!
شیرین ـ آوای باغ شیرین بود!آن را باربد در زیبایی من سرود.به همین فرنود«دلیل»،همیانی«کیسه»ز ر از خسرو پاداش گرفت.
ـ خیلی قشنگ بود اما چطور اون رو من شنیدم؟!
شیرین ـ زیرا تو باری دیگر مرا راست مپنداشتی و برمن بدگمان شدی.چنین کردم تا مرا باور داری.
ـ همونم باعث شد که این چرم رو از تو کشو دربیارم.راستش کمی به خواب دیشبم شک کردم ببخش.
«آهی کشید و کنارم نشست و گفت»
ـ ای کاش زندگی انوشه«جاودان»ای داشتم و مرا فرجامی نبود!
از خویش سخن گو،هرچند از سرنوشت تو آگاهم!
ـ یعنی تو تمام زندگی منو میدونی؟!
شیرین ـ تا آنجا که بستگی به من دارد.
ـ یعنی اگه من تو بیداری کاری بکنم،تو می فهمی؟
«یه خنده ی خیلی قشنگ کرد و گفت»
ـ مگر در بیداری کرداری پلشت«زشت»داری؟
ـ نه،نه،همین طوری پرسیدم.
شیرین ـ تو جوان پاک نهادی هستی.آرزو میکنم که همیشه پدرام«خوش و خرم»باشی.
ـ من تازه درسم رو تموم کردم.ممکنه تا چند وقت دیگه برگردم ایران.
شیرین ـ ایران!چه نام باشکوهی!
ـ ایران رو خیلی دوست داشتی؟
شیرین ـ آری.تو چی؟
ـ منم دوست دارم،غیر از اون،خونواده م اونجان.
«تو چشمام نگاه کرد و خندید.اومدم بگم که فرهاد بدبخت حق داشته دیوونه بشه که یاد حرف بابک افتادم و گفتم»
ـ تو خیلی قشنگی شیرین!مخصوصا وقتی میخندی.
شیرین ـ تو نیز چنینی.راست گفتار و خوش سیما.هرگاه که با تو سخن میگویم،پژمان«غم»از من می گریزد.
ـ خیلی ممنون.اینجا خیلی تنهایی؟
شیرین ـ ایدر سخت و دلخسته و پریشم«پریشان».
ـ اصلا جریان چیه؟چرا تو اینجایی؟چرا این اتفاق باید برای من بیفته که تو به خوابم بیایی؟اینا خیلی برام عجیبه.هنوز هیچکدام از این چیزا باورم نمیشه.
شیرین ـ باید افسانه ی مرا بشنوی تا از همه چیز آگاه شوی.گوش دار تا با تو بگویم.این شکنجه ایست که در برابر کردار پلیدم،در کارنامه ام برایم نگاشته شده است!مانند شباویزی«مرغ حق»تا پگاه درد میکشم و یارای رهایی ندارم!
ـ آخه مگه تو چیکار کردی؟
شیرین ـ پیمان گسستم.
ـ چه پیمانی؟توبه ت رو شکستی؟
شیرین ـ پیمان خویش با فرها شکستم!شرفاک«صدای آهسته»تیشه ی فرهاد،بازگوی گناه من است.لغزیدم!چندین بار لغزیدم.در سپنجی سرای«دنیای فانی»،از یزدان پاک سربرتافتم!دلی را شکستم!
ـحتما دل فرهاد رو!
«لبخند تلخی زد»
ـ آخه چرا اینکار رو کردی؟به تو اصلا نمی آد که سنگدل باشی.
راستی،گناهت فقط همینه؟یعنی کار بد دیگه ای نکردی؟
شیرین ـ گاهی گرفتار شیداهریمن«وسوسه ی شیطانی»گشته ام.
ـ پس شانس آوردی که نبردنت جهنم و الان تو آتیش نیستی!
«دوباره لبخند تلخی زد و گفت»
ـ شیذر«نام خداوند»یکتا بسیار مهربان است.
«تا نام خدارو گفت از جاش بلندشد و یه چیزایی زیر لب گفت و بعدرو به من کرد .و پرسید»
ـ تو هنگامی که نام او را می شنوی ،ستایش نمیکنی؟!
ـ چرا نمینم!تو هر کاری اول از اون کمک میخوام.
شیرین ـ آفرین برتو باد.اگر نام او براستی در روان و اندیشه ات جای گیرد،ترا از هر پلیدیباز دارد و در رستخیز سرفراز باشی.
ـ پس مشکل تو چیه؟جا به این خوبی!قصر به این بزرگی!
راستی پشت این در چیه؟
شیرین ـ بیا تا این کاخ به تو بنمایانم.با من باش.
«به طرف دیگه ی سالن رفت و یه در بزرگ رو که حدود چهار پنج متر ارتفاعش بود واز کرد و وارد یه راهروی بزرگ شدیم.»
ـ این سنگها رو چه جوری اینقدر صاف و صیقل درست کردن؟!خیلی عجیبه!اون موقع ها نه دستگاه فرز بوده و نه چیزی.با دست اینکار رو کردن؟آأم عکس خودش رو کف زمین می بینه!
راستی اینجا تخت جمشیده؟
شیرین ـ اگر پرسپولیس را می گویی،آنجا سوخته است.
ـ آره .می دونم.
شیرین ـ مگر تاکنون و در روزگار تو ،نشانی از آن برجای مانده است؟!
ـ اِی!یه چیزایی مونده.چطوری این کاخ رو ساختن؟نه ابزاری؛نه دستگاهی نه چیزی؟!این ستونها!این دیوارها!چه راهروی طولانی یی؟!
شیرین ـ آرمین !اینجا کاخ یکی از بزرگترین پادشاهان بوده است!باید چنین باشد.خسرو شاهشنشاه ناموری بود!
ـ درسته.اما چه جوری ساختنش؟
شیرین ـ ایرانیان از دانش فراوانی بهره مند بوده اند.
ـ واقعا عالیه!کاشی یه دوربین داشتم تا چند عکس از اینجا می گرفتم.
شیرین ـ تو نمی توانی چیزی از این گاه به گاه خود بری.اگر اکنون اینجایی و چنین جایگاهی را می بینی برای آن است که به رهایی من بکوشی.پروانه«اجازه»گردش تو در اینجا بدین دست آویز«علت»داده شده است.
«خنده م گرفت»
ـ پروانه؟!
شیرین ـ تو به آن چه می گویی؟
ـ پروانه اسم یه دختر میتونه باشه.الان به جای کلمه ی پروانه میگن اجازه.
شیرین ـ در دو سوی این سرسرا،پاد«نگهبان»ها ایستاده بودند تا از من نگاهبانی کنند تا من در خوابگاه خویش آسوده باشم!شگفت انگیز است،نه؟
ـ آره خیلی.خب البته تو ملکه ی ایرانی بودی دیگه!
شیرین ـ آن روزگار دیر گاهی ست که سپری گشته.بیا.
«وارد یه سالن خیلی بزرگ با ستونهای قطور و قشنگ شدیم.می تونستم عکس خودم رو تو در و دیوار ببینم!»
ـ شیرین اینجا غیر از من و تو هیچکسی نیس؟!
شیرین ـ اگر چنین پندار داری که مانند من و تو کسی اینجاست یانه،باید بگویم نه.
ـ یعنی غیر از ما ،حالا به شکلی دیگه،کسی اینجاس؟
شیرین ـ پرسش دیگر مکن.برای پاسخ دستوری«اجازه»ندارم.
ـ این سالن قبلا برای چی بوده؟
شیرین ـ اینجا تالاری ست که همه در آن درنگ میکردند تا به پیشگاه خسرو بار یابند.
«چند دقیقه طول کشید تا از اون سالن گذشتیم و یه در بزرگ رو وا کردیم و وارد یه راهرو دیگه شدیم.دوطرف این راهرو پر بود از مجسمه»
ـ این مجسمه ها چیه شیرین؟
شیرین ـ تندیس پهلوانان و جنگیویان و اسپهبدان.
ـ خسرو چه جور آدمی بود؟
«شیرین مدتی سکوت کرد وبعد گفت»
ـ خوش سیما.هژیر«زیرک»و هژبر«دلاور»
ـ عاشق تو بود؟
شیرین ـ آری،دلباخته ام بود.بیا.از این در که بگذریم،شگفتی بسیار خواهی دید.
«یه در بزرگ دیگر رو هم واز کردیم و وارد یه سالن بزرگ دیگه شدیم که دو طرفش پر از راهرو بود.به فاصله ی هر چند متر یه راهر بود.به در و دیوار پر بود از سپر و زره و کلاه خود جنگی و شمشیر و تبر و تیر و نیزه و خلاصه همه چیز!همه م از طلا!
ـ شیرین اینا همه طلا هستن؟!
شیرین ـ اری.به یاد داشته باش که هیچکدام از اینها،کسی را در رستخیز بکار نمی آید!
ـ آره،اما تو اون یکی دنیا خیلی بکار می آد!
«وسط سالن یه چیزی مثل شومینه بود.پرسیدم این چیه»
شیرین ـ آن،روزگاری آتشگاه بوده است.رای ما برین بود تا این آذر هرگز خاموش نگردد.افسوس که دیرگاهیست که از آن گرمی بر نمی خیزد.
ـ شما آتش پرست بودید؟
شیرین ـ هرگز!ما یگانه پرست بودیم.آتش نمودار پاکی و ایمان برایمان بود.به یاد دارم که در جشن ها،اسپهبدان و گردان و بزرگان ،با تن پوشهای گرانمایه بدین جای آمده و کرداگرد آذرگاه می ایستادند و به ستایش می پرداختند.
پس از آن گاه پایکوبی و شادی بود.هوم پاک می نوشیدیم وشادگار«شادمان»بودیم.بدان که من هم بر آئین خویش بودم و همیدون بر آئین خسرو.
ـ این زنجیر چیه؟طلاست؟
شیرین ـ این زنجیر به فرمان انوشیروان ساخته و در اینجا آویخته شد.
ـ پس زنجیر عدل انوشیروان واقعیت داره!!اینارو من چه جوری باور کنم!!
شیرین ـ با من بیا.
«از یک راهروی بزرگ گذشتیم و جلوی یه در عریض و بلند واستادیم»
شیرین ـ هر یک از انها به جایگاهی پیوسته بود که همسران خسرو در ان زندگی می کردند و تنها خسرو می توانست بدان جا،پای نهد.اگر بیگانه ای بدان جا در می آمد،پاداشش مرگ بود.
ـ اینجا چیه که میخواهیم برویم؟
شیرین ـ بارگاه خسرو.جایی که پادشاهان بردرگاهش پیشانی برخاک می سودند«می مالیدند»!اگر با چشم دل ببینی،هر سنگ از این کاخ رازی سترگ در سینه ی خود پنهان داشته!بیا.
«در رو واز کردیم و وارد شدیم.یه سالن دیگه ای بود که به جرات می تونم بگم شاید حدود صد متر طولش بود!مثل زمین فوتبال!پر از ستونهای قشنگ و سقف بلند.روی سقف رو نقاشی کرده بودن.چه شکلهایی!
بعضی ها مراسم مذهبی بود.بعضی ها صحنه های جنگ.خلاصه خیلی تماشایی بود.
«یه سوت کشیدم و گفتم»
ـ چه جایی؟!
شیرین ـ اگر در هنگامه ی پادشاهی خسرو چنین میکردی،سرت را از دست داده بودی!
ـ به همین آسونی؟!فقط بخاطر یه سوت کشیدن؟!
شیرین ـ آری.
ـ چقدر سخت گیر بوده این خسرو!
شیرین ـ پای نهادن در این جایگاه،آئینی داشت بسیار سخت.اگرچه خسرو بر تخت ننشسته بود.
ـ اون چیه ته سالن؟
شیرین ـ شادورد«تخت پادشاهی»خسرو.
ـ چیه خسرو؟
شیرین ـ تخت خسرو.
«جلو رفتیم.بقدری همه جا قشنگ بود که نمی تونستم باور کنم که یه زمانی تونسته باشن یه همچین جایی رو بسازن!همه ی چیزای زینتی از طلا و جواهر بود!
پنج دقیقه شاید یه خرده کمتر طول کشید تا رسیدیم جلوی تخت خسرو.
واقعا زیبا بود!تمامش رو با طلا و جواهر درست کرده بودن!
مات مونده بودم!نفسم بند اومده بود.
چند دقیقه ای که گذشت،بالای تخت،چشمم به یه چیزی افتاد که انگار برام آشنا بود.»
ـ شیرین اون چیه بالای تخت؟
«شیرین اشک تو چشماش جمع شد و گفت»
ـ آن را نمی شناسی؟!وای برتو!
ـ نکنه این درفش کاویانی یه؟!
شیرین ـ آری.درفش کاویانی ست.
ـ اون که در حمله ی اعراب از بین رفت!
شیرین ـ تنها درفش نیست که نابود گشته.این کاخ،این تالار،این تخت،من،خسرو.،فرهاد!همه چیز اکنون نیست گشته،بدان سان که تو از پیشینیان خویش هیچ نمی دانی!
ـ باور نکردنی یه!شیرین واقعا این چیزا که می بینم،حقیقت داره؟یعنی این همون درفش کاویانی یه پادشاهان بزرگ ازش وحشت داشتن؟!
شیرین ـ چنین است.تو بسیار خوش بختی که پرده از چشمانت برگرفته شده تا چشم اندازی را ببینی که هر کسی آرزوی دیدار آن را دارد!همه را به اندیشه ات بسپار.
ـ شیرین،میشه بهش دست بزنم؟
شیرین ـ آیا شایسته ی آن هستی؟
«سرم رو انداختم پائین که گفت»
ـ بیا،بیش از اندازه در اینجا درنگ کرده ایم.بیا.
«بالاجبار همراه شیرین برگشتم و از همون راه که اومده بودیم برگشتیم.
وقتی به راهروها که اتاق زنهای خسرو بود رسیدیم،پرسیدم»
ـ آخر هرکدوم از این راهروها،یه اتاقه؟
«خندید و گفت»
ـ چه می گویی؟!هریک از آنها،خودبه کاخی پیوسته است!درون هر کدام ده ها فرمانبردار آماده ی کار برای همسران او بودند!
ـ چه دم و دستگاهی داشته این خسرو پرویز!
شیرین ـ این تنها یکی از کاخهای او بوده است.
ـ راست میگن خیلی عیاش بوده؟
شیرین ـ با من بیا.
ـ نمیشه بریم یکی از این کاخ ها رو ببینم.دلم میخواد بدونم خونه ی زنهاش چطوری بوده.
شیرین ـ چنین دستوری ندارم.تو تنها میتوانی کاخ مرا ببینی اما اکنون نه.
ـ حالا کجا می ریم؟
شیرین ـ میخواهم تو را به پالیز خویش برم.بوستانی که خسرو برای من آماده ساخته بود!
ـ یه باغ فقط برای تو؟!
شیرین ـ بیا،دیرگاه میشود.بیا.
«دست منو گرفت و از اونجا خارج شدیم و بعد از چند تا راهرو،وارد یه ایوون خیلی بزرگ شدیم که از اونجا باغ بازرگی دیده میشد.
از دیدن زیبایی و قشنگی باغ،زبونم بند اومده بود!
درختایی اونجا دیدم که تا حالا ندیده بودم.همه جا سبز و خرم بود!
یه طرف گلکاری،یه طرف استخرهایی که آب از یکی به اون یکی می ریخت،یه طرف چمن،یه طرف درخت!
بقدری بزرگ و قشنگ بود که دلم نمی اومد چشم ازش ور دارم!
از ایوون،چندتا پله میخورد و می رفت تو باغ.
رفتیم و روی یه سکو نشستیم.»
ـ این باغ رو خسرو،تنها برای تو داده ساختن؟!
شیرین ـ آری.شیفتگی او به من بسیار بود.
ـ یعنی زنهای دیگه ش حق نداشتن بیان اینجا؟
شیرین ـ هنگامیکه من در گردش بودم،چنین دستوری نمی یافتند.
ـ خیلی قشنگه اینجا.بعضی از این گلها و درختارو من اصلا تا حالا ندیده بودم!ولی چطور این درختا و گلها،همشون سبز و زنده ن؟!
«خندید و گفت»
ـ این ساده ترین نشان از توان اوست!اکنون خویش را آماده ساز تا افسانه ی مرا بشنوی.
ـ من داستان تو و خسرو و فرهاد رو میدونم یعنی تو کتاب نظامی خوندم.
شیرین ـ آگاهم،ولی در آن نوشتار،همه چیز آشکار نیست.بایستی راستی با تو باز گویم.سخنان را به گوش جان بسپار.
ـ شیرین ،قبل از اینکه شروع کنی یه سوالی دارم.
شیرین ـ خواست خویش بازگو.
ـ این دو دفعه که اینجا ترو دیدم،هم تو کاخ،هم اینجا تو باغ،همه جا روشن و رنوره!اما نه چراغی دیدم و نه چیزی.نورش از کجا تامین میشه؟
شیرین ـ برای پاسخ دستوری ندارم.ولی آگاه باش که این نیز کهترین«کوچترین»نشان از خرد اوست!
ـ اگه این چیزا رو برای بابک تعریف کنم،دیگه اصلا باور که نمیکنه هیچ،فکر نمیکنه دیوونه م شدم!
شیرین ـ بابک ؟!
ـ آره .پسرخاله ی منه.اسمش بابکه.
شیرین ـ او دارای فرزند است؟
ـ نه!هنوز ازدواج نکرده.
شیرین ـ چندبهار از زندگانی او سپری گشته؟
ـ هم سن و سال خودمه.
شیرین ـ پس چگونه چنین نامی بر او نهاده اند؟
ـ مگه معنی اسمش چیه؟
شیرین ـ جوانی که زودهنگام همسری برگزیند و او برایش فرزندی بیاورد به بابک نامی«مشهور»می گردد!
ـ معنی دیگه ای نداره؟
شیرین ـ پچواک«معنی»دیگرش استوار و درستکار است.آیا سرشت او چنین است؟
ـ آره.در دوستی خیلی ثابت قدمه.
شیرین ـ پس درود مرا به او رسان.اکنون آماده ی شنودن هستی؟
ـ حاضرم ،بگو.
«مدتی به باغ نگاه کرد و بعد به چشمای من خیره شد و یه خرده بعد گفت»
ـ سرگذشت خویش رااز آنجا آغاز میکنم که دختی«دختر»چهارده ساله بودم.
سرزمینی که در آن سرمیکردم،پاره ای از ایران بشمار می آمد ولی برای خود آزاد بود و هرساله باژبه شاهان ایران پرداخت مینمود.
روزگار فرخنده ای داشتم.فراخ بال می زیستم و جهان بچشمم زیبا بود.
بابم«پدرم»پادشاه بود و با دادگری فرمانروایی میکرد.
درکاخی بزرگ زندگی میکردیم.
از همان کودکی ،از سخنان خویشان آگاه گشتم که دختی زیبا و نیک چهره هستم.در چهارده سالگی گوی زیبایی از همسالان خویش ربوده بودم و هیچ جوانی را یارای پایداری در برابر نگاهم نبود!
آهنگ گفتارم چنان گیرا بود که مرا شیرین نام نهادند.
شهر آشوبی«زیبا»بی همتا بودم!
جوانانی که باب شان از چاکران درگاه پدرم بودند هر یک تلاش داشتند تا ازمن دلربایی کنند تا مگر من یکی از آنان را به همسری برگزنیم.
در میان آنان جوانی برنا بود که بسیار کم سخن می گفت.
هنگامی که در چشن ها و پایکوبی ها همه ی مردان جوام گرداگرد من انجمن می کردند،او در گوشه ای دور می ایستاد و مرا می نگریست.
بسیار خوش سیما و نیک اندام بود.او را می شناختم .نامش آبتین بود .از تخمه ی کوان«پهلوان»و پهلوانان و پور«پسر»آذر شسب که در پیشگاه پدرم بسی گرامی بود.ارزو داشتم که گامی پیش گذارد و با من هم سخن شود ولی آزرم او بیش از آن بود که چنین کند.من نیز چون شاهدخت بودم نمی توانستم بسوی او روم یا او را به نزد خویش فراخوانم.
جایگاهم نیز والاتر از آن بود که این راز با کسی در میان نهم.
نخست،هنگامی بدو می اندیشیدم که در جایی دیده ام بدو می افتاد ولی اندک اندک یادش در جانم چنگ انداخت و مهرش بر روانم چیره شد.
دلباخته ی او گشته بودم.
پس از آن در خویش می گداختم و یارای آشکار نمودن شیفتگی خویش بدو نداشتم.ولی چاره ای نیز جز شکیبایی نبود.
دیرگاهی با پندار خویش در ستیز بودم،باشد که مهر او از دل بیرون کنم.افسوس که هرگاه بدو می اندیشیدم،دلدادگی خویش،بیش در می یافتم.
چندگاهی زان پس کردارم گونه ای شد که رنگ چهره باختم و مامام مرا بیمار پنداشت.
خواب از من رمید«فرار کرد»و به تن رنجور گشتم.
این پیام به پدرم رسید و به پزشکان را به بالینم فرستاد.
آنها نتوانستند فرنودی«دلیل»بر بیماری در من بیابند،پس بهتر دارو را شکارو گردش دانسته و از بابم خواستند تا مرا به شکارگاه گسیل«فرستادن»دارد.
این آگاهی به گوش درباریان نیز رسید که شیرین به تن خسته گشته و به«بهتر»آن است که چند روزی به شکارگاه رفته و در آنجا به آسایش نشیند.
بدین سان براندوه من افزوده گشت.اکنون باید نبود یار و دوری از او را نیز بردباری«تحمل»میکردم.
بامدادان به سوی شکارگاه روانه شدیم.
پدر،فزون«علاوه»بربندگان و پاکاران«خدمتکار» نگاهبانانی نیز همراهم کرد.
آهمند«بیمار غمگین»و دل فکار«ناراحت»،از کاخ بیرون آمدم.گرایشی به رفتن نداشتم.
همراه آویژگان«نزدیکان»خود،بر ارابه ی شاهی نشستیم و براه افتادیم،در دو سوی ما،پادگان به هوش ره می سپرد.
همگان خاموش بودند وگویشی در میان نبود مگر نوای گام ستوران.
ایدون«این چنین»چند فرسنگی ره سپردیم.تاب«تحمل»از من بشد و آذرنگ«غم»برجانم چنگ زد.فرمان بر درنگ دادم.
ازارابه پیاده گشتم.جایگاهی زیبا بود.بهر جا می نگریستم،پوشیده از گل و سبزه بود.آهنگ آب در جویبار به گوشم رسید.روی بدان سود نهادم.
کنار رود نشستم و به نوای آب گوش فرا دادم.
در پندار خویش بودم که غرش سهمگین مرا به خود آورد!در پیش چشم،شیری ژیان دیدم که به من چشم دوخته بود!
بانگی بر کشیدم و از هوش بدر شدم.
ناگاه بهوش آمدم و پاکاران را گرداگرد خویش گریان دیدم.
با گشودن چشم من،همه شادگار گشتند.از چگونگی رویداد ناآگاه بودم اندکی آب نوشیدم و پس از آن دانستم که شیر،آهنگ من نموده و یکی از پادها دلاورانه بدوتاخته و شیر ازپای افکنده است.
پرسیدم که آن والا نژاد کیست و چه نام دارد؟زیرا ناگهان خود را شیفته ی دلاوری او دیدم.آرزو داشتم تا هرچه زودتر آن گو شیرافکن را بنگرم.
چشمانم در جستجوی او بود که ناگاه آبتین را در میانه ی جوانان،آغشته بخون دیدم.آه از نهادم برآمد.
پس این هژبر آزاده که مرا از چنگال شیر شرزه«خشمناک»رهانیده بود،دلدار من،آبتین بوده است؟
ای کاش فروغ از دیدگانم پر می کشید و آبتین را زخمدار و پریش نمی دیدم.
بیدرنگ برخاستم و نزد او شتافتم.اشک از دیدگانم سرازیر بود.ارزو داشتم که گزندی سخت بر او نرسیده باشد.
هنگامی که نزدیک او شدم،با همه سستی خویش بر پا شد و بر من درود فرستاد و گفت:
شادمانم که بانویم را تندرست و بی گزند می بینم.
گفتم:فریش«آفرین»برتو باد.زین پس تو سپهبد «سردار»مایی.به تن بسیار رنجه کشته ای؟
اپاسخ داد:اگه روان از تن بدر رود،مرا اندیشه ای نیست.در پیشگاه بانوی بزرگ،هر آینه آماده جانفشانیم.
شرنگ«زهر»از کامم برخاست.نگاهی از سر دلباختگی بدو کردم و با اشاره ای دستور تیمار«پرستاری»او دادم.
در آن دم،تن خسته ی او را بر ارابه ای نهادند و همگان برنشستیم و به شهر برشدیم و بارسیدن به کاخ شاهی،پزشکان بر درمان او گماردم.
پدر از چگونگی پیش آمد و دلاوری آبتین آگه گشت و او را به نزد خویش گرامی داشت.
پس از چند گاهی آبتین،بهبود یافت.
زآن پس من بودم و او.چشمان من بود و او.روان من بود و او.
ولی تا آن هنگام هیچیک از ما،سخنی از دلدادگی خویش بر زبان نرانده بودیم.با خود می پنداشتم که چگونه او را از راز خود آگاه کنم؟
چنین تهمتت که از شیر نهراسید،یارای بیان مهر خویش به من نداشت!
هر روزبرای سپاس و درود نزد من می آمد و بی گفتگویی بازمیگشت.
گوارایی«لذت»دیدار او،دمی بیشتر نمی آئید و هر روز پس از درنگی کوتاه ،مرا به اندوه خویش می سپرد!بسیار شرمناک «خجالتی» و کم گو بود.
با خود اندیشیدم که آبتین گامی سترگ«بزرگ»در راه دلدادگی برداشته است،چرا من نباید بدو روی نهم؟!
دیگر روز که به پیشگاه آمد،روی از او برتافتم«برگرداندن» و در او ننگریدم.
برایش بسیار شگفت بود!پهلوانی شیرفش«مانند شیر»که در گرماگرم کارزار،پروایی«ترس»در دلش ننشت،در برابر خشم و سردی من لرزه بر دلش افتاد!
چنین وانمودم که او را نمی بینم!دیرگاهی در آستان ایستاد تا بدو روی نمودم و با سردی گفتم:امروز پهلوان ما چون است؟
سرفرود آورد و سپاس گفت.
گفتم:پیشتر بیا و بنشین.
برایش چنین کاری،سخت تر از گام نهادن در کام اژدها بود!با هراس پیش آمد ولی یارای نشستن نداشت.
بااشاره ای تالار را تهی نمودم و پس از آن بدو گفتم.
«تو چگونه با چنان شیر سهمناکی چنگیدی؟تو که توان بیان پندار خویش نداری.چه سان نام زهژبران می بری؟!
دلیری تنها در رویارویی با شیران و پلنگان نیست!زیر پس به دیدار ما میا.گرایشی بدیدن جوانی خاموش ندارم.
کنون برخیز و برو!هرگاه درخویش توش و توان سخن گفتن یافتی به جایگاه«مکان»بزرگان گام نه.چه شبگیر،چه شامگاه!شنیده بودم که دلدادگان با کمندی از مهر،نیمه شبان به دیدار دلدار می شتابند و با او به راز می نشینند !بدرود.»
باسری فکنده برپای خواست و رفت.
هنگامی که خویش تنها یافتم،افسوس و دریغ بر من چیره گشت.چه اسان یار از دست شد؟!اگر آهنگ «قصد»مرا از سخنانم نپنداشته باشد چه؟
بدین روش با او سخن گفتم که شاید اندکی گستاخ گردد و با بیان مهر خویش مرا از اندوه برهاند.مباشد که او را از خود رانده باشم؟!
بدین سان روز به شب بردم و با پنداری نژند«اندوهگین»به خوابگاه خویش رفتم.کنیزکان خویش را بار«اجازه»رفتن دادم و گوشه ای گزیدم و به پندار خویش فرو شدم.چرا چنین در رای«تصمیم»خود شتاب ورزیده بودم؟!باید بیشتر درنگ مینمودم.مباد که پیوند ما گسسته باشد؟!
شب از نیمه گذشت.جز نوای شباویز،دیگر آوا به خاموشی گرائیده بود.از پنجره به بیرون نگریستم.ماه پرتوافشانی میکرد و دیدگاهی بس دل انگیز به هستی کشیده بود«بوجود آورده بود.».
تاب از دل بشد!برخود نفرین کردم.از گفتار تیز خویش پشیمان گشتم.
به زانو در آمدم و در پیشگاه دادار بی همتا بخاک افتادم و از او خواستم تا مهرم در دل او افکند.
گاهی بیش نپائید که شرفاکی«صدای آهسته»از بیرون به گوشم رسید.
برپا شدم و بر ایوان نگریستم.کمندی بر کنگره ی کاخ به چشمم آمد.
آیا این دلارام من است که دست بر کمند،برای دیدر من از دیوار کاخ بالا می آید؟به گوشه ای از خوابگاه خویش گریختم و چنین وانمودم که از امدنش ناآگاهم!ولی در دل برایش یشته«دعا»میخواندم که بی گزند بر فراز دژ درآید.
دمی بعد از گوشه ی چشم او را بر ایوان دیدم.همانگونه ایستاده بود و مرا می نگریست.گویی چشم براه دستور من بود تا به درون درآید.
در سیمایش هراس آشکار بود.
کاری بس سترگ«بزرگ»بود!اگر رسوا میشد سزایش مرگ بود!
اندیشیدم که اگر دمی درنگ کنم شاید که باز گردد!بی درنگ به سویش برگشتم و تا چشمم بدو افتاد،آهی ازسینه براوردم و بسویش شتافتم و شگفت زده در او نگریستم.
بسیار شرمسار گشت و گامی واپس گرائید و دست بر کمند زد تابازگردد.
فرویش«تاخیر»روا نداشتم و بازوی ستبرش«قوی»در چنگ گرفتم.
«اینجا چه میکنی آبتین؟!رویدادی گشته که این گونه بدین جای آمده ای؟می دانی اگر پادها آگاه شوند،چه سرنوشتی چشم به راه توست؟!به درون بیا!مباد نگاهی برتو افتد!»
او را با خود به خوابگاه خویش بردم.در چهره اش نشانی از هراس نبود.
آهسته گفت:
«به دیدار بانویم آمده ام.اگر گستاخی کرده ام ایدون«اکنون»خود بزیر افکنم»
آزردگی ش برایم گوارا بود و هم از ان پریش«پریشان»بودم.
فرمان به نشستنش دادم.نشست و آرام گرفت.در چهره ی مردانه اش نگریستم.مهرم بدو دو چندان شد بر آن بودم که به رازم پی مبرد.
آهسته گفت:
«من سرسپرده ی بانوی خویشم.اگر دستور دهد،در رهش جان خواهم باخت»
گفتم:«از این آزمون سرافراز بیرون آمده ای .اکنون بگوبه چه درخواست بدینجا آمده ای؟«سرافکنده پاسخ داد«که مهر بانویم مرا بدینجا کشانیده!دیرگاهی ست که شیفته و دلباخته اویم و مرا زین پس شکیبی نیست.سخن امروز بانویم،انگیزه ی«علت»چنین گستاخی من است.»
سپس اشک در چشمان گردانید و گفت:
«شیرین بانوی زیبای من،دلدادگی مرا بپذیر که بی هست تو،نیست میکردم.می دانم که پایور«بلند مرتبه»تر ز آنی که با چون من بیامیزی«همنشینی»ولی بدان که این کهترین،جز تو نمی خواهد و نمی بیند.جز جان مرا ارمغانی«هدیه»بهر تو نیست که آن را نیز با شادی پیشکشت می نمایم.
بانوی من،سرگشته ی نام توام،گرفتار افسون چشم توام.مپسند که این شیدا ،به آغوش غم رها گردد.دوستت دارم شیرین من.»
این بگفت و چشمان خویش فرو بست.
شوری در دلم افکنده شد.بی خویش«بی اختیار»بدو گفتم:«اگر من دوستدار تو نباشم چه؟!»که ناگاه خنجر آبگون از نیام برکشید و آهنگ جان خود کرد!
بیدرنگ خویش بر وی فکندم و چون جان در آغوشش کشیدم.بازو بگشاد و مرا در میان دستان نیرومند خویش جای داد!
سپهر خندید .گل شگفت.همای«پرنده ی افسانه ای»برسر سایه افکند.
دل به سامان در آمد!
«شیرین شروع کرد به گریه کردن.صورتش رو تو دستاش گرفته بود و گریه میکرد.بغض گلوی خودم رو گرفته بود.بهش گفتم»
ـ شیرین خواهش میکنم آروم باش.از اون زمان خیلی وقته که گذشته.
«سرش رو بلند کرد.قطره های اشک از روی صورتش لیز میخوردن و می افتادن پایین.اصلا طاقت نداشتم که اشکهاش رو ببینم.بقدری زیبایی این دختر در من اثر گذاشته بود که حال خودم رو نمی فهمیدم!آروم گفت»
ـ چنین است که می گویی.ولی بدان که در اینجا،مانند آن گیتی،گاه را سفرنگی«معنا»نیست!هر دم رویدادهای کهن در برابر دیده جان می گیرند!
ـ یعنی اینا که گفتی مرتب برات تکرار میشن؟!
شیرین ـ آری،چنین است.
ـ پس برای تو باید خیلی سخت باشه!
«شیرین در حالیکه اشک هاش رو پاک میکرد گفت»
ـ بسیار ناگوار است.
ـ خب بعدش چی شد؟
شیرین ـ روز دیگر دلدادگی و مهر خویش با مامم«مادر»در میان نهادم.بسی شاد گشت و بابم را آگاه نمود.زان پس،آبتین مرا به نام یکدیگر خواندند«نامزد کردند»بابم او را بسیار دوست می داشت که رهاننده ی من از کام شیر بود.
در شبی ماهتابی،در جشنی که در ان بزرگان گرد آمده بودند،من و آبتین از بهر یکدیگر نام زدند و پس از آن او دستور یافت تا با آزادی به دیدار من آید.
«شیرین سکوت کرد .ازش پرسیدم»
ـ در اون زمان،دخترا و پسرا نمی تونستن باهم رفت و آمد کنن؟حتما باید بزرگترا بهشون اجازه می دادن؟
شیرین ـچنین نبود.
ـ پس چرا تو و آبتین،بعد از اینکه نامزد شدین بهتون اجازه دادن که با هم رفت و آمد کنین؟
شیرین ـ پیش از آن نیز برای دیدار یکدیگر آزاد بودیم،اما من شاهدخت بودم و دیدار من،آئینی داشت که هرجوان باید از آن پیروی میکرد.
ـ بقیه چی؟بقیه دختر و پسرا رو میگم؟
شیرین ـ آنان نیز در آمد و شد و گفتگو،آزاد بودند.
جوانان در آئین ما،پندار پلید بخود راه نمی دادند!
در جشن ها و پایکوبی ها،با یکدیگر شاد بودند و نوای خنده هایشان سخن از پاکی دل آنان می گفت.
ـ شیرین ـ تو اون دوره ،مردسالاری بود یا زن سالاری؟
شیرین ـ چه واژگانی؟
ـ یعنی منظورم اینه که تو خونه ،مرد رئیس بوده یا زن؟
«شیرین خندید و گفت»
ـ در آن روزگاران زن از جایگاه والایی برخوردار بود.چنانچه اگر بر افسانه ی من آگاه باشی،پس از پدر،پادشاهی،از آن من شد.اگرچه پدرم را برادرانی بس شایسته بود.
ـ یعنی اون موقع،مردا نمی تونستن توسرزنها بزنن؟!
«شیرین دوباره خندید و گفت»
ـ چرا باید مردان چنین کنند؟!
ـ چه میدونم.
شیرین ـ این شیوه ی ایرانیان نبوده!شاید این روش در روزگاران پس از من بر پندار پارسیان چیره گشته باشد«بعد دوباره خندید و گفت»
ـ تو نیز چنین پنداری داری؟
ـ نه بابا!در نظر من حقوق زن و مرد مساویه.
شیرین ـ آگاه باش که مهر با زن آفریده شد.بی بود زن،مرد را انگیزه ای برای هست«هستی»نیست.زنان نیمه ی زیبا و دل انگیز مردانند.این دورا هیچگاه از یکدیگر جدایی نیست.آنان بی یکدیگر هیچ اند.
پیدایش هستی چنین است.نیک می دانم تو خود آگاهی که پیرایش هر مردی ،زنی ست و بی بود او زایشی نیست.
ـ درست میگی اماپس چرااکثرا زن و مرد با هم نمی سازن و کارشون به جدایی میکشه؟
شیرین ـ زیرا نیمه ی راستین خویش نیافته اند.
«کمی فکر کردم و گفتم»
ـ راست میگی.اکثر این ازدواجها که به جدایی میکشه مال اینه که زن و مرد حرف همدیگر و نمی فهمن.یعنی گناه م ندارن.تا دو دفعه همدیگر و می بینن می شینن سرسفره ی عقد!اما چرا مرد از زن قوی تره؟
شیرین ـ چنین نیست.
ـ چرا ،مرد از زن قوی تره.
شیرین ـ پیدایش هر یک از آنان با آهنگی هم سنگ می باشد.اگر مردان را به تن توانایی ست.زنان را نیز با نرمی چنین است.همانگونه که چشمه ای زیبا راه خویش از دل سنگ خارا می گشاید!
ـ پس چرا می گن زن ناقص العقله؟
شیرین خندید و گفت»
ـ این گفتار از توست؟
ـ نه بابا.منم اینو شنیدم.
شیرین ـ مردانی سست برای پوشاندن کاستی خویش چنین آوازی را سر داده اند!می دانی که رشک ورزی مردان بیش از زنان است؟کیا«طبیعت»ای مردان به گونه ایست که چندین زن را برای خویش می خواهند اما بردباری انبازی«شریک» مرد دیگری را همسر خویش ندارند!
اما در سرشت زنان چنین نیست.
ـ درسته.من مردایی رو می شناسم که چندتا زن دارن و زناشون هم هر جوری هس با هم می سازن و زندگی میکنن.اصلا چرا طبیعت زن و مرد باهم فرق داره؟
شیرین ـ زیرا هر چیز با نیمه ی ناسازگار خویش«معنا»و نما می یابد مانند شب و روزی سپیدی و سیاهی!در یاد خود جهانی را بی زن و پندار بکش!جهانی بی ارزش است،چنین نیست؟
ـ اری چنین است!
«یه دفعه شیرین با صدای بلند شروع به خندیدن کردوخنده ای که تمام وجودم رو از عشقش پر کرد!محو تماشایش بودم که گفت»
ـ آرمین !بی آنکه خود خواسته باشی به آهنگ پیشینیات سخن گفتی!
«خودمم خنده م گرفت و گفتم»
ـ چیکار کنم،از بس تو اینطور صحبت کردی منم یاد گرفتم!
«دست منو گرفت و از جا بلند شدیم وهمونطور که قدم می زدیم گفت»
ـ جهان رو به پیش دارد و در آن بازپسی نیست.آنان که پندار خویش را در بند گذشتگان گرفتار کرده اند هرگز انگیزه ی آفرینش را در نمی یابند.
«لحظه ای چشماشو بست و یه چیزایی زیر لب گفت وبعد به من نگاه کرد و گفت»
ـ یزدان پاک آدکی را بارای و پنداری والا آفرید .او اندیشمندان رابسی گرامی میدارد.آنان روی به پیش دارند.
ـ یعنی نباید اسیر گذشته ها باشیم؟
شیرین ـ آفریده گرفتار نیست.پندار اوست که در بندش میکشد.رستگاری او در گرو پندار اوست.
خرد آدمی او را در جهانی دیگر به جایگاهی والا رهنمون می سازد.
ـ یعنی آدم دانا به بهشت میره؟
شیرین ـ افزون،دستور گفتار ندارم.
ـ اجازه نداری چیز بیشتری بگی؟
«لبخند زد و سرش رو تکون داد.یه کمی فکرکردم و گفتم»
ـ پس این آدمها که شعور درستی ندارن بعد از مردن چی میشن؟
شیرین ـ گیتی نیاز به جانوران نیز دارد!کالبد آنان نیز با روان چنین کسان پدید می گردد!
ـ یعنی روح آدمای نادان دوباره به این دنیا برمیگرده و میره تو جسم حیوونا؟!!
«شیرین فقط نگاهم کرد.اومدم ازش یه سوال دیگه بکنم که انگشتش رو رو لبم گذاشت.کمی که قدم زدیم پرسیدم»
ـ چرا بعضی از کشورها،مردمش انقدر بدبختن؟
شیرین ـ هرکه از خرد خویش بهره نجوید گرفتار رنج میگردد.
«تا اومدم یه چیز دیگه بگم یه دفعه دیدم که ترس تو صورتش نشست»
ـ چی شده شیرین؟!
شیرین ـ گاه بدرود است.به خواب خویش بازگرد.
ـچرا؟من نمیخوام از پیش تو برم!
شیرین ـ تو ناگریزی!
«یه لحظه چشماشو بست و بعد مضطرب تر شد گفت»
ـ بدرود آرمین،گاه تنگ است!بدرود.

Queen
09/07/2011, 21:47
«یه لحظه بعد چشمامو وا کردم
تو اتاق خودم بودم.
کمی دور و ورم رو نگاه کردم.هیچی نبود!
دوباره چشمامو بستم شاید شیرین رو تو خواب ببینم اما دیگه هیچی نبود!برگشتم و طرف در اتاق رو نگاه کردم.
بابک دم در واستاده بود و با تعجب منو نگاه میکرد»
ـ تو ندیدیش؟
بابک ـ کی رو؟
ـ اِه...!!شیرین رو میگم دیگه!
بابک ـ واله من خیلی سال پیش تو یه قهوه خونه،یکی دو تا نقاشی ازش دیدم!یه نقالی بود که دو سه تا تابلو داشت و تو قهوه خونه قصه ی شیرین و فرهاد و خسرو و شیرین و رستم و سهراب رو می گفت!
من یه بار اونجا نقاشی شیرین رو دیدم.
بیچاره دهن گرمی م داشت.اون روز رفته بودم تو اون قهوه خونه یک پرده نقاشی م زده بود به دیوار.داشت حکایت شیرین و فرهاد رو تعریف میکرد.
من اولین بار اونجا عکسش رو دیدم!اتفاقا نقاش زیادم صورتش رو قشنگ نکشیده بود!
ـ اّه!برو گمشو حوصله ندارم.
«بابک همونطور که یه ماهیتابه دستش بود گفت»
ـ مگه شیرین با تو اومده بود اینجا؟!
«حوصله ی حرف زدن نداشتم»
بابک ـ در هر صورت تخم مرغ دو تابیشتر نداریم.خداکنه صبحونه ش رو خورده باشه!مرد حسابی مهمون دعوت میکنی،قبلش به آدم بگو!
ـ شوخی نکن بابک.
داشتیم با هم حرف می زدیم!یه دفعه نمی دونم چی شد!دیگه ندیدمش!
بابک ـ شاید رفته دستشویی،دست و روش رو بشوره!پاشو یه صدا بزن و بهش بگو صبحانه حاضره!
«متکارو پرت کردم طرفش.فرار کرد و از تو سالن .به صدای بلند گفت»
ـ آهای شیرین خانم!زن این آرمین نشی ها!دست بزن داره!
«خنده م گرفت.بلند شدم و رفتم تو سالن بابک تا منو دید گفت»
ـ ترو خدا جلوی این دختره مثل آدم رفتار کن!این از تبار شاه هاست!ننه و باباش آدم حسابی ن!می رن می شینن پشت سرمون میگن چه آدمای بی چاک و دهنی ن ها!
«با خنده رفتم طرف دستشویی که یه دفعه داد زد»
ـ اوهوی !کجا؟!آدم تو دستشویی یه!حداقل یه«اُهِن »بگو.«بعد بلند داد زد»
ـ شیرین خانم،راحت باش و با دل راحت کارت رو بکن!ما تو خونه یه مستراح دیگه م داریم!


* * *

فصل 7

«سرمیز صبحونه که نشستیم،دیدم یه دفترچه ی کوچولوی طلایی روی میزه.از بابک پرسیدم»
ـ این چیه؟
بابک ـ همون دفتری که توش واسه مریم شعر نوشته بودم و گمش کردم!
ـ غلط کردی!خودتم دروغات رو باور میکنی؟!
بابک ـ دروغ نگفته بودم!
ـ پس چطور تا حالا من ندیده بودمش؟!
بابک ـ کتاب چاپ کردن که به این شلی ها نیس!این کتاب شعر رو،خیلی وقته که داده بودم واسه چاپ.گویااشعارم قابل چاپ نبوده.بهش مجوز چاپ ندادن!حالا بهش اصلاحیه خورده!باید دستکاریش کنم شاید ایندفعه اجازه ی چاپ بگیره!
ـ برو گمشو با این چرت وپرتات!
«دفتر رو ورداشتم و نگاه کردم.سفید سفید بود.»
ـ پس شعرش کو؟!
بابک ـ امشب سروده میشه!
ـ میخوای بری منت کشی کنی؟
بابک ـ چیکار کنم؟!دیشب خواب دیدم عمه خانم شما،داره با دندون هاش گوشت تنم رو ریز ریز میکنه!
اگه همین روزا ما نریم سراغشون،اونا میان سراغمون!
امشبم باید بشینی چند تا بیت شعر بگی،بنویسم تو این دفتر.
ـ به من چه مربوطه!
بابک ـ مگه نمیخوای با هم فامیل بشیم؟
ـ من یه بار با تو فامیل شدم واسه هفت پشتم کافیه.
اینو گفتم و دفترچه رو پرت کردم رو میز»
بابک ـ الهی دستت بشکنه که قلبم رو شکوندی!مرتیکه ی بی احساس من از دیشب تا حالا خون دل خوردم تا تونستم این کتابچه ی شعر رو تهیه کنم.انوقت تو به اشعار من بی احترامی میکنی؟!خاک برسر بی احساست کنن!
«دفترچه رو ورداشت و واکرد و گفت»
ـ آخ آخ!زبون بسته رو پرت کردی تمام شعراش ریخت بیرون!شد سفید سفید!
ـ گمشو!میخواستم برات خواب دیشبم رو تعریف کنم ها!
بابک ـ خوابت زیر 18 سال ممنوعه؟!
ـ یعنی چه؟!
بابک ـ یعنی صحنه های سانسوری هم داره؟
ـ باتو اصلا نمیشه حرف زد!خوابم رو هم واسه ت نمیگم.
بابک ـ نه نه،جون من بگو.فقط خواهش میکنم نسخه ی اصلی رو برام کن!
«خنده م گرفت»
ـ خواب شیرین رو دیدم.داشت برام داستان زندگیش رو می گفت....
«بابک اومد تو حرفم و گفت»
ـ صبرکن صبرکن!بذار برم یه پاکت تخمه بیارم،بعد بگو.
ـ گمشو!اصلا نمیگم.
بابک ـ غلط کردم!ترو خدا بگو.
«از اداهاش خنده م گرفت.گفتم»
ـ داشت برام داستان زندگیش رو می گفت اول منو برد و قصر خسروپرویز رو بهم نشون داد و خوابگاه زنهای خسروپرویز و سالن ملاقات شاه ها با خسروپرویز و نگهبان ها و آتشکده و مجسمه ها و...
«دوباره اومد تو حرفم و با هیجان گفت»
ـ از خوابگاه ها شروع کن!
ـ خفه شی آدم هیز کج خیال!
بابک ـ یعنی چه؟منظورم اینه که یکی یکی برو جلو!
«دوباره خندم گرفت »
بابک ـ بگو دیگه دلمو آب کردی!
ـ هیچی بابا!می گفت عاشق یه جوونی بوده به اسم آبتین.هر دو همدیگرو دوست داشتن اما بهم نمی گفتن.بالاخره یه شب آبتین با کمند می آد تو اتاق خواب شیرین.اونجا به همدیگه اظهار علاقه میکنن.
فرداش جریان رو به پدر و مادرش میگه و پدر و مادرشم موافقت میکنن که این دو تا با هم نامزد بشن.
بابک ـ ببخش آرمینجون که وسط حرفت می پرم، اما من بیشتر مایلم که جریان همون شب قبل رو برام تعریف کنی که ابتین با کمند می آد تو اتاق خواب!
ـ هیچی دیگه!اظهار علاقه میکنن.
بابک ـ فقط اظهار علاقه ؟!
ـ مرده شور اون افکار پلیدت رو ببرن!
بابک ـ خواهش میکنم عصبانی نشو!دقیقا فکر کن و بگو توی اون شب حادثه.یعنی اظهار علاقه،تو چی دیدی؟!کجا قایم شده بودی و چیا دیدی؟!
ـ بکشی خودت رو هم دیگه جوابت رو نمیدم!
بابک ـ خوش به حالت!خدا شانس بده!آدم باید تو خواب دیدنم شانس داشته باشه!تو چه خوابا می بینی و من چه خوابا می بینم!
توهر شب خواب یه دختر هیفده هیجده ساله رو می بینی و منه بدبخت م خواب می بینم!می دونی دیشب چه خوابی دیدم؟
خواب دیدم توی ایرانیم.تو اون خونه قدیمی مون زندگی میکردیم.
ـ خب یادمه بگو.
بابک ـ اون وقتا من خیلی کوچیک بودم.تو همسایه گی مون دو تا داداش بودن که همه ش منو می زدن!اسم یکی شون شمعون بود و اسم اون یکی یعقوب!دیشب خواب دیدم که این دو تا داداش با باباشون ،اسماعیل،اومدن و میخوان با من،چهارتایی بریم مسافرت شمال!هرکدوم هم یه قبضه ریش دران اندازه ی ریش رستم دستان!حالا خودت فرق خوابارو ببین!
هر شب خوابم از شب قبلی بهتره!
پریشبش خواب دیدم فیدل کاسترو با اون قیافه ی نخراشیده نتراشیده ش ازم دعوت کرده.رفتم کوبا داریم با هم سیگار برگ می کشیم!یه دفعه استالین با اون سبیل های چخماقی ش اومد تو و به من گفت«پیش فیدل می آی و یه سری به ما نمی زنی نامرد!»
«مرده بودم از دستش از خنده!
تموم اینا رو خیلی جدی می گفت و غصه م میخورد!»
بابک ـ بخند آرمین خان!حقم داری بخندی.
نمی دونم چرا خوابای من همه ش مردونه س
ـ خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد!تو همین که تو بیداری کثافتکاری میکنی،کافیه!اگه قرار بود تو خوابم به اعنال کثیفت ادامه بدی که وامصیبتا!
بابک ـ راست میگی!
تو مثل کبریت بی خطری!تو خواب ولت میکنن بین دخترا!
ـ گربه ی مسکین اگر پر داشتی نسل گنجشک از جهان برداشتی
بابک ـ گربه خودتی!فعلا زودتر صبحونه ت رو بخور که کار داریم.
ـ چیکار داریم؟
بابک ـ بابا کمک کن دو تا بیت شعر کوفتی بگیم و بنویسیم تو این دفترچه ی وامونده و بدیم دست این دختر عمه ی ترشیده ی تو وقال قضیه رو بکنیم!
ـ همون شعر«گر بمیرد دهتری»رو براش بنویس!
بابک ـ بذار فکر کنم ببینم.
«کمی فکر کرد و بعد گفت»
بیا ای مریم رعنا نه با عمه،خودت تنها
پشیمانم،غلط کردم بجون تو،خرت کردم
بجان عمه ی آرمین که ثابت میکنه داروین
که انسان نسل میمونه شبیه عمه می مونه
اگه با من کنی آشتی مشخص میشه عقل داشتی
ـ مگه اینکه من مریم رو نبینم!
بابک ـ حالا برو باز دهن لقی کن!
ـ بذار این شعررو واسه عمه م بخونم!اون وقت نشونت میده که نظریه داروین درسته یا نه!
بابک ـ معلومه که غلطه!صد در صد اشتباهه!در مورد عمه تو باید گفت که انسان از نسل خرس قطبی یه!
«تو همین موقع یکی زنگ زد»
بابک ـ آخ آخ!اسمش رو بردم،ظاهر شد!فکر کنم عمه ته!آرمین جون تو نمی دونی غذای خرسای قطبی چیه؟
خداکنه اهل گوشت خوردن نباشن.اگه عمه ت منو نخوره،قول میدم از تو یخچال،یه شیشه ی عسل خوب براش بیارم!
«آیفون رو جواب دادم .رویا بود.در رو وا کردم.»
بابک ـ اگه عمه خانمه،بهش بگو بالا نیاد.اینجا شوفاژ روشنه،خدانکرده گرمازده می شن!بهش بگو امروزbrirish sir ways
یه پرواز به قطب داره عجله کنه،بهش میرسه!
ـ بابک خجالت بکش.آدم به بزرگترش این حرفا رو نمی زنه.
بابک ـ الهی ناز بشی پسر مودب با تربیت!مامانت بهش سفارش نکرده با بچه های لات و بی پدر و مادر حرف نزنی پوپول خان؟!
ـ چرا اتفاقا همیشه این سفارش رو بهم میکرد.
بابک ـ پس واسه چی با من هم اتاق شدی؟
ـ گول ظاهر شیک و تر تمیزت رو خوردم.در ضمن،عمه خانم نیس که داره می آد بالا.
بابک ـ پس جون شماست که داره از حلق تون می آد بالا؟
جون بکن بگو کیه دیگه!
ـ رویا خانم دارن می آن بالا.
«رفتم در رو وا کردم و واستادم تا رویا بیاد بالا.یه دقیقه ی بعد آسانسور رسید طبقه ی بالا و رویا ازش اومد بیرون.
یه لباس خیلی شیک پوشیده بود و خندون سلام کرد.جواب دادم و دعوتش کردم تو خونه.وقتی اومد تو پرسید»
ـ بابک کجاست؟
«اومدم بگم همین جاس که یه دفعه صدای بابک رو از توی اتاق خواب شنیدم که مثل مریضا داره ناله میکنه!رویا پرسید»
ـ صدای کیه؟
«مونده بودم چی جواب بدم که بابک با همون صدا و حالت بیمارگونه گفت»
ـ آرمین ،کی بود زنگ زد؟
«صداش رو همچین میکشید که انگار یه هفته س تو رختخواب خوابیده!بهش گفتم»
ـ رویا خانم تشریف آوردن.
«با همون حالت مریضی گفت»
ـ خوش اومدن.قدمشون روی چشم.ازشون پذیرایی کم.منکه اینجا افتادم و نمی تونم از جام بلندشم!
«رویا که ناراحت شده بود ،به طرف اتاق بابک رفت و گفت»
ـ چی شده بابک؟!
«منم دنبالش رفتم تو اتاق.اما تا چشمم به بابک افتاد،حسابی جا خوردم!صورتش شده بود سفید مثل گچ دیوار!رنگ به رو نداشت!
رویا تا بابک رو اون شکلی دید،ترسید و دوئید رفت کنار تختش و با ناراحتی پرسید»
ـ چی شده بابک؟چته؟!
چندوقته اینطوریه؟!بردیش دکتر؟!
«نمی دونستم چی جوابش رو بدم.اروم گفتم»
ـ واله نمی دونم نه.دکتر نبردمش.
«راستش خودمم ترسیده بودم.رویا خیلی ناراحت شده بود.به من گفت»
ـ باید می بردیش دکتر.حالش اصلا خوب نیست!
بابک ـ نه ،چیزیم نیس.انگار کمی سرما خوردم.صعف گرفته تم.آخه می دونی رویا خانم؟کسی که نیس یه کاسه سوپ برام درست کنه یا یه چیکه آب پرتقالی،چیزی بریزه تو حلقم!اینه که کمی ضعیف شدم!
از دیشب تا حالا زبونم چسبیده به سقم!گلوم خشک خشک مثل چوب کبریت!
رویا ـ الان برات یه سوپ درست میکنم.
«اینو گفت و رفتطرف آشپزخونه.وقتی از کنارم رد میشد،اشک تو چشماش حلقه زده بود.
برگشتم بابک رو نگاه کردم.که چه جوری حقه بازی میکنه.رفتم جلو و گفتم»
ـ چی مالیدی به صورتت؟
«با خنده گفت»
ـ نشاسته!
ـ پس زیر چشمات چرا کبوده؟
بابک ـ خیلی کبوده؟
ـ آره.
بابک ـ واکس مالیدم!ـ نمی دونم تو از نسل آدمی؟ابلیسی؟دیوی؟چی هستی؟
این کارا چیه میکنی؟دختره طفل معصوم گریه ش گرفته بود!
بابک ـ راست می گی جون من؟
ـ پاشو خجالت بکش!
بابک ـ بجون تو دلم لک زده واسه یه خورده دلسوزی و پرستاری!
ایران که بودیم ،تا مریض میشدم،مامانم اونقدر لوسم میکرد که نگو!الان چندساله که یه نفر نازم رو نکشیده و ازم پرستاری نکرده!
«کمی فکر کرد و بعد گفت»
ـ البته چند سال م هس که من مریض نشدم!میخواستم بدونم اگه مریض بشم رویا برام چیکار میکنه.
ـ مرده شور اون ایده های فاشیستی ت رو ببرن!
«در همین موقع رویا با یه لیوان آب پرتقال اومد تو اتاق و از من پرسید»
ـ تو خونه مرغ دارین؟
«تا اومدم جواب بدم بابک با ناله گفت»
ـ آره رویاجون.دوتا مرغ عشق داریم،تو قفس تو بالکن خونه س!
«رویا خندید و همونطور که آب پرتقال رو می برد کنار تخت بابک ،گفت»
ـ مرغی رو می گم که بشه خورد!
«دوباره بابک با ناله گفت»
ـ واله یه بار ما یه جفت ازاینارو کباب کردیم خوردیم،گوشتشون بد نبود!
«من و رویا خنده مون گرفت.خودشم خنده ش گرفت اما زود شروع کرد به سرفه کردن که یعنی خیلی مریضه!من به رویا جای مرغ رو نشون دادم که رویا به بابک گفت»
ـ تو این حال نباید زیاد حرف بزنی.وضع سینه ت هم خوب نیست.فعلااین آب پرتقال رو بخور تا من یه سوپ خوب برات درست کنم.بعدش با هم می ریم دکتر .
بابک ـ از گلوم پایین نمی ره رویاجون.
«بعدبا ناله گفت»
ـ آرمین میتونی بری برام یه نی بیاری؟
«هم از دستش عصبانی بودم و هم خنده م گرفته بود.رفتم و از تو آشپزخونه یه نی نوشابه آوردم و گذاشتمش تو لیوان آب پرتقال.
حقه باز پتو رو تا زیر چونه ش کشیده بود روش!بهم گفت»
ـ میشه آرمین چون سر نی رو بذاری تو دهنم؟دست خودم جون نداره!
«با عصبانیت نی رو محکم کردم تو دهنش
رویا رفت تو آشپزخونه.تا رویا رفت،بابک بلند شد و نی رو از تو لیوان در آورد و یه نفس آب پرتقال رو خورد و دوباره نی رو گذاشت تو لیوان و گرفت خوابید و پتو رو کشید روش!
از تو رختخواب با چشمهای شیطانی ش به من نگاه میکرد و میخندید!»
ـ بیچاره این رویا که گیر چه گرگی افتاده!
«از همون زیر پتو،با آهنگ اروم برام خوند»
ـ گرگم و گله می برن!
«بعدش سرش رو کرد زیر پتو و گفت»
ـ برو برو مزاحم آسایش مریض نشو!مگه نشنیدی خانم دکتر رویاخانم برام طول درمان نوشت؟!چرا به دستور اطبا احترام نمیذاری؟!مرتیکه ی حسود!
«بعد دوباره بلند شد و زود رفت جلو آینه و یه دستمال کاغذی ورداشت و صورتش رو پاک کرد .و دوباره رفت تو رختخواب و پتو رو کشید روش و گفت»
ـ آخیش!آب پرتقال رو که خوردم،رنگ و روم جااومد!
«خلاصه ،اون روز رویا تا ظهرسه چهار تا لیوان آب پرتقال داد به این بابک و بابکم همه ش رو خورد!
ظهرم براش سوپ خیلی خوشمزه ای درست کرد که سه تایی خوردیم.
بعد از ناهار،رویا هرچی اصرار کرد که بابک رو ببره دکتر،بابک قبول نکرد و رویام گفت»
ـ پس تو بگیر کمی بخواب و استراحت کن.من دیگه می رم خونه.شب بهت دوباره سر می زنم.
«دوباره بابک شروع به ناله کرد و گفت»
ـ حالم بهتر شده بود.می ترسم تو که بری،دوباره تبم عود کنه!
«رویا خندید و گفت»
ـ شب برمیگردم.خیالت راحت باشه.
بابک ـ وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده صیدی صیاد رفته باشد
نکنه بری و فراموشم کنی!اونوقت دیگه از بیمارت،فقط یه پوست و استخون می مونه ها!
ـ این چه بیماری یه که اینقدر چونه ش گرمه؟!
بابک ـ این از علائم این نوع بیماری هاس!تو حرف نزن.دکتر این چیزا رو باید تشخیص بده!
«رویا خندید و خداحافظی کرد و رفت.تا دو دقیقه گذشت،بابک از تو رختخواب پرید بیرون و شروع به خوندن کرد»
امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام
حبیبم اگه خوابه طبیبم رو میخوام
«بعد رو به من کرد و گفت»
ـ ببینم تو تو خواب می ری پیش شیرین،ازت پذیرایی چی میکنه؟
دهن خشک میری؛دهن خشک برمیگردی؟!
ـ من مثل تو حقه باز نیستم.
بابک ـ پس چشمت کور دنده ت نرم!تو برو بشین باشیرین خانم،گلوی خشک حرف بزن.من اینجا تند و تند آب پرتقال میخورم و سوپ و مرغ!
«بعد رفت تلفن زد به گلفروشی و یه دسته گل رز سفارش داد و بعد در حالیکه برای من شکلک در می آورد رفت تو حموم و شروع کرد به آواز خوندن»
«سرشب بود که زنگ زدن.رویا بود.در رو وا کردم واومدن بالا.
بابک حموم کرده و ریش زده،با یه لباس شیک و تر و تمیز اومد پیش من گفت»
ـ خانم دکتر تشریف آوردن؟
ـ بعله!
بابک ـ خانم دکتر اومد،جلوش با تربیت باشی ها!وگرنه میگم یه آمپول بهت بزنه!برو کنار ببینم بیخود اینجا وانستا!این دکتر تخصصش عمومی نیس،خصوصی یه!اصلا رفته دکتر شده که منو معالجه بکنه!برو یه گوشه بگیر بشین.
«تو همین موقع رویا رسید تا بابک رو سرحال دید گفت»
ـ چطور؟!مریض حالش خوب شد؟!
بابک ـ از طبابت حکیمانه ی شماس!بفرمایید تو!
«همونطور که رویا می اومد تو خونه و بابک در رو می بست گفت»
ـ بیماری،یه بیماری روحی روانی بود.بیمار دچار افسردگی روحی شده بود که خوشبختانه شما با حذاقت و درایت ،مرض رو تشخیص دادین!
این بیمار که خود من باشم،تا عمر داره،جونش رو مدیون شماس!
«تا رویا نشست،بابک رفت و دسته گلی رو که سفارش داده بود براش آورد و بهش داد و گفت»
ـ این رزهای سرخ ،نشونه ی محبت این بیمار به طبیب شه!
رویا ت خیلی فشنگه بابک!ممنون.چه رنگ قشنگی دارن!
بابک ـ رز سرخ سفارش داده بودم،ورداشته بود رز سفید آورده بود.
رویا ـ ایناکه همه سرخ ن!
بابک ـ خودم ورداشتم تک تک کردم تو قلبم رنگ گرفتپ1
«رویا با خنده سرش رو انداخت پایین و مشغول تماشا کردن گلها شد.
من هاج و واج به بابک نگاه میکردم که گفت»
ـ پسر تو اینجا واستادی چیکار؟بپر برو چندتا چایی وردار بیار.


* * *

«خلاصه یکی دو ساعتی نشستیم و صحبت کردیم.احساس میکردم که بابک از رویا خوشش اومده.نگاه هاش،صبحت هاش،همه این رو نشون میداد.
سرشب بود که رویا گفت»
ـ بچه ها،اگه موافقین،شام بریم بیرون،بعدشم یه برنامه ای خودم براتون جور کردم،باشه؟
ـ شماها برین .من خونه می مونم.
بابک ـ نمیشه.این شام بیرون هم جز دوره ی درمانی منه!باید درمان رو کامل کرد!شاید تو این هیروویر،یه ویتامینی چیزی م به تو ماسید!
ـ نمیخوام مزاحمتون بشم.
رویا ـ این چه حرفیه؟حتما باید با هم بریم.
بابک ـ پاشو ببینم.بدو کارات رو بکن .از تو خونه موندن و با شیرین خانم کل کل کردن بهتره که!
رویا ـ شیرین خانم؟!
بابک ـ بعله!شیرین خانم!
این پسرخاله ی من؛چندوقته،نقد رو ول کرده،نسیه رو چسبیده!
رویا ـ متوجه نمیشم.
بابک ـ هیچی بابا.داریم تهیه تدارک می بینیم که بریم خواستگاری.
رویا ـ خواستگاری؟چه خوب!خواستگار کی؟من می شناسمش؟
ـ بعله!خیلی سرشناسه!
رویا ـ جدی؟!کی هست؟
بابک ـ خانم شیرین ساسانی!بیوه مرحوم خسروپرویز ساسانی!
ـ بابک!!
بابک ـ البته فعلا قضیه رو علنی نکردیم.میدونی رویا جون،اگه اون مرتیکه گردن کلفت،فرهاد بفهمه،تمام برنامه هامون رو بهم میزنه!
طرف سنگ تراشم هس،زور بازوش زیاد.خاطرخواه شیرینم خس.دو سه مرتبه م،پیغوم و پسغوم کرده واسه خواستگاری.
اگه بو بره،خون راه میندازه!
«رویا هاج و واج بابک رو نیگاه میکرد.بعد گفت»
ـ من اصلا سردر نمی آرم!شیرین؟!همون شیرین و فرهاد؟!
بابک ـ شیرین و فرهاد نه!شیرین زن خسروپرویز.
«رویا درحالیکه می خندید،گفت»
ـ اونکه مال هزار و خرده ای سال پیشه!
بابک ـ آخه شیرین خانم چند وقتی یه که بیوه شده.خب،تو این دوره زمونه یه زن تنها براش سخته بی سرپرست زندگی کنه.اونم با این حقوق های بخور و نمیر بازنشستگی!
اینه که چندوقتی یه از سیاه دراومده و خیال داره شوهر کنه.البته فعلا دارن با هم رفت و آمد می کنن که ببینن به تفاهم می رسن یا نه!
«رویا در حالیکه می خندید به من گفت»
ـ بابک چی میگه آرمین؟اینم یکی از اون شوخی هاست؟
ـ چی بگم؟از خودش بپرسین.
بابک ـ بجون مادرم اگه دروغ بگم!این الان چندوقتی یه که هرشب راه می افته تنها می ره پیش شیرین.
صدبارم بهش گفتم نرو.یه دفعه مچت رو می گیرن،گندکار در می آد.اما به گوشش نمی ره که نمیره.
«رویا که حسابی گیج شده بود گفت»
ـ انگار موضوع جدی یه!
«بعد دوباره خندید و گفت»
ـ دارین سربه سرم می ذارین؟
بابک ـ آرمین ،تو هر شب،شیرین رو نمی بینی؟
«سرم رو تکون دادم و خندیدم»
رویا ـ یعنی تو هر شب؛شیرین ،زن خسروپرویز رو می بینی؟!
بابک ـ زن مرحوم خسروپرویز!شوهرش تو یه حادثه کشته شد.یعنی کشتنش.
رویا ـ کشتنش؟!
بابک ـ اره بابا!مگه نفهمیدی؟!تموم روزنامه ها نوشتن!
رویا ـ دارم از دست شما دو تا دیوانه میشم!
ـ رویا خانم.من چند وقتی یه که شبها،وقتی میخوابم،شیرین به خوابم می آد.
بابک ـ دروغ میگه بدذات!این می ره به خواب شیرین!یعنی این می ره به قصر شیرین!کرم از اینه!
«خنده م گرفته بود که بابک گفت»
ـ این چند دفعه همه ش تو رفتی اونجا.چطور تا حالا اون یه تک پا بلند نشده بیاد اینجا؟حتما مارو قابل نمی دونه!کسرشان میشه بیاد خونه ی ما!
بهش بگو پسرخاله م گفت هر رفتی یه اومدی داره!بخدا اگه نیای بازدید ما رو پس بدی،پام رو اونجا نمی ذارم!
«رویا مات گرفت نشست رو مبل و ما دو تا رو نگاه کرد که بابک گفت»
ـ بلندشو بریم رویا.تو راه همه چیز رو برات تعریف میکنم.فکرش رو نکن.من فکر نکنم این وصلت صورت بگیره!
«بعد همونطور که رویااز جاش بلند میشد و سه تایی به طرف در می رفتیم،بابک خیلی جدی ادامه میداد»
ـ اولا که اختلاف سنی شون زیاده!بعدشم طرف یه شوهر داشته و معلوم نیس چندتا بچه داشته باشه!
گیریم اینا همه هیچ!این آرمین پژوهشه،اون شیرین ساسانی!یه عقد مختصرم که بخواهیم بگیریم،حداقل باید هفت و هشت تااز این پادشاه های کشورای همسایه رو دعوت کنیم یا نه؟!حالا پادشاه هاشون نه،سفیر کبیراشون!
میدونی چقدر مخارج ور میداره؟!خرج مون سر به فلک میذاره!
تازه بعدش آیا زندگی شون بشه،آیا نشه!من که گفتم هیچ دخالتی نمیکنم!اون پدر و مادر تو،اونم پدر و مادر شیرین.
خودشونم که بچه نیستن!دختره هزار و چهارصد پونصد سالشه!فقط بهشون گفتم تا یکی دو سال دست نگه دارین و بچه دار نشین که اگه کار به جدایی و این حرفا کشید،یه بچه ی طفل معصوم این وسط تباه نشه!بد میگم رویا جون؟!
«رویا که کاملا گیج شده بود گفت»
ـ نه خب،حرف درستی یه!
«بعد تازه متوجه شد و گفت»
ـ اصلا یعنی چی این حرفها؟!
بابک ـ منم همین رو میگم.می گم تو این ملک این همه دختر خوب هس!همین دور و ور خودمون!دخترعمه ش هس،یکی دیگه از فامیل هامون هس،یه آشنای دیگه داریم تو ایرانه،دختر محجوب و خانم و نجیبی یه،اونم هس.هر کدوم رو که خواستی ،با منت بهت می دن اما لج کرده که الا و بلا یا شیرین یا هیچکس!لجبازم هس پدر سوخته!از اون ورم این دختره شیرین هی کوکش میکنه!
«ازخونه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم.
بابک وقتی خوب چرت و پرتاش رو گفت،تازه شروع کرد به تعریف برای رویا.
برای رویا باور کردن این مسئله خیلی سخت بود،بطوریکه تا لحظه ای که به رستوران رسیدیم،همه ش در این مورد از من سوال میکرد.
وقتی وارد رستوران شدیم و نشستیم،بابک گفت»
ـ اخیش!دلم واشد!پوسیدم تو اون خونه.
رویا ـ بخاطر اینه که شما کمتر از اون خونه می آئین بیرون.کسالت تو هم به همین خاطر بود.
بابک ـ آره،راست میگی.آدم که زیاد تو خونه می مونه حالت افسردگی پیدا میکنه.
ـ ولی ماها که اصلا تو خونه نمی مونیم!حساب کردم تقریبا هر شب با بچه ها می ریم بیرون.شاید در هفته فقط یه شب خونه باشیم!
بابک ـ نمیشه شما انقدر حرف نزنی؟
رویا ـ این طفلک که اصلا حرف نمیزنه!
بابک ـ آره.حرف نمیزنه حرف نمی زنه،وقتی م می زنه گند کار رو در می آره!
پسر ما کی هر شب از خونه می ریم بیرون؟
ـ ما نمی ریم!تو می ری،منم بزور با خودت می بری.
بابک ـ مار بگزه زبونت رو!من ترو با خودم بزور می برم؟
«رویا که میخندید گفت»
ـ خوب دارین همدیگرو لو می دین ها!
بابک ـبیا!راحت شدی؟
ببین آرمین جون.تو که پسر خوبی هستی،تو که هرجا می برمت،ساکتی و باتربیت!نمیشه این چند کلمه ی قصار رو هم نگی؟!ابروی منو که جلو رویا بردی!حالا فکر میکنه من زبونم لال،ددری م!
«من و رویا شروع کردیم به خندیدن که یه دفعه رویا چشمش افتاد.به در رستورا و زود دفترچه ی صورت غذارو ورداشت و گرت جلو صورتش و زود به ما گفت»
ـ بچه ها برنگردین پشت تون رو نگاه کنین!
ـ چرا؟
رویا ـ یه دقیقه صبر کنین تا بهتون بگم!
بابک ـ غلط نکرده باشم بوی طایفه ی عمه خانم به مشام میخوره!
رویا ـ اشتباه نکردی.مریم و یه دختر دیگه و یه پسرخارجی،همین اومدن تو رستوران
ـ اِ...!!مریم ما؟چه خوب!
«تا اومدم بلندشم،بابک دستم رو گرفت وسرجام نشوند و گفت»
ـ زهرمار و چه خوب!بگیر بشین ببینم بااین فک و فامیل پرترافیک ت!هرجا می ریم یکی شون جلومون سبز میشه!انگار موشون روآتیش می زنن!
ـ مگه چیه؟!
رویا ـ آرمین جان،درست نیست مریم،ماهارو با هم اینجا ببینه.
بابک ـ گفتی با یه پسر بود؟
رویا ـ آره.با یه پسر و یه دختر.
بابک ـ رویا.تو بلند شو برو دستشویی.من اینارو یه جوری دکشون میکنم.
یه ربع بیست دقیقه دیگه بیا سرکوچه همین رستوران.می آئیم دنبالت.
«رویا یواش بلند شد رفت دستشویی.بابک به من بعدش گفت»
ـ خب آرمین حالا یه جوری نشون بده که انگار همین حالا دیدیشون.
ـ الان دیگه عیب نداره؟
بابک ـ نه هالو جون.الان دیگه مدرک جرم وجود نداره!فرستادیمش دستشویی!الان جای مدرک جرم امنه امنه!
«برگشتم بطرف جایی که مریم و دوستاش نشسته بودن و در حالیکه براشون دست تکون میدادم،صدا کردم»
ـ مریم !مریم!
«بابک تند دستمو گرفت و گفت»
ـ هوی!!چه خبرته؟!مگه عروسی یه عمه ته که انقدر خوشی؟!نخند!مثلا غیرتی شدی!نشون بده ناراحتی!
ـ آخه چرا؟!
بابک ـ آدم که دختر عمه ش رو با یه مرد غریبه می بینه،شاد نمیشه!
ـ پسره انگار با اون دختره س!
بابک ـباشه!ماایرانی هستیم!به این چیزاش کاری نداریم!خلاف خلافه!غیرتی شو ببینم!
ـ چه جوری؟
بابک ـ اخم هات رو بکن توهم.یکی از ابروهات رو هم بنداز بالا.
ـ اینجوری خوبه؟
بابک ـ داری برای من ابرو میندازی؟!
ـ پس چیکار کنم؟
بابک ـ گفتم یه ابروت رو بنداز بالا و نگه دار!بالا پائینش نکن!!نری اونجا باهاشون احوال پرسی کنیها!
ـ بلندشو بریم،زشته.متوجه مون شدن.
بابک ـ آروم از جات بلند شو،مثل فیلمای فارسی!با پات صندلی رو بزن کنار!
ـ این کارا چیه بابک ؟!
بابک ـ تو حرف نزن.سینه جلو!سربالا،قدم اروم،مثل خروس لاری!
ـ پسره رو بزنیمش؟
بابک ـ تنه بابا!فقط قیافه می گیریم!هدف عقب نشوندن دشمن از رستوران!
«دوتایی رفتیم جلو میز مریم و دوستش.با اون قیافه ای که ما گرفته بودیم،تا رسیدیم هر سه تاشون با ترس از جاشون بلند شدن.حسابی خنده م گرفته بود که بابک گفت»
ـ این پسره کیه مریم خانم؟
«مریم که هول شده بود گفت»
ـ دوست پسر میناس!
بابک ـ مینا کیه؟
مریم ـ مینا ایشونه،دوست من!.
«بابک همونطور که اخم کرده بود برگشت طرف مینا و گفت».
ـ شما مینا هستین؟
«دختره با ترس گفتم:بله!

Queen
09/07/2011, 21:48
یه دفعه اخمای بابک وا شد و شروع کرد با دختره احوال پرسی کردن»
بابک ـ حال شما چطوره؟مشتاق دیدار!بابا مامان چطورن؟چطور تا حالا من شما رو زیارت نکردم؟!تو همین شهر تشریف دارین؟خدا شما رو به پدر و مادرتون ببخشه که چه دخترقشنگی تحویل جامعه دادن.
«آروم زدم تو پهلوش.تازه حواسش جمع شد.مریم تعارف کرد که بنشینیم.پنج تایی نشستیم دور میز.پسره بدبخت همونطور زل زده بود به من و بابک که بابک به مریم گفت»
ـ کاشکی کور می شدم و یه همچنین روزی رو نمی دیدم!
«مریم با ناراحتی گفت»
ـ مگه چی شده بابک؟!
بابک ـ کاشکی امروز سرم رو از رو بالش بلند نمیکردم!
«بعد محکم زد رو پای خودش و گفت»
ـ حیف از اون همه شعری که برای تو گفتم!بی وفا!بی عاطفه!کاشکی می مردم وزیر بار این بی ناموسی نمی رفتم!
مریم ـ این چه طرز حرف زدنه؟منظورت چیه؟!
بابک ـ دیگه نمیخواد حاشا کنی!چه آرزوهایی واسه خودم داشتم؟!آی جان!آی پاسبان!ای مامور دولت بدادم برسین!دیگه آدم به کی اطمینون کنه!
مریم ـ بابک یعنی چی؟!
بابک ـ تو حرف نزن!خوب مزد دستم رو دادی!آفرین!
«مینا آروم ازمن پرسید»
ـ ببخشید،ایشون پسر دایی مریم هستن؟
ـ نخیر.من پسر دایی یه هستم.
«مینا با تعجب گفت»
ـ پس چرا ایشون انقدر ناراحتن؟!
ـ نمی دونم واله!
«بابک که این حرف رو شنید به مینا گفت»
ـ مگه پسردایی پسرعمه داره؟!مگه آدم فقط باید فامیل همدیگه باشه تا غیرتی شه؟!من هر دختر ایرانی رو می بینم که تو ولایت غربت اسیر دست یه خارجی شده،غیرتی میشم و حرص میخورم!حتی شما !من برای شمام نگرانم!آخه این پسره ی زشت و ایکبیری چیه باهاش بلندشدین اومدین بیرون؟!وللش کنین این مرتیکه ی بدترکیب رو!ایشاالله همین روزا خودم از خجالت تون در می آم!
«دوباره آروم زدم تو پهلوش»
مریم ـ بابک خان برای اینکه خیالتون راحت بشه و فکرهای بد نکنین باید بگم ایشون اسمشون مایکله،نامزد مینا!در ضمن پدرشون هم از دوستان صمیمی یه مامانم هستن!
بابک ـ اِ...!!پس عمه خانم هم بعله؟!
«بعد با ناراحتی به من گفت»
ـ پاشو آرمین بریم که انگار خانه از پای بست ویران است!پاشو بریم که اینا اصلا خانوادگی جفا کارن!
«دوتایی بلند شدیم و رفتیم طرف در رستوران که مریمم کیفش رو ورداشت و دنبالمون اومد.بابک منو می کشید و دنبال خودش می برد و مریم هی صدا میکرد»
ـ آرمین!بابک!
«اما بابک صبر نکرد و از رستوران رفتیم بیرون.مریمم دنبالمون اومد.خیلی عصبانی بود.وقتی دید که ما رفتیم،اونم خیلی ناراحت رفت اونطرف خیابون و سوار ماشینش شد و با سرعت رفت.بابک همونطور که پشتش به مریم بود از من پرسید»
ـ رفت؟
ـ آره.حالا می ره به عمه م جریان رو میگه،اونم می آد پدر منو در می آره!
بابک ـ قربون عمه ت بری!نترس مرد گنده!
ـ نمایش ت تموم شد؟بندازم پائین؟
بابک ـ پرده ی نمایش رو؟
ـ نخیر!ابروم رو!
«بابک زد زیر خنده و گفت»
ـ اما عجب صلابتی پیدا کرده بودی!دل شیر آب میشد!من خودم از قیافه ی عصبانیت ترسیدم!بنداز پایین کمون رستم رو!
ـ ببین بخاطر تو چکارا باید بکنم!
بابک ـ یه ربع نشد؟
ـ چرا بابا!
بابک ـ نخیر!بیچاره رویا از ترسش از دستشویی بیرون نمی آد!
«تا اینو گفت،دیدم رویا داره از دور می خنده و می آد طرف ما.تا رویا رسید بابک گفت»
ـخوشت اومد؟
رویا ـ عالی بود!
ـ حالا خدا بدادمون برسه با عمه م!
بابک ـ راست میگه!عمه ش مثل نهنگه!عصبانی بشه هیچی جلودارش نیس!
ـ حالا اگه فردا اومد چیکار کنیم؟
بابک ـ دو حالت داره.یا مریم به عمه ت جریان رو میگه یا نمیگه.من فکر میکنم احتمالا جریان رو بخش نگه که مسئله خود به خود حله.احتمالا عمه سراغ ما نمی آد.فقط باها قهر میکنه بعدشم زنگ میزنه ایران،چغلی ت رو به بابات میکنه!
ـ پس بیچاره شدم!داستان تا ایران میرسه!
بابک ـ باید افتخار کنی که اینجا نمایش بازی میکنی.بلافاصله تو ایران می ره رو صحنه و نشونش می دن و معروفیت پیدا میکنه!
ـ زهرمار!
بابک ـ حالا بیا بریم یه شامی بخوریم بعد فکرش رو می کنیم.
«سه تایی رفتیم یه رستوران دیگه و غذا سفارش دادیم.تا غذا بیارن بابک گفت»
ـ همه ش می ترسیدم پسره کاراته باز باشه و یه کتک مفصل بهمون بزنه!
رویا ـ شما دو نفر بودین.نمی تونست.
بابک ـ چی میگی؟!یه بار ما هفت هشت نفر بودیم و تو خیابون با دو نفر دعوامون شد.ماهام اولش همین فکر رو میکردیم.
جات خالی،اون دو نفر،ما هشت نفر رو اونقدر زدن که داشتیم می مردیم!
رویا ـ دو نفر به هشت نفر؟پس چطور کتک خوردین؟!!
بابک ـ آخه ما هشت نفر چوب داشتیم و اونا دست خالی بودن!
«سه تایی زدیم زیر خنده و ترس انتقام عمه از یادمون رفت.»
ـ این یکی شوخی از خودت نبود بابک خان.
بابک ـ نه،تویه نمایش سیا بازی،سعدی افشار اینارو میگفت.یادش بخیر خیلی هنرمنده.
رویا ـ من نمایش سیا بازی خیلی دوست دارم.متاسفانه خیلی کم دیدم.قبل از انقلاب که ما نبودیم بعدشم که اجرا نمیشد.فقط یکی دو تاش رو اینجا تو ویدئو دیدم.
بابک ـ همین سرشبی،یکیش رو برات اجرا کردیم دیگه!
رویا ـراستی باید ازتون تشکر کنم.اگر مریم،من رو با شماها میدید،برام خیلی بدمیشد.
ـ چرا؟
رویا ـ خب می رفت به عمه خانم میگفت.
بابک ـ عمه خانم هم زود می فرستاد رو اینترنت!تازگی هام یه شبکه ی خبری رو راه اندازی کرده!
ـ اینطوریم که تو میگی نیس.
رویا ـ چرا متاسفانه اینطوریه آرمین.نه تنها عمه ی تو!اینجا ایرانی ها،خلق و خوی شون عوض شده!
همشون منتظرن یکی یه کاری بکنه و بشینن پشت سرش به بدگویی.
ـ ببخشید یه چیزی میگم.شتر سواری دولا دولا نمیشه!
بابک ـ باز از اون سخنان قصار گفتی؟!
رویا ـ اتقافا آرمین درست میگه.شاید مریم باید می فهمید که من با شماها اومدم بیرون.ما که کار بدی نمی کردیم نمی دونم چرا یه لحظه وحشت کردم.
ما ایرانی ها،وقتی از ایران می آئیم اینجاها،در واقع لباسهامون رو عوض میکنیم!
ـ برای اصلاح فرهنگ،زمان لازمه.باید نسل جدید متحول بشه.دگرگونی در تفکر و رفتار،برای نسل قدیم مشکله.
بابک ـ اصلا من نمی فهمم این عمه ی تو واسه چی سر پیری بلند شده اومده اینجا؟
اومده متحول بشه؟!بگو،آخر عمری می شستی سرخونه زندگیت.
ـ ببیند.دقیقا توام داری همین کار رو میکنی!
بابک ـ اگه من دارم اینکاررو میکنم،ازخودم که یاد نگرفتم!بهم یاد دادن!
یادمه حدود پنج شیش سالم بود.
یه روز دخترعمه م اومده بود خونه ی ما.از من هفت هشت سال بزرگتر بود.نمی دونم چی شد که تو خونه ی ما رفت حموم.
تو عالم بچه گی،یواشکی رفتم و از سوراخ کلید توی حموم رو نگاه کنم.یه دفعه یه چیزی«گرومب»خورد تو سرم!
مادرم بود.
اولین چیزی که بهم گفت میدونی چی بود؟
گفت«اگه بابات بفهمه می کشدت»!
تو همون حال و هوای بچه گی،تا شب که بابام اومد داشتم فکرمیکردم که چه چیزی براش سرهم کنم که منو نکشه!
میدونی وقتی یه بچه ی شیش ساله رو تهدید به کشتن میکنن یعنی چه؟
واسه اون بچه تو اون سن یعنی مرگ!یعنی باید منتظر میشدم تا لحظه ی کشتنم با اومدن بابام به خونه برسه!
اونم به چه جرمی؟!هیچی!یه کنجکاوی بچه گونه!
میخواستم بدونم تن و بدن ما پسرا با دخترا چه فرقی داره!
که بالاخره نفهمیدم!
یا اون روزی که با توپ زدم شیشه ی اتاق رو شیکوندم.بازم مامانم گفت اگه بابات بفهمه از خونه بیرونت میکنه!
یادم می آد که بعد از گریه و زاری زیاد،مامانم زود شیشه بر خبر کرد و تا قبل از اومدن بابام،شیشه رو انداختیم.
یه بارم دیگه م یادمه که مامانم با خاله جون .با همین مادر تو.دوتایی نشسته بودن و یکی این از خواهرشوهرش میگفت و یکی اون.
چه حرفها پشت سرشون می زدن!
تو اون بچگی؛عمه م بنظرم شد یه دیو!
چند وقت بعدش که عمه م اومد خونه یما وقتی خواست منو ماچ کنه،خولش دادم و فرارکردم تو حیاط!
حالا آرمین خان ،شما بگوببینم اینا تقصیر من بوده؟یا بازتاب آموزش بد؟تو همین چند مورد به من یاد دادن بترسم،دروغ بگم،دو رو باشم،ریاکار باشم.یادگرفتم غیبت کردن جز سرگرمی ماهاش.چون بعد از اون همه حرفا که مامانم پشت سر عمه م زد،وقتی دیدیش،همچین بغلش کرد که انگار بچه ش رو بغل میکنه!در صورتی که من فکر میکردم که اگه عمه م یه بار دیگه بیاد خونه ی ما،مادرم اصلا تو خونه راش نمیده!یااینکه تو همین مدارس خودمون.مدیر و ناظم و معلم.همه آماده بودن که یه جوری مچ مارو بگیرن!
پنج دقیقه دیر می اومدیم مدرسه،ناظم می پرسید:کجا بودی؟رفته بودی پارک؟
زود دست میکرد و جیب هامون رو می گشت.
اگه یه روز تکلیف مدرسه رو،حالا بهر علت انجام نمی دادیم.ده صفحه جریمه باید می نوشتیم.یه معلم پیدا نشد که درک کنه شاید شب قبلش ننه بابامون باهم دعوا داشتن!شاید یه اتفاقی افتاده بود که نتونستیم مشق هامون رو بنویسیم.
نتیجه ش چی شد؟
یاد گرفتیم دروغ بگیم.هردفعه یه چاخانی می کردیم.اقا دیشب بابامون قولنج شیکم کرده بود داشت می مرد!آقا مامانم مون پا به ماه بود داشت می زائید!آقا عمه مون مرده بود رفته بودیم سر خاکش کنیم!اِ...!پسر تو که یه هفته پیش عمه ت مرد!
اِ آقا ببخشید،پس حتما این یکی خاله مون بوده!
خب حالا چی میگی آرمین خان؟اگه اون روزی که میخواستم از سوراخ کلید دختر عمه م رو دید بزنم جای کتک زدن و تهدید مادرم می بردم یه گوشه و در حد امکان برام این تفاوت ها رو توضیح میداد.من یاد نمی گرفتم در مقابل یه خواسته ی طبیهی باید خشونت بخرج داد1
شاید یه جواب خیلی ساده،کنجکاوی منو ارضا میکرد.البته که پاسخ تشریحی بود که دیگه چه بهتر!
تو خودت آرمین برای اینکه واسه چندتا سوال ساده جواب پیدا کنی،چقدر بدبختی کشیدی؟بالاخره جواب رو از کجا پیدا کردی؟از پدر و مادرت؟از معلمت؟از کی؟
همین الان،پسر و دخترای دوازده سیزده ساله که تازه این سوالها،بطور جدی براشون مطرح شده،جواب رو از کجا باید پیدا کنن؟
نه برادر من!این طرز فکرا و طرز تربیت،باعث شده که امثال من و عمه خانم و میلیون ها نفر دیگه،موقع بیکاری،تلفن رو ور دارن و زنگ بزنن به همدیگه و شروع کنن به غیبت کردن!
جای اینکه مثلا وقت بیکاریشون رو به خوندن یک کتاب بگذرونن.همش از این کارا میکنن.واسه همینه که تو مملکت ما کتاب خون کمه!
تازه این شاید کوچکترین ضررش باشه!
«تو همی موقع گارسن با یه چرخ دستی غذای مارو آورد.یه مرغ درسته بود و استیک و میگو.مرغ درسته رو تو یه سینی گذاشته بود و دور و ورش رو هم با سبزیجات تزئین کرده بود که بابک به فارسی به گارسن گفت»
ـ برادر من،این مرغ زبون بسته رو انقدر لخت و عور جلو مردم نگردون!دهن همه رو آب انداختی!قباحت داره واله!
«خلاصه با شوخی و خنده شاممون رو خوردیم.
بعد از شام رویا گفت»
ـ خب حالا گوش کنین ببینین چی میگم.امشب براتون یه سوپرایز دارم!
بابک ـ حتمااین دفعه میخوای مارو جایی ببری که هم مریم هس و هم عمه خانم و مهتاب و فرزاد خان!
«رویا خندید و گفت»
ـ نه.از استادمون اجازه گرفتم که شما دو نفر رو هم امشب با خودم ببرم خونه ش.
بابک ـ میخوای آخر شبی مارو ورداری ببری بشینیم سر درس و مشق؟!
«رویا با خنده گفت»
ـ استادم،احضار روح میکنه!
بابک ـ باید بریم بنشینیم با ارواح درس بخونیم؟!من نمی آم.من با زنده هاش نمی تونم درس بخونم،چه برسه با مرده ها!آرمین رو وردار ببر.این جون میده واسه درس خوندن!قول بهت می دم شاگرد اول مرده ها بشه!
«بعد برگشت به من گفت»
رویا ـ چیه؟نکنه می ترسی؟
بابک ـ من می ترسم؟!بجون آرمین که از تخم چشمم واسه م عزیزه تر،اگه پام برسه اونجا،یه مرده رو زنده نمی ذارم!
رویا ـ پس بلندشیم بریم.
بابک ـ حالا مرده ها تون سربراه ن؟از استادتون حرف شنوی دارن؟
نگنه ارواح بی تربیت رو احضار کنن!حرف بد که تو دهنشون نیس؟
روح دخترم توشون هس؟!
رویاـ نه.همه شون با ادب ن.پاشو بریم.
بابک ـ استادتون که بداخلاق نیس؟
«سه تایی بلند شدیم و راه افتادیم.یه ربع بعد رسیدیم جلوی همون خونه که اون شب با رویا و دوستاش رفته بودیم.پیاده شدیم و در زدیم و رفتیم تو.
همه جا یه نور ضعیفی روشن شده بود.مثل خونه هایی بود که تو فیلمای ترسناک نشون می داد.
یه دقیقه بعد،یه زن حدودت شصت ساله اومد جلو و با رویا سلام و احوال پرسی کرد.رویا مارو بهش معرفی کرد و با هم آشنایی شدیم که پیرزنه به رویا گفت که امشب استاد تشریف نمی آرن.
بابک به فارسی از رویا پرسید که این پیرزنه کیه که رویا گفت این شاگرد استاده.گفت هر موقع استاد نباشه،جاش این مدیوم میشه و روح احضار میکنه.
بابک برگشت به من گفت»
ـ آرمین،حواست باشه،این پیرزنه شاگرد اوله کلاسه!باید تو درسها با این پیرزنه رقابت کنی!
«بعد به رویا گفت»
ـ شاگرد استاد که این پیرزنه باشه،پس خود استاد حتما دویست سالشه!
«تو همین موقع ،دخترخانم هاکه دوتاشون ساندرا و ژانت بودن رسیدن به ما و و ژانت با خوشحالی گفت»
ـ آخ چه عالی!چقدر خوشحالم که شماها رو دوباره می بینم!
بابک ـ ماهام خوشحالیم ژانت جون!خیالت راحت باشه!همین فردا صبح اول وقت،اولیام رو می فرستم منو تو این کلاس ثبت نام کنن!اصلا میگم شبانه روزی م کنن!
«ژانت با تعجب گفت»
ـ کلاس؟!
بابک ـ آره کلاس!استاد کجاس؟چرا نمی آد؟دلم پر می زنه واسه دو خط مشق!
«بعدروبه رویا کرد و گفت»
ـ الهی دختر خیر از جوونی ت ببینی که منو دوباره با درس و مشق و دانش آشتی دادی!
«همونطور که حرف میزد و شوخی میکرد و همه رو میخندوند،رفتیم طرف مبلها و نشستیم.سالن خیلی بزرگی بود و عجیب.همه جا یه حالت باستانی داشت!منو بابک روی یه کاناپه کنارهم نشستیم.آروم در گوشش گفتم»
ـ چه خبرته بابک؟چرا اینطوری میکنی؟
«آروم گفت»
ـ چیکار کنم آرمین جون؟!مشتاق فراگیری علمم!
ـ اینجا چیزی درس نمی دن.
بابک ـ چشم باطن ت رو واکن!دور و ورت پر از صفحات علم و دانش و هنره!
اصلا تو اهل درس و مشق نیستی!بلندشو برو منم به حرف نگیر بذار حواسم رو جمع درس خوندنم کنم!
«بعد یواشکی و آروم و با شیطنت به ساندرا و ژانت و رویا گفت»
ـ بچه ها خداکنه استاد مریض بشه و نیاد،ما درس نداشته باشیم و بشینیم دور هم،گل بگیم و گل بشنفیم!
«همه زدن زیر خنده »
بابک ـ قربون اون خدا برم!انگار شماهام زیاد اهل درس و مشق نیستین!خدارو شکر!هرچه شاگرد تنبله افتاده تو این کلاس!
ـ بابک آروم بشین.
بابک ـ اِه،ولم کن!تا آقا نیومده یه خرده کلاس رو شلوغ کنیم!
«تو همین موقع از اونطرف سالن،اون خانم پیر با خدمتکار که دستش یه سینی بود و تو سینی م چندتا فنجون کوچک ،پیداشون شد که بابک گفت»
ـ دیدی حالا؟!مبصر اومد!
«خانم پیر ازمون خواست که همه بریم و دور یه میز گرد چوبی اونطرف سالن بشینیم.
همه رفتیم و دور میز نشستیم.خانم پیر خیلی جدی و خشک بنظر می رسید.وقتی همه نشستن گفت»
ـ خب.آیا همه تون برای ارتباط با دنیای مردگان حاضرید؟
«همه شون سرشون رو تکون دادن.بعد خانم پیر به خدمتکار اشاره کرد که فنجونها رو جلومون بذاره.اونم یکی یه فنجون که توش قهوه بود گذاشت جلوی ما که بلافاصله بابک گفت»
ـ فاتحه!
«همه برگشتن نگاهش کردن که من زدم تو پهلوش و گفتم»
ـ مگه مجلس ختمه؟!
بابک ـ خب عین مجلس ختمه دیگه!قهوه و مرده و...
ـ باباک این پیرزنه شوخی سرش نمیشه ها!حواست رو جمع کن.انگار بداخلاقم هس.یه دفعه یه چیزی بهمون میگه آبرویزی میشه ها!
«همه شروع کردن زیر لب یه چیزی خوندن که بابک آروم به من گفت»
ـ ببین!اینام دارن دعا میخونن.تو هم کشکی لب هات رو بهم بزن!بذار بفهمن مام توایران از این مراسم داریم!
«بهش چشم غره رفتم.وقتی دعا خوندنشون تموم شد،همگی بدون حرف شروع کردن بخوردن قهوه.همونطور که داشتیم قهوه میخوردیم،من متوجه شدم که یکی یکی دخترا،یواشکی میخندن!
برگشتم به بابک نگاه کردم دیدم همون جور که داره قهوه ش رو میخورده،یواشکی هم با اشاره سربه سر دخترا میذاره و خنده شون میندازه!
زدم تو پهلوش که بلند گفت»
ـ خدا رحمتش کنه!
«رویا آروم به فارسی گفت»
ـ کی رو؟!
بابک ـ همون رو که الان میخواهیم مرده ش رو بجنبونیم!
«رویا سرش رو انداخت پائین که خنده ش رو کسی نبینه .خانم پیر که متوجه ی بابک شده بود گفت»
ـ شما سوالی دارید پسرم؟
«بابک خندید.خانم پیر که از خنده بابک کمی ناراحت شده بود گفت»
ـ چرا می خندین؟
ـ بابک آخه شما به من می گین پسرم!به سن و سال شما نمیخوره که پسر به سن و سال من داشته باشین!
«خانم پیر،اخمهاش از هم واشد و با خنده گفت»
ـ چرا به من نمیخوره؟
بابک ـ شما خیلی خیلی سن داشته باشین،چهل ساله!احتمالا چون شما خارجی هستین و در سنین پائین ازدواج نمی کنین،پس بهتون نمی آد بچه به سن و سال من داشته باشین.
«به فارسی گفتم»
ـ چهل سال؟!دروغ که حناق نیس بگیره بیخ گلوت رو!
بابک ـ دروغ هرچه گنده تر باشه زودتر باور میکنن!
«بعد رو به خانم پیر کرد و گفت»
ـ دوستم میگه شما حدودا چهل و هفت و هشت ساله تونه.
«خانم پیر خندید و گفت»
ـ البته سن من کمی از اینکه می گین بالاتره.
بابک ـ خدا از سر تقصیرات این بزرگترا نگذره!حتما شما رو هم تو سن پائین بزور شوهر دادن!چندتا شیکم زائیدی تا حالا؟
«به زیان انگلیسی،اصطلاحاتی بکار میبرد که شاید خود خارجیام سالها بود که به گوش شون نخورده بود.خانم پیر که متوجه ی این اصطلاح قدیمی شده بود،حسابی خندید و گفت»
ـ فکر نمیکردم تا این حد به زبان ما تسلط داشته باشی!
بابک ـ آخه بابام یه لرد انگلیسی بوده!
«خانم پیر با تعجب گفت»
آ اوه !جدی؟!
بابک ـ بله.اسمش م سر آبرهام استوده بوده.تا حالا نشنیدین؟
خانم پیرـ نه نه متاسفانه.ولی چرا!انگار یکی دوبار این اسم به گوشم خورده!
«اروم بهش گفتم»
ـ بابک این چرت و پرتا چیه میگی؟اسم بابای تو که نصرت اله س!
بابک ـ مگه اسم در گوشی بابام ابراهیم نیس؟
ـ خب چرا؟
بابک ـ خب ابراهیم به خارجی آبرهام میشه دیگه!
ـ فامیلی ت چی؟
بابک ـ ستوده با استوده چه فرقی داره؟اصلا به تو چه مربوطه؟خود این خانمه اسم بابام رو شنیده!
«بعدرو کرد به خانم پیر و پرسید»
ـ ببخشید،شما اسم پدر منو کجا شنیدین؟
خانم پیر ـ فکر میکنم اگه اشتباه نکرده باشم،خیلی سال پیش توی روزنامه خوندم گویا پدرتون،سر آبرهام استود تو مجلس لردها بودن!
«بابک به فارسی گفت»
ـ بیچاره این بابام هی می گفت زمان مشروطه،پدر بزرگم خیلی مبارزه کرده و آزادی خواه بوده ها!بیچاره چون مدرک نداشت ما باور نمیکردیم!
ـ امر به خودتم مشتبه شده؟!
بابک ـ این خانمه که دروغ نداره بگه!
خانم پیرـ حالا سر آبرهام کجا هستن؟
بابک ـ ایران تشریف دارن.
خانم پیر ـ اونجا به چه کاریاشتغال دارن؟
بابک ـ تو کار کلاه و این جور چیزا هستنن.
«من و رویا زدیم زیر خنده که بابک گفت»
ـ یعنی کارخونه ی کلاه سازی دارن.کلاه واسه سر مردم تولید میکنن از نوع انگلیسی!
«بعد برای اینکه حرف رو عوض کرده باشه گفت»
ـ راستی شما شوهر دارین؟
«خانم پیر یه دفعه ناراحت شد و با حسرت گفت»
ـ متاسفانه چندین سال پیش شوهرم در اثر یک حادثه فوت کرد.
بابک ـ نور به قبرش بباره.یعنی شما این چندسال تنها بودین؟!
ـ بابک دست از سر این پیرزنم هم ور نمی داری؟
بابک ـ هیچی نگو که تازه رگ خوابش رو پیدا کردم و به حرفش کشیدم!
«بعدرو به خانم پیر کرد و گفت»
ـ دوستم میگه شما جوون جوون حروم شدین!
«خانم پیر که متوجه ی این اصطلاح نشد پرسید»
ـ این چه جمله چه معنی داره؟
بابک ـ یعنی شما از زندگی و جوونی تون هیچی نفهمیدین!زن باید شوهر داشته باشه.اتفاقا شما باب دندون بابای من ید!بابام چندساله داره دنبال زنی مثل شما میگرده.
خانم پیرـ اوه!پدر شما هم مجرد هستن؟
بابک ـ نه فعلا داره با مادرم زندگی میکنه.
خانم پیر ـ پس اگه ایشون متاهل هستن،چطور دنبال یه زن دیگه می گردن؟
«من و رویا داشتیم از خنده می مردیم که بابک گفت»
ـ از مادر من دلخوشی نداره!
خانم پیر ـ یعنی قصد دارن از مادر شما جدا بشن؟
بابک ـ شاید تو دلش یه همچین قصدی داشته باشه اما بعید میدونم به زبون بیاره.
خانم پیر ـ چرا؟
بابک ـ آخه اونوقت مادرم سروبونه ش رو یکی میکنه!
خانم پیر ـ یعنی چه؟!
بابک ـ یعنی بهش اعتراض میکنه!فقط احتمالا یه خرده اعتراضش شدیده!
خانم پیر ـ پس وقتی ایشون زن دارن چطور می تونن دوباره ازدواج کنن؟
بابک ـ ما مردا تو ایران می تونیم تا چهار تا زن رو عقد کنیم بشرطی که بینشون عدالت برقرار باشه.
خانم پیر ـ من اصلا سردر نمی آرم!
بابک ـ شما به این چیزا کاریتون نباشه.فقط از خودتون عکسی چیزی دارین من بفرستم تهران واسه بابام؟
ـ بابک دست وردار1
بابک ـ هیچی نگو.جریان روح و احضار ارواح یادش رفت!
ـ ما اومده بودیم که اینجا که روح احضار کنیم!
بابک ـ این همه آدم زنده دور و ورت هستن،روح به چه دردت میخورده آدم ب سلیقه؟!
خانم پیر ـ عکس جدید ندارم.
بابک ـ باشه،مهم نیس.مال یکی دو سال پیشم باشه خوبه.فقط زودتر برسونین ش دست من که پست ش کنم ایران.
«خانم پیر که حسابی تو فکر رفته بود گفت»
ـ من اول باید درست فکر کنم.بعد تصمیمم رو به اطلاع شما می رسونم.
بابک ـ اصلا عجله نکنین.وقت دارین.خوب فکراتون رو بکنین.شوهر،کفش تنگ و گشاد نیس که تا پاتون رو زد عوضش کنین!
«خانم پیر از این مثالهای بابک خنده ش گرفت و کمی بعد گفت»
ـ بچه ها عذر میخوام.من الان آمادگی ندارم.تمرکزم بهم خورده.
«بعد بلند شد و رفت.به بابک گفتم»
ـ پیرزن بدبخت رو هوایی کردی.
بابک ـ میخوام جای سوغات واسه بابام اینو ببرم تهران!
ـ ساندرا ـ جدی پدرت قصد ازدواج داره؟
ـ بابک ـ ما مردا دله ایم!تا وقتی م که دارن می ذارن مون تو گور هم قصد ازدواج داریم.اگه ترس مهریه ی زن نبود.همه مون چهارتا زن رو دیگه می گرفتیم!
رویا ـ تو هم اینطوری هستی؟
بابک ـ من از همشون بدترم!حالا بیاین سرخوش و بش خودمون.با بدختی مبصر کلاس رو دکش کردم رفت!بیچاره اسم شوهر که اومد،تموم هوش و حواسش پرت شد!
ـ شیطون باید بیاد پیش تو درس بخونه1
بابک ـ داره درس میخونه شیطون بشیم!الان یه سالی هس که دارم بهش درس می دم!
خلاصه اون شب دیگه ماخانم پیر رو ندیدیم.
بابک می گفت و ما می خندیدیم.خیلی بهمون خوش گذشت.موقع رفتن م بابک طوری رفت که خانم پیر اصلا متوجه نشد.
وقتی سوار ماشین بودیم و می خواستیم رویا رو برسونیم خونه ش،رویا به بابک گفت»
ـ تو چه جور شخصیتی داری؟اصلا نمیشه ترو شناخت.هرجا که پا می ذاری،همه رو می خندونی و شاد میکنی!این چندوقتی که باهات آشنا شدم،اصلا ندیدم که ناراحت باشی و غصه بخوری .تو دیگه چه جور آدمی هستی؟آدم وقتی با توئه احساس میکنه که تمام مشکلات این دنیا پوچ و بی ارزش!احساس میکنه که همه ی ادما رو دوست داره،احساس میکنه که همه ی آدما خوبن،احساس میکنه که میتونه تمام سختی ها رو تحمل بکنه و به همه ی مشکلات پیروز بشه!شخصیت خیلی جالبی داری بابک!
«بابک همونطور که رانندگی میکرد گفت»
ـ خداوند انسان رو برای شادی آفریده.هیچ جا ما نشنیدیم که آدمیزاد به دنیا اومده که غصه بخوره و عذاب بکشه!
گریه انداختن مردم که کاری نداره!حقشون رو بخور،،بهشون توهین کن.آزادی شون رو بگیر،بهشون ظلم کن تا گریه شون در بیاد!
اما اگه تونستی کسی رو شاد و خوشحال کنی آدمی!
ـ حتی اگه قرار باشه سربه سر یه پیرزن بذاری و بهش دروغکی بگی که میخوای عکسش رو بفرستی واسه پدرت برای ازدواج؟
بابک ـ اگه منظورت امشبه که من کار بدی نکردم.
حرفایی که به اون پیرزنه زدم،کلی باعث امیدواری ش شد.بهش اعتماد به نفس داد.
آدم وقتی می میره که امید و اعتماد به نفسش رو از دست بده!
بیچاره این پیرزن دیگه داشت امیدش رو از دست میداد!
اصلا میدونی چرا این زن رو آورده به احضار ارواح و این چیزا؟
همه ش بخاطر اینه که بتونه با روح شوهرش حرف بزنه!چرا؟چون در ضمیر ناخودآگاه خودش به دنبال جفتش میگرده!حالا تو زنده ها نشد تو مرده ها!
قول بهت میدم که این زن از فردا روحیه ش به کلی عوض بشه!
لباس تنش رو دیدی؟سیاه!دامنش چه رنگی بود؟سیاه!
حالا اگه دفعه ی دیگه ببینی ش دیگه لباس سیاه تنش نیس!
امشب به حرفای من فکر میکنه.همینکه ما بهش گفتیم که چهل و هفت هشت ساله بنظر می آد،روحیه می گیره!به زندگی امیدوار میشه!
حالا اگه بهش می گفتیم هفتاد ساله به نظر می آد و دیگه باید از کاراش توبه کنه و فکر مردن باشه خوب بود؟!
اگه این چیزا رو می گفتیم،فقط یه دل رو از خودمون رنجونده بودیم.
در ثانی،اینا که همینطوری شوهر نمی کنن!ندیده و نشناخته که نمی آد زن بابای من بشه!تو فکر کردی همین فردا صبح پاسپورتش رو می بره سفارت ایران واسه ویزا؟!
رویا ـ بابک راست میگه.وقتی اون حرفا رو میزد من نور امید رو تو چشماش دیدم من تا قبل از امشب خنده رو لب این زن ندیده بودم اما بابک باعث شد که اون برای اولین بار بخنده!
بابک ـ آدم تا زمانیکه میخنده،تیغ غم و غصه بهش کارگر نیس!زمانی آدما بیچاره میشن که خنده از یادشون میره!
بابا این آرمین رو ولش کن!این طبیعتش بهوت افسرداهی!
خلق و خوی اموات رو پیدا کرده!اول جوونی عاشق یه دختر هزار و چهارصد ساله شده!
این همه دختر خوشگل و جوون دور و ورشن،این گلوش پیش مادر بزرگش گیر کرده!اصلا عاشق پیرزناس!|یرزن پسنده!
پیرزن که تو بیداری گیرش نیاد،تو خواب میره سراغ مادربزرگ مادر بزرگش!
«اومدم جوابش رو بدم که یه دفعه یه زن اومد وسط خیابون!بابک که داشت با ما حرف میزد،حواسش درست جمع نبود که من داد زدم و یه دفعه فرمون رو گرفت اونطرف واز کنار اون زن رد شدیم!!»
ـ دیوونه الان نزدیک بود بزنی بهش!پشت فرمونم نمیشه این زبونت کار نکنه؟!چیزی نمونده بود پیرزن بدبخت رو له کنی!
«بابک یه گوشه واستاد و گفت»
ـ بیا!باز یه پیرزن دید و همه چیزو فراموش کرد.ببینم!تو چه جوری تو یه نظر تشخیص دادی که طرف پیرزنه!
«پیاده شدم.اون خانم رفته بود اونطرف خیابون و گوشه ی پیاده رو افتاده بود زمین.راه افتادم بطرفش که بابک داد زد»
ـ کجا می ری؟این یکی رو ولش کن!این به درد تو نمیخوره!بیا کجا میری؟!
«بهش محل نذاشتم و رفتم سراغ اون خانم که بابک و رویا هر دو پیاده شدن و دنبالم اومدن بابک خودشو رسوند به من و بازوم رو گرفت و گفت»
ـ میخوای چیکار کنی؟!
ـ میخوام ببینم چرا غش کرده.
بابک ـ بابا این از اون مستای آخر شبه!ول کن حالا یه چیزی م ازمون طلبکار میشه!بیا بریم،خودم فردا برات یه پیرزن گیر می آرم که دندون هاشم عاریه نباشه!
ـ کمک به مردم!شاد کردن مردم!خندوندن مردم!یادت رفت!؟
بابک ـ اونا شعار بود می دادم!تو چرا باور کردی؟
«دیگه رسیده بودیم به اون خانم.داشت زیر لب یه چیزایی واسه خودش می گفت که مفهوم نبود.بوی خیلی بدی ازش می اومد که تا نزدیکش شدیم بابک دماغش رو گرفت و گفت»
ـ واخ واخ!خدا خفه ت کنه زن!دو تا پیاله کمتر میخوردی!پاک سیاه مسته!از بس الکل تو تنشه،کبریت بگیریم نزدیکش منفجر میشه!
خانم!خانم!پاشو یه چیکه عرق واسه ت آوردم بخور!
ـ سربه سرش نذاربابک.
بابک ـ حالا گیرم من سربه سرشم بذارم،این اصلا می فهمه؟!این انقدر مسته که الان فکر میکنه ما گربه ایم دورش جمع شدیم!
بیا بریم تا شرش دامن مون رو نگرفته!
ـ بابک !داره گریه میکنه!
بابک ـ من گفتم شاد بودن و خندیدن خوبه اما واسه آدمی که در شرایط عادی باشه نه این بابا!بیا بریم،این دائم الخمره!
ـ واسه یه دقیقه!
بابک ـ بابای من آدمای معمولی رو می تونم بخندونم نه مستا رو!بیا بریم الان یه پلیسی چیزی می رسه فکر میکنه اومدیم جیب اینو بزنیم!
ـ ساکت شو یه دقیقه!داره یه چیزی میگه!
«سرم رو بردم نزدیکش که شنیدم داره یه چیزایی به فارسی میگه»
ـ بابک این ایرانی یه!!داره فارسی فارسی حرف میزنه!
بابک ـ سکسکه هاش فارسی یه؟!اینکه فقط داره سکسکه میکنه!
ـ تو حرف نزن می شنوی داره چی میگه!
«سه تایی کنارش نشستیم و گوش دادیم»
ـ برچرخ فلک«سکسکه»هیچ کسی«سکسکه»چیره نشد«سکسکه»
وز خوردن «سکسکه»آدمی زمین سیر نشد«سکسکه»
کاوه ـ چه قیافه ای !آخر همه ش سکسه س!
ـ هیس!
ـ مغرور بدانی«سکسکه»که نخورده ست ترا«سکسکه»
نعجیل مکن«سکسکه»هم بخورد«سکسکه»دیر نشد
بابک ـ اِ !این یکی قیافه ش بهم خورد!آخرش سکسکه نداشت!
ـ مادر!مادر !حالتون خوبه؟
بابک ـ اِ..!این خاله ی منه؟!مامانت اینجا اومده چیکار؟
ـ بابک شوخی نکن.نمی بینی ایرانی یه؟!
بابک ـ راست می گی.بذار من باهاش حرف بزنم.
«بعد سرش رو برد جلوتر گفت»
ـ مادر آرمین!خاله ی من!قربونت ،اسم عرقی رو که خوردی آروم در گوش من بگو!انگار جنسش عالی بوده!
ـ خفه شی بابک!
بابک ـ خان!خانم!چشماتو واز کن.ما هموطنیم.میخواهیم کمکت کنیم.
«اون خانم همونطور که چشماش بسته بود گفت»
ـ مرده شور«سکسکه»تو هموطن رو«سکسکه»ببره!همین «سکسکه»تو هموطن «سکسکه»بیچاره م کردی«سکسکه»!
بابک ـ حظ کردم از این فارسی سلیس و شیرین!خیلی وقت بود که کسی باهام اینطوری صمیمی و دوستانه صحبت نکرده بود!
«خنده مون گرفت»
بابک ـ خانم!میدونم که دیدن یه هموطن تو این ولایت غریب چه کیفی داره،خواهش میکنم دو تا جمله ی دیگه با مهر و محبت بهمون بگو.
ـ برو گمشو که...هرچی میکشم از دست...تو هموطن میکشک....
بابک ـ الهی قربون اون فارسی حرف زدنت برم!روحم تازه شد!چه سکسه های قشنگی میکنه!تمام جمله هاش مزین به سکسکه س با بوی دلپذیر عرق سگی!
ـ بابک خجالت نمی کشی این پیرزن بدبخت رو اذیت میکنی؟!
بابک ـ من اینو اذیت میکنم؟!این داره به ما بد و بیراه میگه!
هشت تا جمله گفته،هفت تاش فحش بوده!
ـ مادر!مادر!این چه بلایی یه که سرخودت آوردی؟بخدا برازنده ی شما نیس!
ـ مگه اینجام...ایرانه که تو کار...مردم فوضولی میکنی؟
بابک ـ مادر،سکسکه ی آخر جمله رو نذاشتی!
«خانم پیر سکسکه کرد»
بابک ـ ممنون.چقدر حرف گوش کنم هس!
«خنده مون گرفت»
ـ مادر ،ما باید برات چیکار کنیم الان؟چکاری از دست ما براتون ساخته س؟
ـ .....مگه ازتون...کمک خواستم فوضول...
بابک ـ سکسکه،سرخط!
ـ بچه ها چیکار کنیم؟
بابک ـ شما همینجا واستین من بپرم یه بطر عرق بگیرم و بیام!این هنوز مست مست نیس!یه بطر دیگه که بخوره،می گیره همینجا تا صبح راحت میخوابه و صبحم بلند میشه می ره دنبال کارش!
ـ اِه!گمشو شوخی نکن.
بابک ـ بیا بریم دنبال کارمون!
ـ نمیشه که همینطوری ولش کنیم و بریم.
بابک ـ پس چیکار کنیم؟
بابک ـ باید یه کاری بکنیم دیگه.
بابک ـ یه کار دیگه م میشه کرد!اگه موافقین بگم.
ـ بگو.
بابک ـ برم دو بطر عرق بگیرم بیارم،ماهام بخوریم و پیشش همین جا بگیریم تا صبح بخوابیم که تنها نباشه!صبح م همه مون بریم دنبال کارمون!
«رویا زد زیر خنده»
ـ زهرمار با این راه حل ت!
بابک ـ بابا بیا بریم!این زن کارش همینه!به تو چه مربوطه؟!
ـ من اینو اینجوری با این حال و روز اینجا ول نمیکنم.
«اینو گفتم و کنار اون خانم نشستم رو زمین»
بابک ـ مرده شور اون دل هوس بازت رو ببرن!اخه تو چرا انقدر پیرزن پرستی؟اخه با این پیرزن چیکار کنیم؟!حرفم که بهش می زنیم دری وری بارمون میکنه!
«توهمین وقت اون خانم پیر آروم سرش رو بلند کرد و از لای چشماش یه نگاهی به من کرد و گفت»
« توام...دیوونه ای....بدبخت
بابک ـ آخر جمله سکسکه نذاشتی نیم غلط!
«سه تایی خندیدیم»
بابک ـ آرمین جون از خر شیطون بیا پایین.بلندشو بریم دنبال کار و زندگیمون.
«فقظ نگاهش کردم»
بابک ـ من نمی دونم این خاله ی من این یه چیکه شیر گندیده ش رو با حرص و جوش به تو داده که تو انقدر لجبازی؟!
ـ لجباز نیستم.این زن هرچی باشه یه هموطن ماس.
«تا اینو گفتم خانم پیر زیر لبی گفت»
ـ مرده شور....تو هموطن رو...
«بابک نذاشت که حرفش تموم بشه و گفت»
ـ شما به خودت فشار نیار!ما خودمون بقیه ی جمله رو بلدیم!
«بعد به من گفت»
ـ پسرخاله جون،میگی چیکار کنیم؟
ـ باید بغلش کنیم . بذاریمش تو ماشین ببریمش خونه.
بابک ـ اگه اینو ببریمش خونه تا صبح مرده زنده مون رو می جنبونه ها!این همینطوریش داره فحش مون میده وای به اینکه بهش دست بزنیم!
ـ عیبی نداره بذار هرچی میخواد بگه.
بابک ـ حالا از این گذشته،اگه این پیرزن رو ببریم خونه مون،شیرین بفهمه حسودی میکنه ها!دوتا پیرزن رو نمیشه با هم تو یه خونه نگه داشت!هرچی ام باشه شیرین هزار و سیصد و خرده ای سال از این بزرگتره و احترامش واجب تر!
«تا بابک اینو گفت اون خانم پیر زیر لبی دوباره گفت»
ـ مرده شور...اون شیرین رو هم...ببره...
بابک ـ دیدی آرمین خان؟!هنوز پاش نرسیده تو خونه میخواد پالون هووش رو بذاره آفتاب!
«بعد به اون خانم پیر گفت»
ـ من نمی فهمم!این چه جور مستی یه؟!این از منم که هوشیارتره!
رویا ـ محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست.
بابک ـ ول کن رویا جون!
این پیرزنه الان بلند میشه فکر میکنه داریم مشاعره میکنیم!
«بعد رو به من کرد و گفت»
ـ بالاخره چیکار کنیم؟
ـ ببریمش.
بابک ـ بر اون قوزک پای بابات لعنت که اومد این خاله ی ترشیده ی منو گرفت .و تو آدم لجباز رو بدنیا آوردن!

Queen
10/07/2011, 16:20
فصل 8

«بالاخره هرجوری بود اون خانم پیر رو سوار ماشین کردیم و نشوندیمش روی صندلی عب که اونم سرش رو به صندلی تکیه داد و خوابید
ماهام سوار شدیم و حرکت کردیم.»
بابک ـ آرمین خان حالا هس وطن پرستی ت ارضا شد؟
ـ آره دستت درد نکنه.
«بازخانم پیر زیر لب گفت»
ـ مرده شور...تو هموطن....
«بقیه ش رو بابک گفت»
ـ رو ببره که هر چی میکشم از دست تو هموطن میکشم خوب گفتم خانم؟
خانم پیرـ ...«سکسکه»آره.
بابک ـ مادر،شمافقط سکسکه هاش رو بکن.جمله سازی ش با من!
«زدیم زیر خنده»
خانم پیرـ دارین منو«سکسکه»کجا می برین«سکسکه»؟
بابک ـ یه دکه ی عرق فروشی اینجاها هس که اسم صاحابش ها مبارسونه!داریم می ریم اونجا.
خانم پیر ـ باشه«سکسکه»
ـ بابک!خجالت بکش!
بابک ـ اِه!هرجا دیگه رو می گفتم نمی اومد که!
«دوباره ماها خندیدم .بابک آروم زیر لب گفت»
ـ یه هموطنی از این زن من بسازم که تو داستانها بنویسن.
«تا اینو گفت خانم پیر لای چشماشو واز کرد و گفت»
ـ لعنت به....پدرو مادر...تو هموطن...
بابک ـ بابا،مرده و زنده ی مارو نصفه شبی جنبوندی که!بگیربخواب دیگه!مست ندیده بودیم که انقدر حرف بزنه!حداقل تو اون دو تا کتاب،پریچهرخانم و آقای هدایت با تربیت بودن!این یکی که دهنش چاک و بست حسابی م نداره!چه گوشای تیزی م داره!هرچی میگیم می شنوه!
«زدیم زیر خنده»
ـ اِه!از موضوع کتاب خارج نشو!
«خلاصه چند دقیقه بعد رسیدیم و با ماشین رفتیم تو پارکینگ و هرجوری بود اون خانم رو بردیم تو آسانسور که گفت»
ـ اینجا که....عرق فروشی یه....هامبارسون نیس.....
هامبارسون........سرتجریش دکه..........داشت............
دق کرد بیچاره..........از غصه....
بابک ـ اِاِ....!هامبارسون مرد؟!خاک تو سرمون شد!
«بعد بحالت گریه گفت»
ـ ای خانم ای خانم!دیگه خونه ی امیدمون ویرون شد؟ای هامبارسون رفتی و مارو تنها گذاشتی!
خانم بهتون تسلیت میگم!یعنی به تمام خانواده ی بزرگ الکی ها و مستای آخر شب تسلیت میگم که بی پشت و پناه شدن!
«ماها دیگه از خنده نزدیک بود که خانم پیر رو ول کنیم کف آسانسور!
خلاصه دکمه رو زدیم و آسانسور حرکت کرد و رسیدیم به طبقه ی خودمون و اومدیم جلوی در آپارتمان که خانم پیر به بابک گفت»
ـ می شناختیش....هامبارسون رو........
بابک ـ می شناختمش؟!چشم و چراغ مون بود!امید دلمون بود!
آفرین به پسرش که نذاشت چراغ دکه ی باباش خاموش بشه!بساط دکه رو برد تو خونه شون!حالا مردم می رن خونه ش سراغش!
«با خنده رفتیم تو آپارتمان و اون خانم پیر رو نشوندیم رو یه مبل.تا نشست یه نگاهی از لای چشماش به ما کرد و گفت»
ـ شماها که«سکسکه»چهارتا بودین«سکسکه»اون یکی تون کو«سکسکه»؟
بابک ـ یکی مون از دست شما ده دقیقه پیش خودشو کشت!
«زدیم زیر خنده»
خانم پیر ـ خدا بیامرزدش...چه جور دختریی....بود؟
«بابک یه دفعه گوشاش تیز شد و دور و بر خودش رو نیگاه کرد و به من گفت»
ـ نکنه راست میگه و ما چهارتا بودیم؟!میگه یه دختر دیگه م باهامون بوده!نکنه وسط راه حیف و میل شده باشه؟!
ـ بابک!
بابک ـ چه میدونم!این شک میندازه تو دل آدم!
«خانم پیر گفت»
ـ چقدر اینجا...سوت و کوره...بگو...یه چیزی واسه مون....بزنن!
بابک ـ نخیر!این فکر میکنه که آوردیمش کاباره مولن روژ!
ـ بابک ولش کن.
بابک ـ می ترسم دمدمه های صبح این وادارمون کنه واسش عربی برقصیم ها!
«زدیم زیر خنده که بابک به رویا گفت»
ـ رویا جون،تو بیا زودتر برو،یه دفعه می بینی این ترو جای«سامیه جمال»اشتباه می گیره ها!
ـ بابک اگه تونستی یه دقیقه زبون به دهن بگیری؟!
بابک ـ حالا میگی چیکارش کنیم؟
ـ یه رختخواب براش میندازیم همین جا بخوابه تا صبح ببینیم خدا چی میخواد.
بابک ـ میگم یه سوپی،غذایی چیزی واسه ش درست کنیم بدیم بخوره.این آنقدر لاغر و زرد نبوئه یه دفعه دیدی تا صبح نکشیدها!تو یخچال از این سوپ های آماده داریم.من برم واسه ش درست کنم.
ـ دیدی حالا حس همون پرستی توام عود کرد!
«تا اینو گفتم خانم پیر زیر لبی گفت»
ـ مرده شور........تو هموطن........رو.....
بابک ـ بابا این کلمه رو نگو!مگه نمی بینی این بهش حساسیت داره؟!
«دوباره زدیم زیر خنده.خانم پیرکمی سرش رو از روی پشتی مبل بلند کرد و با چشمای نیمه بسته به بابک گفت»
ـ توبودی....گفتی....میخوای.....عر �ی برقصی......
بابک ـ نه،من رقص شاطری بلدم!عربی رو این آرمین خوب می رقصه!
«سه تایی زدیم زیر خنده.رویا که داشت از چشماش اشک می اومد»
بابک ـ اخ جون!امشب خواب بیخواب!تا صبح بزن بکوب داریم!
ـ بابک !یواش!ساعت سه بعداز نصف شبه!
بابک ـ تو فقط زورت به من میرسه؟!مگه من میخوام عربی برقصم؟!
اگه مردی برو جلوی این هموطن ت رو بگیر که فکر کرده اومده کاباره شکوفه فر!
تا کلمه ی هموطن رو گفت خانم پیر زیر لب گفت»
ـ مرده شور...تو هموطن رو.........
«سه تایی زدیم زیر خنده»
بابک ـ نمی دونم اینکه نمیخوام اسمش رو بگم چه بلایی سراین زن آورده که به این کلمه الرژی پیدا کرده!
ـ اگه میخوای براش غذا بیاری برو بیار دیگه!
بابک ـ رفتم.رویاخانم شمام دیگه بفرمایین منزلتون .کافه تعطیله!بابا مام زن و بچه و خونه و زندگی داریم آخه!
«رویا اصلا دل نمیکند از پیش ماها بره.با بی میلی ازمون خداحافظی و رفت.بابکم رفت تو آشپخونه دنبال غذا.
منم رفتم و یه رختخواب آوردم و یه گوشه پهن کردم.یه خرده بعد بابک با یه کاسه سوپ اومد و هرجوری بود دادیم اون خانم خورد و بردیمش تو رختخواب و خوابوندیمش و من و بابک رفتیم تو اتاقون که صدای خانم پیر بلندشد»
ـ ای بس که....نباشیم و جهان............خواهد بود..........
نی ..........نام زما و.....نی نشان خواهد.........بود
زین پیش........نبودم و ...........نبد هیچ.......خلل
زین......پسچو.....نباشیم همان.........خواهد بود
«شعرای قشنگی میخوند .از یه آدم مست بعید به نظر می رسید که بتونه این چیزا رو بگه»
بابک ـ شاعر یه چیزای دیگه م گفته ها!
آنقدر مستم که از چشمم شراب آید برون از دو گوشم یک مقنی باطناب آید برون!
بعد از اون دیگه صدایی ازش نیومد.ده دقیقه ای صبر کردم و یه سری بهش زدم.خوابیده بود.برگشتم تو اتاقم سراغ اون تیکه چرم و از تو کشو ورش داشتم و تو دستم فشارش دادم و رفتم تو تختخواب.
بالاخره وقت خواب رسیده بود.وقت خواب یا زمان دیدار.
چشمامو بستم و یه لبخند نشست رو لبم!
* * *
باسرو صدای زیاد و هیاهو چشمامو واز کردم!
نمی تونستم چیزی رو که می بینم باور کنم!
روی یه تپه نسبتا کوتاهی واستاده بودم.زیرپاهام یه دشت خیلی بزرگ بود پر از سرباز که با شمشیر و تبر و نیزه.بجون هم افتاده بودن!
تمام زمین رو خون پوشونده بود!داشت گوشم از صدای بهم خوردن شمشیر و فریاد زخمی ها و نعره سربازا کرمیشد!
مثل حیوونها بجون هم افتاده بودند و همدیگرو تیکه تیکه میکردن!
اصلا نمی تونستم چیزی رو که می بینم باور کنم!
یه عده اون وسط بااسب این ور و اونور می رفتن و سربازا رو به جنگ تشویق میکردن.یه عده یه طرف دیگه با طبلهای بزرگ مارش می زدن..
همینطور آدم بود که کشته میشد!بوی زهم خون همه جارو گرفته بود!
یکی پاش قطع شده بودفیکی سر نداشت،یکی شیکمش پاره شده بود!افتضاح بود!
اسبای زبون بسته تیکه پاره شده،اینطرف و اونطرف افتاده بودن!به حیوون هام رحم نمیکردن!
چشمامو بستم و گوشامو با دستام گرفتم و فریاد زدم»
ـ شیرین!
«که صدای قشنگ شیرین تو سرم پیچیده»
ـ روانت آزردم؟
ـ شیرین؟!
شیرین ـ آسوده باش.اینان بر تو گزندی نمی رسانند.
ـ اینا کی ن؟!چرا مثل حیوونای وحشی دارن همدیگر و پاره پوره میکنن؟!
چرا ما اومدیم اینجا؟!
شیرین ـ مگر آرزوی دیدار خسرو را نداشتی؟
ـ مگه خسرو هم اینجاس؟!
«با دست به جایی بالای یه بلندی اشاره کرد.یه تپه بود که دور تا دورش رو سربازا محاصره کرده بودن.یه نفری روی یه صندلی قشنگ نشسته بود و دور و برش یه عده آأم با لباسهای عجیب و غریب جنگی واستاده بودن و یه چتر بزرگم روی سرش گرفته بودن.»
شیرین ـ او خسرو پرویز پادشاه ایران زمین است.
ـ اینا چرا همچین میکنن؟!اونای دیگه کین؟!
شیرین ـ ان دیگر بهرام است.بهرام چوبینه.
ـ سرقدرت وپادشاهی افتادن بجون هم؟!
شیرین ـ آنان را با یکدیگر کاری نیست.زیان این پیکار از ان سربازان و مردم بیگناه اوست.به آنان بنگر!
پاره ای از آنان تنها برای سیر کردن شکم خویش بی باک می جنگند . پاره ای دگر را آئین شان بدین گرداب هراسناک کشانده است!
ـ اینا چه جوری جواب خدارو می دن؟جواب کشته شدن این همه آدم رو چی می دن؟
«شیرین تا اسم خدا رو شنید،یه لحظه چشماش رو بست و یه چیزایی زیر لب گفت . بعد همونطور که به صحنه ی جنگ نگاه میکرد گفت»
ـ آنان همیدون به کیفر کردار خویش گرفتارند!
ـ منو از اینجا ببر شیرین.
«نگاهی به من کرد و گفت»
ـ جان پریش«پریشان»نمودم؟
ـ نه عیبی نداره،اتفاقا بد نشد که این صحنه رو دیدم.حالا فقط بریم.دیگه طاقت دیدن این همه وحشی گری رو ندارم!
شیرین ـ دست بدست من بسپار و دیده برهم نه.
«دستش رو گرفتم و چشمامو بستم .یه خرده بعد بهم گفت»
ـ چشم بگشا.آن چشم انداز پایان یافت.
«چشمامو واز کردم.تویه باغ خیلی قشنگ وبزرگ بودیم به قدری هوا لطیف بود که دلم میخواست فقط یه گوش بشینم و نفس بکشم!
صدای پرنده از هر طرف شنیده میشد اونم چه پرنده هایی!هرکدوم که می خوندن انگار از حنجره شون صدای صد تا ساز می اومد بیرون!
بوی عطر عجیبی به مشامم میخورد که نمی تونستم بگم چه عطری یه !اما هرچی که بود از خود بیخودم کرد!
از یه طرف صدای آبشار می اومد،از یه طرف صدای پرنده ها،از یه طرف صدای یه موسیقی خیلی قشنگ و ملایم!
خلاصه حسابی گیج شده بودم!همونطور که دور و ورم رو نگاه میکردم از شیرین پرسیدم»
ـ شیرین !اینجا بهشته؟!
«خندید و گفت»
ـ مینو جایی دیگر است.
ـ پس اینجا کجاس؟!چقدر قشنگه اینجا!!
شیرین ـ این پاداشی ست برای تو.
ـ پاداش برای من؟!مگه من چیکارکردم؟
شیرین ـ چگونه به یاد نمی آوری؟
ـ چی رو؟
شیرین ـ پیرزالی را که دوش یاری نمودی!
ـ همون خانم پیره که مست بود؟اونکه عرق خور بود!
شیرین ـ ترا با باده گساری او کاری نیست.آنگاه که به یاریش شتافتی چنین پنداری داشتی؟ّداوری برتو نیست!
ـ نه!راست میگی.وقتی کمکش میکردم به فکر این چیزا نبودم.
شیرین ـ این جایگاه را بیاد بسپار!
«گریه م گرفت.اشک از چشمام اومد پائین.دولا شدم و زمین رو ماچ کردم و در حال گریه به شیرین گفتم»
ـ یعنی میگی حتی برای یه همچنین کار کوچیکیم پاداش میدن؟
«بهم یه لبخند زد و گفت»
ـ آنگاه که دلی را شاد نمودی ،بزرگ توانای دانا از تو خرسند میگردد.
ـ قربون بزرگی این خدا برم!من اصلا نمی دونم چی باید بگم؟!
«شیرین دوباره چشماش رو بست و یه چیزایی زیر لب گفت و بعد به من گفت»
ـ با من بیا.
«دستم رو گرفت و از لای چندتا درخت که تا اون لحظه تو عمرم ندیده بودم،برد منو کنار یه رودخونه ی خیلی قشنگ و روی یه تخته سنگ نشوند و گفت»
ـ اما فراموش مکن که این راز باید از دیگران پنهان داری!
ـ یعنی نباید به کسی بگم؟
شیرین ـ در آشکار ساختن آن آزادی اما بدان که چنین رویدادی را از تو باور نخواهند داشت.پس همان به که این راز در سینه ی خویش نهان کنی.
ـ شیرین ـ این پرنده ها چه جور پرنده هایی هستن که انقدر قشنگ آواز می خونن؟
شیرین ـ دست بگشا.
ـ یعنی دستمو دراز کنم.
شیرین ـ آری.
«تا دستمو دراز کردم چندتا پرنده اومدن و رو دستم نشستن1
بقدری قشنگ بودن که زبونم از دیدنشون بند اومده بود!فقط نگاهشون میکردم!
بعدازچند لحظه پرواز کردن و رفتن .همونطوری پروازشون رو نگاه کردم!»
ـ شیرین ،اینا همه ش یه خوابه،مگه نه؟
«بهم خندید .تازه متوجه خودش شدم و گفتم»
ـ تو چقدر امروز قشنگ شدی؟!

Queen
10/07/2011, 16:21
«دوباره بهم لبخند زد»
ـ کاش می تونستم برای همیشه پیش تو بمونم.
«تا اینو گفتم لبخند از روی لبش محو شد و روش رو از من برگردوند.
خودم از این حرفم پشیمون شدم که یه لحظه بعد شیرین گفت»
ـ گرایشی به شنودن سرگذشت من نداری؟
ـ چراچرا؟برام بگو.اونقدر این چیزا برام عجیب و باورنکردنی بود که همه چیز یادم رفت!
شیرین ـ هیچ یک از دیده های تو در برابر توان و اندیشه او بشمار نمی آید.
ـ شیرین میخوام ازت چندتا سوال بکنم،ترو خدا بهم جواب بده.
«تا اینو گفتم از جاش بلند شد و چشماشو بست و یه چیزایی زیر لب گفت و بعد به من نگاه کرد و کمی بعد گفت»
ـ زین پس هرگز مرا بنام او سوگند مده!
ـ حواسم نبود ببخش!عادت کردیم،میخواهیم آب بخوریم باید حتما ده تا قسم هم باهاش بخوریم!
شیرین ـ آفریدگان آنگاه بدین خوی و روش دست می یازند که باور از میانشان برخاسته!
ـ راست میگی.ماها همه ش واسه همدیگه قسم و ایه می خوریم که دروغ هامون رو باور کنن.
شیرین ـ همگان چنین نمی باشند.
ـ ما که اینطوری هستیم.تازه این یکی از قسم هامونه.هزار تا دیگه قسم داریم که وقتی آدم می شنوه تنش می لرزه!
شیرین ـ بیش مگو.پرسش خود بازگو.اگر دستور یابم پاسخ خواهم گفت.
ـ مردن چه جوری یه؟اصلا چی میشه که آدم می میره؟بعدش کجا می ره؟یعنی روح آدم کجا می ره و چی میشه؟راسته که روح برمیگرده؟مثلا تو کجا زندگی میکنی؟اصلا چرا ما به دنیا می آئیم؟
«خندید و گفت»
ـ برای هریک از پرسشهای تو،پاسخی به درازای افرینش نیاز است.من نیز توانایی ان ندارم تا ترا زین راز آگاه سازم.
ـ کار بدی کردم که این سوال رو پرسیدم؟یعنی گناه کردم؟
شیرین ـ پرسش پیش راه دانش است.
ـ خب،پس جواب بده دیگه.
«شیرین لبخندی زد و گفت»
ـ دانش جهان تو،گامی خرد از دانش جهانی دیگر است!
ـ چرا باید ما علم یاد بگیریم؟یعنی چرا ما باید تو این دنیا درس بخونیم و مرتب چیز یاد بگیریم؟
شیرین ـ تا در زایشی دیگر چرخشی بچرخانی و باری بر دوش گیری!
ـ نمی فهمم!یعنی ما وقتی مردیم؛تو یه دنیای دیگه متولد می شیم و می ریم سرکار؟!
مثلا می شیم کارمند یه دنیای دیگه؟
شیرین ـ دستور پاسخ ندارم.
ـ باشه.حالا بگو مردن چه طوریه؟
شیرین ـ خوابی دلنشین.
ـ روح آدم بعدش چی میشه؟اینجا که الان ما هستیم کجاس؟تو الان کجا زندگی میکنی؟
شیرین ـ در آنسوی گاه«زمان»تو!
ـ سردرنمی آرم چی میگی!
شیرین ـ سوگندی را که بر زبان روان ساختی بسی سترگ بود!بدین فرنود«دلیل»تا مرز توان ترا آگاه می سازم.زین بیش نیز یارای پاسخ ندارم.
بدان که روان ما در بند کالبد ماست.پس از رهایی و وارستگی که آن را مرگ می نامی ،روان از تن می گسلد.
ـ خب بعد کجا می ره؟
شیرین ـ پس از رهایی میتوان بازتابی در آینه بود!
میتوان چکه ای آب زندگی کرد!میتوان در یک دم سالها زیست!میتونان بیداری خورشید را بارها دید.میتوان به شب بازگشت و در ان ماند!میتوان بر شادی ها نشست به شهر شادکامی ها کوچ نمود!
میتوان با رنگ گلها درآمیخت!
میتوان با خاک بود و تن خسته ی خویش یافت!
میتوان از گاهی به گاهی شد و از آن نیز پیش تر رفت!
میتوان آفرینش گیتی را دید!میتوان برپایان آن خندید!
میتوان خویش پاره پاره کرد و به پندار هزاران کس خزید!
میتوان از خود رها گشت و دیگری شد،همان سان که من نیز گاه شیرینم،گاه فرهاد!میتوان خود مرگ بود و شاید زایشی دیگر!
میتوان نیست گشت و گوارایی هست را چشید!
میتوان به خورشید رسید و در شرار سرکشش پای کوبید و با تابشش بازگشت!میتوان خورشید بود!
میتوان واژه ای زیبا شد!می توان پژواک خنده ای بود!
میتوان مهتاب بود و بر زمین تابید!
میتوان در دانه ی برفی روزگاری را سپری کرد!
میتوان رنگ باخت و در تارو پود شیشه ها زیست!
میتوان خراب بود!
میتوان پرتوی گشت و از پنجره ای تابید!
میتوان بر فروغ هور نشست و با هر رنگ آن زائیده شد!
میتوان از کوهی بر شد و کوه گشت!
میتوان در گرده ای «نقاشی»درون گشت و روزگاری سرکرد!
میتوان درختی گشت و در سایه خویش آرمید!
میتوان از اندوه لبریز گشت تا به شادگاری رسید!
میتوان از چشمان بسته ای درون شد و تا ژرفناک پندارش دوید!مانند آنچه باتو کردم!
اکنون پاسخ خویش یافتی؟
ـ یافتم !یعنی یه چیزایی فهمیدم.
«دوباره شیرین خندید و گفت»
ـ اگر چندگاهی با من هم سخن شوی گفتارت دگرگون گشته و پرورش خواهی یافت!
ـ حالا نمیخوای بقیه ی سرگذشت رو برام بگی؟
شیرین ـ آری،میگویم.اگر بیاد آوری تا بدانجا برایت باز گفتم که آبتین و مرا از بهر یکدیگر نام زدند.
چند گاهی گوارا برما سپری گشت که گردون روی پلشت»«زشت»خویش بر ما نمایاند.
خسروپرویز به سرزمین ما پای نهاد!
او که از خشم پدر گریخته بود.باتنی چند از یاران خویش بر ما وارد گشت.نخست او را در شکارگاه خویش دیدم.
هنگامه ی شکار بود.همپای آبتین سر در گوری نهاده بودیم که با آنان روبرو گشتیم.پس از آگاهی از نژاد او،آبتین به بارگاه بابک رهنمون شان ساخت.درهمان نخستین گام بود که خسرو دل به من باخت.
چندی پذیرایی او بودیم تا او از بهبود حال کشورش آگه شد و به سرزمین خویش بازگشت و مهر مرا نیز با خودش برد.
پس از نشستن بر اورنگ پادشاهی از سوی خود به درگاه بابم گسیل داشت و در نوشته ای،خواهان زناشویی من شد.
پنهان نیز بابم را پیکار بیم داده بودکه اگر دخت خویش بسویش روان ندارد،پپذیرایی نبردی سترگ گردد.
بزرگان انجمن کردند شاد رهیافتی«راه حل»پدید آید که بابم از این پیام سخت دژم کشته بود.
پس از کنکاش و رای زنی،بابم آهنگ پیکار کرد.از این پیام آگه گشتم.از سویی دل در گرو مهر آبتین داشتم و از سویی دیگر پندارم پریش نبردی سهمگین بود.
میدانستم که اگر پاسخ بابم همراه پیک بسوی خسروپرویز گسیل شود جنگی خونین خواهد آغازید و بسی جانها که تباه خواهد شد.
دل فگار با خود در اندیشه بود که فرزین«وزیر»بزرگ به دیدارم آمد.اندکی مرا نوازش کرد که همسان بابم به من مهر داشت.
پس از آن آژنگ بر چهره اش نشست و به نرمی با من به گفتگو پرداخت و گفت:شیرین،کاری بس سترگ برما روی نموده است.خسرو بسیار ستیزه خوست.اگر میان ما و خسرو پیکاری پدید آید،خون مردمی بی گناه بر زمین خواهد ریخت و بس جان ها که تباه خواهد شد و روان دادار یکتا خواهد آزرد.
«دوباره شیرین با بردن نام خداوند،زیرلب چیزایی گفت و دوباره بقیه ی داستان رو ادامه داد»
آیا تو خواهان آنی که تا پایان جهان نامت به زشتی یاد گردد؟!
بدو گفتم ای پیر خردمند خود نیز سرگردان چنین اندیشه ام.توخود از دلباختگی من به آبتین آگاهی.من چگونه از او دست شویم؟
به اندیشه ای ژرف فرو شد و پس از لختی«مدتی»گفت:
آگاهم.اگر از مهر آبتین دست نشویی دست به خون هزار کس از مردمت خواهی شست!
یارای پاسخ نداشتم سر بزیر افکندم و او مرا ترک گت و در اندیشه ای سخت رهاکرد.
آنشب زار گریستم و با مدادن مهر آبتین از دل خویش جدا ساختم
درچند روز پس از آن با فرزین بزرگ کنکاش نمودم و در بامدادی غم انگیز با سرزمین خویش بدرود گفتم .سوار بر اسبی تیز پا بسوی جایگاه خسرو روان گشتم.
«اینجای سرگذشت که رسیدم،شیرین شروع به گریه کرد.یه خرده صبر کردم تا آروم شد و گفتم»
ـ پس تو بخاطر اینکه جنگ و خونریزی نشه آبتین رو ول کردی؟
شیرین ـ چنین است.
ـ بعدش چی شد؟ُر آبتین چی اومد؟
شیرین ـ سخن بسیار است.بدان که پس از من کس سخن از لبان آن راد مرد دلاور نشنود و چندگاهی بیش نزیست.
شنیدم که آذرنگ مهر مرا بردباری ندانست و خویش در کام شر افکند!
ـ خودش رو کشت؟!
شیرین ـ آری.
«مدتی هر دو ساکت شدیم که من گفتم»
ـ عشق واقعی یعنی اگه منم جای آبتین بودم و نامزدی به قشنگی توداشتم و چیزی باعث میشد که از دستش بدم،همینکارو میکردم.
«شیرین کمی نگاهم کرد و گفت»
ـ این سخن براستی بر زبان راندی؟
ـ آره.درست گفتم.
«یه مدت دیگه به سکوت گذشت که گفت»
ـ من آنگاه به جایگاه خسرو رسیدم که او در پیکاری از بهرام شکست خورده بود و به سرزمین روم پناهنده گشته و با سپاهی بزرگ بسوی ایران روان بود.
پس از آن بر بهرام چیره گشت و دیهمیم شاهنشاهی ایران برسر نهاد.
افسوس که راهی کژبرگزیده بودم!
پس از پیروزی خسرو،دانستم که او با مریم،دخت شاه روم،پیوند زندگی بسته.دیگر روی بازگشت به سرزمین خویش نداشتم که آنجا در نبود آبتین برایم دردآور بود.چندگاهی دور از کاخ خسرو در دژی روزگار گذرانیدم.
جایگاهی بس پست بود.
منکه روزکاران خویش همیشه در کاخهای زیبا زندگی کرده بودم اکنون باید در دژی می زیستم که پیرامونش را بیابانی انباشته از خار در برگرفته بود.
ـ خسرو چی؟نهمید که تو اومدی؟
شیرین ـ او از آمدنم آگاه بود.هرازگاهی نیز پنهانی به دیدارم می آمد.
ـ خب !پس چرا با تو ازدواج نکرد؟
شیرین ـ از مریم،دخت شاهنشاه روم بیمناک بود.دست شستن از مرا نیز توان نداشت .پنداری پلید در سر داشت .او خواهان من بدون پیوند زناشویی بود.
چنین پنداری نیز در آئین من نبود.هربار که با چنین رای نزد من می آمد او را از خویش می راندم..
پس از آزمون بخت خویش،آنگاه که ناکام از نزد من بازگشت بسیار خشمگین گردید و چنین وانمود که مهر من از دل بدر کرده است.
زان پس من ماندم و یاد آبتین.من ماندم و یادی پژمان از گذشته ای دور
ـ پس فرهاد چطور وارد زندگی تو شد؟
«یه آهی کشید و اشک تو چشماش حلقه زد و گفت»
ـ نخستین بار او را در دژ خویش دیدم.پیشه ای سنگتراشی بود.والادگری«معمار»بی همتا.چهره ای زیبا و مردانه داشت.پیکری رسا!چشمانی گیرا!همسان آبتین من!من نیز بادلی پرغم تنها بودم.
با دیدار من دلباخت.
من نیز در رخساره او چهره ی آبتین را می دیدم.
برای کاری کوچک چندین بار به دیدار من آمد و با من همسخن شد.
اندک اندک مهر او در دلم جای گرفت.
فرهاد از تخمه ی شاهان و بزرگان نبود.بسیار ساده و بی پیرایش سخن میگفت.من نیز خویشتن داری پیشه نمودم تا آنکه او دیگر نتوانست به دیدار من آید که پیشه اش در دژ پایان یافته بود.
گاهی بیش نپائید که پاکارانم«خدمتکاران»مرا از رویداری شگفت آگاه نمودند.
فرهاد در دل آن کوه سخت پیشه ای آغازیده بود.جویباری تا درون دژ من .نمی دانستم که آنگونه شیفته ی من گشته است.به اندک کاه کندن جویبار را به پایان رسانید.
او را به درگاه خواستم و فرنود چنین کار از او کنکاش نمودم.
بی پیرایش مهر خویش بر من نمود
نمی دانستم که اورا چه پاسخ گویم.
بدو گفتم چنانچه فرهاد ساختن کاخ به پایان رساند چه؟
به پندار اندر شد چرا که فرهاد در کار خویش مردانه بود و اندک گاهی دیگر سینه ی کوه نرم میکرد!
خسرو پس از دمی سربرآورد و گفت:تو چگ.نه با فرهاد پیوند خواهی بست که او پیشه وری ساده و تو از نژاد بزرگانی؟
سخن به درستی باز نموده بود که پیوند با فرهاد برایم نا خجسته بود.
من نمی باید چنین می کردم.کار از دست گشته بود!
ـ تو به فرهاد گفته بودی که دوستش داری؟با هم قرار ازدواج گذاشته بودین؟
شیرین ـ به زبان چنین نکردم ،کردارم چنین می نمود.هربار که او را دستور دیدار خویش می دادم و با او سخن مینشستم و او در دلدادگی بی پروا میشد و چنین می پنداشت که فرمان«اجازه»گویش مهر خویش دارد.
من نیز چنین سخنان برایم گوارا و شیرین بود.
ـ تو باید جلوش رو می گرفتی که برای خودش از این فکرا نکنه!
شیرین ـ آری چنین است.
ـ بعد چی شد؟
شیرین ـ پس از آن خسرو به نیرنگ دست یازید.
ـ چرا نکشتنش؟

Queen
10/07/2011, 16:22
شیرین ـ برای پادشاهی چون خسرو چنین کردار ننگ بود که با آن توان والا،پنجه در پنجه ی فرهاد افکند.
ـ تو داستان خوندم که به فرهاد وعده ی پول و ثروت داده اما فرهاد قبول نکرده.
شیرین ـ آری.با انکه خسرو او را به زر و سیم هنگفت نوید داد اما فرهاد از ان چشم پوشید و مرا از آن برتر داشت.
ـ اینم می دونم که وقتی از خریدن فرهاد ناامید شد،یه کلکی جور کرد و به فرهاد خبر داد که تو مردی.اما نمی فهمم گناه تو این وسط چیه؟!
شیرین ـ آنگاه که پیام مرگ من به فرهاد رسید،سراسیمه به دیدار من شتافت و از آکاران دژ،راستی کاوش نمود.
آنان نیز مرا آگاه کردند.دانستم که این فریب و نیرنگی ست که خسرو برپای داشته.من نیز پس از اندیشه ،او را فریفتم و نیرنگ آنان را یاریگر شدم و خود بدو ننمودم و به یاران خویش فرمان دادم تا به فرهاد بگویند که شیرین جان به جان آفرین سپرد!
«درهمین موقع ،تا شیرین این حرف رو زد،صدای ناله ی دردناکی تو تمام اونجا پیچید!صدای ناله ی یه مرد بود!ناله ای که از ته دل بلند میشد!
شیرین صورتش رو تو دستاش گرفت وشروع به گریه کرد.صدای ناله قطع نمیشد!واقعا ناله ی دلخراش که می گفتن همین بود!یه دفعه همه جا شروع کرد به لرزیدن!و.حشت کرده بودم!همه چیز تکون میخورد و می لرزید!
شیرین به سجده در اومد و همونطور که گریه میکرد و زمین رو ماچ میکرد بلند بلند می گفت:بر من ببخشای ای دادار یکتا که کرداری پلید داشتم!
از من در گذر که اهریمن بر پندارم چنگ افکنده بود!
«بعدش همونطور نشست و زار زار گریه کرد و آروم زیر لب گفت:فرهاد،از من خشنود باش اگرچه برتو ستم روا داشتم!
تااینو گفت ناله ی فرهاد قطع شد و یه خرده بعدش زمین لرزه تموم شد.
مونده م بودم که چه اتفاقی افتاده؟!دستم رو به یه جا گرفته بودم و مات به شیرین نگاه میکردم!
کمی که گذشت شیرین از جاش بلند شد و در حالیکه هنوز گریه میکرد گفت»
ـ دل در سینه ی فرهاد بدرد آمد!
ـ یعنی اگه دل فرهاد بدرد بیاد،همه جا می لرزه؟!
«شیرین فقط نگاهم کرد»
ـ وای بحال ما که چقدر بی خبریم!واسه یه دل شکستن اینجا چیکار میکنن و ما تو اون دنیا داریم چه کثافتکاریهایی میکنیم!!
«هر دو سکوت کردیم.
چند دقیقه ای گذشت.عجیب تو فکر بودم که شیرین دستم رو گرفت و با مهربونی پرسید»
ـ در چه اندیشه ای آرمین؟
ـ تو فکر بدبختی های خودمم!تو خبر نداری که تو اون دنیا ما چیکارا میکنیم!
هنگامی که گوهری در برابر پیشه ای که به انجام رسانده بود بدو دادم نپذیرفت .در شگفت گشتم.سر در گم در پندار خویش برخاستم.پای پوشم درگیر گوشه ای از تخت گشت و پاره ای از آن جدا شد.
فرهاد به زانو درآمد و آن را برگرفت .بوسید و برچشم خویش نهاد و گفت:
من مزد خویش یافتم!
با چنین رفتاری ،مهرش در دلم جای گرفت.بدو گفتم فرهاد از من چشم پوش که مرا نگاهبانی چون خسروست.
بی هراس لخندی زد و گفت:مرا در دلدادگی تو از خسرو خسروان باکی نیست چه رسد به خسرو که مردی چون من است!
گفتم در پیکار تو با خسرو برنیایی.
گفت خسرو توان دست یازی بر کالبد مرا دارد.خشم او را گزندی برمهر من نیست!
در دل بر بی باکی او آفرین خواندم که گفت:تو نیز بر من مهر داری؟
بالبخندی پاسخش گفتم.شادگار سر بر پایم نهاد.
از او خواستم تا برپای خیزد و در کنارم نشاندمش و از حالش پرسیدم.
جز سخن مهر بر زبان نداشت.
ـ شیرین اون تیکه چرم همونه که فرهاد ورداشت؟!
شیرین ـ آری.
ـ عجیبه!بعد از این همه سال چطوری دست من افتاده!
«شیرین مدتی منو نگاه کرد و بعد گفت»
ـ پس از آن فرهاد هر روز بدیدار من می آمد و با هم به گفتگو می نشستیم .چندی پس از آن ،این راز از پرده بیرون افتاد و خسرو از آن آگه شد.
ـ بقیه ش رو میدونم .یعنی تو کتاب نظامی خوندم.اما برام عجیبه که چرا خسرو فرهاد رو نکشت؟برای اونکه کاری نداشت!
درجا میگفت سرش رو قطع کنن.اون وقتا که شاه ها خیلی راحت از این کارا میکردن.ما تو تاریخ خیلی از این چیزا داریم .تمام کسایی که به پادشاهی می رسیدن چشم دور و وری هاشون رو کور میکردن.تازه خیلی لطف کرده بودن که طرف رو نکشتن!
شیرین ـ پرسش تو را چندین پاسخ سزاست.
پادشاهان در ان گاه،سرزمین خویش با جنگ و نبرد می ستاندند و آن را از آن خویش می دانستند.پس چنین کرداری برایشان ننگ نبود!کردار آنان را در گاه خویش سنج.میدانی که نوشیران زنجیر داد بر پای داشته بود؟!همانا مانند او در پیشینیان،هیچ فرمانروایی چنین نکرده!
ـ خب بعله.اگر قدرت اونا را در اون زمان حساب کنیم،کار خیلی بزرگی بوده! واسه همین م بهش میگن انوشیروان عادل.
راستی شیرین،خسرو پرویز بت پرست بود؟
شیرین ـ چنین نیست!او یکتا پرست بود.در آن گاه ایرانیان همه یکتاپرست بودند.
ـ خب تااونجا می دونم که خسرو برای فرهاد شرط گذاشت که اگه تو کوه بیستون یه قصر بسازه،خسرو از سر راهش کنار میره.بعدش چی شد؟
شیرین ـ سنگهای خارای بیستون در رویارویی با مهر فرهاد و دلباختگی او به من یارای برابری نداشتند!
چنان تیشخ بر کوه آشنا می ساخت که لرزه بر دل خسرو فکند!
چندی پس از ان خسرو به پوزش به دیدار من شتافت و مهر خویش بر نمود و زیبایی من او را به زانو در اورد و در پیشگاه من زار گریست.
بیاد دارم که همان شب بسیار زر و سیم و گوهر بر پایم فشاند و دگربار خواستار هم آغوشی من گشت.
ـ یعنی هم ترو میخواست و هم مریم زنش رو؟
شیرین ـ پیوند او با مریم از مهر نبود.دست آویزی برای یاری گرفتن از شهنشاه روم بود.به چنگ آوردن من نیز در گرو خواست من بود.
ـ شرط تو چی بود؟
شیرین ـ من باید بانوی ایران زمین می گشتم.
ـ بالاخره چی شد؟
ـ سرانجام پس از آنکه دانست من به خواست او تن در نمی دهم،گفت که مریم به تن رنجور گشته و پزشکان در درمان وی سرگردانند .از من خواست تا بردباری پیشه سازم.
کمترین گناهمون کلاه گذاشتن سر همدیگه س!با این حساب من تا برگردم تو اون دنیا باید خودکشی کنم که بیشتر گناه نکنم!
شیرین ـ بخشایش آفریدگار را پایانی نیست.
«بعد زیر لب یه چیزایی گفت و بعد چشماشو رو بست.
کمی که گذشت گفت»
ـ چشمداشت به گذشت اوست که پندار مرا از مهر پر می سازد.
ـ قربون او قدرتش برم با او بخشندگی ش.
دیگه نمیخواد بقیه ی داستان رو بگی .خودم بقیه ش رو می دونم.
«یه مدت دیگه سکوت برقرار شد و بعد من گفتم»
ـ شیرین ،حالا به من بگو برای چی تو به خواب من اومدی؟من چیکار میتونم برات بکنم؟
شیرین ـ تو شیفته من گشته ای،چنین نیست؟
«جاخوردم!سرم رو انداختم پائین و گفتم»
ـ آره.من دوستت دارم شیرین ولی...
«نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت»
ـ بیش سخن مگو!
«کمی با غم نگاهم کرد و گفت»
ـ آرمین رهایم کن!در دام کردار خویش گرفتارم.رستنم از این بند بدست توست،برهانم.
با غم هماغوشم و آذرنگ برجانم چنگ می افکند.ئارهانم!
«نمی فهمید چی میگه!پرسیدم»
ـ چطوری؟!
شیرین ـ خودخواهی دانست.
ـ چرا تو اجازه داری که بوسیله ی من بخشیده بشی؟!
شیرین ـ آنگاه که ریختن خون مردم خویش روا نداشتم و با گریختن از سرزمین خویش ور فتن بسوی خسرو و دست شستن از مهرم به آبتین،جنگی سترگ را از مردم خویش بگرداندم،شایسته ی چنین بخششی شدم.این پاداش آن کردار من بود!اکنون باز گرد.
تو دانستی آنچه را که باید بدانی!
اندیشه و مهرم از سر برون مکن،بدرود آرمین!
ـ من هنوز خیلی حرفا دارم که بگم!!
شیرین ـ بدرود آرمین،این نیز آزمونی ست برای تو.باشد تا سرافراز کردی.
بدرود.بدرود


* * *
فصل 9


«از خواب پریده بودم ولی چشمامو وا نمیکردم که شاید دوباره برگردم تو خواب و شیرین رو ببینم.خیل عصبانی شده بودم!دلم میخواست باهاش حرف بزنم.نتونسته بودم اونایی که تو دلم بود بهش بگم.
هرچی خودم رو به خواب زدم فایده نداشت.بی اختیار داد زدم»
ـ شیرین !!
«که یه دفعه بابک دوئید تو اتاق و گفت»
ـ درد به گور پدر تو و شیرین!مرتیکه چرا نعره می زنی؟!
«حوصله ش رو نداشتم.فقط همونطور که پتو رو میکشیدم رو سرم بهش گفتم»
ـ خیلی بی تربیتی بابک!
بابک ـ بیخودی نگیر بخواب که نوبت کشیک توئه!
«اینو گفت و پتو رو از روم کشید کنار و گفت»
ـ با بدبختی این پیرزنه رو خوابوندم.اگه با داد تو بیدار شده باشه دیگه به من مربوط نیس!آن آن!من که گرفتم خوابیدم.خود دانی با این بچه ی سرراهی که آوردی اینجا!
«اینارو گفت و اومد تو تختخواب من و پتو رو کشید رو و هی هل داد و منو از تختخواب انداخت پایین!دیدم خیلی عصبانی یه .گفتم»
ـ چته؟چرا همچنین میکنی؟
بابک ـ چیزیم نیس عزیزم!شیفت من تموم شدده حالا نوبت توئه که بری و مهدکودک رو اداره کنی!
اون یتیمچه رو که دیشب آوردیش،صحیح و سالم تحویل خودت!
ـ چی شده!؟نکنه بلایی سر اون پیرزن بدبخت آورده باشی؟!
بابک ـ اولا که اگه من قرار باشه بلا ملایی سرکسی بیارم،سرپیرزنا نمی آرم!دوما که پیرزن باز تویی!سوما که همچنین پیرزن پیرزنم نیس!پره پش که داشته باشه پنجاه و هفت هشت سالشه!چهارما که،امانه!فعلا همین سه تا رو داشته باش تا من یه چرت بزنم بعدش خدمتت می رسم.خداحافظ!
«پتو رو کشید رو سرش و خوابید»
ـ زده به کله ت بابک؟!منو چرا از تخت انداختی پایین؟کمرم دردگرفت!
«بلند شد و گفت»
ـ از دیشب تا حالا این پیرزنه امون منو بریده!اگه سه تا بچه ی قنداقی رو سپرده بودی دستم بهتر از این گیس گلابتون بود!
«هم کمرم درد میکرد و هم خنده م گرفته بود.اینارو گفت و دوباره پتو رو کشید رو سرش و با عصبانیت خوابید»
ـ مگه چیکارت کرده؟این پیرزن بدبخت که آروم گرفته خوابیده!
«دوباره بلند شد و گفت»
ـ گرفته خوابیده؟!پدر منو پیش چشمم آورده تا خوابیده!از ساعت 5 صبح که شما کپه مرگت رو گذاشتی و مثل دیو یه کله خوابیدی تا حالا شمردم هفت بار منو «زابرا»کرده!دیشب تا حالا از دست این پیرزن جون به سر شدم.باشه تا یه چرت بخوابم و بلندشم و تکلیف خودمو باهاش روشن کنم!یا جای اینه تو این خونه یا جای من!والسلام.
«دوباره گرفت خوابید»
ـ مگه چی شده دیشب تا حالا؟
«بابک دوباره بلند شد و گفت»
ـ خودت تا سرت رو میذاری رو بالش و از حال می ری.اونوقت منو میندازی گیر این آدم زبون نفهم!
ـ عجب آدم بی ادبی شدی ها!خب صدام میکردی!
بابک ـ ده بار صدات کردم!معلوم نبود با شیرین خانم کجا رفته بودی که هرچی صدات میکردم بیدار نمیشدی!این دور و ورا که نبودین.حتما دوتایی رفته بودین مسافرت طرفای بیستون و او طرفا!
ـ گمشو توام!حالا چی شده بود؟
بابک ـ هیچی دیگه،یه بار بلند شد آب میخواست.دادم بهش خوابید.یه بار بلند شد باباش رو میخواست.پیش پیشش کردم خوابیده!یه بار بلند شد ننه ش رو میخواست.لالایی براش گفتم خوابیده!ساعت هفت بود که بلند شدو گفت دلم درد میکنه.
ـ دل درد کرده بود؟!چرا منو بیدار نکردی؟!
بابک ـ مگه تو پزشک کودکانی که بیدارت بکنم؟
ـ پس چیکار کردی؟
بابکـ هیچی بابا!باد گلو داشت!آروغش رو در آوردم خوابید!
ـ مرده شورت رو ببرن با این چرت و پرت هات!
«پتو رو دوباره کشید روسرش و خوابید و زیر پتو هی غر میزد!»
ـ واسه من آسایشگاه واز کرده!همه ی مردم دور و ور خودشون چهار تا دختر خوشگل هیفده هیجده ساله جمع میکنن،انوقت این می ره میگرده«خان جونش»رو سوا میکنی واسه من!!خاک بر سر دوست می گیره همسن ننه بزرگ من!
«دوباره پتو رو انداخت کنار و بلند شد و رو تخت نشست و با حرص گفت»
ـ آقا آرمین،تا این تازه عروس بیدار نشده بهت بگم،یا جای منه تو این خونه یا جای اون!همین.
«سرش رو دوباره کرد زیر پتو!یه خرده بعد دوباره سرش رو از زیر پتو دراورد و گفت»
ـ توباید می رفتی باستان شناسی میخوندی!.
ـ غر زدن هات تموم شد؟
بابک ـ نخیر!فعلا نیم ساعتی مونده تموم شه.دلم خیلی ازت پره!یه چرت بخوابم و بلندشم تکلیفم رو با توام روشن میکنم.اصلا پسرخاله ایم،باشه.رفیقیم،باشه.دوستی م،باشه.چندسالی با هم زندگی کردیم،حالا میخوام ازت جداشم!والسلام.
«دوباره پتو رو کشید روسرش و خوبید و از اون زیر گفت»
ـ خون که نکردم پسرخاله ی تو شدم!
«دوباره بلند شد نشست و گفت»
ـ حواست باشه !برنامه ی غذایی این ملوسک اینطوریه،صبح آب جو،ظهر عرق کیشمیش 55،شب که میخواد یه چیزی ساده و سبک بخوره همون شراب واسه ش خوبه!یادداشت کن یادت نره که اگه چیز دیگه بهش بدی،اسهال میشه!
«دوباره پتو رو کشید روسرش و خوابید .یه خرده دیگه بلند شد و گفت»
ـ چرا لال شدی و حرف نمی زنی؟
ـ مگه نمیخوای از هم جدا شیم؟خب می شیم.
بابک ـ بشیم،بدرک.
«دوباره پتو رو کشید رو سرش و خوابید که گفتم»
ـ این آپارتمان مال تو.منم با این خانم می رم و یه جا دیگه رو اجاره میکنم.
«دوباره بلند شد نشست و گفت»
ـ بدرک بر..دست این عروسک رو بگیر و ببر که من صبح به صبح چشمم بهش نیفته.دیگه به من مربوط نیس.هر غلطی خواستی بکن.
«دوباره گرفت خوابید وپتو رو کشید رو سرش و شروع کرد به غرزدن»
ـ بیا اینم از فامیلی !چندسال زحمتش رو بکش.دوا درمونش کن،مواظب باش تو این ولایت غریب فاسد نشه حواست باشه با کی میگرده با کی نمیگرده.آخرش واسه خاطر یه خاله قزی تنبون قرمزی بالای شصت هفتاد سال،پنجه تو روی پسرخاله ش میکشه!برو!برو آقا آرمین ولی یادت باشه چقدر پات واستادم!برو که امیدوارم آب بدوه و نون بدوه و تو دنبالش بدویی!برو که امیدوارم....
«همینطور که داشت غر میزد ومثل پیرزنا ناله نفرینم میکرد آروم گفتم»
ـ باشه،ما می ریم و یه جا دیگه زندگی میکنیم.اما مطمئن باش که این پیرزن بعد از سالها زندگی تو اینجا حتما صدتا دختر خوشگل رو می شناسه و باهاشون آشناس.
«یه دفعه صداش قطع شد!منم معطل نکردم و گفتم»
ـ دیشبم اگه یادت باشه می گفت شما چهار نفر بودین!میگفت یه دختر خوشگلم باهاتون بوده!حتما اون دختره از دوستای خودش بوده و در عالم مستی با ما اشتباه گرفته!
«یه خرده ای گذشت و هیچ صدایی از بابک در نیومد.بعد کم کم پتو رو از رو سرش زد کنار و بلند شد و گفت»
ـ بر شیطون سیاه دل لعنت!گاهی یه دفعه می ره تو جلد آدم و چشم آدم رو می بنده و جلوی کار خیر رو می گیره!
همینطوری آدم گول میخوره ها!
حواست پرت بشه،گولت زده!
«بعد همونطور که شروع کرد تخت منو مرتب کردن گفت»
ـ باید در این مواقع آدم زود بگه:بر شیطون حرمزاده لعنت!باور کن عین آبی یه رو آتیش!بلافاصله تمام وسوسه های شیطون رو باطل میکنه!
باور کن آرمین امروز اومده بودم بیدارت کنم که بهت بگم من از دیشب تا حالا جیگرم واسه این زن کباب شده!اومده بودم بهت بگم از انسانیت به دوره که یه کسی رو که به کمک احتیاج داره ول کنیم!از صورتش معلومه که باید خانم محترمی باشه!بجون تو پامو که گذاشتم تو این چارچوب در،این شیطون پدرسگ از راه به درم کرد!انگار اون بابک رو بردن یه بابک دیگه جاش گذاشتن!هی من میخواستم بگم باید به این خانم کمک کنیم ها،اما یه چیز دیگه از دهنم درمی اومد!درست مثل این فیلمها هس که روح میره تو جلد طرف؟!چی بود اسمش؟آهان طالع نحس!
ـ میخواستی زود بگی بر شیطون لعنت!
بابک دِ میخواستم بگم اما وامونده این زبونم نمی چرخید!حالا گوش کن.اون جمله ی آخری تو انگار تکونم داد!انگار یکی یه دفعه سرم داد زد و گفت:بابک!شیطون رو لعنت کن!منم زود گفتم بر شیطون لعنت!
یه دفعه فکرم عوض شد!حالام اصلا یادم نمی آد چه چیزی به توگفتم!
ـ جدی اصلا یادت نمی آد داشتی چیا به من می گفتی؟!
بابک ـ یه کلمه شم یادم نمی آد.حالا ولش کن.مهم اینه که گمراه نشدیم و شیطون نتونست گولمون بزنه!
حالا تا تو می ری دست و صورتت رو بشوی،منم برم ترتیب صبحونه رو بدم که الان این خانم بیدار میشه و صبحونه میخواد.گناه داره بخدا.پیرزن بدبخت رو ضعف گرفته!
واقعا چه آدمایی تو این دنیا پیدا میشن!
«اینارو می گفت و می رفت طرف آشپزخونه»
ـ چطور دلشون می آد یه همچنین بانوی محترمی رو تو خیابون ،دردمند ببینن و بی تفاوت از کنارش بگذرن؟!
«داشتم از خنده می مردم که بابک رسید تو سالن کنار اون خانم که خوابیده بود تا رسید گفت»
ـ نیگاه کن!ببین چقدر معصوم خوابیده!
«بعد زد تو سینه ی خودشو گفت»
ـ الهی من بمیرم واسه این مظلومیت شما.وامونده دل نیس که!اصلا طاقت دیدن رنج و درد کسی رو نداره!
حالا ببین چند تا از اون دخترا که گفتی دوستاشن،الان دلواپس شن!کاشکی می شناختمشون و یکی یکی می رفتم و در خونه شون و خبرشون میکردم که از نگرانی در بیان!الهی من بمیرم واسه اون دل نگران شون!
«بعد یه آهی کشید و گفت»
ـ ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟!
«اینو گفت ورفت تو آشپزخونه که من گفتم»
ـ بیچاره ابلیس!اسم ش بد در رفته!
«صداش رو از تو آشپزخونه شنیدم که می خندید و بشکن می زد و آروم میخوند»
ـ شیطون بلا-شیطون بلا-شیطون بلا بیا پیش من-شاگرد مایی
با همه بجز من بی وفایی وقتی با منی چه سر به راهی

Queen
10/07/2011, 16:22
«یه دوش گرفتم و اومدم تو آشپزخونه که دیدم بابک میز صبحونه رو قشنگ و مرتب چیده.
خنده م گرفت و گفتم»
ـ ای ابلیس!تا اسم دختر آوردم دست و پات لرزید!
بابک ـ ببین ،تو حالا حالا خیلی مونده که بتونی منو گول بزنی!می دونم داری دروغ میگی،اما چیکار کنم که شک افتاده تو دلم!
ـ از بس که دله ای و هیز!
بابک ـ تو یه مرد رو بگو که نباشه!از هر پونصد هزار تاشون،یکی شون سالم در می آد!تازه من ادعای نجابت نکردم که!برو ببین بعضی از اونایی که اینجا مردم رو اسمشون قسم می خوردن چه گندایی بالا آوردن!
ـ چرا این خانم بیدار نمیشه؟
بابک ـ ولش کن بذار بخوابه.اونی که دیشب این خورده اگه به نهنگ می دادیم بخوره چهل و هشت ساعت یه کله میخوابید!
فعلا بیا بشینیم صبحونه مون رو بخوریم که ضعف کردم.
«دوتایی صبحونه مون رو خوردیم و میز رو جمع کردیم .نیم ساعتی که گذشت،رفتم بالای سر اون خانم و چندبار صداش کردم اما هیچ عکس العملی نشون نداد.»
ـ بابک،بابک!بیا بابا!اصلا تکون نمیخوره!
«بابک با دو تا لیوان چایی از آشپزخونه اومد بیرون و یکی ش رو داد به من و گفت»
ـ ولش کن!چیکارش داری؟
ـ کوچکترین تکونی نمیخوره!نکنه طوریش شده باشه!اگه تو خواب سکته کرده باشه چی؟!
بابک ـ ای داد بیداد!راستم می گی ها!تکلیف آدرس اون دخترا چی میشه؟!
ـ برو گمشو!
بابک ـ تو حرف نزن تا من اینو بیدارش کنم.
«بعد صداش رو عوض کرد و بلند گفت»
ـ پسر پات ناخوره اون شیشه عاراخ بیفته حاروم شه!
«تا اینو با اون لهجه ی مخصوص عروق فروشهای گفت،اون خانم چشماشو وا کرد و سرش رو بلند کرد و بغل رختخوابش رو نگاه کرد و بعد دوباره چشماشو بست و گفت»
ـ خر خودتی!
«من و بابک زدیم زیر خنده که بابک گفت»
خیز و در کاسه ی زر اب طربناک انداز پیشتر زآنکه شود کاسه ی سر خاک انداز
«تا بابک این شعر رو خوند،اون خانم در حالیکه چشماش بسته بود گفت»
ـ عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغه در گنبد افلاک انداز
«تا این شعر رو خوند من و بابک که از تعجب دهنمون وامونده بود،براش کف زدیم که گفت»
ـ سروصدا نکنین که سرم از درد داره می ترکه!
بابک ـ مادر من،یه پیاله کمتر!
خانم ـ
یا رب آن زاهد خود بین که بجز عیب ندید دود آهیش در آیینه ی اداراک انداز
«رفتم و بالا سرش نشستم و گفتم»
ـ مادر بلند شید یه چیزی بخورین بعد بهتون قرص میدم.
خانم ـ انقدرن به من نگین مادر مادرً
بابک ـ پس چی بگیم؟بگیم خاله قزی؟کفش قرمز؟چادر یزی!
«خندید و همونطور که چشماش بسته بود گفت»
ـ بگین زرتاک!اسم من زرتاکه.
«من و بابک هر دو ساکت شدیم!»
زرتاک ـ چیه؟اسمم عجیب غریبه؟
بابک ـ اتفاقا بسیار به جا و درست و منطبق بر واقعیته!شاید واسه اولین باره که می شنوم واسه یه نفر یه اسمی انتخاب کردن که بهش می آد!
ما یه فامیلی داشتیم که خدا بهش یه دختر داد عین زغال آخته!اسمش رو گذاشتن مروارید!باور کنین اگه این دختر و شب از خونه می آوردیش بیرون،تو تاریکی گم میشد و با صد تا چراغ نمیشد پیداش کرد!اونوقت پدر مادرش مروارید مرواریدی میکردن که نگو!تا اسم اینو می گفتن آدم انتظار داشت که یه دختر خوشگل و سفید و قشنگ رو ببینه که یه دفعه یه چیزی مثل گوله زغال،سیاه و گرد و قلنبه می اومد تو اتاق و می شست و بغل دستت!یه چیزی بود قاغده رطیل!سیاه و پشمالو!
زرتاک خانم ـ بگو!توام به ما متلک بگو!
بابک ـ خیر از جوونیم نبینم اگه بخوام به مهمونم متلک بگم،اما با اون عرقی که شما خورده بودین،من همون دیشب حس کردم که شما حتما باید با درخت تاک نسبتی داشته باشین!
«بلند شد و نشست و گفت»
ـ حالا یه کدوم بلند شین برین یه چیکه برام از هر چی که دارین بیارین تا حالن سرجاش بیاد و دعاتون کنم!
بابک ـ اون دعایی رو که شما بعد از عرق خوردن واسه ما بکنی ،حتما اینطوری یه که بعد از مردن مارو می برن تو جهنم وسط آتیش می شونن و مرتب برامون شربت سکنجبین با یخ می آرن که جیگرمون حال بیاد!
بابک ـ چه فایده داره؟!«ما تحت»آدم در حال جزغاله شدنه اونوقت شربت بخوره که جیگرش حال بیاد!نه قربونت.من نه اون دعات رو میخوام نه طاقت سوختن اونجام رو دارم!یه دونه«باسن»که بیشتر قسمت مون نشده!تازه!من اینجا به شما ویسکی بدم شما اون دنیا شربت سکنجبین بهم تحویل بدین؟!
ـ فعلا زرتاک خانم بلند شین بیاین صبحونه تون رو بخورین بعد با هم صحبت میکنیم.
«زرتاک نگاهی به ما کرد و خندید و بلند شد و یه نگاهی به لباساش کرد و گفت»
ـ چه لباسی شده!گل خاکی یه!دیشب کجا پیدام کردین؟
بابک ـ تو یه باغ پراز گل!نشسته بودین میون سبزه ها و داشتین دستور زبان فارسی تون رو تکمیل می کردین!
«زرتاک خانم زد زیر خنده و گفت»
ـ خیلی حرفای بد زدم؟
بابک ـ چی می گین؟از گل بالاتر بهمون نگفتین!اونم چه جملات زیبایی!واقعا به حسن سلیقه تون تبریک میگم!واژه هایی رو انتخاب می کردین که تا اعماق قلب ما نفوذ میکرد!
زرتاک خانم ـ راست میگی یا داری سر به سرم می ذاری؟
بابک ـ آل جیگر مو ببره اگه سربه سر شما بذارم!دیشب شما یه سخنرانی کردین که به آرمین گفتم شما حداقل لیسانس رو دارین!یعنی در واقع از ننه ی من شروع کردین و به عمه ی آرمین ختم کردین!
«زرتاک غش کرده بود ز خنده.بعدش گفت»
ـ از هر دوتون معذرت میخوام.خب اسم این یکی تون رو فهمیدم که ارمینه ،اسم تو چیه؟
بابک ـ میخواین این دفعه که مست کردین ؛با اسم و مشخصات کامل سرو بونه ی ما رو بجنبونین؟!
ـ بیاین بریم تو آشپز خونه.اول ایشون صبحونه شون رو بخورن،بعد حسابی با هم آشنا می شیم.
«زرتاک رفت دستشویی و دست وصورتش رو شست و اومد بیرون و رفت تو آشپزخونه و بابک براش چایی ریخت و با کره و پنیر و شیر و عسل گذاشت رو میز.منم رختخواب رو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه ،زرتاک همونطور که تو چایی ش شیکر می ریخت و همش می زد گفت»
ـ دیشب یادمه یه دختر خانمم باهاتون بود.کجاس؟
بابک ـ یکی نبود و دو تا بود!انگار وسط راه یکی شون گم شد!شما یادت نیس کجا جاش گذاشتیم؟!
«زرتاک خانم تعجب کرد که من براش جریان رو تعریف کردم و گفتم»
ـ شما در حالت دیشب تون به ما گفتین که چهار نفر بودیم.حالا هنوز تو دل بابک شک و تردیده که نکنه یه دختر خوشگل از دستش رفته باشه!
زرتاک ـ پسر تو به خودتم شک داری؟
بابک ـ نه بابا!اونو که شوخی کردم.اما ازتون یه سوالی دارم.شما تو دور وبرتون چهار پنج تا دختر خوشگل سراغ ندارین که اگه خدا نکرده واسه شما اتفاقی پیش اومد من بلافاصله باهاشون تماس بگیرم؟!محض احتیاط میگم ها!
ـ بابک میذاری به کارمون برسیم یانه؟!
بابک ـ خب اینم جز کارمون دیگه!تو این روز و روزگار هر کسی باید شماره تلفن چند تا از آشناهاش رو برای مواقع ضروری با خودش داشته باشه!
«بعد رو به زرتاک خانم کرد و گفت»
ـ ببخشین،این آرمین نمیذاره ما به کارمون برسیم.داشتیم شماره تلفن ها رو می فرمودین!
«تو همین موقع صدای زنگ در بلند شد»
بابک ـ اگه غلط نکرده باشم این رویاس.
«رفت و در رو وا کرد و به ما گفت»
ـ اینم دلش طاقت نیاورده.دیشب دل نمی کند که از اینجا بره!حتما تا چشمش رو از خواب وا کرده.راه افتاده و اومده ببینه اینجا چه خبره.
زرتاک خانم ـ با شماها نسبتی داره؟
ـ با هم دوستیم.
زرتاک خانم ـ منکه اصلا صورتش یادم نیس.
بابک ـ دختر خوبیه.الان باهاتون آشناش میکنم.
ـ حالا بیا بشین.تا اون بیاد بالا ده دقیقه طول میکشه.
بابک ـ بی ادب،مرد باید آداب معاشرت سرش بشه!باید در انتظار مهمونا بود تا از راه برسن.بعد یه سلام کنی و پالتوشون رو بگیری آویزون کنی و کیف شون رو بگیری بذاری یه گوشه و بهشون خسته نباشی بگی و یه چیکه آب خننک بدی دستشون .تا شاید بعدش که خستگی شون در رفت یه...
«داشت اینو می گفت که صدای عمه م از تو راهرو بلند شد»
ـ آرمین!عمه خونه ای؟!
«بابک یه آن جا خورد و بلافاصله فرار کرد و رفت طرف دستشویی و همونطور که در می رفت به زرتاک خانم گفت»
ـ پاشو در رو که خرسه اومد!
«اینو گفت و رفت تو دستشویی و در رو از تو قفل مرد»
زرتاک خانم ـ بابک چی گفت؟
ـ شما همینجا تشریف داشته باشین تا من بیام.
«اینو گفتم و در آشپزخونه رو بستم و رفتم طرف در آپارتمان که عمه و مهتاب با هم اومدن تو»
ـ سلام عمه جون!چطورین؟چه عجب از این ورا؟
مهتاب ـ سلام.
عمه ـ گلی به گوشه ی جمالت آرمین جون!اینه رسم عمه داری یه؟!
«با مهتاب سلام و احوالپرسی کردم و بردمشون تو سالن و نشستیم»
عمه ـ اون جوون مرگ شده کجاس؟
ـ کی عمه جون؟
عمه ـ همون بابک آتیش بجون گرفته رو میگم!
«بعد یه خنده ای کرد و گفت»
ـ شنیدم پدرسوخته دیروز غیرتی شده!اصلا بهش نمی اومد!
ـ آره ،یه خرده ناراحت شده بود.
عمه ـ مریم دیروز که رسید خونه خیلی عصبانی بود اما بعدش می گفت خیلی خوشم اومدکه بابک پسر متعصب و غیرتی ایه!
منم بهش گفتم قدر این بابک رو بدون که تو این دوره و زمونه پسری که اصالت خودش رو بعد از چند سال تو یه همچنین جایی حفظ کرده باشه کم گیر می آد.
«تا عمه اینارو گفت،صدای قفل در دستشویی اومد و بابک در رو وا کرد و اومد بیرون.تا چشمش به عمه افتاد با تعجب گفت»
ـ عمه جون شمائین!کاشکی زودتر این آرزو رو کرده بودم ها!
«اومد طرف عمه م و گفت»
ـ می دونم با شما نامحرمم ولی عیبی نداره.شمام مثل مادرم می مونین انقدر دلم واسه تون تنگ شده که با اجازه تون دو تا ماچ کوچولو از اون لپاتون بکنم!
«خلاصه با مهتابم سلام و احوالپرسی کرد و رفت ونشست که عمه گفت»
ـ پدرسوخته حالا دیگه غیرتی میشی واسه من؟!
بابک ـ چیکار کنم عمه جون؟از بس تو اینجا چیزای بد دیدم چشمم ترسیده!باور کنین تا من می شنفم یه دختری از راه بدر شده وگول خورده همه ش پرس و جو میکنم که یه جوری پیداش کنم و بشناسمش که چی؟که نذارن تو منجلاب فساد بیفته!رو دخترای فامیل که دیگه نگو و نپرس که الحمدالله چقدر نجیبن!اما تا یکی از این دخترای فامیل یا دوست و آشنا رو خدای نکرده می بینم داره با یه پسری میگرده،موبه تنم راست میشه!
عمه ـ باریک الله!آفرین!اصلا فکر نمیکردم تو یه همچنین اخلاقی داشته باشی!
بابک ـ دارم!بدترشم دارم!یه بار تو محله مون یه دختری که همسایه مون بود با یه پسری رفیق شده بود.انقدر زاغ شون رو چوب زدم تا مچ شون رو با هم گرفتم.پسره رو تا میخورد کتک زدم!رفت که رفت که رفت!
چند وقتی م با دختره می رفتم اینور وانور و همه ش در گوشش می خوندم تا بالاخره سربه راه شد!!
البته اولش حرف گوش نمیکرد ولی اونقدر سعی و کوشش کردم تا بالاخره به راه اومد!
من خیلی غیرتی م عمه جون!اینطوری نیگام نکنین!
عمه ـ این پسره که با مریم اینا بوده،نامزد همون دوست مریمه.منخودم خبر داشتم که قراره با هم برن یه رستوران شام بخورن.مریم قبلا بهم گفته بود.اما توام کار خوبی کردی.مرد باید رو این چیزا دقت کنه و حساس باشه.همین کاری که تو کردی به مریم فهموند که جوونها که میخوان زن بگیرن،حتی تو اینجاهام دنبال دختر نجیب می گردن!
بابک ـ به مریم پیغوم منو برسونین.اگه ببینمش می کشمش!سرشو میذارم رو سینه ش!تموم گیساشو می چینم!
عمه ـ اوووی...!می گم من خبر داشتم قراره با اونا برن شام بیرون!
بابک ـ اِ...!شماخبر داشتین؟
عمه ـ آره باباجون.آره عمه جون.
بابک ـ بیخود اجازه دادین برن!یعنی چه؟چه معنی داره؟!
عمه ـ بالاخره جوونن دیگه.تفریحم لازم دارن.
بابک ـ جوونن که جوون باشن!مگه من و آرمین جوون نیستیم؟شب وروز نشستیم تو این خونه و یه دستمون به تلفنه و با ننه بابامون تو ایران صحبت میکنیم و یه گوشمون به این اف اف که کی زنگ می زنه و شما تشریف بیارین اینجا!تفریح مون شده همینا!
«بابک همچین با توپ پر حرف می زد که عمه جا خورده بود و همه ش دست پائین رو می گرفت!داشتم از خنده می ترکیدم!»
بابک ـ باور کنین عمه خانم بجون شما بجون شما اگه جلوی این آرمینو نگرفته بودم خون راه انداخته بود!
چشماش شده بود دو تا کاسه خون!ابروش عین خنجر رستم تاب ورداشته بود!دماغش تیر کشیده بود تا مغز سرش!کاردش می زدی خونش در نمی اومد! غیرت داشت خفه ش میکرد!رسوندیمش اورژانس بهش اکسیژن وصل کردیم تا نفسش بالا اومد!چه کشیدیم اون شب!
عمه ـ آره،مریم گفت بچه م آرمین صورتش گر گرفته بود!اما خب حالا که من اصل جریان رو براتون گفتم.شمام دیگه خیالتون راحت باشه.
بابک ـ الحمدالله که بخیر گذشت و خون ناحق زمین نریخت!
«من همینطور مات به بابک نیگاه میکردم که تا چشمش به من افتاد گفت»
ـ عمه جون نیگاه کنین!طفل معصوم هنوز تو بهته!حقم داره!شوک شدیدی بهش وارد شده!دختر عمه ی آدم با یه مرد غریبه!کجا؟تو رستوران!اونم شب!
عمه ـ منکه گفتم چیز مهمی نبوده.شمام دیگه خودتون رو ناراحت نکنین.
«تو همین موقع زنگ زدنم.بابک پرید و آیفون رو ورداشت»
بابک ـ
oh!hello mr brown.we have no time!
no no!its stormy!yes we have roller!
ok.by to half an hourater.
ـ کی بوم غلتون میخواد؟ما بوم غلتون نداریم که!
بابک ـ داریم.بوغلتونم داریم!
«بعد اومد و نشست که عمه پرسید کی بود؟»
بابک ـ Mr brown is going to school every day!
اقای براون بود.اصلا یادمون رفته بود که امروز جلسه داریم واسه تعیین مدیر ساختمون گفتم نیم ساعت دیگه بیان ما الان مهمون داریم.بوغلتون شونم انگار خراب شده از من میخواست!
«تا اومدم بگم جلسه ی ساختمون چیه که بابک گفت»
ـ آرمین جون تو برو تو اتاقت استراحت کن.الان این اقای براون و بقیه بیام،ولت نمی کنن.توان که هنوز حالت سرجاش نیومده.پاشو برو،پاشو!
«فهمیدم که رویا بوده و بابک بهش فهمونده که عمه من اینجاس.»
عمه ـ راست میگه عمه.تو برو استراحت کن.مام باید بریم.داشتیم می رفتیم خرید.گفتم بیام یه سربه شماها بزنم بعد برم،حالا بعدا بهتون زنگ می زنم که یه شب شام بیاین خونه مون.
«خلاصه عمه و مهتاب بلند شدن.دم در بابک گفت»
ـ عمه جون ناهار تشریف داشتین ها!یه لقمه نون پنیر اینجا پیدا میشد با هم بخوریم.هرچند این آقای براون خیلی پرچونه س!هشتاد ساله شه اما چونه ش که گرم شه دیگه ول کن نیس.ایشاالله یه دفعه دیگه ابگوشت «بزباش»بار میذارم دعوتتون میکنم بشینیم دور هم و یه دل سیر همدیگرو ببینم!
«خلاصه عمه و مهتاب رفتن.منم رفتم در آشپزخونه رو واکردم و زرتاک خانم رو در حالیکه می خندید اوردم بیرون»
زرتاک خانم ـ این کی بود؟!
بابک ـ آسمون قلمبه!
ـ عمه ی من بود زرتاک خانم.
بابک ـ عمه چیه؟بگو گرد و باد!اما این دفعه خوب چزوندمش!تلافی اون شب رو که حراجی ما رو بهم زد سرش در آوردم.از ترسش اومده بود جریان رو ماستمالی کنه که خبر به ایران نرسه!
ـ رویا بود زنگ زد؟
بابک ـ آره.بهش رسوندم ما اینجا یه جبهه هوای طوفانی داریم!گفتم نیم ساعت دیگه بیاد که ابرای استراتوس رفته باشن!خب زرتاک خانم داشتین می فرمودین شماره تماس اون دختر خانما چند بود؟
ـ اِه!ول کن بابک دیگه!
«دوباره زنگ زدن بابک جواب داد و دورو وا کرد»
بابک ـ حالا خدا بدادم برسه!من گفتم با اون برنامه که تو رستوران اجرا کردیم،مریم دیگه اسم منونمی آره!
ـ بدبخت ،عمه می گفت یه دل نه صد دل خاطرخوات شده!غیرتی که تو اون شب براش بخرج دادی دیگه فکر نکنم دست از سرت ورداره.
بابک ـ همینا رو از پشت در دستشویی شنیدم که جرات کردم بیام بیرون!حالا از این به بعد باید جلو مریم در نقش«شیر علی قصاب»ظاهر بشم!
خدا این عمه ی ترو با این دختراش مرگ بده آرمین!از ایران از دست ننه و بابامون فرار کردیم،گیرچه موجود خوفناکی افتادیم!
«تو همین وقت رویا ازآسانسور پیاده شد و اومد طرف ما و تا رسید گفت»
ـ سلام عمه خانم اینا اینجا بودن؟!منظورت از بوم غلتون عمه خانم بود؟!
بابک ـ آره بابا،مگه نمی بینی هنوز تن و بدمون داره می لرزه و رنگ و رومون جا نیومده؟!بیا تو بومون به مشام ش نخورده!بوی ما رو که می شنفه،تنوره میکشه و می آد سراغمون!عمه نیس که.الهاک دیوه!خاله ی بدبخت من چه خواهر شوهری نصیبش شده!حالا خوبه از هم دورن تازه،صد رحمت به بوغلتون!
«رویا با خنده اومد تو و با همه سلام و احوالپرسی کرد و رفت طرف زرتاک خانم»
رویا ـ خب شما حالتون بهتر شد؟
زرتاک ـ آره عزیزم.بهترم.ببخشید اگه دیشب ناراحتتون کردم.
رویا ـ خواهش میکنم،کاری نکردین.راستی بابک قبل از اینکه بیام،مریم بهم تلفن کرد.اگه بد.ونی چقدر از کار دیشبت خوشش اومده!می گفت اصلا فکرشم نمیکرده که تو انقدر روش تعصب داشته باشی.
بابک ـ پاشو آرمین!پاشو دو تا خط شعر بنویسم تو اون دفترچه ی وامونده که انگار دوباره داره ارتباط مون با دختر الهاک دیو برقرار میشه!
«داشتم بهش می خندیدم که گفت»
ـ الهی آتیش به ریشه ی عمر تو و اون بابات و عمه ت بگیره!ببین چه جوری تن منو می لرزونین!
ـ خب باباجون یه کلمه به مریم بگو نمی خوامت و همه رو خلاص کن دیگه!
بابک ـ آخه من زبونم نمی چرخه به دختر خانمها«نه»بگم!
ـ پس چشمت کور.بکش.
«رویا و زرتاک خانم مرده بودن از خنده.
خلاصه نیمساعتی که گذشت،زرتاک خانم گفت»
ـ خب بچه ها.دیگه بهتره که من دست و پامو جمع کنم و راهی بشم.بخاطر همه چیز ازتون ممنون.هر بدی ای ازم دیدین حلالم کنین.
ـ کجا میخواین برین؟!
بابک ـ مگه من میذارم شما از اینجا جم بخورین!تازه میخوام یه خرده تقویت تون کنم و بندازمتون بجون عمه خانم!ما که از عهده ی این آذر گوی کهکشانی بر نمی آئیم،گفتم شاید شمااز پس ش بربیاین.حالا حالاها نمیشه برین.
ـ میخوام ازتون خواهش کنم که چند وقتی پیش ما بمونین.
زرتاک ـ اینارو جدی میگین یا از این تعارفات کشکی یه؟
ـ حرف دلمون رو زدیم.
بابک ـ دیگه تعارف نکنین.حالا ما خیلی کار با شما داریم.
زرتاک ـ لباسن ناجوره.گل خالی یه.
رویا ـ یه چیز خوبی براتون آوردم!
«یه ساک دستش بود.از توش دو تا لباس خیلی قشنگ درآورد و داد به زرتاک خانم و گفت»
ـ اینارو سر راه براتون خریدم؛دیدم که لباساتون کثیف شده.
«زرتاک خان لبخندی از سر حق شناسی زد و بعد یه دست به موهاش کشید و گفت»
ـ پس باید برم حموم موهام هم گلی شده.
بابک ـ خب.پس پاشین .تا شما یه حموم بکنین ماهام اینجاهارو یه دستی بکشیم و ترتیب ناهار رو بدیم.
زرتاک ـ ناهار با من.
بابک ـ خدا امواتت تون رو رحمت کنه.امروز ناهار گردن من بود!
«زرتاک خانم بلند شد و رفت طرف حموم که بابک گفت»
ـ خشک تو حموم هست به جا رختی اویزونه.تو سربینه ی حموم.
«زرتاک خانم زد زیر خنده و گفت»
ـ خفه نشی تو پسر!آدمای پنجاه سال پیش رو می زنه!خشک!سربینه!


* * *

«اون روز ،تا زرتاک خانم رفت تو حموم بابک تلفن رو ورداشت و زنگ زد به یکی از دوستاش وباهاش صحبت کرد.وقتی تلفن رو قطع کرد ازش پرسیدم»
ـ به کی زنگ زدی؟
بابک ـ به یکی از بچه ها.دکتره.میخوام برم ازش یه دوایی چیزی بگیرم واسه زرتاک خانم.این تا حالا خودش رو نگه داشته.از حموم در بیاد دیگه خمار و پاتیله!صاف می ره سریخچال دنبال ویسکی و عرق وشراب میگرده!
برم براش یه چیزی بگیرم بیارم بهش بدیم بخوره.شاید بشه چند روزه ترکش داد.
«بعد رو به رویا کرد و گفت»
ـ می آی با هم بریم؟
رویا ـ آره.بریم.
«دوتایی خداحافظی کردن.دم در بابک به من گفت»
ـ ارمین جون،ما رفتیم شیطون نره تو جلدت!البته می دونم از این اخلاقا نداری.خاطرم ازت جمعه..
«فقط چپ چپ نگاهش کردم که گفت»
ـ خاک بر سر !پیرزن که دیگه دید زدن نداره!مهمون ماس،زشته آرمین جون!خودم بعدا قشنگ برات آناتومی انسان رو شرح میدم!
«اینو گفت و هر دو خندیدن و رفتن.
منم سرموبا یه کتاب گرم کردم تا نیم ساعت بعد زرتاک خانم از حموم اومد بیرون.»
زرتاک خانم ـ بچه ها کوشن؟
ـ رفتن بیرون.الان برمیگردن.
زرتاک ـ خب،پس تو بیا جای این ظرف و ظروف رو به من نشون بده تا یه چیز خوب واسه ناهار درست منم.
«دوتایی رفتیم تو آشپزخونه و جای همه چیزو بهشون دادم و خودم نشستم رو یه صندلی و زرتاک خانم مشغول کار شد و همونطور که کار میکرد ازش پرسیدم»
ـ زرتاک خانم .یه چیزی ازتون بپرسم جواب می دین؟
زرتاک ـ آره،چرا جواب ندم؟
ـ ناراحت نمی شین؟
زرتاک ـ نه مادر،بپرس.
ـ چرا دیشب تا کلمه هموطن رو ما می گفتیم عصبانی می شدین؟
«یه نگاهی به من کرد و دوباره مشغول آشپزی شد.یه خرده که گذشت گفت»
ـ این سوال تو رو با یه جمله و یه خط و یه صفحه نمیشه جواب داد!صحبت یه عمر زندگی یه!صحبت یه عمر بدبختی کشیدنه!
حالا بگو ببینم تو فسنجون دوست دارین گوشت بریزم یا با مرغ می خورین ش؟
«فهمیدم نمیخواد جوابمو بده.دیگه پاپی نشدم و گفتم»
ـ اگه با مرغ باشه بهتره.
«چند دقیقه ای که گذشت همونجور که داشت کار میکرد گفت»
ـ این هموطن رو می بینی؟این دوست رو می بینی؟این رفیق رومی بینی؟هر کدوم رو که فکرشوبکنی میخواد یه تیکه از گوشت تنت رو بکنه!
ـ همه اینجورین؟
زرتاک ـ نه.نه.همه نه.اما بیشترشون اینجورین.
دوره زمونه ی بدی شده.مخصوصا این چند وقته.خیلی آدما بد شدن.
حالا دیگه ولش کن.از ما که گذشت.
می دونی چرا اینجا،تو این خونه ،موندم؟واسه اینکه بعد از سالها با این دو تا چشمام چند تا آدم رو دیدم!
شماهارو می گم.بخدا خیلی آدم ین!
ـ شما لطف دارین اما مثل ماها الان زیادن.
زرتاک ـ نه والله!آدم دیدی ، سلام منو بهش برسون!
ـ نباید با عینک بدبینی به همه چیز نگاه کرد.بقول معروف باید نیمه ی پره لیوان رو دید.
زرتاک ـ ترو خدا از این حرفا نزن که گوشم از این شعارا پره و دیگه حالن ازشون بهم میخوره!
پسرجون اینارو میگن که دهن من و تو رو ببندن!کسایی که این حرفارو درست کردن خودشون یه مثقال قبولش ندارن!
خودم با چشمای کور شده ی خودم دیدم که یکی از اونایی که اهل این شعار دادنها بود،همون موقع که داشت پشت بلندگو از این حرفهای امیدوارکننده واسه مردم می زد،دستش تو...لااله االاالله!
بذار این دهن صاب مرده بسته باشه!پاشو یه سیگار روشن کن برام بیار.اون وقت میگن چرا آدم زهر ماری میخوره!
خب میخوره که خیلی چیزا یادش نیاد دیگه!
«بلند شدم و یه سیگار براش روشن کردم و دادم دستش.دو سه تا پک که به سیگارش زد گفت»
ـ تو حق داری انقدر خوش بین باشی.اولا که قلب صاف و پاکی داری و خبر از پدرسوختگی ها نداری.دوم اینکه تا چشم واکردی ،پدر و مادر بالای سرت بودن و وضع شونم خوب بوده.بعدشم وقتی اومدی اینجا با پسرخاله ت اومدی که وصله ی تنت بوده و هوات رو داشته.تازه عمه ت هم اینجا بوده.
خلاصه با قسمت زشت جامعه سروکار نداشتی.
ـ خب اینارو که راست می گین.
ـ حالا بلندشو یه آهنگی،نواری ،چیزی بذار دلمون وا شه.
«یه نوار از یه خواننده قدیمی گذاشتم .وقتی تموم شد گفت»
ـ می دونی؟این استعداد رو، خدا به اینا داده.فقط به اینا.شاید از هر ده هزار نفر،صدهزار فقط به یه نفر یه همچنین نعمتی داده میشه!
«وقتی برگشت طرف من دیدم که یه قطره اشک از چشماش اومده پایین.چند دقیقه بعد زنگ زدن.بابک بود.در رو واکردم اومدن بالا.
تا رسید پشت در اپارتمان،دوباره زنگ زد.رفتم در رو وا کردم و گفتم»
ـ پسر مگه تو کلید نداری؟
بابک ـ اولا که سلامت کو؟دوما،بگو ببینم چشم در اومده ی هیز!به شیرین که خیانت نکردی؟
ـ گمشو!
بابک ـ چشماتو ببینم!من تو چشم مردها که نیگاه کنم می فهمم خیانت کردن یا نه!
«با خنده نگاهش کردم که گفت»
ـ نه چشماش نشون میده که هنوز به عشق پاکش وفادار مونده.آفرین!آفرین و خاک تو سرت که بالاخره ناکام از این دنیا می ری!
«رویا غش کرده بود از خنده. اومدن تو و رویا گفت»
ـ عجیبه!دوتا پسرخاله انقدر متضاد همدیگه!
بابک ـ یکی داغ عین آتیش،یکی یخ عین شیربرنج!
«بعد رو به من گفت»
ـ بیا یخ در بهشت!اینم دوای زرتاک خانم.ببر بهش بده.اّ قربون پسرخاله م برم که جون میده تو شبای گرم تابستون ،بالا پشت بوم،نیگاش کنی و خنک شی!
ـ غلط کردی!دیگه به این یخی و خنکی م نیستم.
«با خنده دو تا شیشه دوا رو ازش گرفتم و راه افتادم طرف آشپزخونه که اونم پشت سرم دولا دولا راه افتاد و همونطور که بشکن میزد شروع کرد به خوندن!»
ـ این ور اون ورش ننداز بذار نیگاش کنم
منو سر لج ننداز بذار نیگاش کنم
«برگشتم و با خنده بهش گفتم»
ـ مرده شورت رو ببرن بابک!آخه یه خرده خجالت بکش!
بابک ـ بخدا نیم ساعت این آرمین رو نبینم و سربه سرش نذارم کلافه م!
«شیشه ها رو بردم تو آشپزخونه و گذاشتم رو میز و به زرتاک خانم که از حرفای بابک داشت می خندید گفتم»
ـ اینارو بابک برای شما گرفته.
زرتاک خانم ـ واسه من؟!چی هس؟
ـ بابک!اینا توش چی هس؟
«بابک که دست و صورتش رو شسته بود،با یه حوله اومد تو آشپزخونه و گفت».
ـ اینا واسه چیزه دیگه!
ـ واسه چی؟
بابک ـ همون چیز دیگه!
زرتاک خانم ـ کدوم چیز؟
بابک ـ همون که نمیخوام اسمش رو ببرم!همون که شاعر میگه:چیز بخور منبر بسوزان مردم آزاری نکن!
ـ می؟!مشروبه؟!
بابک ـ خودم لال بودم اسمش رو بگم؟!دو ساعته دارم معما طرح میکنم که اسم اون وامونده رو نبرم که زرتاک خانم هوس نکنه!تو زرتی میگی می و مشروبه؟!
«زرتاک خانم با لبخند گفت»
ـ رفتی اینارو گرفتی که من مشروب خوردن رو ترک کنم؟خیال کردی من الکی م؟
بابک ـ زبونم لال!این حرفا چیه؟!
زرتاک خانم ـ مگه از صبح تا حالا تو من چیز غیرعادی دیدین؟
بابک ـ ابدا ابدا!گلاب به روتون ،روم به دیوار!اینارو گرفتم این ارمین رو امشب یه تنقیه گل گاو زبون و شیرخشت بکنم!چند وقته هر جا می شینه،بو گندش در می آد!رو دل کرده!
ـ خفه شی بابک!بی ادب بی تربیت!
زرتاک خانم ـ بابک جون،من الکی نیستم،اما گاهی وقتا که یاد یه چیزایی می افتم،اونقدر میخورم تا همه چیز از یادم بره.دیشبم یکی از اون وقتا بود.
بابک ـ جون من راست می گین؟
زرتاک خانم ـ آره بجون تو.
بابک ـ یعنی شما دائم الخمر نیستین؟!.
زرتاک خانم ـ نه به مرگ تو.
بابک ـ منو کفن کردین این برنامه ی هر شب شما نیس؟
زرتاک خانم ـ دور از جون تو ولی نه.از این برنامه ها ندارم.
بابک ـ حیف شد!با خودم حساب کردم یه پای خوب گیر آوردم هر شب بشینیم تا خرخره زهرماری بخوریم ها!
«همه زدیم زیر خنده.»
بابک ـ حالا از شوخی گذشته،خیلی خوشحالم کردین.
ـ خب،شکر خدا این یکی م به خیر گذشت.بابک اومدی تو خونه متوجه نشدی چه بویی می آد؟
بابک ـ نه!!!حتما سوراخ مستراح گرفته!این پدرسگ طبقه بالایی حتما دوباره کلینکسی،دستمال کاغذیی چیزی انداخته تو سوراخ!میخواستی دو تا تلنبه بزنی و سیفون رو بکشی شاید واشه!
ـ مرده شورت رو ببرن با این ذهن فاسدت که همه ش دنبال چیزای زشته!
بابک ـ یعنی چه؟!!
ـ منظورم بوی غذاس!زرتاک خانم فسنجون واسه ظهر درست کرده!
ـ خون دماغ شم ایشااله که بو رو نشنفتم!دستتون درد نکنه.خدا عوض تون بده.به به!به به به این بوی فسنجون!می بینم یه دفعه گشنه م شدها!
خورشت فسنجونه با پلو؟
ـ آری!
بابک ـ بله بله!نفهمیدم واسه من رمئو ژولیت بازی میکنی؟!از بس دهن به دهن این زنیکخ شیرین گذاشتی داری لهجه ی اونو می گیری!
«همه زدن زیر خنده.خودم از همه بیشتر خنده م گرفت»
رویا ـ مگه شیرین اینطوری حرف می زنه؟
ـ آره.یعنی با من که اینطوری صحبت میکنه.
بابک ـ بدبخت ترو خر گیر آورده برات لفظ قلم حرف می زنه!با فرهاد که می شینه به صحبت کردن،حرفا از دهنشون در می آد که صد رحمت به لاتهای چاله میدون!
ـ در مورد فرهاد اینطوری صحبت نکن بابک.
«بابک که با تعجب به من مات مونده بود گفت»
ـ خوش به سعادت فرهاد!ما تا حالا شنیده بودیم که آدم در مورد نامزدش غیرت داره.این یکی،روی دوست پسرنامزدشم حساسه و تعصب داره!
جدا آرمین باید ترو ستایش کرد!یعنی اول بکشیمت و یه جا خاکت کنیم و بعد خصوصیات اخلاقی ت رو بصورت یه جزوه منتشر کنیم تا همه بیان و ستایشت کنن!
اسمتو هم میذارم سن آرمینچسکو!
یه خیریه م بنامت وا می کنیم اسمشو می ذاریم بنیاد سن آرمین!منم می شم متولی ش!اونوقت همین جوری مردم رو می چاپیم و یه ساله پشت خودمون رو می بندیم!
میدم رو قبرت م بنویسن
آنکه اینجا دفن شده آرمین است حامی دوست پسر شیرین است
هرچه ما نیک بگفتیم که فرها نر است نشنید او که گوشش یه کمی سنگین است
«همگی از خنده داشتیم غش می کردیم!»
زرتاک خانم ـ بیاین که ناهار خاضره.انقدرم سربه سر این آرمین نذارین

Queen
10/07/2011, 16:23
فصل 10

اون روز زرتاک خانم یه خورشت فسنجون خیلی خوشمزه برامون درست کرده بود که از خوردنش حظ کردیم.غذا که تموم شد من و بابک شروع کردیم ظرفا رو جمع کردن و رویا شروع کرد به شستن ظرفا.
زرتاک خانمم هم یه سیگار روشن کرد و رفت رو صندلی تو آشپزخونه نشست و به ماها نگاه کرد و خندید»
ـ چرا می خندین زرتاک خانم؟
زرتاک خانم ـ همینطوری.
بابک ـ حتما یاد خاطره ای چیزی افتادین.
زرتاک خانم ـ نه.حقیقتش امروز یکی از بهترین روزای عمرم بوده.می دونین چند ساله که آشپزی نکرده بودم؟!فکر میکردم یادم رفته باشه.
بابک ـ الحق که آشپزی تون رو دست نداره!خیلی بهمون چسبید!
زرتاک خانم ـ نوش جون تون.
«بلند شدم و براش چایی ریختم و گذاشتم جلوش»
زرتاک خانم ـ اگه خدا خواست و زنده بودم،فردا براتون آش رشته می پزم.
ـ دستتون درد نکنه اما شما وظیفه ای ندارین که اینجا آشپزی کنین.
بابک ـ نوبتی آشپزی می کنیم.یه روز تو،یه روز زرتاک خانم،نوبت منم که شد پیتزا از بیرون.
زرتاک خانم ـ نه ،من دوست دارم واسه شما غذا درست کنم.شمام مثل بچه ی خودم می مونین.وقتی می بینم از دسپختم خوش تون می آد،لذت می برم.
حالا دیگه خسته م.اگه اجازه بدین یه ساعتی بخوابم.سرم منگه.
ـ شما بفرمائین .برین تو اون اتاق.اتاق مهمونه.همه چیز توش آماده س.
«زرتاک خانم چایی ش رو خورد و سیگارش رو کشید و بلند شد و رفت.
رویام شستن ظرفا رو تموم کرد و بعدش اونم رفت.موندیم من و بابک »
ـ خب ،حالا ما چیکارکنیم؟
بابک ـ یعنی چی چیکار کنیم؟
ـ خب حوصله م سر می ره!
بابک ـ آهان،بیا پاهامون رو دراز کنیم اتل متل بازی !
ـ گمشو!
بابک ـ خب مرد حسابی بلند شو بریم بگیریم یه چرت بخوابیم!
ـ من خوابم نمی آد.
بابک ـ نمیخوای بخوابی؟
ـ نه.
بابک ـ پس قربونت اون تیکه چرمه رو بده من یه سر برم پیش شیرین خانم ببینم از دوستاش کسی اونجا نیس بنشینیم با هم گپ بزنیم این بعدازظهریه حوصله مون سرنره!
ـ تو بری پیش شیرین،یه نگاهم بهت نمیکنه.
بابک ـ واسه چی؟
ـ شیرین از مردای هیز خوشش نمی آد!
بابک ـ غلط کردی.هر وصله ای به من بچسبه این یکی به من نمی چسبه؟چیزی که تو ذات من نیس،شکر خدا هیزی و چشم چرونی یه!این خارجیا رو اسم من قسم می خورن!
ـ اره جون عمه ت!منکه پسرخاله تم جرات نمیکنم یه ساعت با تو تنها تو یه اتاق باشم!
بابک ـ برو گمشو ایکبیری!مردم آرزو دارن ده دقیقه منو یه جا تنها گیز بیارن!سلیقه ش رو ببین!از دوست دخترت معلومه سلیقه ت چیه!
پاشو!پاشو برو اون یه تیکه لاستیک رو وردار برو تو رختخوابت که پیرزنه منتظرته!
ـ بدبخت اگه یه نظر صورت شیرین رو می دیدی دیگه تو صورت هیچ دختری نگاه نمیکردی!
بابک ـ گوش کن آرمین،یه هفته پشت سرهم رخت چرکاتو می شورم بشرطی که نیم ساعت اون چرمه رو بدی دست من!قبوله؟
«بهش خندیدم و بلند شدم»
بابک ـ باشه،جهنم،دو هفته رخت چرکاتو میشورم،کفشاتو واکس میزنم!قبوله؟
«بازم بهش خندیدم و رفتم طرف اتاق خودم که گفت»
ـ گدای ندید بدید!


* * *

«طرفای عصری بود که بیدار شدیموزرتاک خانم زودتر بلند شده بود.من و بابک یه دوش گرفتیم و رفتیم تو آشپزخونه .بساط چایی حاضر بود.
سه تایی دور هم نشستیم و چایی خوردیم که تلفن زنگ زد.بابک گوشی رو ورداشت.»
بابک ـ الو،بفرمائین خودمم.
ـ اِ..توی رویا؟چی شده؟
ـ الهی من بگردم!کجایی الان؟!
ـ الهی من فدایی بشم!این حرفا چیه؟!
«مونده بودیم چی شده؟!پرسیدم»
ـ اتفاقی برای رویا افتاده؟!
بابک ـ الهی من قربون بشم!اصلا اصلا!معطل نکن.آره آره.خداحافظ.
ـ چی شده بابک؟!
«تلفن رو قطع کرد.قیافه ش رفت تو هم!»
ـ رویا بود؟
بابک ـ آره.
ـ خب!!
بابک ـ طفل معصوم!از تو خیابون زنگ می زد!
ـ چی شده آخه؟!مریض شده؟
بابک ـ چه آدمایی تو این دنیا پیدا می شن بخدا!!
ـ دلمون از حلق مون اومد بیرون!بگو چی شده!تصادف کرده؟
بابک ـ آدم اصلا تو کار بعضیا می مونه!
زرتاک خانم ـ بابک جون اگه خدای نکرده طوری شده بگو شاید بتونیم یه کاری بکنیم!
بابک ـ چیکار میشه کرذ؟چیکاری از دست ما برمی آد؟!بعضیا اینطورین دیگه!
ـ خفه شی بابک!بگو اگه طوری شده بلند شیم بریم یه خاکی توسرمون بکنیم!
زرتاک خانم ـ چی می گفت پای تلفن؟!
بابک ـ میگه خجالت میکشم بیام اونجا!فکر میکنه مزاحم ماهاش!
«منو زرتاک خانم یه خرده ساکت شدیم و به بابک نگاه کردیم که با قیافه ی متعجب داشت مارو نگاه میکرد»
ـ همین؟!
بابک ـ آره.
ـ یعنی هیچ اتفاقی براش نیفتاده؟
بابک ـ نه.فقط خجالت میکشه بیاد اینجا.
ـ مرده شورت رو ببرن با این طرز حرف زدنت!دل مون هزار راه رفت!
«زرتاک خانم مرده بود از خنده»
ـ بابک تو کی آدم میشی؟!آخه این چه طرز رفتاره؟!
بابک ـ جان توخیلی تحت تاثیر قرار گرفتم!
ـ حالا کجا بود؟
بابک ـ همین سرکوچه مون!
ـ بلندشو برو گمشو!مرتیکه ی دیوونه!
«تا اینو گفتم رویا زنگ زد و بابک در پائین رو وا کرد.
رویا یه لباس خیلی قشنگ پوشیده بود.چشمم که به چشم بابک افتاد فهمیدم که خیلی از رویا خوشش اومده»
رویا ـ سلام.مزاحم اومد...
بابک ـ الهی من بگردم این تعارفای ایرونی رو!بیاتو.بیاتو.
ـ سلام رویا خانم.این حرفا چیه؟خونه ی خودته.بخدا وقتی میای اینجا خیلی خوشحال میشم.
بابک ـ تو غلط میکنی خوشحال میشی!من باید خوشحال بشم نه تو.
ـ گمشو!رویا اگه بدونی چیکار کرده!
رویا ـ کی؟!
ـ این بابک!حالا بیا تو تا برات تعریف کنم.
«رویا اومد تو و با زرتاک خانم سلام و احوالپرسی کرد که من جریان رو براش تعریف کردم .غش کرده بود از خنده»
رویا ـ امشب میخوام ببرمتون یه جای خوب.شام مهمون من اید.
بابک ـ رویا جون،اونجای خوبی که میخوای مارو ببری به خوبی اون خونه هه هس که رفته بودیم توش روح احضار کنیم!
رویا ـ از اونجا بهتره!


* * *

«یه ساعتی دور هم نشسته بودیم و حرف می زدیم که رویا گفت»
ـ بچه ها بریم؟
بابک ـ بریم اما مهمون من.
«من و بابک بلندشدیم و لباس پوشیدیم.زرتاک خانم هم حاضر شد که آروم در گوشش گفتم»
ـ زرتاک خانم شما چیزی لازم ندارین؟
زرتاک ـ نه مادر،چی لازم دارم؟
«یواشکی یه کمی پول دادم بهش که خندید و ازم گرفت و گفت»
ـ اینارو ازت می گیرم و همیشه نگه ش می دارم.برام برکت می آره.از این نظر که از یه انسان گرفتم!
«بهش لبخند زدم و همگی با هم از خونه رفتیم بیرون و سوار ماشین رویا شدیم و حرکت کردیم.»
رویا ـ میخوام ببرمتون یه رستوران که هم غذای خوبی داره و هم یه خواننده ی خوب ایرانی توش میخونه.تازه از ایران اومده.
بابک ـ رویا جون از این خواننده های اجق وجق نباشه ها!
رویا ـ از این خواننده های جدید خوشت نمی آد؟
بابک ـ خوشم می آد،بشرطی که خواننده باشه!یارو صداش مثل لوله اگزوز ماشینه،اونوقت اومده آهنگ پوران خدابیامرز رو میخونه!مسخره س بخدا!
زرتاک ـ خدا رحمت کنه پوران رو حالا من یه جا سراغ دارم.هم جاش خوبه و هم غذاش.خواننده های خوبی م می آره.اگه دوست داشته باشین آدرس بدم بریم اونجا.
بابک ـ عالیه.
رویا ـ پس بگین کجاس بریم.
زرتاک خانم ـ کاباره........نمی شناسین؟
بابک ـ اونجا که همینطوری نمیشه رفت!باید قبلا میز رزرو کنیم.همیشه م خواننده های حسابی اونجا برنامه دارن!
ـ الان اول شبه.حتما جا هس.فوقش اینه که جا ندارن دیگه.انوقت می ریم اونجا که رویا گفت.
«یه ربع بعد رسیدیم و رفتیم تو پارکینگ کاباره پارک کردیم و پیاده شدیم و از یه قسمت رفتیم طرف در کاباره که یه دربون با لباس فرم و کلاه دم درش واستاده بود.
تا نزدیک شدیم سلام کرد و تا ما جواب دادیم چشم دربون که به زرتاک خانم افتاد پرید جلو و کلاه ش رو ورداشت و بهش تعظیم کرد!
ما سه نفر جا خوردیم!
همینطوری به زرتاک خانم و دربون نگاه میکردیم که زرتاک خانم گفت»
ـ عباس آقا مدیر رو صداش کن.بهش بگو امشب مهمون دارم.میز جلوی سن رو برامون حاضر کنه!
«عباس آقا تا کمر خم شد و بعد در رو وا کرد و زرتاک خانم به ما گفت»
ـ بیاین بچه ها.بیاین.
«ماها عین مات ها دنبالش راه افتادیم و از یه سری پله بالا رفتیم و همینطور که راه می رفتیم هر کدوم از پیشخدمت ها مه زرتاک خانم رو می دیدن سلام میکردن و دولا راست می شدت تا رسیدیم به یه در!
زرتاک خانم به یکی از دخترای پیشخدمت گفت»
ـ عبدالله رو صدا کن بگو بیاد این در رو وا کنه.من کلیدمو گم کردم.
«طرف مثل برق دوئید که از ته راهرو یه نفر با لباس شیک با حالت دو به طرفمون اومد و به او دختره گفت که بره و خودش اومد پیش ما و نرسیده سلام کرد و گفت»
ـ سلام عرض کردم زری خانم.من خودم کلید دارم.بفرمائید.
«زرتاک خانم با سر جواب سلامش رو داد و طرف دستپاچه در رو وا کرد و بعد شروع کرد با ما سلام علیک کردن»
ـ خیلی خوش آمدید.صفا آوردید.بفرمائید خواهش میکنم.
زرتاک ـ فریدون خان ،بگو از مهمونهای من پذیرایی کنن تا من برگردم.
فریدون خان ـ روی چشمم.شما بفرمایید.
«اینو گفت و رفت .ما سه نفر فقط یه دقیقه در و دیوار رو نگاه میکردیم و یه دقیقه همدیگرو،یه دقیقه بعد به زرتاک خانم نگاه میکردیم که خندید و گفت»
ـ سر در نمی ارین نه؟حالا یه خرده صبر کنین تا من لباسامو عوض کنم و برگردم،براتون تعریف میکنم.
«زرتاک خانم اینو گفت ور فت طرف یه در و وازش کردو رفت تو یه اتاق دیگه.موندیم ماسه نفر!مات همدیگرو نگاه میکردیم که بابک نفس بلند کشید و گفت»
ـ آخیش!خفه شدم!تا حالا تو عمرم یه همچنین مدت طولانی ساکت نشده بودم!
رویا ـ تمام این دم و دستگاه مال زرتاک خانمه!!؟
بابک ـ چه رنگی مارو کرد این زن!!
.ـ اون بیچاره که چیزی نگفت!
بابک ـ یعنی چی چیزی نگفت؟
ـ گفت من فقیرم؟!گفت به من پول بدین؟گفت بهم جا و مکان بدین؟!بیچاره چیزی نگفت که.ما ورش داشتیم به زور بردیمش خونه مون!
بابک ـ آخ آخ آخ!!چقدر بهت گفتم ارمین ولش کن این پیرزن رو؟!به زور دست و پاش رو گرفتیم کردیمش تو ماشین،بردیمش خونه!
حالا لباساشو که عوض کنه،زنگ میزنه کلانتری به جرم آدم ربایی ازمون شکایت میکنه!راستی واسه آدم ربایی چند سال زندان می برن!
ـ اِه....!!بابک بذار ببینیم اینجا چه خبره!
بابک ـ آرمین یادت باشه،تو متهم ردیف اولی،من ردیف دوم،این رویا طفل معصومم بگیم در این نقشه ی شوم هیج مشارکتی نداشته.
«من و رویا خنده مون گرفت.»
بابک ـ اگه گفتن انگیزه تون چی بوده چی بگیم؟آهان!می گیم هیچ انگیزیه ای نداشتیم.چشممون تو خیابون به این پیرزن افتاد ،یه دفعه افکار پلید و شیطانی به ذهن مون خطور کرد و دزدیدیمش بردیمش خونه!حالام به جرم خودمون معترفیم!از دادگاهم تقاضای بخشش میکنیم!مال دزدی م صحیح و سالم تحویل دادگاه!
صورت مجلس کنین که پس فردا نگین چیزیش کم و کسر بود!چشم یه جفت سالم!دماغ،یه دونه قلمی،سالم!لب یه جفت بالا و پائین ،مدل:قلوه ای؛سالم!دندون ها،به تعداد لازم سفید ،بشرط گاز سالم!انگشت دست ،ده با انگشتر سالم!
ـ بابک خفه شی!
«تو همین وقت یکی در زد و بعد در وا شد و دو تا دخترخوشگل با لباس پیشخدمت ها با یه چرخ دستی اومدن تو وسلام کردن.»
بابک ـ سلام از بنده س!بفرمائین خواهش میکنم!اِاِاِ...!شما چرا زحمت کشیدین؟اجازه بدین این گاری رو من بیارم سنگینه واسه شما!
خدا منو مرگ بده که شماها رو انداختم تو زحمت!
«محکم با آرنج زدم تو پهلوش که زود گفت»
ـ آهان،صورت مجلس کن!گردن ؛سالم،متصل به تنه،یه عدد آبگوشتی!سردست و راسته و فیله،سالم،ضمیمه ی اعضای بدن!
«دخترا واستاده بودن و مات به بابک نگاه میکردن که بابکن همونجور که نگاهشون میکرد گفت»
ـ زبون یه عدد،مثل قند شیرین سالم!بناگوش درهم سالم!مثل بلور!«بعد به دخترا که می خندیدن گفت»
ـ داریم کله پاچه ی گوسفند رو تشریح می کنیم!فردا امتحان داریم تقویتی کار میکنیم!
ـ بابک یه دقیقه ساکت شو!
بابک ـ کجا رسیدیم!
ـ دیگه کافیه دادگاه همه رو ازمون قبول کرد!
«یه دفعه صدای خنده ی زرتاک خانم رو از پشت سرمون شنیدیم»
زرتاک خانم ـ میخوای قصابی واکنی بابک؟!
«سه تایی بلند شدیم.زرتاک خانم یه لباس خیلی خیلی شیک و قشنگ پوشیده بود!شده بود مثل ملکه ها!
اومد جلو و به اون دخترا اشاره کرد اونام چایی و میوه و شیرینی رو از تو چرخ دستی با چاقو و زیردستی و همه چیز گذاشتن رو میز و رفتن.
تا تنها شدیم بابک گفت»
ـ ای روزگار!آدم دیگه به کی اطمینون کنه؟!زرتاک خانم حساب مارو بکن بریم!یه گروه نجات داشتی دیشب میشه پونصد تا!یه سوپ داشتی که خودمون سرو کردیم واسه تون میشه صدتا!
یه دست رختخواب داشتی ،سیصدتا!
یه صبحونه داشتی و یه ناهار و دو تا چایی و یه حموم!میشه سرجمع هزار و پونصد!لیف و صابونم مجانی یه!رو سرویس هتل واسه تون حساب کردم!
یه آدم ربایی داشتیم که البته تمام اعضای بدن مقتوله صحیح و سالم تحویل دادگاه شد!حساب کن ما چقدری بدهکاریم ،بریم حبسی مون رو بکشیم که ننه بابامون ایران منتظرن!
«زرتاک خانم که از خنده اشک از چشماش می اومد گفت»
ـ خفه نشی پسر!
بابک ـ خب دارین می خندین یعنی اینکه ازمون شکایت نمی کنین.حالا بگین ببینم تمام اینجا مال شماس؟
زرتاک خانم ـ آره.اینجا و چندجای دیگه.
بابک ـ شما که دست تنها نمی تونین اینجاهارو اداره کنین!بهتره با هم شریک بشیم.
عرضم به حضورتون رسیدگی به حساب کتابا با شما.اداره ی امور خارجی با رویا.
«بعد یه دفعه حرفش رو قطع کرد و گفت»
ـ راستی چه جوری از دیشب تا حالا شما یه دفعه پولدار شدی؟
ـ زهرمار!بابک یه دقیقه حرف نزن.خواهش میکنم ازت!
«رویا و زرتاک خانم داشتن بهش می خندیدن
تا من اینو گفتم،یه نگاهی به من کرد و گفت»
ـ تقصیرمنه که میخواستم از زرتاک خانم خواهش کنم یه کاری م اینجا به تو بده.میخواستم بهش بگم که بذاره تو شبا بیای اینجا و واسه مردم عربی برقصی!
«دوباره زدیم زیر خنده
زرتاک خانم اومد جلو و برامو چایی ریخت و خودشم رویه مبل نشست.
چشمامون تو چشم هم افتاد که بهم خندید و گفت»
ـ چایی ت رو بخور.این قصه سر دراز دارد!داستان من یه مثنوی هفتاد منه!
اما یادتون باشه شاید به جرات بتونم بگم که من شصت سال از عمرم یه طرف اون دیشب و امروزم که پیش شما بودم یه طرف!
بابک ـ آخ آخ آخ!اگه می دونستم انقدر پولدارینا دیشب تا صبح بالای سرتون می شستم و بادتون می زدم!
زرتاک خانم ـ با اینکه نمی دونستی پولدارم،دیشب سه چهار بار بهم سرزدی.بیدار بودم و می فهمیدم.
بابک ـ خب حالا که بیدار بودین اینجارو به نامم میکنین؟
«همگی خندیدیم و زرتاک خانم گفت»
ـ اینجا جز بدبختی هیچی واسه کسی نداره!هر آجر اینجا با خون دل یه دختر بدبخت و آه سینه ی یه بیچاره رفته بالا!
«بابک یه نگاهی به دور و ورش کرد و گفت»
ـ قربون این آه سینه سوز و خون جیگر برم!اما چه آه و ناله ی گرون قیمتی یه ها!
زرتاک خانم ـ آره بابک جون واسه هر کدوم از این آه ها نمیشه قیمت تعیین کرد!
«بابک که قیافه ی غمگین بخودش گرفته بود گفت»
ـ اینا که آجر اینجاس انقدر قیمتی یه،حالا ببین در و دیوار اتاق رخت کن این هنرمند!چه قیمتی داره!الهی من بمیرم واسه اسرار تو سینه ی اجرای اوونجا!
زرتاک خانم ـ ای پدرسوخته ی هیز!
رویا ـ خونه تون کجاس زرتاک خانم؟
زرتاک خانم ـ یه جا تو همین شهر.البته اطراف شهر.
بابک ـ ببخشین،خونه تونم آجراش آه و ناله ایه؟یعنی اونجا تنها زندگی میکنین یا از این دخترای طفل معصوم دلسوخته م اونجا هستن؟
«همه زدیم زیر خنده»
زرتاک ـ بچه ها یه چیزی بخورین.حالا تا شام یه ساعتی مونده.
«خلاصع خودش بامون میوه پوست کند و مشغول صحبت کردن بودیم که فریدون خان مدیر اونجا اومد و خبر داد که میزمون حاضره.
چهارتایی بلند شدیم و رفتیم پائین تو سالن.
یه میز خیلی قشنگ برامون حاضر کرده بودن.جلوی ما روی سن،اعضای موزیک داشتن آماده می شدن.
تقریبا تمام میزها پر شده بود.دیگه سالن جا نداشت!حدودا صدوپنجاه شصت تا میزتو سالن بود.تا نشستیم پذیرایی شروع شد و شام رو سفارش دادیم.نیم ساعت بعد برنامه شروع شد.میز ما درست جلوی سن بود.
چه خبر شده بود!مردم چقدر خواننده رو تشویق میکردن و براش گل می ریختن!
«خلاصه اجرای برنامه موقتا تموم شد و برامون شام آوردن اونم چه شامی!چند نوع غذا آوردن و چیدن روی میز!دیگه روی میز جا نبود!
بعد از شام دوباره ی برنامه ی سوزان خانم شروع شد.
دو ساعتی برنامه ش طول کشید تا تموم شد.دیگه وقت رفتن بود.خلاصه چهارتایی بلند شدیم و اومدیم بیرون.
مردمم حساب میزهاشون رو می دادن و کم کم می اومدن بیرون.
من و بابک و رویا و زرتاک خانم دم در واستاده بودیم که بابک گفت»
« دستتون درد نکنه زرتاک خانم .جدا خوش گذشت.واقعا شب خوبی بود.
زرتاک خانم ـ چیه؟!نکنه خیال دارین بذارین و برین؟!
بابک ـ پس چیکارکنیم؟بمونیم اینجا ظرفارو بشوریم؟
زرتاک خانم ـ نمی خواین منو با خودتون ببرین؟
بابک ـ چرا بابا!می بریمتون.ترسیدم فکر کردم قراره جاروی آخر شب اینجا رو ما بزنیم!
«داشتم می خندیدم که یه دفعه خشکم زد!
بابک که نگاهش به من افتاد با تعجب گفت»
ـ چت شده ؟!مسموم شدی؟!
ـ شیرین !!
بابک ـ شیرینی هوس کردی؟!
ـ شیرینه!بخدا شیرینه!!
بابک ـ آره واله!زندگی واسه ما پولدارا همیشه شیرینه!
«هولش دادم و آروم بطرف یه دختر که داشت سوار یه ماشین خیلی شیک میشد رفتم!راننده در ماشین رو واز کرده بود تا سوارشه!
تا رسیدم بهش آروم گفتم»
ـ شیرین !!
«برگشت یه نگاهی به من کرد و بعد سوار ماشین شد .اومدم برم طرفش که راننده جلومو گرفت.تا خواستم هولش بدم کنار که زد تخت سینه م و پرتم کرد عقب که بابک پرید جلوش و پرتش کرد طرف ماشین!
بعدش اومد و منو گرفت.رویا به انگلیسی به راننده گفت»
ـ ببخشید اشتباه شده عذر میخوام!
«راننده هه چپ چپی مارو نگاه کرد و رفت که سوار ماشین بشه .من خواستم که برم دوباره طرف ماشین که زرتاک خانم به بابک گفت»
ـ بابک ولش نکن!محکم بگیرش!
«تا برگشتم و به زرتاک خانم نگاه کردم ماشین راه افتاد.لحظه ی آخر چشمم به شیرین افتاد که از تو ماشین با تعجب به من نگاه میکرد!
شاید نگاهش چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما دیگه مطمئن شدم .خود شیرین بود!!
ماشین که رد شد تازه متوجه ی بابک و رویا و زرتاک خانم شدم که با تعجب داشتن به من نگاه میکردن.»
ـ بابک بخدا خود شیرین بود!
بابک ـ بسم الله بسم الله!دیگه چی؟!
ـ باور نمیکنی؟
بابک ـ آخه من از دست تو چیکار کنم؟!بابا اگه از دختره خوشت اومده چرا مثل وحشی ها حمله می کنی طرفش!؟دختره طفل معصوم فکر کرد میخوای گازش بگیری!این جور وقتا،آروم بیا در گوشم بگو خودم برات جورش میکنم.
ببین عزیزم دخترو باید آروم آروم رفت طرفش نرم نرم!یه دفعه مثل وایکینک ها طرفش بپری در می ره!
ـ گشمو !فکر کردی میخوام برم دختر بازی کنم؟!
بابک ـ پس دختره رو میخواستی چیکارش کنی؟!اینطور که تو طرفش یورش بردی اگه خود شیرین م بود در می رفت!فکر میکرد اعراب بهش حمله کردن!
ـ بپر ماشین رو بیار بریم دنبالش!یااله!باید بفهمم خونه ش کجاس!
بابک ـ الان دیگه باید فانتوم بریم دنبالش تا بفهمی خونه ش کجاس!
ـ اّه...!مرده شور تو ببرن بابک!
«رفتم طرف خیابون که تاکسی سوار شم و برم دنبالش که بابک گفت»
ـ میخوای چیکار کنی؟!
ـ میخوام برم دنبالش!توام دخالت نکن!
زرتاک خانم ـ آرمین!عجله نکن.من اون دختره رو می شناسم!
ـ ترو خدا راست می گین زرتاک خانم؟!
زرتاک خانم ـ آره عزیزم،آره جونم،تو اول یه خرده آروم باش تا بهت بگم.
ـ اسمش شیرینه درسته؟!
زرتاک خانم ـ اسمشو نمی دونم چیه.نمی دونمم ایرانی یه یا نه.چشم و ابرو و خوشگلی ش که شرقی یه!از اون شرقی های اصیل.تا حالام باهاش حرف نزدم که بفهمم کجایی یه .از بس خوشگله صورتش تو ذهنم مونده.!
«بابک اومد جلو و دستمو گرفت و با خودش کشید و گفتت»
ـ بابا نه به اون نجابت و سربزیریت،نه به این طغیانت!
نزدیک بود پیش خاص و عام رسوامون کنی پسر!بعد از یه عمر آبروداری،حالا همه می گن یه پسرخاله مثل بابک پاک و نجیب و طیب و طاهر،یه پسرخاله مثل این آرمین ،بوالهوس و ددری و دکوری!
ـ اِه!گمشو بذار ببینم زرتاک خانم آدرسش رو داره!.
بابک ـ آخه نانجیب یه بیست و چهار ساعت خودتو نیگردار تا ببینم چه خاکی تو سرم بکنم!بی حیا عین کوه آتشفشان شده!
زرتاک خانم ـ آدرسش رو ندارم،اما می تونم پیدایش کنم.ماهی یه بار می آد اینجا.
ـ یعنی رفت تا یه ماه دیگه؟!
بابک ـ تو چه هوسباز شدی؟!
ـ تو درکت به این چیزا نمی رسه!بیخودی حرف نزن!
بابک ـ دیگه درکم به هیچی نرسه،به حرفه و تخصصم که می رسه!حالا تو این یه برج رو با مشابه شیرین سر کن تا ما یه کاری برات بکنیم.حالا شیرین نشد عسل!عسل نشد مربا!مربا نشد مارمالاد!نشد یه حبه قند!بالا خره یه کوفتی پیدا میکنم بدم تو بذاری دهنت تا این یه ماهه بگذره و تو بچه ت نیفته!
ـ تو نمی فهمی بابک !من باید همین امشب شیرین رو پیدا کنم!
بابک ـ آخه بی عفت این وقت شب من واسه تو شیرین از کجا پیدا کنم؟!
مگه سردیت کرده که هی شیرین شیرین میکنی؟!
بیا بگیر این آب نبات رو بذار دهنت میک بزن و یه دقیقه زبون به دهن بگیر تا ببینم چه خاکی تو سرم کنم!چه بدبختی گیر کردم از دست اینا!!
مرده بودی اون وقتا که بهت می گفتم آرمین پاشو بریم با چهار تا دختر آشنات کنم بیای بریم؟!
اگه اون وقتا به حرفم گوش کرده بودی،حالا اینجوری بال بال نمی زدی!
ـ گمشو!
زرتاک خانم ـ بابک جون تو برو ماشین رو بیار فعلا.
بابک ـ می ترسم اینو ولش کنم بپره به دخترای مردم!
«خنده م گرفت.رویا و زرتاک خانمم شروع به خندیدن کردن.»
بابک ـ آهان!انگار شخصیت پلید و اهریمنی ش ترکش کرد!ولی هنوز باید مواظب بود پس لرزه هاش مونده!
«بابک رفت ماشین رو بیاره.منم همونطور واستاده بودم و ته خیابون رو نگاه میکردم!»


* * *

«نیم ساعت بعد رسیدیم خونه.زرتاک خانم بساط چایی رو روبراه کرد و منم رفتم یه دوش گرفتم وقتی برگشتم فهمیدم جریان خواب هامو بابک واسه زرتاک خانم تعریف کرده .خیلی تو فکر بود.تا منو دید گفت»
ـ تو راست راستی این خوابهارو می بینی؟!
ـ بعله زرتاک خانم.
زرتاک خانم ـ هر شبم تو خواب شیرین رو یه جور می بینی؟یعنی هر دفعه یه جور لباس می پوشه یا هی سرووضعش عوض میشه؟
ـ بعله ،هر دفعه لباسش عوض میشه.
بابک ـ آرمین جون خوب به سوالات زرتاک خانم دقت کن!منظور ایشون اینه که تو فقط یه خواب می بینی؟یعنی یه خواب برات تکرار میشه؟
ـ نه هر دفعه شیرین با یه جور لباس و یه نوع آرایش و طلا و جواهر بخوابم می آد.شب بعد لباسش عوض میشه تکرایه خواب نیس.
بابک ـ تا حالا با مایو هم به خوابت اومده؟!
ـ گمشو بابک!
«همه زدن زیر خنده.خودمم خنده م گرفت»
بابک ـ مسئله خیلی بغرنج شده!
زرتاک خانم ـ ببینم حرفاش چی؟وقتی بخوابت می آد قشنگ باهات حرف می زنه؟
ـ بعله.
زرتاک خانم ـ اونوقت اگه تو ازش سوال کنی جواب میده؟
ـ همه سوالهامو جواب نمی ده.
زرتاک خانم ـ جا چی؟کجاها همدیگرو می بینین؟
ـ یه بار تو یه سالن بود.یه بار رفتیم به تالاری که خسروپرویز اونجا بار عام می داد.یه بار تو یه باغ قدم می زدیم.
بابک ـ تا ته ته باغ م رفتین؟!
ـ شوخی نکن دیگه بابک!
زرتاک خانم ـ خب بگو.
ـ یه بار کنار یه چشمه نشستیم.یه بار تو یه باغی که خسروپرویز براش ساخته بود کنار یه حوض بزرگ نشستیم و حرف زدیم.
زرتاک خانم ـ از اون دنیا چیزی تعریف نمیکنه؟
ـ چرا فقط اینو بهتون بگم هر کی تو این دنیا قول و قرار و عهدش رو زیرپا بذاره یا دل کسی رو بشکنه اون دنیا ازش نمی گذرن!
بابک ـ خدا از سر تقصیرات من بگذره که تا حالا پونصد تا قول عروسی و نامزدی و خواستگاری دادم و به یکی ش وفا نکردم!
ـ بدبخت اون دنیا بیچاره ت میکنن!فرشته های عذاب خدمتت می رسن!
بابک با خنده گفت ـ خب عیبی نداره.اگه فرشته ها بیان و عذابم بدن بالاخره یه جوری تحمل میکنم!
ـ اره جون خودت اونجا دیگه این خبرا نیس!
بابک ـ بابا آخه من چیکار کنم که تو این کشور قانونش اجازه نمیده بیشتر از یه زن بگیریم؟!
ـ آره جون عمه ت!اون دنیا خودم می آم علیه ت شهادت می دم.
بابک ـ اون دنیا شهامت آدم شل و وارفته ای مثل تو قبول نیس!
«همه زدیم زیر خنده»
ـ بابک جدی دارم بهت میگم.حواست رو جمع کن اون دنیا همه چی حساب کتاب داره!
بابک ـ عجب بدبختی گیر کردیم ها!مرده بودی این خوابا رو چند سال پیش ببینی؟!
حالا باید بشینم فکر کنم ببینم با چند نفر قول و قرارگذاشتم برم ازشون حلالیت بطلبم!پاشو رویا جون.پاشو برو خونه تون که نصفه شبه.ببینم با تو که قول و قراری نذاشتم پس فردا بهت جواب پس بدم؟!
«رویا بلند شد و خداحافظی کرد و رفت .موندیم من و بابک و زرتاک خانم.بابک رفت و یه سینی چایی برامون آورد.خیلی کلافه بودم.به زرتاک خانم گفتم»
ـ شما مطمئن هستین که شیرین فقط ماهی یه بار می آد اونجا؟
زرتاک خانم ـ تقریبا ماهی یه بار می آد اونجا.حالا از کجا می دونی اسمش شیرینه؟
ـ نمی دونم همینطوری میگم.
بابک ـ آرمین جدا تو اون خوابها رو باور کردی؟
ـ اگه توام جای من بودی باور میکردی.
بابک ـ آخه شیرین از تو چی میخواد؟تو چیکار میتونی براش بکنی؟فوق فوقش شب جمعه ها،چهارتا سینی حلوا و خرما خیر و خیرات کنی.یادم باشه فردا برم ارد بگیرم ببینم می تونیم یه خرده حلوا درست کنیم.
«زرتاک خانم زد زیر خنده و گفت»
ـ واقعا دیدنی میشه!حساب کن شب جمعه به شب جمعه تو یه همچنین کشوری آرمین راه بیفته و حلوا بده در خونه همسایه ها!اونم چه همسایه هایی؟!همه خارجی!
بابک ـ خب مگه چیه؟
زرتاک خانم ـ اگر پرسیدم این واسه چیه چی میخوای بگی؟میخوای به این خارجیا بگی بخورین و فاتحه ش رو بفرستین؟!
آخه پسرجون اون ننه و بابای بدبختت یه عمرجون کندن تا ترو به این سن و سال رسوندن.کلی خرج کردن تا دیپلمت رو گرفتی.چقدر پدرشون در اومده تا تو شدی مهندس.آخه پسره ی دیوونه تو حالا ناسلامتی تحصیل کرده ای!
میخوام بدونم یه بشقاب حلوا به چه درد مرده میخوره؟!اونم حلوایی رو که چهارتا آدمی بخورن که دستشون به دهنشون میرسه و وضعشون از نظر مالی خوبه!
بابک ـ خب یه یادی از اون آدم که مرده می کنن دیگه.
زرتاک خانم ـ جوون سال دو هزار!یادکردن از سی یا می تونه به نیکی باشه یا به بدی.یعنی اون کسی که مرده یا آدم خوبی بوده یا بد.اگه خوب بوده که احتیاج به چیزی نداره.اگرم بد بوده که هزار تا سینی حلوا بدی به مردم واسه ش توفیری نداره!
میخوای از این دنیا رشوه بدی واسه اون دنیا؟!
تو اصلا فلسفه ی این خیر و خیرات کردنها رو می دونی چیه؟
بابک ـ نه والله.ما از بزرگترین مون دیدیم یاد گرفتیم.
زرتاک خانم ـ همینه که انقدر عقب افتاده ایم دیگه!
بابک ـ یعنی میگین واسه اموات مون خیر و خیرات نکنیم؟
زرتاک خانم ـ چرا،اما نه حلوایی رو که هرکی یه قاشق می ذاره دهنش و نه ته دلش رو می گیره و نه چیزی!حداقل یه خیر و خیراتی بکن که ارزش داشته باشه.
حلوا و خرما مال اون وقتی بوده که تو مملکت یا قحطی بوده یا مردم اونقدر وضعشون بد بوده که سرگشنه زمین می ذاشتن!حالا چرا حلوا و خرما می دادن؟اونم برای این بوده که این دو چیز از همه ارزون تر در می آومده و می شده تعداد بیشتری آدم گشنه رو سیر کرد!
بابک ـ دلمون خوش بود که پس فردا که مردیم بچه هامون دو تا بشقاب حلوا خیرمون می کنن و شب جمعه ها که روح مون می آد می شینه لب پشت بوم خونه مون از آشپزخونه ش بوی حلوا می اد و ما جلوی مرده های دیگه خجالت نمی کشیم!
زرتاک خانم ـ خدابه داد اون مملکت برسه که تو قراره چرخ هاش رو بچرخونی!
ـ زرتاک خانم بابک داره شوخی میکنه.
زرتاک خانم ـ پدرسوخته داشتی سربه سر من می ذاشتی؟!
ـ زرتاک خانم نمیشه از مدیر یا کارگراتون سوال کنیم شاید یه نشونی از شیرین داشته باشن؟
بابک ـ الهی تو بمیری و من انقدر شیرینی بیارم سر قبرت خیر و خیرات کنم تا تو دیگه انقدر شیرین شیرین نکنی!مگه ویار شیرینی داری که انقدر شیرین شیرین میکنی؟!
فکر کنم بچه ت پسره که به شیرینی ویار داری!
«زرتاک خانم که داشت می خندید گفت»
ـ تو این چیزا رو از کجا میدونی پسر؟
بابک ـ موقعی که مامانم منو حامله بود یه شیرینی ویار داشت.بابام براش هی میخرید و می آورد و منم تو شیکمش نشسته بودم و دهنم رو می گرفتم بالا و راه به راه نون خامه ای و زولبیا و باقلوا میخوردم!یه بار یادمه مامانم یه قاشق ترشی خورد.همونطور که تو شیکمش بودم یه لقد زدم به روده اش که دل پیچه گرفت.همه گفتن اّ...!
این بچه ش پسره!فقط شیرینی دوست داره!
«زرتاک خانم که می خندید گفت»
ـ لال نشی پسر!
بابک ـ راستی زرتاک خانم جریان چی بود که دیشب تا اسم هموطن رو می بردیم عصبانی می شدی و فحش می دادی؟
ـ کاشکی همون یه قاشق ترشی باعث میشد که خاله م سقط جنین کنه و تو قدم به این دنیا نذاری که سرما رو ببری!بابا یه دقیقه ساکت باش!سرسام گرفتیم!
بابک ـ راستی آرمین یادم رفت بهت بگم.امروز برات یه کتاب تازه خریدم.گذاشتمش تو کتابخونه برو وردار بخون.
ـ جون من راست میگی؟چی هس کتابش؟
بابک ـ کتاب نیس،دفتر خاطرات شیرینه!رفتم از نظامی گنجوی دفترچه خاطرات شیرین رو گرفتم بدم تو بخونی!اسم دفترچه ش داستان خسرو و شیرینه!ازپنج منظومه ی نظامی گنجوی!
ـ خیلی لوسی بابک!.
بابک ـ بذار ببینم جریان چی بود که تا دیشب اسم هموطن رو می بردیم این زرتاک خانم سر و بونه مون رو می جبنبوند!
زرتاک خانم ـ دست وردار بابک!
بابک ـ تروخدا زرتاک خانم برامون تعریف کنین حداقل اینکه صدای این آرمین بریده میشه و ختم شیرین شیرین واسه مون نمی گیره!
«زرتاک خانم خندید و گفت»
ـ داستانش طولانی یه.کار نیم ساعت یه ساعت نیس.
بابک ـ باشه.چیزی که ما زیاد داریم وقته!داستان رو سریال کنین و هر شب نیم ساعت برامون پخش کنین.
زرتاک خانم خندید و گفت»
ـ پس بلندشو برو سه تا چایی برامون بیار تا سریال رو شروع کنم.
بابک ـ آرمین تو پاشو برو چایی بیار تا من آگهی های بازرگانی رو به مدت 45 دقیقه پخش کنم!
«سه تایی خندیدیم و من بلند شدم و رفتم چایی آوردم.
دور هم نشستیم و بابک یک سیگار روشن کرد که زرتاک خانم گفت»
ـ یکی م واسه من روشن کن.
بابک ـ خب بسلامتی دودی م که هستین!فکر کنم یه خرده دیگه با هم آشناشیم می تونیم اینجا بساط عرق و تریاک و هروئین رو هم دایر کنیم!
زرتاک خانم ـ بده به من اون وامونده رو!پسرجون من تو زندگیم همه کاری کردم!اینا که دیگه ناخن کوچیکش م نمیشه!
بابک ـ خب الحمدالله که با کوله باری از تجربه میخواین ما دوتارو فاسد کنین!
«سه تایی خندیدیم و زرتاک خانم شروع کرد به حرف زدن»

Queen
10/07/2011, 16:25
فصل 11

زرتاک خانم ـ اولا که همه به من می گن زری.راستش رو بخوان وقتی شماها بهم زرتاک می گین فکر میکنم دارین یکی دیگه رو صدا میکنین!
اسم زرتاک واسه م غریبه س.غیراز پدر و مادر خدا بیامرزم همه منو زری صدا می کردن.
«یه دفعه زد زیر خنده و گفت»
ـ می دونین؟یه لقب هم بهم داده بودن.زری کاغذی!
از بس جوونی هام لاغر و ظریف و خوش هیکل بودم همه بهم می گفتن زری کاغذی !هم خوشگل بودم هم خوش هیکل!
زری کاغذی،زری کاغذی،تو تهران معروف شدم!
یه چشم و ابرو داشتم که با یه نظر همه رو هلاک میکردم!
بابک ـ خدا نگذره از این ننه بابای من که انقدر منو دیر پس انداختن که با دوره ی شما متقارن نشدم!چه فرصت های طلایی که از دستم رفت!
«زرتاک خانم که می خندید گفت»
ـ پدرسوخته تو خیلی ناقلائی ها!
بابک ـ واله به خدا من فقط حرفش رو می زنم وقت عمل که میشه همه ش دست و پامو گم میکنم!
ـ بابک میذاری ببینم زرتاک خانم چی میگن؟
زرتاک خانم ـ ترو خدا بهم زرتاک نگین.همون زری خوبه.
بابک ـ خب می فرمودین زری خانم.
زری خانم ـ مادر بدبختم که از زندگی ش خیز ندید.بیچاره شفت شبم کار میکرد!
بابک ـ ببخشید،مادرتون تو اداره آتیش نشانی کار میکرد؟
«سه تایی زدیم زیر خنده.»
ـ چرا مادرتون انقدر کار میکردن؟
زری خانم ـ واسه اینکه یازده تا بچه داشت.شیره به شیره!
ما یازده تا بچه و ننه و بابام تو یه ده نزدیک تهران زندگی می کردیم.یه تیکه زمین داشتیم که یه سال توش جون می کندیم تازه اگه همه چی باهامون یار بود فقط می تونستیم شیکم مون رو سیر کنیم اونم با چی؟با نون و پنیر!
ولی هر سال م که اینطور نبود!بی آبی بهمون می خورد،آفت مزرعه رو می زد،دلال محصول رو خوب نمی خرید!خلاصه هزار تا سنگ واسه پای لنگ آماده بود!
اینا که میگم داستان و قصه نیس.تمامش بلاهایی که سر این آدم که جلوتون نشسته اومده!
ـ آخه یازده تا بچه خیلی زیاده!
زری خانم ـ فکر میکنی بخاطر چی بود؟همه ش بخاطر این بود که به بابا و ننه م پسر نمی داد!حالا بذار به اونم می رسیم.
داشتم براتون مادرم رو می گفتم.بیچاره تا روز بود که یا به شست و شو می رسید و یا با دو تا بچه یکی به کولش و یکی تو بغلش و بقیه مون مثل پشکل دنبالش راه می افتادیم طرف زمین.اونجا که می رسیدیم ولو می شدیم رو خاک و خل!مادر بدبختم ولمون میکرد به امان خدا و می رفت کمک بابام..
خدا به سه تامون رحم کرد و راحتشون کرد!
سر زمین دوتامون رو مار زد و یکی مون افتاد تو چاه!
اون دوتایی رو که مار زد جابه جا سیاه و کبود شدن و تموم کردن،اون یکی م که افتاد تو چاه یه خرده از ته چاه بابا بابا کرد و تا باباهه بخواد بره و طناب بیاره صداش برید و راحت شد!
ـ به همین سادگی؟!!
زری خانم ـ از اینم ساده تر!هرکدوم از اونا که مردن ننه م یه خرده گریه کردو بابام بهش قول داد که همون شب یکی دیگه جاش بکاره!
«من و بابک یه نگاهی به همدیگر کردیم و بابک گفت»
ـ بنازم به اون باغبون و بذر و زمین حاصلخیز!
«دوباره سه تایی زدیم زیر خنده»
زری خانم ـ والله به خدا که دروغ بگم!عین حقیقت رو براتون گفتم.
حالا دیگه شوخی نکنین که می خوام سرگذشتم رو جدی براتون تعریف کنم.وسط حرفم مزه بپرونین خلقم تنگ میشه و دیگه چیزی براتون نمی گم ها!
اون وقتا تو آبادی ما هر کی پسردار نمیشد واسه ش ننگ بود!بابای منم همیشه از خجالت سرش پائین بود که چرا پسر نداره تا عصای دستش بشه.به همین هوا ننه م سالی یه بچه پس مینداخت به امید پسر!اما خدا نخواست که نخواست.
یازده تا دختر کور و کچل دور و ورشون رو گرفت!
حالا ببین تو این ملک چقدر زن و دختر خاک برسر بود که داشتن شون ننگ بوده!فکر نکنین حالا این قضیه درست شده ها!
هنوزم که هنوزه خیلی ها همینطوری فکر می کنن!اینو بهش می گن بدبختی!اینو بهش می گن بیچارگی!حالا خدایی شد که ننه م از بچه دار شدن افتاد وگرنه یه پادگان دختر تحویل بابام داده بود!
بابک ـ کاشکی دوره ی خدمت نظام وظیفه م رو تو اون پادگان تموم میکردم!
ـ خلاصه موندیم ما هشت تا خواهر.
من تو اونا؛تو تا مونده به آخری بودم.شاید اون موقع ده سالم بود.
کار ما تو ده این بود که از صبح کله ی سحر بلند می شدیم و یه تیکه نون سق می زدیم و راه می افتادیم طرف زمین.دیگه بسته به وقتش بود که چکاری باید تو زمین میکردیم.علف جمع میکردیم ،بیل می زدیم،درو می کردیم،خرمن می کردیم،خلاصه هر کدوم از ما بدبختا مثل خرکار میکردیم و آخرش بابام با حسرت سری تکون می داد و می گفت اگه یه پسر داشتم انقدر کار نمیکردم!
باور کنین که هر کدوم از ما بچه های فسقلی اندازه ی یه مرد گنده کار می کردیم و حتی برای اینکه نشون بدیم چیزی از یه پسر کم نداریم تا بابامون سرکوفت دختر بودن رو سرمون نزنه کارایی می کردیم که از ده تا پسر برنمی اومد!
اما بازم آخر شب آه باباهه.سردتر از شب قبل هوا بود!
کم کم امر به خودمونم مشتبه شده بود.همه مون فکر می کردیم که پسرا مثل هرکول وقتی می رن سرزمین یه تنه از پس همه ی کارا برمی آن!
این از برنامه کار روزانه بود.طرفای عصری م که برمی گشتیم خونه.باید یه خستگی در می کردیم و می تپیدیم گوشه طویله و می شستیم پای دار قالی و تو یه نور ضعیف گره به قالی می زدیم!
اینطوری بهتون بگم،تراکتور انقدر که ما کار می کردیم کار نمیکرد!
تمام این بدبختیا و زجر کشیدنا یه طرف آه و حسرت بابام و سرتکون دادن و افسوس خوردن ننه م یه طرف!
باید بیان و این زندگی ها رو فیلم کنن تا پونصد تا جایزه ی اسکار برنده بشه و این خارجیا بفهمن تو این دهات ما،دختر بدبخت چی میکشه!
آهان،یادم رفت بگم،اما بابام طبع خوبی داشت.اسم تمام گیاها و بوته ها و صیفی جات رو گذاشته بود رو ما!
زرتاک داشتیم،گل بهار داشتیم،ترنج داشتیم،ریحانه داشتیم؛گندم بو داشتیم خلاصه همه چی!بسته به این بود که قبل از اسم گذارون بابام چه بوی به دماغش خورده و چه درختی کاشته و یا فصل فصل چه میوه ای بوده!
از این هشت تایی که مونده بودیم هفت تا از خواهرام به بابام کشیده بودن و من یکی به مادرم.بابام خدا بیامرز زشت بو اما تا دلتون بخواد مادرم خوشگل!واسه همین بود که فقط من خواستگار داشتم.بابام می گفت تا دختر بزرگتر تو خونه س کوچیکترخ رو شوهر نمی دم.هر بارم که یه خواستگار واسه من پیغوم پسغوک می فرستاد،تو سری بود که از خواهری بزرگترم می خوردم!
سه چهار سالی گذشت .بالاخره بابام نتونست ننگ بی پسری رو تحمل بکنه.آخه خودشون پنج تا پسر بودم و سه تا دختر.از بس تو آبادی بهش گفتن که کمرش شله و نطفه ش سست،دست ماها رو گرفت و کوچ کردیم به تهران.
آقایی که شما باشین ،پامونو که از ماشین گذاشتیم پائین جلوی گاراژ جمع شدیم دور بابامون.یه نگاه به دور و ورمون می کردیم و یه نگاه تو صورت بابامون.
گیج و منگ شده بودیم .هشت تا دختر تو شهر غریب!
خلاصه بابامم حال و روزی بهتری از ما نداشت.
همونطور که واستاده بودیم و عزا گرفته بودیم که چیکارکنیم و کجا بریم یه مردی که یه تسبیج دونه درشت دستش بود آروم آروم اومد جلو بابام و تا رسید گفت«سلام کربلایی،چرا حیرونی؟»
بابام تا شنید که یارو کربلایی صداش کرد گل از گلش شکفت و شروع کرد با یارو دست دادن و ماچ و بوسه کردن.انگار که صدساله طرف رو می شناسه!
خلاصه وقتی فهمید که ما غریبیم و جا و مکان نداریم ،ورمون داشت و سوار دو تا درشکه کرد و بردمون دریه خونه پیاده مون کرد و گفت اینجا اتاق اجاره می دن کربلایی.بابام بهش گفت اینجا جای خوبه شهره؟یارو گفت«آره کربلایی،از اینجا بهتر دیگه گیرت نمی آد»بابام خواست که یه پولی به طرف بده اما یاور قبول نکرد و اومد جلو و بابامو بغل مرد و بعد از ماچ و بوسه خداحافظی کرد و رفت.
اشک تو چشم بابام جمع شد و گفت«عجب مردمون خوبی داره این تهران ها!»
داشتیم طرف رو دعا میکردیم که بابام دست کرد تو جیبش و یه دفعه گفت«تف به اون شیری که تو خوردی مرد!»تا برگشتیم نگاهش کردیم با خجالت گفت«جیبم رو زد پدر نامرد!»
حالا خدایی بود که بابام پولهاشو می ذاشت تو لیفه ی تنبونش.فقط یه خرده ش رو تو جیبش می ذاشت.اگه همه پولهامونو دزدیده بود که بیچاره بودیم.
خلاصه بابام خداروشکر کرد و رفت تو خونه و چند دقیقه بعد با یه مرد چاق حدود پنجاه و خرده ای سال که یه عرقچین کثیف رو سرش بود و پیرهنش رو روی زیر شلواریش انداخته بود اومد بیرون و ماهارو به یارو نشون داد و گفت«بفرما حاج آقا نعمت!اینم خونه و زندگیم»
منظور بابام!از خونه و زندگی ،ماها بودیم !مردای قدیم زن و بچه هاشون رو مثل اسباب و اثاث خونه شون می دونستن!حاج آقا نعمت در حالیکه زیر شلواریش رو می کشید بالا یه نگاهی تو صورت دو تا خواهر بزرگم کرد و گفت«زیادین مشدی!جا واسه خونواده ی پرجمعیت ندارم»
بابام گفت«تو کرایه تو بگیر حاجی،چیکار به اندازه ی ماها داری؟»
حاج نعمت گفت«الان آدمای این خونه بقاعده س.شماها که اضافه بشین خونه شلوغ میشه.مسترابم دو تا بیشتر نداریم.آب آب انبارم جوابگو این همه آدم نیس.»
بعدش یه فین محکم رو زمین کرد که از صداش من خنده م گرفت.تا برگشت و چشمش به من افتاد.نیشش تا بناگوش واز شد و یه لاالله الا اللهی گفت و شروع کرد سرش رو خاروندن بعد به بابام گفت«چیکار کنم مشدی که مهرت به دلم افتاد!چند نفریت!»بابام گفت«ده تائیم»
حاج آقا نعمت که زیر چشمی منو نگاه میکرد گفت«برین تو.اما به ابولفض فقط واسه ثوابشه.وگرنه این دو تا اتاق رو اصن نمی خواستم کریه بدم!»
تا اینو گفت بابام دست انداخت گردنش و ماچش کرد و به ما گفت یاالله بچه ها اسبابا رو وردارین ببرین تو.
حاج نعمت یه گوشه ی در خونه واستاد و ماها شروع کردیم به بردن اسباب اثاثیه.تا من داشتم چادرم رو دور کمرم سفت میکردم بقیه رفتن ومن آخرین نفر بودم.یه بقچه رو ورداشتم و اومدم که از بغل حاجی رد بشم یه دفعه دیدم بالای پام سوخت!فکر کردم که زنبور نیشم زده!خواستم جیغ بکشم که چشمم افتاد به حاج نعمت.دیدم دستش دوباره اومد طرف پام!فهمیدم این پدرسگ وشگونم گرفته!
زود جیغم رو خوردم و صدام در نیومد که اگه بابام می فهمید خون بپا میکرد!تندی دوئیدم و رفتم تو خونه.
حالا من اون موقع چند سالمه؟چهارده پونزده سال!
نمی فهمیدم چرا این مرد گنده اینکار رو با من کرد؟میخواست باهام بازی کنخ؟میخواست اذیتم کنه؟!
بعدها فهمیدم که مثلا میخواسته به من بفهمونه که چشمش منو گرفته و باهام گز رفته!البته به مدل خرکی!ابراز محبت شونم دردآور بود!
خلاصه یه نوبت اسبابا رو بردیم تو دو تا اتاق گذاشتیم .بابا و ننه م مشغول فرش پهن کردن شدن و من و دو تا از خواهرام که بزرگتر از من بودن،برگشتیم بیرون که چند تا بقچه ای رو که مونده بود بیاریم.
خواهر بزرگم یه بقچه داد دست اون یکی و راهیش کرد تو خونه و یه بقچه رو بلند کرد و گذاشت رو سر من و گفت«زری بپا نندازیش.توش استکان نعلبکی یه.»خودشم یه بقچه گذاشت رو سرش و جلوی من راه افتاد.
همونجور که اون جلو می رفت و من عقب،تا خواستیم از جلوی در یه اتاث رد بشیم یه دفعه دیدم یه دستی اومد بیرون از اتاق و مچ دست خواهرم رو گرفت و کشید تو!یه آن هاج وواج مونده بودم!
چشمم که به تاریکی تو اتاق عادت کرد یه پسر بیست و چندساله رو دیدم که خواهرم رو بزور بغل کرده!اومدم جیغ بکشم که دیدم خواهر بزرگم انگشتش رو گذاشت رو لبش و به من اشاره کرد که هیچی نگم!
فکر کردم از ترس بابامه که نمیخواد صدا در بیاد.خواستم بپرم رو سر پسره که دیدم خواهرم با یه بقچه رو رو سرش نگه داشته و با یه دست دیگه ش چادرش رو گرفته و آروم با آرنج ش داره پسره رو هل میده!
مونده بودم که چرا بقچه رو ول نمی ده زمین و پسره رو بزنه که آبجیم بهم اشاره کرد که برم!تا گفتم آبجی...نذاشت حرفمو بزنم و گفت«گمشو دیگه گه»اینو که از خواهرم شینیدم داشتم شاخ درمی آوردم!
خودمو کشیدم بغل اتاق و گوشامو تیز کردم.هنوز باورم نمیشد که خواهر بزرگم اینطوری خودشو ول داده باشه تو بغل یه مرد نامحرم!اونم خواهری که بعد از بابا و ننه م مثل سگ ازش می ترسیدیم!
خواهری که مثل شمر بالا سرمون وا می ایستاد و اگه یه خرده اشتباهی وضو می گرفتیم محکم تو سرمون میزد!اگه یه خرده نمازمون رو تند می خوندیم یا ت و حمد و سوره غلط داشتیم با لنگه کفش می کوبید تو دهن مون!خلاصه جای بزرگمون بود.
اون وقتا که تو ده بودیم ،دختر کدخدا خیلی منو دوست داشت و با هم همبازی بودیم.این دختر باسواد بود.یعنی کدخدا پسرش رو که یه سال از ما بزرگتر بود می فرستاد ده بالایی مه یه چیزی مثل مکتب خونه داشت و درس خونده بود و باسواد شده بود.اونم بعضی وقتا به ماها خوندن و نوشتن یاد می داد.تقریبا سه سالی بود که ازشون خوندن و نوشتن رو یاد گرفته بودیم.حالا نه اینکه فکر کنین مثل بلبل چیز می خوندم و می نوشتم ها!
ای،یه کوره سوادی پیدا کرده بودم.الغرض،یه روز این خواهر بزرگم اومد در خونه ی کدخدا دنبال من.اون روز من و دختر کدخدا داشتیم تو حیاط بازی میکردیم.چادرامون روگذاشته بودیم یه گوشه و مشغول لی لی بازی بودیم.
تا خواهرم اومد تو حیاط و منو بدون چادر دید محکم زد تو صورتم!گفتم چرا می زنی؟!گفت«واسه چی چادرتو سرت نکردی؟بی حیا شدی پتیاره؟!»
گفتم ابجی چارقد که سرمه!گفت«خفه شو میت سگ!بابا بفهمه هلاکت میکنه.»
خلاصه دست منو گرفت و کشون کشون برد خونه و تا برسیم به خونه گیس به سر من نذاشت!اونقدر توسری ازش خوردم که مثل آدمای مست پیلی پیلی میخوردم!
تازه بعد از این همه کتک خوردن بهش التماس کردم که به بابام چیزی نگه!
حالا بگو چطور بابام اجازه داده بود که من برم و با دختر کدخدا بازی کنم؟
جریانش این بود که زن کدخدا از من خوشش می اومد و جای اینکه با دخترش بازی میکردم سالی یه گونی گندم میداد به بابام!
یعنی اینکه بابام از بازی کردن ماهام سود می برد وگرنه بازی واسه دختر حروم بود!
خب کجای داستان بودم که گریز زدم به اینجا؟
ـ آره،خودمو کشیدم بغل اتاق که اگه خواهرم کمکی چیزی خواست بپرم تو اتاق.همه ش فکر میکردم که خواهرم از ترس بابام هیچی به پسره نمیگه .اما زهی خیال باطل!
خواهرم که خیال جیغ کشیدن نداشت هیچ خیلی م خوشش اومده بود!انگار دنیارو بهش داده بودن!
فقط وسط هاش واسه خالی نبود عریضه به پسره می گفت»
«ولم کن خیر ندیده!آتیش به ریشه ی عمرت بگیره الان رسوا می شوم!اِه...بسه دیگه!»
خلاصه اینارو که شنیدم دیگه وانستادم و رفتم طرف اتاق خودمون اما چه حالی داشتم بماند!رفتم تو اتاق و بقچه رو گذاشتم یه گوشه و کنار دیوار نشستم به فکر کردن!یه خرده که گذشت بابام ازم پرسید آبجی ت کو؟نمی دونستم چی بگم که یه دفعه خودش اومد تو اتاق و گفت اینجام باباجون.
برگشتم نگاهش کردم.چادرش رو محکم گرفته بود تو صورتش .بابام یه نگاهی بهش کرد و خندید .خواهرم رفت تو اتاق بغلی.تا رفت بابام به ما گفت«از خواهر بزرگترتون یاد بگیرین!ببینین چه جوری چادرسرش میکنه و رو می گیره!اینجا دیگه ده نیس.حواستون جمع باشه که مرد نامحرم تو خونه داریم.»
داشتم از خنده می مردم!بلندشدم ورفتم تو اتاق بغلی.تا رفتم تو خواهرم کشید منو یه گوشه و چادرش رو انداخت رو شونه ش و گفت:زری ببین اینجام چی شده؟نگاه کردم دیدم گوشه ی لپ ش یه خرده سرخ شده و طوق انداخته.ناراحت شدم گفتم ابجی چیکارت کرده؟کتکت زده؟
خندید و گفت:«پدرسگ گازم گرفت!حالا بابا نفهمه خوبه!»
خلاصه دو تااتاقی رو که کرایه کرده بودیم چیندیم و نظافت کردیم.قرار شد تو یه اتاق بابام و ننه م و دو تا دختر کوچیک ها بخوابن و تو اتاق دیگه ما دخترا.
اولش ننه م ناراضی بود.به بابام می گفت اگه شبی نصفه شبی یه نفر بره بالا سرشون ما خبردار نشیم چیکار کنیم؟!اما بابام خیالش رو راحت کرد و گفت تا آبجی بزرگشون هس خیال من راحته!ماشاالله مثل شیر بالا سرشون واستاده!
اون شب بعد از اینکه یه لقمه نون و پنیر گذاشتیم دهنمون،رفتیم تو اتاق خودمون و تشک هامون رو پهن کردیم و فتیله ی چراغ رو کشیدیم پائین و خوابیدیم.اون شب هرکدوم با یه فکری خوابید و یه جور خواب دید تا صبح زود که بابام طبق معمول بیدارمون کرد که نماز صبح رو بخونیم.
همگی بلند شدیم و بعد از وضو گرفتن پشت سر بابام واستادیم و نماز خوندیم بعدش ننه م سفره رو پهن کرد و یکی یه لقمه نون و پنیر بهمون داد و بساط صبحونه ورچیده شد.حالا هنوز چه وقته روزه؟کله سحر.
هنوز هوا گرگ و میشه و ماها همه ی کارامون رو کردیم و نشستیم دور اتاق و زل زدیم به بابامون.تا چراغا خاموش شد،خواهرام آروم بلند شدن و دور خواهر بزرگم جمع شدن!اونم جریان خودشو با پسره با آب و تاب تعریف کرد.هم تعریف میکرد و هم ادا اصول براشون در می آورد!
بابک ـ وای خدا جون!دو فیلم با یک بلیت!«سه تایی زدیم زیر خنده!»کمی که گذشت ننه م به بابام گفت:«خب مرد چیکار کنیم؟»
راست می گفت.تو ده که بودیم بعد از صبحونه راه می افتادیم و می رفتیم سرزمین.اما حالا چی؟
یه نیم ساعتی گذشت،بابام نتونست سنگینی نگاه مارو تحمل کنه و بلند شد و از خونه زد بیرون.ماهام نشستیم به چرت زدن.بالاخره همینطوری وقت رو گذروندیم تا هوا روشن شد و یکی یکی همسایه ها بیدار شدن و تو خونه ولوله بپا شد!
تازه اون موقع بود که من حواسم رفت به خونه ای که می خواستیم توش زندگی کنیم.یه خونه ی خیلی بزرگ بود.یعنی یه حیاط خیلی بزرگ که دورتا دورش اتاق بود.
از تو حیاط چهارتا پله میخورد و می رفت بالا تو ایوون که اتاق هام همونجا بود.هر طرف این خونه هفت هشت تا اتاق بود و از هر اتاق چهار پنج تا آدم اومدن بیرون و دست هر کدومم یه آفتابه مسی بود و مثل مسابقه ی دو سرعت همه بطرف حوض وسط حیاط هجوم بردن و آفتابه شونو پر کردن و بطرف مستراح حمله کردن!
تا چشم بهم زدیم جلوی هر مستراح یه صف درست شد بقاعده ی صف کنسرت یکی از این خواننده ها تو خارج از کشور!
بابک ـ چه تشبیه قشنگی!واقعا علاقه ی مردم رو به هنر نشون میده!
«سه تایی زدیم زیر خنده که زری خانم گفت»
ـ اشتباه نکن.علاقه ای که اون آدما پنجاه سال پیش تو صف مستراح از خودشون نشون میدادن قابل مقایسه با علاقه ی آدما تو صف خرید بلیت واسه کنسرت نبود!حالا گوش کنین تا واسه تون بگم!
ماها از پنجره داشتیم این منظره رو نگاه می کردیم .واقعا تماشایی بود!
مستراح ها زنونه مردونه بود.یه صف مال زنها بود ویه صف مال مردا!
بچه ها که اصلا داخل آدم نبودن.هرکدوم می رفتن کنار حوض و شلوارشون رو می کشیدن پائین و تو پاشوره ی حوض کارشون رو می کردن!
مردا هم صف شون تقریبا ساکت و منظم بود.اما امان از صف زنونه!
بابک ـ دردو بلا هرچی صف زنونه و آفتابه مسیی یه بخوره تو کاسه سرمن!چه چیز خوبیه این آفتابه مسی!
زری خانم ـ زیباترین و کلاسیک ترین واژه های فرهنگ «چارواداری»رو نثار روح مرده و زنده ی همدیگه می کردن!
ـ اکرم خانم به این بچه ی بی تربیتت یاد بده شومبول صاحب مرده ش رو بگیره تو پاشورع!آخه ما خبر مرگمون از اون آب حوض کوفت می کنیم!
اکر خانم ـ هاشم،ننه سرش رو بگیر اون ور تو پاشوره.تو حوض جیش نکن اینا مثه ما مزاج شون پاک نیس!
صغری خانم ـ اکرم خانم سلطنه!شاش بچه ی شما به مزاج شما سازگارخ،مزاج مارو می ریزه بهم!
کوکب خانم ـ آخ آخ آخ!دیگه آب حوض نجس شد!وضو نداره!
زینت خانم ـ گه به گور پدر آرزو دارت بچه!بگیر اون طرف وامونده رو!
«هاشم بدبخت که یه پسر بچه ی پنج شیش ساله بود، وقتی توپ و تشر همسایه ها رو دید روش رو برگردوند یه طرف دیگه که جیبشش مثل فواره ریخت رو سر یه دختر بچه ی چهارساله که اونم کنار پاشوره نشسته بود و داشت جیش میکرد!تا مادر دخترک دید که هاشم داره به بچه ش می شاشه!نعره ش رفت هوا!»
ـ الهی جیگرت تخته مرده شور خونه بیاد پائین!بچه م رو دوبخته کردی!هاشم که گریه ش گرفته بود گفت:پس ننه من کجا جیش کنم؟
شوکت خانم ـ برو تو دهن ننه ت جیش کن که با مزاجش سازگاره!
کوکب خانم ـ خب اکرم خان برو بچه ت رو ضفظ «ضبط»کن دیگه!
اکرم خانم ـ آخه نوبت مسترابم رو می گیرن!
زینت خانم ـ بابا ما جات رو نیگر می داریم،تو برو این شیلنگ آتیش فشانی رو قطع کن که انگار به دریاچه ی حوض سلطان وصلش کردن!
کبری خانم ـ خوب کسی رو فرستادی که تو کار ضبط و ربط شلینگ استاده!
اکرم خانم ـ تو دیگه چاه دهنت رو ببند اطفاری خانم!
کوکب خانم ـ بابا برو دیگه!بچه ی مردم زیر دوش شاش خیس شد!
اکرم خانم ـ همین آفتابه مسی حواله ش که نوبت منو بگیره!آی....!به تو دارم می گم کبری خانم!
کبری خانم ـ به من می گی؟!
اکرم خانم ـ آره به تو که دیروز تا حواسم پرت شد اومدی جلوی من واستادی و تپیدی تو مستراب!
کبری خانم ـ آفتابه رو حواله بده به هر چی نابدتر ننه ی پتیاره ت!
خلاصه با این جمله ی آخری بحث و گفتمان تموم شد و کبری خانم و اکرم خانم پریدن به همدیگه و شروع کردن گیسای همدیگر و کندن و تو سرو کله ی همدیگه زدن!
همسایه های دیگه م که از همدیگه دلخوری داشتن به طرفداری از اونا زدن به تیپ همدیگه و حیاط شد میدون جنگ!
فحش ها به همدیگه می دادن که تن ما تو اتاق می لرزید!
همونطور که داشتیم این صحنه رو نگاه میکردیم یادمون افتاد که خودمون مستراح نرفتیم!ننه م گفت»ـ«بچه ها تا ایناسرشون گرمه بدوئین طرف مستراح!»
خلاصه ماها از میون میدون جنگ به سلامت خودمون رو رسوندیم دم مستراح!کم کم مردا دخالت کردن و صلح برقرار شد و تو این فرصت ماهام قضای حاجت کردیم و رفتیم تو اتاق خودمون و تو ایوون نشستیم به تماشا.
مردا که زنها رو از هم سوا کرده بودن دوباره رفتن تو صف خودشون و زنهام دوباره صف خودشون رو تشکیل دادن اما چه تشکلی!
دوتا دوتا ،سه تا سه تا باهم گروه تشکیل داده بودن و به همدیگر بدو بیراه می گفتن که یه دفعه یکی شون آفتابه ش رو پرت کرد طرف یکی دیگه که جنگ دوباره شروع شد!
ایندفعه مردا عین کوماندوها،کمربندهاشون رو کشیدن و پریدن وسط میدون و ازدم!همه رو گرفتن زیر کتک!به صغیر و کبیر رحم نمیکردن!
یه چند دقیقه ای که همه رو زدن شورش سرکوب شد و تو همین وقت حاج آفا نعمت از اتاقش اومد بیرون و داد و بیداد که چه خبره سر صبحی!
حالا نوبت بقیه بود که عقده هاشون رو سر حاجی خالی کنن.یکی می گفن خراب شه این خونه ت که چند روز به چند روز ما باید سر مستراح رفتن کتک بخوریم!
یکی می گفت بابا دو تا مستراح دیگه گوشه حیاز بساز و قال قضیه رو بکن!یکی دیگه می گفت حاجی ما شاش بند شدیم از بس تو صف واستادیم!خلاصه اعتراض بود که به حاجی نعمت میشد.اما حاجی با یه جمله همه رو ساکت کرد.به همه گفت هر کی ناراحته اسباب کشی کنه و از اینجا بره!
دیگه صدا از احدالناسی در نیومد!
«زری خانم یه سیگار دیگه روشن کرد .و گفت»
ـ آدم از لاعلاجی و بدبختی زیر بار هرچی که بگی می ره!
بابک ـ معضل سیاسی شنیده بودیم ،رکورد اقتصادی،سقوط اجتماعی و خانوادگی،فقر فرهنگی،همه رو شنیده بودیم اما تا حالا بن بست اداری و ترافیک مستراحی نشنیده بودیم!
زری خانم ـ واسه اینکه بهش برنخوردی تا بفهمی چه دردیه!تا چشم وا کردی تو یه خونه ی بزرگ بودی که دوتا دستشویی داشته واسه چهار نفر آدم!
ببین ،بقول امروزی ها اعتلای فرهنگ با حرف زدن و شعار دادن امکان نداره.هزاری به بچه ها تو مدرسه یاد بدن که مثلا قبل از غذا باید دست هاشون رو با صابون بشورن.اما وقتی صابون پیدا نشه بچه چیکارباید بکنه؟!
یا مثلا تو کتاب درسی هی بنویسن که زباله های خود را در سطل آشغال بریزید.خب وقتی تو خیابون یه سطل آشغال شهرداری نذاشته بچه چیکار میکنه؟تا یه چیزی میخوره آشغالش رو میندازه تو خیابون!
اینا مثالهای ساده س که میگم.حالا بگیر برو جلو!اگه کسی دلش می سوزه و می آد جلو و میشه یه کاره ای تو مملکت و میخواد فرهنگ مردم رو درست کنه،باید از اول امکانات واسه مردم فراهم کنه بعد بره سر آموزش و از مردم توقع همکاری داشته باشه!
چندرغاز به کارمند می دن بعدش میگن روزی هشت ساعت کار کن و پدر خودت رو در بیار!خب معلومه اون کارمند دوساعت بیشتر کار نمیکنه چون نمیخواد خسته بشه.چرا؟چون از اداره که می آد بیرون باید جون داشته باشه مثلا بره مسافرکشی کنه که خرج زن و بچه ش رو در بیاره!
حقوق ده روز رو به یه آجان می دادن که اندازه ی اجاره خونه ش نمیشد .اون وقت توقع داشتن که این آدم پاک بمونه و رشوه نگیره!دیگه کسی جرات نمیکرد که دزد رو بسپره دست این پاسبان!تا روت رو برمیگردونی یه پولی از دزده می گرفت و ولش میکرد بره!
بابک ـ زری خانم قربونت به سیاست چیکار داری؟!بریم بچسبیم به مستراح رفتن خودمون و شاشیدن به سرو کله ی همدیگه!
«زری خانم خندید و گفت»
ـ آره خلاصه یه ساعت بعد صف مستراح تموم شد و همه کارشون رو کردن و رفتن تو اتاقشون واسه صبحونه خوردن.سکوت برقرار شد.
یه نیم ساعت سه ربعی که گذشت.مردا از اتاقا اومدن بیرون و رفتن سرکارشون و زن و بچه ها ریختن تو حیاط.بچه ها ولو شدن کف حیاط به بازی کردن و زن هام هر کدوم یه سینی که توش استکان و نعلبکی و کتری و قوری صبحونه بود!دستشون گرفتن و بردن لب حوض واسه شستن.
ماها که داشتیم از تو ایوون نگاهشون میکردیم هر لحظه انتظار داشتیم که دوباره بپرن به همدیگه و بزن تو سر و مغزشون!
اما وقتی همه شون جمع شدن دور حوض یه دفعه همون که اسمش کبری خانم بود به اکرم خانم گفت:
آی اطواری خانم دیشب که شب جمعه نبود جشن گرفته بودی!نصف شب صدای تو و شوورت«شوهرت»تا تو اتاق ما می اومد!خبری شده شوورت جیره ت رو زیاد کرده؟!
اکرم خانم ـ خاک تو گور بی حیات کنن کبری!کیشیک میکشی که کی اکبرآقا می اد سراغ من؟!اومده بودی پشت در اتاق مون!
کبری خانم ـ خیر نبینم اگه گوش واستاده باشم!نصفه شبی خواستم برم دست به اب کنم از جلو اتاق تون رد شدم دیدم صدا می آد.نیگا به امروز نکن بجون بچه م همون دیشبی که صدای قربون صدقه ی تو و اکبر آقا رو از پشت در شنیدم انقدر ذوق کردم!با خودم گفتم الحمدالله که این زن و شوور با همدیگه خوبن.حالا خیلی دردت اومد آفتابه رو پرت کردم خورد بهت؟!
اکرم خانم ـ نه توچی؟گیست رو کندم اذیت شدی؟
کبری خانم ـ نه خواهر!فدا سرت.اینم شده تفریح ما!
اینارو که به همدیگه گفتن شروع کردن به خندیدن و شوخی کردن .انگار نه انگار که نیم ساعت پیش داشتن همدیگرو تیکه پاره میکردن!
تو همین موقع بابام از در حیاط یاالله یاالله گفت و اومد تو و تا رسید به ما بهمون تشر رفت که چرا تو ایوون نشستیم.همگی رفتیم تو و ننه م جریان رو واسه بابام تعریف کرد و بعد گفت:
مرد اینجا دیگه نمیشه نون خالی سق بزنیم.نیگاه کن!همه دارن استکان نلبکی ناشتایی شون رو لب حوض می شورن.ظهرم که بشه دیگ و قابلمه ناهارشون رو می آرن لب حوض.اگه ما از تو اتاقمون بوی غذا بلند نشه و ظرفامون رو نبریم لب حوض واسه مون سرشکستگی یه!.
برو یه سیر گوشت بگیر بیار که یه ابگوشت بار بذارم.یه ساعت دیگه بو غذا بلند میشه روح بچه ها می پره!
بابام بدون اینکه چیزی بگه بلند شد و از خونه رفت بیرون و نیم ساعت بعد با یه بقچه برگشت.بقچه که بهتون می گم دستمال بابام بود.قدیما مردا هر کدوم یه دستمال ابریشمی داشتن که وقتی چیزی می خریدن و می پیچیدن تو اونو می آوردن خونه.
بابک ـ امان از این دستمال ابریشمی که هر چی می کشیم از این وامونده س!
«سه تایی خندیدیم و زری خانم گفت»
خلاصه بابام دستمالش رو واز کرد و از توش یه خرده گوشت و یه خرده چایی و یه کله قند درآورد و گذاشت جلوی ننه و گفت«زن اوستا برسون کن!پول اون یه کف دست زمین که فروختیم تموم شدها!»
ماها تا گوشت رو دیدیم چشمامون برق زد!انگار دنیارو بهمون دادن!شماها نمی فهمین من چی میگم.آدمایی که ماهی یه بار گوشت می آد تو خونه شون مزه ی واقعی آبگوشت رو می فهمن!
خلاصه باباهه اونارو داد به ما و خودش از خونه رفت بیرون..یه ربع نگذشته بو که ماها قندهارو شیکسته بودیم و آبگوشت رو هم بار گذاشته بودیم و دوباره بیکار نشسته بودیم و همدیگرو نگاه میکردیم.
امان از بیکاری!ما چند تا خواهر که تا اون روز جلو بزرگترمون سربالا نمی کردیم تا ظهر که بابام بیاد دوباره پریدیم بجون همدیگه و کتکاری کردیم!
ظهر که بابام برگشت سفره رو انداختیم و حمله کردیم به دیزی آبگوشت و تو یه چشم بهم زدن ته ش رو در آوردیم و ظرفای چرب و کثیف رو چیندیم تو معجومه «مجمعه»و گذاشتیم شون پشت در اتاق که یعنی تو خونه ی مام پخت و پز می شه!
بعدش ننه م یکی یه نصفه چایی واسه ماها ریخت و یه چایی درسته واسه بابام و به ماها یکی یه حبه قند داد که ماهام چایی مون رو اول خوردیم و حبه قند رو گذاشتیم تو جیب مون واسه بعد که مثل آب نبات بمکیم!
گوش کنین ببینین چی دارم بهتون میگم!اونموقع ها یه حبه قند واسه ما حکم شکلات خارجی رو داشت!
خلاصه بعد از چایی ما دخترا ظرفارو ورداشتیم و بردیم لب حوض که بشوریم.بقیه ی همسایه هام یکی یکی با یه معجومه ظرف پیداشون شد.
باهاشون یه سلام و علیک کردیم و نشستیم به ظرف شستن.اونام شروع کردن از ماها زیرپاکشی کردن!شستن ظرفا که تموم شد از سیر تا پیاز زندگی ما رو همه می دونستن!بلند شدیم و برگشتیم تو اتاق و دور تا دور اتاق نشستیم.یه دقیقه بعد بابام با تشر بهمون گفت«چیه زل زدین به من .پاشین برین تو اون اتاق کپه مرگ تونو بذارین»ماهام بلند شدیم و رفتیم تو اون یکی اتاق.
حالا حساب کن چند تا دختر بیکار و پرانرژی تو یه بعدازظهر بدون سرگرمی چیکار باید بکنن؟!
یه نیم ساعتی که گذشت یه دفعه دیدیم که یه ریگ خورد به شیشه ی اتاقمون.همگی پریسدیم پشت پنجره که خواهر بزرگم سرمون داد زد و ساکتمون کرد.یه خردع دور و ورمون رو نگاه کردیم تو حیاط خبری نبود.
همه تو اتاقاشون بودن.دوباره یه سنگ دیگه خورد به شیشه.سرمون رو که بالا کردیم رو پشت بوم اتاقای روبه رو همون پسره رو دیدیم که دراز کشیده و با تیرکمون ریگ پرت میکنه طرف اتاق ما!قند تو دل آبجی م آب کردن!
با دست به پسره اشاره کرد که یعنی چی میگه.پسره با دست بهش اشاره کردکه یعنی بیا رو پشت بوم.
خواهر بزرگم چادرش رو ورداشت و به ما گفت«بچه ها مواظب باشین.اگه بابا بیدار شد و سراغ منو گرفت بگین رفتم مستراح.»
اینو گفت و خواست بره بیرون که چادرش رو گرفتم و گفتم«نرو آبجی.این پسره داره گولت میزنه.»یه نگاه بد به من کرد و گفت«دیگه حالا اندازه تو چسونه عقلمون نمیرسه؟»منو هل داد و رفت.
ـ شاید همون موقع بود که پایه های خونواده مون از همدیگه در رفت!
یه نیم ساعت سه ربعی گذشت.نتونستم خودم رو نگه دارم.چادرم رو سرم کردم و آروم از اتاق اومدم بیرون و رفتم طرف جایی که خواهرم رفته بود.
آروم از پله های تو حیاط رفتم بالا و رسیدم رو پشت بوم.ته پشت بوم یه اتاقکی بود که اون وقتا توش کفتر نگه می داشتن.تا رسیدم بالا پشت بوم پسره رو دیدم که دزدکی از اون تو اومد بیرون.خودمو کشیدم کنار و نگاهش کردم.وقتی از بغل من رد شد یه خنده ای به من کرد و رفت.خودم رو رسوندم به اتاقک.
درو واز کردم و رفتم تو.خیلی تاریک بود.وقتی چشمام به تاریکی عادت کرد یه گوشه خواهرم رو دیدم که نشسته!
سرش رو آروم بلند کرد ویه نگاهی به من کرد و دوباره سرش رو گذاشت رو زانوهاش.
یه روزه خیلی چیزا رو تجربه کرده بود!
«اینجای داستان که رسیدیم زری خانم سکوت کرد و یه سیگار دیگه روشن کرد و دیگه هیچی نگفت.بابک بلند شد و فنجون های خالی رو گذاشت تو سینی و برد تو آشپزخونه و همونجا موند و بیرون نیومد.مونده بودم الان باید چی بگم و چیکار کنم!
زری خانم تو خودش فرو رفته بود و سیگارش رو می کشید.یه نگاهی به ساعت کردم کمی از 2 نصفه شب گذشته بود خواستم یه خرده زری خانم رو دلداری بدم که بابک صدام کرد .بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه»
ـ چیکار داری؟
بابک ـ دارم چایی می آرم.
ـ خب منو چیکار داشتی که صدام کردی؟
بابک ـ من صدات نکردم!
ـ می گم ها.بریم یه خرده با زری خانم حرف بزنیم از فکر و خیال بیاد بیرون.
بابک ـ تو برو منم الان چایی می ریزم و می آم.
«راه افتادم طرف سالن که بابک دوباره صدام کرد.برگشتم و گفتم»
ـ هان؟چی میگی؟
بابک ـ هان و درد بی دوا درمون!
ـ چیکار داری صدام میکنی؟!
بابک ـ من با تو کاری ندارم که صدات کنم!نکنه یه چیزی میخوای بهم بگی خجالت میکشی؟
ـ خیلی لوسی بابک!حالا وقت این شوخی هاس؟
«بابک همونجوری منو نگاه کرد و گفت»
ـ زده به کله ت؟!
ـ چایی رو وردار بیار و یه چیزی بگو که زری خانم بخنده و از فکر بیاد بیرون.
بابک ـ مگه من دلقکم؟ولش کن بیچاره رو!داره صحنه به این خوبی رو نگاه میکنه!بخدا اگه من هنرپیشه بودم کارگردان هر چقدر پول میخواست بهش می دادم که منو یه گوشه ی اون اتاقک کفترا قایم کنه و من تمام اون سکانس داستان رو بصورت زنده و بدون سانسور ببینم!
ـ واقعا بی حیایی!
بابک ـ یه نره غول دیگه رفته با یه دختر ساده ی ننه مرده کارای بدبد کرده من بی حیام؟!
«دوباره راه افتادم طرف سالن که باز شنیدم کسی صدام میکنه!چشمامو بستم و گوش کردم!هنوز صدا تو گوشم بود!»
ـ بابک بجون تو یکی داره منو صدا میکنه!
بابک ـ دارن غیبتت رو می کنن گوش ت زنگ می زنه!کدوم گوش ته؟اگه گوش راستت باشه دارن خوبی ت رو می گن اگه گوش چپت باشه دارن مرده و زنده ت رو می جنبونن!
«دوباره تو سرم صدا کرد!»
ـ بابک بخدا یکی داره منو صدا میکنه!همین جاهام هس!
بابک ـ پسر راستی راستی جنی شدی ها!
«رفتم تو سالن و نشستم روی مبل بابکم دنبالم اومد.»
زری خانم ـ چی شده؟!
بابک ـ میگه یکی داره صدام میکنه!
زری خانم ـ کی صدات میکنه؟!
ـ نمیدونم!!
بابک ـ پاشو برو بگیر بخواب.خسته شدی این چیزا تو خیالت می آد.
«دوباره چشمامو بستم.این بار صدا رو خیلی واضح شنیدم!یه صدای خیلی قشنگ و لطیف بود!بی اختیار گفتم»
ـ شیرین!!
بابک ـ بر پدر و مادر این شیرین خانم ساسانی صلوات!این زن انگار خواب نداره!هرچند!هزار وچهارصد سال خواب هاشو کرده حالا سرحال و قبراق شده .و نمیذاره ما ساعت 2 بعد از نصفه شب یه چرت بخوابیم!
«پریدم پشت پنجره.یه دختر بلند قد رو دیدم که تکیه ش رو داده به یه درخت و سرش رو گرفته بالا و داره به پنجره ما نگاه میکنه!»
«تا منو دید برام آروم دست تکون داد!»
ـ دیدین گفتم خودشه!دیدین بالاخره اومد!بیا بابک خان!بیا نگاه کن!!
بابک ـ یا امام زمون!حالا باچی اومده؟!لخته یا کفن تن شه؟!
اِاِاِ...!راست میگه بخدا!یه دختره این پائین واستاده!نرو آرمین صبر کن !!بسم الله بسم الله!نکنه جنی چیزی باشه!صبر کن پسر!
«منتظر آسانسور نشدم پله هارو چهار پنج تا یکی کردم و مثل برق چند تا طبقه رو رفتم پائین و در ساختمون رو واز کردم و رفتم بیرون»
تو این چند ثانیه فقط از این می ترسیدم که نکنه تا می رسم پائین مثل این فیلمای تخیلی اون رفته باشه!هرچند که بابکم اون رو دیده بود!خودش گفت یه دختره اونجا واستاده!
اما تا رسیدم بیرون دیدم همونطور تکیه ش رو به درخت داده و واستاده و داره منو نگاه میکنه و یه لبخند قشنگ رو لب شه!
پاهام سست شد!انگار اختیار پاهام رو نداشتم!فقط نگاهش میکردم.همون موهای بلند و تاب دار که تا کمرش می رسید!همون صورت قشنگ که مثل ماه بود!همون قد بلند و اندام خوش ترکیب!
بابک ـ پس چرا معطلی؟!
ـ تو اومدی پائین چیکار؟!
بابک ـ اومدم یه فاتحه براش بخونم و برم!
ـ بابک بخدا قسم اگه چیزی بگی که ناراحت بشه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!دارم بهت جدی میگم!
بابک ـ حالا از کجا معلوم که خودشه؟شاید از این دخترای آخر شبه که...
ـ بابک دیگه حرف نزن!بسه دیگه!
«اینو گفتم و آروم از خیابون رد شدم و رفتم طرفش.وقتی نزدیکش رسیدم.هنوز داشت بهم لبخند می زد.یه خرده ی دیگه م واستادم و نگاهش کردم.دلم نمی اومد چشم ازش وردارم.سرش رو به یه طرف دیگه کج کرد و دوباره بهم خندید .موهای قشنگش از یه طرف ریخت یه طرف دیگه ی سرش.آروم بهش گفتم»
ـ تو شیرینی مگه نه؟
«سرش رو خیلی قشنگ برام تکون داد»
ـ پس تو کی هستی؟چرا میخوای اذیتم کنی؟
ـ من ترو اذیت نمی کنم.
ـ پس بگو که شیرینی.
ـ من شیرین نیستم.ولی برای تو چه فرقی میکنه؟مهم اینه که من اینجام.
«بهش خندیدم»
ـ دیگه یه دفعه مثل توی خوابهام،نمی ذاری بری و من تنها بشم.
ـ نمی دونم.
ـ اگه میخوای بری همین الان برو.
ـ تو می ذاری برم؟
ـ نه.
«دوباره خندید»
ـ چه جوری اومدی اینجا؟
ـ تو صدام کردی!
«بهش خندیدم»
ـ تو خیلی قشنگی شیرین.
ـ ولی من شیرین نیستم.حالا بیااینجا بشین می خوام درست نگاهت کنم.
ـ اینجا رو چمنا؟!
ـ اره بیا.
ـ تازه میخوای نگاهم کنی؟!مگه این چند دفعه منو ندیدی؟
ـ من دفعه دومه که ترو می بینم.
«دوتایی کنار درخت روی چمن نشستیم.»
ـ خیلی غصه خوردم تااومدی.هیچکس حرفامو باور نمیکرد.
ـ تو کجا منو دیدی؟
ـ تو خوابم!
«فقط نگاهم کرد وبعد گفت»
ـ می دونم که دروغ نمیگی.اینو از چشمات میخونم.تمام وجودم باورت میکنه اما برام خیلی عجیبه.
ـ شیرین تو که اینجایی یعنی حالا که از خوابم اومدی بیرون هنوزم مثل قدیمی؟
ـ من نمی فهمم تو چی میگی!
ـ یعنی میخوام بگم تو همونطور که تو خواب بودی هستی؟
ـ من یه خواب یا یه رویا نیستم!بیا دستمو بگیر!ببین من وجود دارم!
ـ من می دونم تووجود داری!اینا باور نمیکردن!
ـ من تو خواب تو چه جوری بودم؟
«سرم رو انداختم پائین و هیچی نگفتم»
ـ من تو خوابهات دختر بدی بودم؟
ـ نه نه!اصلا!
ـ پس بهم بگو.تو خوابت من چی بودم که ناراحتت کرده؟!
«نگاهش کردم و چیزی نگفتم»
ـ بهم بگو.میخوام بدونم.
«آروم بهش گفتم»
ـ تو توی خوابم که بودی،شوهر داشتی.
«نگاهم کرد و خندید و گفت»
ـ اما من تو بیداری شوهر ندارم.
«تا اینو گفت بغضم ترکید .سرمو گذاشتم رو زانوهام که گریه مو نبینه.»
ـ چرا گریه میکنی؟!
ـ اگه تو بیداری م می فهمیدم که تو شوهر داری دیگه برام زنده بودن فایده نداشت.
«سرمو از روی زانوهام بلند کردم و تو چشمام نگاه کرد و کمی بعد در حالیکه با دستاش اشکهامو پاک میکرد گفت»
ـ هیچ حقیقتی رو مثل این اشک ها حقیقی ندیدم!
ـ خیلی دوستت دارم شیرین.باور کن.
ـ باور کردم که اومدم اینجا!هیچ عشقی رو مثل عشق تو درک نکردم.اما من شیرین تو نیستم.
ـ دیگه برام فرقی نمیکنه .تو هرکی باشی دوستت دارم.
«بهم خندید و دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت»
ـ حالا برو .بازم می آم پیش ت.
ـ من نمی ذارم تو بری!هرجا بری باهات می آم!
ـ آخه من هنوز هیچی نمی دونم!تو هم نمی دونی!
ـ چرا من می دونم.
ـ تو از من چی می دونی؟!تو حتی اسم منونمی دونی!منم اسم ترو نمی دونم!
ـ میخوای بری؟
ـ باید برم!
ـ پس منم باهات می آم.
ـ کجا می آی؟اونجایی که من می رم جای تو نیست.
ـ هرجا تو هستی جای منم همون جاس!
«رفت و دوباره به درخت تکیه داد و چشماشو بست»
ـ منو دوست نداری؟
ـ نمی دونم.
ـ پس برو.دنبالت نمی آم.نمیخوام ناراحت بشی.فقط دعا میکنم که توام یه روز عاشق من بشی و برگردی پیشم.حالا هر چقدر که طول بکشه.منتظرت می مونم .برو شیرین.
«اومد جلوم،بقدری قشنگ بود که زبونم بند اومد.»
ـ ببین چی کار میخوای برات بکنم؟هرچی میخوای بهم بگو.
ـ فقط ترو میخوام.
ـ من نمی تونم!کاش می فهمیدی!
ـ عاشق نیستی!برو شیرین.
«تو زانوهام لرزید.بابک اومد و بازوم رو محکم گرفت.برگشتم نگاهش کردم.نگاهش محکم تو چشمام قفل شد.»
بابک ـ برید شیرین خانم یا هرچی که اسمتون هس.
ـ شما کی هستین؟
ـ من پسرخاله ی آرمینم.
ـ آرمین!حالا اسمتو می دونم.اسمتم مثل خودت مردونه و قشنگه.
بابک ـ چرااومدین اینجا؟چه جوری اینجارو پیدا کردین؟!اصلا برای چی اومدین؟شما کی هستین؟!
ـ اومدم دنبال آرمین.
بابک ـ برای چی؟!
ـ چون تمام وجودم منو بطرفش می کشید!
بابک ـ پس دوستش دارین!
ـ ببرینش خونه.مواظبش باشین.
«بعد دست شو کشید رو صورت من و گفت»
ـ هنوزم این اشکها حقیقت رو بهم میگه!
«بعد رفت .سوار ماشینش شد ور فت و من نگاهش کردم»
بابک ـ بسه دیگه!عین این بچه های ننه مرده داری زرزر گریه میکنی!خجالت بکش نره خر!بیا بریم تو.
زری خانم ـ سربه سرش نذار بابک.من حال اونو می فهمم.
«بعد دوتایی دستامو گرفتن و بردنم تو خونه.وقتی رسیدیم بالا همگی بدون حرف نشستیم.یه خرده بعد بابک گفت»
ـ ایم چه جوری میشه؟!این کی بود؟!چطور اومد اینجا؟!اینا همه ش خواب این آرمینه که اومده تو زندگی ما یا ما رفتیم تو خواب این؟
زری خانم ـ منم سر در نمی آرم!تو زندگیم همه جور چیزی دیده بودم الا این یکی!
بابک ـ نکنه دعایی شدیم؟!بلندشم یه چایی دم کنم بخوریم شاید بفهمیم تو این خر تو خری چی به چیه!
زری خانم ـ کار از چایی و این حرفا گذشته!اون بطری که تو جیب من بود کجاس؟
ـ شما هیچکدوم حرفای منو باور نمی کردین.حالا دیدین؟!
بابک ـ شلوغش نکن.توام اگه من می اومدم بهت می گفتم یه دختر خوشگل مال هزار و خرده ای سال پیش اومده تو خواب منو بعدش ساعت 2 بعدازنصفه شب از تو خوابم یه کله می اومد جلو در خونه م باور نمی کردی!
زری خانم ـ راست میگه بابک.منم که تا به این سن و سال هزار تا چیز عجیب و غریب با این چشمام دیدم باور نمی کنم!
بابک ـ می دونین باید قدم به قدم و گام به گام بریم جلو.باید تمام مسئله رو دوباره با دقت بررسی کنیم به نظر من برای اینکه همگی فکرمون وازشه.بهتره بلند شیم بریم یکی یه تنقیه ی گل گاوزبون بکنیم تا سردلمون سبک بشه بعد با فکر باز بشینیم با همدیگه حرف بزنیم!
زری خانم ـ خاک تو گورت نکنن!همون بری چایی دم کنی بهتره.
«بابک رفت چایی دم کرد و اومد و گفت»
ـ بیا آرمین اینجا بشین ببینم.تو خواب از تو چی میخواست؟
«رفتم رو یه مبل نشستم.»
ـ چیزی نمی خواست.گفت کمکم کن.می گفت باید رهاش کنم!
بابک ـ آخه نگفت چه جوری؟نگفت از چی باید رهاش کنی؟
زری خانم ـ نگفت چیکار کنی کجا بری؟
ـ نه هیچی نگفت.
بابک ـ دیدین من گفتم یه خیرو خیراتی براش بکنیم!نکردیم،خودش راه افتاده اومد اینجا!خدا به داد برسه اگه قرار بشه تمام اموات خودشون راه بیفتن و بیان دنبال خیراتی!میشه سلف سیروس!شهر و مرده ور می داره!
زری خانم ـ پسر بذار ببینم چیکار باید بکنیم.قدر مسلم این دخترک روح و مرده و جن نبوده.خودشم گفت که من اون شیرین نیستم.
بابک ـ زری خانم شما بلدین حلوا درست کنین؟بدبختی اینه که اینجاها آرد سنگک ندارن که یه حلوا درست کنیم!هرچی از خاصیت این حلوا براتون بگم کم گفتم!باور کنین تا بوش بلند میشه هرکدوم از این اموات یه بومی کشن و سهم خودشون رو می گیرن و می رن!
ـ بابک دست از شوخی ور نمی داری؟!
بابک ـ آخه بابا چیکار کنم؟!یه سازمانی ،نهادی،ارگانی چیزیم نیس که در رابطه با این ارواح سرگردان باشه تا یه زنگ بهشون بزنیم و بیان این روح ها رو که اینجا تجمع کردن متفرق کنن!
زری خانم ـ پسر بلندشو برو چند تا چایی بیار بخوریم.انقدر حرف نزن.
بابک ـ چایی دم نکشیده.
زری خانم ـ چرا دم کشیده تو برو حتما دم کشیده.
بابک ـ راستش من جرات نمیکنم از پیش شماها پام رو اونورتر بذارم!می ترسم برم تو آشپزخونه و روح خشایار شاه بیاد و یقه مو بگیره!می گم ها خوبه منم از امشب که میخوابم هی به سوفیالورن فکر کنم شاید شب خوابش رو ببینم و صبح خودش بیاد در خونه مون!اون تازه زودتر می آد حداقل هم عصر خودمونه و زبون همدیگرو بهتر می فهمیم!
زری خانم ـ بابا این دخترک که روح نیس!این ماهی یه بار می اومد کاباره ی من!
بابک ـ عجب روح ددری ایه ها!نفهمیدین بیشتر به کدوم خواننده علاقه داشت؟اینطوری شاید بتونیم روحیه ش رو بهتر درک کنیم!
ـ زری خانم وقتی می اومد کاباره ی شما چیکار میکرد؟
زری خانم ـ هیچی یه میز می گرفت و تنهایی می شست و شامش رو میخورد و چند تا آهنگ گو میکرد و می رفت.بیشترمیزی رو انتخاب میکرد که جای تاریک باشه.
بابک ت خب از همینا میشه خیلی چیزا فهمید!
ـ چی میشه فهمید؟
بابک ـ اولا که چون همیشه تنها می اومده میشه گفت که چون حتما اخلاقش خوب نیس بین اموات دوست و آشنا نداره!دوم چون شام میخورده این روحی یه که خودش می آد دنبال خیر و خیرات!سوم چون تو تاریکی می شسته احتمالا در زمان حیات چشماش ناراحتی داشته وبه چشم پزشک مراجعه نکرده و حالا در آخرت دچار شب کوری مزمن شده!ببین اگه با اطلاعات و علمی و بدون در نظر گرفتن خرافات پیش بریم می تونیم به نتایج جالب توجهی دست پیدا کنیم!
ـ ببین زری خانم!همیشه کارش همینه.همه چیز و به شوخی می گیره!
بابک ـ یعنی چی؟!من دارم علمی با مسئله برخورد میکنم.دارم ردپای این میت رو خونه به خونه تعقیب میکنم!در ضمن این روح چون فقط ماهی یه بار به تعطیلات می اومده پس معلوم میشه که شب جمعه ها مرخصی نداره و آزاد نیس!نکته ی مهم دیگه م اینه که این روح که الهی ناز بشه یک روح خوش ذوق و قرطی یه!
همین مشخصات رو کافیه بدین به مامورای قبرستون تا اسم و فامیل و آدرس اون دنیاشو از تو کامپیوتر واسه مون در بیارن!
زری خانم ـ به نظر من ما داریم وقت مون رو تلف می کنیم تا این دختر خودش نیاد و باهاش صحبت نکنیم هیچی دستگیرمون نمیشه.
بابک ـ یه کار دیگه م میشه کرد!
«نگاهش کردم»
بابک ـ امشب که خوابیدی با اون تیکه چرمه یه تلفن بزن به شیرین و ازش بپرس که این روح خوشگله که اومده این دنیارو تو فرستادی یا نه!شماره شیرین رو یادداشت کن.
سه صفر بی نهایت ،ابدیت،داخلی برزخ ـ بهشت....اگه اونجا نبود زنگ بزن به موبایل خسروپرویز واسه شیرین پیغام بذار!چطوره؟

Queen
10/07/2011, 16:29
فصل 12

اون شب بعد از این حرفا سه تایی رفتیم که بخوابیم من اون تیکه چرمو با خودم بردم اما انگار دیگه اثری نداشت.خوابم برد اما شیرین بخوابم نیومد.
ساعت حدود یازده بود که با صدای زنگ در از خواب بلند شدیم.رویا بود با یه سبد که توش دو تا قابلمه بود اومد بالا.بابک در رو واز کرد»
رویا ـ سلام.
بابک ـ سلام .بفرمائین تو.
«بعد یه خمیازه کشید و گفت»
ـ اینا چیه؟
رویا ـ انگار یه خرده زود اومدم؟خواب بودین؟
بابک ـ هیچ مهم نیس.تو این خونه دیگه زمان معنی نداره!اینجا شده پل ارتباطی بین این دنیا و اون دنیا!اینا چیه آوردی؟
«رویا که مات داشت بابک رو که هنوز خواب آلود بود و خمیازه میکشید نگاه میکرد گفت»
ـ یه کمی برنج و خورشت قیمه س.گفتم امروز ناهار رو من درست کنم.
بابک ـ هیس!!داد نزن!اگه اموات بفهمن قیمه پلو نذری آوردی،یه دقیقه طول نمیکشه که این خونه رو مرده ور میداره!زود ببر بذار تو یخچال تا بوش بلند نشده!تو راه که می اومدی مرده که ندیدی؟
رویا ـ چی ندیدم؟!
بابک ـ حالا فعلابیا تو.
«رویا مات اومد توخونه و بابک قابلمه ها رو گذاشت تو یخچال.زری خانمم بیدار شد و تا دست و صورتش رو بشوره.بابک جریان دیشب رو برای اونا تعریف کرد و بعد زری خانم اومد و بقیه ی جریان رو تعریف کرد و بابک رفت یه دوش گرفت و اومد و همگی منتظر نشستن تا من ازخواب بیدار شم.
منم بیدار بودم اما حوصله ی اینکه ازجام بلند شم نداشتم»
زری خانم ـ بابک برو بیدارش کن ببینم دوباره خواب شیرین رو دیده یانه.
بابک ـ نه نه نه!این همینطوریش صبحا که بیدار میشه گند اخلاق هس چه برسه به اینکه وسط خواب بیدارش کنیم!اونوقت با شیش من عسل م نمیشه خوردش مرتیکه رو!
زری خانم ـ آخه دل تو دلم نیس ببینم چی شد!شیرین به خوابش اومده یا نه.
بابک ـ اگر بخوایم بیدارشه باید هرسه تایی از شیرینی جات صحبت کنیم!یعنی کلماتی بگیم که توش شیرین باشه!رویا تو بگو چایی شیرین،زری خانم شما هی بگین شیرین بیان!منم هی بهتون تعارف میکنم که شیرینی بفرمائین میل کنین!
اینطوری تا اسم شیرین رو بشنفه بیدار میشه!حالا یک دو سه همه،همه با هم !یاالله!
«اینارو که شنیدم خنده م گرفت و ازجا بلند شدم و اومدم بیرون و سلام کردم»
بابک ـ سلام به روی ماهت شیرین عسل من!شیرین کام باشی،شیرینی میخوری؟
برات چایی شیرین آوردم!ناهار شیرین پلو داریم!امروز میخوام برات شیرین زبونی کنم!
ـ گمشو!باز معرکه گرفتی؟
بابک ـ شما فعلا تا صف مستراح ،ببخشید توالت شلوغ نشده برو دست به آب بکن و جیش ت رو بپرون و بیا تا بهت بگم!
ـ بی تربیت!
«با زری خانم و رویا سلام و احوال پرسی کردم و رفتم یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و اومدم بیرون.رویا گیج و مات منو نگاه میکرد.بعد از چند دقیه پرسید»
ـ آرمین اینا که بابک میگه حقیقت داره؟!
ـ رویا باور کن دیگه خودمم نمی دونم چی حقیقت داره و چی نداره!
رویا ـ تومیدونی این مسئله چقدر مهمه؟!در واقع تو خیلی راحت باارواح در دنیای دیگه ارتباط برقرار کردی!
زری خانم ـ بابا من دیشبم گفتم این دخترک نه مرده س نه روح.
بابک ـ نخیر!برگشتیم سرجای اول مون!باز بحث مرده بودن و زنده بودن و روح بودن و روح نبودن این دخترک شروع شد.اصلا می دونین چیه؟این دفعه که اومد من یواشکی یه سوزن میکنم تو تنش!اگه گفت آخ مرتیکه ی حمال چرا همچین میکنی؟!همه می فهمیم که نه روحه و نه مرده.امااگه برگشت و یه نگاه سرد به من کرد و بعدش من شدم خرچوسونه بفهمین که طرف روحه و ازاون دنیا اومده!
«بعد حالت ناراحت بخودش گرفت و گفت»
ـ فقط خواهش ازتون میکنم که یه وقتی منو نفرین کرد و خرچوسونه شدم یه دفعه پاتون رو نذارین رو من و ریقم رو در بیارین!
«همه زدن زیر خنده»
ـ باز شوخی رو شروع کردی بابک؟!
بابک ـ ای بابا!پس ما چطوری بفهمیم طرف زنده س یا روحه؟آهان فهمیدم!مرده های زن نسبت به کفن های جدید و مد روز حساسیت نشون میدن!چطوره بگیم بهش یه کفن مدل جدید دراومده که پیسه!اگه یه دفعه پرسید کدوم فروشگاه می فروشنش بفهمین که طرف مرده س!اگه با تعجب نگاهمون کرد بدونین که زنده س!
«دوباره همه خندیدیم»
ـ بابک میشه فقط ده دقیقه تو ساکت باشی و حرف نزنی؟
زری خانم ـ آرمین حالا بگو ببینم دیشب شیرین بخوابت اومد؟
ـ نه دیشب خوابش رو ندیدم.
بابک ـ خوابت که خوب بود.دیشب دوبار بهت سر زددم راحت خوابیده بودی.
ـ آره خوابم برد اما شیرین بخوابم نیومد.
بابک ـ تف به روت بیاد مرتیکه ی هیز بی وفا!عجب آدم پرویی هستی تو؟!دیشبو یادت رفت؟از سر شب یا میپری دختر مردم رو گاز بگیری!یا با روح یه دخت خوشگل زیر درخت قرار میذاری!اونوقت توقع داری شیرین هیچی بهت نگه و باهات قهر نکنه؟!اگه من جای شیرین بودم نگاه تو روت نمیکردم!
«تا اینو گفت زنگ در رو زدن .بابک از ترس یه متر پرید اون ورً!»
بابک ـ اِه...!چه زنگ بد صدایی یه!ترسیدم ها!
«بعد آیفون رو روداشت و جواب داد که یه دفعه دیدیم به تته پته افتاد و رنگش پرید!»
بابک ـسلام خانم!خدا بیامرزدتون!خاک بارتون خبر نبره!بله بله آرمین خبر مرگش اینجاس!خواهش میکنم بفرمائین بالا!اصلاشما جرا زنگ زدین؟خب از پنجره یا ازتوی دیوار تشریف می آوردین تو خونه!بخدا درخونه ی مابه روی تمام ارواح وازه!
«همگی مات بهش نگاه میکردیم که در رو وا کرد و آیفون رو گذاشت سرجاش و به من گفت»
ـ خدا مرگت بده آرمین که همه کارات غیر آدمیزاده!
ـ کی بود؟!
بابک ـ بیچاره شدیم!دیگه مرده ها راه خونه مون رو یاد گرفتن!بلندشو بدبخت یه فکری بکن!شیرینه!داره می آد بالا!
«تا اینو گفت پریدم طرف در!در و واز کردم و رفتم بیرون.حالا نمی دونستم که با پله می اد بالا یا با آسانسور.برگشتم دیدم که رویا و زری خانم و بابک مات و گیج دارن منو نگاه میکنن.»
بابک ـرویاجون .تو که احضار روح میکنی بگو ببینم این موقع ها چه دعایی باید خوند که روحه از آدم خوشش بیاد و کاری به کارمون نداشته باشه؟!
«رویا که حسابی جا خورده بود گفت»
ـ بخدا من هیچی بلد نیستم!
بابک ـ پس این همه وقت اون زن پیره که شاگرد اول تون بود چی بهتون یاد داده؟!
«بعد آسانسور تو طبقه ی ما واستاد و درش وا شد و شیرین من از توش اومد بیرون!»
«فقط واستاده بودم و نگاهش میکردم .یه شلوار جین پوشیده بود و یه پیرهنم تنش بود که انداخته بود رو شلوارش و یه کمربند قشنگم بسته بود دورش.موهای قشنگش رو هم بافته بود و انداخته بود پشتش که تا تو کمرش می رسدی آروم اومد جلومو بهم خندید و دستش رو کشید به صورتم و گفت»
ـ دیدی زود اومدم؟
نمیخوای دعوتم کنی تو خونه؟
«تا اینو گفت یه دفعه بابک اومد جلو و گفت».
ـ بفرمائین تو خواهش میکنم.فاتحه!
«همه زدیم زیر خنده که شیرین گفت»
« این دوستت پای آیفون چی می گفت خدا بیامرزدتون و خاک براتون خبر نبره؟!
بابک ـ غلط کردم اگه چیز بدی گفتم!شما عصبانی نشین ترو خدا!باور کنین از همون روزی که شما از اون دنیا با آرمین تماس گرفتین دورادور خدمت تون ارادت داشتم!به به چه جلالی؟!چه ابهتی؟!چه متانتی؟!واقعا برازنده ی شماس که ملکه باشین!اصلا من یکی از ارادتمندان جناب خسروپرویزم!چطوره حالشون؟سلامتن که انشاالله؟سلام منو خیلی خیلی خدمت شون برسونین.بهشون بفرمائین من هر جا نشستم گفتم که واقعا شیرین خانم باید زن خسروپرویز خان می شدن نه زن اون مرتیکه ی گردن کلفت فرهاد!بفرمائین تو ترو خدا،دم در که بده!آرمین بپر یه طاق شال بیار بندازیم جلوشون!
«شیرین می خندید و یه لحظه به بابک و یه لحظه به من نگاه میکرد بعد رفتیم تو خونه.»
بابک ـ خواهش میکنم بفرمائین اینجا رو به قبله بشینین بهتره!ببخشید ترو خدا تو خونه خرما و حلوا خیراتی نداریم بیارم خدمتتون،اما یه قیمه پلوی نذری خیلی عالی داریم الان یه بشقاب میکشم می آرم یه قاشق بذارین دهنتون!بفرمائین ترو خدا،غریبی نکنین،روح تون شاد!
«شیرین که همه ش میخندید منو نگاه کرد و گفت»
ـ این دوستت چی میگه؟!
ـ بیا بشین.کم کم به چرت وپرتای این عادت میکنی.
«شیرین رفت رو یه مبل نشست و به ماها نگاه کرد.من و بابک یه طرفش واستاده بودیم و نگاهش میکردیم و زری خانم و رویام یه طرف واستاده بودن و نگاهش میکردن.شیرین با خنده گفت»
ـ شماها نمی خواهین بشینین؟
زری خانم ـ یا رب تو جمال آن مه مهر انگیز آراسته ای به سنبل و عنبر و بیز
پس حکم چنان کنی که در وی ننگر این حکم چنان است که کج دار و مریز
قربون قدرت خدا برم با این خلقتش!چی آفریده ؟!
«شیرین خندید و گفت»
ـ من شمارو دورا دور می شناسم.تا حالا چندین بار اومدم کاباره تون.
رویا ـ باید منم صادقانه اعتراف کنم اگرچه خودم زن هستم اما عاشق چهره ی شما شدم شیرین خانم!واقعا که زیبائید!
«دوباره شیرین خندید و گفت»
ـ شمام که به من می گین شیرین!درهر صورت ازتعریف هاتون خیلی خیلی ممنونم.اما اون طوری ها که شما می گین نیستم.
بابک ـ رویا جون بپر یه قهوه درست کن بیار.
«شیرین که دید رویا داره میره طرف آشپزخونه گفت»
ـ اگه برای من میخواهین قهوه درست کنین باید بگم من صبح ها قهوه نمیخورم خیلی ممنون.
بابک ـ ببخشید پس خودتون بفرمائین صبحا چی میل دارین بخورین.یغنی ما درست طبع ارواح دست مون نیس.فقط همین می دونیم که تو این مراسم ختم و شب هفت و سرخاک قهوه میدن و خرما و حلوا و این جور چیزا!
«شیرین دوباره خندید و گفت»
ـ ببینم شما برای مرده ها فقط همین چیزا رو خیرات می کنین؟
بابک ـ ما گه میخوریم فقط همینارو خیرات کنیم!جون ماس و جون مرده ها مون!تمام هست و نیست مون رو واسه شون خیرات میکنیم!باور کنین به جون این آرمین من شب جمعه یه وانت بار می زنم می رم سر همین قبرستون که وسط شهره،جونم براتون بگه که از نوشابه ی قوطی گرفته تا سان کوئیک و آب آناناس و شیر موز،از ساندویچ ژامبون گرفته تا استیک و رست بیف،از سوپ قورباغه گرفته تا صدف آب پز؛هرچی که فکرشو بکنین خیرات می کنم!حتما تا حالا از این چیزا که خیرات کردم یه بشقابم به روح مبارک شما رسیده!فقط خواهش میکنم که تو اون دنیا این کارای منو یه گوشه ی کاغذ منظوربفرمائین که فراموش نشه.
ـ بابک میشه خواهش کنم یه دقیقه فقط یه دقیقه اجازه بدی منم با شیرین حرف بزنم؟
بابک ـ تو که حرف نمی زنی!همه ش ایشون رو نگاه میکنی!حداقل تو دلت یه فاتحه بخون شاید روح ایشون از ما شاد بشه!
«همه زدیم زیر خنده که شیرین گفت»
ـ مگه من مرده م که برام فاتحه بخونه؟!
«بابک آروم یه قدم اومد جلو و روی یه مبل کنار شیرین نشست و با لبخند گفت».
ـ ببخشید شیرین خانم،شما دور از جونتون هنوز فوت نکردین؟
«شیرین فقط میخندید»
بابک ـ هزار ماشالاتون باشه،چه عمر طولانی ای ازخدا گرفتین!
ـ من فقط بیست و پنج ساله مه!
بابک ـ ببخشید اون دنیا.جمع و تفریق آموزش نمیدن!یعنی میخوام بگم هزار و چهارصدسال دیگه ش هیچی حساب نیس؟!
ـ زری خانم ترو خدا بیاین یه دقیقه این بابک رو ساکت کنین!
«شیرین خندید و گفت»
ـ من سردرنمی آرم شماها چی می گین!بخدا من شیرین نیستم!اصلا نمی دونم شیرین کی هست!
بابک ـ شیرین زن خسروپرویزخان شوهر شماس دیگه!
«زری خانم و رویام اومدن رو مبل نشستن و زری خانم گفت»
ـ عزیزم خودت بگو کی هستی.
«شیرین نگاه مهربونی به من کرد و گفت»
ـ اول باید آرمین بگه که منو کجا دیده و می شناسه و چرا بهم شیرین میگه.
زری خانم ـ رویا جون تو برو یه سینی چایی بیار تا ماها جریان شیری و این خوابهای آرمین رو برای این دختر خوشگل تعریف کنیم.
«تارویا رفت و با یه سینی چایی برگشت.من و بابک و زری خانم همه چیزو برای شیرین تعریف کردیم.حسابی رفته بود تو فکر طوری که متوجه نشد که بهش چایی تعارف میکنه.کمی که گذشت از من پرسید»
ـ اون زنی که تو خواب می دیدی درست شبیه من بود؟!
«سرم رو بهش تکون دادم»
ـ از تو چی میخواست؟
ـ میخواست که بهش کمک کنم.
ـ چه کمکی؟
ـ می گفت بایدنجاتش بدم،رهاش کنم.
ـ اون وقت اون خانم گفت که شیرین همسر خسرو پرویزه؟!.
ـ آره خودش گفت.
«شیرین سخت تو فکر رفته بود»
زری خانم ـ حالا تو بگو عزیزم که کی هستی اسمت چیه؟
«شیرین سرش رو بلند کرد و درحالیکه آروم آروم چایی رو میخورد گفت»
ـ من مرادم!
بابک ـ مرادخان سلام عرض کردم!ببخشین!شما مردین یا زن؟!
«شیرین کمی مکث کرد و گفت»
ـ عده ی خیلی زیادی مرید و پیرو من هستن.
«همه فقط نگاهش میکردیم .یه دقیقه بعد بابک با تعجب گفت»
ـ یعنی شما پیغمبرین؟!
ـ نه.من یک شفا دهنده هستم.
بابک ـ دکترین؟!
ـ شفادهنده م.
بابک ـ شفادهنده که خداس!
ـ خداوند به کسانی قدرت هایی رو میده که اونا می تون مردم رو شفا بدن.
رویا ـ وشما یکی از همون آدمها هستین؟!
ـ درسته.
بابک ـ ای خدا عوض تون بدن،این قولنج من چن وقته...
ـ بابک حرف نزن ببینم!
«بعد به شیرین گفتم»
ـ یعنی تو مردم رو شفا میدی و اونام به تو ایمان می آرن؟
ـ تقریبا یه همچین چیزی.
ـ یعنی تو یه همچین قدرتی داری؟!
ـ وقدرتهای دیگه.
ـ دیگه چه قدرتی داری؟!
ـ همینکه تونستم ترو پیدا کنم!
ـ چه جوری اینکارو کردی؟!
ـ تو صدام کردی.با قلبت،با ذهنت.
ـ یعنی فقط به همین خاطر اومدی پیش من؟
ـ نه ،تنها این نبود.
بابک ـ آخ آخ!الان دعواشون میشه!آرمین جون ترو خدا اوقات تلخی نکن.بذار حداقل حالا که یه دکتر مجانی گیرمون اومده ازمون ناراحت نشه قهر کنه و بذاره بره!
ـ این مریدها برای تو چیکارا میکنن؟
«شیرین سکوت کرد.یه نگاهی به من کرد و گفت»
ـ هرکاری که من ازشون بخوام.
ـ تو چیکارا ازشون میخوای؟
ـ آرمین همه چیز و که نمیشه راحت و بدون آگاهی قبلی فهمید.
زری خانم ـ راست میگه .بهتره آروم آروم بریم جلو.
بابک ـ ببخشین،تو این مرام جدید،زن و مرد با هم قاطی ن؟یعنی هم دختر هس و هم پسر؟
ـ اره.
بابک ـ کدوما تعدادشون بیشتره؟
ـ هم زن هست هم مرد.البته دختر پسرهای جوون توشون زیادتره.
بابک ـ الهی من قربون این دین جدید بشم!من چی باید بگم که به این مذهب حقه مشرف بشم!ببخشین شما کتاب آسمانی دارین یا خودتون جزوه میگین؟!
«شیرین که غش کرده بود از خنده گفت»
ـ هیچکدوم.
بابک ـ به به !چه آئین برحقی!ایشاالله هرچه زودتر این مذهب تو تمام دنیا گسترده بشه و تمام جهان رو در برگیره!ببینم تو این دین جدید سخت گیری که نمی کنین!یعنی اگه پسرا با دخترا یه خرده اندازه یه نوک سوزن گز برن پاشون که گناه نمی نویسن!
«همه زدیم زیر خنده .کمی که گذشت ازش پرسیدم»
ـ همه اینا که گفتی جدی بود؟!
ـ آره ارمین.
ـ تو که خود رو پیغمبر نمی دونی؟!
ـ نه من یک شفادهنده م.
زری خانم ـ عزیزم تو هنوز اسمت رو به ما نگفتی!
«برگشت نگاهی به من کرد و بعد با یه لبخند قشنگ گفت»
ـ اگه اسمم چیز دیگه ای غیر از شیرین باشه تو ناراحت می شی آرمین؟
بابک ـ ارمین غلط میکنه ناراحت بشه!به این چه مربوطه؟!مگه این مامور اداره ی ثبت احواله که ناراحت بشه!
ـ برای من هیچ فرقی نداره.
«دوباره تو چشمام نگاه کرد و گفت»
ـ بهار.اسمم بهاره.
زری خانم ـ اسمش م مثل خوش قشنگه.بهار!
ـ بهارم مثل شیرین قشنگه.
بهار ـ اینو از ته دلت گفتی آرمین؟
ـ آره از ته دلم گفتم.
زری خانم ـ بهارجون ناهار که نخوردی؟
بهار ـ نه ولی باید برم،دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم.
بابک ـ مگه من میذارم شما ناهار نخورده از اینجا برین!حالا بفرمائین واسه ناهار چی میل دارین؟ترو خدا تعارف نکنین همه چی هس!حالا هرچی هوس کردین بگین واسه تون بخونیم که به روح تون برسه!بایه فاتحه ناهارتون رو شروع کنیم خوبه؟
ـ لال بشی بابک.
«بهار شروع کرد به خندیدن»
زری خانم ـ امروز رویاجون خجالت مون داده و برامون قیمه پلو درست کرده و آورده.قیمه که دوست داری؟
بهار ـ من عاشق غذاهای ایرونیم.راستش الان چندساله که غذای ایرانی نخوردم.
رویا ـ مگه کسی نیس که برات درست کنه؟
بهارـ نه.من با هیچ ایرانی ارتباط ندارم.یعنی در واقع شاید بشه گفت من اصلا با کسی ارتباط ندارم.بعد از سالها شما اولین کسانی هستیم که من باهاشون دوست شدم و اومدم خونه شون!
«بعد برگشت منو نگاه کرد و گفت»
ـ من خیلی تنهام.
رویا ـ پس اون همه مریدتون چی؟
بهار ـ اونا من رو نمی بینن!
بابک ـ یعنی شما از نظرا غایب شدین؟
بهار ـ نه اجازه ی دیدن منوندارن.
زری خانم ـ فعلا بریم ناهار بخوریم که گرسنه مونه،بعد باید همه چیزو ا اول برامون بگی.
«همگی شروع کردیم به چیدن سفره و رویا و زری خانمم غذا رو گرم کردن وبعد آوردن سرمیز و شروع کردیم به خوردن.بهار اولین قاشق رو که خورد گفت»
ـ به به!واقعا عالی ی رویا!خودت تمام کارهاشو کردی؟
رویا ـ آره نوش جونت.
بهار ـ باید به منم یاد بدی.
بابک ـ این رویا خانم ما از هر پنجه ش یه هنرمیباره.
ـ چه عجب؟!بالاخره تو از یه چیزی تعریف کردی.
بابک ـ من اگه از رویا تعریف نمیکنم به خاطر اینه که احتیاج به تعریف نداره.هم خانمه،هم خوشگله.حالا باید دید که با معرفتم هس یا نه.
«رویا یه نگاهی به بابک کرد و چیزی نگفت و مشغول خوردن غذا شد .بابک همونطور که داشتیم غذا میخوردیم حرف می زد.»
ـ برای ادمیزاد تو زندگی هیچی مثل رفیق باوفا ارزش نداره.رفیقی که پشت آدم باشه.آدمو ول نکنه و بذاره بره.اگه یه همچین کسی پیدا بشه باید براش جون داد.
ـ اگه داری از رویا خواستگاری میکنی مثل آدم بگو ماهام بفهمیم.
بابک ـ ببخشین بهارخانم،اون ماشین بنزی رو که دیشب سوار بودین مال خودتونه..
بهار ـ اره برام خریدن.
بابک ـ فرهاد که براتون نخریده،اون بیچاره آه نداره با ناله سودا کنه.حتما خسروپرویزخان پول شو داده.چه پسر با معرفتی یه این خسروپرویز!البته ببخشین ها،چون پول این ماشین از مالیات ما ایرانی ها پرداخت شده،در واقع می شه گفت یه سرمایه ی ملی یه!
یعنی ماها توش سهم داریم.حالا اگه ناراحت نمی شین عصری سوئیچش رو بدین ماهام اندازه ی حق مون یه دوری باهاش تو خیابونا بزنیم و جلو مردم پز بدیم.
ـ بابک میشه فقط ناهار تو بخوری و حرف نزنی؟
بابک ـ یعنی چی؟!خسروپرویز این پولها رو از سر قبر پدرش که نیاورده!بدبخت این ولخرجیا رو از جیب من و تو میکنه!واسه اینکه خودشو جلو این کشورای دیگه عزیز کنه از درامد ملی به اون کشور وام میده.به اون یکی گندم مجانی میده،به اون یکی برنج مجانی میده!حالا ملت بدبخت خودمون یه مثقال برنج گیرشون نمی آدها!الان میدونی قیمت این ماشین که انداخته زیر پای شیرین خانم چنده؟!
ببخشین بهار خانم،فکر نکنین ما بخیلیم ها!همون که هفته ای یه بار ماهارو سوار کنین ببرین سرپل تجریش یه خرده هوا بخوریم ما راضی ایم.
ـ بهار،جوابش رو نده.اگه جوابش رو بدی تا شب برات حرف میزنه!
بهار ـ خیلی پسربانمکی یه.خیلی هم شجاع!
بابک ـ الهی تو اون دنیا یه جفت بال فابریک مثل این فرشته های تو فیلم والت دیسنی بهتون بدن که ماشاله چقدر شیرین زبونین شما!
ـ حالا که ازش تعریف کردی دیگه باهات خوب شد.
بهار ـ نه جدا میگم.دیشب که بابک بخاطر تو بادی گارد منو هل داد کار بسیار خطرناکی کرد!اون مسلح بود.ممکن بود به طرفش تیراندازی کنه!
«همگی ساکت شدیم.کمی بعد من گفتم»
ـ تو محافظ مسلح داری؟!
«سرش رو انداخت پائین و هیچی نگفت»
زری خانم ـ غذاتون سرد میشه و از دهن می افته.
«دوباره شروع کردیم به غذا خوردن.دیگه تا آخر ناهار کسی چیزی نگفت.غذا که تموم شد زنگ در رو زدن.بابک آیفون رو ورداشت و گفت کیه که یه دفعه رنگش پرید!تا آیفون رو گذاشت سرجایش با حالت گریه گفت»
ـ هر بدی و خوبی از ماها دیدین حلالمون کنین!
ـ کیه؟!
بابک ـ آرمین بجون تو این دفعه دیگه راستی راستی از اون دنیا اومدن سراغ مون!
ـ می گم کیه؟!
بابک ـ آقای عزرائیل تشریف آوردن!
ـ آقای عزرائیل؟!
بابک ـ نه خانم عزرائیل!
رویا ـ عمه خانمه؟!
بابک ـ آفرین!پاسخ شما درسته!شمابرنده ی یک اتومبیل پیکان شدید!اما برای اینکه بتونی در آینده از جایزه ت استفاده کنی بهتره همین الان مثل برق بپری بری یه جا قایم شی!این دفعه این خرس زخمی به هیچکس رحم نمیکنه!
ـ یعنی چی؟!درو وا کن بیان بالا!به کسی چه مربوطه که ما مهمون داریم!
بابک ـ این دفعه چی میخوای جوابشو بدی؟اگه پرسید رویا اینجا چیکار میکنه چی جواب میدی؟آهان فهمیدم!آرمین پاشو من و تو بدوئیم بریم پشت بوم.شماها بگین این آپارتمان رو تازه اجاره کردین!بگین مستاجرای قبلی ش که دو تا پسر جوون بودن اینجا رو پس دادن.بگین اونکه خوش تیپ تر و بانمک بود برگشته ایران و اون یکی م جنون گرفته بردنش دیوونه خونه!پاشو آرمین زود باش!
بهار ـ مگه عمه خانم کیه؟
بابک ـ یه چیزی یه مثل گردباد!گردو قلنبه!اما تا دلت بخواد مخرب!
«همه زدیم زیر خنده که زنگ آپارتمان رو زدن»
بابک ـ آخ که فرصت از دست رفت!اشهدتون رو بخونین.توجه توجه!فقط ده ثانیه به انفجار باقی مونده!ده،نه ،هشت،هفت....
«بعد درو واکرد.تا چشمش به عمه افتاد گفت»
بابک ـ کجائین شما عمه جون؟چرا تلفن رو ور نمیدارین؟مردیم از بس به خونه تون تلفن زدیم!سلام علیکم!بفرمائین بفرمائین که حلال زاده این!
«عمه و مهتاب و مریم بودن.مات به بابک نگاه میکردن»
بابک ـ بفرمائین تو دیگه!
«اروم اومد تو خونه و مات به ماها نگاه کردن که یه دفعه عمه گفت»
ـ اینجا چه خبره؟!
بابک ـ خبرای خوش.بفرمائین تا براتون بگم.
«سه تایی اومدن تو ومن و رویا باهاشون سلام و احوال پرسی کردیم و اونام خیلی سرد جواب دادن و رفتن تو سالن نشستن که بابک گفت»
ـ یه ساعت پیش رویاخانم زنگ زد اینجا که چی؟!که من یه قیمه پلو درست کردم و دارم با دو تا دوستام میآم خونه ی شما.بهش گفتن رویا خانم خونه ی ما برای چی؟

Queen
10/07/2011, 16:30
گفت حقیقتش میخواستیم بریم خونه عمه خانم جون اما هرچی تلفن می زنیم خونه شون کسی جواب نمیده.اینه که گفتیم بیائیم خونه ی شما و بعد تلفن کنیم به عمه خانم و بچه ها.همگی بلندشن بیان اونجا.اما از اون موقع تا حالا هرچی بهتون زنگ می زنیم کسی جواب نمیده.حالام عیبی نداره بلندشیم بریم سرغذا که تا یخ نکرده و از دهن نیفتاده بخوریم که حق به حقدار رسید!بلند شین بریم.
مریم ـ رویا آدرس اینجارو از کجا بلد بود؟!
بابک ـ خب من بهش نشونی دادم.
مهتاب ـ اصلا به چه مناسبت رویا باید قیمه پلو درست کنه بیاره برای شما؟
بابک ـ آهان!عرضم به حضورتون که اون شب که ما خونه ی شما بودیم از دهن وامونده ی من در رفت که ما هوس قیمه پلو نذری کردیم.رویا خانم شیند و تو ذهنش بود و بود تا امروز.امروز سرزده قابلمه ی غذاش رو ورداشت و اومد اینجا.خدا خیرش بده که یادی ازماها میکنه!
مریم ـ رویا تو شماره تلفن اینارو ازکجا می دونستی؟
بابک ـ بابا اون شب تولد تو من شماره ی تلفن مونو دادم به اون پسره که نمیدونم اسمش چی بود.البته پسر خوب و درس خونی بود.یعنی بهم گفت نه اینکه پسرای اینجا قابل معاشرت نیستن دلش میخواست با ما رفت و آمد کنه.منم شماره رو بهش گفتم.کاغذ و قلم نداشت یادداشت کنه.رویا خانم همین بغل دست ما نشسته بود لطف کرد و کاغذ و قلم داد به ما.من که شماره رو می نوشتم گویا قلم رو خیلی محکم فشار دادم جاش افتاده بود رو کاغذ صفحه ی بعد.این طفل معصومم ناچاری امروز به ما زنگ زد.خودشم خیلی ناراحت بود.انقدر ازمون عذرخواهی کرد که نگو!
مهتاب ـ پس این دوتا خانم کی هستن؟
بابک ـ ایشون زری خانم هستن دوست مادر رویا خانم.ایشون هم گویا دخترشون هستن ،بهارخانم.تازه از ایران تشریف آوردن.گویا جا و مکان ندارن فعلا منزل رویا خانم زندگی میکنن تا بعد یه جایی رو براشون پیدا کنیم.دخترشون میخوان اینجا تحصیل کنن.بفرمائین غذا از دهن می افته!راستی چرا تلفن خونه تون جواب نمیداد؟
«عمه خانم یه کمی مکث کرد وبعد با حالت شک و تردید گفت»
ـ از صبح رفته بودیم خرید.
«بابک که رفته بود سرمیز و خیلی خونسرد یه بشقاب ورداشته بود و داشت غذا میکید گفت»
ـ فرزاد خان چی؟ایشون کجا بودن؟کاشکی یه زنگ بزنیم ایشونم بیاد دور هم یه لقمه غذا بخوریم.
عمه خانم ـ نه اونم رفته خونه ی خواهرش.
«احساس میکردم که نه می تونه این داستانرو حسابی باورکنه ونه میتونه به ما بگه که دارین دروغ میگین.بابک طوری همه چیزو با هم جور کرد و گفت که جای هیچ حرف وحدیثی باقی نذاشته بود!مهتاب و مریممم باشک و تردید ظاهرا جریان رو قبول کردن.
بابک همونطور که با یه بشقاب قیمه پلو اومد جلوی عمه خانم گفت»
ـ انگار تو راه خیلی اذیت شدن.تو فرودگاه سرپاسپورت شون کمی ایراد گرفتن و بعدشم چمدون هاشون با مال یه نفر دیگه اشتباه شده و خلاصه خیلی مکافات!
«اینارو گفت وبشقاب رو داد به عمه خانم.انگار مهتاب و مریم نرم شدن و رفتن جلو و با رویا و زری خانم و بهار ماچ و بوسه کردن و عمه م شروع کرد با زری خانم احوالپرسی کردن و خوش آمد گفتن.رویا و زری خانم جدی بودن اما بهار داشت میخندید.
بهتر دیدم که جریان رو براشون بگم این بود که رفتم رویه مبل نشستم و گفتم»
ـ عمه جون این خانم اسم شون زری خانمه.تازه باهم آشنا شدیم.این دختر خانم هم اسمشون بهارخانمه.با ایشونم تازه اشنا شدیم.
«تا اینو گفتم بابک اومد تو حرفم و نذاشت بقیه ش رو بگم و گفت»
ـ اره دیگه عمه جون.همگی تازه باهم آشنا شدیم!شما بفرمائین غذا یخ کرد.
«بعد چپ چپ به من نگاه کرد و گفت»
ـ ارمین جون من که زری خانم و بهار خانم رو معرفی کردم.چندبار مگه آدم رو معرفی میکنن؟پاشو برو دوتا بشقاب از تو آشپزخونه وردار بیار این غذای وامونده یخ کرد!
«بعد رو به عمه خانم کرد و گفت»
ـ آرمین خیلی مبادی آدابه!دلش میخواد همگی کاملا حضور همدیگه معرفی بشن!خب می فرمودین،خرید تشریف داشتین؟مبارک باشه جایی حراجی بوده؟چی خریدین حالا؟
«تا عمه م اومد جواب بده من گفتم»
ـ عمه جون میخواستم در مورد بهار یه چیزی بهتون بگم.
«دوباره بابک اومد تو حرفم و گفت»
ـ تو هنوز نرفتی دوتا بشقاب ورداری بیاری؟این قیمه پلو منجمد شد دیگه!
«بعد دوباره بهم چپ چپ نگاه کرد»
عمه ـ بذار ببینم بچه م چی میخواد راجب بهار بگه!
«بابک که میخندید گفت»
ـ ای بابا قرار بود بعدا بهتون بگیم.حقیقتش قراره ما بهار که اومدیه جشن حسابی بگیریم و یه خبرای خوبی بهتون بدیم!یعنی الان نمیخواهیم بهتون بگیم که بعدا سورپرایز باشه!
«عمه که میخندید گفت»
ـ حالا کو تا بهار؟!تا اون موقع دل ما آب میشه که!همین الان بگین.
«بابک درحالیکه خودشو لوس میکرد گفت»
« اِه نه ترو خدا،اذیت مون نکنین!دست و بال مون رو نبندین!بذارین راحت باشیم!آخه ما باید خیلی فکر کنیم تازه باید با پدر و مادرمونم مشورت کنیم.اختیار سرخود که نیستیم ما!
«عمه که قند تو دلش آب میکردن باخنده گفت»
ـ ای پدرسوخته ی بلا!انگار خبرای خیلی خوبیه!
«بابک مثل دخترای دم بخت که میخوان به خواستگاری جواب بدن سرش رو انداخته بود پائین و آروم میخندید وگاهگاهی یه نگاه خجالتی به عمه و مرمی میکرد!»
بابک ـ به من می گین پدرسوخته ی بلا؟چطور دلتون می آد عمه جون؟!
عمه ـ پدرسوخته از الان میخوای خودتو تو دل من جا کنی!
بابک ـقربون اون دلتون برم که چقدر جا داره!یعنی چه قلب بزرگ و باصفایی دارین!
«خنده م گرفته بود.بهار و رویا و زری خانم که مرده بودن ازخنده»
عمه ـ حالا چرا واسه این کار بهار رو انتخاب کردین؟
بابک ـ من انتخاب نکردم که!این کور شده آرمین انتخاب کرده!
عمه ـ عمه ،آرمین،اگه چیزی میخوای بگی الان بگو.الان صحبتش رو میکنیم بعد قرارمون رو میذاریم واسه بهار.
ـ عمه جون من میخوام همینو بگم.
بابک ـ نگو آرمین!مزه ش میره ها!فکر بهار باش!فکر منه بدبخت باش آخه!
«اینارو می گفت وبهم چشم غره می رفت»
ـ عمه جون راستش اینه که بهارخانم دختر زری خانم نیس
بابک ـ چه فرقی داره آرمین جون؟!مگه مادر اونی که بچه رو زائیده؟آدم که یه نفر رو مثل بچه ی خودش دونست کافیه!بعدشم به تو چه مربوطه که تو زندگی مادر و دختر دخالت میکنی؟!بهارخانم و زری خانم یه اختلافی دارن خودشون با هم حل میکنن دیگه!مادر و دخترن گاهی باهم دعوا میکنن دیگه!مگه نه عمه خانم جون؟
عمه ـ واله من چی بگم؟حتما تو مسافرت خسته شدن و یه بگو مگویی باهم کردن..
بابک ـ بعله!تموم شد رفت!ایشااله خستگی شون که در رفت با هم آشتی می کنن!توام تو کارشون فضولی نکن!
ـ عمه جون تمام این چیزایی که بابک گفت دروغه!
«عمه یه نگاهی به من کرد و گفت»
ـ یعنی چی دروغه؟!
ـ یعنی اینکه جریان قیمه پلو و بقیه ی چیزا همه ش دروغ بود.
«یه دفعه جو عوض شد.بابک یه آهی کشید ویه نگاهی به من کرد و دوتا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من و خودشم رفت رو یه مبل نشست.عمه و مهتاب و مریم فقط ماهارو نگاه میکردن بعدش عمه به بابک گفت»
ـ پدرسوخته ی حقه باز تمام این آتیشا از گور توبلند میشه!یاالله بگو ببینم جریان چیه؟!
بابک ـ من تا وکیلم نباشه یه کلمه م حرف نمیزنم!
عمه ـ اتیش به جونت میزنم!یااله بگو اینا اینجا چیکار می کنن؟!
«تا حالا انقدرعمه م رو عصبانی ندیده بودم»
بابک ـ ببین عمه جون شکنجه تو بازجویی ممنوعه!
عمه ـ پدرت رو می سوزونم!همه ی این فتنه ها زیر سرتوئه!
بابک ـ بابای بیچاره ی من که از دست مامانم سوخته و خاکستر شده!دیگه چیزی واسه سوزوندن نداره!
عمه ـ یااله بگو اینا اینجا چیکار میکنن؟!بگووگرنه خونه رو رو سرت خراب میکنم؟
بابک ـاگه راستش رو بگم در مجازاتم تخفیف می دین؟
عمه ـ لال شو و نمک نریز!فقط حرف بزن.
بابک ـ عمه جون چیزی نشده که شما انقدر عصبانی شدین.من اگه حقیقت رو بگم شما باور نمی کنین.
عمه ـ تو بگو.اگه راست بگی من باور میکنم.
بابک ـ داستان اینا خیلی عجیبه!بگم وحشت می کنینا!
عمه ـ نذار دهنم واشه ها!
بابک ـ بسیار خب!اینایی رو که اینجا می بینین هیچکدوم واقعیت ندارن!
همه شون روح ن!این زری خانم که یه روح سرگردانه و ما تو کوچه باهاش آشنا شدیم این بهار خانم که ذاتا فقط یه خوابه!از تو خواب اومد اینجا که یه چایی بخوره وبره!این رویام که اصلا اسمش روشه!خودتون می گین رویا پس واقعیت نداره!در واقع تمام این خانما غیر واقعی ن!شمااگه فقط یه دقیقه چشماتون رو ببندین واز کنین همه اینا رفتن پی کارشون!یعنی من ردشون میکنم برن!پس دیگه موضوعی مهمی نمی مونه که شما ناراحت بشین!
عمه ـ ای پسره ی هیز می دونستم همه ی اینا زیر سر توئه!
بابک ـ هر وصله ای به من بچسبه این یکی به من نمی چسبه!
عمه ـ تو انقد هیز و چشم چرونی که اگه من بخودم اطمینون نداشتم جرات نمی کردیم یه دقیقه تنها با تو یه جا باشم!
بابک ـ اختیار دارین عمه جون.شما که شوهر دارین من جسارت نمیکنم به شما نگاه چپ بکنم!
عمه ـ لال بمیر!بلند شین بریم بچه ها تا بعدا خدمت اینا برسم.رویا خانم باشه تا بعدا همدیگرو ببینیم.آرمین خان دستت درد نکنه!تو عالم فامیلی خوب دست مزدم رو دادی!
بابک ـ بابا به آرمین چه مربوطه!اینا همه دوستای منن!تازه شما که زنگ زدین چهار پنج تاشون رو کردم تو یخچال که شماها پیداشون نکنین!بیچاره ها الان عین مرغای بسته بندی شده منجمد شدن!
«عمه و مهتاب و مریم درحالیکه دم در رسیده بودن شروع کردن به داد و فریاد!هرکدوم یه چیزی می گفتن!»
عمه ـ می دونستم اون آرمین بدبخت بی گناهه!
بابک ـ آره بابا!اون عرضه ی این کارا رو نداره!
مریم ـ رویا واقعا که پستی!تو دوست من بودی!
مهتاب ـ شرم آوره رویا!خیانت در دوستی زشت ترین کاراس!
بابک ـ صدبار بهتون گفتم در گرفتن دوست دقت کنین!اینم عاقبتش!
عمه ـ حرف نزن تا خرخره ت رو نجوئیدم!
بابک ـ حالا کجا؟!یه قاشق از این قیمه پلو می خوردین!
«تا اینو گفت عمه م یه گلدون رو که دم در بود ورداشت و پرت کرد طرف بابک که اگه نپریده بود کنار میخورد تو سرش!درو محکم زدن بهم و رفتن.بابک برگشت یه نگاهی به رویا کرد و گفت»
ـ حتما از قیمه پلوی تو خوش شون نیومد که ازش نخوردن!
«همگی زدیم زیر خنده.بهار که از خنده غش کرده بود»
بابک ـبهار خانم حالا فهمیدی یه گردباد چقدر میتونه خرابی و ویرانی ببار بیاره؟!صبر نکردن حداقل یه چایی بیاریم بخورن!
زری خانم ـ بابک مواظب خودت باش.این عمه ای که من دیدم تا خون ترو نخوره راحت نمیشه!
بابک ـ آرمین خان شما اگه حرف نمی زدین نمیشد؟!منکه صحنه رو جور کرده بودم!
ـ شتر سواری دولا دولا نمیشه اونا حقیقت رو باید می فهمیدن.ما که کار بدی نکردیم چند تا مهمون برامون اومده.چرا نباید بهشون بگیم؟
بابک ـ حالا وقتی عمه ت زنگ زد ایران و بابات پول تو جیبی ت رو قطع کرد طعم واقعی حقیقت رو می فهمی!
«بعد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده رو کرد به بقیه و گفت»
ـ خب داشتین می فرمودین دیگه چه خبر؟!
«همه زدیم زیرخنده.این پسر انگار هیچ مشکلی تو دنیا براش مهم نبود!
نشستیم دور هم و یه چایی خوردیم وبعدش بهار گفت که من باید برم.از من خواست که باهاش برم بیرون.دوتایی بلندشدیم و بهار از همه خداحافظی کرد وبا هم رفتیم پائین .تو خیابون که رسیدیم گفت»
ـ آرمین قبل ازرفتن میخواستم کمی باهات حرف بزنم.بیا یه خرده قدم بزنیم تا من یه چیزایی رو برات تعریف کنم.
«قدم زنون از خیابون خونه مون رد شدیم و رفتیم تو یه پارک که پشت خونه ی ما بود تا اونجا هر دو ساکت بودیم و حرف نمی زدیم.فقط من نگاهش میکردم و اونم گاهگاهی که سرش رو بلند میکرد و به من نگاه می کرد می خندید.وقتی رسیدیم تو پارک گفت»
ـآرمین ،من نمی خوام از گذشته م برات صحبت کنم چون خیلی طولانیه فقط همین رو بدون که من از بچه گی با بقیه فرق داشتم.بازی هام مثل بچه های دیگه نبود،سرگرمی هام مثل بقیه نبود.دوست داشتن هام،رفتارم،درس خوندنم،احساساتم،خلاصه تمام کارهام با بقیه فرق میکرد.خودمم متوجه ی این موضوع نبودم تا اینکه یه روزی متوجه شدم که همه با یه چشم دیگه بهم نگاه میکنن.پاک در نظر همه شده بودم یه دیوونه!یعنی میدونی هیچکس سراز کارهای من در نمی آورد.البته اوایل خودم سر از خیلی چیزا درنمی آوردم و خیلی از افکار و رفتارم برام عجیب بود اما هرچی که بود دست خودم نبود.
میدونی ،آدما تا با یه چیز عجیب روبه رور میشن می ترسن و ازش دور می شن!منم واسه ی دورو وری هام شده بودم یه چیز عجیب غریب!یه آدم با رفتار دیوونه ها!
اوایل که بچه بودم زیاد به این رفتارم توجه نمیکردن.پدر ومادرم همه رو میذاشتن پای بچه گی و بازی های کودکانه.اما هرچی بزرگتر میشدم بیشتر سرزنشم می کردن تا جایی که کار از نصیحت و این حرفا گذشت و به کتک و تنبیه بدنی رسید.
هرکاری که به نظر من طبیعی می اومد در نظر خونواده م دیوانگی بود.اصلا متوجه نبودن که ممکنه معنی این جور کارا رو اونا نفهمن!شاید رفتار من درست باشه!چون از اعمال من سردر نمی آوردن،می گفتین یا این دختر دیوانه س یا میخواد با این کارش جلب توجه کنه!
حالا برات از بچه گی هام نمیگم که چه جور کارایی میکردم از موقعی می گم که کمی بزرگتر شده بودم و حدودا چهارده سالن بود.
تا قبل از چهارده سالگیم دو سه بار منو دکتر روانپزشک برده بودن و باهاش مشاوره کرده بودن.اما دکتر بهشون می گفت که در دوران کودکی این رفتار زیاد مهم نیست.اما اونموقع دیگه تقریبا بزرگ شده بودم.
مثلا یه ساعت تنهایی تو اتاقم می نشستیم و دیوار رو نگاه میکردم.یا یه گوشه می نشستم و چشمامو می بستم و فکرمیکردم.اون موقع ها متوجه نبودم که چرا از این کارا خوشم می آد.بعدا فهمیدم که با این کار در ذهنم تمرکز ایجاد میشد و آرامش پیدا میکردم.
چه جوری برات بگم ارمین؟تو سرم همه ش صدا بود،صداهای درهم وبرهم!در یه آن هزار تا تصویر جلوی چشمم ظاهر میشد که هیچکدوم رو تا اون زمان ندیده بودم!ادمهایی رو در ذهنم می دیدم که شاید بیست سی سال پیش مرده بودن!
دلم میخواست این چیزا رو برای یکی تعریف کنم.اما هر وقت این حرفارو به پدر یا مادرم می گفتم زود می رفتن تو دهنم و بهم می گفتن خبه خبه دروغ نگو!.
مثلا یه دفعه دو ساعت یه جا واستاده بودم و به یه گلدون نگاه میکردم.باور کن آرمین.من رشد اون گیاه رو حس میکردم!اما بلافاصله پدر و مادرم تا یه همچین چیزی رو ازم می دیدن زود صدام می کردن ومی فرستادنم دنبال یه کاری که مثلا از اون حالت در بیام!حتی یه بارم حرفم رو باور نکردن!
یادمه همون وقتا بود.تو خونه مون یه گربه قشنگ داشتیم.یه بار حامله شد ودو تا بچه زائید.مادرم یکی از بچه هاش رو داد به یکی از دوستهامون.وقتی از مدرسه برگشتم خونه،دیدم گربه هه جلوی در راهرو واستاده به من نگاه میکنه.تا چشمم تو چشماش افتاد تمام غم و دردش رواحساس کردم!تند رفتم سراغ بچه هاش.وقتی دیدم یکی شون نیست با گریه رفتم پیش مامانم و جریان رو ازش پرسیدم.بعد همون لحظه بهش گفتم که این گربه امشب اون یکی بچه شرو ور میداره و از اینجا میره!
نمیدونم چطوری این مسئله به فکرم رسید!یااینکه چطوری از چشمای اون گربه احساسش رو فهمیدم!اماانگار در یک لحظه وارد ذهن اون گربه شده بودم یا اون وارد ذهن من شد!
جالب اینکه همون شب گربه هه با بچه ش از خونه ی ما رفت!جالب تر اینکه پدر و مادرم فکر کردن من برای اینکه حرفم رو به اونا ثابت کنم گربه ی بیچاره رو با بچه ش سربه نیست کردم!ازهمون وقت دوادرمون من شروع شد!ازاین روانشناس می رفتیم پیش اون روانشناس!نصف دکترای روانپزشک منو می شناختن!
هیچکس منو درک نمیکرد،هیچکس منو نمی فهمید!بدبختی اینکه چه پدر و مادرم ،چه دکترا،همه خواستن با من صحبت کنن و بهم کمک کنن اما یه کدوم شون نه میذاشت حرف بزنم ونه حرفم رو باور میکرد!تا می اومدم درمورد چیزهایی که در ذهنم میدیدم براشون صحبت کنم می گفتن!دیگه قرار نشد که از این حرفا بزنی ها!

Queen
10/07/2011, 16:32
فصل 13

«زری خانم وقتی خنده هاش تموم شد یه سیگار روشن کرد و بعد گفت»
ـ آره.اون بعدازظهر رو هیچوقت یادم نمیره.وقتی رفتم تو اون اتاقک کفتر خونه و آبجی م رو با اون حال و روز دیدم گریه م گرفت.دیگه کار از کار گذشته بود!
«بابک اروم اروم میزد تو سر خودش و می گفت»
ـ الهی من بمیرم واسه اون کفتر!!
زری خانم یک نگاهی به من کرد و گفت»
ـ همون موقع فهمیدم که دیگه بدبخت شده!همونطور که گریه میکردم بهش گفتم آبجی چقدر بهت گفتم نرو؟دیدی بیچاره شدی؟!
یه نگاهی به من کرد و گفت:«سر به سرم نذار حس تو تنم نیس!»گفتم حالا اگه بابا بفهمه چه خاکی تو سرمون بکنیم؟گفت«بابا از کجا می فهمه؟مگه اینکه تو بری بهش بگی.
حالا اگه جرات داری برو بهش بگو..
کمک کردم لباساشو پوشید.ضعف گرفته بودش.منم همونجور که گریه میکردم لباساشو تنش میکردم که یه دفعه پرید به منو گفت«چته انقدر زر زر میکنی؟مگه ننه ت مرده؟!»
گفتم آخه غصه ی ترو میخورم گفت«واسه چی غصه ی منو میخوری؟مگه چه م شده؟!چیزی ازم کم اومده؟!
گفتم ولی بابا اگه بفهمه چی؟سرم داد زد و گفت«ختم بابا بابا گرفتی واسه م؟!هی می گی بابا بابا!بابا چیکار میتونه واسه ما بکنه؟!شیکم مون رو به زور سیر میکنه!
اگه بابام و یه وعض«وضع»درست داشت که من تا حالا دو تا شیکمم زاییده بودم!جاهاز نمی تونس بده که من کنج خونه ور دل ننه م نشسته بودم!دخترا هم سن من الان تو ده شیکم سوم شونم ترکمون زدن و من هنوز لاغ گیس ننه م مونده م!نه از بالا داریم برو رو!نه از پایین داریم...!اگه حداقل مثل تو شکل و قیافه مون کشیده بود به ننه که غم نداشتیم!قیافه ی منو نیگاه کن!کی رغبت میکنه بیاد منو بگیره؟حالا اگه چهار تا تلک پلک پشت قواله م«قباله»بود یه چیزی!اگه حداقل می ذاشت دو تا دونه ابرومونو ورداریم یا یه ذره سرخاب سفیدآب کنیم خوب بود!بازم شاید یکی تو صورتمون یه تف مینداخت!اما حالا چی؟ابروهام عین باجه ی بزه!صورتم عین میمون پشمالوئه!هی می گی بابا بابا!من هیچوقت بابامو به چشم بابانیگاه نکردم!همیشه واسه من صاب کار بوده!از صبح تا شب ازمون کار کشیده!مثل خر رو زمین جون کندیم واسه یه لقمه نون خالی!یه بار تورومون نخندیده!همیشه م راضی بوده که تمام ما ضعیفه ها رو جلوش سر ببرن و جاش یه پسر بهش بدن!ما براش ننگ یم بدبخت!
بابام یه برج کار کنه انقدر پول کف دستش نمیذارن که من الان گرفتم!زرزرم نکن که حلاله و حرومه!مال خودمه،دوست دارم بذل و بخشش کنم.چقدر خسرت یه جفت جوراب نایلون رو بکشم؟!چقدر آرزو یه بلیز گلدار به دلم بمونه؟!من الان چند ساله که شبا خواب یه جفت گوشواره ی بدل رو می بینم!
اینارو گفت و سرش رو گذاشت رو زانوهاش و های های گریه کرد!هیچی نداشتم بهش بگم.گریه ش که تموم شد اشک هاش رو پاک کرد و بلند شد و گفت«یه کلمه از دهنت چیزی در بره هلاکت میکنم!»بعد دست کرد و از گوشه چارقدش یه دو زاری دراورد و داد به من و گفت«بیا حداقل اینو سقز بخربخوریم یه خرده عقده هامون خالی شه!»
خلاصه اون روز گذشت.خیلی روزای دیگه م گذشت!
بخوام همه ش رو براتون بگم سر به ده تا کتاب میذاره و آرواره هامم جون انقدر تکون خوردن رو نداره.فقط یه مختصری می گم و ازش رد می شم.
چند وقت از اومدن ما به شهر گذشت.باباهه که کار پیدا نکرد.صبح می رفت بیرون و ظهر دست از پا درازتر برمیگشت خونه و یه لقمه نون میخورد ویه چرت می خوابید و دوباره عصری می رفت تا شب.شبم مثل ظهر با لبای آویزون برمی گشت خونه و اون وقت تلافی سگ دو زدن های بیخودش رو سرما در می آورد و با کمربند می افتاد به جون ما.آبجی بزرگمم که سرش با اون پسره گرم بود پسرک یه هفته کار میکرد و همه ی پولش رو میذاشت کف دست آبجی م که نیم ساعت تو اتاقک کفترا باهاش باشه!ننه م و بقیه ی ماهام از صبح تا شب تو خونه ول می گشتیم.
یه روز یه نامه واسه یکی از همسایه هامون از ده شون رسید.شکر خدا تو اون خونه به اون شلوغی یه آدم باسواد پیدا نشد که این نامه رو بخونه.داشت بال بال می زد که بفهمه تو نامه براش چی نوشتن.دلم واسه ش سوخت.بهش گفتم من خوندن نوشتن بلدم.انگار دنیارو بهش دادن.خلاصه اون روز کاغذش رو براش خوندم.این خبر مثل توپ تو همسایه ها صدا کرد که زرتاک سواد داره!
شبش که بابام برگشت خونه همون دم در همسایه ای که نامه ش رو خونده بودم بابامو می بینه و دو تا نون تعارفی بهش می ده و جریان نامه خوندن منو میگه و ازش تشکر میکنه ماها تو اتاق نشسته بودیم که در واشد و بابام عین ببر تیر خورده اومد تو و نرسیده گیس منو گرفت تو چنگش و یه متر از جا بلندم کرد و پرتم کرد یه گوشه ی دیگه ی اتاق!همه هاج و واج مونده بودیم که چی شده چه خطایی از من سر زده که بابام انقدر ازم غیظ ش گرفته!ننه م پرید طرف بابام و گفت«مرد چرا همچین میکنی؟!مگه زده به کله ت ه بچه رو ناحق کتک می زنی؟!»
بابام دو تا نون رو پرت کرد وسط اتاق و همچین فریاد کشید که در و پنجره ها لرزیدن و گفت«حالا دیگه باید نون بی غیرتی بخورم؟!کلامو بذارم بالاتر!»
اینو گفت و اومد طرف منو با لگد زد تو پهلوم که درد تو دلم پیچید!ننه م پرید از پشت گرفته ش و گفت«آخه بگو چیکار کرده؟!»بابام که دور دهنش کف جمع شده بود رو به من گفت«گیس بریده ی سلیطه تو از کی تا حالا باسواد شدی که واسه مردم کاغذ میخونی؟!حتما پس فردام بندو زیر ابرو میکنی و واسه من می شی رقاص!»
دوباره هجوم آورد طرف من که آبجی بزرگن خودش رو انداخت رو من و بقیه م ریختن بابام رو گرفتن!همسایه هام ریختن تو اتاق ما.قیامت به پا شد!
بابام می گفت تا امشب سر اینو نذارم رو سینه ش ول نمیکنم!این امروز که اینکارو بکنه فردام خودشو لو میده!اگه الان جلو اینو نگیرم فردا جلو اون یکی هارم نمی تونم بگیرم!
«زری خانم اینجای داستان که رسید یه سیگار روشن کرد و همونطور که می کشید سرش رو هم با درد و غم تکون میداد.من و بابکم هیچی نمی گفتیم .یه خرده که گذشت گفت»
ـ خیلی حرفه ها!باسواد شدن دختر رو با فاحشه گی ش یکی می دونست!
«بلند شدم رفتم براش یه لیوان آب آوردم.یه قلپ خورد و گفت»
ـ خلاصه بابام اون شب خیلی چیزا گفت.از بدبختی هاش گفت،از بیکاریش گفت،از نداریش گفت،اون گفت و همه ی همسایه ها از تمام زیر و بم زندگی ما باخبر شدن.بالاخره حاج آقا نعمت به اصرار بابام رو برد اتاق خودش و سرو صداها خوابید.من یه گوشه نشسته بودم و گریه میکردم و خواهرام دور و ورم نشسته بودن و منو نگاه میکردن.
اون شب با پادر میونی همسایه ها بابام از سر تقصیرم گذشت!اما قرار شد که دیگه نه واسه کسی نامه بخونم نه اصلا سراغ سواد و این حرفا برم.همون شبم وقتی همسایه ها از وضع زندگی ما با خبر شدن واسه هر کدوم مون یه کاری جور کردن.
من که قرار شد از فردا برم پیش حاج آقا نعمت.حاجی به بابام گفته بود که منو چند وقت بفرسته پیشش که مثلا فکر سواد دار شدن از سرم بیفته و زیر دست حاجی اعتقادم که سست شده بوده قوت بگیره!قرارم شده بود که حاجی با قوم و خویشاش حرف بزنه که بابامو بذاره سر یه کار.خلاصه آخرای شب بود که بابام رو با سلام و صلوات آوردن تو اتاقمون و حاجی نعمت به من گفت که برم و دست آقام رو ماچ کنم و توبه کنم و دیگه م از این غلطا نکنم و نیم ساعت از معصیت سواد دار شدن دخترا برامون سخنرانی کرد!
وقتی دست بابامو ماچ کردم و برگشتم سرجام بشینم چشمم افتاد به آبجی بزرگم که داشت به حالت مسخره بهم می خندید!
فردا صبحش حاجی نعمت اومد دنبال بابام و با خودش بردش و یکی دو ساعت بعد با هم برگشتن.بابام خیلی خوشحال بود.گویا تو یه کارخونه براش کار جور شده بود.شده بود دربون اون کارخونه.شاید برای اولین بار بود که خنده رو روی لبهای بابام می دیدیم.چقدر اون روز حاج نعمت رو دعا کردیم.فقط بدی کارش این بود که یه شب درمیون بابام باید تو کارخونه می موند و نگهبانی می داد که یه خرده بابامو پکر کرده بود اما مرتب خدارو شکر میکرد که همین کارم براش جور شده.
از همون فردا صبح کار من و بابام شروع شد.بابام صبح کله ی سحر رفت کارخونه و منم یه ساعت بعدش رفتم خدمت حاج اقا نعمت برای تزکیه ی نفس م که کمی آلوده شده بود!تا رسیدم و پام رو گذاشتم تو اتاق حاج نعمت خرده فرمایشاش شروع شد.اول گفت یه چایی دم کن که ناشتایی نخوردم.رفتم و براش چایی دم کردم.بعد گفت بیا اینجا بشین که باهات کار دارم.رفتم با احترام کنارش نشستم.حاجی خودش دو تا اتاق تو در تو داشت که هر کدوم دو برابر اتاقای ما بود.وسط یکیش یه کرسی بزرگ بود و دورتادور اون یکی اتاق مخده چیده شده بود.
خلاصه تا نشستم کنار حاج آقا نعمت دست کرد از زیر تشکچه ش یه دفتر کاهی کشید بیرون و با یه قلم گذاشت جلو منو و گفت:«فعلا اینایی رو که می گم بنویس تا بعد.»
یه نگاهی بهش کردم و گفتم حاج اقا من همون پریشبی توبه کردم.دیگه م نمیخوام معصیت کنم.تا اینو گفتم خندید و گفت:«دخترجون من اون حرفارو واسه اون آدما زدم.اونا عقل شون به این چیزا نمیرسه یکی شون همون بابای خودت!یه رعیت که بیشتر نیس!چه می فهمه سواد چیه؟اگه اون شب من ون حرفارو نمی گفتم آروم نمیشد و شاید تو خواب تمام گیساتو می برید!»
بعدش یه خنده ای کرد و گفت:«قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری!»
یه دستی م رو سر من کشید و گفت:«حالا اینا که می گم بنویس تا بعدا یه کاری م واسه ننه ت جور کنم و عضتون کم کم روبراه بشه.»
خب من دیگه چی داشتم که بگم؟دو شب قبل منو از دست بابام نجات داده بود.بابامو گذاشته بود سرکار،میخواست یه کاری برای ننه م پیدا کنه.از تمام اینام گذشته ما مستاجرش بودیم و هر وقت که دلش میخواست می تونست اسباب اثایه مونو بذاره در کوچه.واسه من بد نبود.حداقل از بیکاری بهتر بود.
خلاصه قلم رو ورداشتم و شروع کردم به نوشتن.حاجی م شروع کرد از رویه خروار تیکه های کاغذ که روش یه علامت های مثل خط میخی کشیده شده بود واسه من چیز خوندن.اون کاغذ رو اینور و اونور میکرد و یه خرده ای فکر میکرد و بعد مثلا برای من میخوند و من می نوشتم.
کل عباس هیفده تومن،تومنی دوزار!مش رمضون بیست و پنج تومن،تومنی یه قرون!پدرسگ زبون بازی کرد ازش کم گرفتم!
رجب موش پونزده تومن؛تومنی دو ریال!اصغر آقا کله پز سی تومن،تومنی دوزار دو برجم هس که عقب افتاده!
اون وقتا حدودا چهارده سالم بود و دیگه عقل رس شده بودم.آقایی که شماها باشین همونجور که حاجی نعمت اون چیزا رو می گفت منم می نوشتم و حاجی م هی تشویقم میکرد و هر خطی که می نوشتم می گفت آموشالا و صدباریکلا و چه خطی و چه ربطی و....منم خوشم می اومد و سعی می کردم که بهتر بنویسم...
حاجی جای بابای من بود و وقتی می دیدم از خط و سوادم تعریف میکنه لذت می بردم گاه گاهی هم یه دستی به سرم می کشید و بهم آفرین می گفت.
اما کم کم دیدم که هنوز چیزی ننوشته اون داره تشویقم میکنه!و دست سر و گوشم میکشه!یه خرده نشستم عقب تر.اونم تشکچه ش رو کشید جلو واومد جلوتر!دوباره من یه خرده رفتم عقب اونم اومد جلو!اصلا هم هیچی به روی خودش نمی آورد!
دوباره من رفتم عقب و اون اومد جلو!یه وقت دیدم رسیدیم وسط اتاق!دیدم اگه همونجا بشینم اوضاع بدتر میشه بلند شدم و فرار کردم تو اون یکی اتاق.
حالا من دور کرسی بدو و اون بدو!از یه طرف خنده م گرفته بود و از یه طرف ترسیده بود.شیکم وامونده ش که اندازه یه بشکه بود بالا و پائین می رفت و بازم می دوئید!چه نفسی م داشت!بالاخره گفتم اگه دست از سرم ور نداری جیغ میکشم و آبروت رو جلو همسایه ها می برم!اینو که گفتم واستاد گفت«باشه اما بیا بریم بقیه ی حساب کتابارو بکنیم وگرنه هم بابات رو از کار بیکار میکنم و هم از اینجا بیرون تون میکنم.»
گفتم باشه می آم اما به شرطی که دیگه تشویقم نکنی گفت باشه،خلاصه رفتیم و سرجامون نشستیم.
بابک ـ برگشتین به مواضع اولیه؟مرزبتدی همون بود که قبل ازحلمه ی ناجوانمردانه ی حاج آقا نعمت داشتین؟!
زری خانم ـ آره.نشستیم.سرجای اولمون.حاجی گفت دو تا چایی بریز بخوریم من دیگه جون و قوه ی چندسال پیشم رو ندارم که!
گفتم حاج آقا اما خوب دنبالم می دوئیدی ها!خندید و گفت«دود از کنده پا میشه!تو اگه با من مهربون باشی بد نمی بینی!»گفتم«اگه دوباره شروع کنی میذارم می رم ها!»گفت«نه غلط کردم چاییت رو بیار و بشین.»
رفتم دو تا چایی ریختم و آوردم .وقتی نشستم چشمم افتاد به تیکه کاغذا.هرچی نیگاه کردم چیزی ازشون سردرنیاوردم.پرسیدم حاج آقا این شکل و علامتای عجیب و غریب چیه تو این کاغذا؟گفت«نه که سواد ندارم واسه هرکدوم ازاین آدما یه علامت و شکل کشیدم.مثلا کل عباس رو براش یه تاج خروش می کشم.آخه تو خونه ش مرغ و خروس نیگه میداره!اصغر آقا کله ز رو براش عکس یه باجه گوسفند رو می کشم!»
مرده بودم از دستش از خنده خلاصه یه ساعتی اون می گفت و من می نوشتم و حسابهاش رو یادداشت میکردم وقتی کاغذا تموم شد گفت«توباید هر روز بیای و حداقل این عددا و حسابهارو به من یاد بدی.»گفتم«باشه می آم اما بشرطی که اذیتم نکنی.گفت«بیا اینو بگیر.»یه یقرونی گذاشت کف دستم و گفت«تازه من انقدر قصه های قشنگ بلدم که نگو!هر دفعه یکی ش رو برات تعریف میکنم.
خلاصه اون روز گذشت و من برگشتم اتاق خودمون و یقرونی رو دادم به ننه م خیلی ذوق کرد.
اون شب بابام کشیک داشت و نیومد خونه واسه همینم تو خونه آرامش برقرار بود و ما دختر کیف میکردیم آخه بابام که پاش رو میذاشت تو اتاق دیگه ما حق نفس کشیدنم نداشتیم!خلاصه بابام که شب کاری میکرد آزادی ماهام بیشتر میشد.فرداش رفتم اتاق حاجی.تا رسیدم وسلام و علیک کردم یه خروس قندی داد دستم.چشمام از خوشحالی برق زد.تا اون روز خروس قندی نخورده بودم همونطور که خروس قندی رو لیس می زدم رفتیم و سرجامون نشستیم و شروع کردم به حاجی درس دادن.من الف رو می نوشتم و هی حاجی قربون صدقه م می رفت!ب رو بهش یاد می داد می گفت«ا قربون اون دست خط ت برم!»ث رو براش می نوشتم می گفت«ا فدای اون انگشتای قشنگت بشم!»خلاصه هرچی من بهش یاد می دادم اون قربون صدقه م می رفت.هوشش خیلی خوب بود.هرچی می گفتم زود یاد می گرفت و می گفت«ببین چه شاگرد زرنگی م!هم زرنگم هم با ادب.معلم خوشگلم رو اذیت نمی کنم!»بعدش وسطاش که خسته می شدیم برام قصه های بانمک و خنده دار تعریف میکرد.نزدیک ظهرم میشد یه قرون میداد بهم و راهی م میکرد اتاق خودمون.
روزا همین جور می گذشت و حاجی کم کم یه کوره سواد پیدا کرد تا اینکه یه روز صبح وقتی رفتم اتاقش بهم گفت«که امروز درس و مشق تعطیله»گفت:میخواد باهام حرف بزنه.دوتا چایی ریختم و نشستم که گفت«ببین من دیگه نمی تونم خودمو نیگه دارم .توهر روز می آی اینجا و بعدش دل منو ور می داری و با خودت می بری.تا حالا دندون رو جیگر گذاشتم از حالا به بعد دیگه نمی تونم.»
گفتم یعنی چی؟گفت«میخوام بیام با بابات صحبت کنم و تو رو صیغه کنم»گفتم«اولا من صیغه نمی شم.تازه اگرن بخوام بشم صیغه ی تو نمیشموگفت«مگه من چه مه؟هم می دونم هم می تونم!حتما باید بری زن یه جوون..لخت بشی که نتونه یه جوراب برات بخره؟!بیا صیغه ی خودم بشو،یه اتاق دربست تو یه خونه ی قشنگ برات درست میکنم برو اون تو واسه خودت خانمی کن.»گفتم زن و بچه ت چی؟گفت«اونا فعلا شهرستانن تا بیان و بفهمن دیگه همه چی تموم شده.دیگه اون ضعیفه هیچ غلطی نمی تونه بکنه.خونه آخرش اینه که طلاقش میدم و یه لقد تو...می زنم و بیرونش میکنم!»
گفتم حاجی قرار شد دیگه از این حرفا نزنی!گفت«تو پدر منو سوزوندی چطور از این حرفا نزنم؟!»گفتم من نه صیغه ی تو می شم و نه زنت.ختم کلام.
گفت«باشه اما تو قدر منو نمی دونی راستی کاسبی خواهرت چطوره؟!»
تااینو گفت رنگم از خجالت پرید!فقط نگاهش کردم که گفت«اتاق کفتر خونه ی رو پشت بوم رو می گن.فکر کردی بی خبرم؟!تو این خونه که هیچی تو این محله کسی آب بخوره اول از همه من باخبر میشم!»گفتم اون پسره ی بی ناموس آبجیم رو گول زد!گفت«کار ازاون پسره ی بی ناموس گذشته!آبجی ت داره محله رو آباد میکنه!تازه یه خبر خوش بهت بدم.از همین امشب اون یکی آبجی تم میره کمک آبجی بزرگت!»
تا اینو گفت انگار دنیارو زدن تو سرم!پرسیدم تو ازکجا میدونی؟گفت«خبرا بهم میرسه.باغ بابات ابد!چه خونواده ی پربرکتی!همه کاری!همه پول دربیار!»دیگه هیچی نگفتم و سرمو انداختم پائین و اومدم بیرون که پشت سرم گفت«خوب فکراتو بکن اگه صیغه ی من نشی چند وقت دیگه کار توام همین میشه!»
اون روز صبر کردم و هر جوری بود تا شب دندون رو جیگر گذاشتم.اون شب نوبت کشیک بابام بود.شام رو که خوردیم نیم ساعت بعدش رختخوابا رو انداختیم که بخوابیم طبق معمول ما دخترا تو یه اتاق و ننه م تو یه اتاق.بابام که نبود.
وقتی فتیله چراغ رو کشیدیم پائین دیدم آبجی بزرگم داره یواش در گوش اون یکی آبجیم پچ پچ میکنه.هیچی نگفتم.نیم ساعتی که گذشت دیدم هر دوشون یواش از جاشون بلندشدن.فهمیدم حاجی راست گفته!منم بلندشدم.تا آبجی بزرگم منو دید گفت«تو بلند شدی چیکار؟!»بعد با خنده گفت«حالا واسه تو زوده،چندوقت دیگه ترم با خودم می برم!فعلا قبل از تو چند تا دیگه هستن!»
بهش گفتم آبجی ترو خدا اینکارو نکن،خودت بدبخت شدی این یکی رو بیچاره نکن!گفت«این گه خوریا به تونیومده بگیر بکپ»دامنش رو گرفتم و زدم زیر گریه.دلش واسه م سوخت و نشست و آروم نازم کرد و گفت«موهات عین کمنده.صورتتم مثل یه تیکه ماه.تو غمی نداری.همین روزا یکی پیدا میشه و دستت رو می گیره و می بره.می شی خانم یه خونه .اما ماچی؟تو اگه جاهاز نداشته باشی خوشگلی داری!رو دست بابام نمی مونی»گفتم بخدا این کارا عاقبت نداره.گفت «تو این خونه موندن عاقبت داره؟»جوابی نداشتم که بهش بدم رفت از تو صندوق لباسا یه دستمال پیچ درآورد و گرفت جلوی من.توش پره اسکناس بود.گفت«ببین زری جون تو همین چندوقته سی و خرده ای تومن کاسبی کردم!بابا از صبح تا شب جون میکنه قراره بهش برجی پنج تومن بدن!حالا کدوم بهتره؟آخرش اینه که چند وقتی کار می کنیم و پولامونو جمع می کنیم و بعدش اینکارومی ذاریم کنار.
هر کی م پرسید می گیم یه سال رفتیم صیغه!هر کی م که ببینه پولداریم و وضعمون خوبه دیگه حرف نمی زنه.بعدش می تونیم بذاریم و از این محل بریم جایی که هیچ کس نشناستمون!»
بهش گفتم اگه واسه پوله بگو به حاجی بگم یه کاری واسه تون یه جا جور کنه و برین کار کنین و پول دربیارین.تا اینو گفتم شروع کرد به خندیدن.خوب که خنده هاشونو کردن آبجی م گفت«اتفاقااین کارو خود حاجی برامون جور کرده!یعنی به همون پسره گفته جا از من ،مشتری از از تو،تازه سه چهار تا مشتری پولدارم خود حاجی بهمون معرفی کرده.امشبم داریم می ریم یکی از همون جاها.
خلاصه اون شب دو تا خواهرام با هم رفتن و دمدمه های صبح برگشتن خونه.تا برگشتن من چشم رو هم نذاشتم.جلو چشمم خواهرام داشتن بیچاره می شدن اما هیچ کاری از دستم ساخته نبود.
وقتی دوتایی برگشتن و یواش در اتاق رو وا کرد و اومدن تو،ابجی کوچیکترم زد زیر گریه.نشست یه گوشه ی اتاق و گریه کرد.یه خرده که گذشت ابجی بزرگم چند تا اسکناس برد جلوشو داد بهش و گفت«بگیر این سهم توئه.دفعه ی اول آدم یه خرده ناراحت میشه بعد عادت میکنه.»
سرمو کردم زیر لحاف و به حال و روزمون گریه کردم!»
صبح ناشتایی م رو نخورده رفتم سراغ حاجی.نرسیده تف انداختم تو صورتش!تا نیگام کرد محکم زدم تو گوشش!میخواستم عقده هامو خالی کنم.گریه کنون رفتم و یه گوشه نشستم.برام یه چایی ریخت و گذاشت جلوم و خودشم پهلوم نشست و گفت:«دیدی بهت دروغ نگفتم؟من نکنم یکی دیگه میکنه!این وسط فقط نون من آجر میشه!»گفتم این نونه که تو میخوری؟گفت«اتفاقا از هر نونی نون تره!نیگاه نکن به من میگن حاجی.راستش رو بخوای نه به خدا ایمان دارم نه به آخرت.تو این دوره و زمونه زندگی ماهم یا ازاین راه می گذره یا از پولی که تومنی چند قرون می دیم دست این و اون.این اسم حاجی م سرپوشیه برای گذرون زندگی.وگرنه ذکر و نمازم رو هم فقط جلوی دیگرون میخونم.»بعد استکان چایی رو با یه حبه قند داد دستم و گفت«مگه من ابجی ت رو بی سیرت کردم؟!مگه خودش راضی نیس؟مگه جاش پول نمی گیره؟مگه کسی به زور باهاش طرف میشه؟مگه مجانی کار میکنه؟تقصیرمنه که بابات بی پوله؟تقصیر منه که با دست خالی بابات بلند شده اومده شهر؟تقصیرمنه که هفت هشت تا دختر کور و کچل پس انداخته و شیکم شون رو نمی تونه سیر کنه؟من دفعه اول آبجی ت رو بردم تو کفتر خونه؟»
دیدم حرفهاش خیلی م بیراه نیس.چیزی نداشتم بگم.گفت:«حالا اگه توام به حرف من گوش ندی چند وقت دیگه نوبت خودته!حالا بازم فکراتو بکن.»
دیگه چی داشتم بگم؟بلندشدم و با خجالت برگشتم اتاق خودمون.
روزا همینطوری می اومدن و می رفتن.دیگه تو محل معروف شده بودیم.دیگه برنامه ی دوتا آبجی هام این شده بود که شبایی که بابام کشیک داشت بزک دوزک میکردن و ازخونه می زدن بیرون و صبح زود برمی گشتن.وقتایی م که باباهه خونه بود،یا موقع خواب بعدازظهر بابام،می رفتن تو کفترخونه و یا خونه ی همسایه ها!آره همسایه ها!مردای همسایه همه از جریان باخبر بودن اما صداش رو در نمی آوردن که چی؟که گاهی گداری زن و بچه شونو بفرستن خونه ی ننه زن شون دنبال نخود سیاه و اتاق شون خالی بشه و به آبجی م پیغوم بدن که بعدازظهر یه سری م به اتاق اونا بزنه!
بعدازظهر که بابا خونه بود خیلی تماشایی بود!تا بابام سرش رو میذاشت زمین یه ابجی م می رفت تو این اتاق همسایه و یه ابجی دیگه م می تپید تو اون یکی اتاق همسایه!بابامم دلش خوش بود که دوباره شده نون آور خونه و زن و بچه ش شیکم شون سیره و خوشبختن!بیچاره از بی سوادی و ساده گی یه حساب سرانگشتی نمیکرد که بفهمه با ماهی پنج تومن نمیشه شیکم این همه آدم رو سیر کرد و همیشه سفره ی آدم رنگین باشه!ننه مم متب بهش می گفت این پولی که تو می آری برکت داره و هرچی ازش ورمیدارم تموم نمیشه!بابامم هی بخودش باد میکرد!
اوایل من خرم حالی م نبود!بعدا فهمیدم که ننه م از تموم جریان باخبر شده و یه خرجی م آبجی هام به اون میدن!
یه عمر گرسنگی؛یه عمر بدبختی،یه عمر مثل خرکار کردن،یه عمر آرزوی یه پیرهن نوبه دلش موندن!تمام اینا باعث شده بودن که دین و ایمونی براش باقی نمونه و فکرکنه که حق با آبجی هامه!شاید بعد از سی چهل سال تازه رنگ چند تا اسکناس رو دیده بود و سر سفره ش دو سیر گوشت و یه قاپ پلو!
«دوباره زری خانم یه سیگار روشن کرد.دوتا پک که زد گفت»
ـ اینم بگم و بلند شیم بخوابیم.
آره.این جریان بود تا این یه روز صبح بهمون خبر دادن که بابامو بردن کمیسری!قضیه م این جوری بود که گویا یکی از کارگرای کارخونه دزدی کرده بود و انداختن گردن بابام.خلاصه خبر که بهمون رسید ننه م چادرش رو سرش کرد و به من گفت که باهاش برم.گفتم من بیام چیکار؟گفت«ننه تو یه کوره سواد داری.اگه قرار شد اونجا چیزی بنویسیم حداقل تو باشی.»منم بلند شدم و چادرم رو سرم کردم و رفتم .دل تو دلم نبود.اصلا نمی دونستم که کمسیری چه جورجایی یه!تا اون موقع فقط تو ده مون ژاندار مارو دیده بودم.از اونام که مثل سگ می ترسیدیم!
خلاصه با ترس لرز رفتیم کمیسری و با هر بدبختی بود رفتیم تو.وقت یجریان رو با مامور دم در گفتیم فرستادمون پیش یه افسر.تا ننه م رفت و گفت که میخواد بابامو ببینه افسره شروع کرد به بدوبیراه گفتن!ما فقط نیگاش میکردیم،اونم هرچی از دهنش دراومد به ما گفت!که چی؟که شما دله دهاتی ها می آین تو شهر و شهرو به گه می کشین و دزدی و پدرسوختگی می کنین و از این حرفا!
اینارو که گفت یه مرد سی ساله با کت و شلوار و کراوات اونجابود.اومد جلو و گفت جناب سروان اینا کی ن؟افسره جلوش بلندشد و احترام گذاشت و گفت قربان زن و بچه ی همه دزدن!یارو تا صورت منو دید بهم خندید.ننه م شروع کرد به عزو چز کردن که به خدا شوهرم اهل دزدی نیس و حتما اشتباه شده و زد زیر گریه.یارو اشاره کرده به یه پاسبان که برن و بابامو بیارن.
یه خرده بعد بابامو با دستبند آوردن.بابام تا مارو دید زد زیر گریه و رفت جلو افسره و گفت«قربان به کی به کی قسم که من اهل دزدی نیستم .به پاگون تون قسم من یه عمره با شرف زندگی کردم و به زن و بچه هام نون حلال دادم خوردن.اصلا من روحم از این جریان بی خبره!»و از این حرفا.
.افسره گفت به ما مربوط نیس به این آقا بگو.بابام رفت طرف یارو.یارو بر خلاف افسره به بابام روی خوش نشون داد و گفت که دستبندش رو وا کردن و خوب به حرفاش گوش داد و بعد یه مامور رو فرستاد تا بقیه ی کارگرای کارخونه رو بیارن.یه ساعت بعد همه رو آوردن.یارو هم یکی یکی شون رو برد تو یه اتاق و نیم ساعت نگذشته بود که معلوم شد دزد یکی دیگه س.اینطوری بابامو آزاد کردن و بابام پرید و دست یارو رو ماچ کرد یارو هم آدرس مون رو گرفت و مارو راهی کرد.وقتی اومدیم بیرون بابام از خوشحالی داشت بال درمی آورد!
همه ش تو راه می گفت سر بی گناه پای دار میره اما بالای دار نمیره!
حالا تو صورتش رو نگاه میکردی چند جاش کبود و زخمی بود!
دوسه روزی از این جریان گذشت .یه روز نزدیک ظهر که بابام تازه از سرکار برگشته بود یه دفعه دیدیم دم در شلوغ شد.تا رفتیم دم در دیدیم که یه ماشین سیاه با چند تا مامور جلو در واستاده!بند دل بابام پاره شد!یه دفعه دیدیم همون یارو کت شلواری یه از عقب ماشین پیاده شد و اومد جلو.تا بابام دیدش سلام کرد و پرید جلو ودستش رو ماچ کرد!یارو به یه پاسبان اشاره کرد که مردم رو که جمع شده بودن رد کنه.
ماموره همه رو با باتون پخش و پلا کرد و به ماهام گفت بریم تو خونه.ما و تمام همسایه ها اومدیم تو خونه و درو بستیم و همگی نشستن به حرف زدن.یکی می گفت اومدن اسباب اثاث همه مونو بریزن بیرون.اون یکی می گفت نه بابا اومدن یارو رو بگیرن.اون یکی می گفت شاید واسه کفتر بازه خونه بغلی اومدن.اون یکی می گفت نه بابا کجای کارین؟اومدن اکبر حاج اسمال رو دستگیر کنن که دیشب قداره کشی کرده.یکی می گفت غلط نکنم واسه خاطر خونه روبه رویی اومدن که هر شب بساط قمار و عروق خوری راه میندازه!خلاصه هر کدوم یه چیزی می گفتن تازه ما حواسمون جمع شد که کجا اومدیم اتاق اجاره کردیم!
دردسرتون ندم یه ربع بیست دقیقه ای که گذشت در واشد و اون یارو و بابام و یه آجان اومدن تو خونه و بابام یه یاالله ی گفت و اومدن تو اتاق ما.ننه م زودی یه چایی دم کرد و برد تو اتاق و در رو بست.تمام همسایه ها جمع شده بودن پشت در اتاق ما که ببینن چه خبره.من خواهرامم رفته بودیم تو اتاق بغلی.
یه خرده که گذشت ننه م ماهارو صدا کرد.همگی آروم رفتیم و یه گوشه نشستیم که یارو یه دفعه از جیبش یه دسته اسکناس دراورد و داد به اون آجانه.آجان م بلند شد و یکی یه دو تومنی داد به ماها.چشمامون داشت از حدقه میزد بیرون که یارو گفت«این جای شیرینی خواستگاری!»تازه فهمیدیم جریان چیه!اما خواهرام نمی دونستن از کدوم مون خواستگاری کرده اما من می دونستم.
یارو یه دست کت شلوارم واسه بابام آورده بود ویه قواره پارچه م واسه ننه م.ده تومنم گذاشته بود رو پارچه واسه شیربها.دیگه کی زبونش می چرخید که بگه نه؟!شوخی نبود!
یارو مامور دولت بود و ماشین دولت زیر پاش و سه تا پاسبان زیر دستش فرمون می بردن!تازه مگه اون وقتا کسی جرات داشت به مامور دولت نه بگه؟!
«دوباره زری خانم یه سیگار روشن کرد و بعد با افسوس گفت»
ـ امان از ترس!این ترس،ما ملت رو بیچاره کرده!اگه این ترس نبود و ما ملت با هم یکی بودیم نه اسکندر و نه عربا هیچکدوم نمی تونستن بریزن تو مملکت مون!می گن اونی که نمی ترسه یه بار می میره اما اونی که می ترسه روزی یه بار می میره!
خلاصه یارو شروع کرد از خودش تعریف کردن که من فلانم و من بهمانم و انقدر پول دارم و انقدر زمین و ملک دارم و خرم همه جا می ره و چی و چی وچی!بعدشم گفت که اومدم این زری خانم گل رو با خودم ببرم و اگه خدا بخواد خوشبختش میکنم .می برمش با هودم جنوب.فعلا اون طرفا ماموریت دارم.اگه خدا قسمت م کنه شاید یه سفر با خودم بردمش زیارت عتبات عالیات.یکی دو سال دیگه م برمی گردیم تهران تا اون موقع م هر وقت شما خواستین بیاین پی ما و گاه گداری م زری خانم رو می فرستم پیش شما.هرچی م که بابت مهریه و رخت و لباس و این چیزا بخواین حرفی نیس.
بعدشم دست کرد.جیبش و یه النگو طلا و یه سینه ریز و یه انگشتر درآورد و نشون بابام داد و گفت بعد از اینکه زری خانم زنم شد همه ی اینا مال اونه .حالا دیگه شما چی می گین؟ننه م که قند تو دلش آب می کردن و بابامم نیشش تا بناگوشش واز شده بود.
بلندشد و منو صدا کرد و برد و اون یکی اتاق و گفت«زری شوهر از این بهتر واسه ت پیدا نمیشه»گفتم«آخه بابا جون شما این آدم رو که درست نمی شناسین!»گفت«دیگه چه جوری بشناسیم ش؟یه تهران می شناسنش!مامور دولتم که هس.دیگه چی میخوای؟»تا گفتم من نمیخوام زنش بشم یه چک زد تو گوشم که چشمام برق زد!اینم شد از راضی کردن من!بابام که تا اون موقع هر خواستگاری واسه من اومده بود بخاطر رسم و رسومات که نباید تا دختر بزرگتر هس دختر کوچیکتر شوهر کنه ردش کرده بود تا چشمش به پول افتاد تمام رسم و رسومات و سنت از یادش رفت.
خلاصه یارو بلند شد و خداحافظی کرد و رفت و قرار شد پس فرداش بیاد و منو عقد کنه و با خودش ببره.
«اینو که زری خانم گفت سیگارش رو خاموش کرد و یه نگاهی به ساعت انداخت و گفت»
ـ دیگه پاشیم که دیروقته.
«بعد بابک رو نگاه کرد وگفت»
ـ هان!چیه؟منو نگاه می کنی؟
بابک ـ چاخان پاخان که برامون نمی کنی زری خانم؟
زری خانم ـ زهر مار!اصلا دیگه براتون چیزی تعریف نمی کنم!
ـ باز چرت و پرت گفتی بابک؟!.
بابک ـ آخه این سرگذشت خیلی عجیب غریبه!
زری خانم ـ خیلی از اون تهرونی های قدیمی اگه الانم زنده باشن اسم منو که بهشون بگین می شناسنم!تازه همین جتش!یه عده از این فراری ها که از ایران زدن بیرون نصف سرگذشت منو می دونن و بعضی ها شونم خیلی خوب منو می شناسن!
«یه نگاهی بهش کردم و گفتم»
ـ زری خانم اگه یکی سرگذشت شمارو چاپ کنه چیکار می کنین؟ازش شکایت می کنین؟
«همونطور که داشت می رفت طرف اتاقش گفت»
ـ کاری از دستم برنمی آد.شکایتم بخوابم بکنم باید تو ایران باشم.فعلا که اینجام و دستم از همه چیز کوتاه.
ـ منظورم این بود که یعنی اگه بفهمین ناراحت می شین؟
«برگشت با خنده یه نگاهی به من کرد و گفت»
ـ اگه اون آدم شماها باشین نه.ناراحت نمیشم.شاید خوشحالم بشم حداقل چند نفر می خونن و عبرتشون میشه.اما مطمئن باش همونجور که بابک گفت انقدر سرگذشت من عجیب و غریبه که هیچکس باور نمیکنه همه فکر می کنن چاخان پاخانه!
ـ نه انقدر چیزای عجیب و غریب تو این دنیا هس که کم کم مردم عادت کردن.
زری خانم ـ شاید تو راست بگی.اما دلم نمیخواد اسم اصلی م رو کسی بدونه.جای اسمم یه اسم دیگه بنویسین.
بابک ـ اسمتون رو بذاریم زری چطوره؟
«زری خانم خنده ای کرد و گفت»
ـ زری؟اتفاقا بدم نیس.همین زری خوبه.شب بخیر .خوش بخوابید.


* * *


فصل 14

«فردا صبحش از خواب بیدار شدم و یه دوش گرفتم و صورتمو اصلاح کردم و لباس پوشیدم تو تموم این مدت به بهار فکر میکردم.چطور می تونستم که بهش بگم چقدر دوستش دارم.یعنی خودش می فهمید؟!خداکنه زودتر بیاد.هنوز هیچی نشده تا یه ساعت از رفتنش می گذره تموم غصه های عالم رو می ریزن تو دلم.
رفتم تو آشپزخونه که دیدم بابک پشت میز نشسته و یه صبحونه ی مفصل درست کرده و داره میخوره!تا منو دید گفت»
ـ آقا سلام علیکم!چطوره احوال سلامتی شما؟بابا مامان چطورن؟عمه خرسه چطوره؟هنوز مامورای باغ وحش دستگیرش نکردن؟
ـ سلام و زهرمار!اول صبحی شروع کردی؟
بابک ـ بیا بشین صبحونه تو بخور که خیلی کار داریم.میخوایم دوتایی بریم گردش علمی درمانی!
ـ گردش علمی درمانی چیه؟
بابک ـ بشین تا برات بگم.
«نشستم و بابک برام چایی ریخت و گفت»
ـ دیشب با خودم حساب کردم که این یکی دو روزه خیلی ضرر کردیم!اگه جلوی این ضرر رو نگیریم به ورشکستگی میخوریم.
ـ حساب و کتاب که دست توئه.پولام که دست توئه.اگه می بینی که خرج زیاد شده خوب کمتر خرج کنیم.چقدر از پولا مونده؟
بابک ـ دولتی سرت موجودی کافی و کامله!شکر خدا کم وکسری نداریم.
ـ پس چه ضرری کردیم؟
بابک ـ روح مون!به روح و روان مون بی توجهی کردیم!سهل انگاری کردیم!روح مون این چند روزه تغذیه ی درست حسابی نشده!روح مون لاغر شده !افسردگی روحی پیدا می کنیم ها!
«خنده م گرفته بود گفتم»
ـ خب حالا چی؟
بابک ـ همین دیگه،می گم بریم گردش روح درمانی!این خانما از زندگی مارو انداختن!
اون رویا که هی می آد اینجا و فکرمو مشغول میکنه.اون بهار مخ تر و کار گرفته!شبام که این زری خانم واسه مون قصه میگه تا خوابمون کنه!اینکه نشد زندگی!
پس فردا جواب روح و روان مونو چی بدیم اگه پرسیدن چرا درباره شون کوتاهی کردیم؟!
ـ میخوای صبح اول صبحی بری دنبال الواطی؟
بابک ـ این چه طرز حرف زدنه؟چرا از کلمات زشت استفاده میکنی؟مگه جای این واژه های زشت و بیگانه ،معادل زیباش رو تو فرهنگ مون نداریم بی سواد؟!
اولا که صبح حرفش رو می زنیم و طرح شو می ریزیم و شب می ریم اجراش می کنیم!دوما الواطی و کثافتکاری نه و گردش علمی و روح درمانی!یعنی می ریم در واقع نهفته های روح مون رو بشناسیم!سوما امشب سر این خانما رو می کوبیم به طاق و د برو که رفتی!دلمون پوسید بابا!
ما که صدبار به دنیا نمی آئیم و زندگی نمیکنیم!
حالا گیرم چندبار متولد شدیم و زندگی کردیم.اگه دفعه ی دیگه تو افغانستان به دنیا اومدیم و مجبور شدیم یه ریش نداریم تا دم ناف مون و جرات نداشتیم طرف یه دختر بریم چی؟!
اون وقت کی جواب این روح گرسنه و تشنه و آشفته و سرگردونمون رو میده؟!نخیر!همین که گفتم!امشب دوتایی می ریم گردش علمی!فعلا این تولد رو بچسب تا تولدی دیگر!
ـ گمشو!منو باش که اومده بودم با تومشورت کنم.
بابک ـ بکن!مشورت بکن!خدا برات خواسته و بهترین مشاور در امور و علوم مافوق طبیعه قسمتت شده!هرچی میخوای بپرس عزیزم.کجا ایراد داری؟
ـ تو اون چیزا که تو فکر توئه ایراد ندارم.
بابک ـ به به !ماشاالله خودت درس خونده و با کمالاتی!امشب با هم می ریم هر جایی م ایراد داشتی خودم هستم و بهت کمک میکنم!چیز مهمی نیس!اضطرابت طبیعی یه!چند روزه امتحان ندادی،یه خرده دلهره داری!هیچ غصه نخور،این امتحانی یه که ممتحن خودش بهت می رسونه و کمکت میکنه!وامونده تجدیدی توش نداره چه برسه به ردی!
«اینارو گفت و قاه قاه زد زیر خنده»
ـ من نمی ام،خودت برو.
بابک ـ به درک که نمی آی!ایشاالله اگر تولد دیگه ای داشتی درست می افتی تو افغانستان و میشی معاون اول طالبان!اون وقت تا دلت خواست پاک و طیب و طاهر بمون و زندگی کن.
اتفاقا چقدرم بهت ریش مدل طالبانی م می آد!
«تا اینو گفت یه دفعه صدا تو سرم پیچید!ازجام پریدم!بابکم پرید!»
بابک ـ چه ت شد؟!
ـ هیچی نترس.انگار بهار صدام میکنه!
بابک ـ خاک بر سرت کنن که بیچاره شدی!این مردای زن و بچه دار که جرات ندارن ازترس زن شون شیطونی کنن،حداقل فکر کردن براشون آزاده و بلا مانع س!بمیرم واسه دل تو که از این حق و حقوق طبیعی م محروم شدی!خدا نصیب نکنه زنی رو که فکر آدمم بخونه!آخه دیگه آدم بعدش به چی دلش رو خوش کنه؟!
«تو دلم داشت یه جوری میشد!با خنده گفتم»
ـ خودشه!بخدا اومده!همین جاهاس!
بابک ـ آب دهنت رو جمع کن شلی!تو که آبروی هر چی مرد بردی!حالا کجا هس؟
ـ بخدا همین نزدیکی هاس!
بابک ـ تو خیابونه؟
ـ فکر میکنم!
بابک ـ پس قطع نکن!بگو گوشی دستش باشه تا من این لیست خریدمون رو براش بخونم که سرراه بگیره بیاره!اینطوری م بد نیستا!موبایل سرخورده!
ـ گمشو بابک!بذار حواسمو جمع کنم.
«یه لحظه چشمامو بستم و بعد به بابک گفتم»
ـ من رفتم بابک!
بابک ـ کجت؟!تو که گفتی صبح اول صبحی نمیشه رفت دنبال الواطی!
ـ گمشو!خداحافظ.
«تند لباسامو پوشیدم و تا اومدم برم بیرون با زری خانم سینه به سینه شدم و زود سلام کردم»
زری خانم ـ کجا با این عجله؟!
بابکـ بیاین کنار زری خانم!عجله داره!روحش افسردگی پیدا کرده و خشک شده داره میره تازه ش کنه!
«خداحافظی کردم و ازخونه اومدم بیرون و منتظر آسانسور نشدم و از پله ها رفتم پائین تو خیابون حالا نمی دونستم کجا باید برم.دور و ورم رو نگاه کردم .کسی نبود.دوباره چشمامو بستم و راه افتادم.نمی تونم بگم چی میشد که می رفتم!خودمم نمی دونم چه جوری میشد!اما تا چشماشو یه لحظه می بستم،انگار یکی تو فکرم بهم راه رو نشون میداد!
اصلا تو حال خودم نبودم!اولش همه چیز تو فکرم درهم و برهم بود!مثل تصویری که مات باشه!نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم.مثل دستگاهی که بلد نباشی باهاش کار کنی!اما کم کم همه چیز برام واضح شد!صدای قشنگ بهار بود که انگار تو خواب می شنیدم!
ـ صدامو شنیدی؟حالا بیا.باید خودت پیدام کنی!.
«تو یه حال عجیبی بودم.بقدری احساس خوبی داشتم که بی اختیار تو خیابون می خندیدم!می ترسیدم نتونم پیداش کنم!
یکی دو تا خیابون رو رد کردم و رسیدم به پارک پشت خونه مون.رفتم تو پارک.و یه لحظه چشمامو بستم.»
ـ توباهوشی،حتما می تونی بیا.
«دوباره خندیدم و راه افتادم.پرنده تو پارک پر نمیزد!خلوت خلوت بود آروم راه می رفتم و این ور و اون ور و نگاه میکردم.چند دقیقه گذشت واستادم و چشمامو بستم.»
ـ تا حالا که درست اومدی.دارم کمکت میکنم.تو فقط دنبال دلت بیا.حتما به من می رسی!
«خندیدم و راه افتادم.انقدر ذوق کرده بودم که همه ش می خندیدم!حرفامو می فهمید!هرچی تو فکرم بهش می گفتم می فهمید!
چند دقیقه ی دیگه که گذشت.رسیدم وسطای پارک.دیگه نمی دونستم کجا باید برم!پارک خیلی بزرگ بود و پر از درخت و چمن و گل و گیاه و بوته!اگه کسی اونجاها قایم میشد نمی شد پیداش کرد دوباره واستادم و چشمامو بستم»
ـ کنار گل های رز سرخ و قشنگ میشه عشق رو پیدا کرد!بیا.
«یه لحظه فکر کردم و دوئیدم!یه دقیقه ی بعد رسیدم به جایی که فقط بوته های گل رز رو پرورش میدادن ودور تا دور آدم پر بود از بوته های بزرگ گل رز سرخ و صورتی و سفید و زرد!جایی که خودم دوستش داشتم و گاه گداری تنهایی می رفتم اونجا و یکی دو ساعت فقط فکر میکردم.
کنار جایی که فقط بوته های گل سرخ بود دیدمش.یه گوشه رو چمن نشسته بود.موهاش رو ول داده بود دورش و کفشاشو دراورده بود.یه لباس خیلی ساده و قشنگم تنش بود.تا از دور منو دید بهم خندید.انگار دنیارو بهم دادن.رفتم طرفش»
بهار ـ دیدی خیلی زود اومدم؟
ـ برای من هر چقدرم زود بیای بازم دیره.
بهار ـ ببین چه گلای قشنگی یه!اصلا همه ی اینجاها قشنگه خیلی قشنگ!
ـ به شرطی که توام وسط گلا نشسته باشی.
«بهم خندید»
بهار ـ بیا بشین.دیدی سخت نبود؟!
ـ آره .اما چه جوری اینکار رو میکنی؟!
بهار ـ خیلی راحت.به شرطی که با تمام وجود باشه.توام ذهن خیلی قوی ای داری.
ـ یعنی توباهر کسی بخوای میتونی ارتباط برقرار کنی؟
بهار ـ آره.اما باید اونم عمیقا اینو بخواد.هرکی منو صدا کنه من متوجه میشم!
ـ پس چرا از دیشب تا حالا متوجه نشدی که من صدات کردم؟
بهار ـ بیا بشین تا بهت بگم.
«رفتم و کنارش رو چمنا نشستم .کمی تو چشمام نگاه کرد و گفت»
ـ هیچ فرقی نکرده!
ـ چی؟
«فقط خندید»
ـ چرا دیشب که هی صدات میکردم بهم جواب نمی دادی؟
بهار ـ برای اینکه با تمام وجودت صدام نکردی!
ـ چرا!با تمام وجودم خواستمت!یعنی صدات کردم..
«خندید و گفت»
ـ نه.امروز بود که از ته قلبت خواستی که بیام پیش ت.
ـ چرا اینو میگی؟من خودم بهتر می دونم که از همون دیشب با تمام وجودم صدات کردم.
بهار ـ دیشب هنوز واقعا برام دلتنگ نبودی!چون تازه همدیگرو دیده بودیم.
ولی صبح چرا.واقعا دلت برام تنگ شده بود.غصه تو دلت نشسته بود و صدام میکردی.از ته ته قلبت!میدونی مثل چیه؟مثل آه یه آدم زجر کشیده!
مثل اشک یه آدم بی پناه!
خیلی ها خداوند رو صدا میکنن اما موقعی بهشون جواب میده که از صمیم قلب باشه!موقعی که تمام درها به روی آدم بسته شده باشه و هیچ پناهی نباشه!موقعی که دیگه امیدت از همه قطع شده باشه!موقعی که دیگه کسی نخواد یا نتونه برات کاری کنه!
«یه دفعه اشک تو چشماش جمع شد و گفت»
ـ موقعی که دیگه نخوای از آدما کمک بگیری!موقعی که بفهمی فقط اون همه چیزه!
موقعی که بفهمی عشق اونه!موقعی که بفهمی وفا اونه!موقعی که دستت از همه جا کوتاه شده و ناامیدی!اون موقع س که گریه ت از ته قلب ته!اون موقع س که با تمام وجودت صداش میکنی!
اون وقته که بهت جواب میده!
«اینو گفت و سرش رو گذشت رو زانوش و اروم آروم گریه کرد!
سرش رو بلند کردم.دونه های اشک رو صورتش سرمیخورد و می آومد پائین!
ـ چرا گریه میکنی بهار؟!چی شده؟!
بهار ـ دلم خیلی براش تنگ شده..
ـ برای کی؟!پدرت؟!
«خندید بهم»
ـ مامانت؟
بهار ـ برای خدام!برای خدای مهربونم!برای اونی که صدامو شنید!
«فقط نگاهش کردم .اشک هاشو پاک کرد و گفت»
ـ میدونم برات عجیبه.
ـ نه،زیادم عجیب نیس.شیرینم وقتی اسم خدارو جلوش می آوردم همینجور گریه میکرد!
بهار ـ راست میگی؟!راست می گی آرمین!؟
ـ آره راست میگم.
«دوباره خندید و گفت»
ـ بزرگترین عشق،عشق اونه.
«بعد رو چمنا دراز کشید و چشماشو بست و تا چند دقیقه هیچی نگفت..منم هیچی نگفتم تا همونطور که چشماش بسته بود گفت»
ـ یه موقعی وقتی خیلی کوچیک بودم وقتایی که بیخودی بهانه می گرفتم،مامانم سرم رو میذاشت تو دامنش و برام قصه ی پریا رو با آهنگ میخوند!خیلی خوشم می اومد..
«آروم دست کشیدم به موهاش.هیچی بهم نگفت.بعدش براش خوندم.»
ـ یکی بود،یکی نبود
زیر گنبد کبود.
لخت و عور تنگ غروب
سه پری نشسته بود
بهار ـ اینو کی خونده؟
ـ این خیلی قدیمی یه.
بهار ـ بخون.خیلی قشنگه!
زار و زار گریه می کردن پریا
مثل ابرای بهار گریه میکردن پریا
پریای نازنین
چه تونه زار می زنین
نمی گین که برف میآد
نمی گین بارون می آد
نمی ترسین پریا
پریا گشنه تونه
پریا تشنه تونه
پریا خسته شدین
مرغ پر بسته شدین
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سربسته نبود
دنیای ما عیونه
هر کی میخواد بدونه
دنیای ما مار داره
بیابوناش خار داره
هرکی باهاش کار داره
دلش خبردار داره
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه
دنیای ما همینه
بخوای نخوای اینه
«همونطور که چشماش بسته بود خندید و گفت»
ـ دیگه دلم تنگ نیست.
ـ دلم نمیخواد هیچوقت ترو غمگین ببینم.
بهار ـ هر وقت که با تمام وجود صدام میکنی،خیلی خوشحال می شم اون وقت احساس میکنم که تنها نیستم و دلم میخواد هرچه زودتر بیام پیشت.
«بعد بلند شد و دور و ور خودشو نگاه کرد و گفت»
ـ چقدر اینجاها قشنگه!بیار و چمنا راه بریم .کفشامو می آری؟
«اینو گفت و شروع کرد پابرهنه رو چمنا راه رفتن منم کفشاشو ور داشتم ودنبالش رفتم.از اینکه کفشاش تو دستم بود یه احساس خوبی داشتم تا حواسش نبود کفشاشو محکم تو بغلم فشار دادم!یه دفعه برگشت و نگاهم کرد و بهم خندید!ازکارم خجالت کشیدم.آروم اومد جلومو و تو چشمام نگاه کرد و گفت»
ـ لباست خاکی میشه.
ـ عیبی نداره،اما این خیلی بده من هرکاری م یواشکی بکنم تو می فهمی!
«بلند بلند خندید و گفت»
ـ گفتم که!هربار با تمام وجودت صدام کنی من می شنوم!
ـ کفشاتم با تمام وجود بغل کنم تومی فهمی؟!
«خندید و گفت»
ـ بیا.
«دوتایی رو چمنا راه افتادیم.اومدم بهش بگم که با من ازدواج میکنی اما روم نشد.»
بهار ـ از عمه ت خبری نشد دیگه؟
ـ فعلا نه.گویا زنگ زده ایران و شکایتم رو به پدرم کرده.
بهار ـ ایران!چه اسم قشنگی!
ـ یه بارم شیرین بهم همینو گفت.
بهار ـ اصلا سردر نمی آرم!آخه چطور یه همچین چیزی میشه؟!خیلی عجیبه!
«همونطور که راه می رفتیم رسیدیم به یه گلفروشی.رفتم و براش یه گل رز قشنگ خریدم و دادم بهش.خندید و شاخه ش رو کوتاه کرد و زد یه طرف موهاش و گفت»
ـ خوشگل شدم؟
«فقط نگاهش کردم»
بهار ـ تو چرا چشمات اینطوری یه؟فقط آدم توش عشق و مهربونی و راستی رو می بینه!
اصلا توش کینه نیست.دروغ نیست،پلیدی نیست!
ـ گفتار نیک،کردار نیک،پندار نیک.دنیا با همینا بهشت میشه.
«کمی نگاهم کرد و گفت»
ـ من دیگه باید برم آرمین.
«تا اینو گفت خیلی ناراحت شدم»
ـ یه ساعت نیس که اومدی!
بهار ـ سرم داد نزن،دل من مثل شیشه س،می شکنه ها!
ـ آخه دلم نمیخواد از پیشم بری!
ـ می آم.دوباره می آم.
«دیگه تا دم ماشینش هیچی نگفتم.وقتی میخواست سوار ماشین بشه .دوباره نگاهی کرد و گفت»
ـ تا دفعه ی دیگه که منو ببینی خوب فکراتو بکن.
«اینو گفت و سوار شد»
ـ چه فکری بکنم؟!
«بهم خندید و حرکت کرد و رفت»
«انقدر نگاهش کردم تا ماشینش پیچید تویه خیابون.راه افتادم طرف خونه.هرچی فکر میکردم نمی فهمیدم که جمله ی آخرش چی معنی ای میداد.
باید فکر چی رو میکردم؟!چه جوری اومد؟چه جوری رفت؟کجا رفت؟
عقلم به هیچی قد نمی داد.تو همین فکرا بودم که دیدم رسیدم جلوی خونه.
درو واکردم و رفتم بالا.تا در آپارتمان رو وا کردم و رفتم توبابک گفت»
ـ چرا تلفن رو جواب نمی دادی؟!
ـ تلفن؟!منکه موبایلم رو نبرده بودم!
بابک ـ موبایل ترو نمیگم که!بهار رو میگم.مگه موبایل سرخود نیس؟نشسته بودم و تمرکز گرفته بودم و رفته بودم تو خلسه !اول نقطه!من بابک نقطه!ناهار داریم نقطه!آرمین،پیتزا 3 تا نقطه!من و زری خانم روهور و گشنه نقطه!
مکالمه تمام نقطه!
ـ ول کن حوصله ندارم.
بابک ـ دیدم هی تو کله م صدا می پیجید که مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا خودتون یه تخم مرع نیمرو کرده ،نوش جان فرمائید!
ـ بعضی وقتا خیلی لوس می شی ها|!
بابک ـ غلط نکنم گردش علمی ت پربار و مفید نبوده!پسرخاله جون الواطی.صبح راندمان نداره!شاعره میگه بی پیرمرو تودر خرابات!اگه دیدی که باهم می ریم بازدید علمی و بهت خوش میگذره و به معلوماتت اضافه میشه،واسه اینه که من باهاتم و به تمام مسائل علمی و تحقیقی اشراف دارم و تمام سوراخ سنبه های علوم رو می شناسم و راه و چاه کار رو بلدم!یه گالری هنری تو این شهر نیس که من نشناسم!یه نمایشگته فنی تخصصی تو این شهر پیدا نمیکنی که من یه سری بهش نزده باشم!یه مرکز فرهنگی توش سراغ نمیکنی که من توش کارآموزی نکرده باشم!حالام غصه نخور،امشب با عمو می ریم یه آدکامی حسابی،عقب افتادگی صبح رو جبران میکنی!تو این شهر تا دلت بخواد مرکز آموزشی دایره که الهی خیر ببینن این آموزشیارهاش!
ـ حالا ناهار هیچی نداریم؟
بابک ـ منو دست کم گرفتی ها!یه چرخ تو آشپزخونه زدم و ناهار ظهره رو جور کردم.
ـ چی درست کردی حالا؟.
بابک ـ کارد سه سر!مرتیکه کله ی سحر رفته دنبال الواطی حالا اومده از من ناهار میخواد!
«زری خانم از تو آ شپزخونه اومد بیرون.بهش سلام کردم که گفت»
ـ بهار چطور بود؟
ـ سلام رسوند.خیلی ممنون.
زری خانم ـ برو دست و روت رو بشور بیا یه چیز خوب درست کردم.
«اون روز ناهار زری خانم ته چین مرغ درست کرده بود که خیلی م خوشمزه بود.بعد از ناهارم من به هوای سردرد رفتم و گرفتم خوابیدم»
«ساعت حدود پنج بعدازظهر بود که یه دفعه یه صدایی تو خونه پیچید!یه صدایی که چندبار انعکاس پیدا میکرد!صدای صدای یه زن بود!اسم منو صدا میکرد!
ازجام پریدم!خوب گوش دادم.صدای بهار نبود اما صدای یه زن بود!صبر کردم تا دوباره صدام کنه!یه لحظه بعد دوباره اسمم رو صدا کرد.صدا تو سرم نبود تو همه خونه بود.خوب گوش کردم!هنوز بین خواب و بیداری بودم!درست چیزی رو نمی فهمیدم!»
ـ ارمین!برخیز!
«ازجام بلند شدم»
ـ برخیز و بسوی ما گام بردار!این مائیم که ترا میخوانیم!
«نمی دونستم چیکار کنم!تو اتاقم هیچکس نبود اما صداش خیلی واضح می اومد!»
ـ دیرگاه است برخیز!خورشید به غروب می نشیند برخیز و بیا!
«صدا کم کم داشت کلفت میشد!»
ـ برخاستی؟!میگم خبر مرگت وخی!
«صدا ،صدای بابک بود!رفتم از اتاق تو سالن.بابک ضبط صوت رو روشن کرده بود و میکروفن رو وصل کرده بود و حالت اکو بهش داده بود و داشت می خندید!»
ـ برخیز و مارا به عقد خود درآر!دلمان پوسید در آن دنیا!حداقل اگه عرضه ی اینکار را نداری صیغه مان کن مردک بی بخار!
ـ بابک واقعا بی مزه ای!
بابک ـ اِ...!تو اینجا چیکارمیکنی؟قرار نشد وقتی از اون دنیا صدات میکنن بی اجازه بلند شی و از اتاقت بیای بیرون ها!گفتم از همونجا مارا عقد کن!
ـ آدم بی مزه صداش ترسوندم!حداقل صداشو کم میکردی!
«زری خانم یه گوشه رو مبل نشسته بود و میخندید.بابک پشت بلندگو گفت»
ـ ای گستاخ!ای بی ادب!مرده شور بشورد آن خلق و خوی زشت ترا که با صد کیلو شهد نمی توان ترا لیسی زد!چه رسد به خوردنت!شنوندگان عزیز اکنون به آهنگ های درخواستی توجه فرمائید.نمایشنامه ی کمدی موزیکال شیرین و آرمین به پایان رسید!با زخم تیشه عقده خالی کرد شیرین جان شیرینم گشگست شیرین جان عقده من این است.شیرین و شیرین گشگسته.
حالا آهنگ بعدی»
عید اومد بهار اومد می رم به صحرا عاشق صحرایی م بی نصیب و تنها
آرمینه مه پیکر گردن کلفتم زود پاشو بهار اومد نگی که نگفتم
با پوزش از شنوندگان منظور از بهار همان بهار خانم فتوکپی برابر با اصل شیرین خانم است!
«زری خانم که از خنده اشک از چشماش می اومد!خودمم خنده م گرفت.رفتم رو یه مبل نشستم و نگاهش کردم.م
ـ ساعت هفده و بیست دقیقه.اکنون بعد از یک پیام بازرگانی به برنامه ی خانواده توجه فرمائید.
پیام بازرگانی :شیرینه!شیرینه!خیلی شیرینه!آری،ازدواج با شیرین،شیرین است البته تا چند روز بعد از ازدواج که تاریخ مصرف شیرین خانم تمام نشده باشد،چون بعداز پایان تاریخ مصرف چنان ترش میشود مثل گوجه سبز!
برنامه ی خانواده!
سلام شنوندگان عزیز.بحث امروز در مورد آقایونی هس که دو تا زن دارن.بترکن ایشاالله!خب از مهمان عزیز آقای دوزنه خواهش میکنیم نظر کارشناسی شونو بفرماین:
خیلی ممنون که منو به این برنامه دعوت کردین.البته نظر من اینه که دو تا زن داشتن خیلی مفیده چون هر کدوم که واسه شوهره ناز و نوز کنه.شوهره محل سگم بهش نمیذاره و میره پیش اون یکی زنش!.
خیلی ممنون از نظر کارشناسی تون.حالا مهمان بعدی برنامه،اقای سه زنه!
بله،خیلی ممنون.عرضم به حضورتون که هرچیزی باید زاپاس و یدکی ش موجود باشه.اینطوری کار آدم معطل نمی مونه!مثل لاستیک زاپاس ماشین.تا پنچر شد زاپاسو میذاریم زیرش!
خیلی ممنون.لطفا مهمان دیگر،آقای چهار زنه.بفرمائین.
واله وجود قطعات یدکی بسیار ضروریه.ما از مسئولین خواهش می کنیم که تولید یدکی رو زیاد کنن یا ورودش رو آزاد کنن.اگه خارجی ش باشه بهتره.
به نظر شما زاپاس همسر کجایی ش عمر بیشتری میکنه؟
واله اگر انگلیسی ش باشه خوبه.آلمانی شم خوبه،اس و قس داره!
به نظرشما تولید داخلیش چی؟ایرانی ش چطوره؟
واله اونم بد نیس فقط زود به سروصدا می افته و هی غر می زنه به جون آدم!
شنوندگان محترم برنامه ی خانواده در این ساعت به پایان رسید.اما فراموش نکنید که برای همسر خود زاپاس تهیه فرمائید.با سه چهار همسر مطمئتن تر سفر میکنید و در ضمن کار بین همسران شما بطور مساوی تقسیم شده و به آنها سخت نمی گذرد.طبق قانون فیزیک!
ـ سرمون رفت،حداقل صداش رو کم کن.
بابک ـ بگی نگی برنامه م تموم شد.خب،کم کم بلندشو و خودتو جمع و جور کن که زنگ زدم به دوتا از بزرگترین و معتبرترین اساتید علوم ماورا الطبیعه!
جونم برات بگه اینا دو نفرن که واقعا در آموزش اعجاز می کنن!با بدبختی یه وقت ازشون گرفتم که بریم چک آپ ماهیانه!بلندشو حاضرشو تا وقت دکترمون رو یکی دیگه نگرفته.
ـ اولا که حوصله ندارم.در ثانی زری خانم تنهاس،من نمی آم.
زری خانم ـ نه آرمین جون من باید برم یه سری به کاباره بزنم.حالا جدا کجا میخواین برین؟
بابک ـ هیچی بابا،دو تا از بچه های قدیمی دانشکده ن طفلکا سرشون تو کتابه!ماها هر وقت دلمون می گیره یه سر می ریم پیش شونو یه خرده دردو دل می کنیم و دلمون وا میشه!بعض شما نباشه خیلی خانم و خوش صحبت ن!
زری خانم ـ خودتی بابک جون!منم میخوای رنگ کنی؟
بابک ـ وقتی اعتماد بین آدما از بین رفته باشه دیگه واسه آدم چی می مونه؟
زری خانم ـ در هر صورت من که باید برم کاباره،شمام خودتون می دونین،فقط مواظب باشین مرض پرض نگیرین!
بابک ـ باور کنین اونجایی که ما می ریم محیط ش استریل شده س!مثل شیر پاستوریزه !سفید!تمیز!
ـ تو برو.من نمی آم.
بابک ـ به درک که نمی آی.
«تااینو گفت زنگ درو زدن.من آیفون رو جواب دادم.رویا بود.بدون حرف در پائین رو وا کردم.»
بابک ـ کیه؟
ـ با طبقه پائینی کار داشتن.اشتباهی زنگ رو زدن.
بابک ـ خب من برم تا یکی سرمون هوار نشده لباس بپوشم و برم دنبال سرنوشت امشبم.
«تا بابک رفت تو اتاقش که لباس عوض کنه من رفتم و در آپارتمان رو وا کردم.همون موقع رویا رسید بالا.بهش اشاره کردم که ساکت باشه و حرف نزنه.بعد آوردمش تو خونه،بابک داشت تو اتاقش با صدای بلند آهنگ میخوند اونم چه آهنگی!امشب چه شبی ست،شب را مرداست امشب شیری و فری در انتظار است امشب
«تا از اتاق اومد بیرون و چشمش افتاد به رویا گفت»
ـ الهی من قربون قدرت خدا برم!الان تو اتاق داشتم با خودم می گفتنم،یعنی می شه من هفت بار تودلم اسم رویا رو صدا کنم یه دفعه رویا جلوم ظاهر بشه؟!ترو خدا توام احساس منو داشتی؟ جون من صدای قلب منو شنیدی اومدی؟!
ـ صدا قلبت نبود صدا آوازت رو شنید اومد!شری و فری در انتظار است امشب!
بابک ـ راست می گی ها!می گن قسمت کسی رو کسی دیگه نمی تونه بخوره!داشتم می رفتم دو تا پاکت شیر بگیرم بیارم این زری خانم واسه مون امشب شیر برنج و فیرینی درست کنه ها!
چقدر خوب شد شمام اومدی رویا خانم!حالا فرینی درست می کنیم می خوریم.گوشت میشه می چسبه به تنمون!در ضمن آرمین خان بی سواد،شری مخفف شیربرنجه،فری مخفف فیرینی!خلاصه ش کرده بودم که با آهنگ جور در بیاد!
ـ لال شی اگه درو.غ بگی!
بابک ـ ات پته ات پته ات پته!یعنی اگه با این دروغا قرار بود کسی لال بشه خیلی ها تا حالا نوه نتیجه شونم باید لال به دنیا می اومد!
«همه زدیم زیر خنده.تا رویا نشست،تلفن زنگ زد ،خودم جواب دادم.بهار بود.بهم گفت اگه دلم بخواد میتونم شب ساعت 12 برم یه جا خارج از شهر که بهار مراسم مذهبی و دعا داره.یعنی فرقه شون جمع میشن اونجا.فقط گفت که جلو نیائیم و آشنایی م ندیم.
تلفن رو که قطع کردم به بابک و زری خانم و رویا جریان رو گفتم»
بابک ـ به به!واقعا چه زندگی یه پاک و طاهری!پاشم یه زنگ بزنم به ننه بابام و بهشون بگم خیالشون تخت تخت باشه که پسرشون داره اینجا مثل دسته گل بار می آد!
اون وقت می گن اروپا توش فساد و بی بندوباری!ما که ندیدیم!شکرخدا سر شب مراسم مذهبی داریم وپیش بندش دعا و حتما آخرش راز و نیازه و شبم که برمی گردیم خونه زری خانم قصه های خوب برای بچه های خوب میگه و چشممون گرم میشه و بعدش لالا!
دیگه ننه بابامون پسر بیست و هفت هشت ساله از ما سر به زیرتر و سربه راه تر چی میخوان؟!
فقط اگه بهار خانم لطف کنه و صبحام یه کلاس تعلیمات دینی واسه مون تو دم و دستگاش جور کنه سر شیش ماه دو تا عابد زاهد تحویل ننه بابامون میده!واقعا ما دو تا خیلی شانس آوردیم که از اون دنیا و از این دنیا مواظب رفتارمون هستن!شیرین خانم شبا از اون دنیا ترو نصیحت میکنه و عمه خانمم از این دنیا منو تحت کنترل داره!جدا برنامه ی تربیتی از این بهتر نمیشه جور کرد!فکر کنم تا ما برسیم ایران دو تا کاپ اخلاق بدن دستمون!پسر رفتیم اروپا،گل برگشتیم ایران!
«همگی مرده بودیم از خنده»
بابک ـ بابا اینا همه شیطان پرستن!می برن مون و از راه به درمون می کنن و این یه خردعه ایمان مونو هم به باد می دیم ها!حالا مراسم شون کجا هس؟
«بهش گفتم تا شنید گفت»
ـ می دونی اینجا که میگی کجاس؟یه جا بیرون شهر،دم یه کوه!می برن یه بلا ملا سرمون می آرن ها!من نمی آم.
ـ تو نیا من خودم می رم.
بابک ـ آرمین جون آخه مگه دین خودمون چه عیبه شه که میخوای ملحد بشی؟!
ـ میخوام فقط برم ببینم اونجا چه خبره.در ضمن بهار گفت بگو اونجا پره دختره!«یه دفعه شل شد و گفت»
آخه اونجا یه مشت آدم بی دین و ایمون دیوونه ن!می ترسم بیام و یه دفعه از راه به درم می کننن!
«بعد کمی فکر کرد و گفت»
ـ حالا چه ساعتی هس؟
ـ ساعت 12 شب.
بابک ـ به به!چه ساعت سعد و مبارکی رو هم واسه مراسمشون در نظر گرفتن!ساعت ساعت هوا و هوسه!اصلا معلومه که این فرقه فقط رو معنویات تاکید داره!پاشم برم شاید بتونم یکی دوتا از این آدمهای گمراه رو به راه راست هدایت کنم.
رویا ـ منم می آم.
بابک ـ شماها می آین چیکار؟!اونجا خطرناکه!
زری خانم ـ منم می آم.
ای بابا!شماها بشینین اینجا و واسه ما دعا کنین که به این ملعون ها غلبه کنیم!
* * *
«ساعت حدود یازده و نیم شب بود که چهارتایی با ماشین بابک راه افتادیم.تقریبا بیست دقیقه بعداز شهر خارج شدیم و به طرف جایی که بهار گفته بود رفتیم.بابک اونجارو می شناخت.می گفت یه معبد قدیمی و خیلی قشنگ اونجاس.
موقعیت اونجایی که بهار گفته بود طوری بود که وقتی ماشین رو کنار جاده پارک کردیم تمام کسایی که اومده بودن زیر پامون بودن و از اون بالا همه جا معلوم بود شاید به جرات بتونم بگم که حدود چهار پنج هزار نفر اونجا آدم جمع شده بودن!
اونجا یه زمین خیلی بزرگ بود مثل دره که سه طرفش کوه بود.همه جا سبز و خرک.وسط پره چمن و علف سبز بود و دور و ورش درخت و جنگل .نور ماه افتاده بود تو دره و منظره ی خیلی قشنگی درست شده بود.وسط کوه دره دوازده تا پله میخوره می رفت بالا و وصل میشد به یه ایوون بزرگ که پشتش یه معبد خیلی قدیمی بود با ستون های سنگی بلند.چند تا ماشین پلیس م اونجا واستاده بود.تمام کسایی م که اونجا بودن همه یکی یه شمع روشن دستشون بود که همه جارو به طرز قشنگی روشن کرده بود.
بابک ـ وای...!تا حالا انقدر دختر یه جا ندیده بودم!!چقدر اینجا شمع روشنه!از فردا شب بیام اینجا یه دکه شمع فروشی وا کنم!
ـ کسی اینجا از تو شمع نمیخره که!
بابک ـ چرا نمیخره؟یه تبلیغ که بکنی سه چهار هزار تا شمع فروش میره!بهشون می گیم شب جمعه س ،شمع نذری بخر،قول می دیم خاموشش نکنیم و بذاریم تا آخرش بسوزه!تازه ما پارتی م داریم!پیغمبرشون رفیق مونه!یه سفارش بکنه،کر و کر شمع ازمون میخرن!
رویا ـ ببین بهار چقدر مرید داره!انگار همه رو راست می گفت که شفا میده و مریداش زیادن!
بابک ـ اینایی که اینجان همه شیطون گولشون زده.
ـ این همه آدمو شیطون گول زده؟!اصلا شیطونن وقت میکنه به این همه ادم برسه؟!
بابک ـ میگن یه نفر شیطون رو بخواب دید که هفت هشت تا زنجیر دست شه و داره می ره.ازش می پرسه که کجا داری می ری؟َشیطون میگخ می رم بنده های خدا رو از راه به در کنم و به زنجیر گناه بکشم.یارو میگه با همین چند تا دونه زنجیر میخوای این همه آدمو از راه به در کنی و دنبال خودت بکشی؟شیطون می گه نه بابا!این زنجیر مال همون هفت هشت تا آدم مومن و با اعتقاده،بقیه خودشون دنبالم می آن احتیاج به زنجیر و این حرفا ندارن!
ـ لال بشی بابک که واسه هر چی یه جواب داری!
بابک ـ آخه تو این جماعت رو نیگاه کن.یه آدم حسابی توشون می بینی؟ما تا حالا ندیده بودیم که تو مراسم مذهبی خانما و آقایون با مینی ژوپ وشلوار کوتاه بیان اینا از راه به در شده ی خدایی هستن.شیطون اصلا با اینا کاری نداره،یعنی بیچاره جرات نمیکنه با یه کدوم از اینا هم دهن بشه!حداقل شیطون خدارو قبول داره.اینا یه دقیقه ای این یه سر سوزن ایمانش م به باد می دن!
اما از حق نگذریم تا حالا من یه همچین هیئت و دسته ی مذهبی ندیده بودم!الحق که بی ریا به دیدار پیغمبرشون اومدن!بجان تو این جماعت دیندار و مومن رو هر کی ببینه بی تردید به این فرقه وارد میشه!مخصوصا با این لباس دختر خانم هاشون!هیچ تو پارچه اسراف نکردن!صرفه جویی تو این فرقه ی تازه رو میشه از لباس دختر خانم هاش فهمید!من که رفتم به این دین و فرقه ی جدید مشرف بشم.هر چه باداباد!فقط اگه میدونستم اینجا اینطوریه با خودم جای شمع،مشعل می آوردم!
«بابک راه افتاد و رفت پائین و ماهام دنبالش.رسیدیم بین جمعیت و یه گوشه واستادیم.بابک این در و اون در می زد که یه شمع پیدا کنه که یه دختر وقتی فهمید ما شمع نداریم از تو کیفش چندتا شمع دراورد و گرفت طرف بابک.که بابکم به انگلیسی گفت»
ـ وای که چقدر این مومنین مهربونن!فقط من چند تا اشکال کوچیک تو قواعد این دین دارم.اگه شما لطف می کردین و صبح ها می اومدین و یه خرده با من کار می کردین و با هم اشکالامونو برطرف می کردیم یه عمر دعاگوتون میشدم!ببخشین شما خیلی وقته افتخار حضور در این آئین جدید رو دارین؟
«دخنره با خنده نگاهش میکرد!دست بابک رو کشیدم و بردم یه طرف دیگه»
ـ بابک اینجام ول نمیکنی؟!
بابک ـ یعنی چی؟میخوام ایمانم رو تازه کنم!تو اگه بی دینی و اعتقاد درست حسابی نداری با من رفت و آمد نکن برادر!من قلبا به این مومنین ارادت پیدا کردم.مخصوصا به همین دختره که بهم شمع نذری داد!ولم کن بذار به دین و ایمان برسم!اگه سربه سرم بذاری داد میزنم و به همه ی اینا می گم ای ملت با ایمان،یه کافر اومده بین تون و میخواد آشوپ بپا کنه!اونوقت می ریزن و تیکه تیکه ت می کنن ها!برو پی کارت بذار منم یه خرده روح م رو تزکیه کنم!باور کن از وقتی که پامو گذاشتم اینجا احساس میکنم نفسم داره پالایش میشه!تازه بدبخت اگه من و تو وارد این دین بشیم توش به مقامات بالا می رسیم و کلی پول درمیآریم!ناسلامتی تو نامزد پیغمبرشونی!بهار یه پارتی بازی کنه تو می شی پاپ و من می شم کاردینالشون!فقط بلد نیستیم باید چه جوری تو این دین دعا بخونیم!اصلا عزاداری شون چه جوری یه؟!البته فعلا که رئیس شون زنده س و نمرده.خداکنه بهار سالیان سال زنده باشه و طوریش نشه که اینا همین جوری شاد و خوشحال بمونن و غم و غصه و عزاداری نکنن!
«داشتیم می خندیدیم که یه دفعه شروع کردن یه سرود شاد رو خوندن»
بابک ـ به به به این عبادت!فکر کنم یه خرده گرم عبادت بشن آهنگ های مایکل جکسونن رو بخونن!
ـ بابک میذاری ببینم چه خبر شده؟!
بابک ـ پیشواشون که بهار باشه فکر کنم مدونا براشون روضه میخونه!
«رویا که از خنده غش کرده بود گفت»
ـ بابک اگه یه نفر حرفاتو بفهمه همین جا چهارتایی مون رو می کشن!
بابک ـ خالا چیکار کنیم؟سرودشونو که بلد نیستیم بخونیم!آرمین بپر این دور و ور ببین جایی زیارت نامه شونو نمی فروشن!
«تو همین موقع یه دفعه صدای سرود خوندن شون بلندشد و بعضی هاشونم شروع کردن به گریه کردن.توی اون ایوون جلوی معبد یه دفعه پر شداز یه عده آدم که لباسای تیره مثل شنل کلاه دار پوشیده بودن و کلاه هاشو گذاشته بودن روسرشون و کشیده بودن تو صورتشون!یه چیزی حدود سی چهل نفری می شدن.تا اینا اومدن.از بین جمعیت سه چهار تا مریض رو که رو تخت خوابیده بودن و به بعضی هاشون سرم اکسیژن وصل بود و بعضی هاشونو هم به دستگاه های پزشکی وصل کرده بودن؛اوردن و بردن ازپله ها بالا و گذاشتن جلوی معبد.
همه ی جمعیت ساکت شدن و چشم شون به در معبد بود.چند تا پزشک م با لباس سفید دور وور مریضا بودن.همه شونم یکی یه دفتر دست شون بود و یه چیزایی یادداشت میکردن.دوسه تا دوربین فیلم برداری م که معلوم بود از طرف شبکه های تلویزیونی اومده بودن از تمام مراسم فیلم برداری میکردن خبرنگارم که همه جا پر بود ولی دوربین هاشون ویدئویی و کوچیک بود.
صدا از هیچکس درنمی آومد و همه یا در معبد رو نگاه میکردن و یا مریضا رو که چند تا پرستار زن بهشون می رسیدن.یه دفعه دیدیم اونایی که زودتر اومده بودن و جلوی پله های معبد جا گرفته بودن انگار یه چیزی دیدن که همگی شروع کردن به جیغ زدن و گریه کردن!فاصله ی ماها تا معبد زیاد بود و مجبور بودیم هی رو پنجه های پامون بلند بشیم و قد بکشیم تا یه چیزایی رو ببینیم .تو همین موقع حدود چهل پنجاه تا پلیس به حالت دو اومدن صف کشیدن جلوی پله ها.یه دقیقه نگذشته بود که صدای فریاد جمعیت بلندتر شد وازدور یه سفیدی معلوم شد!
کم کم متوجه بهار شدیم که آروم آروم با قدم های کوتاه داره می آد جلو!
یه لباس سفید پوشیده بود که از چندتا لایه حریربود .بلند تا رو زمین.
آستین هاش بلند بود و یقه ش بسته.موهاش رو هم خیلی ساده ریخته بود دورش.از اون دور درست نمی تونستم صورتش رو ببینم فقط خودش رو می دیدم که اروم اومد و جلوی مریضا واستاد.دورتا دورش رو همون آدما با لباس های سیاه کلاه دار گرفته بودن.هر چه زور می زدم نمی تونستم صورتش رو ببینم.کلافه شده بودم که یه دفعه زری خانم آز تو کیفش یه دوربین کوچیک و ظریف در آورد و داد به من و گفت»
ـ ببین خود بهاره.
«انگار دنیارو بهم دادن!دوربین رو گرفتم جلو چشمم .خودبهار بود،اما نه اون بهار شاد من!تو صورتش غم بود.
یه نگاهی به جمعیت انداخت که همه میخواستن هجوم ببرن به طرفش که پلیس ها دستاشونو تو هم زنجیر کردن و نذاشتن.بعد سرش رو انداخت پائین و به مریضا نگاه کرد ودستش رو گذاشت رو سر اولین مریض و چشماشو بست.تمام دوربین ها کمی رفتن جلوتر نزدیک بهار یه دقیقه طول نکشید که بین دکترایی که اون بالا بودن ولوله افتاد!
بهار یه قدم رفت عقب و دکتر پریدن جلو وشروع کردن به معاینه کردن مریضه!هی معاینه میکردن وهی سرشونو تکون می دادن و یه چیزایی به همدیگه می گفتن!حالا دروغ یا راست،که جلو چشم همه مریضه آروم آروم بلندشد و رو تخت نشست تا مریضه از جاش بلندشد جمعیت شروع کردن به فریاد کشیدن و یه دفعه همه با هم همون سرود اولی یه رو خوندن!اما چه خوندنی!این کوه ها داشت می لرزید!
تو همین موقع پرستاری که مواظب مریض آخری بود یه دفعه شروع کرد با دست قفسه ی سینه ی مریضه رو فشار دادن و همونطور که اینکارو میکرد یه چیزایی م به دکترا گفت که یه دفعه همه ریختن بالا سر اون مریضه!یکی شون یه دستگاه رو کشیئ جلو که انگار شک الکتریکی بود چندبار وصل کرد به بدن مریض که هر بار وصل میکرد مریضه یه تکون سخت تو جاش میخورد!چندبار که اینکارو کردن مایوس شدن و دستگاه رو گذاشتن سرجاش.دکترا یه بار دیگه م معاینه ش کردن و بعد همگی زل زدن به بهار که سرجاش واستاده بود و چشماشو بسته بود.تو همین موقع یکی از اون آدما که شنل کلاهدار تنش بود آروم رفت طرف بهار و یه چیزی تو گوشش گفت که بهار چشماشو وا کرد ویه نگاهی به مریضه انداخت و بعد آروم رفت طرفش.حالا دکترا و پرستارها و دوربین ها و خبرنگارا و همه ی ما چشم ازش ورنمی داشتیم!
صدااز کسی در نمی اومد!طوری همه ی اون جمعیت ساکت شده بودن که صدای بال زدن یه پرنده رو که اونجا رد شد همه شنیدن انگار مریضه تموم کرده بود که دکترا ولش کردن.
وقتی بهار رسید بالا سرش یه نگاهی بهش انداخت و بعد سرش رو گرفت بالا طرف آسمون یه لحظه همونجور واستاد و بعد دوباره مریضه رو نگاه کرد و آروم دستش رو برد طرف سرش.تا دستش رو گذاشت سر مریضه انگار به یارو برق وصل کردن که یه دفعه از جاش پرید !دکترا یه قدم رفتن عقب دوباره بهار دستش رو گذاشت رو سر مریضه که انگار یه دختر موبور بود.این دفعه دیگه بلندشد وتو جاش نشست!شاید چند ثانیه همونجور بود ولی یه دفعه از تخت پرید پائین و بطرف جمعین فرار کرد که پلیس ها و دکترا و پرستارا ریختن و گرفتنش!
از دور با دوربین می دیدم که دختره یا خودشو می زنه ویا گریه میکنه و میخواد از دست همه فرار کنه!بلافاصله انگار یه آمپول زدن که یه خرده بعد آروم شد!
دیگه با بدبختی پلیسها جلو مردم رو می گرفتن!مردم همونطور که جیغ میکشیدن و گریه میکردن هجوم بردن طرف بهار که یه دفعه اون آدما که لباس سیاه پوشیده بودن دور بهار رو گرفتن و بردنش تو معبد و چند نفرم با دکترا و پرستارا کمک کردن و اون دختره و دوتا مریضای دیگه رو که یکی شون خوب خوب شده بود و رو زمین زانو زده بود و دستش رو بطرف آسمون گرفته بود و داشت گریه میکرد ورداشتن و بردن تومعبد و در معبد رو که خیلی م بزرگ بود چند نفری بستن!یه دفعه یه چیزی حدود پنجاه تا پلیس دیگه م از یه طرف اومدن کمک اونای دیگه و جلوی مردم روگرفتن که کم کم از پله ها داشتن می رفتن بالا طرف در معبد !تا اون موقع نه یه همچین چیزایی دیده بودم و نه شنیده بودم اگه با چشم خودم ندیده بودم باور نمیکردم!هرچند که همون موقع م برام باور کردن چیزایی که می دیدم خیلی سخت بود.
دیگه فقط شلوغی بود و جعیت که یه عده شون حالت استرس عصبی پیدا کرده بودن و بیخودی جیغ می کشیدن و زار زار گریه میکردن!یه عده غش کرده بودن و مردم رو دست بلندشون کرده بودن و می بردن کنار!یه عده زیر دست و پامونده بودن!یه عده یه گوشه نشسته بودن و مات به این جمعیت نگاه میکردن!این طرف که ما بودیم خلوت تر بود و فشار جمعیت جلوی معبد بود.
پلیس ها با بدبختی جلوی مردم رو که در اثر هیجان از حالا طبیعی خارج شده بودن می گرفتن!پشت بلندگو مرتب از مردم میخواستن که دره رو ترک کنن ومتفرق شن اما مگه کسی حرف گوش میداد!یه لحظه یکی از اون آدمای سیاه پوش اومد بالای پشت بوم معبد و با یه بلندگو دستی در حالیکه همونطور کلاهش رو کشیده بود تا تو صورتش گفت هلنای مقدس حالش خوب نیس و از مردم خواست که متفرق شن.اما صدای بلندگوش تو فریاد جمعیت خفه شد!از پشت سرما هفت هشت تا امبولانس و آژیر کشون رسیدن و یه عده پرستار و پزشک ازش پریدن بیرون و رفتن کمک کسایی که زیر دست و پا مونده بودن!بلافاصله چند تاماشین گروه نجاتم پیداشون شد!ماها خودمون رو کشیدم یه گوشه که وسط دست وپ ا نباشیم.اون جلو جای سوزن انداختن نبود!تمام این جمعیت هجوم آورده بودن طرف جلوی معبد!پلیس دیگه نمی تونست مردم رو کنترل کنه!داشتن به در معبد نزدیک می شدن که از پشت سریه صدایی مثل تیر اومد و یه گاز اشک آور انداختن جلوی معبد!از اون طرف پلیس پشت بلندگو در حالیکه از مردم عذر خواهی میکرد می گفت اینا همه ش بخاطر جون هلنای مقدسه که الانم اصلا حالش خوب نیس!
هرچی اینکارا رو میکردم وضع بدتر میشد و مردم بیشتر به طرف معبد هجوم می آوردن!اونجایی که گاز اشک آور انداخته بودن مردم روزنامه و کاغذ آتیش زده بودن که چشماشون نسوزه!تو همین موقع لباس یه نفر آتیش گرفت که زود خاموشش کردن!دو سه دقیقه بعد ماشین های آتش نشانی رسیدن و مامورا شلنگ ها رو درآوردن و آب سرد رو وا کردن رو مردم و تو همین وقت صدای هلی کوپتر بلند شد و یه هلی کوپتر اومد بالای سرمون و رفت جلوی معبد و اومد پائین بالای سرمردم!مردم که خیس شده بودن کم کم با باد شدید پروانه ی هلی کوپتر از جلوی معبد رفتن کنار و اون جلو کمی خلوت شد!
یه موقع دیدم که بابک یه دستمال گرفته جلوم»
بابک ـ بگیر اشک از چشمات اومده پاکش کن.مال گاز اشک آوره!
«دستمال رو گرفتم و اشک هامو پاک کردم اما مال گاز اشک آور نبود!بابک بازوم رو گرفت و گفت بریم اما من دلم نمیخواست ازاونجا برم.دلم شور بهار رو می زد که همه ش تو بلندگو می گفتن حالش خوب نیس.اما بابک به زور منو کشید و گفت اینارو میگن که مردم پخش شن و برن.دیگه چیزی نگفتم و دنبال بابک و بقیه راه افتادم.تا سوار ماشین شدیم و تو راه و تا توی خونه ،هیچکس حتی بابک که یه دقیقه م نمی تونست خودش رو نگه داره یه کلمه م حرفی نزد!»

Queen
10/07/2011, 16:33
فصل 16

«طرفای عصر بود که یه مردی اومد در خونه و زنگ زد.اسمش رو نگفت فقط گفت با زری خانم کار دارم.زری خانم نیم ساعتی رفت پائین و بعد وقتی برگشت حسابی تو خودش بود.صورتش خیلی تو هم بود.
دو سه دقیقه ای نشست و بعد رفت و سه تا چایی ریخت و اومد تو سالن و رو مبل نشست و ماها رو صدا کرد و گفت»
ـ بچه ها یه دقیقه بیائین باهاتون کار دارم.
«دوتایی اومدیم و نشستیم .احساس کردم که موضوع مهمی رو میخواد برامون بگه.یکی یه چایی گذاشت جلو ما و گفت»
ـ شماها جای بچه های من هستین.از اون روزی که منو تو اون وضع آوردین خونه تون،بهتون دل بستم و مثل بچه های خودم دوستتون دارم و دلم نمیخواد اتفاق بدی براتون پیش بیاد.
ـ طوری شده زری خانم؟
زری خانم ـ فعلا نه.اما ممکنه بعدا طوری بشه!
بابک ـ راست می گین زری خانم .اگه اونطوری بشه بیچاره می شیم!
ـ چه طوری بشه بیچاره می شیم؟!
بابک ـ زن بگیریم دیگه!اول تو بیچاره می شی بعدش من!زری خانم که کلی تجربه داره میخواد بهمون اخطار کنه!
زری خانم ـ کاشکی این یکی م شوخی بود!ولی هیچ شوخی ای در کار نیس!
ـ چی شده زری خانم؟!
زری خانم ـ ببین آرمین جون این یارو که اومده بود دنبالم یه خبرچینه!از همه جا خبر داره!پول می گیره و خبر برام می آره.
اون شبی که رفتیم بیرون شهر واسه اون مراسم فرداش من رفتم سراغ این و جریان رو ازش پرسیدم .البته چیزی بهش نگفتم.فقط گفتم یه دختری یه که تو این شهر مریضارو شفا میده.ازش خواستم که ته و توی قضیه رو برام در بیاره.
حالا برام خبر آورده که خبرای خوبی م نیس!
ـ جریان چیه زری خانم ؟
زری خانم ـ چی بگم آخه؟می ترسم بگم ناراحت بشی و دلت ازم بگیره!
ـ خیالتون راحت،هر چی هس بگین.
زری خانم ـ ببین آرمین جون،ازدواج با بهار واسه تو خطرناکه!یعنی اصلا دوستی با این دختر خطرناکه!تو این جریان خیلی شروشور هس!
ـ خودش که به من گفت واسه م خطرناکه!
زری خانم ـ آره طفلک گفت اما تو جدی نگرفتی و ازش گذشتی.
ـ چون برام مهم نیس.
زری خانم ـ خب حالا که مهم نیس پس بذار برات بگم.تو که میخوای قدم تو این راه بذاری حداقل از خطراش خبر داشته باش.
اینا تا حالا سر خیلی هارو زیر آب کردن!آدم کشتن براشون مثل اب خوردنه!چندساله که یه برنامه ای شروع شده!اینا بهارو به اسم هلنای مقدس علم کردن و پشت این جریان خیلی کارا دارن می کنن!تو این فرقه همه جور آدمی هس!از آدم بی سواد گرفته تا درس خونده و تحصیل کرده!از سپور گرفته تا وکیل و وزیر!
اینا اصلا یه سری آدم رو اینجارو تعلیم دادن و فرستادن تو کشورای مختلف!تو این دین از هر کشوری و با هر زبونی مرید دارن اونم مریدای سرسخت و کله خر!اینارو می فرستن تو کشورای دیگه و با هر کلکی هس واردشون می کنن تو دستگاه های دولتی! بعد هر نقشه ای داشته باشن این مریدا براشون انجام میدن!قانون عوض می کنن، ادم می کشن،جنگ راه میندازن،مواد مخدر قاچاق میکنن،خلاصه هر کاری که فکرشو بکنی!
ـ مریداشون جنگ برای چی راه میندازن؟!
زری خانم ـ جنگ راه میندازن تا اسلحه هاشون فروش بره دیگه!بعدشم جنگ که بشه خرتو خر میشه و تو خر توخری،هرکی هر کاری دلش بخواد میکنه!حالا ببین چه کله گنده هایی پشت این جریانن!حالا تو میخوای جلوی اینا واستی!داری بقول بابک پیغمبرشون رو ازشون میگیری!تا حالام اگه نفهمیدن شانس تو بوده!
بابک ـ حالا شما چی می گین؟می گین چیکار کنیم؟
زری خانم ـ من می گم ارمین از این جریان بگذره!تا حالاشم خدا براش خواسته که زنده س!این یارو که خبرچینه واسه هر خبر بیست پوند،بیست و پنج پوند میگیره.ببین این جریان چقدر خطرناکه که تا دویست پوند از من نگرفت دهنش رو وا نکرد!
بابک ـ یعنی این جریان هیچ راهی نداره؟
زری خانم ـ یه راهش م اینه که بریم سفارت ایران و تمام جریان رو براشون بگیم.مگه اینکه اونا ازمون حمایت کتت.تازه اینکارم که بکنیم موضوع مثل توپ صدا میکنه و جاروجنجال بپا میشه!
«اینارو که گفت یه سیگار از بابک گرفت و روشن کرد.بابک دوتا سیگارم واسه خودش و من روشن کرد و داد دست من و رفت نشست.
چند دقیقه ای فکر کردم وبعد گفتم»
ـ من تصمیم خودمو گرفتم.بهار رو دوست دارم تا آخرشم هستم.حالا هر چی میخواد بشه بشه.از مردنم ترسی ندارم.می مونین شماها.یعنی زری خانم که هیچی!میتونه همین الان از اینجا بره و شتر دیدی ندیدی!انگار نه انگار که ماهارو می شناسه.این از زری خانم.می مونه بابک.همین امروز من از اینجا می رم. می رم یه هتل. بهار رو که عقد کردم دستش رو می گیرم و می ریم ایران.اونجا دیگع مملکت خودمونه و دستشون بهمون نمی رسه.
زری خانم ـ می گم تو تموم کشورا اینا آدم دارن!یعنی چی دستشون بهت نمی رسه!؟
ـ رسیدم رسید!بالاخره خدا بزرگه.اگه شماها فکر می کنین که من بهار رو ول میکنم اشتباه کردین!جون منه و جون بهار! توکلمم به خداس.اینا تا بخوان بفهمن چی شده به امید خدا ما رسیدیم ایران.
بابک ـ حالا چرا بغض کردی؟!
ـ شماها نمی فهمین من چی میگم!بهار واسه من یه دوست دختر یا یه نامزد و یا یه همسر نیس!اون کسی که برای من مقدر شده!بهار سرنوشت منه.هم تو خواب ازم خواستن که نجاتش بدم و هم خودم میخوام که نجاتش بدم!هیچکسم نمی تونه جلومو بگیره!شماهام بهتره خودتونو بکشین کنار.از همین الان انگار نه انگار که همدیگرو می شناسیم.کسی با شماها کاری نداره.منم دلم نمیخواد بخاطر من بلایی چیزی سرشماها بیاد!مخصوصا بابک که از برادر بیشتر دوستش دارم.

بابک ـ بلندشو کاسه کوزه ت رو جمع کن!فکر کردی من چه جور رفیقی م؟فکرکردی یه همچین وقتها تنهات میذارم؟دیگه ننه من غریبم بازی درنیار.زری خانم رو راست گفتی.باید بره سرخونه وزندگیش.خودمون یه کاریش می کنیم.
«زری خانم خندید و گفت»
ـ شماها فکر کردین که من این چیزا رو واسه خودم گفتم؟فکر کردین از مردن می ترسم؟
من انقدر مار خودم تا افعی شدم!شماها هنوز سرگذشت منو نمی دونین .چیزا تو این زندگی دیدم که اینا پیشش مثل بازی یه!فقط خواستم جریان رو بدونین که چشم بسته تو کاری نرفته باشین من عمر خودم رو کردم چیزی م تو این دنیا نیس که بهش دل بسته باشم.سرمم درد میکنه واسه این جور کارا!منم باهاتونم.شاید خیلی کارا ازم بربیاد.
دیگه هرچی خدابخواد همون میشه.والسلام.
بابک ـ حالا خودت چه خیالی داری؟
ـ میخوام دو تا بلیت هواپیما بگیرم واسه ایران.حالا تا ببینم بهار کی حاضر میشه بیاد ایران.
بابک ـ نه این فایده نداره.رد هواپیمارو می تونن پیدا کنن.باید بلیت هواپیما بگیری اما یه جوری دیگه بریم.اول با کشتی می ریم و بعدشم زمینی.
زری خانم ـ راست میگه.اینطوری سخت می تونن پیداتون کنن.باید یه جوری ایز گم کنیم!واسه چند تا کشور بلیت زمینی می گیریم.بعضی جاهاشم من می تونم یه کارایی بکنم!بهار نباید همین جوری از این کشور خارج بشه.باید گذرنامه ی جعلی جور کنیم!باید با یه اسم و مشخصات دیگه بهار و از اینجا حرکت بدیم که زود نتونن ردش رو پیدا کنن.من یکی رو می شناسم که از این کارا میکنه.
بابک ـ خب الحمدالله.اینم که جور شد.برم یه چایی دم کنم که الان رویا و بهار سرو کله شون پیدا میشه.چایی کهنه بهشون بدیم.پس فردا سرمون سرکوفت می زنن که قبل از عروسی شتره شلخته بودین و ما آدم تون کردیم!
«نیم ساعت بعد رویا رسید و یه ربع بعدش بهار اومد.یه کت و دامن آبی خوشرنگ با یه بلوز خیلی قشنگ پوشیده بود و موهاش رو پشت سرش بافته بود که تا نزدیک کمرش می رسید. مثل یه تیکه ماه شده بود!همون دم در که از آسانسور پیاده شد وسلام کرد فقط مات واستادم و نگاهش کردم.جدا خسروپرویز حق داشت که عاشق یه همچین صورتی بشه! فرهاد بیچاره م حق داشت که مثلا بعد از خبر مرگ شیرین دیگه زندگی رو نخواد!
همونطور واستاده بودم و بهش نگاه میکردم وبهارم بهم میخندید که بابک گفت»
ـ انشاالله بعد از عروسی ،من کادو،یه جوراب واریس براتون می آرم!
بهار ـ جوراب واریس؟!
بابک ـ اره دیگه!این آرمین هر وقت شمارو می بینه میخواد نیم ساعت سرپا واسته و شمارو نیگاه کنه!بابا پیغمبرمون تموم شد از بس تو نگاش کردی!نگاه کردن زیادی استهلاک داره!بدن طرف ساییده میشه و از بین می ره کم کم!
«خندیدیم و رفتیم تو نشستیم.بابک برامون چایی و میوه آورد و اونم نشست که بهار از تو کیفش دو تا جعبه درآورد و داد به من و گفت»
ـ سرخود رفتم یه کاری کردم ارمین!رفتم دو تا انگشتر واسه خودمون خریدم.
«بعد یکی از جعبه ها رو وا کرد و نشونم داد.یه انگشتر مردونه بود.خیلی قشنگ و گرون قیمت!اون یکی م یه انگشتر طلای خیلی شیک بود با نگین های الماس.»
ـ این یکی رو من باید برات می خریدم.
بهار ـ چه فرقی میکنه؟بعدا خیلی چیزا می تونی برام بخری.
بابک ـ شکر خدا ازدواجم با تکنولوژی پیشرفت کرده و اتوماتیک شده!زن آدم همه کارا رو میکنه.فقط شوهره باید بگه «بع»!
زری خانم ـ پاشیم بریم که دیر میشه.برای ساعت پنج و نیم وقت گرفتم.
«پنج تایی از خونه راه افتادیم.ماشین بهار رو گذاشتیم تو پارکینگ که جلو خونه دیده نشه.بعد با ماشین بابک حرکت کردیم و ده دقیقه بعد جلوی یه ساختمون که زری خانم نشونمون داد واستادیم و پیاده شدیم و رفتیم تو.
یه دفتر بود.زری خانم زنگ زد و یه مرد پیر در رو وا کرد.بهار به زری خانم گفت که شماها برین تو.میخواست با من تنهایی صحبت کنه.وقتی اونا رفتن تو در دفتر رو بست و به من گفت»
ـ ببین آرمین هنوز هیچی نشده میخوام بدونی کاری که داری میکنی خیلی خطرناکه!اونا حتما دنبالمون می آن و برای تو خطرناکه!یعنی به قصد کشتن تو می آن! هنوز اتفاقی نیفتاده.می تونی از همین جا برگردی وهمه چیز رو فراموش کنی منم بر میگردم و می رم دنبال زندگیم.خوب فکراتو بکن و بعد تصمیم بگیر.حالا چی میگی؟
ـ تو بلدی آشپزی بکنی؟
«نگاهم کرد و بهم خندید و گفت»
ـ دوستت دارم آرمین.
«دست همدیگرو گرفتیم و رفتیم تو دفتر.
زری خانم و بابک و رویا شاهد ازدواج مون شدن و عقد تموم شد.انگشتری رو که از طرف من برای خودش خریده بود ازش گرفتم و دستش کردم.بقدری انگشتاش ظریف بود که می ترسیدم انگشتش تو دستم بشکنه!
وقتی بهار انگشتر رو به انگشت من کرد گفت»
ـ برای همیشه عشق خاموش من!
«همه برامون دست زدن و بهمون تبریک گفتن.وقتی اومدیم بیرون زری خانم گفت»
ـ امشب شام همه مهمون من.می ریم کاباره.
«بهار یه دفعه ناراحت شد که بابک گفت»
ـ هیچ مهم نیس.حالا حالاها وقت برای اینکارا هس.بهتره برنامه هارو خراب نکنیم.اونا نباید از جریان بویی ببرن.
زری خانم ـ راست میگخ.حالاباشه واسه یه شب دیگه.
بهار ـ در ضمن جاهایی مثل کاباره که شلوغه نباید من با کسی دیده بشم.خطرناکه!
زری خانم ـ اینم راست می گی.پس فعلا از اینجا بریم تا بعد.
«سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه.بابک ماشین بهار رو از پارکینگ درآورد وبهار با همه خداحافظی کرد و زری خانم و بابک و رویا رفتن بالا.
بهار سوار ماشین شد و در طرف دیگه رو وا کرد و به من گفت سوار شم.دوتایی حرکت کردیم و رفتیم پشت در خونه مون.دم پارک.پیاده شدیم و رفتیم تو پارک.هوا تاریک شده بود و بارونم نم نم می اومد.دوتایی روی یه نیمکت زیر درختا نشستیم و بدون حرف،صدای بارون رو گوش کردیم.هیچکس تو پارک نبود.راستش کمی ناراحت بودم.دلم نمیخواست بهار از پیش م بره.کمی که گذشت بهار دستم رو گرفت و گفت»
ـ چرا دیگه نگاهم نمیکنی؟باهام قهر کردی؟
«بهش خندیدم»
بهار ـ من دلم خیلی بیشتر از تو میخواد که پیش ت بمونم،مخصوصا امشب!اما نمیشه.ترو خدا ناراحت نباش.تو که ناراحتی من غصه میخورم.
ـ دلم نمیخواد دیگه تنهام بذاری.
بهارـ منم دلم نمیخواد.
ـ تو تازه مال من شدی!
بهار ـ توام تازه مال من شدی!برای من رفتن خیلی سخت تره اما چاره نیست یعنی فعلا چاره نیست.صبر داشته باش.اینطوری بهتره.من دلم میخواد با لباس عروسی بیام خونه ی تو.نه اینجوری.می فهمی؟
ـ می فهمم.
بهار ـ خیلی دوستت دارم آرمین.
ـ چرا به عشق من ،عشق خاموش میگی؟
بهار ـ عشق تو ساکت و بی صداش اما گرم!
«صورتم رو بوسید و بلند شد»
ـ کی می آی؟
بهار ـ خیلی زود.
«دوتایی رفتیم طرف ماشین و سوار شد و گفت»
ـ بهم فکر کن .مرتب فکر کن تا بیام.
«حرکت کرد و رفت .برگشتم روی نیمکت نشستم و به انگشترم نگاه کردم.
کجا رفت؟!چرا انقدر زود؟براش تو دلم دعا کردم.
ـ شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست بشرط آنکه پسر را پدر کند داماد بیچاره!
«بابک بود .پشت سرم واستاده بود و داشت می خندید»
ـ شد من جایی برم و تو نتونی پیدام کنی؟
بابک ـ بدبخت من یه فرستنده ی کوچیک کردم یه جای تو!هر جا بری پیدات میکنم!
ـ بی تربیت!
بابک ـ آدم صبح به صبح دویست تا مرغ رو سرپا بگیره و کنف نشه!آدم پنچری چرخ قطار رو بگیره و کنف نشه!دلت رو صابون زده بودی واسه امشب آره!؟
بیچاره بدبخت !پاشو پاشو بیا بریم خودم امشب دامادت کنم!
تا منو داری غم نداشته باش و منت این خانما رو نکش!
«اینو گفت و از پشت نیمکت پرید و اومد کنار من نشست و گفت»
ـ الهی من بمیرم واسه هرچی دل عاشق داغ دیده س!هی بدو و این در اون در بزن و با بدبختی زن بگیر،اونوقت بعد ازعقد عروس خانم بذاره و بره!تازه بدبختی اینه که نمیشه هیچی م بهش گفت!معلوم نیس چه قدرت های دیگه ای هم داره که به ما بروز نداده!حرف بهش بزنی یه دفعه یه وردی چیزی میخونه آدم میشه مگس!حالا هی ویزویز کن!کیه که حرفت رو گوش بده!؟زیادم ویزویز کنی با مگس کش محکم می زنه تو کله ت که ریق ت در بیاد!
ـ اّه!حالمون رو بهم زدی بابک!
«بابک بلند شد ویه سیگار از تو جیبش دراورد و پرسید»
ـ فندک داری؟
ـ نخیر!
بابک ـ کبریک داری؟
ـ نخیر!
بابک ـ سنگ آتیش زنه داری؟
ـ گمشو!
«بلندشو و از زیر درختا رفت جلوتر زیربارون واستاد.سیگار رو گذاشته بود گوشه ی لبش و دستاشو کرده بوده تو جیب اورکتش و همونجور واستاده بود»
ـ بیا زیر درختا.خیس می شی زیر بارون!
بابک ـ اولا که دارم دوش می گیرم!برگشتم خونه حوصله ی حموم کردن ندارم!همین جا الان سرمو چنگ می زنم!دوما تا یکی پیدا نشه این سیگار رو برام روشن نکنه ازاینجا جم نمیخورم.تازه یه آرزو هم تو دلم کردم که تا براورده نشه نمی آم!
ـ بدرک!واستا تا سرما بخوری.
«یه دو دقیقه ای همونطوری واستاد!»
ـ بیا این طرف پسر!سینه پهلو میکنی ها!
«بازم گوش نکرد.یه کمی که گذشت از دور دو تا دختر پیداشون شد و همونجور که می اومدن جلو بابک رو نگاه میکردن و می خندیدن.بابک همونطوری واستاده بود و تکون نمیخورد.
تو همین موقع دخترا با خنده اومدن طرف ما و سلام کردن.بابکم بهشون سلام کرد.یکی از دخترا به انگلیسی گفت»
ـ اسم من آنته س،اینم هاش دوست مه.
بابک ـ اسم منم بابکه،اینم ارمین سگ مه!
«دخترا زدن زیر خنده و یکی شون گفت»
ـ شمام مثل ما حوصله تون سر رفته که تو این بارون اومدین پارک؟
بابک ـ نه جانم من همیشه همین وقتا سگمو می آرم پارک می گردونم!
«باز دخترا خندیدن و گفتن»
ـ چرا زیر بارون ایستادین؟
بابک ـ دنبال فوضول می گردم!یعنی دنبال کبریت می گردم!
«دخترا دوباره خندیدن و یکی شون از تو کیفش یه فندک درآورد و سیگار بابک رو روشن کرد.بابک یه نگاهی به فندکش کرد و گفت»
ـ چه فندک قشنگی!میشه بگین از کجا خریدینش؟
«دختره آدرس یه مغازه رو داد که بابک گفت»
ـ میشه ازتون خواهش کنم با هم بریم و اون مغازه هه رو بهم نشون بدین؟آخه من اینجا غریبم و نابلد!
«دخترا یه نگاهی به همدیگه کردن و بعد یه نگاهی به ما و بعد گفتن»
ـ اتفاقا اون فروشگاه سر راه مونه.خوشحال می شیم اگه بتونیم به شما کمکی بکنیم.
«بابک برگشت یه نگاهی به من کرد و زود گفتم»
ـ بابک من جایی نمی آم ها!دارم جدی می گم.
«یه نگاهی به من کرد و به فارسی گفت»
ـ خاک بر سر بی بخارت کنن!!اون وقت که زن نداشتی چی بودی که حالا که زن گرفتی باشی؟!
«بعد برگشت به دخترا گفت»
ـ ببخشین خانما.
این پدرسگ خرسیگاری نیس!یعنی وقتی که باید سیگار بکشه می ره تو ترک و وقتی که نباید سیگار بکشه چپق م جلوش بذاری میکشه!
«دخترا که منظورش رو فهمیده بودن زدن زیر خنده و گفتن»
ـ پس ما دیگه می ریم.از آشنایی تون خوشحال شدیم.شب بخیر.
«بابک همونطور واستاد و سیگارش رو کشید .وقتی سیگارش تموم شد اومد و واستاد جلوی منو و همونجور عصبانی نگاهم کرد!»
ـ چیه؟!
بابک ـ هیچی.
ـ پس چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
بابک ـ میخوام ببینم الاغ چندتا گوش داره و گوشاش چقدر درازه!
ـ میرم به رویا می گم ها!
ـ برو بگو!مادرسگ!
ـ مرده شور اون زبونت رو ببرن!خجالت نمی کشی این مزخرفا رو به من می گی؟!
«بازم همونجور واستاد و نگاهم کرد و منم روم رو کردم یه طرف دیگه که دست کرد تو جیبش بسته ی سیگار رو درآورد ویه دونه گذاشت .گوشه ی لبش و گفت»
ـ بازم می رم دنبال فندک بگردم امااگه ایندفعه یکی خواستی مارو ببره و مغازه ی فندک فروشی رو بهمون نشون بده و تو نیومدی پدرتو در می آرم!
«تا اینو گفت دست کردم و بسته ی سیگار و سیگاری رو که گوشه لبش بود ازش گرفتم و گفتم»
ـ حالا دیگه هیچ غلطی نمی تونی بکنی!
بابک ت کاریم نمیخواستم بکنم.تا آدم یبس و سرد مزاجی تو پیشم نشسته باشه دست و دلم بکار نمیره!
«همونطور نشسته بود و به درختا نیگاه میکرد.تا سه تا دختر از دور پیداشون شد.بابک همونجور که میخندید گفت«آرزو از اعماق قلبم به زبونم ترسیده مرادم رو می گیرن!» بعد بلند شد و رفت طرف دخترا و گفت:
ـ ببخشین خانما میشه خواهش کنم به من کمک کنین؟
«بعد دست کرد از تو اون یکی جیبس یه نمی دونم سایه چشم بود ریمل بود چی بود که درآورد و نشون دخترا داد و گفت»
ـ من با لوازم ارایشی آشنایی ندارم اینو برای مادرم خریدم میخواستم شما که وارد هستین اینو ببینین که مارک خوبی یه؟
«تا دخترا سایه چشم رو دیدن یکی شون گفت»
ـ البته!این یه مارک بسیارمعروف و گرون قیمتی یه!رنگهاشم خیلی طبیعی یه!
بابک ـ پس سرم کلاه نرفته؟
ـ نه اصلا من خودم خیلی دلم میخواد از این مارک بخرم اما متاسفانه خیلی گرونه.
بابک ـ اِ...!چه قابلی داره؟اصلا این مال شما!
ـ جدی میگین ؟!مال من؟!
«مات مونده بودم وبهش نگاه میکردم که بابک با خنده بهم نگاه کرد!اون یکی دختره گفت»
ـ خوش بحالت ناتاشا!کاشکی اون مال من میشد!
بابک ـ شمام غصه نخور عزیزم!بیا!
«دوباره دست کرد تو جیبش و یه رژلب درآورد و داد به اون یکی دختره وگفت»
ـ من از اینا یه خروارتو خونه مون دارم!اگه بیاین من همه رو بهتون نشون میدم!
«تا اینو گفت یکی از دخترا گفت»
ـ حتما!خونه تون کجاس؟
«بابک اومد یه چیزی بگه که من بلندشدم و گفتم»
ـ من رفتم بابک!
بابک ـ اِه...!کجا؟!صبرکن!
«راه افتادم که بابک دو قدم دنبالم اومد و دوباره برگشت و سایه چشم و رژ لب رو از دخترا گرفت و بهشون گفت»
ـ ببخشین دخترا.این دایی مه!دید کادوی مادرم رو دادم به شما بهش برخورد!حالا میره خونه شکایتم رو به مادرم میکنه!
«بعد در حالیکه دنبال من می دوئید بهشون گفت»
ـ فرداشب همین موقع بیاین اینجا براتون یه خروار از اینا میارم!
«برگشتم نگاهش کردم.داشت میخندید و دنبالم می اومد.دخترا مات واستاده بودن و ماهارو نگاه میکردن. وقتی رسید بهم گفت»
ـ الهی ننه ت داغت رو ببینه آرمین!ببین چه جوری با زندگی من بازی میکنی؟!
ـ بابک واقعا تو دیگه چه جونوری هستی؟اینارو دیگه از کجا آورده بودی؟!
«درحالیکه میخندید گفت»
ـ اینارو کادو واسه رویا گرفته بودم.
ـ اون وقت داشتی می دادیشون به این دخترا؟!
بابک ـ چه فرقی میکنه؟همه برکت خدان!
«مرده بودم ازخنده»
ـ برو گمشو!تو دیگه خیلی فاسد شدی!
بابک ـ ببین حالا دختره چقدر تو دلش به تو فحش میده که باعث شدی سایه چشم به این گرونی از دستش بره!حالا چرا انقدر تند می ری؟
ـ می ترسم این دفعه چهارتا دختر به پستمون بخورن!
بابک ـ نترس.تا آرزو نکنم براورده نمیشه!منم دیگه آروز نمیکنم.تموم آرزوهامو داری به باد می دی تو!من هی ارزو میکنم ،تو می پرونی شون!
«بعد برگشت پشتش رو نگاه کرد و یه دفعه به من گفت»
ـ بدو آرمین!دخترا دارن دنبالمون می آن که خونه مونو یاد بگیرن وسایه چشمارو غارت کنن!بدو که همیشه من به آرزوهام می رسیدم این دفعه ارزوهام دارن به من می رسن!بدو که رسیدن!
«با خنده و شوخی رسیدیم خونه .وقتی رفتیم بالا، دیدیم رویا رفته.بابک به زری خانم گفت»
ـ خب حالا که رویا رفته ،شمام مثل یه دختر خوب به ماها شب بخیر بگو و دندون هاتو مسواک بزن و برو لالا کن که من و این پسره امشب فعالیت فوق برنامه داریم!
«زری خانم خندید و گفت»
ـ نمی خواین بقیا سرگذشتم رو براتون تعریف کنم؟
بابک ـ باز میخواین قوطی بگیرو بشون بدی دستمون؟!هرشب سرمارو با قصه گرن میکنی و از زندگی میندازی مارو زری خانم!پاک شدیم عابد و زاهد!تو این چند روزه کوچکترین خطا ازم سر نزده!ضعف گرفته تم!تمام انرژی ای که این چندساله ذخیره کرده بودم مصرف شد و از بین رفت!
«زری خانم غش کرد از خنده و گفت»
ـ این بابک خیلی شیطونه ها!همیشه اینطوری بوده یا از وقتی اومده اینجا اینطوری شده؟
ـ از بچه گیش همین جوری بود!خیلی منو اذیت میکنه!اگه بدونین امشب تو پارک چه آتیشی سوزوند!
بابک ـ دارم واکسینه ت میکنم که پس فردا زنت اومد تو خونه ت هرچی اذیتت کرد طوریت نشه!
«بعد رفت وچندتایی چایی ریخت و آورد و یکی داد به زری خانم و یکی م گذاشت جلوی من رومیز و گفت»
ـ بخور قربونت برم بخور جون بگیر که هرچی اذیتت کنم حقته!
زری خانم ـ چرا انقدر اینو اذیت میکنی؟
بابک ـ از بس دوستش دارم.طفل معصوم خیلی بی سرزبونه!آدم بی سرزبون رو باید زد تو سرش نااگاه بشه!یادمه تو کلاس تو ایران زمان دبیرستان همیشه من شلوغ میکردم و یقه ی این گیر می افتاد!
زری خانم ـ مگه با هم تو یه مدرسه بودین؟
بابک ـ تو یه مدرسه که بودیم هیچ ،تو یه کلاسم که بودیم هیچ،تازه دوتایی بغل هم رو یه نیمکت می شستیم!این بچه درس خون بود.من هی سرکلاس شلوغ میکردم و نمیذاشتم حواسش جمع درس باشه!اینم به باباش می گفت و باباش هر سال سه بار کلاسش رو عوض میکرد که پیش من نباشه.منم می رفتم به ناظم مون می گفتم«آقا این کلاس بچه های بی تربیت داره میشه ما کلاس مونو عوض کنیم؟»
ناظم بیچاره م هیچی نمی گفت و منو میفرستاد تو کلاس آرمین! خلاصه از دست من خلاصی نداشت.هرجا می رفت مثل سایه دنبالش بودم!درسهارو این میخوند نمره ی بیست رو من می گرفتم!سرجلسه امتحان می شستم بغلش و هی از رو دستش تقلب میکردم!عوضش تو مدرسه از ترس من بچه ها جرات نمیکردن نگاه چپ بهش بکنن!
یادمه یه دبیر داشتیم که شمالی بود.انگار اهل رشت بود.ب یچاره آدم خیلی خوبی بود و خوبم درس می داد فقط لهجه شمالی داشت.من همیشه سرکلاس این چند تا مگس از خونه می گرفتم و می آوردم مدرسه.ب عد سرکلاس ریق مگسه رو درمی آوردم و یه تیکه کاغذ کوچولو می چسبوندم در اونجاش!بعد ولشون میکردم رو هوا!یه دفعه می دیدی دو سه تا تیکه کاغد سفید دارن رو هوا واسه خودشون پرواز میکنن! بعضی وقتام به پای مگسای نخ سفید می بستم و ولشون میکردم.دبیر بیچاره مون نیگاه میکرد و می دید چند تا تیکه نخ سفید رو هوا از این ور کلاس می رن اونور کلاس برمیگردن!مگسا که خسته میشدن تا یه جا می شستن بچه ها پرشون می دادن!دبیرمون تا می اومد کلاس ما به بچه ها می گفت «پسرم اون پنجره را پیش کن،بد میاد نخا و کاغذا راه می اوفتن تو کلاس!»
بعدا که فهمید جریان چیه و کار کار منه تا منو می دید بهم می گفت سوتوده پدرسگ،تی توخم ببات نیستی!»
یه بارم چندتا مگس از تو خونه گرفتم و هر کدوم رو گذاشتم لای یه تیکه پنبه و آوردم سر کلاس.نوبت زنگ این دبیرمون که شد پنبه ها روخیس کردم و پرت کردم طرف طاق کلاس.پنبه ها چسبید به طاق.یه ربع که گذشت پنبه ها خشک شد و صدای ویز ویز مگسا بلند شد!حالا ویزویز نکن کی ویزویز بکن!یکی دوتام نبودن که!ده دوازده تا مگس بودن! یه سنفونی ای راه انداخته بودن که چایکو فسکی باید می اومد می دید و کیف میکرد!تا کلاس ساکت میشد و دبیرمون میخواست درس بده مگسا شروع میکردن!ویزویزویز،ویزویزوی �،ویز!ویز!یکی شون ویلن می زد،یکی شون ساک سیفون میزد،یکی شون ترمپت می زد و بقیه م با هم میخوندن!بچه هام مخصوصا ساکت می شدن که صدا قشنگ بیاد!
دبیرمون یه نیم ساعتی صبر کرد و هیچی نگفت و بروش نیاورد اما مگه میشد؟!بچه ها یه لحظه ساکت می شدن و تا مگسا شروع میکردن با هم خوندن اونام می زدن زیر خنده!دبیرمون که دید دیگه نمیشه درس داد،گچ رو پرت کرد یه طرف و به من گفت سوتوده بیا اینجا.منم خیلی خونسرد رفتم پای تخته آروم دستش رو گذاشت رو شونه و گفت«من مرد مردانه از تی دوو تا سوال دارم .اگه راستی ش با من بازگو کردی که سلامت اگه نه،با چپ دستم می زنم راست گوشت!»
گفتم بفرنائین آقا.گفت«خودم آگاهم که لای پنبه ها مگس کار گذاشتی.اما ماندم سرگردان که شی ژوری اینارو چسباندی ب طاق کلاس؟»
خودم مرده بودم از خنده!اومدم بگم که آقا من نکردم که گفت«اووو!سوتوده جان حاشا نکن که کار تو پدرسوخته س.»دیدم خیلی عصبانیه.بگم نه کتکه رو خوردم.این بود که حقیقت رو بهش گفتم و آماده ی کتک شدم که یه دفعه خودشم زد زیر خنده و گفت«آووو!فکر شیطانم ب این توکنولوژی نمی رسه!»خلاصه اون روز درس رو تعطیل کرد و همگی به کنسرت مگسا که در گام دوماژور اجرا میشد گوش کردیم و خندیدیم!یادش بخیر چه روزی بود.چه خاطره ای شد واسه همه مون!یادته آرمین!
ـ بله شاهکارات یادمه!
بابک ـ چه دبیر بامعرفتی م بود و اون سال دو نمره از یه درس دیگه کم آوردم رفتم بهش گفتم بیچاره به اون یکی دبیره رو انداخت و برام دو نمره رو گرفت یادش بخیر.
«زری خانم غش کرده بود از خنده»
ـ حالا میذاری زری خانم سرگذشتش رو تعریف کنه؟
بابک ـ الان نه.بذار ترتیب شام رو دیم و قبلش یه دوش بگیریم که داستان تموم شد بپریم تو رختخواب!بپر جیشت رو بکن که آخر داستان خوابت ببره من حوصله ی سرپا گرفتنت رو ندارم ها!
ـ بی تربیت!